close
چت روم
رمان الهه ناز قسمت1

همه چیز برای همه

برای گفتگویی آزادتر با دوستانتان
به انجمن ما مراجعه کنید
قالب جدیدی برای وبلاگتان نیاز دارید؟!!
شهرقالب !
دنبال مطالب تفریحی هستید؟!
بخش تفریحی!
اطلاعات سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 147
کل نظرات : 9
آمار کاربران
افراد آنلاین : 2
تعداد اعضا : 73
آمار بازدید
آی پی امروز : 4
آی پی دیروز : 18
بازدید امروز : 67
باردید دیروز : 24
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 4
بازدید هفته : 331
بازدید ماه : 1,176
بازدید سال : 3,784
بازدید کلی : 107,927
مشخصات
آی پی : 54.198.96.198
سیستم عامل :
مرورگر:
نویسندگان

پیوند های روزانه

آلبوم تصویر فانتزی

آلبوم منظره

نویسنده : admin
بازدید : 67


 

روزها بي توجه بما مي گذرند . زمان بخاطر آدمها توقف نمي كند . چه بي رحم اند ثانيه ها! چه قسي القلب اند دقايق ! چه روز شومي بود آن روز كه برادرم علي ، خودش را بخاطر عشقش دار زد . آخر چرا؟ فائزه  آنقدر برايش ارزش داشت كه چهار نفر به پايش بسوزند ؟ او كه رفت مادر هم به او پيوست . پدر ديوانه شد و گيسوهم آواره شديم .خدايا اين چه مصيبتي بود كه بر سرمان آمد ؟ مگر چه گناهي مرتكب شده بوديم؟ دخترك بي عاطفه با شوهرش خوش است و ما راهي دياري ناشناخته . معلوم نيست چه سرنوشتي در انتظار ماست . دو دختر زيبا ، تنها ، غريب و شبيه هم

با اتوبوس راهي تهران هستيم . به صورت گيسو نگاه ميكنم كه كنارم روي صندلي نشسته ، سرش را به پشتي صندلي تكيه داده و چشمان بسته اش با آن مژگان بلند برگشته ، نشان از غمي بزرگ و سنگين دارد . انگار چشمانش را به روي دنيا بسته و نميخواهد بدبختيهاي حال و آينده را ببيند .مژگان بلند برگشته اش به ورق برگشته زندگي ما شبيه است .آري، ورق زندگي ما برگشت . حتما مثل من حسرت آن روزگار خوش و شيرين را ميخورد كه همه دور هم شاد بوديم و از زندگي لذت ميبرديم .آه!خدايا! چقدر گيسو به من شبيه است انگار خودم كنار خودم نشسته ام .فقط لباس وگل سرمون متفاوته .پروردگارا،تو كه تا اين حد قدرت داري كه دو قلوي يكسان مي آفريني ، پس چرا زندگي ما انسانها رو يكسان نكردي ؟ چرا كاري نكردي كه ما باز هم با خوشبختي زندگي كنيم ؟ راستي چرا همه يكسان نيستن ؟ مي دونم كه نميشد همه مثل هم باشن. اگر همه دكتر و مهندس مي شدن ديگه كي تاجر و معلم ميشد و كي خيابونا رو تميز ميكرد ، كي نانوا ميشد و كي قصاب، نه ، به كار تو نميشه ايراد گرفت .خدايا شكرت . خودم و خواهرم رو به تو سپردم مثل اينكه گيسو هم ميخواد چشماش رو باز كنه و واقعيتها رو بپذيره

  • خوب خوابيدي گيسو؟
  • خوابم نبرد
  • حق داري ، مگه ميشه خوابيد انقدر فكر وخيال داريم كه نگو
  • چند ساعت ديگه مونده برسيم ؟
  • يه ساعت
  • خيلي نگرانم گيتي ، نمي دونم چرا!
  • معلومه ، بي پناه بودن نگراني داره تنها هدفي كه ما داريم زنده موندنه و بس .ديگه چيزي برامون نمونده جز غصه و حسرت
  • زياد هم نبايد نا اميد بود، توكل بر خدا گيتي
  • پس تو هم نگراني ، ولي اميدوار هم هستي ؟
  • خب معلومه ، انسان با اميد زنده س. حرفهاي مادر يادت رفته؟ بايد هميشه به لطف خدا ايمان داشته باشيم
  • دلم چقدر هواش رو كرده گيسو، مادر داشتن چه لذتي داره!
  • چه آسون همه از دست رفت ! علي ، مامان ، بابا.
  • گيسو، يه جوري حرف ميزني انگار، دور از جون ، بابا هم مرده ،اون فقط ناراحتي اعصاب گرفته
  • ناراحتي اعصاب داريم تا ناراحتي اعصاب چيزي نمونده بابا به مرز جنون برسه
  • خوب ميشه ، مطمئنم اون فقط افسرده شده همين
  • تو ميگي حالش خوب ميشه ؟ يعني كار درستي كرديم ؟
  • چاره اي نبود خودمون ويلون و سيلونيم . يه بيمار عصبي رو كه به آرامش نياز داره كجا ميتونيم ببريم .آسايشگاه براش بهترين جاس . انشاء ا... موقعيت خوبي برامون فراهم ميشه و دوباره دور هم جمع ميشم غصه نخور!
  • آه ! خدايا مهربونيت رو شكر

سرم را به صندلي تكيه مي دهم و از پنجره به بيرون نگاه ميكنم ، همه چيز با سرعت از كنارمان مي گذرد ، آسمان ، ابرها ، زمين ، خيابان . در اتوبوس نشسته ايم و با سرعت مي رويم تا به مقصد برسيم .خوشبختي ما هم با همين سرعت رفت و خيلي زود تمام شد . انگار پرنده اي بود و پريد. حبابي بود و شكست ، خورشيدي بود و غروب كرد . آيا دوباره طلوع ميكند ؟ طلوع هم كه بكند، چه فايده ؟ عمر عزيزاني كه غروب كرد كه ديگر طلوع نمي كند . داغ آنها كه از بين نمي رود

*****************

  • بلند شو گيتي، رسيديم ،گيتي؟
  • رسيديم ؟ چه زود!
  • تو كه ميگفتي نميشه خوابيد ، پس چرا خر وپف ميكردي؟
  • راست ميگي! خروپف ميكردم؟
  • نه بابا، بي آزارتر از تو هم مگه آدمي روي زمين هست؟
  • آره ، همزادم كه تو باشي
  • اگه يه حرف حسابي زده باشي همين بود گيتي جون ، كيفت يادت نره .

از راننده اتوبوس تشكر كرديم و پياده شديم، چمدانهايمان را تحويل گرفتيم و راهي شديم

  • خانمها كجا تشريف ميبرين؟
  • يه مسافرخونه مطمئن آقا
  • بفرمايين سوار شين

راننده چمدانهايمان را در صندوق عقب گذاشت و بعد سوار شديم .بيم اللهي گفت و زد دنده يك .

  • تازه واردين دخترهاي خوبم؟
  • بله
  • از كجا مياين؟
  • شيراز
  • به به! پس سلام همشهري
  • شما هم شيرازي هستين؟
  • بله ، خانمم شيرازيه براي همين از شيرازيها خوشم نمياد

من و گيسو به نگاه كرديم و خنديدم ، گيسو گفت: پس بهتر بود بجاي به به مي گفتين اّه اّه

  • شوخي كردم منظورم مادرزنهاي شيرازيه

باز زديم زير خنده .

  • پس با مادر زنتون خوب نيستين
  • جونم براش درميره . ميدونين من هميشه هرچي ميگم برعكسش درسته خانمم ازدستم كلافه شده
  • چرا آقا؟
  • اينم يه نوع بازي و سر به سر گذاشتنه . اينطوري چشم هم نميخوريم
  • ولي ماكه فهميديم عاشق همسرتون ومادرشون هستين ،ولي چشممون شور نيست آقا خيالتون راحت

راننده لبخندي زد وگفت: خودم هم شيرازي ام چون مي دونم شيرازيها آدمهاي باظرفيتي هستن باهاتون شوخي كردم ببخشين جسارت كردم

  • نه آقاي محترم اقلا باعث شدين كمي خنده به لبامون بشينه
  • براي تحصيل اومدين؟
  • نخير، اومديم كار پيدا كنيم و تهران زندگي كنيم
  • تهران آش دهن سوزي نيست .ما كه اينجاييم ميخوايم برگرديم شيراز حافظ خدابيامرز ميگه:

   خوشا شيراز و وضع بي مثالش                 خداوندا نگهدار از زوالش

  • برخلاف خواسته قلبي مون اومديم آقا، بايد كار پيدا كنيم
  • تهران رو شوخي نگيرين مخصوصا شما، كه جاي دخترم باشين ، زيبايين دوقلو هستين؟
  • بله
  • الله اكبر. شما دوتا خوب مي تونين جاي هم خودتون رو قالب كنين ها
  • بله بخاطر همين هميشه با مشكل مواجهيم فقط لباس تفاوت ما رو مشخص ميكنه
  • ديپلمه اين؟
  • من روانشناسي خوندم، خواهرم زبان انگليسي.
  • به به ، پس تحصيل كرده اين خدا شما رو به پدر ومادرتون ببخشه

اسم آنها داغ دلم را تازه كرد با اينحال گفتم : ممنون آقا

  • چطور راضي شدن شما رو بفرستن تهران؟
  • پدرم مريضه .مادرم هم فوت كرده
  • متاسفم، خدا رحمتشون كنه بيماري پدر شما چيه؟
  • بيماري اعصاب
  • انشاءا.... شفا بگيرن
  • انشاءا... دعا كنين
  • پس پدر بيمارن كه شما مجبورين دنبال كار بگردين
  • بله
  • ببخشيد فضولي ميكنم ها......
  • اختيار دارين
  • اينجا هيچكس رو ندارين ؟
  • نخير، همه اقوام ما شيرازن
  • دوستي؟آشنايي ؟
  • پدر يكي دوتا دوست داره ، ولي دوستهايي نيستن كه بكار بيان ، مگسهايي بودن دور شيريني
  • مي دونم چي مي گيد خانم .اين دوره قلبها از سنگ شده تا پول داري رفيقتم عاشق بند كيفتم

گيسو پرسيد: آقا شما چندتا بچه دارين؟

  • سه تا دخترم، دوتا دختر و يه پسر
  • خدا بهتون ببخشه چند سالشونه؟
  • دخترهام هيجده ساله و پانزده ساله ، پسرم هشت ساله .
  • انشاءا... عروسي شون رو ببينين
  • ميخوام يه خواهشي از شما دوتا دختر خوبم بكنم
  • امر بفرمايين
  • كلبه درويشي ساده اي داريم كه با صفاست مارو از خودتون بدونين و اونجا رو قابل
  • آقا از شما خيلي ممنونيم شما محبت دارين اما مزاحم نميشيم
  • چه مزاحمتي ؟ تعارف نكنين كه ناراحت ميشم مي ريم خونه ما اگه از زن و بچه هام خوشتون نيومد مي برمتون مسافرخونه .
  • نه والـله آقا، تعارف نمي كنيم خيلي ممنون معلومه كه خونواده تون هم دلچسب اند
  • بخدا قسمتون ميديم بياين . شما هم مثل دخترهاي من هستيد . به مرتضي علي به دلم نشستيد و به دلم افتاده كه بايد ببرمتون خونه

من و گيسو به هم نگاه كرديم خب مسلم بود كه مي ترسيديم .چطور مي شد اطمينان كرد .گيسو گفت : شما محبت دارين اين دوره زمونه پيدا كردن آدمهايي مثل شما مثل پيدا كردن جواهره ولي اگه اجازه بدين بريم مسافر خونه ، ممنون مي شيم .

  • نكنه اطمينان نمي كنين؟
  • اختيار داريد، اما.........
  • من شما رو ميبرم خونه مون ، شام رو دور هم ميخوريم بعد اگه نخواستين بمونين ميبرمتون مسافرخونه
  • شما لطف دارين والـله آدم رو خجالت زده مي كنين .

بالاخره سكوت كرديم و رضايت داديم بنظر نمي آمد آدم بدي باشد . برعكس در چهره اش محبت و صداقت موج ميزد .

جلوي يك منزل ساده و قديمي ايستاديم ، پياده شد ، كليد به در انداخت و داخل رفت بعد از چند دقيقه برگشت و گفت : پس چرا نمي فرماييد پايين؟

  • مزاحمت نباشه
  • اين حرفها چيه بفرماييد منزل خودتونه خانمم هم اومد

زني با چادر سفيد از خانه بيرون آمد چه چهره مليحي داشت! صورتي سفيد و چشماني درشت ومشكي همه اجزاي صورتش متناسب بود نمي شد گفت خيلي زيباست ولي با نمك و جذاب بود

  • سلام خانم
  • سلام دخترهاي خوبم ! خيلي خوش اومدين بفرمايين داخل
  • والـله ما نمي خواستيم مزاحمتون بشيم ، همسرتون اصرار كردن
  • ما مثل خودتون مهمان دوستيم .بفرمايين تو رو خدا تعارف نكنين همشهري هستيم ديگه

آقاي راننده چمدانها را از صندوق عقب بيرون آورد

  • ولي ما نميخوايم زياد مزاحم بشيم
  • امشب رو بايد بد بگذرونيد خانم منو هنوز نشناختيد

وارد منزل شديم حياط شسته شده بود در وسط آن حوض پر آبي ديده ميشد با اينكه فصل زمستان بود حياط هنوز باصفا بود .معلوم بود كه آدمهاي تميزي هستند . دو دختر و يك پسر آقا كريم با ما سلام و احوالپرسي كردند و ما را به داخل راهنمايي كردند از راهروي باريكي گذشتيم و به اتاقي وارد شديم كه با فرش قرمز و پشتي تزيين شده بود . روي پشتيها تترونهاي سفيدي به شكل مثلث انداخته شده بود كه از تميزي مي درخشيدند يك لوستر چهار شاخه طلايي هم از سقف آويزان بود تلفن روي ميز ساده اي بود و تلويزيون روي يك ميز چوبي قهوه اي قشنگ ، پرده تور ساده از دو طرف جمع شده بود و يك ويترين چوبي قهوه اي سه گوش كنج ديوار قرار داشت اتاق تميز و مرتب بود و آدم احساس آرامش ميكرد

  • خب عزيزهاي من خيلي خوش اومدين
  • ممنونيم ، از آشنايي با شما خوشحاليم خانم
  • من هم همينطور ميتونم اسمتون رو بپرسم ؟
  • من گيتي هستم ، ايشون هم خواهرم گيسو
  • چقدر به هم شبيه ايد بنازم قدرت خدا رو مثل سيبي كه از وسط دو نيم شده!

لبخند زديم ادامه داد: من طاهره هستم، شوهرم هم آقا كريمه

يكي از دخترها وارد اتاق شد كه خيلي زيبا و مليح بود، خم شد و سيني چاي را بما تعارف كرد

  • اين دختر بزرگم نسرينه

آقا كريم در حاليكه لبه آستينهايش را بالا ميزد وارد شد و گفت: تو رو خدا اينطور معذب نشينين راحت باشين

  • راحتيم
  • اين هم دختر كوچكم نرگس، پسرم هم كه كمي خجالتيه و رفته اون اتاق اسمش محمده!
  • ماشاءالـله ! چه دخترهاي خوشگلي دارين
  • لطف دارين
  • خب اگه فضولي نباشه ميخوام بدونم دو تا دختر خوشگل تو اين شهر بزرگ تنها چه مي كنن؟
  • داستانش مفصله خانم، گفتنش ناراحتتون ميكنه .
  • بگو عزيزم بلكه بتونيم كمكي باشيم
  • ممنون راستش تا دوسال پيش همه چيز خوب پيش مي رفت . پدرم يه مغازه بزرگ عتيقه فروشي داشت كه معروف بود عتيقه هاي گرونقيمت و باارزشي مي فروخت وضعمون خيلي رو به راه بود و ورد زبون مردم بوديم. مشكلات ما از اونجا شروع كه برادرم عاشق دختري شد كه خونواده درست وحسابي نداشت منظورم مال ومنال نيست وضعشون خوب بود، منظور شخصيت واعتباره پدرش معتاد بود ومادرش هم معلوم نبود چكاره است ، يعني پشت سرشون حرف زياد بود در همسايگي ما خونه اي اجاره كردن بودن و زندگي ميكردن .ولي چه زندگي اي؟ مرگ بهتر از اون زندگيه البته گناه پدر و مادر رو نميشه به گردن دختر انداخت ولي پدرم معتقد بود خونواده خيلي مهمه و با ازدواج اونها موافقت نكرد .برادرم مقاومت ميكرد ولي حرف پدرم هم يك كلام بود مي گفت رو بهترين دختر شهر دست بذاري برات ميگيرم ولي فائزه رو محاله .خلاصه كار بجاهاي باريك كشيد . برادرم قهر كرد و رفت اما با ميانجيگري اقوام آشتي كرد و بخانه برگشت براي فائزه خواستگار پولداري اومد .فائزه از علي خواست تا تكليفش رو معلوم كنه باز درگيري بين برادرم و پدر شروع شد آخر پدر سرلجبازي افتادمستقيما باپدر فائزه صحبت كرد كه دخترشون رو شوهر بدن و منتظر علي نمونن. وقتي علي جريان رو فهميد قشقرق بپا كرد خلاصه دردسرتون ندم فائزه با همون خواستگارش ازدواج كرد پدر ومادر هم خوشحال بودن بخيال اينكه راحت شدن اما برادرم همون شب خودش رو حلق آويز كرد صبح با صداي جيغ وداد مادرم از خواب پريديم وقتي به اتاق برادرم رفتيم ............... اينجا ديگر بغض گلويم را فشرد ونتوانستم ادامه بدهم طاهره خانم و آقا كريم سرشات را ناراحتي پايين انداخته بودند . گيسو ادامه داد: علي از ميلع بارفيكس اتاقش خودش رو حلق آويز كرده بود صحنه دردناكي بود اورژانس رو خبر كرديم ولي علي چهار ساعت قبل مرده بود از اون روز بود كه بدبختيهاي ما شروع شد . مادر بيمار شد .پدر كم كم حواسش رو از دست داد و از حالت طبيعي خارج شد كارهاي عجيب غريبي ميكرد اونكه با مشروبات الكلي سرسختانه مخالف بود شبها مست بخونه مي اومد آخر هم رفقاش سرش كلاه گذاشتن و با چك و چك بازي خونه مارو از چنگمون در آوردت هنوز سال علي نشده بود كه مادرم، كه چهل ونه سال بيشتر نداشت سكته مغزي كرد و از دنيا رفت بعد از مرگ اون پدرم حالش بدتر شد و افسردگيش شدت پيدا كرد مي بايست منزل رو تخليه مي كرديم ماشين پدر رو فروختيم و با پولش خونه اي اجاره كرديم و اسباب كشي كرديم در آمد مغازه رو هم صرف هزينه زندگي ميكرديم وقتي ديديم پدر قادر به كار كردن نيست مغازه رو اجاره داديم هيچ كدوم از اقوام ما رو كمك نكردن احتياج مالي نداشتيم غمخوار ميخواستيم اونا فقط قصد داشتن سر از كار ما در بيارن و فضولي كنن ما هم خسته شديم و تصميم گرفتيم از شيراز دل بكنيم و به تهران بياييم . پدر نياز به مراقبت پزشكي داشت اونو در بهترين آسايشگاه خصوصي بستري كرديم اسباب اثاثيه زندگيمون هنوز هم تو خونه اجاره ايه دو هفته به تخليه مونده حالا اومديم تا جايي رو اجاره كنيم بعد هم دنبال كار بگرديم انشاءا... جا كه افتاديم پدر رو پيش خودمون بياريم البته اجاره مغازه مبلغ قابل توجهي يه كه بيشتر اون رو براي نگهداري پدر مي پردازيم مقدار كمي برامون مي مونه كه بايد بيشترش رو به يكي از طلبكارهاي پدر بديم كه خدا خيزش بده آدم خوبيه چهار پنج ماه ديگه هم باهاش بي حساب مي شيم اينه كه بايد حتما كاري پيدا كنيم كه اقلا اين پنج ماه رو راحت بگذرونيم . بعدش ديگه اگه خدا بخواد وضعمون رو به راه مي شه كار هم نكرديم ، نكرديم.پدر رو كه به خونه بياريم ديگه ميشه نور علي نور چون تمام اجاره مغازه رو دوباره صاحب مي شيم اين بود ماجراي بدبختي ما.
  • خيلي متاسفيم ماجراي غم انگيزي بود خدا صبرتون بده

آقا كريم گفت: اينطور كه پيداست بايد اثاثيه منزلتون با ارزش باشه اونها رو بفروشين و اين طلبكار رو از سرتون باز كنين

·        تا اونجايي كه مي تونستيم فروختيم . در ضمن اين طلبكار ، خوب و دلرحمه و بهمون فشار نمياره

·        بهتر نبود همون شيراز مي موندين ؟

·        نمي تونستيم خاطرات اونجا عذابمون مي داد .نگاههاي مردم نگاههاي سابقشون نبود اصلا از شيراز زده شده بوديم

·    من روجاي پدرتون بدونين و هيچ نگران نباشين با هم ميگرديم و خونه پيدا ميكنيم و بعد هم سر فرصت كار بگردين البته بايد بگم تو اين شهر ليسانس و فوق ليسانس بيكار زياد هست. گمان نمي كنم بسرعت بتونين كار پيدا كنين ولي نا اميد نباشين خدا مثل اسم من كريمه

زديم زير خنده

  • خانم روده كوچيكه داره روده بزرگه رو ميخوره نميخواين اين سفره رو بندازين ؟
  • تا گيتي خانم و گيسو خانم لباسهاشون رو عوض كنن و دست و صورت بشورن ما سفره رو انداختيم
  • لباسهامون خوبه ، راحتيم ميخوايم زحمت رو كم كنيم
  • ببينيد دخترهاي قشنگم ، تا روزي كه جا پيدا كنين پيش ما هستين من وقتي از كسي خوشم بياد، ديگه دست ازش برنميدارم.
  • شما لطف دارين پس اجازه بدين صبح رفع زحمت كنيم
  • اگر گذاشتم برين، خب برين

بساط شام پهن شد خورشت قيمه بادمجان لذيذي نوش جان كرديم آخر شب هم در اتاقي براي ما رختخواب پهن كردند و درحاليكه رمق به جان نداشتيم دراز به دراز افتاديم

حق با طاهره خانم بود، كسي اجازه خروج به ما نداد .ظهر آقاي كريم با روزنامه برگشت و گفت: آگهي هاش ميتونه هر دو مشكل شما رو حل كنه شايد، هم جاي مناسبي پيدا كنين ، هم كار مناسبي.

بعد از ظهر به اتفاق آقا كريم براي پيدا كردن خانه به بنگاههاي مسكن مراجعه كرديم اجاره ها خيلي سنگين بود پول پيش به اندازه كافي داشتيم اما اجاره نداشتيم يك مشكل هم اينجا بود كه هر كسي به دو دختر تنها و زيبا جا نمي داد ، ما هم منزلي نمي توانستيم برويم . روز پنجم بود و هنوز جاي مناسبي پيدا نكرده بوديم . اعصابم درهم ريخته بود . هنوز در منزل طاهره خانم و آقا كريم بوديم خدا از عزت و بزرگي آنها كم نكند كه جدا در حق ما لطف را كامل كردند روز ششم منزلي را در خيابان بهار پسنديديم هشتاد متر ، دو خوابه، تميز و خوش مدل طبقه اول از منزلي سه طبقه كه البته مجبور شديم ماهيانه مبلغي را براي اجاره آن بپردازيم خوبي آن در اين بود كه صاحبخانه در آن منزل زندگي نميكرد در طبقه بالا يك پيرمرد و پيرزن زندگي ميكردند و در طبقه سوم يك زوج جوان

بعد از نوشتن قولنامه به شيراز رفتيم تا با صاحبخانه قلبي تصفيه حساب كنيم اسبابهاي بقول آقا كريم شيك و باارزشمان را به تهران منتقل كرديم و بعد از پرداخت مبلغ كامل رهن و اجاره بمنزل جدبد اسباب كشي كرديم .

پس از سه چهار روز خانه را چيديم و جا افتاديم ، بي شك هركس وارد منزل ما مي شد اصلا باور نميكرد كه ما مشكل مالي داريم بنابراين تا آبروي ما نرفته بود بايد زودتر كار پيدا ميكرديم

جمعه همان هفته بمنزا طاهره خانم رفتيم . زري خانم ، همسايه كناري آنها ، به ديدن ما آمد تا حالي از ما بپرسد . گفت: سالهاست پدرو مادرم در منزلي سرايداران و كارهاي اون خونه رو انجام مي دن . اگه بمادر زوذتر گفته بودم، گرفتاري شما هم حل مي شد . آخه براي نگهداري خانم خونه مرتب پرستار عوض مي كنن بنده خدا مريضه اينكار شماست گيتي خانم كه روانشناسي خوندن

  • يعني من برم از مريض پرستاري كنم ؟ غير ممكنه!
  • چه اشكالي داره ؟ ثواب داره بخدا
  • نه زري خانم، ما بايد يه كار مناسب رشته تحصيلي مون پيدا كنيم .
  • حالا كه يه هفته س پرستار جديد گرفتن، ولي فكر نميكنم اين هم موندگار باشه اگع رفت شما قبول كنين
  • آخه پرستاري چه ربطي به روانشناسي داره زري خانم؟
  • اين خانم بيشتر احتياج به روانشناس داره، آخه اعصابش ناراحته .كارهاي شخصيش رو خودش انجام مي ده . سني نداره بنده خدا كارهاي ديگه شو هم خدمتكارها انجام مي دن .تا حالا دوازده تا پرستار عوض كرده يا خانم با اونها نميسازه يا آقا اِنقدر ايراد ميگيره كه اون رو فراري مي ده . قيد حقوق خوب رو مي زنن ، دو پا دارت دو پا هم قرض مي كنن و دِ برو كه رفتي

گيسو گفت: من حاضرم پرستاري اون خانم رو بعهده بگيرم زري خانم

  • بس كن گيسو ، ما اگه پرستارهاي خوبي بوديم بوديم باباي خودمون رو نگه مي داشتيم
  • كمي جا بيفيم بابا رو هم مياريم نگهداري مي كنيم مسئله اي نيست گيتي جان
  • حالا فعلا كه پرستار داره

از آنروز به بعد با جديت بيشتري دنبال كار گشتيم به هر شركت و مطب و مدرسه اي سر زديم ولي يا حقوق فوق العاده كم بود يا نيازي بكار ما نداشتند و يا بخاطر بر و روي ما قصد سوء استفاده داشتند پيشنهاداتي ميكردند كه ما وحشتزده فرار را به قرار ترجيح مي داديم .آرايشهاي آنچناني ، دامن كوتاه و ميني ژوپ ميخواستند و اين با تربيت خانوادگي ما جور در نمي آمد ديگر نا اميد شده بوديم كه طاهره خانم تماس گرفت بعد از سلام و احوالپرسي گفت: گيتي جان اون پرستار فرار كرد

  • چرا؟
  • مثل اينكه پرستار بد اخلاقي بوده خانم هم ليوان شير رو پرت كرده به ديوار و خلاصه آقا عذرش رو خواسته  حالا باز دنبال پرستارن
  • طاهره خانم نكنه ميخواين ايندفعه قابلمه به سر بنده اصابت كنه؟
  • خدا نكنه دخترم خانم خوبيه مقصر پرستاره بوده اولين بار بود كه خانم چيز پرت كرد .
  • بله، حتما همينطوره كه ميفرمايين اتفاقا آدمهايي كه ناراحتي اعصاب دارن آدمهايي حساس و عاطفي هستن و محبت رو زود مي پذيرن
  • مطمئنم با شما تفاهم پيدا ميكنه گيتي خانم .
  • ممنونم ولي راستش من دوست دارم يه كار در شان تحصيلات خونواده ام پيدا كنم نه اينكه پرستاري بد باشه، ولي.....
  • ببين دخترم، حرف تو درسته ولي شما تازه اومدين اينجا كار درست و حسابي پيدا كردن هم وقت ميبره زندگي هم خرج داره چشم بهم بذاري مي بيني شده سر برج و صاحبخونه اجاره ميخواد و پول آب و برق و تلفن و هزار بدبختي ديگه . بنظر من بهتره همينكار رو قبول كنين حالا يا شما يا گيسو خانم اونوقت سر فرصت دنبال كار خوب بگردين زري خانم ميگه هم حقوق خوبي مي ده هم كار زياد سخت نيست خانم كه عليل و ناتوان نيست .
  • نمي دونم چكار كنم
  • گيسو خانم حاضره بذار اون بره
  • نه طاهره خانم تا من هستم چرا اون؟
  • در هر صورت اصرار نمي كنم ، ولي كمي واقع بين باش پرستار شغل مقدسيه براي شما هم كه تحصيلات داري خيلي هم با پرستيژه
  • باشه از اينكه بفكر ما هستين سپاسگزاريم درباره ش فكر نميكنم

گوشي را كه گذاشتم گيسو گفت: چي شد گيتي؟

  • همون پرستاري از مريض ميگه پرستار فرار كرده
  • نه بابا ، چه هيجان انگيز!
  • آره، هيجان انگيز اينه كه ليوان شير رو زده تو سر پرستار ، اما چون عمرش به دنيا بوده خورده به ديوار
  • عجب ديوونه اي!
  • فكر ميكني آدم خطرناكي باشه؟ شايد هم پرستاره عاصيش كرده
  • خب اينم حرفيه بذار من برم گيتي
  • ديگه چي؟
  • آخه تو اينكارو دوست نداري
  • موضوع دوست داشتن نيست خودت مي دوني به اندازه كافي اهل كار هستم ولي خودت فكر كن ، بعد از اون همه برو بيا و عزت واحترام كه داشتيم و هفته اي دو روز كبري خانم مي اومد و به كارهامون مي رسيد حالا به خدمتكاري مردم برم تو كتم نمي ره گيسو!
  • اين حرفها رو بريز دور اين دوره زمونه فقط پول ، پول ، پول دزدي كه نمي كني، كار ميكني، حقوق ميگيري كار شرافتمندانه ايه ، چهار پنج ماه ديگه هم بيا بشين خونه خانمي كن من مي رم گيتي همينكه تحصيلات دارم احساس كمبود نميكنم
  • تو بيخود ميكني مگه اختيارت دست خودته؟
  • ببين گيتي ، براي من تعيين تكليف نكن چند روز ديگه بايد كلي اجاره خونه بديم، يادت كه نرفته
  • خيلي خب فردا مي رم صحبت ميكنم شايد اونطور ها هم بد نباشه
  • بخدا بي تعارف گيتي بذار من برم تو برو كار دلخواهت رو پيدا كن
  • نه بذار من پرستاري رو امتحان كنم گيسو جان
  • پس مي ري؟
  • آره الان به طاهره خانم زنگ ميزنم و آدرس ميگيرم .

***********************

بعد از ظهر روز بعد زري خانم دنبالم آمد تا با هم به منزل مورد نظر كه مادر و پدرش در آن سرايدار بودند برويم. وقتي جلوي منزل رسيديم دهانم از تعجب بازمانده بود منزل نبود يك تابلو، دورنماي يك كاخ! از جلوي نرده هاي سياهرنگ فرفوژه تا عمارت اصلي شصت هفتاد متري راه بود، آن هم باغ، چمن، گل و سبزه واي خدايا! منكه زماني جزو طبقات مرفه اجتماع بودم، دهانم باز مانده بود . خدمت در اين خانه چندان بد بنظر نمي رسيد ، چون زيبايي آن بسيار لذت بخش بود. مادرِزري ، ثريا خانم كه تقريبا پنجاه و چهار پنج ساله بنظر مي رسيد به استقبال ما آمد. اول بمنزل آنها رفتيم كه در بيست قدمي در ورودي باغ بود يك خانه شصت هفتاد متري بسيار شيك با خود گفتم داخل عمارت چگونه است؟

ثريا خانم بعد از پذيرايي گفت: خيلي خوش اومدي دخترم

·        ممنونم

·        زري از شما خيلي تعريف كرد مي بينم دخترم حسابي آدم شناسه

·        اختيار دارين

·    من در مورد شما با آقا صحبت كردم ايشون اصلا از همه نا اميدن البته حق هم دارن تا حالا هيچ پرستاري از عهده نگهداري مادرشون بر نيومده اتفاقا خانم متين زن آروم و ساكتيه يعني اصلا حرف نميزنه فقط توقع محبت داره كه نه آقا حال وحوصله داره، نه پرستارها.آقا خيلي وسواسي و ايراد گيره زياده از حد تميزه و مرتبه و توقعش نسبت به اين موضع زياده. اغلب پرستارها هم وسواس آقا رو نداشتن اين بود كه آقا اونها رو جواب ميكرد بعضيهاشون هم خودشون رفتن اين پرستار آخري انقدر بد اخلاق و بي حوصله بود كه حد نداشت آقا هم ردش كرد

·        خانم فرزند ندارن؟

·        آقا فرزند خانمه ، ديگه؟

·        من فكر كردم آقا همسرخانمه همچين مي گيدآقا،آقاكه من فكركردم دست كم شصت سال دارن

·    آقاي مهندس 34 سالشه . پدرشون دو سال پيش به رحمت خدا رفته خانم از غصه همسرش اينطور شده .آقا هم از اون به بعد گوشه گير و منزوي شد اوايل اينطور بداخلاق و ايرادگير نبود ولي حالا حوصله مادرش رو هم نداره روزي يكي دو بار به ايشون سر ميزنه و حالي ميپره البته من فكر ميكنم از علاقه زياد از حده كه اينطور شده .اوايل خيلي به مادرش وابسته بود، همون موقع ها كه خانم سرحال و شاداب بود. چشم خوردن بيچاره ها ولي حالا غصه مادر رو ميخوره و طاقت ديدن مادر رو با اين وضع و حال نداره بيشتر تو خودشه و از مادرش دوري ميكنه

·        آقاي مهندس مجردن؟

·        بله

·        اينطوري كه من معذبم

·    اي خانم. آقا اصلا تو اين حال و هواها نيست .والـله روزي هزار بار نذر و نياز ميكنيم يكي پيدا بشه دل آقا رو ببره و اين خونه رو از سكوت در بياره . ما قبلا اين خونه رو مرتب تو شادي و شلوغي ديديم ولي افسوس . بعد با كنايه و لبخند ادامه داد: البته آقاي مهندس دل خيليها رو برده ماشاءا.....

·        شغلشون چيه؟

·        مهندس صنايع غذايه و يه كارخونه بزرگ مواد غذايي دارن

·        آه،پس اين همه ثروت و تجمل از بركت شكم مردمه! خب شما فكر مي كنين بتونم از عهده مسئوليت بر بيام ؟

·    اگه بتونين اخلاق آقا رو تحمل كنين خانم قابل تحمله كه انشاءا.... بر ميايين ولي اگر هم موفق نشدين خودتون رو ناراحت نكنين چون تنها شما نبودين كه جا زدين يا بيرون شدين حالا توكل بخدا بلند شين بريم پيش ايشون

بلند شديم . زري خانم در خانه ماند و من و ثريا خانم راهي شديم . ثريا خانم در بين فاصله باغ تا عمارت گفت: واقعا كه هيچي گرانبهاتر از سلامتي نيست خانم دوست داشت جاي من بود ولي سلامت بود . به اين تجملات و زرق و برق نگاه نكنين ، آقا اصلا دربند ماديات نيست بقول خودش مجبوره ظاهر رو رعايت كنه، اينطور بار اومده، خودش اينطور زندگي كردن رو دوست نداره اكثرا آخر هفته ها ميره ويلاي شمالشون سكوت و سادگي اونجا رو دوست داره البته ميگم ساده نه اينكه هيچي توش نباشه، كوچكتر وكمي ساده تر از اينجاست .

با توصيفهاي ثريا خانم جلوه ساختمان در نظرم شگفت انگيزتر شد . نما از سنگ سفيد مرغوب بود با در و پنجره هاي زيباي مشكي بزرگ و تراس هاي نيم دايره . از چند پله بالا رفتيم و از تراس وارد عمارت شديم ابتدا سالن بسيار بزرگي به چشم ميخورد كه كفپوشي از سنگ مرمر براق داشت و با فرشهاي گرانقيمتي تزيين شده بود . رو به روي در ورودي سالن دو پلكان مارپيچ با نرده هاي فرفوژه مشكي به فاصله ده متر از هم قرار داشتند كه به طبقه بالا مي رفت . در طرف چپ سالن غذاخوري ، اتاق تعويض لباس و آرايش مهمانان و آشپزخانه اي بزرگ بود . در طرف راست سالن كتابخانه و سالن پذيرايي و سالن نشيمن . معلوم بود از آن اشراف زاده هاي آنچناني هستند كه مرتب ميهماني و جشن و پارتي داشته اند . ثريا خانم براي خبر كردن آقا رفته بود .چشمم به تابلوي نفيسي افتاد كه روي ديوار قرار داشت ، تصوير يك زن زيبا كه شانه هاي عريان او را يك حرير صورتي پوشانده بود. لوسترهاي فوق العاده زيبايي از سقف آويزان بود . روي مبلي نشستم كه نميدانم چقدر قيمت داشت ، خيلي راحت و آرامبخش بود. الحق كه مجسمه هاي آنجا به درد عتيقه فروشي مغازه پدرم ميخورد .

ثريا خانم از پله ها پايين آمد وگفت: الان تشريف ميارن . من برم قهوه بيارم راستي گيتي خانم ، اگه ميشه موهاتونو جمع كنين آقاي به موي بلند پريشون حساسيت دارن ببخشيدها و رفت

وا، چه چيزها! به حق چيزهاي نشنيده ! حالا گيره سر از كجا بيارم ؟ واي كه از اين به بعد فقط بايد اطاعت كنم ، اونم من كله شق! آرنجهايم را به دو زانو تكيه دادم و دستهايم را قلاب كردم و روي پيشاني ام گذاشتم خدايا! چرا كار ما به اينجا كشيد . حتما الان فكر ميكنه يه گدازاده بي اصل و نسبم . چطور شيشه غرورمان شكست! اي كاش شيشه عمرم مي شكست ! علي، آخه اين چه كار احمقانه اي بود كه كردي فائزه اصلا ارزش داشت كه من به پرستاري و خدمتكاري بيفتم ؟

صداي گيرايي سكوتم را به هم ريخت ((سلام خانم)).


نظرات کاربران

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
cool text

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت

Profile Pic
سلام به همه ی شما امیدوارم لحظات خوشی را در وب من بگذرانید.من درمورد همه چیز برایتان مطلب نوشتم.راستی؟!نظر یادتون نره. منتضر پیشنهاد های خوبتون هستم. می دونیدکه..اگر نظر بدید سعی میکنم سایت و وب بهتری را ارایه بدم. مر30 از همکاریتون
اطلاعات کاربری و عضویت سریع

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
اسکریپتهای اختصاصی

مرورگر های مناسب سایت