close
چت روم
رمان قصر یخی قسمت2

همه چیز برای همه

برای گفتگویی آزادتر با دوستانتان
به انجمن ما مراجعه کنید
قالب جدیدی برای وبلاگتان نیاز دارید؟!!
شهرقالب !
دنبال مطالب تفریحی هستید؟!
بخش تفریحی!
اطلاعات سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 147
کل نظرات : 9
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 73
آمار بازدید
آی پی امروز : 4
آی پی دیروز : 18
بازدید امروز : 78
باردید دیروز : 24
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 4
بازدید هفته : 342
بازدید ماه : 1,187
بازدید سال : 3,795
بازدید کلی : 107,938
مشخصات
آی پی : 54.198.96.198
سیستم عامل :
مرورگر:
نویسندگان

پیوند های روزانه

آلبوم تصویر فانتزی

آلبوم منظره

نویسنده : admin
بازدید : 51


به مغزش فشار آور،حدود سی و شیش ساعت میشد که دخترش تنها بود.اسکندر دستهای ظریف و مر مر گونه ی همسرش را در دست گرفت و با فشاری که به آن داد به آماندا قوت قلب بخشید.آماندا شوهرش را با تمام وجود دوست داشت و ثانیه ی حاضر به زندگی بدون او نبود.اسکندر که همسرش را در فکر فرو رفته و مغموم دید،لبخندی بر لب آورد و گفت:اماندای عزیزم از صبح که چشم باز کردی در فکر هستی.دلم نمیخواهد هیچ وقت انقدر ساکت و غمگین باشی.
آماندا چشمان سیاه رنگش را بر هم نهاد و در همان حال گفت:دلم برای رها شور میزند.نکند بیش از اندازه احساس.......
اسکندر حرف همسرش را قطع کرد:عزیز دلم،نگران رها نباش باور کن او دختر بزرگی است واز عهده ی اداره ی خود بر میآید.من به تو ثابت میکنم که او بدون هیچ مشکلی این سه چهار روز را به پایان میرساند.
آماندا از سخنان امیدبخش اسکندر قوت قلب گرفت و لبخندی بر لب آورد.اسکندر با نگاهش به بنیامین و اما اشاره کرد و گفت:آماندا به این دو تا مرگه عشق نگاه کن،هر بار که این دو را میبینم به یاد روزهای قبل از ازدواج خودمان میافتم.
چشمان زیبا و سحر آمیز آماندا از اشتیاق به اشک نشست.خوب آن روزها را به یاد داشت.بنیامین دقیقا مثل پدرش بود،هم از لحاظ ظاهر هم از لحاظ اخلاق.آنها هم به اندازه ی این دو نگران نتیجه ی خواستگاری بودند.یادآوری این خاطرات برایش بسیار لذت بخش بود.این خاطرات را در این سال سالها بارها بارها در ذهن خود مرو کرده بود و هر بار به همین اندازه با یادآوری یشان به شوق آمده بود.در این بیست و سه سالی که از ازدواجشان میگذشت،هیچگاه حتا برای یک لحظه از انتخاب اسکندر به عنوان شوهر پشیمان نشده بود و از این بابت خدا را شکر میکرد.
اسکندر که دوباره همسرش را در فکر فرو رفته دید گفت:خانم جان دوباره که در فکر فرو رفته ی.
آماندا سرش را به شانه ی پهن و محکم اسکندر تکیه داد و با عشق به همسرش نگریست.
چقدر این صورت مردانه را دوست میداشت.این صدا چقدر برایش آرامش بخش بود.در این چند سال حتا ثانیه از شنیدن صدایش خسته و از دیدن صورت مردانهاش سیر نه شده بود.با خود آرزو کرد که عشق پسرش و اما هم همیشگی و پایدار باشد.
روی صندلی رو به رو،بنیامین آرام آرام با اما صحبت میکرد.دل بنیامین شور میزد.می ترسید ناگهان همه چیز خراب شود.بیش از صد بار از اما پرسیده بود،(مطمئنی خانواده آات از حضور ناگهانی ما به همراه تو ناراحت نمیشوند؟)
و اما هر بار با متانت لبخند بر لب آورده و جواب داده بود:(بن،پدر و مادر من مهمان نواز هستند،درست است که ایرانی نیستیم،اما مطمئن باش مهمان را دوست داریم و برایش احترام قائلیم)
ولی باز هم بنیامین نگران بود و علت این همه نگرانیاش را هم نمیدانست.با خود اندیشید شاید چون برای اولین بار قرار است با پدر و برادرهای اما رو به رو شود، دلواپس است.
سعی کرد کمی خونسرد باشد و همراه با نگاه شیطنت آمیزی که به اما انداخت و گفت:خوب دختر نگفتی چرا انقدر رنگ و رویت را باخته ی؟
مگر تو داری به خواستگاری میروی؟
اما لبخند نمکینی زد و به بیرون نگریست.چشمان ابی رنگش تحت تأثیر آسمان برفی بیرون قطار،ابی تر به نظر میرسید.بن میبینی آسمان را چه مه غلیظی گرفته؟
بنیامین هم به بیرون نگریست.مه تا وسط قطار پائین آمده بود،بن گفت:آره،همیشه همینطور است؟
نه مه همیشه هست اما امروز یک جور دیگر است.
بنیامین خندید و گفت:امروز همه چیز یک جور دیگر است.
و دوباره به بیرون نگریست.چشمان ابی رنگ اما کمی مضطرب بود.
بنیامین که متوجه نگرانی اما شده بود،ابرو در هم کشید و گفت:چه اتفاقی افتاده؟
توجه اسکندر و آماندا هم به اما جلب شد.هر دو آثار نگرانی را در چهرهاش خواندند.اما سعی کرد لبخند بزند،اما لبخندش مانند کوههای بیرون کاملا یخ زده بود.اسکندر که نگران شده بود،پرسید:دخترم مشکلی پیش آمده؟
اما سرش را تکان داد:نه اتفاقی نه افتاده،فقط کمی نگرانم.
چرا؟
اما به سمت آماندا که این سوال را پرسید بود نگریست :یاد یک خاطره ی بد افتادم.
بنیامین که کنجکاو شده بود لبخند زد و گفت:منتظریم تعریف کن.
چشمان ابی رنگ اما ابری شد.بنیامین که متوجه چشمان غمگین و اشک الود اما شده بود از گفتهاش پشیمان شد و برای جبران گفت:ببخشید نباید دخالت میکردم.
اما سرش را تکان داد و گفت:نه نه فقط خطره ی تلخی از کودکی دارم.وقتی که من بچه ی پنج یا شیش ساله ی بودم....
آماندا که کنجکاو شده بود به پشتی صندلی قطار تکیه داد و با دقت به اما نگریست.اما که همه را منتظر دید ادامه داد:خیلی سال پیش در یک روز برفی،هوا خیلی مه الود بود.من در حیاط داشتم با دوستم بازی میکردم و مادرم مراتب صدایم میکرد که بروم داخل اما من گوشم بدهکار نبود.آخر مادر مجبور شد برای اوردنم بیرون از خانه بیاید که در یک لحظه بهمن سهمگینی به سرعت به سوی شهر ما آمد و من دیگر چیزی نفهمیدم.بعد از یک هفته که به هوش آمدم،شهر ما تقریباً ویرانه ی بیش نبود.اکثر کسانی که در خانههایشان بودند،زیر بهمن سهمگین زنده به گور شدند بودند،اما من و مادرم شانس آوردیم.در هم روز،خاله،مادر بزرگ،و همینطور دوستان و همسایگانمان کشته شدند.هیچ گاه آن روز را فراموش نمیکنم.
و با گفتن این سخن،همراه با آهی به فکر فرو رفت.
اسکندر،بنیامین،همینطور آماندا متوجه غم و اندوه فراوان اما شدند،به همین خاطره سکوت کردند.لحظه ی بعد اما وحشت زده از جا پرید و به نفس نفس افتاد.
بنیامین هم بی اختیار همراه او بلند شد:اما اتفاقی افتاده؟
اما که از هیجان زبانش بند آماده بود،با چشمان هراسانش به بنیامین نگریست.بنیامین در آن چشمان نیلگون ترس و وحشت را حس کرد.آن چشمها دیگر آرامش لحظه ی قبل را نداشت و به دریای طوفانی مبدل شده بود.بنیامین به شدت از حال دگرگون شده اما نگران شده بود،بی اختیار با صدای بلند گفت:اما حرف بزن چرا چیزی نمیگویی؟
اسکندر برای این که پسرش را آرام کند گفت:بنیامین آرام تر،اجازه بده حالش سر جا بیاید.
اما بدون گفتن کلامی بسوی شیشه ی قرطار رفت و دو دستش را به آن چسباند و به بیرون چشم دوخت.
چشمهایش فریاد میزدند،اما زبانش بند آماده بود.
بعد از چند لحظه سکوت دوباره به سمت بنیامین برگشت و با صدائی که از فرط وحشت میلرزید گفت:بن،من میترسم،بن باید فرار کنیم،بن،کمکم کن.
آماندا و اسکندر هم از جا بر خاستند.بنیامین دست اما را در دست گرفت.اما یخ کرده بود مثل برفهای بیرون یخ یخ بود.بنیامین چشمهایش را بر هم گذاشت و نفس آرامی کشید و سعی کرد بر خود مسلط شود.
بعد از چند ثانیه ی تأمل گفت:امای عزیزم حرفی بزن،چرا میلرزی؟
ابرهای چشمهای اما شروع به بارش کردند.
بنیامین من میخواهم با تو ازدواج کنم.
خوب عزیزم ما برای همین کار به سونتار میرویم.بیست دقیقه دیگر همه با هم آنجا هستیم.
اما نگاهش را به سمت اسکندر انداخت.نه نه ما نمیتوانیم.بهمن.
آماندا خود را به همسرش چسباند.شاید فکر میکرد او قادر است جلوی فرود بهمن را بگیرد.
اسکندر دستهای همسرش را فشرد و با این کار به او فهماند که از او حمایت خواهد کرد و در همان حال رو به اما کرد و پرسید:چرا عزیزم چنین فکری را میکنی؟تو دچار توهم شودی.اینجا فقط سراسر مه است همین.
اما که با تمام وجود میلرزید تقریبا فریاد زد:من میشنوم.این صدا سالیان سال است که با من است.این صدای بهمن است که میآید.
بنیامین دستهای اما را در دست گرفت.نترس اما ما در کنار هم هستیم.
مطمئن باش که تو دچار توهم شودی.در این لحظه صدای غرّش عظیمی به گوششان رسید .
اما از وحشت فریاد کشید و بنیامین دستهایش را محکم تر در دست گرفت.
آماندا خود را در آغوش همسرش جا داد.اسکندر او را آرام کرد و در حالی که موهایش را نوازش میکرد گفت:ما با هم هستیم نگران نباش.
در یک لحظه همه چیز به هم ریخت.صدا نزدیک و نزدیک تر شد و شیشه شکست.
جسمی آهنی روی کمر اسکندر افتاد.خود را به همسرش چسباند تا او آسیب نبیند.به نقطه ی پرت شد.
صدای آماندا میآمد:اسکندر دستم را رها نکن،آخ پام،خدایا.
صدای جیغ ممتد اما در گوشش پیچید:
بن،بن،بنیامین،بنیامین دستم را رها نکن.خواهش میکنم بن بن.
بنیامین سعی کرد چشمانش را باز کند.همه جا سفید بود.
بن،بن.
اما من در کنارت هستم.نترس ما در کنار هم....رها...رهای عزیزم....جسمی سنگین به سرش اصابت کرد:اه رها،اما،مادر.پد.....
دستش رها شد.دست اما کجاست؟دور،دور،دور تر،سکوت،سکوت،سکوت....
شهر دار ریچ و قاضی گرسن سعی کردند با زمینه ی مفصل رها را آماده ی بزرگترین غم عالم سازند،اما رها اصلا متوجه نبود.همه ی فکرها از مخیلهاش عبور میکرد جز اینکه....قاضی گرسن کیف قهوه ی رنگش را گشود و نامه ی را بیرون آورد و روی پاهایش قرار داد.
رها با چشمانی منتظر و نگران به نامه چشم دوخت.شهر دار ریچ که التهاب بیش از حدً رها را مشاده کرد با کلماتی بریده بریده گفت:ببین دختر خوبم خبر خوبی برایت نیاوردم.....
اما از ادامه ی صحبت عاجز ماند.چگونه میتوانست به این دختر جوان با آرزوهای بزرگش بگوید از آن به بعد تنها خواهد بود.وقتی احساس کرد که دیگر قادر نیست کلمه بر لب براند،به قاضی گرسن نگریست.انگار با نگاهش از او مدد میجست.قاضی گرسن که متوجه منظور او شده بود،آرام نامه را برداشت و به دست رها سپرد و گفت:دخترم ما بیشتر از این نمیتوانیم برایت توضیح بدهیم.اما این را بدان که همیشه،همه کس برای انسان نمیماند.ما باید خودمان یاد بگیریم روی پای خودمان بأیستیم،دخترم بالاخره روزی....
اما نگاه غمگین و متعجب رها او را هم از گفتن باز داشت.رها نگاهی به نامه ی که در دستان لرزانش قرار گرفته بود انداخت.
آیا توان نگهداری این نامه ی سنگین را داشت؟آرام در پاکت را باز کرد.دستش به وضوح میلرزید،اما خودش علت را نمیدانست.
شاید منتظر حادثه ی غم انگیزی بود.لحظه ی بعد دیگر دنیا برای او وجود نداشت.سرش گیج رفت و نقش بر زمین شد.
دیگر آسمان،خورشید،دیدن،و حتی خود را باور نداشت.او دیگر تهی بود.تهی و زندگی برایش بوی تعفن و نیستی میداد.
آسمان به یکباره سیاه شد و فقط نور کمرنگی دایره وار در ذهنش میچرخید.صدای همهمه ی به گوش رسید.انگار عده ی زیادی دورش را احاطه کرده بودند.وقتی چشم گشود،در اتاقش بود.دستی به سرش که حسابی درد میکرد کشید و فهمید که سرش را باندپیچی کرده اند،آرام به اطراف نگریست،ولی هیچ کس را نشناخت.تمام افرادی که اطرافش را احاطه کرده بودند،در مه غلیظی فرو رفته بودند.صدای دکتر ساوس را شناخت که گفت:دخترم حالت بهتر است؟
رها نمیخواست جوابش را بدهد.اگر هم میخواست قفل بزرگی بر دهانش زده شده بود.چشمهای پر غم خود را آرام روی هم گذاشت و آرزو کرد کهای کاش دیگر چشم نگشاید.
وقتی بار دیگر چشم گشود،اتاقش مثل همیشه ساکت و خلوت بود،اما صدای زمزمه ی چند نفر از طبقه ی پائین به گوشش میرسید.سعی کرد از جا برخیزد،اما توانش را بیکباره از دست داده بود.بسختی دست دراز کرد و قاب عکسی را که بالای تختش قرار داشت در دست گرفت.
قلبش دیگر تاب تپیدن نداشت و انگار در قفسش از نفس افتاده بود.دیگر دوست نداشت بتپد و با تپیدن خود به مردم این کره ی خاکی که تنها تپیدنش را نشانه ی زنده بودن میپنداشتند ثابت کند که زنده است.آری دیگر دوست نداشت که بشکند و خورد شود،دیگر دوست نداشت که کسی با دستهای به ظاهر مهربانش قطعه قطعههای خورد شده قلبش را به هم پیوند بزند.این دل دیگر از تپیدن خسته شده بود.رها نمیخواست که این صدای خفقان آور باز هم در گوشش تکرار کند که زنده است و باید زندگی کند،واقعاً خسته و تنها بود.
دخترک با چشمان افسرده ی خود که به بزرگی دریایی بود که ابرهای سیاه سهمگین روی آن را پوشانده باشند،به عکسی که در مقابلش بود نگاه کرد و با دیدن عکس دیگری که در کفّ دستهای بلوریش بود اه عمیقی کشید و گریست.به یاد خاطرات سبز گذشته افتاد.
این پسر زیبا و جذاب را همیشه دوست میداشت.آنقدر که فکر نمیکرد توان دوریش را حتی برای سه روز داشته باشد.
چگونه میتوانست باور کند که او اینک تنهایش گذاشته است؟چگونه میتوانست به پذیرد که او را تا ابد نخواهد دید و او را برای همیشه از دست داده است؟
چرا او انقدر بی وفا بود که دل به این دختر عجیب داد و با او دنبال آرزوهایش رفت؟خودش را ملامت میکرد که چرا با او صحبت نکرده است؟چرا گذاشت برود و از او جدا شود؟رها افسرده و مغموم در تخت خواب به پشت دراز کشید و تصویر برادرش بنیامین و عکس مادر و پدرش را که از هر زمان دیگر زیباتر به نظر میرسید،در دستهای زیبا و کوچک خود پنهان کرد.نمی دانست باید بگرید یا تنها با کشیدن اههای گاه و بی گاه خود را آرام سازد؟چطور میتوانست این خبر وحشتناک را باور کند؟چگونه میتوانست بپذیرد که خانواده اش،تنها حامیانش را از دست داده؟نه آن خبر دروغ محض بود.در این نامه فقط نوشته شده بود که در نقطه ی از این زمین خاکی،عده ی از مردم زیر بهمن فرو رفته اند،اما آن به این معنی نبود که خانواده ی مهربان او هم جز این گروه باشند.نه نه آنها زنده بودند و بعد از مدتی باز میگشتند و او میتوانست در آغوش پدر جا خوش کند و دستان مهربانش را لمس کند،صورت لطیف مادر را ببوسد و موهای بلند و خوش حالت بنیامین را نوازش کند.آری دوباره میتوانست آنها را ببیند و نگاه محبت آمیز و پر مهر پدر سراسر وجودش را گرما ببخشد.
این افکار به خودی خود در ذهن کوچک و مشوش رها در حرکت بودند و ذهن خستهاش را از پاا دروردند.دیگر نمیتوانست واقعیت را تشخیص بدهد.نمی دانست کدامیک راا به پذیرد؟حقیقت یا امید را؟
عکس زیبای بنیامین را که در آن لبخند زیبایی صورتش را زینت بخشیده بود در میان انگشتان باریکش فشرد تا شاید این افکار لجوج و خودخواه او را آرام بگذرند.دیگر نمیخواست به این افکار پوچ و بی معنی فکر کند.سعی کرد کمی روی تخت بنشیند.به طرف پنجره ی اتاق نگریست،بار ها،از پنجره طلوع زیبا و فریبنده ی خورشید را دیده بود.بارها بنیامین را نگریسته بود که زیر شاخههای عریان درخت مطالعه میکرد.نمی توانست باور کند که اینک او در گوشه ی دیگری از این کشور وسیع در زیر انبوهی از برف مدفون شده باشد.نمی دانست چطور باید این تنهایی نفرت انگیز را تحمل کند.نمی دانست چگونه باید خود را با بی کسی و تنهایی وفق دهد.آخر او در این دنیا بجز خانوادهاش هیچ کس را نداشت.
با خود اندیشید(آیا سهم من از دنیای به این بزرگی همین است؟خدایا)
و نگاهی به آسمان کرد،خدا،خدا،خدا،بارها صدایش کرد و میدانست که کسی هست تا صدایش را می شنود و تنهاییاش را نظاره میکند.
کسی هست که او میتواند او برایش سخن بگوید.احساس خفگی میکرد و سعی داشت با نگاهش تمام حرفهایی را که وجودش را میخوردند به خدایش بگوید.
هر چند که او بهتر از همه بر همه چیز آگاه بود.رها نگاه ماتم زدهاش را به دیوار رو به رویش دوخت.رو قفسه ی کتاب خانه ی کوچک روی دیوار،کتاب حافظ به چشم میخورد.پدرش بسیاری از شبها به بالینش میآمد و تا نیمههای شب برایش حافظ میخواند.حافظی که مثل او و پدرش عاشق خدا بود.پدر میگفت(دخترم،من تنها و بی کس بودم.من هم به خطره اینکه مملکتم را دوست داشتم و نمیتوانستم خیانتها را تحمل کنم ،به این کشور سرد تبعید شدم.در تمام روزها و شبهایی که اینجا تنهای تنها بدون هیچ دوست و آشنایی زندگی میکردم،خدا با من بود.سخنانم را میشنید و به درد دلهایم با شکیبایی گوش میداد.اگر خدا نمیخواست،من الان صاحب این زندگی،همسر و فرزندانی که تمام وجودم هستند،نمی شدم.پس تو هم هر چه میخواهی از او بخواه.)
رها سخنان پدرش را باور داشت.دوباره نظری به آسمان افکند.خدایا،خدایا خانواده اش....با خود اندیشید هر جا که باشند قلب او هم همانجا در اسارت است.سعی کرد خط بطلانی روی افکار عذاب دهنده بکشد و به خود این وعده را به دهد که آنها باز خواهند گشت.
می دانست نباید که به رفتن و جدایی بیندیشد اما این افکار مسموم با بی رحمی و سر سختی تمام سعی داشتند واقعیت را به او نشان دهند و ذهن شیشهاش را با ضربههای سهمگین و سرسختانه،خود خورد کنند و نگذارند راه نفوذی برای ذره امید در دل شکسته ی او پیدا کند.
صدای باز شدن در او را به سمت دیگر متوجه ساخت.دکتر ساوس همراه با پرستاری وارد شدند و با دیدن رها که روی تخت نشسته بود لبخند زد و به طرفش آمد.دخترم حالت چطور است؟ظاهراً کسالتت بر طرف شده است؟اما رها هنوز با افکار مسمومش دست به گریبان و بدون هیچ توجهی به سخنان دکتر به رو به رو چشم دوخته بود.
دکتر ساوس قاب عکس را از دستان ظریف رها در آورد و سر جایش گذاشت و گفت:دختر کوچکم سعی کن با خودت کنار بیایی.مصیبت سخت و ناگواری است،اما تو باید زندگی کنی.سعی کن با خودت و زندگی قهر نکنی و لبخند بزنی،در غیر این صورت در زیر بار فشار غم خورد خواهی شد.
اما رها نمیتوانست سخنان دکتر را واضح بشنود،فقط به رو به رو چشم دوخته بود مثل جسمی که فاقد روح است.حتی مژگان بلندش را هم به هم نمیزد.دکتر ساوس آرام او را روی تخت خواباند و چند سفارش به پرستار کرد و از اتاق خارج شد و رهاا تنها ماند.این فرصتی بود تا از تنهایی به بهترین نحو سود ببرد.
گذشته زمان را حس نمیکرد و فقط صدای نفسهایی را که آرزوی قطع شدنشان را داشت میشنید.اصرار پرستار برای غذا خوردن او فایده نداشت.رها بیش از پیش لاغر و رنگ پریده شده بود و اطرافیانش نگران بودند که مبادا او را هم از دست بدهند.تمام دوستانش



 مرتب به عمارت میامدند تا تسلی خاطری باشند،اما رها وجود آنها را حس نمیکرد،و فقط چشمهای بی نور و خستهاش تصویر خانوادهاش را میدید.عمارت بزرگ سنّ پطر زبورگ در ماتم و غمباری از غم و درد مدفون شده بود و سرما به همه جای آن رسوخ میکرد.
دیگر از آن عمارت سراسر شادی و گرم چیز بر جای نمانده بود.هاله ی از غم با ر چهره ی مهمانهای خانه نشسته بود.
هاتسگار فارکر بیش از همه در این ماتمکده حضور مییافت و سعی میکرد تسلی خاطری برای رهای خسته و ماتم زده باشد،اما راهی به قلب این دختر دل شکسته نمییافت.هنوز باور نکرده بود که رها برای همیشه تنها خواهد ماند.
آن روز چنین بود.رها با بهت به هاتسگار که نگران و پریشان رو به رویش ایستاد بود،نگاه میکرد.زمان برایش مفهومی نداشت.در پنج روز گذشته،حتی کلامی از دهانش خارج نشده بود.آن چشمان زیبا و افسون گر حتی قادر به ریختن اشک نبودن،شاید باور نداشت که چنین واقعه ی دلخراشی برای خانواده ی او به وقوع پیوسته باشد.برادر جوانش به دنبال عشق به آن سر زمین پا گذشته بود.
از آن جا نفرت داشت.از کوه و برف حتی باد و باران نیز نفرت داشت.رها مطمئن بود که خانوادهاش زنده هستند و چند روز دیگر دروغ بودن این خبر را به او اطلاع خواهند داد.با خود عهد کرد تا زمانی مطمئن نشده حتی قطره ی اشک نریزد.نگاهش چون مردهٔ به دیوار خیره مانده بود.آن عمارت دیگر برایش جای سکونت نبود.در نقطه نقطه ی آن پدر،مادر،و بنیامین را میدید.
صدای قهقهههای بلند بنیامین در همه ی خانه میپیچید و او را به خود میخواند.
پدر هر لحظه به رویش آغوش میگشود و بمحض اینکه میخواست در آن جا بگیرد محو میشد و مادر با آن گیسوان بلند و رقصانش به سوی او میآمد تا موهایش را نوازش کند،اما دست های نامرئیاش در گیسوان شبق رنگ رها گم میشد.
دکتر ساوس نگرانی خود را کاملا ابراز کرده بود و مدام هشدار میداد که اگر رها به حالت عادی باز نگردد،دیر یا زود دیوانه خواهد شد.همه ی دوستان و نزدیکان سعی داشتند با نزدیک شدن در او بهبودش مفید واقع شوند،اما فایده ی نداشت.فقط وجود هاتسگار تا حدودی میتوانست اثر بخش باشد.هاتسگار به خاطره قامت بلندی که داشت گاهی مورد توجه رها قرار میگرفت زیرا او را جای برادر از دست رفتهاش میپنداشت اما این توهّمات هم فقط لحظه ی بیشتر میپایید و متوجه تفاوت عمده ی هاتسگار با بنیامین میشد.اثر ضربه ی که به او وارد شده بود،به هیچ وسیله ی بر طرف نمیشد.همه جای عمارت پر از خاطرات شور انگیز بود.
با یادوری آنها اشک از دیدگان پر درد رها فرو میریخت.
هنوز سه روز بیشتر از وقوع این حادثه نگذشته بود که خبر آوردند که جسد یکی از اعضا ی خانواده ی کیانی از زیر بهمن پیدا شده و تا دو روز دیگر به سنّ پطر زبورگ خواهد رسید.هیچ کس جرات نداشت که رو به روی رها بنشیند و به او بگوید جسد عزیزانش را تا چند روز دیگر به شهر میآورند.
درست دو ساعت به تشییع جنازه مانده بود.جسد را داخل تابوت در کلیسای بزرگ سنّ پطر زبورگ قرار داده بودند.آقای شهر دار ریچ به خاطره دوستی عمیقی که با خانواده ی کیانی داشت از پدر روحانی خواست تا یک روحانی مسلمان را تا بر سر مزار اسکندر بفرستد تا مراسم تدفین به روش مسلمانان انجام بپذیرد.پدر روحانی هم سخن او را پذیرفت و شرایط را برای دفن به روش مسلمانان فراهم کرد.
هاتسگار و دیگر دوستان رها در عمارت نشسته بودند و هر یک سعی داشتند جریان را به او بگویند.رها گوشه از کاناپه کز کرده بود و زانوهایش را در آغوش کشیده بود و ماتم زده به رو به رو مینگریست.هاموند ریچ و کلارا ریچ به نوبت برای گفتن حقیقت تلاش کردند،اما بی فایده بود.بالاخره اوسکار ساوس به او نزدیک شد و به صورت غم زدهاش نگریست.
جرات بیان از او هم گریخته بود،اما چاره ی نداشت.کسی باید با او سخن میگفت.
بالاخره با هزار سختی لبهای سنگینش را از هم گشود و گفت:رها امروز خبر رسیده که......چطور بگویم؟امروز یکی از جسدها را به ما تحویل دادند.
نگاه رها از روی دیوار به روی صورت اوسکار ساوس چرخید و او با دیدن آن نگاه غمگین و پر نفوذ همه ی جراتش را از دست داد و سرش را زیر انداخت.رامیز گرسن که شاهد نگاه منتظر و ملتمسش بود،لب به سخن گشود و گفت:رها،امروز جسد پدرت را آوردند و چند ساعت دیگر مراسم تشییع انجام میشود.تو باید به عنوان تنها باز مانده ی خانواده ی کیانی آنجا حضور پیدا کنی.رها بدون اینکه مژه بزند نگاهش را به رامیز گرسن دوخت.سکوتش طولانی بود.شاید باید فریاد میزد و اشک میریخت،شاید باید ناله و فغان به راه میانداخت،اما رها فقط نگاه کرد و سکوت.
هیچ کس نمیدانست در پشت این چهره ی ساکت چه روح زخم خرده ی پنهان است،روحی که آنچنان آزرده بود که حتی قادر به اشک ریختن هم نبود.
امروز پدرش را،حامیاش را به خاک سرد و ستمگر میسپردند.به یاد آغوش گرم پدر افتاد.چقدر وقتی که در آن جا میگرفت احساس امنیت میکرد.چقدر دستهای نوازش گر پدر را که در مواقع ناراحتی و غصه بر سرش کشیده میشدند را دوست داشت.
پدر قویش هم اکنون تسلیم بهمن سرد شده بود.آیا این امکان داشت؟او همیشه پدرش را قدرتمند تر از همه کس و همه چیز میدانست.اما هم اکنون بهمن را قوی تر از همه چیز میدید.
صدای گریه و زاری در عمارت پیچیده بود.کلارا و دوروتی سخت یکدیگر را در آغوش کشیده بودند و ناله میکردند.حتی پسرها هم اشک میریختند.وضع رها بقدری رقت آور و غم انگیز بود که حتی سنگ را هم به اشک ریختن و میداشت.باید به گورستان میرفتند و چاره ی جز این نبود.به همین سبب کلارا تور مشکی رها را روی سرش انداخت و زیر بازویش را گرفت و به او کمک کرد تا از عمارت خارج و سوار کالسکه شود.
در طول مسیر،رها همچنان به ریزش برف مینگریست.چقدر از این دانه ی براق و سفید بیزار بود.دلش میخواست از هر چه برف و سرماست بگزیرد.دلش میخواست به کشور آفتاب سفر کند.
در سیاه رنگ گورستان را خوب میشناخت.
خوب به یاد داشت که همیشه از دیدن این مکان نفرت داشت.اما صدائی در سینهاش مراتب فریاد میزد(اشتباه است،پدرم باز خواهد گشت.)
لبخند ماتی بر چهرهاش نقش بست.جمعیت زیادی در گوشه ی ازدحام کرده و دور تابوت را که روی زمین قرار داشت،گرفته بودند.کالسکه در همان نزدیکی توقف کرد و دختر زیبا و ریزنقش سیاه پوش با کمک کلارا از آن پیاده شد.همه به این مجسمه ی زیبای غمگین مینگریستند.
رها با قدمهای سست و ناتوان به تابوت نزدیک شد و دو زانو روی برفها نشست و با دستهای ظریفش که در دستکش تور سیاه رنگ مخفی شده بود گولهای روی تابوت را روی زمین ریخت.
همه با بهت به حرکات وی مینگریستند.رها آرام دستش را به سمت تابوت برد و سعی کرد آن را به گشاید.چند نفر برای منع او از این کار به او نزدیک شدند،اما دکتر ساوس از حرکت آنها جلوگیری کرد و با تن صدائی آرام گفت:شاید به بهبودش کمک کند.
رها با حالتی ماتم زده در تابوت را گشود و با قامت بلند پدرش رو به رو شد.این حقیقت داشت.پدر مهربانش،پدر قدرتمندش،چه بی دفاع در تابوت چوبی خفته بود.رها آرام دستهای ظریفش را به سمت صورت پدرش پیش برد و لبها و چشمهایش را نوازش کرد.
نگاهش سوز عجیبی داشت.همه یک قدم به عقب رفتند.هیچ کس باور نمیکرد که رها با جسد پدرش چنین بر خورد آرامی داشته باشد.
رها اشک میریخت و صورت پدرش را نوازش میکرد.
وقتی لب گشود فقط گفت:پدر،من بی تو چه کار کنم؟
هاتسگار فارکر قدمی به سمت رها برداشت.می خواست به او در بلند شدن کند .رها در مه غلیظی که به خاطره اشک ریختن جلوی چشمانش را گرفته بود،هاتسگار را ندید و به تصور اینکه برادرش به سراغش آماده است،برخاست و به سوی او رفت و گفت:بنیامین آمدی؟بیا ببین چه کسی اینجا خوابیده؟
و هاتسگار را به سمت تابوت کشید.هانسگار با قدمهای سنگین به دنبالش روان شد.
رها همراه با اشک گفت:بن،چقدر دیر آمدی،به همه گفتم که تو بر میگردی،اما کسی حرفم را باور نکرد.اه،بنیامین،ببین،این پدر است،یادت هست وقتی بچه بودیم به تو گفتم،بن اگر یک روز بابا بمیرد چه کار کنیم؟تو گفتی هیچ کس قادر نیست پدر را از پا در آورد.پدر خیلی زور دارد.
من آن روز حرف تو را باور کردم تا امروز هم باور داشتم،اما پس این کیست؟مگر این پدر نیست که اینجا خفته؟پس چرا مقاومت نمیکند؟چرا آرام خوابیده؟بن ما باید چه کار کنیم؟به چه کسی پنها ببریم؟مگر میشود بدون داشتن پدر هم زنده ماند و زندگی کرد؟
صدای گریه از گوشه کنار به گوش میرسید،اما رها همچنان در خیالات خود سر میکرد.وقتی چشمانش را دوباره به صورت هاتسگار دوخت،به یکباره مثل کسی که از خوابی طولانی پریده باشد بر خود لرزید و از هاتسگار فاصله گرفت.
دستهایش را بسوی پدر دراز کرد و دستهای سرد او را گرفت و گفت:پدر من غریبم،این هم نشانه ی از غربت و بی پناهی من.پدر پاشو،بلند شو.من نمیتونم بدون تو زنده بمانم،خواهش میکنم.
دوروتی گرسن و کلارا ریچ آرام بسوی رها رفتند و سعی کردند او را از پدرش جدا سازند.رها اصرار داشت که همچنان در کنار پدرش بماند اما باید او را به خاک میسپردند.
رها به شدت اشک میریخت و سعی داشت مانع گذاشتن پدرش در میان خاکهای سرد و بی رحم شود،اما کلارا و دوروتی مانع میشدند.پس از این که خاک کاملا روی جسد را پشاند،دانههای برف نیز روی قبر نشستند.رها هم در کنار خاک روی زمین نشست و دستهای ظریفش را روی خاک سرد گذاشت.
جمعیت کم کم از اطراف او دور میشدند و او را تنها میگذاشتند.

سه هفته از خبر دردناك ريزش بهمن گذشت، اما هيچ خبري از بنيامين و مادرش نرسيد. بيشتر روزها مردم دختر كوچك عمارت كياني را مي ديدند كه پاي پياده با لباسهاي سراپا سياه و دسته گلي سفيد رنگ به سمت قبرستان مي رفت. همه از واقعه اي كه پايه و بنيان اين خانواده خوشبخت را در هم ريخت، در تعجب بودند. چگونه در يك روز، تمام خوشبختي اين دختر به باد فنا رفت؟ دختر خوشبختي كه نيمي از دختران سن پطرزبورگ آرزوي موفقيت او را داشتند.
رهاي سياه پوش هر روز و هر روز بر سر مزار پدرش مي رفت و با او حرف مي زد. درست مثل روزهايي كه در خانه كنار شومينه مي نشستند و با هم صحبت مي كردند. گاهي اشك مي ريخت، گاهي لبخند مي زد و لحظه ي بعد ماتم زده به نقطه اي نامعلوم خيره مي شد. رها ديگر آن رهاي سابق نبود. از صبح تا غروب در سالن عمارت راه مي رفت و در اتاق مادرش را مي گشود و گوشه تختش مي نشست و با مادرش كه به تصورش كنار آينه ميز توالت نشسته بود و آرايش مي كرد، صحبت مي كرد. گاهي صداي گريه اي فضاي خانه را پر مي كرد و ساعتي بعد هم كنار تخت بنيامين در مورد اما صحبت مي كرد.
آن روز هم دوباره به گوشه و كنار خانه سرك كشيد و با خانواده اش صحبت كرد. او زندگي جديدي را با خانواده اش آغاز كرده بود و از اين نوع زندگي راضي به نظر مي رسيد. صداي در به گوشش رسيد. از گوشه ميز كه به آن تكيه داده بود كنار آمد و رو به تختخوابش كرد و گفت:
- بنيامين! مي بخشي كه حرفت را قطع مي كنم، اما ظاهراً كسي در مي زند.
لحظه اي بعد در را گشود و اوسكار ساوس در پشت در نمايان شد.
- اوه سلام اسكار. مي بخشي كه معطل شدي.
اوسكار آرام سلام كرد و وارد اتاق شد. به اطراف نظري انداخت و وقتي كسي را در اتاق نيافت، پرسيد:
- رها، اينجا كسي نيست، پس با چه كسي صحبت مي كردي؟
رها خود را متعجب نشان داد و رو به تخت كرد و گفت:
- با بن. مگر او را نمي بيني؟
اوسكار نگاه او را تعقيب كرد، اما جز رو تختي مخمل زردرنگ چيز ديگري ديده نمي شد. اوسكار به پنجره نزديك شد. نفس عميقي كشيد تا اعصابش راحت تر شود و آرام گفت:
- رها، اين جا كسي نيست. بن... ببين! بن ديگر بر نمي گردد. مي فهمي؟ بن ديگر نمي آيد.
رها ابروهايش را در هم كشيد و به طرف در رفت، آن را گشود و به اسكار نظري انداخت. اوسكار منظور او را فهميد، اما حالش را درك مي كرد. او نياز به كمك داشت. اگر مي رفت در حق رها دشمني كرده بود، به همين خاطر چند قدم به رها نزديك شد و تقريباً فرياد كشيد:
- رها! دست بردار. تو ديوانه نيستي. به اين موضوع اطمينان دارم، اما نمي دانم چرا خودت را به ديوانه بازي مي زني. بنيامين مرده و اين را تو بهتر از من مي داني. تو پدر، مادر و بنيامين را با هم از دست داده اي و الان هم تنها هستي و بايد زندگيت را به تنهايي ادامه دهي.
- اوسكار از اتاق من برو بيرون.
رها مثل مار زخم خورده بود و منتظر نيش زدن. اوسكار حالش را درك مي كرد، ولي چاره اي نبود. بايد او را از اين حالت بيرون مي آورد، حتي اگر رها براي هميشه از او متنفر مي شد.
- من بيرون نمي روم. تا تو با صداي بلند نگويي كه بنيامين و خانواده ات مرده اند، بيرون نمي روم.
- خفه شو.
رها فرياد مي زد. اوسكار بي توجه به او ادامه داد:
- تو خودت را گول مي زني. كو؟ پس چرا بنيامين از تو در برابر چرندياتي كه من مي گويم دفاع نمي كند؟ پس چرا سكوت كرده؟
و بعد به سمت تخت رفت. روتختي را از روي تخت برداشت و به هوا پرت كرد:
- پس كو؟ بن كو؟ بنيامين تو كجاست؟
رها دستهايش را به گوشهايش چسباند و دو زانو روي زمين نشست و شروع به جيغ زدن كرد.
- اوسكار تو پستي، خيلي پست. مادر من نمرده. پدرم اينجاست. بنيامين...
و هق هق گريه امانش را بريد. مستخدمين به طبقه بالا دويدند و رها را دو زانو در حالي كه هاي هاي مي گريست، روي زمين ديدند. اوسكار چشمهايش را بر هم گذاشت و نفس راحتي كشيد. توانسته بود او را به هيجان بياورد و اين جاي بسي اميدواري بود. چند قدم به رها نزديك شد و دو زانو روبه رويش نشست.
- رها! من اوسكارم. دوست صميمي بن، دوست تو. تو مي داني كه بن براي من جاي برادري را كه نداشتم پر مي كرد، اما بايد باور كني.
رها ملتمسانه گفت:
- نگو. خواهش مي كنم اوسكار بگذار با خاطراتشان زندگي كنم. من از اين زندگي راضي ام.
اوسكار لبخندي بر لب آورد. حال رها بهتر بود.
- رها من هم به اندازه ي تو دلم براي خانواده ات تنگ شده و مي دانم چه زجري مي كشي، اما اين بازيهاي مسخره اي كه درآورده اي باعث شده همه در شهر بگويند بانوي عمارت كياني ديوانه شده. تو بايد آبروي پدر و مادرت و همين طور بنيامين را حفظ كني. تو بايد به همه ثابت كني تربيت شده دست آن پدري و مقاومت در برابر مشكلات را از او آموخته اي. تو بايد آبروي خانواده ات را حفظ كني و ...
رها بي محابا گريه مي كرد. اوسكار او را در اتاقش تنها گذاشت تا راحت تر به حرف هايش بينديشد.
رها آن شب به سخنان اوسكار انديشيد. اوسكار راست مي گفت و او در خواب غفلت بود. تقريباً يك ماه مي گذشت و خبر ديگري از خانواده اش نرسيده بود. عقلش مي گفت آنها هم مانند پدرش مرده اند، اما حسي در درونش به او نهيب مي زد كه آنها زنده اند. كم كم از اين خيالات خسته شده و اطمينان حاصل كرده بود كه انتظارش بي فايده است.
آن شب با خستگي به رختخواب رفت، اما قبل از خواب به آلبوم عكس خانوادگيشان نگريست و از همه آن عكسها خاطرات شيريني را به خاطر آورد.
صبح وقتي چشم گشود به ياد خواب ديشب افتاد. در خواب پدرش را ديده بود که از او مي خواست به ايران برود. او به رها گفت بود که ديگر انتظار بازگشت مادر و برادرش را نداشته باشد و دل از روسيه بکند و به ايران سفر کند. او خوشبختي رها را در اين سفر ترسيم کرده بود و رها به سخنان پدرش اطمينان و اعتقاد فراوان داشت. به ياد قولي که بارها و بارها به پدر داده بود، افتاد، " پدر من قول مي دهم روزي به ايران بروم."."
و پدر لبخند زده بود. همان روز صبح تصميم گرفت که به آرزوي پدر جامعه عمل بپوشاند، به همين علت بلافاصله از جا برخاست و چمدانش را از داخل کمد
بيرون کشيد و لباسهايش را در آن جا داد. در تصميمش مصمم بود، اما بي گمان اگر با دوستانش در ميان مي گذاشت، آنها مخالفت مي کردند. پول به حد کافي در بانک داشت و همينطور جواهرات فراواني هم در اختيار داشت. صندوقچه حاوي جوهراتش را برداشت و در چمدانش گذشت و در اتاقها را قفل کرد. بايد به بانک ميرفت و از حساب مقداري پول برداشت مي کرد.
چمدانش را همانطور در اتاقش گذشت و پالتو پوستش را پوشيد و قبل از خروج از عمارات، مستخدمين را صدا کرد و بعد از تشکر از زحمات و وفاداري آنها از همه بدون استثناء خواست که وسايلشان را بردارند كه بعد از بازگشت رها تسويه حساب كنند و مرخص شوند. بعد از گفتن اين حرف، بلافاصله خانه را ترك كرد و با كالسكه به طرف بانك كه در مركز شهر واقع شده بود، رفت. رئيس بانك مرد مسن و بانزاكتي بود، رها چند بار به همراه پدرش به بانك رفته بود و با او آشنايي كامل داشت.
آقاي سيمونوويچ بعد از ديدن رها تبسمي بر لب آورد و سرش را كمي خم كرد و گفت:
- خانم كياني افتخار بزرگي است كه ما شما را زيارت مي كنيم. مي توانم بپرسم چه خدمتي از دست من بر مي آيد؟
رها جواب داد:
- آمده ام پولم را بگيرم.
آقاي سيمونوويچ چشمهايش را كاملاً از هم گشود و پرسيد:
- منظور شما چيست؟ مي دانيد چه مقدار پول در بانك داريد؟
رها جواب داد:
- بله.
- ببخشيد جسارت مي كنم، اما شما اين همه پول را براي چه مي خواهيد؟
رها نگاهي به كارمندان بانك كه او را مي نگريستند انداخت و گفت:
- براي كار مهمي احتياج دارم. خواهش مي كنم هر چه زودتر آن مقداري از آن را به من تحويل دهيد.
آقاي سيمونوويچ سرش را تكان داد:
- هر طور كه خودتان مايليد، اما اميدوارم هميشه جزو مشتريان بانك ما باشيد.
رها سخن آقاي سيمونوويچ را تصديق كرد و گفت:
- شما از اين بابت مطمئن باشيد. پدر هميشه به شما اطمينان بي اندازه اي داشت.
رئيس بانك سپاسگذاري كرد و پول را پرداخت.
ساعتي بعد رها در عمارت، روبه روي مستخدمين ايستاده بود و با آنها تسويه حساب مي كرد. به هر كدام مبلغي نيز به عنوان انعام داد. از اين كه هيچ كس در مسير او را نديده بود، خيلي خشنود بود. به سرعت از پله ها بالا رفت، دلشوره تمام وجودش را گرفته بود. چند ساعت بيشتر فرصت نداشت. قصد داشت هر چه زودتر خودش را به ايران برساند. حسي در درونش غوغا به پا كرده بود. او بايد از اين محل مي گريخت. از سرما، برف و از اين عمارت تاريك. ديگر هيچ جاي عمارت بوي عشق نمي داد. ديگر اين خانه بزرگ بي خانواده اش برايش مثل زمهرير بود كه هميشه در آن مي لرزيد و به هراس مي افتاد.
به تك تك اتاق ها سرك كشيد. بعد از صحبتهاي اوسكار باور كرده بود كه با رويا نمي شود زندگي كرد. حالا آن محيط برايش خفقان آور شده بود. از آن عمارت بزرگ و مرمرين وقتي صداي پدر را منعكس نمي كرد، وقتي مادر آرام و متين روي سنگ هاي مرمرين آن قدم نمي گذاشت و وقتي صداي خنده هاي بنيامين از گوشه و كنار آن به گوش نمي رسيد، بايد دل مي كند و دل هم كنده بود. اتاق مادرش هنوز به همان حالت مانده بود. پشت ميز توالت رفت و كشوي آن را بيرون كشيد. نامه ي اسكندر به آماندا داخل كشوي ميز بود. بارها آن نامه را خوانده بود. پدرش با احساسي شديد و نوعي شوريدگي، احساساتش را براي آماندا ترسيم كرده و نوشته بود، " ريشه بلند گياه عشق سرتاسر بدنم را گرفته و به دور قلبم پيچيده. دوري از تو باعث فشار دادن ريشه ها به قلبم مي شود و مرا از پا در مي آورد، پس براي اين كه زنده بمانم با من بمان."
اين نخستين نامه اسكندر به آماندا بود و آماندا سالهاي سال مثل جانش از آن مراقبت كرده بود و حال اين نامه در كشوي ميز خاك مي خورد. رها نامه را برداشت و بوسيد و در حالي كه اشك از چشمهايش مي چكيد، آخرين نگاه را به اتاق پدر و مادرش انداخت و وارد تالار بزرگ شد. به ياد تولد مادر افتاد. چه شب به ياد ماندني و خوبي بود. مادر و پدرش در كنار ستون ايستاده بودند و با مهمانها صحبت مي كردند. رها

 

به ستون مر مرین نزدیک شد و دستش را روی آن کشید و همراه با آهی که از اعماق سینه کشید،اشکهایش را از روی گونههای داغش زدود.
رها دیگر تحمل حضور در آن مکان را نداشت.گوشه گوشه خانه برایش سراسر خاطره بود.صدای پدر در گوشش پیچید:(ایران،ایران،ایران.)
رها پالتوی خزش را پوشید و به سرعت از عمارت خارج شد و از سیمون کالسکه ران خواست که او را به استگاه راه آهن برساند.

هنگام خروج از در اصلی و مشکی رنگ عمارت سرش را از پنجره ی کالسکه بیرون آورد و نگاه آخر را به عمارت انداخت(خداحافظ عمارت ما،خداحافظ خاطرات بچگی)
قبل از رفتن به استگاه راه آهن چند دقیقه ی به قبرستان رفت تا برای آخرین بار با پدرش وداع کند.وقتی بالای مزار پدرش رسید،پایش دیگر توان نداشتند،روی برفها افتاد و گفت:پدر،من رفتم تا به آرزویت جامه عمل بپوشانم.
من رفتم تا تو را در کشوری که به آن عشق میورزیدی،بیابم.من رفتم تا فراموش کنم چه بر من گذشت،پدر....
.با پدرش وداع کرده بود و باید میرفت.با چهره ی در هم و افسرده از کنار مزار اسکندر بر خواست تا زودتر خود را به راه آهن برساند.
قطار چندان شلوغ نبود.او کنار پسر بچه ی ژنده پوشی نشست.پسر دستهای سیاه و کوچکش را به بینیاش میکشید و صدای مشمئز کننده ی در میآورد.
رها بدون توجه به اطراف،نقشه ی را که از قبل تهیه کرده بود را روی پاهایش نهاد و با دقت آن را از نظر گذراند.راه دراز و سختی را در پیش رو داشت،اما احساسی در درونش او را وادار به رفتن و تحمل مشکلات میکرد،دوست داشت به آرزوی پدرش جامه عمل به پوشاند و برای رسیدن به این هدف حاضر بود از جانش نیز بگذرد هر چند که جانش هم برایش واقعاً بی مقدار و بی ارزش شده بود.
دوباره نگاهش را به نقش دوخت.تصمیم گرفته بود مسیر را از طریق مرز زمینی تی کند و به ایران برود.با مدادی مسیر را روی نقشه مشخص کرد و به آسمان نظری انداخت.اسمان هنوز روشن بود و با تخمینی که زده بود تا نمیههای شب به مسکو میرسید و از آنجا باید برای تهیه ی بلیط اقدام میکرد.
پسر بچه دوباره صدای مشمئز کننده ی از بینیاش در آورد و چنان بینیاش را بالا کشید که رها بی اختیار به سمت او نگریست.از صورت کثیف پسرک خوشش نیامد و ابروهایش را در هم کشید و تصمیم گرفت در طول راه بخوابد.به همین علت آرام چشمایش را بر هم گذشت.
وقتی با صدای ترمز شدید قطار چشم گشود،به سرعت به پنجره نظر انداخت،اما در آن حوالی خانه ی به چشم نمیخورد.
به همین جهت از جای بر خواست.مردم در حال رفت و آمد و پرس و جوع بودند.رها به دنبال شخص مطلعی میگشت تا از او علت توقف ناگهانی قطار را جویا شود.در همین حین چشمش به یکی از متصدیان قطار افتاد.با قدمهای بلند خود را به او رساند و پرسید:اتفاقی افتاده؟
نه دوشیزه خانم.شما هم لطف کنید در صندلی خود بمانید.
رها که قانع نشده بود دوباره پرسید:پس چرا اینجا نگاه داشتید؟
کسی بی موقع یکی از ترمزهای اضطراری را کشیده و از قطار پیاده شده،گویا قصد فرار داشته است.چند نفر از کارکنان قطار هم برای اینکه او را بیابند و از علت کارش سر در آورند،از قطار پیاده شدند و به دنبالش میگردند.
ببخشید،قطار چه وقت حرکت میکند؟
متصدی قطار که از پنجره بیرون را مینگریست گفت:تا نیم ساعت دیگر شما هم لطف کنید روی صندلی یتان بنشینید و استراحت کنید.خیالتان راحت باشد.تا نیم ساعت دیگر حرکت میکنیم.
رها دوباره روی صندلی نشست.نیم ساعت از برنامهاش عقب افتاده بود،اما مطمئناً در این سفر طولانی با این حادثه زیاد بر خورد میکرد.
چشمهایش را آرام بر هم گذشت.پسر بچه که در کنارش نشسته بود چند بار صدایش کرد:خانم،خانم.
رها به سمتش نگریست:بله
.می بخشید،گفتند چرا قطار ایستاد؟
مثل اینکه یک فراری توی قطار بود.
کسی را کشته؟
نمی دانم
.خانم شما چقدر میخوابید.
رها از سوال پسر بچه یکه خورد و دوباره به صورت کثیف او نظری انداخت.خوب مگر اشکالی دارد؟
پسر بچه که هفت هشت سال بیشتر نداشت،جواب داد:نه،اما برام خیلی جالب است،شنیده بودم ثروتمندها خیلی بی خیال هستند،اما حالا....
تو از کجا میدانی که من ثروتمند هستم؟
پسر بچه نگاه شیطنت آمیزی به او کرد و جواب داد:خوب معلوم است خانم از سر و صورت تمیز و این لباسها و پالتو خز و چکمههای گران قیمتتان.
رها لبخند بی رنگی بر لب آورد.تازه متوجه کفشهای پاره ی پسر بچه شده بود.آن سرما را نمیشد با آن کفشها تحمل کرد.لرزش خفیفی در بدنش احساس کرد.پاهایش حقیقتاً در نیم چکمههای چرم،گرم بودند،اما آن پسر بچه چی؟این بار توجهش به پالتوی پاره و کثیف او جلب شد
.تو چه کار هستی؟خانواده ات کجا هستند؟
خانواده که ندارم.یعنی یک خواهر کوچولو دارم که در پرورشگاه است.اما من یک سال پیش از آنجا فرار کردم.وضع الانم زیاد بدتر از آن موقع نیست.همین گرسنگی،همین لباس و تازه شغل گدایی از همه بدتر بود.از وقتی که از پرورشگاهمان که در مسکو بود فرار کردم،تا حالا یک سال میگذارد.خواهرم را در این مدت ندیده ام.حالا دارم بر میگردم آنجا تا خواهر کوچکم را ببینم
.رها اشک را در چشمان خسته پسر بچه مشاهده کرد.هیچ وقت با این جور آدمها سر کار نداشته و با آنها هم صحبت نشده بود.از اینکه احساس سرما نمیکرد از خودش بعدش میآمد.بی اختیار پرسید:گشنه ات نیست؟
نه خانم.
رها مطمئن بود که او مدت هاست که چیزی نخورده است.حالت چشمهایش این موضوع را به او ثابت میکرد و همین طور صدائی که شکمش به راه انداخته بود.،از جای بر خواست و به پسر بچه گفت:می شود همراه من بیایی؟میخواهم به رستوران بروم،اما تنهایی درست نیست،آخر میدانی،جوانهای مزاحم.....
پسر بچه با غرور خاصی گفت:خانم من با شما هستم،نگران نباشید.مگر کسی جرات بی احترامی به خانمی مثل شما دارد؟
و با گفتن این جمله به دنبال رها روان شد.رها استیک سفارش داد.پسر بچه ابتدا از خوردن امتنًاع میکرد،اما وقتی با اصرار رها رو به رو شد،مثل قحطی زدهها در عرض چند دقیقه غذایش را تمام کرد.رها که هنوز مقداری از غذایش را خورده بود،برای پسر بچه دوباره سفارش غذا داد،با اینکه خیلی کثیف غذا میخورد،اما رها هیچ گونه عکس عملی نشان نداد،از دست خودش عصبانی بود.چرا از این گونهٔ افراد کناره گیری میکرد آن هم وقت به این علت که پدرش مردی متمول و مادرش شاهزاده بود؟
هنوز مقدار زیادی از غذایش مانده بود که دست از غذا کشید.پسر بچه هم دست از خوردن کشیده بود.
رها لبخندی زد و گفت:خوب پسر جان،نگفتی خواهرت چند ساله است؟
الان دیگر پنج ساله است.
رها به فکر فرو رفت.دختر بچه ی پنج ساله در این سرما و یخبندان گدایی میکرد.رها اه عمیقی کشید و از جای بر خواست تا دوباره به کوپه یشان برگردند.در طول مسیر ساکت بود تا اینکه به کوپه رسیدند.

خیلی کنجکاو بود و دلش میخواست بیشتر بداند.
خوب نگفتی پدر مادرت چی شدند؟چرا شما دو تا تنها هستید؟
پسر بچه ی ژنده پوش چشمهایش را به کفّ قطار دوخت و مثل کسی که قصه میگوید گفت:پدرم الکلی بود.مادرم هیچ کس جز مادر پیرش نداشت و پدرم هم از سادگی و بی کسی اش


استفاده کرد و فریبش داد.مادرم با هزار امید با پدرم ازدواج کرد،اما فردای همان روز،پدرم شبها مست میآمد و مادرم را به باد کتک میگرفت و بعد از یک ماه از ازدواجشان،مادر بزرگم را از خانه بیرون کرد.ظاهراً مادر بزرگم در یکی از روزها از گرسنگی و سرما گوشه ی یکی از خیابانها مرد.مامانم آن وقتها باردار بود و وقتی که مادر بزرگم مرد،مادرم گریه و زاری میکند و پدرم که مست به خانه آماده بود،به باد کتک گرفته و اینطوری بچه ی اول مادرم مرد.مادرم هم از ترس جانش و بی کسی،با پدرم زندگی کرد و مرا باردار شد.همان موقع بابام به خاطره دزدی دو سال به زندان افتاد و وقتی که آزاد شد من دو ساله بودم.دوباره مادرم،خواهرم را باردار شد.بابام دوباره کارهایش را از سر گرفت و هر شب مادرم را میزد،به همین خاطر خواهرم خیلی رنجور و مریض احوال به دنیا آمد.دکترها میگویند بیماری قلبی دارد.یک روز هم که بابام مست به خانه آمد بی خودی به جان مادرم افتاد،خواهرم که تنها توی خانه بود،جلوی دست پدرم رفت تا کمتر مادرم را کتک بزند.پدرم هم تا میتوانست با کمر بند خواهرم را کتک زد و کار مادرم و خواهرم به بیمارستان کشیده شد.مادرم همان روز مرد و خواهرم برای همیشه فلج شد و پدرم هیچ وقت برای مرخص کردنش به بیمارستان نرفت.آنجا هم که ما را بی کس و بی خانواده دیدند،هر دویمان را به پرورشگاه بردند.
قطرات اشک در چشمان گرد و کوچک پسر بچه جمع شد.باور این وقایع برای رها غیر ممکن بود.او از بخت بد خود بار ها بارها نا امید بود.اگر او بدبخت بود،پس این پسر بچه و خواهرش چه بودند؟پسر بچه سکوت کرده بود و رها میدانست ادامه صحبت برای او دشوار است به همین خاطر او هم سکوت کرد و فرصتی داد تا پسرک با افکار در هم و عذاب دهنده اش تنها باشد.
چشمهایش را آرام بر هم گذاشت.این بار که با ترمز قطار چشم گشود،در ایستگاه مسکو بودند.حسابی خوابیده بود و اصلا احساس خستگی نمیکرد.
بلافاصله بعد از پیاده شدن همراه با پسر ژنده باش به باجه خرید بلیط رفت تا بلیط برای شهر تامبوف خریداری کند.
اولین قطاری که به مقصد تامبوف حرکت میکرده،قطار ساعت یک نصف شب بود.رها بدون تامل بلیط خرید.تا ساعت یک هنوز حدود چهار ساعت وقت باقی مانده بود.
آن دو به رستوران کوچکی که در نزدیکی ایستگاه قطار بود رفتند و رها غذا سفارش داد.
ظاهر افرادی که در رستوران بودند نشان میداد که مانند آنها مسافر هستند.توجه رها بیش از همه به زن نسبتا جوانی که کودک بسیار کوچکی را روی پااهای خود قرار داده بود و با زحمت سعی میکرد تا او را ساکت کند،جلب شد.
کودک مرتب با صدای بلند گریه میکرد و مردم هم با نگاههای تند و گاه و بی گاهشان به کودک و مادر مینگریستند.
رها هیچ از مزه غذا نفهمید،اما به هر حال سیر شده بود.نگاهی گذرا به ساعت بزرگ و بدرنگی که روی دیوار رستوران بود انداخت.
بوی نا مطبوع رستوران حالش را دگرگون کرد،به همین علت به محض تمام شدن غذا ی پسر بچه که حالا میدانست نامش ماکسیم است پیشنهاد رفتن داد.او هم با خوشحالی پذیرفت.
از رستوران خارج شدند و در پیاده رو شروع به حرکت کردند.رها شلواری که از مسکو کردیده بود به پا داشت و چکمههای قهوه ی با ساق بلند و بلوز بافتنی زرد رنگ با یقه اسکی برگردان بزرگی و پالتوی قهوه ی رنگی که با لباسش هماهنگی کامل داشت،بر تن کرده بود.وقتی که از رستوران خارج شدند،کلاه پالتویش را روی سرش قرار داد.دوباره ریزش برف آرام آرام شروع شده بود.ظاهر رها با سابق به کلی فرق کرده بود.دستش را که در دستکش زیبایش مخفی شده بود،برای گرم کردن صورتش،روی بینی اش قرار داد و دست دیگرش آرام روی سر ماکسیم کوچولو قرار کشید و با انگشتان ظریفش دانههای برف را از روی کلاه پشمی و کهنه ی پسرک پائین کشید.
مغازههای رنگارنگ هنوز باز و مردم در حال رفت و آمد بودند.دیگر رنگ و نور مغازهها توجه او را به طرف خود جلب نمیکرد،بلکه این بار بی تفاوت از این همه زیبایی در خیابانهایی که حالا با نور چراغهایی که سو سو میزدند،روشن شده بود،آرام قدم میزد و به مردم که بی توجه به برف در خیابانها رفت و آمد میکردند،دیده دوخت.
رها همچنان به راه خود ادامه میداد.زمین بسیار لغزنده شده بود و رها احساس میکرد بینی اش بیش از اندازه یخ کرده است و به همین جهت به ویترین یکی از مغازهها نگریست.بینی اش حسابی تغییر رنگ داده بود.از قیافه ی مضحکی که پیدا کرده بود،خنده اش گرفت و کلاه خزه دار پالتو ایش را جلوتر کشید و به ماکسیم گفت:فکر میکنی در این موقع شب میتوانیم خواهرت را پیدا کنیم؟
بله،مأمور یتیم خانه ساعت یازده و نیم بچهها را از خیابانها جمع میکند.
رها اه خفیفی کشید و دوبأره به رو به رو خیره شد.صدای مکسیم افکارش را پاره کرد.اوناهاش،اوناهش رها خانم،خودش،اما نه اون واسیلیا نیست.
رها به چشمان غمگین او نگریست:خوب شاید این هم از بچههای یتیم خانه باشد.برویم از او سراغ واسیلیا را بگیریم شاید....
باشد هر چه خودتان میدانید.
ماکسیم کوچولو قدمهایش را مایوسانه بر میداشت اما رها خیلی امیدوار بود.دختر کوچک کلاه پاره ی بر سر داشت و شصت و انگشت سبابه اش از دستکش سبز رنگش بیرون زده بود.با نزدیک شدن رها به گمان اینکه قصد پول دادند دارند،دستش را به بینی اش کشید و با صدای بچه گانه گفت:خانم کسی را ندارم،کمکم کنید،گرسنه ام.
رها از جیب پالتویش سکّه ی در آورد و کفّ دست دخترک گذشت و گفت:کوچولو ما از تو کمک میخواهیم.
چه کمکی؟
و دوباره دستش را به بینی اش کشید.
ما دنبال یک دختر بچه همقد خودت میگردیم.
ماکسیم حرفش را قطع کرد:اسمش واسیلیاست،و توی یتیم خونه زندگی میکند.
دختر نگاه تعجب آلودی به رها و سپس به ماکسیم انداخت و گفت:با واسیلیا چه کار دارید؟
ما،ما،من یعنی دوستش هستم و این آقا پسر هم برادرش.
برادرش؟
دختر کوچولو بعد از گفتن این کلمه به ماکسیم نگریست و با تعجب گفت:توی یتیم خانه گفتند برادر واسیلیا مرده.
قطرات اشک در چشمان معصوم و کودکانه ی ماکسیم نشست و بغض خود را فرو خورد.
اما من نمردم و دنبال خواهرم میگردم.می خواهم او را با خود ببرم.
و مانند کسی که در خواب حرف میزند ادامه داد:او را به شهر دیگری میبرام،با یک خانه ی خوب و غذا ی گرم.
دختر کوچک که تحت تاثیر سخنان ماکسیم قرار گرفته بود،آهی کشید و گفت:اما واسیلیا نمیتواند راه برود،یعنی پاهایش بدتر شده اند.....از سرما...
ماکسیم یکه خورد و به جای او رها پرسید:سر واسیلیا کوچولو چه آماده؟
دختر مکثی کرد و دوباره نظری به ماکسیم انداخت:خیلی وقت است که منتظر شماست،اما نیامدید.پاهایش حس نداشت،اما
باز هم مجبور بود به اینجا بیاید گدایی کند.تا این که یک روز افتاد،یعنی از روی یکی از آن پله ها.
و به سمت خیابانی که با چند تا پله به خیابان اصلی متصل شده بود اشاره کرد و ادامه داد:واسیل خیلی زخمی شده بود.اما چون دکتر نرفت و زخمهایش به خطره سرما خوب نشدند و حالا چرک همه ی بدنش را گرفته.الان حدود دو هفته است که مریض است و تب دارد.حدود پنج روز هم هست که دیگر قادر نیست بیاید.
ماکسیم دیگر نتوانست طاقت بیا آورد و با زانو روی زمین افتاد.دستهای کوچکش را روی صورت قرار داد و با صدای بلند شروع به گریستن کرد.
رها نیز کنار او روی زمین نشست و دستهایش را دور کمر او گذاشت و آرام نجوا کرد:عزیزم گریه نکن.خواهرت منتظر توست.بیشتر از این منتظرش نگذار.
ماکسیم با صدای بلند گفت:نمی توانم،نمی توانم.من طاقتش را ندارم.خدا،من خواهرم را از تو میخواهم.
رها او را در بند شدن یاری کرد.پاشو،بلند شو،باید زودتر به دیدن خواهرت برویم.
دختر کوچک هم به همراه آن دو روان شد.کم کم به خیابانهای باریک و تاریک و تو در تو رسیدند.ترس همه ی وجود رها را در برگرفت.صدای پارس سگها از گوشه کنار به گوش میرسید و رها چشمهای هراسانش را به هر سؤ میچرخاند.سایه از پشت دیوار نمایان شد.رها جیغ خفیفی کشید.مردی با موهای بلند و کثیف رو به رویشان ایستاده بود.رها دست دختر کوچک را محکم فشرد و یک قدم عقب گذاشت.مرد ژنده پوش لبخند زشتی زد.رها جیغی کشید و در یک لحظه دست دخترک را کشید و شروع به دویدن کرد.ماکسیم هم به دنبال او میدوید.رها نفس نفس زنان با صدای لرزانی میگفت:.بدوید بچهها عجله کنید.

مرد با آن صورت زشتش به رها که از وحشت مثل آهوی گریز پا میدوید نگریست.تا اینکه در خم کوچه ی رها و بچهها از دید او پنهان شدند.رها که نفس نفس میزد دست روی زانوهایش گذشت تا نفسی تازه کند.
اه بچهها خطر گذشت،این آدمهای وحشتناک اینجا زیاد هستند.باید بیشتر از این مراقب باشیم.
دو کودک سخنش را پذیرفتند.به یتیم خانه نزدیک شده بودند.ساختمان از آن فاصله دیده میشد و رها به شدت ترسیده بود.ساختمانی بود بلند با سیمانهای سفید که حالا به خاکستری میزد و با آن در بزرگ مشکی،بیشتر شبیه خانههای ارواح بود تا محل زندگی کودکان بی نوا.
رها از آن که مجبور بود که وارد آن خانه ی وحشتناک شود،بر خود لرزید.اما چاره نداشت.ماکسیم آنها را به پشت ساختمان هدایت کرد تا از دیوار وارد شوند،چون اطمینان داشت به هیچ وجه اجازه ی ورود به آنجا را به او نمیدهند.
ماکسیم آنها را نزدیک به دیوار بلندی برد.رها به بالا نگریست،دیوار واقعاً بلند بود.چند قدم عقب گذشت.
اوه،نه من نمیتونم،اصلا امکان ندارد.
ماکسیم او را کمی جلو کشید:نترس من با توام،مطمئن باش.
رها دوباره به دیوار نظری انداخت:نه اصلا.
دختر کوچک دستش را کشید،نترس خانم،میخوای من اول بروم.؟
رها سکوت کرد.او...ماکسیم از قلابی که دخترک گرفته بود بالا رفت و دستهایش را دراز کرد و به دیوار چسباند.رها به کمکش شتافت و بعد از چند لحظه بالاخره دیوار را گرفت و آرام بالا رفت.بعد از آن نوبت به دخترک رسید.او هم به کمک رها و ماکسیم بالا رفت،اما رها حقیقتاً میترسید.
ماکسیم دستش را دراز کرد و گفت:بیا رها خانم،دست مرا بگیر،مطمئن باش نمیگذارم بیفتی.
صدای پارس سگی ولگرد آمد.رها از وحشت دستش را به سوی ماکسیم دراز کرد و چشمهایش را بست.
بالاخره با هزار زحمت از دیوار بالا رفت.سرش گیج میرفت به همین علت چشمهایش را بست.پسر بچه و دختر بچه هر دو از روی دیوار پائین پردیدند،اما رها باز هم ترسید.
اه نه نمیتونم.
بیا رها خانم ما شما را میگیریم.
نه.
از وحشت به خود لرزید.هیچ وقت گمان نمیکرد که کارش به از دیوار بالا رفتن بکشد اما چاره نداشت.بالاخره سعی کرد از دیوار پائین بپرد،اما نزدیک زمین که رسید،از روی دیوار افتاد و ناله اش بلند شد.پایش به کنده ی سوخته ی درختی که آن نزدیکی بود خورد و زخمی شد بود.
رها پایش را گرفت و دستمال سفیدش را از جیب در آورد و به پایش بست.ماکسیم دوباره بغض کرد و گفت:ببخشید رها خانم شما را هم اذیت کردیم،من...من نمیخواستم.
رها لبخند غمگینی زد و گفت:نه ناراحت نباش،اتفاقی نه افتاده.
به هر زحمتی که بود از جا بر خواست و با هم به سمت ساختمان حرکت کردند.
رها ساختمان را در ذهنش با قصر جادوگران پیر که در داستانها خوانده بود مقایسه کرد و این تشابه لرز بر اندامش افتاد.
دختر در پشتی را باز کرد وانها آرام و بی صدا وارد ساختمان شدند.هیچ صدائی نمیآمد،انگار کسی آنجا نبود.ساختمان کاملا تاریک بود،فقط نور ضعیفی از یک مهتابی کم نور به چشم میخورد.
رها با بچهها همگام شده بود و هراسان به اطراف مینگریست.انعکاس صدای پایشان که بر اثر تماس سنگ کفّ ساختمان به گوش میرسید،در فضا پیچیده بود.صدای پای غریبه ی آمد.هر سه بر جای ایستادند و به سمتی که صدا از آنجا میآمد نگریستند.
رها گوشه تاریک یافت و به بچهها اشاره کرد و هر سه به آنجا خزیدند.صدا به آنها نزدیک و نزدیک تر میشد و آنها قامت مرد خمیده پشت را دیدند که با شمعی در دست آرام قدم بر میداشت.
نگاههای آنها او را تا دم در اتاق همراهی کرد.پیر مرد ریش قرمز که چشمهای زشتش زیر نور شمع ترسناک مینمود،آرام در را بست.
پیر مرد شمع را نزدیک برد و نگاهی به داخل اتاق انداخت،اما بدون اینکه به درون پا بگذارد،دوباره در را که صدای گوشخراش آن بلند شده بود،بست و به راه خود ادامه داد و از آن طرف ساختمان خارج شد.
ماکسیم نگاهی به رها انداخت.رها برای آرامش بچهها لبخندی بر لب نشاند.نور شمع دور دور تر شد.رها با صدای بسیار آرامی که بچهها به سختی میشنیدند گفت:حالا وقتش است.
ماکسیم گفت:آرام دنبال من بیایید.
هر سه به طرف اتاقی که پیر مرد آن را گشوده بود رفتند.در با صدای بلندی باز شد.نور کمرنگی از بیرون روی تختی که کنار پنجره قرار داشت میتابید.رها به تخت نگریست.شخصی روی آن خوابیده بود.
ماکسیم با قدمهای اهسته به تخت نزدیک شد و لحظه ی بعد کنار دختر بچه نشست و صورت کوچک و معصوم او را غرق بوسه کرد.دخترک با چشمان هراسان به او نگریست و لحظه ی بعد نور شادی در چشمان بیمار گونه اش درخشید و لبخندی بر لبهای کوچکش نشست.
اوه ماکسیم تویی؟چقدر منتظرت بودم.من،من خیلی تنها بودم.می گفتند تو مردی،اما من باور نمیکردم.من من دوست داشتم تو زود تر پیش من بر گردی.
رها به حال خودش اشک میریخت.یعنی میشد او هم روزی این چنین با برادرش رو به رو شود؟اما میدانست که این آرزویی دست نیافتنی و محال است.سعی کرد فقط به این دو طفل معصوم بیندیشد که دست طبیعت اینچنین آزرده خاطرشان کرده بود.دخترک مریض احوال و پریده روی همچنان اشک میریخت و برادرش را در آغوش کشیده بود:واسیل،واسیلیای خوشگل من،من هر شب خواب تو را میدیدم.هر شب میدانستم که پیشت بر میگردم.می دانستم که تو فراموشم نمیکنی.واسیلیا چرا انقدر رنگ پریده شده ی؟تو خوابهایی که میدیدم تو خیلی شادابتر و سر زنده تر بودی.
واسیلیا اشکهایش را پاک کرد.
داداش همین که تو پیشم برگشتی من خوب میشوم،مطمئن هستم.من بخاطر این که تو نبودی مریض شدم،حالا با با آمدنت دوباره مثل آن روزها میشوم.
رها به دخترک دیگر که گوشه ی نشسته بود و اشک میریخت نگریست.او هم بی گمان به خاطر تنهایی و بی کسی اش میگریست.رها فهمید که آنها با هم در تنهایی و بی کسی یک وجه مشترک دارند،با این تفاوت که او نیز به گدایی نداشت و ثروت پدرش برای تمام عمر کفاف اوموراتش را میداد.ماکسیم پتو را از روی پای خواهرش کنار زد بوی عفونت توی اتاق پیچیده بود.رها به تخت نزدیک شد و از وحشت جیغ خفیفی از ته گلو کشید.
نزدیک بود از وحشت بیهوش و نقش زمین شود.پای دخترک با وضع کاملا وحشتناک و رقت انگیزی تقریبا از زانوهایش آویزان بود و زخمهای بزرگی سر تا سر پاهایش فرا گرفته بودند.
ماکسیم فقط نگاهی به آسمان انداخت و بی اختیار نام خدا را بر زبان آورد.(خدا،خدا،خدا)رها میدانست که در دل پسر چه میگذارد.خدا،خدا)
او از خدا مدد میجست.چقدر زیبا.رها به یاد استغاثههای خود با خدا افتاد.چه شبهایی که با او سخن میراند و با یادش چشم روی هم میگذاشت و چه روزهایی با یاد او چشم میگشود.
او میدانست خدا همیشه در کناره هست و هم اکنون صدای ماکسیم را خواهد شنید.نور ضعیفی اتاق را روشن کرد.رها به پشت سر خود نگریست.پیر مرد ریش قرمزی با شمعی پشت سرشان ایستاد بود.
دختر کوچک خود را پشت رها پنهان ساخت.
ماکسیم به سمت او دوید:حروم زاده ی کثیف.
ماکسیم تویی؟پسره ی احمق فراری.خوب گیرت انداختم.،
و با سرعت شمعی را که به صورت او نزدیک کرده بود دور کرد یقه

لباس ماکسیم را گرفت.
ماکسیم مرّتب فحش میداد:ولم کن حروم زاده ی موقرمز،خودم میکشمت،انتقام خواهرم رو از تو میگیرم.
صدای قهقهه ی در اتاق پیچید:تو مرا می کشی؟
و سیلی محکمی به صورت پسر بچه نواخت.پسرک به گوشه ی اتاق پرت شد.پیر مرد دوباره بسوی او خیز برداشت.رها به سرعت خود را بین آن دو قرار داد و با چشمهای خشمگین به پیر مرد چشم دوخت.پیر مرد که از ظاهر دختر فهمیده بود که او از خانوادههای عیان و اشراف است،بر جای خود میخکوب شد.

چشم های ریز و گستاخش را تنگ کرد و به صورت رها زول زد:هان،شما کی باشید؟
رها آب دهانش را فرو داد:تو حق نداری روی این بچههای معصوم دست بلند کنی.تو...تو...
تو کی هستی که برای من تکلیف مشخص میکنی؟
این دختر یکی از ثروتمندترین مردان سنّ پطر زبورگ است.
پیر مرد به طرف دخترکی که کنار تخت چمپاته زده بود نگریست:حساب تو را هم میرسم زبان دراز.
و دوباره به سمت رها نگریست.
تو این حق را نداری.من اینها را از اینجا میبرام.
تو؟
بله من،دیگر نمیگذرم تو بچهها را آزار بدهی.
پیر مرد دوباره به سمت پسر بچه یورش برد.
رفتی برای من گردن کلفت آوردی؟
رها دوباره خود را میان آندو حایل کرد:تو حرف حساب حالیت نمیشود،مگر نمیشنوی؟می گویم حق نداری بچهها را بزنی.
دختره ی پررو،عصبانیام نکن،وگرنه حساب تو را هم کفّ دستت میگذارم.
رها چشمهای خشمگینش را به او دوخت:تو بی جا میکنی،خیال کردی من هم....
خانم محترم،من به شما کاری ندارم،اما شما حق ندارید در کارهای شخصی ما دخالت کنید.من صاحب این بچهها هستم.
اما تو این حق را نداری که این بچهها را به گدایی واداری.نگاه کن.به این دختر بچه ی بی پناه که با آن وضع اسفناک روی تخت افتاده نگاه کن.مگر تو در سینه ات دل نداری؟
پیر مرد نگاهی به سمت واسیلیا انداخت:این از بی لیاقتی خودش است.باید حواسش را جمع میکرد.من پول این کارها را ندارم.
باشد،شما کاری نکنید.من امروز او را در بیمارستان بستری میکنم.
اما من مالک آنها هستم.
مالک؟اما اینها انسانند.
و از عصبانیت لبهایش را جمع کرد و با حرص گفت:آقای مالک بچهها را چند میفروشید؟
لبخندی زشت و بدترکیب روی لبهای پیر مرد نقش بست:خوب است،پس اهل معامله هستی؟
رها دستش را در کیف ظریفی که روی گردنش آویخته بود فرو کرد و لحظه ی بعد نور نگین عقیق انگشتری که او از کیفش بیرون آورد،اتاق تاریک را روشن کرد.
پیر مرد موقرمز با عجله خود را به انگشتر رساند.دستهایش به وضوح میلرزیدند و قدرت تکلّم خود را از دست داده بود.چشمهایش مانند گرگی که به گوسفندی رسیده باشد،برق می زد و همچنان لبخند زشتش از روی لبهایش محو نمیشد.دستهایش را به سمت انگشتر دراز کرد و آن را در دست گرفت و به دهانش نزدیک کرد و بوسه ی صدا داری روی آن نواخت.ماکسیم و دختر بچه و دختر بچه و واسیلیا با حیرت به این صحنه نگریستند.واسیلیا با صدای آرام گفت:

اما این خیلی گران است.
رها لبخندی به صورت رنگ پریده و مریض احوال او پاشید و گفت:نه به گران قیمتی تو عزیزم.
لبخند روی لبهای او شکفت.ماکسیم و دختر بچه زبانشان بند آماده بود.رها به سمت تخت رفت،واسیلیا را درون پتو پیچید،و بغل گرفت.پیرمرد لحظه ی چشم از انگشتر بر نمیداشت و با صدای زنگ دارش گفت:خوش بگذره.
رها بدون توجه به او با بچهها اتاق را ترک کرد.وقتی از ساختمان بیرون آمدند،به آسمان نظری انداخت.ستارهها به او لبخند میزدند.او بدون اینکه به خاطره سرما لرزشی در بدن خود احساس کند،به راهش ادامه داد و از در ورودی خارج شد.
خیابانها حسابی تاریک و خلوت شده بودند و فقط گاهی نعره ی مستانه ی مردی مست به گوش میرسید.نزدیکیهای همان خیابان تنگ و تاریک،کالسکه ی با سرعت میگذشت.
ماکسیم دست بلند کرد و کالسکه ران نگاه داشت.دختر بچه در عقب کالسکه را گشود و رها که همچنان از پلهها بالا می رفت،به کالسکه ران که برای کمک به او پیاده شده،بود گفت:آقای محترم لطفا مرا به اولین بیمارستان برسانید.
کالسکه ران که بار دیگر واسیلیا را به آغوش رها سپرد،چشمی گفت و در کالسکه را بست و لحظه ی بعد اسبها به حرکت در آمدند.
اسبها با سرعت پیش میرفتند تا به میدان بزرگی که رهاا نامش را نمیدانست رسیدند.ساعت بزرگی بالای کلیسا قرار داشت.رها نظری به ساعت انداخت.عقربه ها دوازده و چهل و پنج دقیقه را نشان میدادند.
فرصت چندانی برای رسیدن به رسیدن قطار نداشت.دوباره نگاهش را به صورت معصوم دختر بچه انداخت.واسیلیا ی کوچولو به خواب عمیقی فرو رفته بود.رها نگاهش را به صورت ماکسیم چرخاند.
او همچنان در افکار خود غرق بود.رها در این مدت که با ماکسیم آشنا شده بود،هیچ گاه تا این حدً چشمهای او را غمگین ندیده بود،دلش به حال این خواهر و برادر سوخت و با خود عهد کرد که تا جایی که قادر است به آنها کمک کند.
در همین افکار بود که کالسکه رو به روی بیمارستان متوقف شد.کالسکه ران بار دیگر به کمک رها شتافت و دختر را در آغوش کشید و از پلههای بیمارستان بالا برد.
رها و بچهها هم دنبال او روان شدند.مرد کالسکه ران واسیلیا را روی تخت چرخ دار خواباند و دکترها اطرافش را فرا گرفتند و چند لحظه بعد دکتری که نگرانی به وضوح از صورتش نمایان بود،تقریبا با صدای بلند رو به پرستار گفت:او را بلافاصله برای عمل جراحی آماده کنید.
ماکسیم با شنیدن این حرف،صورتش را پوشاند و زد زیر گریه.
دختر بچه هم گریه میکرد.رها به دنبال دکتر دوید :دکتر،آقای دکتر.
دکتر نگاهی به سر تا پای رها انداخت.همراهی چنین دختری با این بچهها عجیب بود،دکتر لبخندی بر لب آورد و دستی به ریشهای پر پشتش کشید و گفت:بله؟
رها مکثی کرد و گفت:میخواستم از اوضاع دخترک آگاه بشوم.
دکتر دوباره نگاه عمیقی انداخت:شما چه نسبتی با او دارید؟
دوست،من دوست آنها هستم.
دکتر که حالا بر تعجبش افزوده شده بود،بدون سال دیگری،جواب داد:دوست کوچولوی شما خیلی شانس آوردی،اگر این عفونتی که الان در پایش است به دیگر اعضای بدنش سرایت میکرد،شاید تا دو سه روز دیگر در این دنیا نمیماند،اما خدا به او رحم کرده و شما به موقع به دادش رسیدید.
لبخند محوی بر لبهای رها نشست.دکتر ادامه داد:اما ناگفته نماند که برای نجات او مجبور هستیم پایی را که عفونت کرده،از بالای ران قطع کنیم.هیچ چاره ی جز این نداریم.
رها بر جای خود میخکوب شد.این امکان نداشت.واسیلیای معصوم و کوچولو با یک پاا؟خیلی وحشتناک به نذار میرسید.
دکتر بار دیگر تاکید کرد:چاره ی دیگر جز این نداریم در غیر این صورت او را از دست خواهیم داد.
بغض خفته در گلوی رها بیدار شد و اشک چون سیل صورتش را پوشاند.دکتر به صورت زیبا و ظریف رها نگریست و سپس روی برگرداند و به سمت اتاق عمل رفت.
رها همچنان بر جایش میخکوب شده بود.تصویر واسیلییا با پاهای قطع شده برایش امکان پذیر نبود.صدای پای ماکسیم را از پشت سر خود شنید.اشکهایش را با دست پاک کرد و به طرف او برگشت.
خانم،شما بروید.ما اینجا میمانیم.چند دقیقه دیگر قطار حرکت میکند.
رها به ساعتی که به دیوار آویخته شده بود،نظری انداخت.سه دقیقه دیگر قطار حرکت میکرد اما او تصمیم نداشت خود را به قطار برساند.باید به واسیلیا و برادرش کمک میکرد،لبخندی زد و گفت:مهم نیست.بلیط فردا را تهیه میکنم،باید بمانم تا دوست کوچولو را از اتاق عمل بیرون بیاورند.
ماکسیم پرسید:دکتر نگفت برای چه خواهرم را عمل میکنند؟
راها نمیدانست چه جوابی باید به این برادر دل شکسته بدهد.آیا باید حقیقت را میگفت؟ماکسیم از نگاه غمگین رها فهمید که حادثه ی ناگواری در پیش است.
خانم اتفاقی افتاده است؟
رها به سمت اطلاعات بیمارستان رفت تا پول بستری شدن دختر کوچک را بپردازد.ماکسیم به دنبال او روان شد.رها پول را برداخت کرد و روی نیمکتی که دختر ژنده پوش خوابیده بود،نشست.
ماکسیم رو به روی او ایستاد و دوباره سوالش را تکرار کرد.رها در پاسخ دادن تردید داشت،اما چاره نداشت.باید حقیقت را میگفت.
ماکسیم چشهای منتظرش را به رها دوخت.
رها با زحمت لبهای کوچک و محکم خود را از هم گشود:گوش کن دوست عزیز،خواهر کوچولو ی تو برای زنده ماندن فقط یک راه پیش رو دارد.
نمی دانم چطور بگویم.واسیلیا ی کوچک ما دیگر قادر نیست راه برود،یعنی متأسفانه دکترها برای اینکه او زنده بماند،چاره ی ندارند جز اینکه پای راستش را قطع کنند،اما تو فراموش نکن...
ماکسیم دیگر ادامه جمله ی رها را نشنید.هاله ی از اشک چشمان خسته اش را فرا گرفت.آیا اشک ریختن،اه و فغان کردن و نالیدن دردی را دعوا میکرد؟خواهر کوچکش باید یک عمر با یک پا زندگی میکرد.آن هم در این اوضاع و احوال و با وجود آوارگی در خیابانها و کوچه ها.آهی عمیق از سینه اش بر خواست و چشمانش را به آسمان دوخت.بی گمان باز هم خدا تنهایش نمیگذاشت.با اینکه پدری کاملا بی اعتقاد و بی دین داشت،اما همیشه میدانست که خدایی هست و باور داشت که او تا به حال همیشه و همیشه یاورش بده است.
رها که او را غرق در افکار خود دید،پالتویش را دراورد و روی دختر یتیم انداخت،او همچنان خواب بود،اما به چشمان رها و ماکسیم حتی لحظه خواب راه پیدا نمیکرد.
حدود سه ساعت بعد که در اتاق عمل باز شد و دختر کوچک را روی تخت چرخدار از آنجا خارج شد. رها به صورت مهتابی رنگ او نگریست و ماکسیم به سمت او دوید و با حسرت به چهره ی خواهرش نگریست و اشک از صورتش جاری شد.
رها دکتر معالج را دید و به سمت او رفت.باید از دکتر به خاطره زحماتش تشکر میکرد.دکتر که رها را دیده بود،چند قدم به سوی او برداشت و با لبخندی رو به روی او قرار گرفت:آقای دکتر واقعاً از زحمات شما سپاس گذارم،نمی دانم به چه وسیله ی از شما تشکر کنم،اما باور کنید برای همیشه مدیون شما هستم.
دکتر بار دیگر دستی به ریشهای پر پشت خود کشید:خواهش میکنم خانم،نیازی به تشکر نیست.من وظیفهام را انجام دادم.فقط یک پرسش دارم.
رها احساس کرد خبر بدی را خواهد شنید،اما دکتر با همان آرامش قبلی گفت:این دختر کوچک تا دو هفته ی دیگر بستری است.بعد از آن چه؟ببخشید اما از ظاهر آنها پیداست که آواره ی کوچه و خیابان هستند.برای این دختر مریض احوال هوای سرد بیرون سم مهلکی است و او را از پا در خواهد آورد.
رها لبخند ملیحی بر لب آورد و گفت:آقای دکتر شما نگران نباشید،آنها آواره ی خیابان نخواهند شد.
و با گفتن این جمله به سمت اتاقی که واسیلیا را برده بودند،رفت.دکتر
همچنان ایستاده بود و دور شدن دختر جوان مینگریست.

********************************
نور به اتاق تابیده بود.صدائی چون زمزمه به گوش رها رسید.چشمهایش را از هم گشود.واسیلیا با حالتی نیمه بیهوش آب طلب میکرد.
رها بلافاصله اتاق را ترک کرد و از پرستار اجازه خواست تا به او آب بدهد.بعد از موافقت پرستار لیوان آبی برداشت و برای او برد.کنار تختش نشست.روی تخت کناری دختر ژنده پوش خوابیده بود و روی صندلی کناری هم ماکسیم به خواب رفته بود.
واسیلیا چشمهایش را از هم گشود و رها را بالای سر خود دید.لبخند بی رنگی چهره اش را گشود و لب های سفید رنگ و خشک شده اش را از هم گشود:خانم شما فرشته هستید.شما را دیشب توی خواب دیدم.شما دو تا بال داشتید.من میدانم که شما فرشته هستید و از آسمان ها آماده اید.
رها از جملاتی که او بر زبان آورده بود،خشنود شد.آیا او قادر بود برای این بچهها کاری انجام دهد؟برای یک لحظه تصمیمی گرفت.بلافاصله نامه ی به اوسکار ساوس نوشت:امیدوارم کسالتی نداشته باشید.نمیدانم از کجا شروع کنم.اما باید گفتنیها را گفت.شاید همه ی شما از بی خبر رفتن من نگران شده و تعجب کرده باشید،اما از من دلیل و علت و همینطور مقصدم را نپرسید،چون دوست دارم برای مدتی تنها زندگی کنم.
اما از شما خواهشی دارم.شاید علت انتخاب شما،حس نوع دوستی ی که همیشه در شما سراغ داشتم و غالبا پدرم از این خصوصیات بارز شما و پدرتان،صحبت میکرد،باشد.نمی دانم از کجا شروع کنم.من بر حسب اتفاق با این سه کودکی که با این نامه پیش شما میآیاند،آشنا شده و نا خواسته دنبالشان رفته ام.شاید خواست خدا بود که آنها را دیدم و اما هم اکنون ترک آنها برایم سخت و غیر ممکن است،زیرا نمیتوانم آنها را در این زمانه ی بی رحم تنها و بی حامی رها کنم.هر چند خودم تنها هستم.فقط از شما خواهشی دارم.من زندگی آنها را تامین خواهم کرد،پول به مقدار کافی برایشان خواهم گذاشت،اما میترسم آنها را در این شهر با این پول تنها بگذارم.آنها نیاز به کمک دارند و من نیز توانایی کمک به آنها را بیش از این ندارم.خواهش میکنم به آنها کمک کنید و ماکسیم را سر کاری مناسب بفرستید.دوست دارم از آنها خوب مراقبت کنید،هر چند مطمئن هستم به خوبی خود من از آنها مراقبت خواهید کرد.
دوست دوران کودکیتان.
رها کیانی.
رها نامه را تا کرد و دوباره نظری به بچهها انداخت.ماکسیم از خواب بیدار شده بود و چشمهایش را میمالید.
رها به صورت بچه گانه اش نگریست و لبخند زد.ماکسیم هم لبخند زد و از جایش بلند شد و کنار تخت خواهرش رفت.
واسیلیا چشمهایش را از هم گشود.ماکسیم دستهای گرم خواهرش را گرفت و صورت کودکانه اش را بوسید و دوباره نظری به رها انداخت و پرسید:خانم برای تهیه ی بلیط نمیروید.
چرا وقتی واسیل صبحانه اش را خورد میروم.
پرستار صبحانه ی واسیلیا را روی میز چید.رها به دخترک که حالا میدانست اسمش پالاشکاست،پول داد تا برای هر سه نفرشان صبحانه تهیه کند.حدود ساعت نه بود که صبحانه را تمام کردند.درد پاهای واسیلیا دوباره امانش را بریده بود.پالاشکا پرستار را صدا زد و او نیز آمپول مسکنی به او تزریق کرد.
دقایقی بعد دوباره واسیلیا به خواب فرو رفت.رها هم به قصد خرید بلیط بیمارستان را ترک کرد.در تمام طول مسیر به نگاه نگران ماکسیم میاندیشید.ماکسیم چنان او را با نگاه نگرانش تا نزدیکی بیمارستان همراهی کرد که لرز سردی بر اندام رها نشست.
در ایستگاه قطار جمعیت نسبتا زیادی تجمع کرده بودند.رها به هر زحمتی که بود خود را از میان جمعیت به باجه بلیط فروشی رساند و بلیطی برای ساعت دوازده شب تهیه کرد.تا ساعت حرکت قطار به سمت تامبوف خیلی وقت بود و رها فرصت خرید در مسکو را داشت.
با پای پیاده به سمت مرکز خرید مسکو پیش رفت.دلش میخواست بچهها را با ظاهری بسیار آراسته نزد اوسکار بفرستد،به همین خاطر تصمیم گرفت برای هر یک از آنها لباس و کفش مناسبی خریداری کند.قبل از همه برای ماکسیم یک جفت چکمه ی چرم خرید و در دل گفت:خوب حالا او هم باور میکند که پسر پولداری است.
و به این فکر خود خندید.با رضایت وارد فروشگاه کاملا بزرگی شد.لباس مناسب هر سنی در فروشگاه به چشم میخورد.
رها یک جفت چکمه ی چرم قهوه ی ساق کوتاه که بالای ساقش با خزه تزئین شده بود همراه با کفش ظریف صورتی برای ضیافتهای شبانه و لباس صورتی با پاپیون بزرگی که پشت کمرش را پوشانده بود و دستکش و کلاهی به همان رنگ با پارهای صورتی و زرد و یک پیرهن گرم کن قهوه ی رنگ با کمربند بسیار باریک و کلاهی به همان رنگ و شنلی پر رنگ تر از آن و کلاه خزه دارش و چند دست لباس دیگر برای واسیلیا و برای پالاشکای کوچولو نیز تمام این لباسها و وسایل مورد نیازش را با رنگها و ظاهری متفاوت و برای ماکسیم هم سه دست بلوز و شلوار به رنگهای آبی،سبز و سفید و کت و شلواری به رنگ قهوه ی و کاپشن پشمی بسیار گرم خرید.
همه چیز تقریبا تکمیل به نظر میرسید.
ساعت حدود یک و نیم بود که به بیمارستان بازگشت.ماکسیم و پالاشکا هنوز ناهار نخورده بودند و منتظر رها بودند.
رها هم از بیرون برایشان غذا ی گرمی تهیه کرده بود.به محض ورود به بیمارستان بچهها با تعجب به جعبههایی که رها به همراه یک مرد که از ظاهرش مشخص بود نگهبان بیمارستان است آورده بود،نگریستند،اما چیزی نپرسیدند.
وقتی تمام جعبهها را گوشه ی اتاق نهادند،رها عرق سرد نشسته روی پیشانی اش را پاک کرد و همراه با لبخند محوی پرسید:خوب،قیافهام تعجب بر انگیز است؟
پالاشکا به جعبهها نگریست و گفت:نه این جعبهها تعجب ما را بر انگیخته.
رها دوباره لبخندی زد و گفت:امیدوارم سلیقهٔ ی مرا بپسندید.
ماکسیم و پالاشکا با چشمهایی کاملا گشاده به جعبهها نگریستند و واسیلیا کمی خود را بالا کشید تا خوب جعبهها را ببیند.
پالاشکا نگاهی پرسش گر به رها انداخت.رها با لبخندی رضایت خود را اعلام کرد و او به سرعت به سمت جعبهها رفت و یکی یکی آنها را گشود.
ماکسیم و واسیلیا همچنان با بهت به جعبههای باز شده مینگریستند.رها نظری به واسیلیا انداخت.او آرام آرام اشک میریخت.
رها به سمت او رفت و دستهای کوچک و لاغرش را در دست گرفت و پرسید:اتفاقی افتاده واسیل؟باور کن قصد خوشحال کردنت را داشتم.
چانه ی دخترک لرزید و دوباره زد زیر گریه،با این تفاوت که این بار صدای گریه اش در اتاق پیچید.ماکسیم هم بی صدا اشک میریخت.پالاشکا همانطور که روی زمین کنار جعبهها نشسته بود گفت:خانم،این دو تا از صبح که بیرون رفته اید،ماتم گرفته اند و مدام گریه میکنند.
و با لحن آرام تری ادامه داد:واسیل صبح بعد از رفتن شما متوجه پاهایش شد.
صدای گریه ی واسیلیا بار دیگر بلند شد.رها دستش را بیشتر فشرد و سعی کرد با لحنی دلجویانه سخن بگوید،اما بغض راه گلوی او را هم بسته بود.با صدای آرامی که انگار از ته چه بر میخواست،گفت:واسیل عزیزم،گریه نکن،این تقدیر تو بوده و از تقدیر هم نمیشود فرار کرد.می دانی؟خواست خدا بوده که تو الان پیش ما باشی،پس ناشکری نکن.
واسیلیا با لحن بچگانه اش همچنان که هق هق گریه امانش را بریده بود،به زحمت گفت:آخر چرا همه بدبختیها باید سر من و برادرم بیاید؟مگر من آدم بدی هستم؟
ماکسیم هم به تخت خواهرش نزدیک شد.رها با آنکه دوست نداشت با کسی درباره ی زندگی اش سخن بگوید،اما چاره ی نبود،باید برای تسلی خاطره بچهها چیزی میگفت،به همین علت رویش را به سمت پنجره چرخاند.اشک در چشمهایش حلقه زد.به سختی میتوانست فضای بیرون پنجره را ببیند.
با زحمت بسیار لبهای کوچک و خوش فرمش را از هم گشود :واسیل نا شکری نکن،همین که تو برادری دلسوز مثل ماکسیم داری غنیمت است.پس من چه بگویم؟من که در این دنیای بی رحم هیچ کس را ندارم که در برابر خطرات حمایتم کند.کسی نیست تا در نگرانیهایم از او کمک بگیرم و برای اشکهایم اشک بریزد.اما تو برادری داری که عاشق توست.کاش من هم مثل تو بودم.
صدای گریه قطع شده بود و هر سه کودک به رها مینگریستند.آنها اصلا تصور نمیکردند رها نیز مثل آنها کسی را نداشته باشد.رها با دستمال سفیدش چشمهایش را پاک کرد و به سوی بچهها بر گشت.
دوست نداشت به این موضوع بیش از این بیاندیشد.آنها هم شرایط رها را درک کردند و سکوت برگزیدند.
ماکسیم به سمت جعبهها رفت.هیچگاه در تمام عمرش این همه لباس نداشت و حتی در خواب هم نمیدید روزی مثل عیان و اشراف لباس بپوشد.شاید در آن لباسها خودش هم را نمیشناخت.با هیجان خاصی به سمت لباسها رفت و کفشهای چرمش را در دست گرفت و با هیجان آنها را بالا آورد و گفت:اوه واسیل کفشهای چرم،من دیگر یک پرنس واقعی هستم.
واسیلیا لبخند نمکنی بر لب آورد.پالاشکا لباس آبی رنگش را جلوی خود گرفته بود و با آن میرقصید.
ماکسیم جعبه ی لباس صورتی رنگ خواهرش را برداشت و به کنار تخت برد.واسیلیا با هیجان به داخل جعبه نگریست،حتی دستمال حریر صورتی کمرنگی هم داخل جعبه بود،واسیلیا این بار از ته دل خندید و دستهایش را دراز کرد و لباس را برداشت و روی پایش گذاشت.
لباس به نظر ش بسیار نرم و لطیف به نظر میرسید و به پر قو میماند.ماکسیم کلاه لباس را بر داشت و روی سر خواهرش گذاشت.تمام صورت دخترک حتی چشمهایش میخندیدند.
رها از اعماق دل خشنود بود.
حدود عصر بود که رها نامه را به ماکسیم داد و در مورد تصمیمش با آنها سخن گفت.همه ی آنها سکوت کرده بودند و با آرامش به سخنان رها گوش میدادند،اما در دلشان غوغایی به پا بود.سخنان رها بیشتر به خواب و رؤیا میماند.
آنها به سنّ پطر زبورگ میرفتند و در یک خانه با هم زیر یک سقف،کنار شومینه ی گرم و خانه ی تمیز زندگی میکردند و ماکسیم به کاری ابرومند مشغول میشد.
این غیر قبل باور بود اما رها هیچگاه به آنها دروغ نگفته بود.آیا باز هم تمام حرفهایش حقیقت داشت؟ماکسیم نگاهی به نامه انداخت همه چیز به واقعیت شبیه بود.رها در هتل اتاقی را برای ماکسیم و پالاشکا کرایه کرد که تا مدتی که واسیلییا در بیمارستان بستری است،آنها سر پناهی داشته باشند.


نظرات کاربران

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
cool text

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت

Profile Pic
سلام به همه ی شما امیدوارم لحظات خوشی را در وب من بگذرانید.من درمورد همه چیز برایتان مطلب نوشتم.راستی؟!نظر یادتون نره. منتضر پیشنهاد های خوبتون هستم. می دونیدکه..اگر نظر بدید سعی میکنم سایت و وب بهتری را ارایه بدم. مر30 از همکاریتون
اطلاعات کاربری و عضویت سریع

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
اسکریپتهای اختصاصی

مرورگر های مناسب سایت