close
چت روم
رمان رقص مست عشق قسمت2

همه چیز برای همه

برای گفتگویی آزادتر با دوستانتان
به انجمن ما مراجعه کنید
قالب جدیدی برای وبلاگتان نیاز دارید؟!!
شهرقالب !
دنبال مطالب تفریحی هستید؟!
بخش تفریحی!
اطلاعات سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 147
کل نظرات : 9
آمار کاربران
افراد آنلاین : 2
تعداد اعضا : 73
آمار بازدید
آی پی امروز : 8
آی پی دیروز : 30
بازدید امروز : 54
باردید دیروز : 40
ورودی امروز گوگل : 1
ورودی گوگل دیروز : 8
بازدید هفته : 440
بازدید ماه : 910
بازدید سال : 10,448
بازدید کلی : 114,591
مشخصات
آی پی : 52.91.185.49
سیستم عامل :
مرورگر:
نویسندگان

پیوند های روزانه

آلبوم تصویر فانتزی

آلبوم منظره

نویسنده : admin
بازدید : 134


داشتم در باغ گردوی خسرو خان آرام قدم میزدم و گردوهای رسیده ای را که روی زمین افتاده بود جمع میکردم و در سبدی که به دست داشتم میریختم . هوای باغ با نم بارانی که از شب گذشته باریده بود ، لطیف و دل انگیز شده بود . وقتی به بالا ، به بالکن نگاه کردم ، نریمان را دیدم که روی یک صندلی راحتی نشسته ، با همان لبخند ملایم همیشگی و مرا نگاه میکند . مدتی بدون کوچکترین حرکتی نگاهش کردم دستی تکان دادم و دوباره مشغول جمع کردن گردوها شدم . اما وقتی دوباره به بالا نگاه کردم هیچ کس نبود ؛ حتی اثری از صندلی هم نبود ، اثری از بالکن هم نبود ، نه خانه ای و نه باغی . همه جا را ابری غلیظ پوشانده بود . با صدای بلندی صدایش کردم و این صدا آنقدر بلند بود که هراسان از خواب پریدم .
با فریاد من همایون پسر خاله نریمان شتابزده و مضطرب در آستانه در ظاهر شد . او شب قبل برای کمک به خسرو خان در بعضی کارها به آنجا آمده بود و با دیدن من در آن حالت ، با تعجب و دلهره پرسید : « اتفاقی افتاده ارغوان ؟! »
نه . فقط یه کابوس وحشتناک بود . ساعت چنده ؟
هنوز هشت نشده .
با صدای زنگ در هر دو متعجب به هم نگاه کردیم . گفتم : « یعنی صبح به این زودی چه کسی ممکنه باشه ؟! »
همایون گفت : « من میرم درو باز کنم » و به دنبال این حرف از اتاق بیرون رفت و بعد از چند دقیقه برگشت . وقتی دوباره به طرف در نگاه کردم ، همایون را دیدم که گیتا هم کنارش ایستاده . همایون گفت : « بلند شو ارغوان برای صبحانه مهمون داریم . من میرم به خاله پروین خبر بدم . »
قیافه گرفته و عبوس گیتا اولین چیزی بود که توجهم را جلب کرد . گفتم : « خیلی گرفته به نظر میرسی ، خسته ای ؟! نیما کجاست ؟ »
منو رسوند و گفت میره بیرون کار داره و چند دقیقه دیگه بر میگرده .
اتفاقی افتاده گیتا ؟!

...          ...
یه چیزی بیشتر از اتفاق ؛ اینو دیگه فکر نمیکنم اسمشو بشه اتفاق گذاشت . میشه گفت یه جور بازیه – بازی تلخ سرنوشت . من و نیما به این نتیجه رسیدیم که باید از هم جدا شیم .
حتما شوخی میکنی ! اونکه به تو علاقه داره !
نه ، هیچ شوخی در میون نیست . نیما از اول هم هیچ علاقه ای به من نداشت . من فکر میکنم که اون دختر دیگه ای رو دوست داره !
خوب ، چرا ازش نمیپرسی ؟!
پرسیدم و هر حیله و نیرنگی که لازم بود به کار گرفتم تا از زیر زبونش بیرون بکشم که اون دختر کیه ؛ حتی حاضر شدم که در رسیدن به اون کمکش کنم . ولی هیچی نگفت ، هیچی . بالاخره هم تصمیم گرفتم به خاطر خوشبختی و سعادت نیما ، از اون جدا بشم ، تا اون راحت تر بتونه به دختر مورد علاقه اش برسه . وقتی تصمیمم رو بهش گفتم ، خیلی راحت قبول کرد . حالا هم اودم اینجا تا خواهش کنم شما به اتفاق خسرو خان و همایون به عنوان شهود با ما به محضر بیاین . نیما هم رفته تا کارهای اولیه رو انجام بده و وقت بگیره .
همایون گفت : « دور من یکی رو خط بکشید . باز اگه مسئله ازدواج بود یه چیزی ، اما طلاق ... نه من نیستم . »
به گیتا گفتم : « حالا موضوع اونقدر جدی شده که دیگه باید جدا بشید ؟! »
دیگه کار از این حرفها گذشته و زندگی کردن من و نیما بیهوده و بی نتیجه است ارغوان جون .
یک ساعتی گذشت و من و نیما و پروین جون هنوز داشتیم در مورد طلاق نیما و گیتا با هم حرف میزدیم . با صدای زنگ در همایون رفت در را باز کند . به همایون گفتم : « سعی کن معطلش کنی . » و همایون از اتاق بیرون رفت . به گیتا گفتم : « خوب ، گیتا خوب گوش کن و خوب فکر کن ، اگه من با نیما صحبت کنم و اونو از جدا شدن منصرف کنم ، حاضری باز هم با اون زندگی کنی ؟ »
والا نمیدونم دیگه باید چیکار کنم . پس ببین میتونی بفهمی اون چه کسی رو دوست داره ؟! اون همیشه از تو حرف شنوی داشته .
در اینصورت آیا زجر نمیکشی و ناراحت نمیشی از اینکه ببینی اون به دختر دیگه ای علاقه داره و تو هیچ نقشی تو زندگیش نداری ؟!
در اون صورت شاید زدگی کمی برام راحت تر بشه .
چرا راحت تر ؟!
چون اون موقع میفهمم که هیچ علاقه ای به من نداره و من به عنوان یک خدمتکار توی خونه اون هستم . برای آسایش و آرامش و راحتی نیما هر کاری بتونم میکنم . هر رنجی رو به جون میخرم .
تو عجب آدمی هستی گیتا ، به خاطر این پسره ! آخه نیما که ارزش این حرفها رو نداره ! نمیدونم هر جور که تو بخوای . حالا یه کار دیگه میکنیم . اگه طرف مورد نظر نیما آشنا بود ، به تو چیزی نمیگم و خودم دست به کار میشم . ولی اگه غریبه بود . به تو میگم تا هر کاری که صلاح میدونی انجام بدی ؛ موافقی ؟
سری تکان داد که حاکی از رضایتش بود . در همین موقع همایون و نیما با قیافه های عصبی داخل اتاق شدند و نیما با فریادی توام با بغض طوری که روی صحبتش انگار با پروین جون باشد گفت : « اگه دوست ندارین همراه ما بیاین ، میتونین خیلی راحت بگین که نمیاین . »
گفتم : « نه ما حتما میایم . همایون و خسرو خان هم میان . فقط صبر کن تا حاضر بشیم . تو برو ماشین رو روشن کن ، ما هم اومدیم . » کمی از عصبانیتش فرو نشست و به طرف حیاط رفت . بعد از اینکه آماده شدم ، به طرف اتومبیل رفتم . وقتی داخل اتومبیل نشستم ، گفتم : « منتظر چی هستی ؟ »
گیتا ، بابا و همایون .
ولی اونها که نمیان .
این دیگه چه جور شوخی بیمزه ای بود ارغوان ! تا اونها نباشند که نمیشه !
تو ماشین رو روشن کن و برو ، من بهت میگم میشه یا نمیشه .
گوش کن ارغوان ! من وقت اضافه ندارم که خیابونها رو به خاطر تو بگردم و گز کنم .
منم نگفتم که بگرد ، فقط کمی از اینجا دور بشیم کافیه .
بالاخره پس از بگو مگوهای فراوان نیما اتومبیل را روشن کرد و به راه افتاد . در طول راه هر دو ساکت بودیم . هر کدام منتظر بودیم که دیگری شروع کند . نیما گوشه ای خلوت را در کنار خیابانی پیدا کرد و توقف کرد . پس از خاموش کردن اتومبیل خوب نمیخوای موعظه هاتو شروع کنی ! »
موعظه ای در کار نیست ، فقط میخوام پیش از انجام دادن هر کاری ، خوب فکر کنی . اگه یادت باشه ، که هست ، این حرفها رو همون روزی که قرار بود با گیتا ازدواج کنی بهت گفتم و تو هم گفتی که خوب فکرهاتو کردی و از هر لحاظ با این ازدواج موافقی ، پس معلومه که حرفهای گذشته تو همه دروغ بود و بادِ هوا ، درسته ؟
نه باور کن که دروغ نبود . فکر میکردم که در صورت ازدواج با گیتا بتونم اونو فراموش کنم .
بعد مثل اینکه حرف خلاف و نسنجیده ای زده باشه ، دستپاچه شد و سرفه ای کوتاه برای رد گم کردن حرفش کرد و من هم که منتظر چنین لحظه ای بودم بلافاصله گفتم : « ببینم ، چه کسی یا چه چیزی رو باید فراموش میکردی که نشد ؟! »
متاسفم ارغوان ، نمیتونم بهت جواب بدم .
حداقل بگو جزء آدمیزاده یا اشیاست ؟
باز هم شروع کردی ارغوان . شیء اونقدر برای من اهمیت نداره که نتونم فراموشش کنم .
ببینم ، آشناست یا غریبه ؟!
آشنای غریبه .
پس بگو این به قول خودت آشنای غریبه کیه ؟ من حتما به تو کمک میکنم نیما . خواهش میکنم به این وضع خاتمه بده . تو اونقدر خجالتی نیستی که نتونی حرف دلتو بزنی !
میدونی ارغوان ، سالهاست که زندگی من به خاطر دختری که دوستش دارم و اون نمیدونه ، بی معنی و پوچ شده . هیچ چیز دیگه برام معنی نداره ، زندگیم بی هدف میگذره و از گذشت شبها و روزهاش چیزی نمیفهمم . بارها و بارها خواستم و رفتم که باهاش صحبت کنم ، ولی نشد . اتفاقات زیادی افتاد و دیگران پا پیش گذاشتند و من هرگز نتونستم بهش بگم که دوستش دارم و همینه که ذره ذره منو خرد میکنه و ادمه زندگی رو برام غیر ممکن . اون دختر لجباز و یک دنده ایه و خیلی هم محکم و با اراده و درست همونیه که بهش احتیاج دارم و آرزوی داشتنش رو دارم ، تا توی زندگیم تکیه گاه و پناه من باشه . خیلی وقتهای زندگیم رو در کنارش بودم – تو تنهایی و غمهاش – ولی اون هرگز نفهمید . حاضرم به خاطر اینکه با اون باشم حتی از زندگیم هم بگذرم .
این چند جمله آخر را با بغضی که در گلو داشت گفت و با تمام شدن حرفهایش ، قطره های اشک از چشمهایش به پایین چکید . من هیچ وقت نیما را اینقدر جدی و غمگین ندیده بودم .
میبینم که اولین باریه که تو حرف زدن اینقدر جدی هستی . من فکر میکنم که اون شخص مورد نظر تو رو خوب بشناسم و به جرات هم میتونم بگم که اون حالا حالاها قصد ازدواج نداره . اون هم به تو علاقه داره و دوستت داره ، درست مثل برادر ، خیلی وقتها بخاطر تو ، به خاطر آینده تو ، احساس مسئولیت کرده و نگران شده ولی تو بهتره که بچسبی به زندگیت و پاتو از زندگی اون بیرون بکشی ، چون این خواهش قلبی اون دختره . به هر حال ازدواج با گیتا ، راهی بود که خودت در کمال صحت و سلامت انتخاب کردی و مجبور هستی که تا آخرش هم پاش بایستی و زندگی کنی ، چون زندگی دیگران چیزی نیست که آدم به بازیچه بگیره و روی اون شرط بندی کنه . گیتا دختر حساسیه و تو هم اینو خوب میدونی . با وجود این به خودت اجازه دادی و خیلی راحت غرور و شخصیتش رو زیر پا گذاشتی . واقعا که از تو بعیده نیما . حالا هم اگه با این حرفها باز سر حرف اولت هستی ، بهتره بری دنبال شهود دیگری بگردی چون نه تنها همایون ، بلکه بابا هم راضی به چنین کاری نیست و بعد از این هم دیگه هرگز به خونه ما قدم نگذار و اسم ارغوان رو از ذهنت پاک کن . البته تمام اینها در صورتیه که از گیتا جدا بشی ؛ حالا هم هر طور که دوست داری تصمیم بگیر .
خواهش میکنم ارغوان ، بخاطر نریمان .
دستم را به نشانه سکوت روی لبهایم گذاشتم و دیگر حرفی بین ما گفته و شنیده نشد تا به خانه رسیدیم . وقتی خواستم از اتومبیل پیاده شوم ، دستم را گرفت و با بغضی شدید توام با اشک گفت : « برو به گیتا بگو بیاد ، ما میریم خونه » و ظاهرا لبخندی تلخ از رضایت روی لبهایش نشست ، ولی من خوب میتوانستم بفهمم که ته دلش از من دلخور است .
گفتم : « خیلی ممنون نیما از اینکه به حرفهام خوب گوش دادی . »
در خانه گیتا ، همایون ، پروین جون و خسرو خان دور هم نشسته بودند ، بدون اینکه با هم حرف بزنند ، با دیدن من همه بلند شدند و ایستادند . وقتی قیافه خوشحال مرا دیدند ، همه لبخندی از رضایت به روی لبهایشان نشست .
گیتا گفت : « خوش خبر باشی ؟! »
هستم ، نیما از خر شیطون اومد پایین و حالا هم منتظر توست تا با هم به خونه برید . بهت قول میدم که دیگه از جدایی و جدا شدن حرف نزنه .
تو یه فرشته ای ارغوان ، یه فرشته خوب و مهربون و همیشه آماده برای کمک . هرگز کمکهای تو رو فراموش نمیکنم . راستی ارغوان ، پرسیدی که چه کسی رو دوست داره ؟!
بله ، پرسیدم .
خوب ، کی بود ؟!
از قرار آشناست ، اگر چه اسمشو بهم نگفت ، ولی خودم تونستم حدس بزنم که چه کسیه و به خاطر قولی که به هم دادیم ، از آوردن اسمش معذورم . خیلی خوب دیگه ، بهتره تا نیما عصبانی نشده زود بری وگرنه دوباره هوس طلاق میکنه . و با هم خندیدیم و گیتا را بوسیدم و او رفت .
پس از رفتن گیتا خسرو خان مرا بوسید و از من تشکر کرد و گفت : « خدا تو رو حفظ کنه دخترم . تو زندگی اونها رو از نابودی نجات دادی . امیدوارم که خودت هم به زودی صاحب خونه و زندگی بشی . »
خیلی ممنون ، ولی من فعلا قصد ازدواج ندارم – حداقل تا سه چهار سال آینده .
پروین جون آهی از ته دل کشید و با خسرو خان از اتاق بیرون رفتند .
همایون گفت : « این دوتا مثل اینکه دیوونند ، مدام میخوان از هم جدا بشن . میگن از علاقه زیاد نسبت به همدیگه اس ، آره ! »
تو مواظب باش اگه یه روز ازدواج کردی مثل اونا دیوونه نشی و زیاد به همسرت علاقه پیدا نکنی .
8
یاد آن روزی افتادم که من هم با نریمان به خاطر موضوعی که وقتی حالا فکرش را میکنم میبینم که چقدر بی ارزش بود اختلاف پیدا کردم .
اختلاف ما از آنجایی شروع شد که بهزاد خان برای یاد دادن گیتار به من به منزل نریمان آمد . آن روز هم یکی از آن روزهایی بود که اصلا حوصله و تمرکز کافی برای گرفتن درس جدید نداشتم . از طرفی هم دلم نمیخواست که هیچ کدام از آنها ، یعنی نریمان و بهزاد خان را ناراحت کنم . با خدا خدا گفتن مشغول تحویل درس قبلی شدم و خوشبختانه در این مرحله هیچ مشکلی پیش نیامد . ولی در درس جدید نتوانستم حواسم را خوب جمع کنم و مرتب اشتباه میکردم . به همین دلیل نریمان عصبانی شد و گفت : « هیچ معلومه که امروز حواست کجاست ارغوان ؟ همه رو اشتباه میزنی ؟! »
متاسفم . امروز حوصله کافی ندارم ، نمیتونم حواسم رو خوب جمع کنم .
ولی درس قبلی رو خیلی عالی زدی !
خوب ، اون تمرین شده بود . حالا نمیشه باشه برای جلسه دیگه ؟ این جلسه رو تعطیل کنیم ، خواهش میکنم .
اینو باید همون اول میگفتی نه حالا که وسط تمرینه .
حالا هم که اتفاقی نیفتاده ، خواستم به بهزاد خان بی احترامی نکرده باشم وگرنه میخواستم قبل از اینکه بهزاد خان شروع کنه بگم .
و برای اینکه بحث ادامه پیدا نکنه گفتم : « پس من میرم شربت بیارم »
تو بشین و ادامه بده ، من خودم میارم .
نریمان ، چطور باید بگم که حوصله ندارم . بهزاد خان شما یه چیزی بگین ، موافقید این جلسه رو تعطیل کنیم ؟
بله . با کمال میل . من که حرفی ندارم . بفرمایید ، این جلسه تعطیل . خوب دایی ، تو هم موافقت کن دیگه .
گفتم : « خوب نریمان ، دیگه هیچی نگو تا برم شربت بیارم . »
به نظر من جلسه ای که شروع شده باید تا آخرش ادامه پیدا کنه . چه خوب ، چه بد .
آنقدر از لجبازی نریمان عصبانی شده بودم که با صدای بلند گفتم : « خوب ، من میرم ، شما دو نفر ادامه بدید ، فکر میکنم اینطوری موفق تر باشید . » و بدون اینکه منتظر شنیدن جوابی از طرف آنها باشم ، لباسم را پوشیدم و به طرف در حیاط رفتم .
ضمن اینکه از اتاق خارج میشدم ، این جمله را از نریمان شنیدم که به بهزاد خان میگفت : « دایی ، مثل اینکه زیاده روی کردم . »
ولی دیگه خیلی دیر شده بود ، چون من وارد کوچه شده بودم . به خانه که رسیدم ، با باز کردن در ، مامان گفت : « تویی ارغوان ؟! »
بله ، منم مامان .
بیا تلفن با تو کار داره .
کیه ؟!
نریمان .
گوشی را از مامان گرفتم و گفتم : « بفرما »
فکر نمیکردم اینقدر زود رنج و نازک نارنجی باشی ارغوان !
زنگ زدی که فقط همینو بگی ؟!
خیلی خوب ، قبول کردم ، من مقصرم . اصلا فکر نمیکردم که بری خونه ، فکر میکردم که رفتی تو باغ . وقتی دیدم اونجا نیستی ، حدس زدم که رفتی خونه و خوشبختانه موفق شدم که غافلگیرت کنم . درسته ؟
بله ، کاملا درسته . تو همیشه حدسهای خیلی ساده ای میزنی که اتفاقا درست از آب در میاد .
باز هم میگم معذرت میخوام .
مهم نیست ، دیگه گذشت .
راستی گوش کن ، شام رو بیرون میخوریم . خودم عصر میام دنبالت .
از طرف من از بهزاد خان عذرخواهی کن ، هرچند که مقصر اصلی من نبودم .
هر طور که تو بخوای . پس تا عصر خداحافظ .
ای کاش همه مشاجرات و اختلافات تمامی زوجهای جوان به همین سادگی و بدون هیچ مسئله دیگری به پایان میرسید . ای کاش نیما و گیتا هم دیگر هیچوقت با هم اختلافی پیدا نکنند . به هر حال اختلاف نظر و اختلاف سلیقه و خیلی از مشکلات کوچک و بزرگ دیگر در همه خانواده ها ، مخصوصا خانواده های جوان زیاد است و بهتر آنکه زندگی هر دو طرف با تصمیمهای صحیح و به موقع شیرین و دوست داشتنی و به یاد ماندنی شود و خاطراتی با ارزش و جاودانی به جا بگذارد .
به هر تقدیر سه سال گذشت ؛ سه سال از فوت ناگهانی و غیر منتظره نریمان و هنوز هم با گذشت این زمان طولانی باورش برایم خیلی سخت است ، ولی به ناچار باید بپذیرم که دیگر در کنارم نیست و مجبورم بقیه راه را تنها ادامه دهم ، همینطور که تا کنون این چنین کردم .
تصمیم گرفتم وسایلم را از اتاق نریمان جمع کنم و هرگز به آن اتاق باز نگردم . در اتاق را باز کردم تا برای آخرین بار ، با نگاهی به اطراف آن ، تمام گذشته هایم را به خاطر بیاورم . آلبوم عکسها ، کتابها ، جزوه های موسیقی ، پیانوی بزرگ قهوه ای رنگ و ... و کت و شلواری که آن روز شوم نریمان خرید و هرگز به تن نکرد و انبوهی از خاطرات تلخ و شیرین به یاد ماندنی ، همه و همه میبایست در این اتاق حبس میشد . ضمن برداشتن اثاث و جمع کردن لباسهایم و مرتب کردن اتاق ، روی میز یک قلم خطاطی و یک شیشه مرکب دیدم . فکر کردم که چیزی بنویسم ولی چه چیز ؟ کاغذی برداشتم و قلم را در مرکب فرو بردم و بدون فکر بلافاصله نوشتم :
آن روز که شد زندگی ما آغاز  / آغاز شد افسانه این سوز و گداز
دادند بر ما دلی و گفتند بسوز / دیدند چو سوختیم گفتند بساز
از اتاق بیرون آمدم و در را برای همیشه بستم .
و باز هم زمان میگذرد همچنان که گذشت
فصل جدیدی در زندگی من شروع میشد فصلی که به جرات صفحه جدید از زندگی را پیش روی من باز میکرد به کمک یکی از دوستان نریمان دکتر پارسا مختاری که پزشک قلب و جراحی ماهر بود پس از یک دره اموزشی به عنوان دستیار او در اتاق عمل مشغول به کار شدم کار خوبی را شروع کرده بودم که به ان نیز علاقه داشتم و با تمام وجودم کار میکردم صبحها از ساعت هفت در بیماستان بودم و بعد از ظهرها هم از ساعت سه تا هفت در مطب کار میکردم
دکتر مختاری پزشکی حاذق و ورزیده بود چاقوی جراحی را دستش انچنان بازی میداد که ادم متحیر می شد تقریبا تمام جراحی هایی که او تا بحال انجام داده بود همه با موفقیت همراه بود و بیمارانش همه کاملا بهبود یافته بودند به جز یکی دو نفر که ان هم کوتاهی از طرف بیمار بود که یا دیر مراجعه کرده بود یا به توصیه های بعد از عمل گوش نکرده بود تقریبا دو سال نیم از ازدواجش با دختر عموی مادرش میگذشت یکی دو بار که با پریسا همسر دکتر در بعضی مهمانیها ملاقات داشتم در ظاهر او را دختری مهربان و همسری مطلوب یافتم ولی از باطن او چیزی نمیدانستم و دکتر هرگز درباره همسرش یبا من حرف نمیزد
عصر جمعه یک روز زیبای بهاری بود به اتفاق مامان برای گردش از خانه بیرون امدیم چون خیلی حیف بود که این هوای لطیف را از دست بدهیم به یکی از پارکهای زیبای شهر رفتیم صدای قشنگ گنجشکها که روی درختها تک تک یا دسته جمعی اواز میخواندند صدای جوی باریکی که از کنار ما از زیر درختهای بزرگ قدیمی میگذشت هوای پاکی که به راحتی وارد ریه ها میشد و انها را جلا میداد با این همه زیبلیی مشغول بودیم و قدم میزدیم و صحبت میکردیم که با صدایی که مرا به اسم میخواند به عقب برگشتم چیزی را که میدیدم نمیتوانستم باور کنم او فریبا یکی از بهترین دوستای راهنمایی و دبیرستانم بود اخرین خبری که از او داشتم این بود که پس از گرفتن دیپلم به میامی یکی از ایالات امریکا رفت و همانجا با پسر عمویش کورش ازدواج کرد و حالا اینجا بود روبروی من بعد از شش سال با شادی بسیار یکدیگر را بغل کردیم و چندین بار هم را بوسیدیم مامان هم از دیدن او خیلی خوشحال شد و از حال خودش و شوهرش و مادرش پرسید
روی نیمکتی نشستیم و گفتم:دختر اینجا چی کار میکنی؟مگه تو امریکا نبودی؟
-چرا من اونجا زندگی میکنم یک ماهی میشه که برای دیدن مادر اومدم ایران امروز هم کمی احساس بی حوصلگی و سردرد کردم گفتم بیام پارک تا هم قدمی بزنم و هم از هوای پارک استفاده کنم و چه عالی که تونستم یه دوست خوب و قدیمی هم ببینم
-راستی فریبا مگه مامان با تو زندگی نمیکنه
-نه اون ترجیح داد که همینجا باشه میگفت زندگی کردن در اونجا براش سخته من و فیروزه هر چند وقت یکبار بهش سر میزنیم و از حالش با خبر میشیم این بار هم با فیروزه هر دو با هم اتفاقی به دیدن مامان امده ایم
پس از اینکه چند ساعتی را در پارک گذراندیم و گاهیئخاطرات گذشته را مرور کردیم فریبا من و مامان را شب جمعه اینده به یک مهمونی کوچک و خانوادگی در منزل مادرش دعوت کرد و با اصرا زیاد از من وقل گرفت که حتما در ان شرکت کنم و من هم با کمال میل قبول کردم و بعد از یک خداحافظی طولانی از هم جدا شدیم
در بین راه با مامان درباره فریبا صحبت کردیم فریبا در حین صحبت هایش گفت که بعد از ترک ایران و ازدواج با پسر عمویش ادامه تحصیل داد و در رشته حفاری و باستان شناسی فارغ التحصیل شد و در حال حاضر یک طرح حفاری در روستای نزدیک میامی مشغول به کار است کورش هم مدیریت یک شرکت رایانه ای را به عهده گرفته و روی هم زندگی خوبی دارند خواهرش فیروزه هم با شوهر و دو فرزندش که یکی پسر و دیگری دختر است در کانادا زندگی میکند
روز جمعه شد و من و مامان حاضر شدیم به مهمانی فریبا برویم که تلفن زنگ زد مامان گوشی را برداشت و از خلال صحبتهایش فهمیدم که نیلوفر است پس از چند دقیقه صحبت فهمیدم که باید اتفاقی افتاده باشد چون از نشانی یک بیمارستان حرف زده شد پس از قطع مکالمه مامان به سرعت به طرفم امد و گفت :ارغوان بالاخره این پسره بی عقل هم پدر شد گیتا و نیما صاحب یک دختر کوچولو شدند نیلوفر گفت که بریم بیمارستان ملاقات گیتا
-ولی مامان میدونید که داریم میریم خونه فریبا به هر حال من چند دقیقه بیشتر پیش گیتا نمیمونم ولی شما اگه دوست دارید میتونید اونجا بمونید و اگر هم بخواهید میتونید به خونه فریبا بیاین
دیگر عصر شده بود که به همراه مامان از خانه به مقصد بیمارستان خارج شدیم پس از پیدا کردن اتاق گیتا اولین کسی که دیدم نیما بود انقدر خوشحال بود که مثل بچه ها بالا و پایین میپرید و یک جا بند نمیشد و با دیدن من با اشکی که به چشم داشت گفت:ارغوان من پدر شدم من پدر شدم
بعد مثل اینکه فهمید عمل عاقلانه ای انجام نداده خود شرا جمع و جور کرد با هم وارد اتاق شدیم
خسرو خان پروین جون نیلوفر جیران مادر گیتا و جمشید خان پدرش همه با لبخندی دور گیتا نشته بودند و هر کدام به نوعی از نوه اشان تعریف میکردند نیما گفت:
-ارغوان به نظر تو شبیه گیتا نیست
-چرا خیلی شبیه اونه
و پروین جون رو به من گفت:"
-دیدی ارغوان بالارخه من هم نوه دار شدم و خدا دعای منو اجابت کرد
جیران مادر گیتا گفت:
-بچه سالم و تندرستیه وقتی به پنج سالگی رسید باید ببریمش پیش خودمون تو سوئد تا در رفاه بیشتری باشه
من هم صورت بچه را بوسیدم و به گیتا تبریک گفتم
با این حرفها مشغول بودیم که ناگهان متوجه ساعت شدم از هفت گذشته بود با عذرخواهی از گیتا و نیما بقیه بیمارستان را ترک کردم به خانه فریبا رسیدم پشت در ایستادم همان در دوران بچگی همان زنگی که صدای بلبل داشت و انقد بالا نصبشده بود که همیشه برای به صدا در اوردنش از در بالا میرفتیم همه چیز همانطور بود و هیچ چیز عوض نشده بود زنگ در را فشردم صدایی از پشت در گفت:
-کیه؟اومدم
صدای فریبا بود در باز شدو یک بار دیگر فریبا رو بغل کردم و یکدیگر را بوسیدم و با هم به داخل خانه رفتیم
خانه پر بودداز ادمهای جور وا جور اولین کسی را که از دیدنش خوشحال شدخ مهرانه مادر فریبا بود انقدر از دیدنش هیجان زده شدم که پریدم و بغلش کردم و چندین بار بوسیدمش فیروزه به همراه دختر و پسرش دومین نفری بودند که در ان مجلس شناختم پس از سلام و احوالپرسی و معرفی من به دیگران و معرفی متقابل انها به من با فریبا گوشه ای از سالن پذیرایی نشستیم فضای خوب و شادی بود و باز میرفت تا خاطرات گذشته زنده شود هیچ وقت تمایلی به این کار نداشتم نه بخاطر نریمان که به خاطر همه چیز و خودم مرور خاطرات گذشته برای من چیز خوشایندی نبود در حقیقت چیز زیادی نداشتم که با یاداوری ان خوشحال شوم بااین افکار سرگرم بودم که صدای فریبا منو متوجه خودش کرد
-حواست کجاست ارغوان تو فکری ؟
ببینم چرا مامان رو نیاوردی ؟خیلی دلم براش تنگ شده
-مامان برای عیادت یکی از دوستامون که صاحب نوزادی شده بود به بیمارستان رفت سلام مخصوص رسوند و گفت تو یه فرصت مناسب حتما برای دیدنتون میاد
-راستی ارغوان تو هنوز بچه دار نشدی؟
-فریبا اول بپرس ازدواج کردی بعد حرف بچه بزن
-یعنی میخوای بگی که هنوز ازدواج نکردی از تو یکی بعیده من فکر میکردم که تو چند سال پیش ازدواج کردی پس چرا هنوز مجرد موندی؟نکنه که..؟میخوای صدات کنن پیر دختر؟زودباش عقب موندی ها راستی اگه تابحال کسی رو برات در نظر نگرفتند من پسرهای خوب زیاد سراغ دارم زود میندازمت تو دام چطوره؟راستی تازه یادم اومد تو دورانه دبیرستان تو یه نامزد داشتی اسمش چی بود؟ها یادم اومد نریمان چطور شد؟حالا کجاست؟
-اینجا وقت این حرفها نیست بهتره بگذاری برای یه فرصت بهتر که حوصله شنیدن حرفهای منو داشته باشی فکر کنم اینجوری بهتر باشه
پس از این فریبا با عذرخواهی برای پذیرایی از مهمانان از کنار من رفت و من هم برای اینکه تنها نباشم رفتم پیش فیروزه پس از کمی صحبت درباره خودمان او علیرضا و عسل را صدا کرد تا بیشتر با هم اشنا شویم
وای خدای من علیرضا چقدر بزرگ شده بود عسل تقریبا پانزده ساله و علیرضا هم حدودا بیست و چهار پنج ساله بود وقتی انها را برای اخرین بار قبل از اینکه ایران را ترک کنند دیدم عسل سه یا چهار ساله

 

و علیرضا هم هم دوازده و یا سیزده ساله بودند و حالا عسل دختری با این سن و سال و علیرضا هم شاید هم سن من و یا دو سه سال کوچکتر. چقدر زمان زود می گذرد. او حالا برای خودش مردی شده، با اندامی برآزنده و قوی. علیرضا برعکس عسل که دختری بود با چشمانی روشن و موهایی بلوند که بی شباهت به اروپایی ها نبود، چشمانی تیره و موهایی به رنگ سیاه داشت. کمی با هم صحبت کردیم.
علیرضا از خودش گفت گه از پنج سالگی در کانادا اقامت داشته، البته به طور موقت به طوری که زمان تحصیل را آنجا و تابستان در ایران می گذرانده و از دوازده سالگی به بعد دیگر هرگز به ایران نیامده و همانجا درس خوانده و ادامه تحصیل داده و موفق به دریافت مدرک دکتری در رشته ی مهندسی ساختمان شده. گفتم:« علیرضا، مگه چند سالته که مدرک دکتری داری؟ »
ـ من در کل دوازده سال دوره ی تحصیل عمومی رو فقط در هفت سال گذروندم و دروس دانشگاهی روهم به جای اینکه در هشت سال بگذرونم، در شش سال طی کردم و حالا هم بیست و چهارسال دارم و در یک شرکت مشغول به کارم و در حال حاضر هم مشغول گذروندن دوران مرخصی ام هستم.
در حرفهایش بوی خوش صداقت و صمیمیت موج می زد و انگار حال و هوای آنجا هنوز زیاد در او اثر نکرده بود. به زحمت فارسی صحبت می کرد و در حرفهایش کلی اشکال و بیشتر از کلمات انگلیسی استفاده می کرد. درست در لحظه ای که فکر می کردم به چیزی نو احتیاج ارم، ه این مهمانی دعوت شدم ـ به یک هم صحبت نو،به محیطی نو و آدمهای نو، ساعت به یازده نزدیک می شد که بلند شدم و با خداحافظی از همه آنجا را ترک کردم و به خانه برگشتم. پس از تعویض لباس هایم، تا پاسی از نیمه شب برای مامان درباره ی مهمانی و آدمهای مهمانی صحبت کردم. آنقدر حرف زدیم که بابا بالاخره مجبور شد به پچ پچ ما اعتراض کند و گفت:« ببینم، ما دو تا تا کی می خواین اینطور حرف بزنین و نگذارید که من بخوابم؟ شاید نمی دونید که ساعت سه صبحه؟! بقیه اش رو بگذارید برای فردا.» و با این حرف بابا هر دو به رختخواب رفتیم.
چند روز بعد گیتا از بیمارستان مرخص شد . نیما مهمانی کوچکی گرفت تا هم به گیتا خوش امد بگوید و هم برای دخترش اسمی بگذارد. عصر یک روز بارانی در فصل یهار بود و باران تند و شدیدی می بارید، مثل اینکه هیچ وقت نمی خواست بند بیاید.بابا و مامان برای رفتن به خانه ی نیما آماده می شدیم. موقع ترک خانه صدای زنگ تلفن ما را متوقف کرد. مامان گوشی را برداشت. ابتدا لحن کلامش رسمی بود ولی پس از مدتی حرفهایش صمیمی تر شد و از نحتوای کلامش فهمیدم که با فریبا صحبت می کند.
ـ باشه فریبا جون، به مامان و بقیه سلام برسون و بگو منتظر دیدارشون هستم، من گوشی رو می دم به ارغوان.
و بعد گوشی را به من داد.
ـ سلام فریبا. ببخش که نتونستم بهت زنگ بزنم و از مهمونی اون شب تشکر کنم. حسابی زحمت دادم . مهمونی خیلی عالی بود و به من خیلی خوش گذشت.
ـ خواهش می کنم، چه زحمتی! خیلی خوشحالم از اینکه به تو خوش گذشته. راستی می خواستم ببینم کی وقت داری. من و مامان و فیروزه می خواستیم یه روز بیایم خونه تون، تا هم مامان، مادرت رو ببینه و هم من با تو یه کار کوچیک داشتم.
ـ خواهش می کنم. هر روز که دوست داشته باشی می تونی بیای، خیلی هم خوشحال می شوم. بزار ببینم امروز دوشنبه است، برای... پنج شنیه شب به صرف شام چطوره؟
ـ نه، نه ، برای شام نه، فکر کنم عصرونه بهتر باشه، شام باشه برای یه وقت دیگه.
ـ داری تعارف می کنی؟
ـ نه تعارف نداریم. در ضمن زیاد عجله نکن، برای خوردن شامهای خوشمزه ی شما وقت زیاده. هنوز مزه ی غذاهای خوشمزه ی مامان زیر دندونمه فعلاً به بودن یه عصرونه قناعت می کنیم تا بعد پس تا پنج شنبه عصر که می بینمت خدا حافظ.
پس از گذاشتن قرار عصرانه ی روز پنج شنبه، همه با هم به طرف خانه ی نیما راه افتادیم.
وای خدای من، چه دختر کوچولوی قشنگی. حالا که بعد از چند روز نگتهش می کنم، می بینم که حق با نیما بود خیلی شبیه گیتاست.
ـ ببینم گیتا، خیال دارید اشمشو چی بگذارید؟
ـ والا هر کسی یه اسمی پیشنهاد کرده، قراره بین اسمها قرعه کشی کنیم؛ البته تو هم باید یه اسمی پسشنهاد کنی.
خوب، اسم پیشنهادی تو چیه؟ دلم می خواد فکر کنی گه دختر خودته.
ـ چی بگم شما منو غافلگیر کردید. راستش انتخاب اسم کار سختیه، اید کمی فکر کنم...خوب، اگه اون دختر من بود.. اسمشو ... اسمشو می گذاشتم خاطره.
نیما گفت:« اسم خیلی قشنگ و مناسبیه. بهتره بنویسیم و قرعه کشی رو شروع کنیم. ارغوان امیدوارم اسم تو در بیاد.»
اسمها ریاد بود. فکر می کنم بیست تا می شد. همه را روی کاغذ کوچکی نوشتندو گلوله کردند و در یک طرف ریختند و خوب هم زدند و بعد از پدر گیتا خواستند که یکی را انتخاب کند. او هم کاغذی برداشت و آن را باز کرد و اسم نوشته ی روی آن را خواند:«خاطره». نیما و گیتا از خوشحالی فریاد زدند و من اششک شوق در چشمهایم حلقه زد.
«خاطره» همان اسمی بود که نریمات همیشه می گفت اگر یک روزی خدا به ما دختری داد، ه یاد خاطرات خوش گذشته ای که داشتیم، اسمش را می گذاریم خاطره.
و حالا خوشحالم از اینکه توانستم یکی از صدها آرزوی او را برآورده کنم.
صبح رو ز پنج شنبه برای من تازگی و طراوتی خاص داشت. خوشحالی درونی مخصوصی که نمی دانستیم از کجا به وجود آمده. صبح آن روز پش از تمام شدن کار بیمارستان، برای عصر از دکتر مرخصی گرفتم. در فکر عصرانه آن روز بوم که چه چیزی باید درست کنم. پس از مرتب کردن خانه، کیک کوچکی پختم و روی آن را با خامه و مربا تزیین کردم. ساعت هنوز پنج نشده بود که زنگ در خانه به صدا در آمد در را که باز کردم فریبا و فیروزه، عسل و علیرضا، و مهرانه فریبا داخل شدند. پس از راهنمایی آنها و خوشامدگویی و احوالپرسی، پذیرایی مختصری کردم و کنار فریبا نشستم. خاطرات دوره ی دبیرستان را به یاد آوردیم که بعد از تعطیل شدن مدرسه، با اینکه دخترهای بزرگی شده بودیم، در کوچه زنگ خانه ها را می زدیمو فرار یم کردیم و یا بارها بارها وقتی خیلی کوچکتر بودیم، موقع زنگ زدن خانه ی فریبا، از کول هم بالا می رفتیم و آنقدر می لغزیدیم و تکان می خوردیم که بالاخره می افتادیم زمین و از صدای جیغ و داد ما مهرانه جون می آمد و در را باز می کرد و...
ـ راستی فریبا تو بچه نداری؟
ـ راستش من و کوروش اونقدر سرگرم کاریم که هرگز به آوردن بچه فکر نمی کنیم. ما کارمون رو خیلی دوست داریم و این وسط بچه فقط یه مزاحمه و راستی حالا تو بگو که چرا تا حالا ازواج نکردی؟! نامزدت چی شد؟!
و من که همیشه از طرح این سوالات می ترسیدم، با صدای بلند طوری که همه بشنوند به فریبا گفتم:« بهتره برای آماده کردن عصرونه با هم به آشپزخونه بریم.» و بلند شدیم به آشپزخانه رفتیم.
ـ چی شده ارغوان، چراوحشت کردی؟! چرا رنگت اینقدر پریده؟! اتفاق بدی افتاده؟!
ـ نمی دونم اسمشو چی باید بگذارم! اتفاق، سرنوشت، بی احتیاتی... بیا بشین این نونها رو بِبُرتا برات تعریف کنم، البته اگه به اندازه کافی حوصله داری!
ـ زودباش تعریف کن ببینم چی به روزت اومده!
سپس با بغض کهنه ای که در گلو داشتم، تمام آن سالها را برایش تعریف کردم. اشک می ریختم و هیچ نگاهی هم به فریبا نمی کردم. زخم کهنه ای که می رفت التیام پیدا کند، دوباره سر باز کرد. ضمن صحبت کردن فقط کار می کردم. به انتهای حرفهایم که رسیدیم روی صندلی روبه روی فریبا نشستم و نگاهش کردم. آرام و بی صدا گریه می کرد. گفتم: « هیچ وقت نخواستم اتفاقات زندگیمو برای کسی بازگو کنم تا مبادا باعث این همه رنج و ناراحتی بشه. ولی چون تو دوست خوبی بودی و هستی، و خودت هم مایل به شنیدنش بودی، برات گفتم. خوب، سرنوشت و قسمت من هم اینطور رقم خورده. حالا هم پاشو اشکهات رو پاک کن، بریم پیش بقیه. فکر می کنم که غیبتمون خیلی طولانی شد. راستس اصلاً فراموش کردم، مثل اینکه تو چیزی می خواستی بگی، درسته. »
ـ آره باشه برای یه وقت دیگه.
ـ هر طور که دوست داری. پس زودباش این سینی رو بردا، من هم این یکی رو برمی دارم، اون یکی رو هم بعداً میارم، و یه چیز دیگه، خواهش می کنم این حرفها پیش خودت بمونه.
ـ حتماً مطمئن باش.
و ضمن خارج شدن از آشپزخانه، با صدای سرفه ی علیرضا هر دو متوجه او شدیم. کمی دستپاچه شده بود. گفت:« اومدم کمی آب بخورم، شما دوتا چقدر حرف می زنید، مثل اینکه اومدیم تا دور هم باشیم و با هم حرف بزنیم.»
از طرز صحبت و نگاهش، بوی دلسوزی و ترحن به مشام می رسید، و در صدا . چهره اش هم گرفتگی مختصری حس می شد. فکر کردم که شاید از حرفهای من چیزی فهمیده و شاید...
به هر حال به طرف اتاق پذیرایی رفتم و بعد از چیدن میز عصرانه، برای دادن آب به علیرضا به آشپزخانه رفتم. روی صندلی نشسته بود و به چیزی فکر می کرد بادیدن من برای احترام بلند شد و گفت:« ببخشید که ما امروز مزاحمتون شدیم. خواستم آب بردارم ولی گفتم شاید این کار بی ادبی باشه.»
لیوانی آب به او دادم و ظرف کیک را برداشتم و با هم به بقیه ملحق شدیم. فریبا هنوز ناراحت بود. مثل اینکه از حرفهای من ضربه خورده بود.
مامان گفت:« فریبا کمی گرفته به نظر می رسی؟»
ـ چیزی نیست من به فصل بهار حساسیت دارم و بعضی اوقات سر درد می شم، که البته با خوردن یه مسکن خوب می شه.
برای اینکه مامان زیاد پاپیچ فریبا نشود، رو به فیروزه کردم و گفتم:« راستی فیروزه جون شهرتون چطوره؟ چرا با شما به ایران نیومدند؟»
ـ راستش امیر خیلی دلش می خواست همراه ما به ایران بیاد، اما نتونست مرخصی بگیره. امیر در قسمت طلا سازی کارگاهی متعلق به یک شرکت، سمت طراحی و نظارت بر ساخت طلاها رو به عهده داره. چند وقته که کارشون زیاد شده، برای همین هم اونها با مرخصی امیر موافقت نکردند و ما تنها به ایران اومدیم و قرار شد که اون دفعه ی دیگه همراه ما بیاد.
ـ حالا تا کی اینجا هستید؟
ـ فکر می کنم نهایت تا سه هفته ی دیگه.
ـ پس تا وقتی که اینجا هستید بهتره سعی کنیم بیشتر همدیگه رو ببینیم و بیشتر با هم باشیم. فریبا هم می دونه من هم تنهام و کسی رو ندارم، البته آدمهای دور و بر من زیادند ولی کسی که بتونه واقعاً تنهایی منو پر کنه و دوست واقعیم باشه، پیا نمی شه.
در این لحظه علیرضا سرفه ی کوتاهی کرد که همه متوجهش شدند ولی آن را نشنیده گرفتند.
ساعت نزدیک هشت بود که مامان فریبا گفت:« خوب، اگه اجازه بدید ما زحمت رو کم می کنیم. البته باید به ما قول بدید که بعد از این بهقول ارغوان بیشتر به هم سر بزنیمو تا فریبا اینا اینجا هستند، یه شب شام به ما افتخار بدید.» و بعد از یک خداحافظی نسبتاً طولانی از هم جدا شدیم.
دو هفته بعد، عصر یک روز بسیار عالی با هوایی مطبوع بود با اینکه تازه از سر کار برگشته بودم و روز پرکاری را گذرانده بودم، ولی خسته نبودم. نمی دانم شاید به دلیل عمل موفقی بود که صبح دکتر مختاری روی یک دختربچه هشت ساله انجام داده بود. ولی به هر دلیلی که بود، خیلی خوشحال شدم. داشتم استراحت می کردم و تلویزیون تماشا می کردم، که زنگ در به صدا در آمد. بابا ازگوشی پرسید:«کیه؟» و بعد از چند لحظه گفت:« ارغوان دم در باتو کار دارن، گفت از طرف بیمارستان اومده.»
ـ مطمئنید بابا، من که تازه به خونه اومدم! می تونستند پیغام رو تلفنی، تو مطب بهم بدن. همزمان با گفتن این کلمات از پله های حیاط پایین رفتم و در را باز کردم. از دیدن چهره ی پشت در جا خوردم.« شما! از طرف بیمارستان؟!»
ـ سلان ببخشید که با این عنوان خودمو معرفی کردم. راستش اصلاً نمی دونستم حضورم رو در اینجا چطور اعلام بکنم که فکرتون از اومدن ناگهانیم آشفته نشه. راستش یه خواهش کوچیک از شما داشتم.
ـ خوی، جناب علیرضا خان، باید بگم علی رغم فکری که کردی، ذهنم قدری آشفته شد، ولی مهم نیست. حالا زودتر بگو چکار داری که این وقت شب؛ اونم اینجوری اومدی در خونه!
ـ کاری به من پیشنهاد شده که تقریباً به تجربیات شما مربوط می شه.
ـ در چه مورده؟
ـ اگر شما موافق باشید، می خواستم در موردی جمع آوری برخی اطلاعات پزشکی به من کمک کنید.
ـ ولی علیرضا، تا اونجایی که من می دونم، شغل تو در مورد نقشه کشی ساختمان و ... مهندسیه و هیچ ربطی به رشته پزشکی نداره.
ـ آه. منو ببخشید که خوب توضیح ندادم راستش از طرف یه شرکت، کشیدن نقشه ی کامل و بدون نقص یه بیمارستان خصوصی به من پیشنهاد شده و از من خواسته شده نشه کامل وهمراه با رعایت کلیه ی اصول ایمنی، هم از نظر سر و صدا و هم مستقل بودن بخش ها از همدیگه باشه و انجام دادن این کار فقط با دونستن برخی اطلاعات پزشکی در مورد چگونگی وضع بخش ها و دیگر محل ها مقدور و میسره ، بنابراین به کمک و راهنمایی شما به شدت نیازمندیم .
_ببینم ، مگه تو تا کی قراره که ایران بمونی ؟!
_راستش با موافقت دولت اینجا قرار شد که تا پایان این طرح اینجا بمونم که فکر می کنم چون این تاره باید خیلی سریع آماده و اجرا بشه، چیزی حدود یکسال طول بکشه .
_پس فیروزه ، فریبا و عسل چیکار می کنند ؟!
_ اونا تا هفته دیگه بر میگردند و من پیش مهرانه جون میمونم ، تا این طرح تموم بشه.
_ خوب ، پس حالا حالاها مهمون ما هستی و در مورد پیشنهادات هم فکر می کنم و بهت خبر میدم .
و پس از خداحافظی در را بستم و داخل رفتم . قضیه آمدن علیرضا را برای بابا تعریف کردم و او هم از آمدن علیرضا به این شکل تعجب کرد و گفت : " طفلکی فکر می کرد لابد خودشو معرفی کنه در رو براش باز نمی کنم یا اصلا ببین چه فکر دیگه ای پیش خودش کرده که اینجور خودش رو معرفی کرده ، به هر حال ردّ یا قبول پیشنهاد علیرضا با خودته ."
پس از خوردن شام و مرتب کردن آشپزخانه به اتاقم رفتم ، به کتابخانه ام نگاه کردم دنبال کتابی برای خواندن میگشتم . پس از اندکی جستجو ، کتاب حافظ را برداشتم و با نیتی در مورد علیرضا کتاب را باز کردم ، نوشته بود :

نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی
گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی
خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب است
اسیر خویش گرفتی . بکش چنان که تو دانی

این شعر را به فال نیک گرفتم و باعث شد که کار با علیرضا را تجربه کنم و این تصمیم را فردا وقتی از بیمارستان برگشتم به علیرضا بگویم . بنابراین بعد از خواندن کمی دیگر از اشعار حافظ خوابیدم .ساعت شش صبح طبق عادت همه روزه از خواب بیدار شدم و پس از خوردن صبحانه ، راهی بیمارستان شدم . ظاهرا روز پر کاری را شروع می کردم . به فهرست بیمارانی که امروز می بایست عمل می شدند نگاه کردم ، پنج نفر بودند . بنابراین رفتم تا اولین نفر را برای عمل آماده کنم . ساعتی که برای اولین عمل در نظر گرفته بودند هفت و نیم صبح بود و تا آمدن دکتر مختاری و آماده شدنش ، کارهای مقدماتی مثل کنترل فشار خون ، ضربان قلب و ....... وبعضی اوقات بیهوش کردن بیمار با من بود . وقتی دکتر آمد با پا به اتاق عمل گذاشت متوجه قیافه عصبی و گرفته او شدم . قدم هایش سنگین بود . مثل همیشه نبود که با خنده وارد اتاق می شد و رو به همه می گفت :" خوب بچه ها ، حمله رو از کدوم طرف شروع کنیم ؟" ضمن کمک کردن به او در پوشیدن لباس و دستکش آرام از او پرسیدم :" دکتر اتفاقی افتاده ؟!"
_باشه برای بعد ......
_مطمئنید که حالتون خوبه و میتونید کار کنید ؟
_ بله مطمئن باشید مسایل شخصی هیچ وقت مانعی برای کارهای من نیستند شما ناراحت نباشید تا پایان عمل و موقع استراحت خیالتون راحت .
و مشغول کار شدیم . در تمام طول جراحی که چهار ساعت و نیم طول کشید ، تمام حواسم پیش دکتر بود. بیش از همیشه در کارش دقت می کرد و به شدت عرق می ریخت . پس از پایان عمل به همه خسته نباشید گفت و اتاق را ترک کرد و به اتاق استراحت خودش رفت . بعد از انجام دادن کارهای پایانی که شامل بخیه زدن و بستن محل جراحی و بردن بیمار به بخش و کنترل دقیق فشار خون و ضربان قلب و نبض و کارهای دیگر که برخی به عهده من و بقیه تکنسین ها بود ، با اجازه دکتر وارد اتاقش شدم . روی تخت دراز کشیده بود و به دوردست ها نگاه می کرد . گرفته بود ، گفتم :" دکتر تا عمل بعدی تقریباً یک ساعت وقت داریم اگر فکر می کنید که خسته اید میتونم عمل رو به فردا موکول کنم و یا از دکتر نوری خواهش کنم که عمل ها رو انجام بده."
_ فکر می کنید که من اینقدر ضعیفم که به خاطر یه مشکل کوچیک خانوادگی از پا در بیام ؟ به ظاهر آشفته ام توجه نکنید ، تحملم زیاده .
_ اتفاق بدی افتاده دکتر ؟!
_ نه ، فقط یه مشاجره کوچک بود بین من و پریسا ، مثل همیشه . من تقریبا بهش عادت کردم . میشه گفت که جز همیشگی و جدانشدنی زندگیم شده .
_ولی از شما بییده دکتر ، شما که یه آدم تحصیل کرده ای هستید باید پریسا رو بیشتر درک کنید و به خواسته اش بیشتر اهمیت بدید ! البته منو ببخشید که اینطور صحبت می کنم ، میدونم اصلا صحیح نیست که یک طرفه به قاضی برم ولی به هر حال صبر و طاقت و متانت لازمه زندگیه .
_ می دونی ارغوان ، وقتی به خواستگاری پریسا رفتم در همین شغل بودم و اون با علم به اینکه میدونست ممکنه خیلی شب ها من دیر به خونه برسم و یا اصلا نرم با من ازدواج کرد و حالا میگه که دیگه نمیتونه این وضع رو تحمل کنه و باید یه فکر اساسی در این مورد بکنیم ، راستش من نمیدونم باید چیکار کنم !
این اولین بار بود که پس از این مدت نسباتا طولانی که از آشنایی من با دکتر می گذشت او مرا به اسم کوچک صدا می کرد . گفتم :" خوب دکتر ، کمی از کارهاتون کم کنید . در مطب کمتر بیمار بپذیرید و از تعداد جراحی هاتون کم کنید . این طوری هم به شما فشار کمتری میاد و هم فرصت بیشتری برای استراحت و بودن در کنار پریسا پیدا میکنید . شما باید قبول کنید که همسرتون هم حق داره که ساعتی از شبانه روز رو در کنار شما و با شما بگذرونه ."
_ تو خودت هم خوب میدونی ارغوان روزی که من مدرکم رو گرفتم ، نسبت بمردم کشورم تعهدی دادم که باید به اون وفادار بمونم و بهش عمل کنم . حتی اگر به بهای از بین رفتن زندگی خودم باشه .
یک فنجان قهوه درست کردم و موقع دادن آن به دکتر گفتم :" خیلی دارید احساساتی و در ضمن عجولانه تصمیم می گیرید . حرف شما کاملا منطقی و درسته و تعهدتون هم محفوظ ، ولی با فکر درست میتونید بهترین و مناسبترین تصمیم ها رو بگیرید و بهترین راه رو انتخاب کنید ." بعد با نگاهی به ساعتم گفتم :" بهتره آماده باشید ، تقریباً ده دقیقه دیگه عمل بعدی شروع میشه ، ببخشید که با حرف هام مانع استراحتتون شدم ."
_ برعکس ، باعث شدی که با درد دل کردن با تو آرامش پیدا کنم و به خودم و اعصابم مسلط بشم .
و به دنبال این حرف هر دو از اتاق خارج شدیم و به طرف اتاق عمل رفتیم . روز پر کاری را پشت سر گذاشته بودم ، به دلیل زیاد بودن کار بیمارستان ، آن روز به مطب نرفتم و ساعت هشت شب بود که به خانه برگشتم . خیلی خسته بودم بعد از خوردن شام و کمی صحبت در مورد کارهای روزانه به اتاق خودم رفتم . کتاب شعری از شاعر مورد علاقه ام معینی کرمانشاهی برداستم تا بخوانم . روی صندلی نشستم . صفحه ای را باز کردم و شروع به خواندم کردم . چون خیلی خسته بودم چند صفحه ای بیشتر نخواندم و بلند شدم تا به تختخواب بروم . بالای سرم کاغذی که با سوزن روی دیوار چسبیده بود توجهم را جلب کرد رون آن نوشته بود :" تلفن به علیرضا." تازه یادم آمد که آن کاغذ را شب قبل خودم نوشتم و آنجا زدم تا فراموش نکنم و چه خوب که این کار را کردم . چون اصلا یادم نبود . به طرف تلفن رفتم شماره منزل مادر فریبا را گرفتم . خود علیرضا گوشی را برداشت و طبق عادت خودش گفت :" هلو "
گفتم :` فکر کردی اینجا کاناداست علیرضا سلام . حالت چطوره ؟"
فوری مرا شناخت و گفت :" منو ببخشید ، حق با شماست عادت کردم ، حالتون چطوره ؟!"
_ببخش که دیر وقت مزاحمت شدم ، آخه تازه از بیمارستان آمدم .
_ شما باید منو ببخشید که با پیشنهادم باعث اذیت شما شدم .
_خواهش میکنم ، خوب حالا بگو ببینم وظیفه من اینجا در مورد برنامه تو چیه و چه وقت باید مشغول بشم ؟
_ یعنی شما پیشنهادم رو قبول کردید ؟!
_ خوب معلومه ، اگه قبول نمیکردم که از تو نمیپرسیدم چیکار باید بکنم .
_اگر اجازه بدید فردا عصر من میام مطب دنبالتون و ضمن یه گردش کوچک برنامه کاریمون رو براتون توضیح میدم .
_باشه ، من حرفی ندارم . به فریبا و مهرانه جون و مامان و اصلا هم سلام برسون و تا فردا خداحافظ .
صبح با صدای مامان که میگفت :" ارغوان ساعت هشت شد چقدر صدات کنم ، پاشو دیگه ." از خواب بیدار شدم . با عجله آبی به صورتم زدم و به طرف بیمارستان دویدم . این اولین بار بود که تأخیر داشتم . به بیمارستان که رسیدم بعد از تعویض لباس ، وقتی سراغ دکتر را گرفتم گفتند که هنوز نرسیده . ظاهرا همه از تاخیرش نگران و متعجب شده بودندن از جمله خودم . وقتی با منزلش تماس گرفتم و کسی گوشی را بر نداشت نگرانیم بیشتر شد . بیمارانی که دکتر مختاری باید ویزیت می کرد دکتر نوری معاینه کرد و دکتر مختاری ساعت ده آمد . خیلی سعی می کرد قیافه خونسرد و معمولی به خودش بگیره ولی این چهره ساختگی او از نظر من پنهان نماند . بنابراین بدون هیچ گفتگویی اضافی خلاصه کارهای را که دکتر نوری تا آن ساعت انجام داده بود آرایش شرح دادم و او با لبخند مصنوعی گفت :" خوب ، بهتر حالا به بقیه کارهامون میرسیم ." و در حین عبور از یکی از راهروها با دیدن دکتر نوری از او تشکر کرد و وقت معاینه حواسش زیاد جمع نبود . در بین کارهایش هیچ حرفی نمیزد . او عادت داشت بعضی وقتها در خلال معاینه هایش با بیمارانش شوخی می کرد و از حالشان میپرسید . از حال من و پدر و مارم و حال پدر و مادر نریمان سوال می کرد و یا از خاطرات پزشکی اش تعریف می کرد . ولی امروز کاملا ساکت بود . لبخند قشنگی که همیشه بر لب داشت خشکیده بود . به خودم اجازه ندادم که علت این سکوت را بپرسم ، چون نمیخواستم بیشتر از این وارد زندگی خصوصی او بشوم . بنابراین سکوت کردم و به تجویزهایی که برای بیمارانش می کرد گوش دادم .
وقتی برای خوردن ناهار به رستوران بیمارستان رفتیم از من خواست اگر مزاحم نمی شود کمی با هم صحبت کنیم ، من هم قبول کردم . بنابراین غذای مختصری برداشتم و با هم به باغ پشت بیمارستان رفتیم . هر دو ساکت بودیم . منتظر بودم که اول دکتر شروع کند و به علت سکوت او ناچار من شروع کردم و پرسیدم :" دکتر مختاری ، امروز همه نگرانتون بودند . سرپرستار خیلی با منزلتون تماس گرفت ولی کسی در منزل به تلفن جواب نمیداد . شما هم که امروز دیر اومدید همه بیشتر نگران شدند . اتفاقی افتاده ؟! امروز قیافه شاد و بشاش همیشگی رو نداشتید . چند بار خواستم جساراتا علتش رو از شما بپرسم ولی به خودم اجازه ندادم توی زندگی خصوصی شما دخالتی کرده باشم و حالا که از من خواستید با هم صحبت کنیم فرصت رو غنیمت شمردم و به خودم اجازه دادم که این سوال رو مطرح کنم ، امیدوارم که این جسارت من و ببخشید !"
_ میدونی ارغوان همیشه از این رک گویی و در عین حال رعایت ادب در حرف هایت لذت بردم و توی دلم بهت آفرین گفتم . فکر می کنم تا حالا متوجه شدی که مشکل اصلی و اساسی من با پریساست . دیشب که رفتم خونه ، پریسا نبود . یادداشتی برای من نوشته بود که در اون از من خواسته بود تا شب به خونه پدرش برم . من هم فکر کردم حتما پریسا دلش برای پدر و مادرش تنگ شده و رفته اونجا . وقتی به خونه آنها رسیدم قیافه عصبی پریسا به من فهموندِ قضیه چیز دیگه ای است و این دعوت برای برپایی یه جنجال بزرگه . علی رغم وضع موجود ظاهرم رو حفظ کردم و بعد از سلام و احوالپرسی با پدر و مادر پریسا مشغول صحبت با پدرش شدم . بعد از نیم ساعت صحبت آقای شکیبا موضوع بحث رو به من و دخترش کشوند که پریسا از وضع موجود اصلا راضی نیست و میخواد که تو بیشتر توی خونه و کنارش باشی . پریسا هم در تائید حرف پدرش گفت :" پدر بهتره این رو هم بهش بگید که اگه نمیخواد یا نمیتونه خودش رو با این جور زندگی که من میخوام تطبیق بده من خیلی راحت میتونم از زندگیش خارج بشم . من با کارش ازدواج نکردم ، با دکتر پارسا مختاری ازدواج کردم و از شوهرم انتظاراتی دارم که یک کار و شغل نمیتونه بر آورده کنه . بنابراین آقای دکتر بهتره که تصمیم بگیری ، البته یه تصمیم قاطع و تا گرفتن این تصمیم من همین جا میمونم تا شما بتونید خوب فکر کنید . جواب نهایی رو به پدر اطلاع بده و بعد به سرعت اتاق رو ترک کرد و من هم بعد از کمی گفتگو در این مورد و بر شمردن دلایل و گفتن اینکه من از روز اول وضعیت شغلم همین بوده ، از پدر و مادر پریسا خداحافظی کردم و به منزل پدر و مادر خودم رفتم و چون تا دیروقت در این مورد با آنها صحبت می کردم صبح خواب موندم و این شد که امروز دیر به بیمارستان رسیدم و مثل اینکه باعث نگرانی خیلی ها از جمله شما شدم . از این بابت معذرت میخوام . حالا هم میخواستم نظرت رو به عنوان یک همکار و مهمتر از اون یه دوست بدونم که تکلیف من چیه ؟ چه تصمیمی باید بگرم که در آینده حسرتش رو نخورم که چرا اینطور شد و میتونست که جور دیگه ای بشه . تو حتما میتونی به من کمک کنی . من در دلم رو پیش خوب کسی مطرح کردم ، درسته ؟
لحظه ای سکوت کردم ، نفس عمیقی کشیدم و گفتم :" میدونید دکتر من توی زندگی کوتاه ولی مفیدم با نریمان چیزهای زیادی رو از اون یاد گرفتم . صبر در برابر مشکلات ، انعطاف پذیری در برابر آنها . گرفتن تصمیمات سریع و به موقع و همچنین صحیح و .... از جمله چیزهایی بود که زندگی به اون به من یاد داد . حالا هم به نظر من با تجربه کمی که در این مورد دارم بهتره همون طور که قبلا گفتم کمی از ساعت های کاریتون رو کم کنید ، یا چند روزی رو به مرخصی برید و با هم به یه جای خوش آب و هوا سفر کنید ، فکر می کنم که برای تغییر روحیه هر دوی شما مفید باشه . کمی زندگی رو راحت تر بگیرید . به خدا این لحظه هایی که شما دارید ، آرزوی هر لحظه منه که حاضرم به خاطر برگشتنش همه کار بکنم . به هر حال همیشه نه ، ولی بعضی وقت ها لازمه که یکی از دو طرف به خاطر پایدار موندن زندگی کمی کوتاه بیاد و به نفع دیگری کنار بکشه . حالا هم بهتره که دیگه غذامون رو بخوریم ، هر چند که حسابی سرد شده و از دهن افتاده ولی برای رفع گرسنگی خوبه ." و با این حرف من هر دو بدون کوچکترین حرفی مشغول خوردن غذا شدیم و بعد به طرف ساختمان بیمارستان رفتیم . بعد از ظهر که در مطب بودیم ، حال دکتر بهتر شده بود شنیدم که تلفنی با همسرش صحبت می کرد و از او خواست که شب به خانه برگردد تا با هم ضمن خوردن شام در یکی از رستوران های شهر در مورد آینده هم صحبت کنند . از این تصمیم دکتر واقعاً خوشحال شدم .
ساعت هنوز شش نشده بود ، بیماری هم نداشتیم ، بنابراین به پیشنهاد دکتر مطب را تعطیل کردیم و من هم چون با علیرضا ساعت هفت قرار داشتم ، خودم را با دیدن مغازه های آن اطراف سرگرم کردم . چند دقیقه ای به هفت مانده بود که به مطب برگشتم و علیرضا را دیدم که کنار در مطب ایستاده و کمی هم مضطرب به نظر میرسد . با دیدن من به طرفم آمد و با تعجب پرسید :" چه اتفاقی افتاده ؟! چرا مطب تعطیله ؟!"
_امروز دکتر کمی خسته بود ، در ضمن بیماری هم نداشت ، به خاطر همین مطب رو زود تعطیل کردیم .
و با گفتن این حرف هر دو به طرف اتومبیل رفتیم و سوار شدیم .
کمی احساس سردرد می کردم . در راه همچنان که با هم صحبت می کردیم متوجه شدم که کمی مضطرب است و کلماتش را با لکنت ادا می کند و دیگر کمتر از همیشه فارسی صحبت می کند . وقتی دلیلش را پرسیدم گفت :" این اولین باره که تو ایران قراره با یه خانم کار کنم ، میترسم ؛ نمیدونم میتونم خوب از عهده اش بر بیام یا نه !"
_ ولی به نظر من این همه اضطراب و دلهره برای این قضیه یه کمی زیاده ! مطمئنی که چیز دیگه ای نیست ؟
_بله ، بله ، بله . ..... مطمئن باش .
_می دونی چیه ؟ اصلا این من هستم که میبایست این حرف رو میزدم که این اولین باره که دارم دست به همچین کار بزرگی میزنم و با یه مهندس خارجی توی یه تاره ساختمان سازی همکاری میکنم .
_ خواهش میکنم دیگه به من نگید مهندس خارجی .
و بعد از گفتن این حرف مقابل کافی شاپ کوچکی ایستاد و گفت :" بریم تو یا چیزی بگیرم و توی ماشین بخوریم ؟"
_اگه بگیری و بریم تو پارک بشینیم بهتره .
با این حرف از اتومبیل پیاده شد و چند دقیقه بعد با دو تا بستنی بزرگ برگشت . بستنی ها رو به من داد و مسیر اتومبیل رو به طرف پارکی عوض کرد .
هوای پارک ، خیلی خوب بود ، هوای پاک و سرشار از اکسیژن . بعد از چند نفس عمیق حس کردم که سردردم کمی بهتر شده . روی نیمکتی نشستیم و ضمن خوردن بستنی پرسیدم :" خوب حالا کارهایی که به عهده منه چیه ؟ و اصلا چطور شد که این کار رو به تو پیشنهاد کردند ؟! مگه تو به آنها گفته بودی که چه کاره هستی و اصلا تو که دنبال کار نبودی ؟!"
_ اون روزی که ما به ایران اومدیم ، چون من تبعهٔ اینجا نبودم و از نظر آنها خارجی محسوب میشدم تمامی مدارکم رو کنترل کردند و چیزهای زیادی از من پرسیدند . مثل اینکه شغلم چیه ؟ محل سکونتم چه در کانادا و چه در اینجا و همینطور دلیل اومدنم به اینجا . بعد از ارجاع تمام این مدارک به ارگان های دولتی و با تائید آنها و گرفتن تعهد از من برای همکاری احتمالی و استفاده از تجارب من اجازه ورودم به ایران داده شد و بعد از مدّتی چون شماره تلفن و نشونی منزل رو در اختیار داشتند ، با من تماس گرفتند و این کار رو به من پیشنهاد دادند و من هم برای آشنا شدن با تعارض کار مهندسان ایرانی این کار رو قبول کردم ، و اما کار شما یا بهتر بگم خواهش من از شما ؛ شما باید دقیقاً محیط داخل و خارج یک بیمارستان مدرن ری با کلیه دستگاه هاش برای من شرح بدید تا من در حین کشیدن نقشه جای دقیق هر کدوم از اتاق ها از جمله اتاق عمل ، اتاق استراحت کادر پزشکی ؛ بیماران و خیلی چیزهای دیگه رو که در موقکار به آنها اشاره می کنم مشخص کنم . فقط یه خواهش کوچک از شما دارم ، اینکه تمام حرف ها و کارهاتون کاملا دقیق و سنجیده باشه تا از هر خطای احتمالی جلوگیری بشه ،
_چشم استاد .
خنده ی تلخی کرد و گفت :" دیگه هم این کلمه رو تکرار نکنید ، هرگز در برابر شما این اجازه رو به خودم نمیدم که خودم رو استاد شما بدونم ."
با لبخندی به این حرفش جواب مثبت دادم و به عنوان شروع کار قدری از محیط بیمارستان را برایش شرح دادم و بعد از مدّتی با نگاهی به ساعتم گفتم :" خوب علیرضا دیروقته ؛ دیگه بهتره که منو به خونه برسونی ." و سوار اتومبیل شدیم .
وقتی مقابل خانه توقف کرد ، پرسید :" خوب خانوم ارغوان جلسه بعدی چه روزی باشه ؟"
_ من هر روز تقریباً از ساعت هفت بعد از ظهر به بعد آزادم ؛ بنابراین میتونی جلسه های بعدی رو تو خونه ما برگزار کنی ، فکر می کنم این طوری بهتر باشه ، چطوره ؟
_فکر میکنید که من اینطوری مزاحم شما نیستم ؟!
_ خوبه ، میبینم که تعارف های رو خوب از ایرانی ها توی این مدت کم یاد گرفتی ؛ مطمئن باش که اصلا مزاحم نیستی و از دیدنت خوشحال میشم . به همه سلام برسون و تا دیدار بعد خداحافظ .
در خانه تمام نقشه ها و برنامه ها و گفتگوهایی را که با علیرضا داشتن ، برای بابا تعریف کردم و او هم با سر مرا تائید کرد .
روز خسته کنندهای را پشت سر گذاشته بودم و خیلی خسته بودم . بنابراین بدون مطالعه خوابیدم .
صبح فردا که وارد بیمارستان شدم ، قیافه شاد و خندان دکتر مختاری اولین چیزی بود که توجهم را جلب کرد . وقتی از کنارش ردّ می شدم تا به رختکن بروم گفتم :" خوش خبر باشید دکتر ، این شد قیافه ."
_هستم ولی تعریفش باشه زنگ ترفیه.
مطمئن بودم که خبر خوشش چیست ، ولی منتظر شدم تا در وقت مناسب خودش تعریف کند .
بعد از ظهر وقتی در متن از تعداد بیماران کم شد ، مرا صدا کرد و گفت :" خانم کامیاب باید به خاطر صحبت های گرم و موثر شما ازتون تشکر کنم . به خاطر حرف های شما بود که تونستم پیسا رو متقاعد کنم تا به زندگی مشترکمون ادامه بده ، البته میدونید که مشروط به این که من ساعت های کاریم در بیمارستان قدری کم کنم و در صورت امکان بعد از ظهرها بعد از مطب دیگه به بیمارستان نرم . فقط دعا کن دوباره زیر همه حرف هاش نزنه ."و ضمن دادن یک یاداشت کوچک به من گفت : " این هم ساعت های کاری جدید شما ، البته به طور موقت ."
_دکتر واقعاً خوشحالم کردید . امیدوارم که همیشه خوش و خندون باشید . چون با غیر از این قیافه خیلی زشت میشین .
و با گفتن این حرف با لبخندی اتاق را ترک کردم . به ساعت های کاری جدیدم نگاه کردم . صبح ها تعداد عمل ها از چهار پنج عمل به دو عمل رسیده بود . البته به غیر از موارد کاملا ضروری و متن هم در صورت نبود بیمار ساعت شش تعطیل می شد .
عصر آن روز ساعت هنوز شش نشده بود که مطب را تعطیل کردیم . به خانه که رسیدم مامان گفت :" مهرانه مامان فریبا صبح تلفن کرد و فردا شب ، شام ما رو دعوت کرد ، گفته که دور هم باشیم . راستی چرا امروز زود اومدی ؟! چیزی شده ؟!"
_ نه ، فقط دکتر مختاری هوس کرد که زودتر به خونه پیش همسرش بره .
_ راستی ، فکر نمیکنی بهتر باشه بریم یه چیز کوچیک براشون بخریم ؟
_چشم ، بگذارید کمی استراحت کنم ، دیرتر میریم و به اتاق خودم رفتم . آنقدر خسته بودم که نفهمیدم چه موقع خوابم برد . نمیدانم چقدر خوابیدم که با صدای مادر که میگفت : " ارغوان پاشو مغازه ها بستن " از خواب پریدم .
پرسیدم :" مگه ساعت چنده ؟"
_هشت و نیم .
_ الان ، الان حاضر میشم .
و بعد از تقریباً ده دقیقه به همراه مامان خانه را ترک کردیم . نمیدانستیم که چه چیز باید بخریم و یا برای چه کسی . بنابراین ترجیح دادیم چیزی برای منزلشان در نظر بگیریم و برای همین منظور وارد مغازه لوازم خانگی شدیم و بعد از گشتن و جستجوی زیاد مامان گلدان کریستال تقریباً بزرگی را انتخاب کرد و آنرا خرید و بعد از دیدن مغازه های دیگر به خانه برگشتیم . آنقدر گرسنه بودم که به کمک مامان به صورت شام را حاضر کردیم و سفره را چیدم . ضمن خوردن از بابا پرسیدم :" راستی بابا ، فردا شب کدوم پیرهنت رو میپوشی تا آماده کنم ؟"

_مگه فردا شن قراره کجا بریم ؟!
_دستتون درد نکنه ، به همین زودی فراموش کردید ؟ مامان مگه به بابا نگفتید ؟!
_چرا ، ظهر که اومد خونه گفتم .
و بعد با کمی دلخوری گفتم :" یعنی شما نمیدونید که ما فردا شب خونه مامان فریبا دعوت شدیم !"
_چرا میدونم ، ولی ارغوان مهمونی شما که همه خانومند ، پس من با کی صحبت کنم ؟
_با علیرضا ! ببینم ، مگه اون مرد نیست ؟
_چرا هست ! ولی هم سنّ و سال من نیست . شما هم بهتره که تنهایی برید ، بیشتر بهتون خوش میگذره .
_خیلی بدجنسید بابا ! و بعد با دلخوری سفره را جمع کردم و به اتاقم رفتم .
من چون بدون تجربه کافی و تحصیل در مورد کارهای مربوط به عمل وارد بیمارستان شدم ، هر شب تا آنجایی که خسته نبودم معمولاً یکی دو ساعت قبل از خواب برخی از کتاب های پزشکی را که دکتر مختاری به من معرفی کرده بود مطالعه می کردم . این کتاب ها در مورد معرفی ابزارهای جراحی ، مراقبت های ویژه ، شامل کنترل اعمال حیاتی بدن و کمک های اولیه و غیره بود که لزوما می بایست آنها را می خواندم . کار سختی بود ولی به ناچار باید می پذیرفتم و تحمل می کردم .
ساعت شش صبح بود که با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم . گوشی را برداشتم ، صدای لرزان و وحشت زده دکتر مختاری را شناختم . بعد از سلام کوتاهی پرسیدم :" چی شده دکتر ؟! چرا انقدر مضطرب هستید ، اتفاقی افتاده ؟!"
_زود باش ارغوان ، خودتو زود برسون بیمارستان به کمکت خیلی احتیاج دارم .
از این حرف دکتر خیلی تعجب کردم . چون پست من در بیمارستان طوری نبود که کسی به طور حیاتی به کمک من احتیاج داشته باشد . پرسیدم :" ولی دکتر من که در بیمارستان کاره ای نیستم که بتونم کمک مفیدی داشته باشم !"
_بس کن ارغوان ! گفتم زود باش بیا بیمارستان ، نگفتم زود باش سوال کن .
و گوشی را قطع کرد . پس از قطع تماس دکتر با اینکه هنوز متعجب بودم، بالافاصله آماده شدم و با آژانس خودم را فوری به بیمارستان رساندم . اتاق انتظار شلوغ بود . راهروها هم همین طور ، بعضی ها مدام و شتابزده قدم میزدند و زیر لب زمزمه می کردند و برخی از خانم ها گریه می کردند . پس از نگاهی گذرا به همه آنها و آرزوی صبر برای تک تک آنها که دل نگران بیماری بودند ، خودم را فورا به اتاق دکتر مختاری رساندم و بالافاصله بلند شد و با شتاب دستم را گرفت و از اتاق بیرون رفتیم. در مسیر رفتن به اتاق عمل که بی شباهت به مسابقه دو نبود ، گفت :" دیشب دخترک پنج ساله ای رو که نارسایی قلبی مادرزادی داره به بیمارستان اوردندن تا فورا عمل بشه ولی بچه انقدر گریه می کنه و عصبیه که اصلا نمی شه کنترلش کرد ، نمیذاره کسی بهش نزدیک بشه ، حتی مادرش . از روانکار بخش هم کاری بر نیومد ، فکر کردم شاید بتونی کاری کنی که البته مطمئنم .حالا زود باش آماده شو و کارت رو شروع کن .
پس از تعویض لباس هایم وارد اتاق عمل شدم . انقدر صدای گریه و صحبت آدم های داخل اتاق شدید بود که یک لحظه ایستادم و گوش هایم را گرفتم . خودم را به کنار تخت او رساندم و از همه خواستم تا اتاق را ترک کنند . خواسته زیادی بود ولی به اشاره دکتر مختاری خواسته من علمی شد . دخترک هنوز گریه می کرد . آرام روی تختش نشستم و نگاهش کردم . وقتی فهمید اتاق ساکت شده کمی از صدای گریه اش کم کرد و با گوشه چشم اتاق را بر انداز کرد و بعد نگاهش به من افتاد. با دیدن چهره دکتر مختاری دخترک ، بی اختیار لبخندی ملایم بر روی لبهایم نشست و باعث شد تا او هم در خلال گریه هایش لبخند بزند . وقتی کاملا ساکت شد ، اشک هایش را پاک کردم و با دستمالی عرق سردی را که روی صورتش نشسته بود پاک کردم . بدون اینکه حتی یک کلمه بین ما ردّ و بدل بشود . بعد از لحظه ای که بی صدا به هم نگاه کردیم ، با لحن بچگانه ای گفت :" خاله ، میشه شما بگید که منو عمل نکنن ! من عمل رو دوست ندارم ، درد داره . میدونی ،اگه من رو عمل کنن دیگه نمیتونم با سارا بازی کنم !"
قبل از ورودم به اتاق عمل ، دکتر اسم دخترا را به من گفته بود .ولی آنقدر مضطرب بودم که فراموش کردم . نمیدانستم که چه باید صدایش کنم و برایم خیلی جالب بود که او خیلی راحت مرا خاله صدا میزد . انگار که مدتها بود همدیگر را می شناسیم . گفتم :" خوب دوست کوچولوی من ؛ اگه فقط به خاطر درد عمل ازش میترسی من بهت قول میدم که اصلا درد نداشته باشه . من یه آمپول کوچولو و بدون درد بهت میزنم و تو راحت میخوابی و وقتی هم که بیدار بشی میبینی که سارا کوچولو هم کنارت نشسته و منتظره که تو باهاش بازی کنی . ولی .... ولی اگه تو بترسی و نخوای عمل کنی و برات اتفاقی بیفته بگو ببینم سارا با کی بازی کنه ؟"
یک قطره اشک از گوشه چشمان آبیاش روی ملافه تخت چکید و با بغض گفت :" خاله شما سارای منو دیدید ؟"
_آره قشنگم دیدم و اگه تو دختر خوبی باشی و قول بد ی که دیگه گریه نکنی من بهت قول میدمِ همین الان بگم سارا بیاد داخل اینجا چطوره ؟
نمی دانم چرا این حرف را زدم ولی حالا دیگر چاره ای نداشتم .
_بهم قول میدی خاله ؟
_معلومه ، من تا حالا به هر کسی که قول دادم بهش عمل کردم ، به نظر تو سارا الان خوابه یا بیداره ؟
_ اون بیداره .
_ پس تو کمی استراحت کن ، من میرم به مامان و بابا بگم که سارا رو بیارن اینجا . راستی به سارا بگم میخوام ببرمش پیش کدوم دوستش ؟!
_سارا یه دوست بیشتر نداره خاله ، اون هم منم . ارغوان .
با شنیدم اسمش جا خوردم . پس به خاطر همین بود که اسمش را فراموش کرده بودم . دکتر مختاری ضمن صحبت هایش در طول راهرو چندین بار اسم ارغوان را تکرار کرد و من فکر کردم مرا صدا می کند . ارغوان کوچولو آنقدر تقلا و گریه کرده بود که حسابی خسته شده بود . بنابراین خیلی زود به خواب رفت . صورتش را بوسیدم و آرام اتاق را ترک کردم از بقیه خواستم تا مواظبش باشند و عمل را تا آوردن سارا به تأخیر بیندازند . بنابراین به اتاق رئیس بیمارستان رفتم و قضیه را با او در میان گذاشتم . گرفتن اجازه برای حضور یک دختر بچه سالم و کوچک در محیط اتاق عمل کار سخت و در ضمن خطرناکی بود ولی با خواهش و اصرار من و با توجه به وخامت حال ارغوان و پذیرفتن تمام مسولیتهایش این اقدام توسط من و به شرط حضور سارا فقط برای چند ثانیه اول تا بیهوشی ارغوان اجازه این کار صادر شد . پس از تشکر از رئیس بیمارستان پیش دکتر مختاری رفتم و خواستم را مرا پیش مادر و پدر ارغوان ببرد . در بین راه اون گفت ؛:" خانم کامیاب زبون شما فوق العاده است . معجزه می کنه . نمیدونم به اون کوچولو چی گفتید که زود آروم شد و از همه عجیب تر اینکه با یه لبخند قشنگ به خواب رفت . هر چی بود شاهکار بود ، مثل همیشه ."
کنار خانم و آقای جوانی ایستادیم . دکتر مختاری آنها را خانم و آقای عطائی معرفی کرد و ما را تنها گذاشت . بعد از کمی صحبت و دلداری دادن از آنجا درباره سارا پرسیدم .
خانم عطائی گفت : " خانم کامیاب سارا اسم عروسک ارغوانه . اون هدیه پدر بزرگش بوده . البته ارغوان پدر بزرگش را هرگز ندیده ولی از یک سالگی تا حالا سارا همیشه در کنارش بود و باعث تعجب ما که ارغوان با این سنّ کم تونسته به یه عروسک اینقدر علاقه پیدا کنه . نمیدونم شاید این یه ارتباط روحیه بین ارغوان و پدر بزرگش ."


با این حرف خانم عطائی احساس کردم که وجود سارا خیلی ضروری تر از آن است که تصور می کردم . پس گفتم :" میشه از شما خواهش کنم که برید و سارا رو بیارید اینجا ؟ البته این خواهش دختر کوچولوی شماست و لطفاً عجله کنید ."و با گفتن ناراحت نباشید و به خدا توکل کنید آنها را ترک کردم . با خودم فکر می کردم حالا که این سارا خانم یک عروسک است پس دیگر مشکلی در کار نیست . دوباره به اتاق رئیس بیمارستان رفتم و موضوع عروسک را به او گفتم .
رئیس بیمارستان خندید و گفت : " این کار از نظر من اشکالی نداره . فقط فراموش نشه که عروسک رو ضدّ عفونی کنید ."
_ بله حتما و خیلی ممنون .

به طرف در اتاق انتظار رفتم. نیم ساعت از رفتن پدر ارغوان گذاشته بود . کنار خانم عطائی نشستم و سعی کردم کمی آرامش به او بدهم . در خلال اشک هایش از دخترش صحبت می کرد که این دومین بار است که ارغوان عمل می شود . دفعه اول یک سال و نیم بیشتر نداشته و اینکه دخترش برای بهبود کامل به دو عمل احتیاج داشت . بعد از عمل اول ، دومین عمل به موقعی موکول شد که او از نظر انجام کارهای روزانه ، از جمله تنفس به مشکل برخورد کند . چند روز پیش وقتی که داشت با عروسکش بازی می کرد ، حالش بهم خورد و بیهوش شد . نمیتوانست درست نفس بکشد کبود شده بود و نفسش به خس خس افتاده بود . بعد از آوردنش به بیمارستان و طی آزمایشات تشخیص دادند که باید فوری عمل شود . وقتی هم که موضوع را با خودش در میان گذاشتیم شروع به بهانه گیری کرد و انجام پذیرفتن عمل را به تعویق انداخت .
در این هنگام آقای عطائی با عروسک دخترش نفس زنان و هراسان از راه رسید . سارا را گرفتم و پدر و مادر ارغوان را تنها گذاشتم و به سرعت به طرف اتاق عمل رفتم . ارغوان هنوز در خواب بود کنارش نشستم و آرام صدایش کردم. وقتی چشمانش را باز کرد ، اول بغض کرد ولی وقتی مرا دید که به او لبخند میزنم و سارا را بغل کردم از خوشحالی فریاد بلندی کشید و گفت :" سارای من ."
به او گفتم :" دیدی عزیزم که من به قولم عمل می کنم ، حالا هم نوبت توست که به قول خودت عمل کنی ، باشه ؟"
_خاله شما و سارا پیش من بمونید .
_معلومه که میمونم ، سارا خیلی نگران حال دوستشه ، حالا میذاری من یه آمپول کوچولو بهت بزنم ؟
و با اشاره سر در حالی که سارا را محکم بغل کرده بود با من موافقت کرد . پس از تزریق آمپول بیهوشی با اشاره دکتر مختاری و بقیه خواستم که آرام وارد اتاق شوند و کارشان را شروع کنند . تمام توجه ارغوان به سارا بود ، موقع تزریق آمپول بیهوشی اصلا دردی احساس نکرد . او حتی متوجه ورود دکتر و همکاران او نشد و با لبخندی زیبا بیهوش شد .
عمل واقعاً مشکلی بود . تقریباً پنج ساعت طول کشید . وقتی عمل با موفقیت به پایان رسید همه واقعاً خسته شده بودند . مخصوصا دکتر مختاری . ولی از آینده عمل و نتیجه خوب آن همگی راضی و خوشنود بودند . با خوشحالی به طرف اتاق انتظار دویدم تا این خبر را به پدر و مادر بیچاره ای که از اضطراب و دلهره داشتند قالب تهی می کردند بدهم . با شنیدن این خبر هر دو همدیگر را بغل کردندن و بعد هم خانم عطائی مرا بوسید و از من تشکر کرد ، گفتم :" از من تشکر نکنید ، اول از خدا ، بعد از سارا یا بهتر بگم پدر بزرگش تشکر کنید که ارغوان رو متقاعد کرد تا با این عمل موافقت کنه و بعد از دکتر مختاری ."
_ حالا میتونیم ببینیمش ؟
_ حالا نه ، ولی سه ، چهار ساعت دیگه میشه . حالا هم بهتره که شما برین خونه و استراحت کنید . خیلی خسته هستید ، من خودم به موقع باهاتون تماس می گیرم .
و بعد از خداحافظی از آنها به طرف بخش رفتم . جایی که ارغوان را برده بودند . آرام و راحت خوابیده بود و سارا هم در کنارش نشسته بود . نمیدانستم در سر این دختر چه میگذارد ؟ به هر حال هر چه بود باعث آرامش روحی او شده بود .


امروز پس از سه هفته بستری بودن ارغوان از بیمارستان مرخص شد . احساس خوبی نداشتم . خیلی به او عادت کرده بودم . دوستش داشتم بعضی شب ها حتی به خانه نمی رفتم و کنارش میماندم وپدر و مادرش هم در این کار به من اطمینان کامل داشتند . مادر ارغوان موقع بردن دخترش نزد من آمد و بسته ای را به عنوان هدیه به طرف من گرفت و گفت :" این فقط جبران ذره ای از فداکاری ها و زحمات شماست ، اونو ارغوان براتون خرده و امیدواره که خوشتون بیاد و با دیدنش همیشه به اون فکر کنید . دختر کوچولوی خودتون ارغوان ."
_اما من که ماری نکردم که نیاد به جبران داشته باشه ، هر چی بود وظیفه بود و بس ؛ ولی چون از طرف ارغوانه ناچارم قبول کنم .
بسه را گرفتم و فورا بازش کردم . وای خدای من ، چیزی که میدیدم را نمیتوانستم باور کنم ..... سارا عروسک دوست داشتنی ارغوان که در سخت ترین شرایط حتی یک لحظه از آن جدا نشده بود . به طرف ارغوان رفتم ، روی صندلی چرخدار نشسته بود گفتم :" گوش کن عزیزم ، من نمیتونم این هدیه قشنگ تو رو قبول کنم ، میدونم که سارا چقدر برای تو عزیزه ، اون حتی توی اتاق عمل هم کنار تو بود . اون تو رو خیلی بشتر از من دوست داره ، این پیش خودت بمونه و یه چیز دیگه برای یادگاری به من بده ، موافقی ؟"
مرا بغل کرد و صورتم را بوسید و گفت : خاله سارا شما رو هم خالی دوست داره ، درست اندازه پدر بزرگ . من هم شما و هم سارا رو خیلی دوست داره و میخوام که اون پیش شما بمونه .خاله شما هم منو دوست داری ؟
_معلومه که دوستت دارم .
_پس سارا رو بگیرین ، فقط قول بدین که ازش خوب مواظبت کنید و اذیتش نکنید . راستی خاله بازم میای پیش من ؟
_اره قشنگم ، بهت قول میدم .
و صورتش را بوسیدم و از هم خداحافظی کردیم .
جدایی سختی بود . جلوی در ایستادم و تا آخرین لحظه دور شدنشان را نگاه کردم . متوجه نبودم که چقدر گریه کردم . با ضربه ای که دکتر مختاری به پهلویم زد به خودم آمدم و صورتم را پاک کردم . دکتر گفت :" بس کن دیگه ارغوان خیلی داری خودت رو اذیت می کنی ، یه کمی خودتو کنترل کن ، بهتره به اتاقت بری و کمی استراحت کنی ."
پس از چند هفته با هم بودن حالا جایش در بیمارستان خیلی خالی بود . ولی خوشحال بودم از اینکه سلامتی اش را به دست آورده بود . تا موقعی که ارغوان در بیمارستان بستری بود هر روز وقتی به خانه میرفتم ، از حل آن روزش برای مادر می گفتم طوری که مامان هم از دور به ارغوان علاقه ماند شده بود و یکی دوبار برای دیدنش به بیمارستان آمد . آن روز وقتی عروسک را به خانه بردم همه از دیدنش تعجب کردندن ، چون از ماجرای عروسک خبر داشتند . ماجرا را برایشان تعریف کردم و بابا به احساس ارغوان کوچولو آفرین گفت .
حالا وقت آن بود که بهترین جا را برای سارا در نظر بگیرم تا همیشه در مقابل نظرم باشد . جایی وسط کتاب های کتابخانه باز کردم و سارا را آنجا جا دادم . جای خوبی بود و از همه بهتر اینکه از هر جات اتاق که نگاه میکردم توی دید بود .
از زمانی که ارغوان مرخص شده بود چند بار با او تلفنی حرف زدم و یک بار هم به دیدنش رفتم و قرار شد که پس از دو ماه برای معاینه دوباره به بیمارستان بیاید .


نظرات کاربران

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
cool text

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت

Profile Pic
سلام به همه ی شما امیدوارم لحظات خوشی را در وب من بگذرانید.من درمورد همه چیز برایتان مطلب نوشتم.راستی؟!نظر یادتون نره. منتضر پیشنهاد های خوبتون هستم. می دونیدکه..اگر نظر بدید سعی میکنم سایت و وب بهتری را ارایه بدم. مر30 از همکاریتون
اطلاعات کاربری و عضویت سریع

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
اسکریپتهای اختصاصی

مرورگر های مناسب سایت