close
چت روم
رمان رقص مست عشق قسمت1

همه چیز برای همه

برای گفتگویی آزادتر با دوستانتان
به انجمن ما مراجعه کنید
قالب جدیدی برای وبلاگتان نیاز دارید؟!!
شهرقالب !
دنبال مطالب تفریحی هستید؟!
بخش تفریحی!
اطلاعات سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 147
کل نظرات : 9
آمار کاربران
افراد آنلاین : 2
تعداد اعضا : 73
آمار بازدید
آی پی امروز : 4
آی پی دیروز : 18
بازدید امروز : 54
باردید دیروز : 24
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 4
بازدید هفته : 318
بازدید ماه : 1,163
بازدید سال : 3,771
بازدید کلی : 107,914
مشخصات
آی پی : 54.198.96.198
سیستم عامل :
مرورگر:
نویسندگان

پیوند های روزانه

آلبوم تصویر فانتزی

آلبوم منظره

نویسنده : admin
بازدید : 146


زمان مي گذرد، همچنان كه گذشت و گذشت، و روزي به نام روز تولدم را نويد داد.
وقتي چشم باز كردم، ديگه صبح شده بود. بوي نم بارون فضا رو پر كرده بود و صداي قوقولي قوقوي خروس همه رو به بيداري از خواب دعوت مي كرد. شب گذشته رو، با خوشحالي زياد از مهموني امروز و اتفاقي نسبتا ساده كه ديشب موقع خريد لباس برام پيش اومده بود، پشت سر گذاشتم؛ اتفاقي كه مسير زندگيمو 360 درجه تغيير داد.
ديشب وقتي براي خريد لباس و برخي وسايل لازم به همراه مامان و خاله به خيابون رفته بودم، نم نم بارون شروع به باريدن كرده بود. تك تك بوتيكها رو براي خريد لباسي مناسب براي جشن تولدم به دقت نگاه مي كردم. به بعضيها وارد و پس از پرسيدن قيمت و يا ديدن مدل لباسها، خارج مي شديم. عاقبت پس لز صرف وقت زياد، به يكي از بوتيكها كه روي شيشه ي ويترينش نوشته بود «معبود»، وارد شديم. فروشنده، جوان باادب و فهميده اي به نظر مي رسيد. قد بلند و چهار شونه اي داشت. چشماني سياه و درشت با موهايي خوش حالت كه اونها رو به طرف بالا شونه كرده بود و چند تار مو هم روي پيشونيش افتاده بود. بيني كوچكي هم داشت كه انگار خدا اون رو روي صورتش تراشيده بود. چند دست لباس انتخاب كردم و به اتاق پرو رفتم تا اونها رو امتحان كنم. بعد از انتخاب لباس مورد نظرم و پرسيدن قيمتش، طبق عادت تمام ايرونيها، شروع به چونه زدن بر سر قيمت كرديم. ضمن صحبت اون گفت كه ما با هم آشناييم و اصلا قابل شما رو نداره و از آشنايي ديريني سخن به ميان آورد. من و مامان مات و مبهوت به او نگاه مي كرديم. ضمن اينكه لباس رو در كاغذي زيبا بسته بندي مي كرد گفت: « تولدتون مبارك.»
اين بار ديگه نزديك بود روي سرم دو تا شاخ سبز بشه. مامان كمي عصبي شده بود؛ پرسيد: » ممكنه بگيد شما ما و دخترمو از كجا مي شناسيد و چه آشنايي با ما داريد؟!»
و اون بلافاصله جواب داد: » من از حضور شما واقعا معذرت مي خوام، اصلا قصد ناراحت كردن شما رو ندارم، اگه به من اجازه بديد، فردا شب در مهموني تولد دخترتون همه رو براتون توضيح مي دم.»
به هر حال بعد از گفتگوهاي زياد و مبهم موندن قضيه آشنايي ما با او، بوتيك رو ترك كرديم و به خونه برگشتيم و بعد از خوردن شامي مختصر به رختخواب رفتم، به اميد اينكه صبح فردا هرچه زودتر برسد؛ روزي كه به جرات مي تونم بگم ميلادم در آن روز دفن شد و قصه ي تلخ آشنايي من با او شروع شد.
با طلوع خورشيد و شروع صبح همه مشغول كار و تدارك وسايل و غذاهاي مهماني شدند. مهمانها كه در حدود پنجاه شصت نفر مي شدند، قرار بود از ساعت هشت بعدازظهر دور هم جمع شوند. در اين بين من هم بي كار نبودم و به همراه پسرخاله ام مشغول تزيين اتاق پذيرايي شديم. اتاق پذيرايي خيلي بزرگ بود؛ تقريبا به اندازه دويست نفر گنجايش داشت، بنابراين كار تزيين و مرتب كردن اتاق و چيدن ميز و صندليها تا حوالي ساعت دو بعد از ظهر طول كشيد. همه خسته بودند و كارها هم ديگر تمام شده بود. از اين ژس هر كسي مي بايست به سر و وضع خودش مي رسيد. زمان به سرعت مي گذشت. سر و كله مهمانها هم پيدا شد. بعد از يكي دو ساعت تقريبا همه كساني را كه دعوت كرده بودم آمدند. برخي مشغول خوردن بودند و از خودشان پذيرايي مي كردند، بعضيها مي رقصيدند و آن عده هم كه نشسته بودند يا دست مي زدند يا دو به دو چند نفري با هم صحبت مي كردند. صداي باز شدن در اتاق توجهم را به آن طرف جلب كرد و براي خوش آمد گويي به مهمان بعدي به طرف در رفتم. وقتي به نزديك در رسيدم، نزديك بود از تعجب سكته كنم. جواني كه شب گذشته لباسم را كه حالا به تن داشتم از او خريده بودم، با لبخندي بر لب در مقابلم ايستاده بود. به قدري از ورودش متعجب بودم كه فراموش كردم بايد او را به داخل دعوت كنم. ژس از چند لحظه سكوت، وقتي كه ديد من سرجا خشكم زده گفت: « ببخشيد من تا كي بايد دم در بايستم؟!»
_ آه؛ ببخشيد، اونقدر ورودتون برام غافلگير كننده بود كه فراموش كردم. بفرماييد تو و خيلي هم خوش اومديد.
وقتي وارد اتاق پذيرايي شد، تعجب من هم چند برابر شد، چون مي ديدم كه با اكثر مهمانها آشناست و با آنها سلام و احوالژرسي مي كند. بعد به طرف من آمد و بسته ي كادو شده ي كوچكي از جيبش درآورد و به طرف من گرفت و گفت: « تولدت مبارك ارغوان خانوم.»
داغ شده بودم، نمي دانستم چه بگويم. دلم مي خواست داد بزنم و بگويم: آخه بابا، تو منو از كجا مي شناسي و اصلا كي تو رو دعوت كرد كه به تولد من بياي و ...
براي چند لحظه سكوت بين ما حكمفرما شد، بعد با صداي مامان كه گفت:« شما تا كي خيال داريد وسط اتاق بايستيد؛ به خودم آمدم و گفتم:« بهتره بريم اون طرف بشينيم.»
دو صندلي خالي پيدا كردم و نشستيم و بلافاصله گفتم:« خوب، از هديه اي كه برام آورديد ممنون، ولي ميشه زودتر خودتون رو معرفي كنيد!»
_ اول اينكه هديه من اصلا قابل شما رو نداره، دوم اينكه بگذاريد از راه برسم بعد سوال پيچم كنيد. سوم اينكه شما نمي خوايد از من پذيرايي كنيد؟»
_ واي خداي من، ببخشيد؛ تقصير خودتونه كه حواسمك رو پرت كرديد.
و بعد از پذيرايي مفصلي كه از او كردم در كنارش نشستم و او سرانجام لب به سخن گشود.
او نريمان بود مهمان استثنايي روز تولدم.
چه صادقانه در گفته هايش دروغ زندگي را از ياد بردم، و چه آمرانه دستهاي سردم را در دستهايش گرفت تا با آتش عشقش گرم شوم.
در بين حرفهايش او را شناختم. او يكي از پنج خواهرزاده شوهر يكي از خاله هايم بود و براي من عجيب كه تا آن موقع او را نديده بودم.
آه اي آسمان، ببار به حال بنده ات كه اينگونه بي صدا اسير عشق شد و ظلمانه تر اينكه مي بايست در كنار اين عشق و با اين عشق مي ماند.
زمان گذشت و شب به نيمه رسيد؛ مهمانان آهنگ بازگشت به خانه هايشان را ساز كردند. پس از رفتن همه آنها، خانه خالي شد و من ماندم و او. گفت كه براي تميز و مرتب كردن خانه مي ماند تا به ما كمك كند و من خوشحال از اينكه اين بهترين شب در سراسر زندگيم بود.
پس از گذشت يكسال، در شانزدهمين روز تولدم او از من خواستگاري كرد و پس از موافقت خانواده ام قرار شد تا زماني كه من ديپلم بيگرم، با هم عقد شويم و بعد از آن مراسم عروسي را برگزار كنيم. در نتيجه ضمن مراسم مختصري متا به عقد هم درآمديم.
روزها و هفته ها و حتي ماه ها و سالها نيز سپري شدند و در اين مدت من ديپلم گرفتم. و اين نريمان بود كه در تمامي ساعات در كنارم بود و لحظه به لحظه كمكي براي من در درسهايم. نريمان دانشجوي سال سوم رشته هنر در موسيقي بود. او چند ماه پس از اينكه به عقد هم درآمديم، بوتيك لباس را فروخت و براي اوقات بيكاري كه احيانا دست مي داد و براي كمك هزينه زندگي در يك مغازه طلافروشي با يكي از دوستانش شريك شد. روزي كه فهميدم بوتيكش را فروخته، خيلي عصباني شدم و گفتم:« نريمان، اون بوتيك يكي از بهترين خاطراتي بود كه من تو زندگيم داشتم، چرا اين كار رو كردي، حداقل با من مشورت مي كردي!؟»
_ عصباني نشو ارغوان، خودت خوب مي دوني كه درسهام زياده و سنگين؛ نمي تونستم هم به درسهام برسم و هم به اونجا و هم به تو. بنابراين بهترين فكر فروختن بود. در ضمن من ديگه احتياجي به اون بوتيك نداشتم، چون اون چيزي رو كه مي خواستم به دست آوردم.
_ چه چيزي رو؟!
_ دختري مهربون و دوست داشتني به اسم ارغوان رو.
_ خوب مي دوني چه جوري بايد منو از عصبانيت در بياري.
و با لبخندي از او خداحافظي كردم و او به دانشكده رفت.
رابطه ي بين من و نريمان هر روز صميمي و صميمي تر مي شد. خودم را با او و در كنار او سعادتمندترين دختر عالم حس مي كردم؛ با او هرگز معني غم را نفهميدم و با اين واژه غريبه بودم. او يك روياي پاك بود كه در شبهاي زندگي من پا گرفت؛ از دنياي ديگري بود و براي من يك بت. او ماند و براي اين ماندن بسيار تلاش كرد تا روزي كه توانست موضوع گرفتن مراسم عروسي را با پدر و مادرم مطرح كنه. پس از موافقت پدر و مادرم، مهمانان دعوت شدند و مقدمات جشن فراهم شد. تمام وسايل پذيرايي از قبيل ميوه، شيريني، كيك، ميز، صندلي و ... به سرعت و با كمك نريمان فراهم شد. مراسم عروسي با شكوهي برگزار شد. چقدر اين كت و شلوار به نريمان مي آمد و چقدر زيبا شده بود. وقتي كه در كنار او به مهمانان خوش آمد مي گفتيم، احساس نوعي برتري و افتخار وجود مرا پر كرده بود. اگرچه عشق و دوست داشتم مرزي فراتر از اين مراسم دارد.
براي در كنارش ماندن سينه ام را خرد كردم تا با آواي اين خرد شدن دريابد كه من او را بيشتر دوست دارم. هر آنچه خواست به او دادم. به خواسته هايش تا آنجه كه معقول بود اهميت دادم و عمل كردم تا در كنارش بمانم و به حرمت عشقي كه مي ستايمش كوتاهي نكردم. او هم براي خوشحالي من كوتاهي نكرد. هميشه تمام لحظه ها و ثانيه ها را در كنارش بودم، در غمها و شاديهاش.
در اين مدت نواختن ارگ و گيتار رو به خوبي از نريمان آموختم. او هم به عنوان تشويق، گيتار سفيدش را كه عقابي روي آن بال گسترده بود، به من هديه كرد. وقتي نريمان با گيتارش كار مي كرد، هميشه آرزو مي كردم آن گيتار مال من باشد، و حالا كه به آرزويم رسيده بودم از ته دل احساس خوشحالي مي كردم.
اغلب اوقات در اعياد و بسياري از جشنهاي خانوادگي كه همراه نريمان شركت داشتم، به اتفاق و يا تك تك چند قطعه موسيقي يا ارگ و گيتار براي شادي بيشتر مهماني اجرا مي كرديم و مورد تشويق قرار مي گرفتيم. اين لحظات نهايت روزهاي شادي من بود.
سه سال از آشنايي و دو سال از آن روز گذشت كه من و نريمان با هم ازدواج كرديم و من ديگر تنها نبودم.

 

فصل2
نريمان برادري داشت به اسم نيما. پسرس بود به زيبايي نريمان، با اين تفاوت كه نيما چشماني به رنگ سبز تيره داشت كه زيبايي اش را چند برابر مي كرد و آن را از پدربزرگش به ارث برده بود ولي بسيار هوسران و خوشگذران و درست نقطع مقابل نريمان بود. دو برادر 180 درجه با هم فرق داشتند و به عبارتي اصلا شباهتي به هم نداشتند؛ هيچ يك از خصوصيات نريمان در نيما وجود نداشت.
نيما شغل معيني نداشت و برعكس نريمان به تحصيل هم علاقه اي نداشت و تا سال دوم دبيرستان بيشتر ادامه تحصيل نداد؛ به هر كاري دست مي زد: خريد و فروش دلار، طلا،  فرش، عتیقه و حتی لوازم صوتی، تصویری، خلاصه هرکاری که به قول خودش " توی اون سود فراوون باشه." ولی خسرو خان پدر نریمان از این کارهای نیما اصلا راضی نبود؛ به همین خاطر بعد از کلی صحبت و جر و بحث با نیما و برای اینکه نیما شغلی دائم و همیشگی داشته باشه، برای نیما یک تریلر اسکانیا خرید که برای یک شرکت حمل و نقل بین المللی کار کند تا هم برایش فال باشد و هم تماشا. چون بیشتر سفرهایش در کشورهای خارجی خلاصه میشد، نیما هم به این کار به قول خودش پر دردسر تن در داد. در بعضی از سفرهای داخل و یا خارج از کشور هم, من و نریمان همراهیش میکردیم تا هم او تنها نباشد و هم ما به گردشی رفته باشیم.
اولین سفر من به همراه نریمان، سفر به چین بود. در این سفر بار تریلر زیتون، ماهی و سیر بود. سفری بود که هیچ وقت از یادم نرفت. در این کشور بزرگ و دیدنی عکسهای زیادی گرفتیم و خیلی از جاهای دیدنی مثل موزه ها، کاخهای قدیم امپراتوری و همینطور دیوار بزرگ چین را دیدیم. چقدر این سفر به هر دوی ما و همچنین نیما خوش گذشت.
سفرهای دو نفرهٔ ما زیاد بود. ما در کنار هم بودیم و همین برای ما کافی بود و مرا راضی میکرد. ما با هم ازدواج کرده بودیم ولی خانه ای به عنوان خانهٔ شخصی نداشتیم. قرار بود عید سال آینده پس از اتمام دروس دانشگاهی نریمان و گرفتن مدرکش و همینطور درست شدن اقامت من در آمریکا، در آن کشور زندگی کنیم. در سفری که به همراه نیما و نریمان برای تفریح به آمریکا رفته بودیم، ترتیب اقامت من هم در این کشور داده شد و چون پسر عموی نریمان، فرهاد، از مدتها پیش مقیم آنجا بود، گرفتن برگه اقامت، کار پردردسری نبود و امتیاز بزرگی برای ما بود تا هر چه زودتر کار ما انجام شود. به همین خاطر من در خانهٔ پدری نریمان و به همراه خانوادهٔ او زندگی میکردم و انتظار میکشیدم؛ انتظار دست یافتن به یک زندگی مستقل و دونفره.
آن روز را خوب به خاطر دارم. در اتاق نشسته بودم و گیتار تمرین میکردم که با صدای زنگ تلفن گوشی را برداشتم. راوی، حامل خبری وحشتناک بود. خبر سکتهٔ مغزی و منجر به فوت بهزاد خان دایی نریمان. نمیدانستم این خبر را چطور باید به اهل خانه، مخصوصاً پروین جون مادر نریمان برسانم. خودم هم از شنیدن این خبر مبهوت شده بودم و حال خوبی نداشتم. به هر تقدیر قاصد مرگ بودم و می بایست خبر را به گوش اهل خانه می رساندم. اما چطور؟ نمی دانستم. پس از کمی فکر کردن، تصمیم گرفتم که اول خبر را به نریمان بدهم تا او هر طور که صلاح میداند به مادرش بگوید.
بهزاد خان در رادیو و تلویزیون کار میکرد _ کارگردانی، فیلم نامه نویسی، آهنگ سازی و از همه مهمتر خوانندگی از جمله کارهای او به شمار میرفت. با رسیدن این خبر به گوش اهل خانه، قیامتی بر پا شد که تصورش هم برای من محال بود. اما مرجانه زن بهزاد خان زنی که تا آن زمان هرگز پی به چهرهٔ واقعیش نبرده بودم - زنی در نهایت قساوت و سنگدلی - نه خمی به ابرو آورد و نه حتی قطره اشکی ریخت و انگار که از این حادثه خیلی هم خوشحال بود.
به هر تقدیر مراسم ترحیم و ختم با نهایت آه و افسوس برگزار شد و مرجانه با حالتی توأم با آرامش در تمامی آنها شرکت کرد.
هنوز چند روزی از مراسم چهلم نگذشته بود که با خبر شدیم مرجانه قصد ازدواج با یکی از دوستان پدرش به اسم محسن را دارد. وای خدای من، این دیگر چه مصیبتی بود؛ آخر محسن مردی نبود که کسی او را به عنوان همسر و شریک زندگی انتخاب کند، مخصوصاً اینکه با مرجانه تفاوت سنی زیادی هم داشت و خود مرجانه هم این موضوع را خوب میدانست. ولی محسن مردی عیاش و خوش گذران و در ضمن تاجری پولدار بود. مرجانه با این ازدواج کاملا موافق بود چون خودش هم خصوصیات اخلاقی شبیه محسن داشت و تنها بهانه اش در برابر عصبانیت و اعتراض فامیل این بود که میگفت: " بچه ها احتیاج به پدر دارن و من  تنهایی از عهده ی اونها بر نمیام.
نهایت کار اینکه حرف فامیل و غریبه پیش مرجانه خریدار نداشت و او با محسن ازدواج کرد و با این ازدواج از فامیل طرد شد و پس از مدتی هم به دست فراموشی سپرده شد ولی داغ مرگ بهزاد خان هرگز از یاد کسی نرفت.
نیلوفر آخرین فرزند خانواده و خواهر نریمان بود،دختری از هر لحاظ شبیه به نیما با کلیه خصوصیات اخلاقی او.نیلوفر از مدتها پیش،یعنی از وقتی که در کلاس دوم یا سوم راهنمایی درس می خواند،با پسری آشنا شده بود که تقریبا هم سن و سال خودش بود.البته خانواده هایشان تقریبا با هم آشنا بودند و رفت و آمد کمی با هم داشتند.سهراب و نیما در دوره راهنمایی و بعد یکی دو سال اول دبیرستان با هم همکلاس و دوست بودند.ولی سهراب و خانواده اش از نظر سطح فرهنگی و اجتماعی زیاد مناسب خانواده نریمان نبودند.به هر حال و با وجود اینکه سهراب از همان سنین نوجوانی معتاد به تریاک بود و به گفته خودش فقط برای تفریح و سرگرمی تریاک می کشید،بعد از کلی جدال و دعوا سهراب و نیلوفر با هم ازدواج کردند-ازدواجی بدون فکر و فقط ب هصرف دوست داشتن از روی هوس.
کلا زندگی ان دو شروع خوبی نداشت و فکر می کنم پایان خوبی هم نباید از ان انتظار داشت.
شش ماه پس از ازدواج نیلوفر و سهراب،هدیه دخترخاله نریمان از طریق یکی از دوستان دانشگاهیش با پسری آشنا شد که از سنین کودکی،تقریبا شش هفت سالگی،در آمریکا( واشنگتن )زندگی می کرد.بعد از یک ماه رفت و آمد و حرفهای اولیه و با اصرار خود هدیه که این بهترین فرصته و اگر با اون ازدواج نکنم خودمو می کشم هدیه و این پسر که آرمان نام داشت،با هم ازدواج کردند.
این دو از دو خانواده هم سطح،ولی از نظر اخلاق در دو سطح مختلف و مخالف قرار داشتند.هدیه،دختری بود فعال و پر جنب و جوش و دانشجوی سال آخر مترجمی زبا نو بسیار هم زرنگ،به طوری که در تمام مراحل تحصیلی،چه در دبیرستان و چه در دانشگاه،همیشه نفر اول بود،در حالی که آرمان پسری بود بی تحرک و بی دست و پا و تنبل و تنها حسنی که داشت داشتن مدرک دکتری در رشته مهندسی معماری و نقشه کشی ساختمان بود،که نمی دانم با وجود این بس دست و پایی چطور توانسته بود دل به درس خواندن بدهد و مدرکی بگیرد!
پس از تقریبا یکسال و یکی دو ماه،هدیه و آرمان صاحب دو پسر زیبا و دوست داشتنی شدند به نامهای کامیاب و کامران.آن دو از هر حیث شبیه به پدرشان بودندو آرمان با تمام وجود آنها را می پرستید.ولی با وجود این دو پپسر زیبا و کوچولو اختلافات و مشاجره های هدیه و آرمان تمامی نداشت و می شد گفت که بیشتر آنها از رفتار ناشایست هدیه ناشی می شد،چون هیچ وقت به چیزهایی که داشت قانع و راضی نبودو فکرش و اصلا زندگیش با فکر و نظر آرمان فرق داشت و این از عواقب ازدواج عجولانه و بدون فکر هدیه بود.
آن روز هنوز از ذهنم پاک نشده-روزی که به اتفاق نریمان در جشن عروسی یکی از دوستانش به نام محمود شرکت کردم.در آن عروسی نریمان با پیانو قطعه ای شاد و زیبا نواخت-قطعه ای تقریبا به مدت سه ربع ساعت و در این مدت کوچکترین صدایی از کسی به گوش نرسید،حتی از بچه ها.بعضی ها از شدت شعف و خوشحالی اشک در چشمهایشان حلقه زده بود و به راستی که لحظه ای بود ناب و فراموش نشدنی.
استاد نریمان در موسیقی دایی او بهزاد خان بود و استاد من هم در نواختن ارگ و گیتار نریمان شد.
نریمان پسری فعال و سرشار تحرک و نشاط بود.
هیچ وقت کسی او را ساکت ندیده بود که جایی تنها نشسته باشد، حتی وقتی که به شدت مریض بود - مثل آن و قتی که سرخک گرفته بود. هر کاری کردم تا حداقل یک روز یا حتی نصف روز در رختخواب بماند و استراحت کند، بیشتر از یک ساعت در خانه نماند و از خانه بیرون رفت، تا به قراری که با استاد دانشگاهش گذاشته بود به موقع برسد؛ البته با 39 درجه تب و همان شد که سرخکی که طول درمانش حداکثر یک هفته بود به یک ماه تبدیل شد و به بستری شدن در بیمارستان کشید. به هر حال بعد از گذشت تقریباً یک ماه و نیم او سلامتی کامل خودش را به دست آورد.
صبح یک روز بهاری بود. پنجره اتاق را که رو به باغ بود باز کردم، صدای گنجشکها فضا را پُر کرده بود؛ نسیم ملایمی از لابه لای پرده ها به داخل اتاق می وزید که باعث آرامش می شد. پس از خوردن صبحانه مشغول جمع کردن برخی وسایل مورد نیاز خودم و نریمان شدم، چون قرار بود عصر که نریمان از دانشگاه بر می گردد، با هم به کرج برویم و ضمن خرید کت و شلواری برای خودش در جشن تولد یکی از دوستان صمیمی اش بهرام شرکت کنیم. بهرام و نریمان از بچگی با هم بزرگ شده بودند. دوران دبستان، راهنمایی و دبیرستان را در کنارِ هم بودند و این دانشگاه بود که آنها را از هم جدا کرده بود. بهرام دانشجوی سال آخر شیمی در کرج بود. بهرام تنها فرزند خانواده بود و برای اینکه تنها نباشد، پدر و مادرش هم در کرج اقامت می کردند. پس از خرید لوازمی که احتیاج داشتیم و هدیه ای برای بهرام، به خانه ی آنها رفتیم. مهمانی شاد و گرمی بود و ما در اواسط آن رسیدیم. ساعت حدود دو یا دو و نیم بامداد روز جمعه بود که تصمیم گرفتیم به تهران برگردیم. پدر و مادر بهرام و همینطور خودش خیلی اصرار کردند که شب را بمانیم و صبح بخ تهران برگردیم. ولی نریمام گفت که چون خیلی خسته است، ترجیح می دهد که همین امشب به تهران برگردد و برگشتیم.
در نیمه ی راه بودیم، در واقع هنوز پنج کیلومتر بیشتر نرفته بودیم، که سانحه چنان ناگهانی و با سرعت روی داد که برای چند لحظه مات و مبهوت به اطراف خود نگاه می کردم؛ و چیزی را که می دیدم نمی توانستم باور کنم. صورت و لباس و حتی شیشه ی اتومبیل غرق در خون بود، جوی باریکی از خون از فرمان به سمت کف اتومبیل در حرکت بود. آنقدر وحشتزده بودم که قدرت فریاد کشیدن را هم نداشتم؛ فقط صدای گنگی از فریادهای مردم را می شنیدم که با ترس و وحشت می گفتند: انگار هر دو مرده اند... یکی بِره و آمبولانس خبر کنه... دختره زنده س... نفس می کشه... و... دیگه هیچ چیز نفهمیدم؛ و وقتی چشم باز کردم، روی تخت بیمارستان بودم و سه روز از آن حادثه می گذشت.

خدای من چه اتفاقی افتاده؟! من اینجا چکار می کنم! خواب می بینم! چقدر وحشتناک! به اطرافم نگاه کردم و بعد نگاهی به خودم، هیچ جای بدنم درد نمی کرد، فقط کیسه ی خونی از میله آویزان بود که چکه چکه به طرف دستم پایین می آمد. خوب یادم هست اولین کلمه ای که به صورت فریادی خفه از دهانم خارج شد اسم نریمان بود. با صدای من پرستارها به همراه دکتر بخش وارد اتاق شدند. با دیدن آنها در آن لباسهای سفید، فهمیدم که دیگر خواب نیستم و بیدارم؛ پرسیدم چه اتفاقی افتاده؟! دکتر گفت: "شما تصادف کردید، در جاده ی کرج؛ چیزی یادتون می یاد؟ شانس آوردید، فقط چند خراش خیلی کوچک برداشتید، اما ضربه ی بزرگی بهتون وارد شده؛ ولی..."
با گفتن "ولی" حرف ناتمام دکتر را تا آخرش فهمیدم. چیزی در سَرم سنگیینی می کرد، به سختی نفس می کشیدم؛ دیگر بقیه ی حرف دکتر را نفهمیدم و وقتی به هوش آمدم پنج روز بعد از آن "ولی" بود. یعنی در این پنج روز بیهوشی فقط سه یا چهار ساعت آن را بهوش بودم. و ای کاش این ساعات کم هم جزئی از زمانهای بی هوشی می شدند. اتاقهایمان دور از هم؛ عشقهایمان
جنون آمیز؛ و آرزویمان در کنار هم بودن ولی افسوس و صد حیف...
با فشار دادن کلیدِ اضطراری که کنار تختخواب روی میز بود، پرستاری وارد اتاق شد.
- می خوام اونو ببینم.
- می دونید که برای این کار اجازه ی دکتر لازمه.
- بهتره زودتر این کار رو بکنید.
و از اتاق خارج شد. رفت و برگشت و پرستار چند دقیقه بیشتر طول نکشید ولی برای من به قدر سالی گذشت. در این فکر بودم که یعنی مُرده؟!... اگه مرده باشه؟... من هم باید بمیرم... یعنی تصادف تا این حد شدید بوده؟! اصلاً چطور اتفاق افتاد؟!... چقدر بهش گفتم شب رو بمونیم و استراحت کن، خسته ای، صبح بر می گردیم. ولی... یه دنده ی لجباز و... با این اوهام سرگرم بودم که پرستاری به اتفاق دکتر بخش وارد اتاق شدند.
دکتر پس از احوالپرسی و گرفتن نبض و فشار خون و کارهای دیگر گفت: "می دونید، شانس خیلی بزرگ آوردید که به جنینتون هیچ آسیبی وارد نشده."
این حرف دکتر مثل کوبیدن پتک روی سنگ در سَرم صدا کرد.
- جنین؟! کدوم جنین؟!
- یعنی شما خبر ندارید که سه ماهه باردار هستید؟!
نمی دانستم باید خوشحال باشم یا ناراحت؛ بخندم و یا گریه کنم. به هر حال آنقدر در فکر حال نریمان بودم که این مسئله را به زودی فراموش کردم. با کلام دکتر به خودم آمدم که می گفت: "می دونید، حال عمومی آقایی که با شما به بیمارستان آوردند برخلاف شما رضایت بخش نیست. فکر نمی کنم که صلاح باشه شما فعلاً ایشون رو ملاقات کنید و اینو فقط به خاطر وضع روحی و جسمی که فعلاً شما دارید می گویم." و پس از مکثی کوتاه اضافه کرد: "اون آقا با شما چه نسبتی دارند؟"
و من که هنوز مبهوت و گنگ از حرفهای چند لحظه ی پیش دکتر نگاهش می کردم، با صدایی که فکر می کنم فقط خودم آن را شنیدم گفتم: "اون شوهرمه." و سیل اشک بی امان از چشمانم جاری شد و من نمی توانستم جلویش را بگیرم. گفتم: "ولی دکتر، حتماً باید اونو ببینم."
- بسیار خوب، چند لحظه صبر کنید.
و پس از چند لحظه پرستاری با یک صندلی چرخدار به طرفم آمد و با کمک پرستاری دیگر روی آن نشستم و به اتاق مراقبتهای ویژه رفتیم. در باز شد؛ تختخوابی نمایان شد و کالبدی بی جان و بدون حرکت، با صورت و بدنی کاملاً باند پیچی شده، روی آن دراز کشیده بود و فقط همان چشمهای نافذ و زیبایش بیرون بود که بسته بود و مرا نمی دید. در تمام وجودم احساس رخوت و سستی کردم، نمی توانستم خودم را از روی صندلی بلند کنم و به او برسانم به او که مرا نمی دید و حتی صدایم را هم نمی شنید. آخرین قُوایم را در پاهایم جمع کردم و از روی صندلی بلند شدم و خودم را به تخت رساندن و با صدای بلند گریه کردم. صدایش می کردم ولی جوابی هر چند کوتاه از او نمی شنیدم. تقریباً دو شب کنار تخت نریمان بدون اینکه حتی لحظه ای چشمهایم را ببندم نشستم و نگاهش کردم. صبحها و شبها از پی هم می گذشت. هر روز صبح پرنده ها فارغ از هر درد و غصّه ای نغمه های شاد سر می دادند ولی هیچکدام از این آوازها و صداها برای من مفهومی نداشت. نه نسیم خوش صبحگاهی، نه بوی گلهای بهاری داخل حیاط بیمارستان، و نه... هیچ چیز را حس نمی کردم، انگار وجود نداشتم.
نیمه های شب سوم بود که از فرط خستگی و سرگیجه ی شدیدی که داشتم، درحالی که دست نریمان را محکم در دستم گرفته بودم، خوابم برد؛ هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که حس کردم کسی دستم را فشار داد. هراسان از خواب پریدم و نریمان را صدا کردم. این بار جوابم را داد و با صدایی بسیار ضعیف گفت: "ارغوان تویی؟"
- بله، بله. منم. من اینجا هستم، پیش تو.
- ببینم، سالمی، حالت خوبه؟
- بله... سالمم و حالم هم خوبه. فقط نگران حال تو بودم؛ و با خوشحالی زیاد زنگ اضطراری را فشار دادم. پس از چند لحظه دکتر کشیک به همراه سه پرستار با عجله وارد اتاق شدند. با خوشحالی فراوان گفتم: "دکتر... دکتر، اون حرف زد، بالاخره به هوش اومد و منو صدا کرد."
و دکتر با معاینه های اولیه گفت: "بله، خوشبختانه بعد از یازده روز در حالت کُما بودن این شانس خیلی بزرگیه و باید به درگاه خدا شکر کنیم."
چند ساعتی از این واقعه گذشت؛ با نریمان حرف می زدم و سعی می کردم که به او امید بدهم که چیزی نیست و به زودی خوب می شود و به خانه بر می گردیم. او هم بعضی اوقات چند کلمه حرف می زد. پس از چند لحظه سکوت صدایم کرد. از صدایش کاملاً مشخص بود که با دردی فراوان و با تمام نیرو حرف می زند _ صدایی ضعیف و دردناک. دستش را به طرفم دراز کرد و گفت: "ارغوان، به خاطر تمام چیزهایی که توی این چند سال زندگی مشترک به من دادی ازت ممنونم. تو زندگی شاد و سلامتی رو به من دادی و از بابت خیلی چیزها که در موردت کوتاهی کردم شرمنده ام و می خوام که منو ببخشی. می دونم که دیگه فرصتی برای حرف زدن با تو ندارم و..."
دستم را به علامت اینکه دیگر حرفی نزند جلو بردم تا از حرف زدنش در این مورد جلوگیری کنم و گفتم: "نریمان، این حرفها گفتنش برای حالا خیلی زوده؛ بهتره که از این جور حرفها بگذریم، تو خوب می شی و برمی گردیم سر زندگیِ خودمون؛ حالا من برات یه خبر خیلی خوب دارم."
- چه خبر خوب تر و بهتر از اینکه تو سالمی.
- گوش کن نریمان، تو به زودی پدر می شی، باورت می شه؟!
لبخندی زد و گفت: "این خیلی عالیه ارغوان، خیلی خوشحالم؛ تو باید خیلی مواظب خودت باشی و..."
دیگر نتوانست حرف بزند. به شدت به سرفه افتاده بود و نفسش خِرخِر می کرد. نمی توانست راحت نفس بکشد. از دماغش خون می آمد. نمی دانستم چکار کنم، هول شده بودم. فریاد زدم و دکتر را صدا کردم. با آمدن دکتر به پایش افتادم و التماس کردم: "دکتر به خاطر خدا کمکش کنید، خواهش می کنم نجاتش بدید..."
صدای دکتر را به وضوح نمی شنیدم. دستگاه شوک را آماده کنید... روی درجه ی... وصل کنید... درجه را بالا ببرید روی شماره ی... دوباره... نمی شه، از این بیشتر امکان نداره. اون خونریزی مغزی کرده و شوک از این بیشتر رو نمی تونه قبول کنه. بهتره راحتش بگذارید.
کنارش رفتم و برای آخرین بار به چشمهایش نگاه کردم. او هم به من نگاه کرد و پس از لحظه ای چشمهایش را بست. آن برق و فروغ و زیبای چشمهایش برای همیشه خاموش شد و دیگر هیچ وقت آنها را باز نکرد. دست سرنوشت او را از من گرفت. دستِ سردش را در دستم گرفتم، دستی که همیشه کمک و سایه بانی برای من بود ولی حالا...
نمی دانم این لحظه های تلخ چطور گذشت. حالا دیگر تنها بودم. تنهای تنها و نمی دانستم بعد از اون و بدون اون چطور پا به درون اتاقش بگذارم _ خانه و اتاقی پُر از خاطرات پُر شور جوانی و با او بودن.
مراسم بخاکسپاری برگزار می شد، ولی پروین جون مادر نریمان اجازه نداد من هم مثل بقیه در مراسم شرکت کنم؛ گفت که روحیه ام به اندازه ی کافی ضعیف شده و حضورم در آنجا اصلاً صلاح نیست. نه تنها در این مراسم بلکه در مراسم بعدی هم اجازه ی شرکت نداشتم. در تمام این مدت من هم جسدی بیش نبودم که یا در خانه روی تخت افتاده بودم و گریه می کردم و یا بیهوش روی تخت بیمارستان و زیر سِرم بودم. چند روزی که از مراسم هفتم گذشت، مسئله بچه را با پروین جون و مادرم در میان گذاشتم. اولش خیلی خوشحال شدند، ولی به یاد نریمان این خوشحالی جای خودش را به گریه داد. گفتم: "پروین جون، وجود این بچه بدون نریمان برام مفهوم و ارزشی نداره و اونو نمی خوام."
- ولی این امکان نداره، خودم از تو و بچه ت مواظبت و نگهداری می کنم، خودم بچه ت رو به دنیا می یارم و بزرگش می کنم.
ولی هم او و هم مامان به خوبی می دانستند که این کار امکان ندارد و درواقع عملی نیست.
با کمک پروین جون که یک مامای ماهر و زبردست و سابقه دار بود؛ قبل از مراسم چهلم و سپری کردن یک سری مقدمات اولیه در بیمارستان و زیر نظر دکتری از دوستان پروین جون بستری شدم و بچه ای را که نریمان در آخرین لحظات عمرش از شنیدن خبرش خوشحال شده بود، کشتم. تقریباً ده روز در بیمارستان بستری بودم. پس از این مدت نیما به پدر و مادرم گفته بود: "برای اینکه اعصاب ارغوان کمی آرامش پیدا کنه، با نیلوفر می فرستمش ویلای یکی از دوستام که تو شماله."
پس از گذشت یک هفته و با پرستاری و مراقبتهای نیلوفر حالم بهتر شد و به خانه برگشتم؛ به خونه ای بدون حضور نریمان. این حادثه در نظرم هنوز خوابی بیش نبود. در اتاق او و روی تختش نشسته بودم و به آینده ای مجهول و تاریک که در انتظارم بود فکر می کردم، که در باز شد و نیما وارد اتاق شد. روی صندلی که روبه روی تخت بود نشست. پس از احوالپرسی، این بار نوبت اون بود که به قول خودش موعظه کند.
هیچ کدام از حرفهایی را که می زد برایم مفهوم نبود، مثل اینکه در گوشهایم سرب داغ ریخته بودند. در یک لحظه نگاهم به تیغ کوچک جراحی افتاد که روی میز کنار تخت بود. نریمان از این تیغ برای تعمیر سیم گیتارش استفاده می کرد. ناگهان فکری به سرعت برق از دهنم گذشت: حالا که نریمان نیست تو برای چی هستی؟ با او و در کنار او تو همیشه راحت تر نبودی؟... تیغ را برداشتم و رگهای دستم را از مچ تا ساعد بریدم. نیما تمام حرکات مرا زیر نظر داشت ولی نمی دانم چرا هیچ عکس العملی از خودش نشان نمی داد. این کار را آنقدر ادامه دادم تا اینکه حس کردم دیگر چشمهایم جایی را نمی بیند و بیهوش روی تخت افتادم. بعد از مدتی که نمی دانم چقدر طول کشید، وقتی چشم باز کردم دیدم که در بیمارستانم و اولین کسی را هم که دیدم نیما بود که لبخندی از سَر ترحم به لب داشت. در آن لحظه هزار بار آرزو کردم که ای کاش به جای نریمان، این موجود بی مصرف، نیما، مُرده بود. پرسیدم: "چرا؟!"
- چی چرا؟
- چرا منو آوردی اینجا؟!
- تو تنها یادگار نریمان هستی . ما نمی خوایم که به این راحتی از دستت بدیم .
- ولی چرا اینقدر دیر ، چرا از اول جلوی منو نگرفتی ؟ !
- می خواستم عاقبت کار نسنجیده ی خودتو ببینی .
- اه ؛ برو بیرون ، نمی خوام ببینمت .
از شدت عصبانیت و دردی که در دست داشتم با چنان فریادی این جملات را تکرار کردم که پروین جون و خسرو خان و مامان هراسان و با شتاب وارد اتاق شدند . نگاهشان هم حاکی از عصبانیت بود و هم نشانه هایی از ترحم و دلسوزی دادشت . مامان گفت : « چی شده ارغوان ، چرا داد می زنی ؟ »
و نیما جواب داد :« چیزی نبود ، فقط ارغوان کمی نسبت به من زیادی لطف و مرحمت نشون دادند . »
خسرو خان گفت :« شانس آوردی دخترم که نیما زود به دادت رسید و به بیمارستان آوردت . »
گفتم :« ای کاش هیچوقت این کار رو نمی کرد . »
- ببینم ، حالا درد داری ؟
- بله ، دستام خیلی درد می کنه . انگار رگهاش رو به هم گره زدند .
- باید هم درد بکنه ، چون هر دستت یازده تا بخیه خورده .
به پروین جون و مامان نگاه کردم و گفتم :« چرا ساکتید و فقط نگاه می کنید ؟ نکنه صورتم رو هم بریدم و خودم خبر ندارم . »
پروین جون گفت :« حرفی برای گفتن نمونده ارغوان ، واقعا از تو بعید بود . »
نمی دانم منظورش از این حرف چه بود . به هر حال چند روزی در بیمارستان بستری بودم . دکتر بخش خیلی مواظبم بود و مدام به دیدنم می آمد که فکر کنم نیما این مسئولیت را به عهده اش گذاشته بود .
دکتر که پسر جوانی بود یکروز ضمن معاینه گفت :« خانوم کامیاب ، از شما بعیده ! خانومی با این خانواده و شخصیت . »
- مگه شما من و خانواده مو می شناسید که همچین حرفی می زنید ؟
- نه ، ولی از روی قیافه و طرز برخورد و طرز بیان آدمها میشه بعضی اوقات چیزهایی را حدس زد .
- حرف از بعیدها و انتظار نداشتما گذشته بود و برای من هر چیز غیرممکن ، ممکن شده بود .
- خیلی خسته و ناامید به نظر می رسید ؟
- شما اگر جای من بودید به اینجا هم نمی رسیدید .
- اما این کاری هم که شما کردید کار منطقی و عاقلانه نبود .
- می دونم ، ولی برای فرار چاره ای جز این نداشتم .
- برای رهایی از مشکلات باید فکر کنیم و با اونها مقابله کنیم ، در مقابلشون بایستیم و سر خم نکنیم و تسلیم اونها نشیم .
- اعتراف می کنم .
- به چه چیزی ؟!
- به اینکه این بار شکست خوردم و کسی به دادم رسید ولی دفعه ی دیگه هرگز اینطور نمیشه و بهتون قول می دم که دیگه مزاحمتون نشم .
- شما آدم لجباز و یکدنده ای هستید و حاضر نیستید کمی منطقی فکر کنید . ولی هر وقت که به اینجا تشریف بیارید ، از دیدنتون بی نهایت خوشحال می شم و با سرم و سوزن و نخ بخیه و ... ازتون پذیرایی می کنم . راستی یه خبر خوب ، اما بدون مژدگانی نمیگم .
- خبر خوبتون رو بگید ؛ مژدگانیتون هم محفوظه !
- فردا صبح شما مرخصید و می تونید از اینجا برید .
- چه عالی ، خیلی خسته شده بودم .
- از ما یا از پذیرایی ما ؟
- نه ، نه ، از هیچکدوم ، از فضای بیمارستان ، از این اتاقها که تنهایی و مرگ از هر طرفش می باره .
- تقصیر خودتون بود که به اینجا اومدید .
ضمن اینکه از اتاق خارج می شد گفت :« مژدگانی من یادتون نره . »
صبح فردا پروین جون ، مامان ، نیلوفر و طبق معمول نیما به بیمارستان آمدند . وقتی بابا را کنار بقیه ندیدم ، رو به مامان گفتم :« مگه بابا خبر نداره ؟»
- از چه چیز ، از مرخصی تو از بیمارستان یااز مجروح کردن خودت ؟!
- از دومی . این چند روز که به ملاقاتم نیومد گفتم شاید سرش شلوغه و کار داره . ولی حالا هم که با شما نیست ؟ !
- نه ، پدرت خبر نداره که تو در بیمارستان بستری هستی . نیما گفت اگر پدر چیزی ندونه بهتره و ما هم چیزی بهش نگفتیم .
- خیلی ممنون ! اگه یه کار خوب کرده باشه همینه !
وقتی که از اتاق بیرون آمدم دکتر را دیدم که به طرفم می آید . بلافاصله حدس زدم به چه دلیل . فورا یکی از دسته گلهای بزرگی را که دست نیما بود گرفتم و به محض رسیدن دکتر به طرفش گرفتم و گفتم :« این هم مژدگانی شما ، دیدید که یادم نرفت . »
و بعد از خداحافظی به خانه رفتیم .
با دیدن خانه ، خانه ای خالی از نریمان که همه جا حتی قاب عکس های روی میز بوی او را می داد ، دوباره دلم گرفت . تمام زاویه های اتاق را با دقت نگاه کردم . در کمدها ، کشوی میزش ، در تک تک اتاق ها را باز کردم ، تا شاید گمشده ی خودم را در یکی از آنها پیدا کنم ، آخر هنوز رفتنش را باور نداشتم .
آه ، خدای من ، همیشه فاصله ی بین شادی و غم اینقدر کوتاهه ؟! درست در لحظه هایی که خودمو خوشبخت ترین حس می کردم ، باید چنین اتفاقی می افتاد ؟ این خزانی بود زودرس و شوم در بهار زندگی من و نریمان .
همه ی زندگی من فقط در چهارسال شیرین و فراموش نشدنی خلاصه میشد . چقدر غم انگیز بود ؛ تنها از یک بابت خوشحال بودم ؛ از اینکه این سالها را در کنار او و با او به حقیقت زندگی پی بردم ، فهمیدم پیدا می شوند کسانی که زندگیشان به دور از نیرنگ و دروغ و دو رویی است و عشق و دوستی را آنطور که هست و وجود واقعی دارد به دیگران هدیه می کنند و حالا هم که تنها بودم ، باید زندگیم را آنطور که در کنار نریمان بودم ، ادامه دهم و موجب اذیت و ناراحتی دیگران نشوم . به هر حال سرنوشت من هم اینطور رقم خورده بود که زنده بمانم ، و شاید در این زنده بودن بتوانم کمکی باشم برای دیگران ولو هر اندازه کم و ناچیز .
از زمانی که از بیمارستان مرخص شدم یک هفته به سرعت گذشت . دو روز دیگر به چهلم نریمان مانده بود . از پروین جون خواهش کردم تا مانع حضورم در مراسم نشود و او هم با گرفتن قول از من که زیاد گریه نکنم موافقت کرد . مراسم در کمال آرامش برگزار شد و برخلاف انتظار همه ، زیاد گریه نمی کردم . فقط گوشه ای ایستاده بودم و آرام اشک می ریختم . خیلی خودم را کنترل کردم و به خود فشار آوردم تا کاری برخلاف انتظار دیگران از من سر نزند . به همین خاطر در بخیه هایی که در دستم بود دردی شدید حس می کردم و کاری جز تحمل از من برنمی آمد .
پس از اتمام مراسم وقتی به خانه رفتیم ، مامان و پروین جون مدتی با هم صحبت کردند و بعضی اوقات نیم نگاهی هم به من می انداختند . پس از دقایقی گفتگو هر دو به طرفم آمدند و مامان گفت :« می دونی چیه ارغوان ، با پروین خانم راجع به برگشت تو به خونه ی خودمون صحبت می کردم . من فکر می کنم که برگردی به خونه ی خودت بهتره . »
پروین جون بلافاصله گفت :« البته این تصمیم رو مامان برای تو گرفته و ما هم قبول یا رد اونو به عهده ی خودت گذاشتیم . »
گفتم :« می دونم که دیگه جای من تو این خونه نیست . ولی حالا برای برگشتنم خیلی زوده . به موقع خودم برمی گردم خونه . »
و بلافاصله از پله ها بالا رفتم و خودم را به اتاق نریمان رساندم و روی تخت افتادم و با صدای بلند گریه کردم . کمی که آرومتر شدم ، روی تخت نشستم و فکر کردم ؛ یعنی من تا کی باید اینجا بمونم ، کی وقت رفتن من از این خونه و این اتاق میشه ؛ یعنی می تونم دوری از اینجا رو تحمل کنم حالا برای گرفتن تصمیم نهایی خیلی زوده. به موقع در موردش فکر می کنم .

ساعت ده صبح بود ولی من هنوز در رختخواب بودم . از پنجره نسیم خنکی به داخل می وزید ، خودم را در رختخواب کمی جا به جا کردم و دوباره به خواب رفتم ، هنوز چند دقیقه ای نگذاشته بود که با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم و گوشی را برداشتم :«بله بفرمایید. »
- ارغوان خانوم؟
- بله ، خودم هستم .
- سلام ، می بخشید که مزاحم شدم . مثل اینکه از خواب بیدارتون کردم . واقعا معذرت می خوام .
- خواهش می کنم . دیگه وقتش بود که بیدار شم . می تونم کمکی بهتون بکنم ؟

- می بخشید که خودم رو معرفی نکردم. من گیتا هستم و از دوستان دور شما. شما همسر نیما هستید؟
با شنیدن این جمله خنده ای به تمسخر کردم و گفتم: نخیر، فقط فامیلی دوری با هم داریم.
- راستش نمی دونم از کجا باید شروع کنم. ولی بهتر می دونم که اگر شما هم موافق باشید یه ملاقات حضوری با هم داشته باشیم.
- باشه، من حرفی ندارم. ولی من شما رو اصلا ندیدم، چطور باید بشناسمتون؟
- من شما رو دیدم و کاملا می شناسم. روز سه شنبه ساعت شش بعدازظهر با میام دنبالتون، البته سر خیابون.
- ماشینتون چیه؟
- یه پژو سرمه ای رنگ. راستی یه خواهش دیگر هم دارم. سعی کنید از این ملاقات فعلا با کسی صحبت نکنید.
- هر طور شما مایل باشید.
- پس تا روز سه شنبه ساعت شش.
و بعد از خداحافظی و گذاشتن گوشی با خودم فکر کردم چه کاری می تواند با من داشته باشد. با من؛ به قول خودش همسر نیا. تا روز ملاقات دو روز مانده بود. ای گاش از او می خواستم همین فردا همدیگر را ببینیم. به هر حال چاره ای نداشتم جز صبر کردن و منتظر ماندن.
بالاخره روز سه شنبه هم رسید. هنوز ده دقیقه به قرار مانده بود که از خانه بیرون امدم. به اول خیابان که رسیدم، اطراف را برای پیاده کردن پژو سرمه ای رنگی نگاه کردم. مشغول تماشای اتومبیل های اطراف بودم که با شنیدن صدای بوق اتومبیلی به عقب برگشتم. راننده دختری بود جوان تقریبا سی ساله یا کمی بیشتر که با تکان دادن سر و لبخندی به نشانه اشنایی و با باز کردن در اتومبیلش از من خواست تا سوار شوم. پس از سلام و احوالپرسی گفتم:
- خوب گیتا خانم بهتر نیست سریع بریم سر اصل مطلب
- می بینم که اسمم خوب به یادتون مومنده.
- بله باید هم بمونه! یه روز صبح، خیلی اتفاقی، به منزل ما زنگ زدید و بدون دلیل منو همسر نیما خطاب می کنید و می خواهید که همدیگه رو ملاقات کنیم، به چه منظور نمی دونم! پیشنهادی دارم، اگه موافق باشید با هم به یه پارک بریم، اونجا توی فضای باز بهتر و راحت تر می شه صحبت کرد.
- هر طور میل شماست.
و اتومبیلش را نزدیکی پارکی متوقف کرد و به اتفاق هم روی نیمکتی نشستیم.
- خیلی از شما معذرت می خوام که اینطور مزاحمتون شدم، فکر می کنم که خیلی ناراحتتون کردم!
- اصلا مهم نیست.
- راستش من یکی از دوستان قدیمی خانواده نیما اینها هستم. یعنی اول اب نیلوفر خواهر نیما، در دوران دبیرستان دوست شدم که این دوستی به رفت و امد خانوادگی بین ما کشیده شد و سرانجام به اشنا شدن من و نیما. ولی بعد از شش سال دوستی که سه سال اخر رو با هم نامزد بودیم نیما از من جدا شد و نامزدی رو به هم زد.
- بی دلیل؟
- اون بی دلیل جدا شد و من هرگز دلیل اش رو نفهمیدم. ما قرار گذاشته بودیم که تابستون همون سال ازدواج کنیم ولی همه چیز ناگهان به هم ریخت. اون موقع من دانشجوی سال اخر دندان پزشکی بودم و این ضربه بزرگی بود. بعد از پایان تحصیلاتم و به پیشنهاد پدرم و همچنین مادرم، برای اینکه دیگه به فکر نیما نباشم با یکی از دکترهای اشنای فامیل ازدواج کردم ولی بعد از دو سال متارکه کردیم.
- دلیل این یکی رو دیگه باید بدونید؟
- بله. زن و شوهر هیچ وقت بدون دلیل از هم جدا نمی شن. اون نمی تونست بچه دار بشه.
- خوب، خیلی از زوجها این مشکل رو دارند و با درمان های مختلفی که این روزها وجود داره می شه این مشکل رو حل کرد.
- بله، من همین فکر رو می کردم و به همین دلیل به چند پزشک متخصص در این مراجعه کردیم وطی ازمایشات مکرر مشخص شد که صددر صد عقیمه. من حتی به اوردن بچه از پرورشگاه هم راضی بودم ولی اون می گفت نه و راضی نبود. می گفت تو هنوز جوونی و من به خودم اجازه نمی دم که این حق تو رو، یعنی حق بچه دار شدن رو از تو بگیرم. مرد خیلی خوبی بود، زندگی خوبی هم داشتیم. من نمی خواستم از او جدا بشم ولی بالاخره با اصرار اون از هم جدا شدیم.
- خیلی متاسفم.
- بعد از مدتی تصمیم گرفتم دوباره با نیما صحبت کنم، البته اگر هنوز ازدواج نکرده باشه. اون روز هم که شما گوشی را برداشتید شک کردم و بهتر دیدم قبل از هر چیزی از ازدواج کردنش مطمئن بشم. به همین دلیل بود که ازتون پرسیدم که همسرش هستید یا نه. بعد از اینکه مطمئن شدم شما همسرش نیستید، به این فکر افتادم که شما رو واسطه بین خودم و نیما قرار بدم، البته هنوز هم مطمئن نیستم که اون ازدواج کرده یا نه. امیدوارم که احساس من رو درک کنید و کمکی برای من باشید.
- نه، نیما هنوز ازدواج نکرده.
و بعد از مدتی کوتاه گفتم: خوب حالا وظیفه من اینجا در مقام وساطت چیه؟
- خواهش می کنم. اصلا وظیفه ای در کار نیست. فقط یه خواهش عاجزانه است؛ می خواستم که با نیما صحبت کنید. البته نگید که من از شما خواستم، از طرف خودتون صحبت کنید.
- فکر می کنید که از عهده اش برمی یام؟!
- صد در صد مطمئنم.
- این همه اطمینان بابت چیه؟!

- فقط یه حدسه و حدس خیلی قوی. من از اراده شما با سختی ها و مشکلات خبر دارم. من در تمام مراسم مربوط به نریمان شرکت داشتم. ولی شما به علت وخامت حالتون در مراسم نبودید، البته غیر از مراسم چهلم. و حالا که می بینم با این مشکل کنار اومدید و روحیه خودتون رو حفظ کردید، بهتون افرین می گم. به هر حال از اینکه به حرفهام گوش کردید و حاضر شدید به من کمک کنید، از صمیم دل خوشحالم و از شما ممنونم. خیلی شما رو خسته کردم. تا خونه می رسونمتون.
- خوب گیتا خانم، اینجا یه سوال برای من پیش اومده و اینکه نیما می دونه که من از مسئله قدیمی شما چیزی نمی دونم. چطور باید از طرف خودم باهاش حرف بزنم؟
- می تونید بگید که از خلال حرفها و خاطراتی که با نریمان داشتید به این مسئله پی بردید.
با هم سوار اتومبیل شدیم و به طرف خانه به راه افتادیم. ضمن حرکت او از خودش حرف می زد، که وقتی تحصیلاتش در زمینه دندان پزشکی به پایان رسید، به تحصیل در رشته زیان پرداخته و در حال حاضر در این رشته لیسانس دارد و بعدازظهرها رد یک دبیرستان خصوصی تدریس می کند و صبحها هم در مطب خودش به کار مشغول است. تنها دختر خانواده است و برادری هم دارد که در سوئد زندگی می کند. پدر و مادرش برای اینکه پیش هر دوی انها باشند شش ماه در سوئد و شش ماه دیگر را در ایران پیش او می مانند. به خونه که رسیدیم قرار شد در صورت جلب رضایت نیما، من با او تماس بگیرم. به همین منظور شماره تلفنی هم در اختیارم گذاشت و از هم جدا شدیم.
وقتی وارد حیاط شدم، نیما را دیدم که با یک ساک بزرگ لباس می خواهد از خانه بیرون برود. شانس اوردم که چند ثانیه زودتر رسیدیم و او گیتا را ندید. به نیما گفتم: هر کجا می ری زودتر برگرد خانه یه کمی باهم صحبت کنیم.
- همین الان بگو دارم می رم زاهدان.
- اونجا می ری چیکار کنی؟ برای تفریح می ری یا کار؟ چند روزه برمی گردی؟
- برای تفریح می رم و دو سه روزه برمی گردم.
- نمی دونم والا اونجا هم جاست که ادم بره تفریح کنه؟ باشه هر وقت که برگشتی با هم صحبت می کنیم. سفر خوش بگذره و مواظب خودت باش.
با شماره تلفنی که از گیتا در اختیار داشتم قضیه مسافرت نیما را به او اطلاع دادم و گفتم که فعلا امکان هیچ کاری نیست.
چهار روز از مسافرت نیما به زاهدان گذشت. یک روز صبح ساعت چهار با صدای زنگ از خواب پریدم و با برداشتن گوشی صدای نیما را از ان سوی خط شنیدم.
- سلام ارغوان، ببخش که بی موقع بیدارت کردم.
- ببینم، اتفاقی افتاده؟ تصادف کردی؟ بلایی سر خودت اوردی؟ اصلا کجایی؟
- اگه چند دقیقه هم به من مهلت حرف زدن بدی، خودم همه چیز رو برات تعریف می کنم.
- پس زود باش.
- راستش می دونی که قرار بود با چند تا از دوستان بریم زاهدان، بعد از دو روز تصمیم گرفتیم از همون جا بزنیم بریم ترکیه و رفتیم. ممکنه چند هفته ای رو اینجا بمونیم. گفتم زنگ بزنم تا اگه کار واجبی باهام داشتی ، بگی.
- کار، واجب هست و وقت زیادی هم می بره و از پشت تلفن، اون هم ساعت چهار صبح نمی شه، باشه هر وقت که برگشتی. ولی تو رو خدا قسمت می دم تو یکی دیگه مواظب خودت باش. دیگه تحمل یه فاجعه دیگه رو ندارم.
- چشم خانم، امر دیگه ای ندارید؟ و باز هم ببخش که مزاحم خوابت شدم.
از لحن بچه گانه ای که گرفته بود خنده ام گرفت. از اینکه می خواست خودش را مطیع و مظلوم نشان بدهد. چون من او را بهتر از خودش می شناختم می دانستم که چه افعی خطرناکی است. یک روده راست در شکمش نداشت. تمام زندگیش خلاصه می شد در تفریح و خوش گذرانی و به قول خودش خالی بندی.
دو هفته مسافرت نیما، یک ماه طول کشید بدون کوچکترین خبری، نه نامه ای نه حتی نلفنی. و من تنها از یک بابت نگران بودم. نگران او بودم، مبادا تصادف کرده باشد. ولی از انجایی که او را خوب می شناختم و می دونستم ادم خوش گذرانی است، خودم را دلداری می دادم که حتما کار داشته و زیادی دارد خوش می گذراند و فراموش کرده کسانی هم این طرف مرز چشم به راهش هستند. گیتا هم دست کمی از من نداشت و مدام سراغ نیما را می

گرفت. می گفت هیچ وقت تو زندگیم شانس نداشتم. نکنه اتفاق بدی براش افتاده باشه؟
و من در ان موقعیت که خودم هم از نیما خبر نداشتم کاری جز دلداری دادن به گیتا نداشتم. به او می گفتم که نیما زیادی در خوشی غرق شده و فراموش کرده که خانه ای هم دارد.
داشتم کلافه می شدم. از زنگ تلفن بیزار بودم. بنابریان تصمیم گرفتم چند روزی را به خانه خودمان بروم. سی و هشت روز انتظار و دلواپسی برای نیما بالاخره تمام شد و او به خانه برگشت. نه تنها کسی به او خوش امد نگفت، بلکه با سرزنش شدید خسرو خان و پروین جون هم روبه رو شد. در خانه نشسته بودم که صدای زنگ در بلند شد. وقتی در را باز کردم، با قیافه گرفته و ناراحت نیما روبه رو شدم. تا خواستم بگویم خوش امدی، پیش دستی کرد و گفت: تو رو خدا ارغوان تو دیگه شروع نکن، اگه تو هم می خوای اعتراض کنی که چرا اینطور و چرا اونطور، از همین جا برگردم و برم.
- خیلی خوب حالا تو بیا تو ببینم چی شده که دست پیش گرفتی، پس نیفتی؟
یعد از اینکه یکی دو ساعتی استراحت کرد گفتم: خوب سراپا گوشم بفرمایید.
- والا اون روزی که با تو تماس گرفتم با بچه ها قرار گذاشتیم بریم اونطرف.
- اونطرف دیگه کجاست؟
- منظورم امریکاست.
- خوب، تو که از راههی قانونی خیلی ارحت تر می تونستی بری اونجا، کما اینکه قبلا هم این کار رو کرده بودی، در ثانی این قسمت از شغل توئه ، دیگه چرا از راه خلاف وارد شدی؟!
- منم همین رو به بچه ها گفتم.
- هی میگه بچه ها، بچه ها. من دارم از تو حرف می زنم نه از اون واقعا بچه ها.
- به هر حال اونا گفتن اینطوری خیلی بهتر و راحت تره. در ضمن پول کمتری هم می خواد.
- همین دیگه، وقتی یه نادون مثل تو، عقلش رو بده دست یک عده نادون دیگه، باید هم انتظار این چیزها رو داشت. سی و هشت روز که چیزی نبود، باید سه چهارماه اقوامتون رو تو انتظار و نگرانی می گذاشتید.
- حالا اجازه دارم حرف بزنم؟
- بفرمایید.
- به همراه بومیها که وکوه های اطراف رو به خوبی می شناختن، شبونه از مرز گذشتیم و وارد خاک امریکا شدیم. اون اوایل خیلی بهمون خوش می گذشت، ولی وقتی جیب هامون خالی شد فهمیدیم کهب اید کار کنیم. از هر کسی هرکاری برمی اومد رفت سراغش.
- خوب کارهاتون چی بود؟ حتما تمیز کردن دستشویی ها، یا ظرف شویی در رستوران ها، درسته!
- نخیر، هیچ کدوم درست نیست. کارهای ما از اینهایی که گفتی خیلی بهتر بود.
- خوب، بگو ببینم این کاهرای خوب چی بودند؟
- احمد یکی از دوستا که لیسانس زبان داشت و مادرش هم هندی بود و به زبان مادریش مسلط بود توی یه شرکت کوچک، وابسته به سفارت هند، مشغول کار ترجمه شد. ولی خوب حقوقش کافی نبود. کامران یکی دیگه از بچه ها توی یه سوپر مارکت اجناس خریده شده توسط مشتری ها رو بسته بندی می کرد و....
- از دوستات بگذریم تو چی کار می کردی؟
- من هم برای یک رستوران تبلیغ می کردم. نه اینکه واستم وسط خیابون و داد و فریاد بزنم، نه، پوسترهای تبلیغاتی کشیدم و زیر اونها رو با جمله ها و شکلهای اشتها اور تزیین می کردم.

-چی شد که برگشتید؟

-راستش پولهایی که در می اوردیم فقط کفاف کرایه ی اتاق رو می داد برای خورد و خوراک و پس انداز چیزی باقی نمیموند.این بود که برگشتیم و تصمیم گرفتیم تا با سرمایه ی کافی دوباره برگردیم.
-خوب چرا با کسی تماس نگرفتی،لابد به علت مشغله ی کاری زیاد بود، نه؟تو حال و روز و موقعیت منو میدونستی که چطور ادمی هستم.با این حال یک ماه منو تو انتظار و بی خبری نگه داشتی؟!
-هر طور که مایلی فکر کن،ولی به خدا در امد کم ،جایی برای تماس گرفتن باقی نمیگذاشت.
-ببینم هزینه ی نوشتن یه نامه تو امریکا برای ادم چقدر تموم میشه؟!
-دیگه بس کن ارغوان،خسته ام،از اینها بگذریم،حالا تو بگو با من چیکار داشتی؟
-چه عجب یه چیزی یادت موند؟!
نمیدانستم از کجا باید شروع کنم و اصلا چه باید بگویم.
پس بهتر دیدم بدون مقدمه و حاشیه اصل موضوع را بگویم و گفتم:" فردا شب گیتا میاد اینجا "
از شنیدن نام گیتا حسابی جا خورد. خودش را روی مبل کمی جابه جا کرد و گفت:" گیتا؟گیتا دیگه کیه؟!"
-نمیخواد فیلم بازی کنی،خودت هم خوب میدونی که گیتا کیه،تازه توی عروسی نیلوفر ،هدیه و حتی تمام مراسم نریمان شرکت داشت.
-حالا تا فردا شب میاد اینجا که چی،چی بگه؟!
-تا حالا که نمیشناختیش.حالا کنجکاو شدی که بدونی برای چی میاد؟!
-میخواد بیاد که با تو صحبت کنه و تمام حرفهاش رو هم شنیدم.از بابت اتفاقاتی که توی زندگی براش افتاده تو رو هم مقصر میدونم.وقتی که اومد به دقت به حرفهاش گوش کن و اگر با اونها موافق نبودی و خواستی ردشون کنی، سعی کن یه دلیل قانع کننده بیاری که همه رو راضی کنه، نه فقط خودت رو.
-خوب من اگه اونو دوست داشتم همون اول باهاش ازدواج میکردم.
-ولی شما شش سال با هم بودید و سه سال اخر رو هم نامزد مگه نه؟!چطور اون موقع نفهمیدی که دوستش نداری و حالا میگی؟!
-بله حرفهای تو کاملا درسته...
-پس چی، چرا تردید داری؟!نمیدونم توی اون سرت چی میگذره ولی خواهش میکنم برای یک بار هم که شده توی زندگیت عاقل باش .اون بعد از ازدواج اولش که بعد از جدا شدن از تو بود دوباره میخواد برگرده،پیش تو...
چون فکر میکنه با تو خوشبخت میشه.نمیدونم چی فکر میکنه که حاضر شده وجود بشری مثل تو رو قبول کنه-.ص53-
و اون وقت تو بدون اینکه حتی یک کلمه از حرفهاش رو شنیده باشی خیلی راحت می گی نه.حتما دلیلت اونقدر محکم و قانع کننده هست که با این صراحت حرف میزنی.ببینم دختر دیگه ای و دوست داری؟
-بله دختر دیگه ای و دوست دارم ولی هیچکس نمیتونه بفهمه اون کیه.
-طرف مقابل تو چی.میدونه تو بهش علاقه داری؟!
-نه.یا بهتر بگم.نمیدونم.
-پس فایده ی این دوست داشتن چیه!اینجوری دیگه ندیده بودم حداقل بگو کیه.شاید بتونم یه جوری کمکت کنم تا بهش برسی؛در غیر این صورت به نظر من گیتا دختر خوبیه.
-نه،غیر ممکه من با اون ازدواج نمیکنم.
هنوز حرفش کاملا تمام نشده بود که بلند شد و بلافاصله بدون گفتن کلمه ای از خانه بیرون رفت.او هیچ وقت پسری سر به راه و منطقی نبود.
فردای ان روزنزیک ظهر بود که با شنیدن صدای زنگ در در را باز کردم.
نیما و گیتا پشت در ایستاده بودند. هر دو مخصوصا نیما لبخندی حاکی از رضضایت و خوشحالی به لب داتشند.
ولی من متعجب بودم نه از دیدن گیتا و نه از دیدن نیما بلکه از دیدن هر دوی انها در کتار هم .
به هر حال انها را به داخل دعوت کردم.مامان هم از دیدنشان تعجب کرد.پس از احوالپرسی و کمی گفتگو،برای تهیه ی غذایی به همراه مامان به اشپزخانه رفتم .بعد از چند لحظه نیما هم به ما ملحق شد و گفت:"اینطوری راضی شدی ارباب؟"
-نمیدونم والا.نه به سماجت دیروز نه به رامی امروز.فکر میکنم اونقدر عاقل باشی که بدونی داری چیکار میکنی!البته هنوز هم شک دارم.
-چیکار میکنم؟1همون کاری که تو دوست داشتی.مگه نمیخواستی که با گیتا ازدواج کنم؟منم دیشب رفتم خونشون و گفتم که حاضرم باهاش ازدواج کنم و حالا هم در حضورشما هستیم.
-ولی من منظورم این بود که اول کمی با هم صحبت کنید و بعد تصمیم بگیرید.
-ما تصمیم خودمونو گرفتیم و تمام حرفهایی رو هم که باید بزنیم ، زدیم.گیتا هم انتخاب روز عروسی و به عهده ی تو گذاشته.
-خوب من حرفی ندارم. بهتره بقیه ی حرفها رو بگذاریم برای بعد از غذا.
مامان ضمن پوست گرفتن سیب زمینی ها گفت:"میدونی نیما ، زندگی شوخی بردار نیست که ادم با خودش یا دیگران لج کنه و تیشه به ریشه ی زندگی خودش و دیگران بزنه.خوب فکر کن با عقل و منطق .
صرف غذا در محیطی گرم و صمیمی به پایان رسید.
بعد از مرتب کردن اشپزخانه دور هم جمع شدیم .
گیتا گفت: ارغوان جون، از زحمتهایی که به شما دادم از صمیم دل معذرت میخوام و سپاس گزارم.راستش هنوز باورم نمیشه که قراره زندگی جدیدمو با نیما شروع کنم.من انتخاب روز عروسی و به عهده ی شما گذاشتم.البته این که میگم عروسی فکر نکنید مراسم و جشن مفصلی در میونه، نه ، فقط یه جشن ساده و یه عقد ساده تر.
-خوب اگر همه ی حرفها زده شده و تصمیم ها هم گرفته شده و فقط منتظر روزش هستید و مشکل دیگه ای ندارید.من می گم همین جمعه شب اینده.راستی نیما با پروین جون و خسرو خان هم صحبت کردی؟
-بله اونا حرفی نداشتند.
-پس باز هم تصمیم نهایی با توست نیما... چون اگه بعدا پشیمون بشی مقصر خودتی و بس.
-من کاملا اماده هستم.
-پس بهتره فکر تدارکات باشیم.
تاروز جمعه پنج روز وقت داشتیم.دعوت کردن مهمانان هم به عهده ی من گذاشته شده بود.قرار بود که بیشتر از سی نفر نباشند البته از هر دو طرف.بنابراین بایدنهایت دقت رو در انتخاب میکردم و فکر میکنم موفق هم بودم.
در این فاصله ی کوتاه نیما و گیتا هم به اتفاق هم خانه ای خریدند و وسایل اولیه ی یک زندگی را به همراه وسایلی که گیتااز خانه ی همسر قبلی اش اورده بود در خانه مرتب کردند.
بلاخره روز جمعه با مهمانانش از راه رسید.
گیتا لباسی زیبا به رنگ ابی اسمان بر تن داشت که از لباس سفید عروسی خیلی زیابتر و برازنده تر بود.گیتا دختر زیبایی بودبا اندام کشیده که از هر لحاظ در کنار نیما برازنده ی هم بودند.
خیلی زیباتر وبرازنده تر بود.گیتا دختر زیبایی بود با اندامی کشیده که از هر لحاظ درکنار نیما برازنده ی هم بودند.باخوانده شدن صیغه ی عقد به هم محرم ورسمآزن وشوهر اعلام شدندومهمانی هم بعد از چهارپنج ساعت با خوشی به پایان رسیدوهمه به خانه هایشان برگشتندوباز هم من ماندم وخاطراتم وتنهایی.
وقتی عاقد مشغول خواندن صیغه ی عقد ودعای مربوط به آن بود،یاد مراسم عقد کنان خودم ونریمان افتادم.در آن مجلس نریمان می گفت:«راستی ارغوان مطمئن هستی که میخوای بله بگی؟!یا که میخوای بگی نه!»
-خوب،اگه یه وقت بگم نه،چی میشه؟!
-اگه خیلی مایلی عاقبش روببینی امتحان کنی.
وقتی عاقد مشغول خواندن دعا شد،به وضوح می شدناراحتی ونگرانی را از نگاه نریمان فهمید.باراول که منتظر جواب بودند،آرام طوری که فقط نریمان بشنود،گفتم : نه؛باردوم هم گفتم :نه؛برای چی خودمو اسیر کنم وبرای بارسوم که نریمان صدرصدمنتظر شنیدن جواب منفی بود،گفتم بله.نریمان نفس عمیقی کشید وگفت:«دیگه به زنده بودنم شک داشتم.»
به هرحال خوشحال بودم از این که گیتا هم خوشحال بودولی ته دلم هنوز نسبت به نیما شک داشتم ونگران بودم که چرا ناگهان بااین عجله با این ازدواج موافقت کرده است.به هرحال آینده می توانست تردید هارا برطرف کند.
یک سال ازازدواج نیما وگیتا می گذشت،اوضاع عادی بودوبدون هیچ مسئله ای .اینکه بدون مسئله ای می گذشت،شاید به دلیل این بود که نیما درهفته بیشتر ازدویا سه روز درخانه نبود.بقیه روزهای هفته را با دوستانش می گذراندویا خانه ی ما پیش پروین جون بود.وهردوماه یکبار هم برای حمل باراز کشورخارج می شد.گیتا هم به همین دلیل،یعنی کم دیدن نیمادرکنارخودش بیشتروقتش را با مهمانی رفتن ومهمانی دادن پر می کرد.شاید می خواست با این کارش تنهایی را کمتر حس کند.تنهایی را که فکر می کرد روزی با بودن درکنار نیما فراموش می کند.
یکی دوماه ازسال اول گذشت.یک روز نیمابا حالتی پریشان وافسرده به خانه آمد.فکر کردم که این هم جزءنازها واداهایی است که همیشه از خودش در می آوردوشاید هم با گیتا بگومگوی ساده ای داشته،وقتی دیدم ازشدت اضطراب ونگرانی تمام بدنش می لرزد،فهمیدم مسئله باید چیز دیگری باشد.پرسیدم:«نیما اتفاقی افتاده؟!»
-گیتا...گیتا...
-گیتا چی؟!زودتر حرف بزن ببینم چی شده؟!
-می دونی که گیتا چهارماهه حامله بود،صبح به علت سرگیجه ای که داشت ازپله های حیاط افتاده پایین.
-خوب ،حالا کجاست؟حالش چطوره؟
-بردمش بیمارستان.حال خودش تقریبآخوبه ولی....
خیلی خوب .مهم خودشه که خدا روشکر خوبه .شما هنوز جوونید ووقت هم برای بچه دارشدن زیاد دارید.
-ولی اون روحیه ی خودش رو از دست داده،می شه بری وباهاش صحبت کنی؟
-می بینم که بهش علاقه مند شدی!باشه می رم.حالا کدوم بیمارستانه؟
-بیمارستان...
-پروین جونم پیشش هست،مگه نه،صبح رفته بود اونجا؟
-آره مامان الان تو بیمارستان پیش گیتاست.
-ببینم مامان گیتا خبر داره؟
-نه،اونا که ایران نیستند،دوهفته پیش رفتند.
با نیما به بیمارستان رفتیم.درراهرو،نزدیک دراتاق،پروین جون با چشمانی گریان ایستاده بود.بادیدن من خودش را دربغل من انداخت وبا صدایی خفه شروع به گریه کردوبعد به آرامی گفت:«می بینی ارغوان،مثل این که خدا اصلآنمی خواد من نوه دار بشم!»
نتوانستم جوابی برای او پیدا کنم؛فقط به گفتن کلمه ی متأسفم قناعت کردم ووارد اتاق شدم.گیتا روی تخت خوابیده بود.رنگ صورتش بی شباهت به رنگ مرده نبودوخیلی هم ضعیف وخسته به نظر می رسید.مدتی کنار تختش نشستم تا از خواب بیدارشود.وقتی که بیدارشد ومرادید،لبخندی زد وگفت:«سلام ارغوان.می دونم که اومدی تا باهام صحبت کنی،همه جیزرو قبول دارم،ولی نمی دونم که خواست خدا وتقدیر خدا بود یابی احتیاطی من،با وجود این هیچ شکایتی ندارم.راستی نیما کجاست؟»
خیلی نگرانت بود،پایین توی ماشی نشسته.راستی میخوای به مامانت خبر بدم؟
-نه،احتیاجی نیست.خودم که مرخص شدم بهشون میگم.یا هروقت که برگشتن.نمی خوام نگرانشون کنم.
-ببینم،به چیزی احتیاج نداری؟
-نه خیلی ممنون.ببخش مزاحمت شدم.
-مثل اینکه نگران حالت بودم.روحیه ی تو از منم بهتره.من دیگه می رم،تو هم سعی کن خوب استراحت کنی ونگران نباش،بالاخره تو هم به زودی مادر میشی.
بعد از خداحافظی به خانه برگشتم.خسرو خان خانه بود.ماجرارابرایش تعریف کردم؛خیلی ناراحت شدوبعد از پرسیدن نشانی بیمارستان،فورآاز خانه بیرون رفت.
دوسه روزبعد گیتا به خانه رفت.وقتی برای دیدنش رفتم،به رغم گفته ی خودش ناراحتی را می شد به وضوح از چشم هایش دید.به هرحال او می بایست دوره نقاهتش را می گذراند.بعد ازاین که چندروزی را پیش گیتا ماندم واز او پرستاری کردم،به خانه ی پروین جون برگشتم.بادیدنم خیلی خوشحال شد وگفت:«میدونی ارغوان،وقتی خونه نیستی اینجا مثل زندون میمونه،دلم می گیره.خسرو هم همینو می گه.چندبار خواستم زنگ بزنم وبگم که زودتر بیا ولی بعد با خودم گفتم بالاخره توباید روزی ازاین خونه بری.پس بهتره که این تنهایی های کوتاه رو تجربه کنم تا به اون تنهایی بزرگ عادت کنم.خوب،حالا بهتره تو بری وکمی استراحت کنی.خیلی خسته شدی.»
به اتاق نریمان رفتم تا کمی استراحت کنم،ولی مگر می شدآنجا استراحت کرد.آلبوم عکس های نریمان را برداشتم و ورق زدم.چشمم.به عکس هایی افتاد که از سفر به همدان گرفته بودیم.به خاطرات شیرین آن زمان برگشتم.چه لحظات خوشی را پشت سر گذاشته بودم وصد افسوس که قدر هیچ کدام ازآن لحظه را ندانسته بودم.
قرار گذاشته بودیم عید آن سال ،یعنی اولین عید از ازدواجمان را به اتفاق خانواده های دوطرف، ،یعنی خانواده ی من ونریمان وچندنفر ازدوستان نزدیک به همدان سفر کنیم.تمام آن روزرا مشغول جمع کردن وسایل بودیم.هفده،ویا هجده نفر بودیم باشش ماشین،مقصد اصلی ما غار علی صدر بود.من اولین بار بود که به دیدن این غار می رفتم ولی دیگران یکی دوبار دیگر هم این غار را دیده بودند وخیلی از آن تعریف می کردند.به هر حال حرکت کردیم وبعد از این که تقریبآیک روزدرراه بودیم ،نیمه های شب به غار رسیدیم.غار علی صدر دردهی به همین اسم قرار دارد.می گفتند که اسم این ده واین غار را به اسم کاشف آن نامگذاری کرده اند.خانه ای را که از قبل...
برای ما در نظر گرفته بودند ، پیدا کردیم و بعد از سر و سامان دادن وسایلمان ، همه خوابیدیم و حوالی ظهر فردا به طرف غار حرکت کردیم . وقتی پا به درون محوطه غار گذاشتیم ، ترس عجیبی تمام وجودم را فرا گرفت و بلافاصله از غار بیرون آمدم . گفتم که من بیرون می مانم تا شما بروید و برگردید ولی هیچ کس قبول نکرد و به اصرار نریمان و مامان و با ترسی دو چندان ، دوباره وارد غار شدم . داخل قایقی تشستیم . وقتی به آب نگاه میکردم ، از آن میترسیدم که اگر قایق به سنگی برخورد کند و سوراخ شود ، در آن آبهای سرد و عمیق هیچ کس نمیتواند ما را نجات بدهد و حتما میمیریم . یا وقتی به سقف غار نگاه میکردم ، از ترس بلافاصله سرم را پایین می آوردم تا مبادا یکی از آن قندیلها بیفتد روی سرم . خلاصه اینکه به هر ترتیبی بود ، فضای سرد و وهم انگیز غار را تحمل کردم تا غارنوردی ما به پایان رسید . هر چند آنقدر در غار غر زده بودم که همه بخصوص نریمان را کلافه کرده بودم . وقتی به فضای سبز و آزاد بیرون غار رسیدیم ، نفسی عمیق کشیدم و گفتم : « آخی ، راحت شدم . اونم جا بود که منو بردید ؟ از ترس نزدیک بود بمیرم . » هنوز آخرین کلمات را نگفته بودم که نریمان با حالت عصبی گفت : « بس کن دختر ، اون همه اون تو غر غر کردی بس نبود ؟ اینجا هم میخوای شروع کنی ؟ » و همین حرف برای من کافی بود ؛ چون تا شب دیگر هیچ حرفی نزدم . خیلی به من برخورده بود . خوب ، دست خودم که نبود ، میترسیدم .
به اتفاق دیگران تصمیم گرفتیم کمی در روستا قدم بزنیم . روستای خیلی قشنگ و تمیزی بود . بوی گوسفندها و بزهایی که از کنارمان رد میشدند ، بوی نان محلی و صدای نهر باریکی که از وسط ده میگذشت ، و از همه مهمتر و بهتر هوای تازه و پاک ؛ همه حال و هوای دیگری داشت و آدم را سرحال می آورد . بعد از این گردش دسته جمعی ، شب به خانه ای که اجاره کرده بودیم برگشتیم و چون همه خسته بودند ، غذای مختصری خوردیم و بعد از اینکه کمی صحبت در مورد جاهایی که فردا باید میرفتیم ، همه به رختخواب رفتند به جز من . وقتی دیدم همه خوبیدند و من هنوز بیدارم ، بیشتر بی خواب شدم . آنقدر در رختخواب این پهلو و آن پهلو شدم که نفهمیدم کی خوابم برد و صبح هم ساعت شش وقتی هنوز در خواب بودند ، من بیدار شدم و دقیقا هم حواسم بود که نباید زیاد مثل دیروز سر و صدا کنم ، وگرنه امروز هم مثل دیروز خراب میشد . بنابراین بدون کوچکترین صدایی اتاق را ترک کردم و وارد حیاط شدم . آبی به صورتم زدم و مشغول تماشای غذا دادن زن صاحبخانه به مرغها و ماکیان شدم . دیدن جوجه مرغها و جوجه اردکها که به دنبال مادرشان میدویدند و به دانه هایی که لیلا خانم برایشان میپاشید نوک میزدند ، و شیر خوردن کره الاغ بازیگوش که با حرص و ولع به پستان مادرش مک میزد تا شیر بیشتری بیابد ، برایم خیلی جالب و دیدنی بود – لحظه هایی که در شهر نمیشد آنها را پیدا کرد . با تعارف محمد آقا ، همسر لیلا خانم صبحانه را با آنها در یک محیط خوب و صمیمی خوردم . ساعت در حدود ده یا ده و نیم بود که افراد خانواده و همسفران خوب ما هم یکی یکی از خواب بیدار شدند و با کمک هم صبحانه را آماده کردند . بعد از آماده شدن صبحانه ، خسرو خان آمد دنبالم که بروم صبحانه بخورم .
گفتم : « من نمیخورم ، میل ندارم . »

مگه میشه . از دیشب تا حالا چیزی نخوردی ، حالا هم میل نداری ؟ !
خوب ، آخه من ساعت هفت صبحانه خوردم ، شما بخورید ، نوش جونتون .
هنوز چند دقیقه ای از رفتن خسرو خان نگذشته بود که نریمان با قیافه ای عصبی به طرفم آمد و گفت : « اون از دیروز با اون همه غر غر ، اینم از حالا که ناز میکنی و غذا نمیخوری . ببینم ، بابا میگه تو صبحانه خوردی ! میشه بپرسم کی و کجا ؟! »
بله که میتونی بپرسی ، به بابا گفتم به تو هم میگم . ساعت هفت صبح ، همین جا ، با محمد آقا و لیلا خانوم و بچه هاش . پس قبول کن که دیگه نمیتونم بهتون افتخار بدم و با شما چیزی بخورم . من اگه میموندم تا شماها از خواب بیدار بشید که تا حالا از گشنگی ضعف کرده بودم .
تو چه دختر شیطون و زبون بازی هستی ارغوان . پس فقط بیا بشین پیش من .
باشه ، این یکی رو بهتون افتخار میدم .
و با هم به اتاق رفتیم . بعد از جمع کردن بساط صبحانه ، برای رفتن به همدان آماده شدیم . فاصله ده علی صدر تا همدان در حدود هفتاد یا هشتاد کیلومتر بود و چون صبحانه را دیر خورده بودیم ، بنابراین تا وقت ناهار فرصت زیادی داشتیم و میتوانستیم حسابی در شهر گردش کنیم . بعد از خوردن ناهار ، بقیه وقت ما صرف دیدار از مقبره های بوعلی سینا ، بابا طاهر عریان و چند موزه دیدنی شد و در تمام این مدت چون در کنار نریمان بودم ، هیچ کمبودی حس نمیکردم . حکم کودکی خردسال را داشتم که با گرفتن دست مادرش احساس امنیت میکند و نمیخواهد یک لحظه هم از او دور شود .
سه روز از اقامت ما در ده علی صدر میگذشت . محمد آقا سه اسب خیلی زبا و چابک داشت که دوتای آنها قهوه ای و یکی سیاه بود . چهار راس الاغ هم داشت که یک کره الاغ خیلی قشنگ و بازگوش هم در جمع آنها بود . با خواهش زیاد از محمد آقا خواستم تا اسب سیاهش را در اختیارم بگذارد تا کمی سواری کنم . او هم قبول کرد ، البته به شرط پسرش هم همراه ما بیاد . پس به همراه محسن ، پسر محمد آقا ، نریمان ، نیما و نیلوفر به دشت وسیعی رفتیم . وقتی روی اسب نشستم و دهنه را به دست گرفتم ، با اینکه اسب خیلی رامی بود ، کمی ترسیدم ولی با آموزشهای شفاهی که از محسن گرفته بودم ، خیلی زود هدایت اسب را به دست گرفتم و از سوار کاری تا حد امکان لذت بردم . نیلوفر هم فقط به نگاه کردن قناعت کرد . وقتی نوبت نریمان شد و روی اسب نشست ، هنوز دهنه و افسار را به دستش نگرفته بود که اسب رم کرد و با جفتکی نریمان را به زمین انداخت . خوشبختانه آسیب چندانی ندید ، فقط سرش خراش کوچکی برداشت و آرنجش زخم شد . بعد از این حادثه نیما هم که کمی ترسو بود ، دیگر جرات نکرد سوار اسب بشود و ما با دست و سر زخمی نریمان به خانه برگشتیم .
دیدار ما از همدان نه روز طول کشید – نه روز به یاد ماندنی و فراموش نشدنی . در این مدت نسبتا طولانی جایی نمانده بود که ندیده باشیم و چیزی نمانده بود که نخریده باشیم . به قول بابا : « شما همه شهر رو پاکسازی کردید که قوم مغول همچین بلایی سر هیچ شهری نیاورده بود . »
به هر حال با همه شادیها و اوقات تلخیها سفر به پایان رسید و به تهران برگشتیم . اما اگر میدانستم این روزهای خوشی که به سرعت برق و باد میگذرند ، دیگر هیچوقت بر نمیگردند و جای خودشان را به غم و اندوه میدهند ، سعی میکردم که از روزها نهایت استفاده را بکنم و باعث رنجش کسی ، بخصوص نریمان نشوم . ولی صد افسوس که هیچ کس از آینده خبر ندارد و شاید شادی زندگی هم در این بیخبری باشد ، کسی نمیداند !...


نظرات کاربران

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
cool text

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت

Profile Pic
سلام به همه ی شما امیدوارم لحظات خوشی را در وب من بگذرانید.من درمورد همه چیز برایتان مطلب نوشتم.راستی؟!نظر یادتون نره. منتضر پیشنهاد های خوبتون هستم. می دونیدکه..اگر نظر بدید سعی میکنم سایت و وب بهتری را ارایه بدم. مر30 از همکاریتون
اطلاعات کاربری و عضویت سریع

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
اسکریپتهای اختصاصی

مرورگر های مناسب سایت