close
چت روم
رمان الهه ناز قسمت2

همه چیز برای همه

برای گفتگویی آزادتر با دوستانتان
به انجمن ما مراجعه کنید
قالب جدیدی برای وبلاگتان نیاز دارید؟!!
شهرقالب !
دنبال مطالب تفریحی هستید؟!
بخش تفریحی!
اطلاعات سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 147
کل نظرات : 9
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 73
آمار بازدید
آی پی امروز : 20
آی پی دیروز : 24
بازدید امروز : 80
باردید دیروز : 43
ورودی امروز گوگل : 1
ورودی گوگل دیروز : 5
بازدید هفته : 191
بازدید ماه : 289
بازدید سال : 289
بازدید کلی : 289
مشخصات
آی پی : 54.81.112.7
سیستم عامل :
مرورگر:
نویسندگان

پیوند های روزانه

آلبوم تصویر فانتزی

آلبوم منظره

نویسنده : admin
بازدید : 29


بلند شدم ايستادم و مودبانه سلامش را پاسخ گفتم ، حق با ثريا خانم بود. عجب دلربا بود وچه قيافه جذابي شداشت.موهاي حالت دار مشكي كه بسمت راست داده بود .ابروهاي شق ورق مشكي ، چشمهاي نه چندان درشت، بيني متوسط ولبهاي باريك . چه صورت گيرايي ! جلل الخالق! بيخود نيست هي ميگن آقا، آقا ، واقعا آقاست .چه قد بلند و خوش هيكله لا مذهب ! گيسو جات خالي!

از نگاهي كه به من كرد فهميدم كه او هم با خودش مي گويد عجب دختر ساده وزيبايي ، چقدر اجزاي صورتش با هم متناسب اند .اصلا هم آرايش نكرده بنده خدا

  • بفرماييد بنشينيد!
  • متشكرم

رو به روي هم در فاصله سه چهار متري نشستيم پا روي پا انداخت و گفت: شديدا تو فكر بودين خانم و اين براي احوال مادرم اصلا خوب نيست

  • مگه انسان بدون فكر وغصه هم پيدا مي شه؟ تفاوت انسان با موجودات ديگه در قدرت عقل و تفكرشونه .

از حاضر جوابي من جا خورد ابرويي بالا انداخت و گفت: خب، حق با شماست ، ولي من مجبورم آدمهاي شاد رو براي نگهداري مادرم انتخاب كنم .

  • البته اين حق رو دارين
  • چند سالتونه؟
  • بيست وچهار سال
  • تجربه دارين ؟
  • نخير!
  • ديپلم دارين
  • ليسانس روانشناسي دارم

از نگاهش متوجه حيرتش شئم، پرسيد: ثريا گفته بود، اما حقيقتا ليسانس دارين؟

  • ميتونم مدركم رو براتون بيارم
  • پس چرا اين شغل را انتخاب كردين
  • اين درست مثل اين مي مونه كه من از شما بپرسم چرا مادرتون با اين امكانات بيمار شدن . خب پيش مياد

باز ابرويي بالا انداخت و آن يكي پا را روي اين پا اندخت و گفت : ميخوام كمي از زندگي خصوصي شما بدونم خانم ، البته اگه مشكلي نيست .

  • نه خواهش ميكنم من تازه از شيراز اومدم و دنبال كاري در شان خودم مي گشتم ، ولي موفق نشدم البته موقعيت هايي پيش اومد. ولي من خوشم نيومد .براي اينكه فعلا بيكار نباشم اينكارو انتخاب كردم .
  • مي بخشيد مي پرسم ، چرا از اونها خوشتون نيومد؟
  • خب توقعاتي داشتن كه با روحيه و تربيت خونوادگي من هماهنگي نداشت. در واقع يه عروسك با لباسهاي ميني ژوپ ميخواستن ، كه من هم مانكن نبودم .

باز تك ابرويي بالا انداخت و نگاهش پر از تحسين شد

  • خونواده تون هم اينجا زندگي مي كنن؟
  • فقط خواهرمه كه همسن خودمه
  • همسن خودته؟
  • ما دوقلوييم
  • چه جالب!

ثريا با سيني طلايي كه چهارپايه ظريف داشت با دو فنجان قهوه و يك ظرف شكر جلو آمد . اول سيني را مقابل اربابش گرفت . اما او اشاره كرد كه به من تعارف كند . در دلم گفتم ترشي نخوري شيريني ! نه بابا متكبر هم نيستي! بنظرم دوست داشتني آمد. فنجان را برداشتم و تشكر كردم .بعد او برداشت و ثريا رفت

  • پس خونواده تون شهرستانن
  • پدر ومادرم فوت كردن
  • متاسفم ، خدا رحمتشون كنه . از اينكع پدرم را جزء اموات كردم وجدانم ناراحت شد، ولي بهتر از اين بود كه بگويم پدرم ديوانه است . در آن صورت مي گفت تو اگر طبيب بودي درد خود دوا نمودي و مضحكه ميشدم
  • فكر مي كنين از عهده نگهداري مادر بر بيايين؟ حتما ثريا براتون توضيحاتي داده
  • بله تا حدودي
  • يعني تا حدودي مطمئن ايد؟
  • نخير، منظورم اينه كه تا حدودي برام تعريف كرده ، دعا ميكنم كه در اين كار توفيق پيدا كنم ممكنه بهم بگين كه چه كارهايي رو بايد انجام بدم؟
  • مادر فقط مونس و غمخوار ميخواد .كارهاي بهداشتي و نظافتي مادر رو ديگران انجام مي دن. شما فقط بايد داروهاي مادر رو بموقع بهشون بدين ، به وضع روحي ايشون رسيدگي كنين وخلاصه مواظب باشين . مسئوليت سلامتي مادر با شماست .ايشون به گردش و تفريح نياز ندارن چون اصلا حوصله ندارن مدام تو اتاقشونن و اين از هر چيزي براشون بهتره
  • شايد علت بيماري شون همينه

نگاهي طولاني به من كرد وگفت: روانشناسي مي كنين ؟

  • البته ، خب اين رشته منه
  • از اينكه مي بينم فرد تحصيلكرده اي ، مخصوصا يه روانشناس ، مسئوليت مادرم رو بر عهده مي گيره خوشحالم ، ولي خواهش ميكنم طبابت نفرمايين ، در ضمن روش زندگي ما مخصوص خود ماست
  • قصد دخالت ندارم. اگه وظيفه دارم به وضع روحي و سلامتي مادرتون برسم بايد نظرم رو بگن
  • من در تميزي وسواس خاصي دارم .ماد هم همينطور. اين نكته رو مد نظر داشته باشين
  • بله، متوجه هستم ، چون در غير اينصورت اولين كسيكه زجر ميكشه خودم هستم
  • راستي اسم شما چيه؟
  • گيتي،گيتي رادمنش
  • من هم منصور متين هستم
  • از ديدارتون خوشوقت شدم
  • منم همينطور البته اميدوارم حضورتون اينجا موقت نباشه .هرچند فكر نميكنم خانمي به اين ظرافت و حساسي بتونه مادر رو تحمل كنه
  • اتفاقا براي مادر شما افراد احساس بهترن ، در ضمن من آدم صبوري هستم با شرايط خودم رو وفق مي دم ، مگه اينكه شما ناراضي باشين
  • انشاءا... كه اينطور نميشه
  • من از كي ميتونم كارم رو شروع كنم ؟
  • از هر موقع مايليد همين الان يا فردا صبح
  • من صبح خدمت مي رسم الان آمادگي ندارم
  • هر طور مايلين.نميخواين مادر رو ببينين؟
  • البته!مشتاقم

پس قهوه تون رو ميل بفرمايين تا با هم بريم

  • بله ممنون

خجالت كشيدم شكر را از روي ميز بردارم بنابراين قهوه را نوشيدم و از تلخي اش مردم و زنده شدم بر پدر و مادر ثريا صلوات فرستادم كه به اين مهم فكر نكرده بود. بعد از كمي سكوت گفت: اگر رشته صنايع غذايي يا حسابداري يا زبان انگليسي خونده بودين تو شركت هم كار براتون بود

  • اين هم از شانس بد منه كه روانشناسي خوندم

بالاخره لبخند ظريفي گوشه لبش نقش بست ادامه دادم:البته اگر به اون رشته ها آشنايي داشتم باز ترجيح مي دادم اول به اين كارس كه شروع كردم بپردازن

بي اختيار بياد گيسو افتادم وگفتم: البته خوا.... و حرفم را خوردم ، نه شايد نتوانم كارم را ادامه دهم اول بايد تكليف خودم معلوم شود

  • البته چي خانم راد منش؟
  • هيچي چيز مهمي نبود
  • حرفتون رو نيمه تموم نذارين كه من از اين كار متنفرم
  • راستش ياد خواهرم افتادم اون زبان انگليسي خونده و دنبال كار ميگرده ، ولي بهتر اول ببينم خودم چقدر ميتونم با شما كنار بيام
  • به ايشون بگيد بيان ببينمشون كار ايشون به كار شما مربوط نمي شه . اگه شما از عهده نگهداري مادرم بر نياين دليل نميشه ايشون هم از عهده كارشون بر نيان
  • البته حق با جناب عاليه
  • سابقه كاري دارن؟
  • نخير اون هم مثل من دو ساله درسش تموم شده،ولي دختر با عرضه ايه . به خودم مطمئن نيستم، ولي ايشون رو تضمين ميكنم

با چهره اي گرفته و حسرت بار پرسيد: خواهرتون رو خيلي دوست دارين؟

  • بله، همه خواهرشون رو دوست دارن ، مخصوصا ما كه از يه سلوليم در واقع از يك وجوديم
  • دوقلوهاي يكسان ، درسته؟
  • بله
  • جالبه بايد ديدني باشه
  • اون فقط يه خال بيشتر از من داره

با تعجب و لبخند پرسيد: يعني تو صورتشون خال دارن؟

  • نخير رو بازوي چپش
  • متاسفانه جايي نيست كه آدم رو راهنمايي كنه . اگه تو صورت بود بهتر بود.
  • براي شما شايد! براي خودش هرگز. يه جوش بزنه خودش رو مي كشه واي بحال خال .

لبخند عميقتري زد، طوري كه دندانهاي سفيد رديفش نمايان شد

  • آقاي مهندس ميتونيم به ديدن مادرتون بريم ؟
  • البته خانم ، بفرمايين
  • ثريا اينجا مديريت مستخدمين رو بر عهده داره. براي آشنايي با اينجا مي تونين از ايشون هم كمك بگيرين
  • بله ، ممنون

در دلم گفتم:آره ديگه منم زير مجموعه مستخدمها هستم

در پله ها ادامه داد: البته فكر نكنين من ادب ندارم كه اونو خانم خطاب نميكنم ايشون جاي مادر منه از يه سالگي با اون بزرگ شدم براي همين فقط صداش ميزنم ثريا

  • من ابدا چنين فكري نكردم

طبقه دوم هم به همان بزرگي بود با اتاقهاي متعدد. دو دست مبلمان راحتي در سالن چيده شده . كنسول زيبايي در ابتداي سالن قرار داشت كه يك آينه بزرگ قاب طلايي شيك روي آن بود فرشهاي زيبايي با زمينه كرم در سالن پهن بود اولين اتاق سمت راست ، كه در چوبي سفيد رنگي داشت ، اتاق مادرش بود در زديم و وارد شديم

  • سلام مامان!

خانمي تقريبا پنجاه وچهار- پنج ساله ، با رنگ و رويي پريده، نه چندان لاغر، نه چندان چاق، با صورتي متورم كه نتيجه مصرف زياده از حد داروهاي اعصاب بود ، روي مبل زرشكي رنگي نشسته بودم ديدنش قلبم را فشرد ياد پدرم افتادم و تا عمق جانم سوخت آثار زيبايي هنوز در او ديده مي شد، پسر، زيبايي را از مادر به ارث برده بود

  • سلام خانم متين از آشنايي با شما خوشحالم

چشمهايش را بست و باز كرد يعني كه سلام .

  • مامان جان، خانم رادمنش پرستار جديد شما هستن اينبارجوون ترين پرستار به سراغتون اومده

از نگاه سردش فهميدم كه اميدي به من ندارد

  • مادر صحبت نميكنه .نه اينكه نميتونه نمي دونم با كي و با چي لج كرده ولي دو ساله حرف نزده
  • جدا؟ اينكه خيلي بده
  • حالا به بديهاش بيشتر پي مي برين براي همينه كه زياد اميدوار نيستم

آهسته گفتم: خيلي معذرت ميخوام ولي لطفا جلوي مادر اينطور مايوسانه صحبت نكنين آقاي مهندس

انگار اولين بار بود دختري با او صحبت ميكرد كه آنطور عجيب به من نگاه كرد نمي دانم چرا ، ولي ناخودآگاه مهر آن زن بر دلم نشست جلو رفتم زانو زدم وصورتش را بوسيدم و گفتم: منو جاي دخترتون بدونين خانم هر كاري از دستم بر بياد براتون انجام مي دم من مادر ندارم پس اگه با من ارتباط برقرار كنين دل يه دختر دل شكسته رو بدست آوردين بخدا اينو از ته دل ميگم خانم متين

مدتي در چشمهايم خيره شد .انگار حقيقت را از چشمهايم خواند ، بعد با نگاهش به من لبخند زد دستش را روي دستم گذاشت و دستم را فشرد مهندس كه محو رفتار ما بود گفت: مثل اينكه در اولين برخورد موفق بودين خانم رادمنش مادر اين نگاه و نوزاش رو از من هم دريغ ميكنه

  • خب حتما تا حالا با محبت واقعي با ايشون صحبت نكردين

خانم متين نگاهي به پسرش كرد انگار حرفم را تائيد كرد بعد دو دستش را روي گونه هايم گذاشت. لحظه اي نگاهم كرد و اشك در چشمهايش دويد دستش را برداشتم و بر آن بوسه زدم از خودم پرسيدم چشطور پانزده پرستار ، اين زن زيبا و موقر را با اين همه محبت درك نكرده اند؟ بلند شدم و ايستادم . رو به مهندس كردم چشمهايش از نم اشك برق ميزد و لبخند مليحي به لب داشت براي اينكه من متوجه حالتش نشوم كنار پنجره رفت گفتم: اگه تا حالا بخودم مطمئن نبودم حالا با كمال اطمينان ميگم كه من از عهده پرستاري ايشون بر ميام

مهندس آرام بطرفم برگشت وگفت: با اينكه من هم اينطور حس كردم ، ولي هنوز مطمئن نيستم خانم .اونها كه تجربه داشتن نتونستن واي بحال شما ، با اين سن كم و طبع حساس و مهربون

  • من و مادر همديگر رو خوب مي فهميم شما نگران نباشين جناب متين

متين سيگاري از درون پاكت بيرون آورد روي لبش گذاشت و تا خواست فندك بزند گفتم: آقاي مهندس منو پذيرفتين يا خير ؟

  • بله خانم مگه شك دارين؟
  • پس لطفا اون سيگار رو روشن نكنين.

لحظه اي بر و بر نگاهم كرد، بعد به مادرش چشم دوخت ادامه دادم: من وظيفه دارم از هرچيزي كه براي سلامتي ايشون مضره جلوگيري كنم دود سيگار براي سلامتي مضره مخصوصا براي اطرافيان پس محبت كنين و طبقع دوم اين عمارت سيگار نكشين بقيه جاها مختارين البته من براي سلامتي شخص شما هم ارزش قائلم ولي مسئول سلامتي شما نيستم و در شيوه زندگيتون دخالت نمي كنم

هنوز بر و بر مرا نگاه ميرد فندك را در جيبش گذاشت و سيگار را در پاكت و گفت: مطمئنم چند روز بيشتر نيست پس نميخوام بهانه اي دستتون بدم

چه رك و حاضر جواب بود بطرف در رفت و پرسيد: طبقه اول اين عمارت كه اجازه داريم سيگار بكشيم؟

  • هرچچند بازهم هوا رو آلوده ميكنه ولي سخت نمي گيرم اين بخود شما بستگي داره

همانطور كه از در بيرون مي رفت گفت: مادر فعلا خداحافظ پايين منتظرتونم خانم

  • مهندس متين؟
  • بله !
  • بجاش منم موهام رو مي بندم و با كنايه لبخند زدم

لحظه اي ايستاد، سري تكان داد، لبخند زد و رفت

  • چه اتاق قشنگ بزرگي دارين خانم متين فكر ميكنم چهل متر هست . به صورتش نگاه كردم . به در و ديوار نگاه ميگرد
  • فقط رنگ پرده ومبلمان مناسب روحيه شما نيست زرشكي رنگ مناسبي نيست شما چه رنگ ديگه اي رو دوست دارين ؟

نگاهش را به پيراهن من دوخت

  • سبز؟

از نگاهش رضايت را خواندم .بله سبز، رنگ زيبا ومناسبي براي افرادي است كه ناراحتي اعصاب دارند. من هم عاشق رنگ سبز هستم چون آرامبخش است

  • اگه رنگ پرده رو عوض كنيم، رنگ مبلمان رو هم بايد عوض كنيم اشكالي نداره؟

سكوت!

  • خب بهتره اينطور بپرسم شما موافقين تغييراتي در اين اتاق بديم؟

تبسمي كرد، گفتم : اگه به مهندس بگم، ناراحت نميشه؟ يعني قبول ميكنه؟

باز نگاهش با تبسم همراه بود، ولي انگار شك هم داشت.جلو رفتم . از پشت ، دستم را روس شانه هايش انداختم و كنار گوشش گفتم: اميدوارم منو بپذيرين مهر شما كه به دل من نشسته شما رو نمي دونم

دستش را بالا آورد و روي دستهايم گذاشت. گرمايي در وجودم حس كردم. همان جا از خدا مدد خواستم تا در كارم موفق شوم

مقابل خانم متين قرار گرفتم و گفتم : من فعلا مي رم خواهرم تنهاست ، ولي فردا صبح زود ميام . فقط نگاهم كرد

  • خدا نگهدار مادرجون ! سرش را تكان داد

از اتاق بيرون آمدم و در را بستم دلم بحالش سوخت زني به اين مهرباني، زيبايي، ثروتمندي ، چه دردي به جانش افتاده ، چرا سكوت ميكند؟ بالاخره مي فهمم

نگاهي به دور و برم كردم همه چيز زيبا بود جز روحيه افسرده صاحبان آنها. از پله اي طرف چپ پايين آمدم . پايين آمدن از آن پله ها ، بي اختيار آدم را مغرور ميكرد .

خودم را به ريشخند گرفتم وگفتم: يادت باشه گيتي خانم تو فقط يه پرستاري، فقط دعا كن به روزي نيفتي كه بخواي اين پله ها رو دستمال بكشي. در ضمن يادت نره كه زمان پرداخت اجاره خونه نزديكه . بي اختيار لبخندي به لبم نشست .هنوز به آخرين پله نرسيده بودم كه آقاي متين گفت: اينجا چه چيز خنده داره، خانم رادمنش؟

نيشم را بستم وگفتم: هيچ چيز مهندس

  • پس حتما چشمهاي من مشكل پيدا كرده . و نوك بيني اش را خاراند
  • اگر باور مي كنين ميگم . دلم نميخواد سوء تفاهم بشه
  • باور ميكنم
  • به فكر اجاره خونه م بودم
  • خب، دراينصورت كه بايد گريه مي كردين
  • حق با شماست . ولي پايين آمدن از اين پله هاي زيبا و براق غرور خاصي به آدم مي ده. بعد ياد شغلم و بدبختي هام افتادم . يه تو سري بخودم زدم و خنديدم

خنده اش گرفت ، ولي سعي ميكرد نخندد. دستش را جلوي دهانش گرفت و چند سرفه مصلحتي كرد وگفت: بفرمايين بنشينين

  • ممنونم داره شب ميشه رفع زحمت ميكنم .
  • به اين زودي خانم؟
  • خيلي وقته اينجام . راستي تا چه ساعتي در روز بايد اينجا باشم
  • شبانه روز
  • شبانه روز؟
  • بچه تو خونه دارين يا همسرتون بي غذا مي مونه ؟

براي اينكه حالش را بگيرم گفتم: همسرم بي غذا مي مونه

با تعجب نگاهش را به من دوخت وگفت: مگه شما ازدواج كردين؟

سكوت كردم و فقط نگاهش كردم

  • چرا جواب نمي دين؟ بفرمايين بنشينين. و نشستم
  • دليل خاصي نداره
  • خب؟پس؟
  • به گفته شما در هر صورت بايد ازدواج كرده باشم ديگه
  • من شوخي كردم
  • در عوض من هم سكوت كردم

زبانش را در دهان چرخاند وگفت: واقعا ازدواج كردين ؟

  • نخير، خوشبختانه
  • از مردها بدتون مياد؟
  • اتفاقا هميشه دوست داشتم مرد بودم
  • جدا!؟
  • بله
  • ولي من از زنها خوشم نمياد.زنها فقط دو قدم جلوترشون رو مي بينن. مدام ميخوان به همه فخرفروشي كنن.البته ببخشين رك صحبت ميكنم .
  • خواهش ميكنم، خب هركس نظري داره .من احتياجي ندارم به اينكه مردي ازم خوشش بياد يا نياد و به همين علت هم ناراحت نمي شم

لحظه اي نگاهم كرد و گفت: آدم جالبي هستين با اينكه دوروبرم دخترهاي زيادي هستن، ولي تا حالا به دختري مثل شما برنخوردم

  • خب بالاخره پرستار استخدام كردن باعث شده كه با آدمهاي مختلفي آشنا بشين اگه اجازه بفرمايين مرخص مي شم
  • پس ناراحت شدين؟
  • نخير، ابدا ، اتفاقا از كساني كه حرف دلشون رو واضح و مودبانه بيان مي كنن خوشم مياد .اينطوري آدم مي فهمه طرف مقابلش كيه و چه شخصيتي داره. آدم خيالش راحته كه با يه نفر در اتباطه نه دو نفر بعضي ها دورو هستن
  • من جزو كدوم دسته ام؟
  • معلوم يه نفر هستين. دل و زبونتون يكيه و اين بهترين چيزه.

نگاه تحسين آميزي به من كرد و گفت: پس قرار شد شبانه روز اينجا باشين مادر گاهي شبها هم نياز به پرستار داره

  • خيلي مي بخشين حاضر نيستين شما گاهي پرستار ايشون رو بكنين ؟ مي دونين مادرتون چه شبهايي از شما پرستاري كردن؟

سرش را پايين انداخت و سينه اي صاف كرد انگار حرفي براي گفتن نداشت

  • من شبها نمي تونم بمونم . دوازده شب هم باشه بخونه بر ميگردم .خواهرم تنهاست تازه به تهران اومديم و اضطرابهاي يه تازه وارد رو داريم دلم راضي نميشه تنها يادگار خونواده م رو تنها بذارم ، معذرت ميخوام
  • حتي اگه كارتون رو از دست بدين؟
  • من به ميل خودم اينجا نيومدم زياد برام مهم نيست در ضمن پرستاري طالب زياد داره اينجا نه ، جاي ديگه . من به قسمت معتقدم
  • به ميل كي اومدين؟
  • دوستان، اطرافيان ، مي گفتن فعلا تا كار دائمي و مناسب پيدا كنم ، اين هم كار خوبيه . وقتي ديدم خواهرم ميخواد بياد تو رودربايستي موندم و اومدم

معلوم بود از صداقتم لذت ميبرد كه آنطور نگاهم ميكرد، ولي گفت: پس بايد بگم من پرستار تمام وقت ميخوام . چون حوصله ندارم صبح دير برسين يعني اصلا از آدم بي نظم و انضباط بيزارم . من تا مادر رو به شما تحويل ندم آروم نميگيرم . دوست ندارم وقتي ميام اون بگه تقصير من نبود، اين بگه من حواسم نبود .اون بگه وظيفه من نبود تا كار رو هم بخودم تحويل ندين حق ترك خونه رو ندارين براي همين مي گم شبانه روز

  • فرمايش شما كاملا درسته، شما مختارين . اميدوارم براي مادر يه پرستار خوب پيدا كنين .با اجازه تون
  • به اين زودي جا زدين؟
  • جا نزدم من كار تمام وقت قبول نمي كنم . چون مشكل دارم وگرنه كي حوصله داره آخر شب بره صبح زود بياد اونم اينهمه راه
  • بشينين خانم ، مي گم راننده شما رو برسونه

باز نشستم عجب آدم بد پيله و سمجي بود .

  • اگر خواهرتون رو استخدام كنم تا ساعت دو كه شركتند بعدش هم تا بيان منزل و ناهاري ميل كنند و استراحتي كنن، شب شده تا شامي بخورن و بخوابن ، صبح شده ديگه نگراني نداره
  • فعلا كه استخدام نشدن در ضمن مشكل من تنهايي شب ايشونه نه حوصله سر رفتن ايشون
  • شنيده بودم دخترهاي شيراز دخترهاي نترس و با شهامتي هستن
  • گيسو ترسو نيست من خودم رو مسئول مي دونم

متين سيگاري روي لبش گذاشت و فندك رو روشن كرد و با كنايه پرسيد: اجازه دارم بكشم؟

  • خواهش ميكنم اولا اينجا طبقه اول عمارته دوما من هنوز خودم رو پرستار خانم نمي دونم
  • شما كه با خواهرتون هم سنيد، چرا احساس مسئوليت مي كنين؟
  • مطمئنم اينطور فكر نمي كنين، كه من و گيسو دوتايي همزمان به دنيا اومديم مي دونين كه غيرممكنه

لبخندي روي لبانش نشست كه باعث خنده من شد

  • شما چند دقيقه زودتر به دنيا اومدين؟
  • ده دقيقه
  • اين ده دقيقه مسئوليت به اين برزگي رو بر دوش شما گذاشته؟
  • شايد يه علتش اينه كه پدر و مادرم منو عاقلتر و مديرتر مي دونستن خودش هم همين نظر رو دارع
  • ميتونم بپرسم شغل پدرتون چي بوده؟
  • ايشون مغازه عتيقه فروشي دارن
  • دارن؟ مگه ايشون فوت نكردن؟

هول شدم ولي سريع جواب دادم : پدر فوت كردن مغازه كه از بين نرفته هنوز هست

نگاهي با تعجب به من انداخت و دود سيگارش را بيرون داد و گفت: يه مغازه عتيقه فروشي دارين، اونوقت اومدين پرستاري ؟

كفرم را بالاآورده بود عجب آدم پرچونه اي! به او چه ربطي داشت؟

  • خب اجاره مغازه رو براي كار ديگه اي مصرف مي كنيم ، در ضمن، مگه پرستاري چه اشكالي داره؟
  • پرستاري اشكال نداره ، ولي بيخود كار كشيدن از خود اشكال داره
  • اجازه مرخصي مي فرمايين ؟ هوا تاريك شده
  • با سوالاتم خسته تون كردم؟ مي بخشين
  • نخير
  • به من حق بدين وقتي تازه واردي رو به خونه م راه مي دم بايد كسب اطلاع كنم
  • البته
  • بالاخره نگفتين چه مي كنين ميايين يا نه؟
  • شبانه روز نخير، متاسفم روزش هم بستگي به نظر شما داره
  • خب من دوست دارم شما رو استخدام كنم چون احساس كردم مادر شما رو پسنديدن
  • شما لطف دارين ولي شرايط منو هم در نظر بگيرين
  • خب باشه فعلا تا خواهرتون رو استخدام نكرديم و جا نيفتادين مي تونين شبها به منزلتون برين، ولي بعد مي شه شبانه روز
  • اگه استخدام نكردين چي؟ شايد به دلتون نشينه
  • اگه به شما رفته باشه، نگراني شما بي مورده و زير چشمي نگاهي به من انداخت

پس چشمت منو گرفته و به دلت نشسته ام؟ يه دماري از روزگارت در بيارم كه حظ كني!

  • قبوله خانم؟
  • قبوله، شايد من لياقت نشون ندادم اونوقت نه ايشون استخدام مي شن نه تنها مي مونن و نه من نگران

با لبخند گفت : اگه ببينم لياقت ندارن، بدون رو دربايستي مي فرستمشون خونه پيش شما. پس زودتر ايشون رو بيارين ببينم لازم نيست تا امتحان شما ايشون بيكار بمونه

سكوت كردم

  • به چي فكر مي كنين؟
  • هيچي
  • حتما پيش خودتون مي گفتين عجب آدم رك و بي ملاحظه اي هستم، ولي جنگ اول به از صلح آخر

باز سكوت كردم

  • در مورد حقوقتون چيزي نمي پرسين؟ همه پرستارها اول از حقوقشون سوال ميكردن
  • اولا كه از ديگران شنيدم شما حقوق خوبي مي دين، دوما اگه ببينم حقوقتون راضي ام نميكنه ، منم به اندازه پولي كه مي گيرم زحمت مي كشم كم لطفي شما راه دوري نمي ره

ابرويي بالا انداخت و مطمئن بودم پيش خودش مي گويد: عجب بلاييه اين ديگه به زلزله گفته نيا كه من هستم

  • حقوقتون ماهي............
  • راضي ام خيلي عاليه ولي مي دونين كه محبت رو با ريال و تومان نمشيه سنجيد

باز نگاه تحسين آميز

  • شما كه گفتين به اندازه حقوقتون زحمت مي كشين
  • به اندازه پولي كه مي گيرم زحمت مي كشم ولي محبتم رو كه دريغ نمي كنم نگفتم به اندازه پولي كه مي گيرم محبت مي كنم

خاكستر سيگارش ريخت.آنرا از روي شلوارش پاك كرد بيچاره آنقدر محو شيرين زباني و حاضر جوابي من شده بود كه حواسش به خاكستر سيگارش نبود

  • يكي از مضرات سيگار همينه مهندس متين

خنده قشنگي تحويلم داد وگفت: شايد خواستيم از شما كمك بگيريم كه ما رو هم ترك بدين

  • اگه من اراده تون باشم حتما موفق خواهم شد ولي اين محاله هميشه به پدرم مي گفتم سيگار كشيدن ، رنج و درد كشيدن در آينده ‌س . بشما هم مي گم مهندس فكر سلامتي تون باشين حيفه اين سيما و اندام كه در بستر بيماري بيفته هر موقع عصباني شدين ورزش كنين پياده روي مطمئنم مفيدتره

همانطور كه انگشتش را زير گونه اش گذاشته بود و آرنجش را روي دسته مبل، نگاهي به من كرد كه از خجالت داغ شدم نفهميدم چه معني داشت ، ستايش، تحسين ،عشق ، نفرت،ندمت از استخدام من؟نفهميدم

  • با اجازه مهندس متين ، مي بخشيد پر حرفي كردم
  • اختيار دارين خانم، از هم صحبتي با شما لذت بردم شام در خدمتتون باشيم!
  • متشكرم ، هم سلوليم تنهاست منتظره

صداي خنده اش بلند شد. پس صبح منتظرتونم راس ساعت هشت شب ها هم بعد از اينكه مادر خوابيدن مي گم راننده شما رو ببره

با نگراني پرسيدم . خداي ناكرده مادرتون كه بيخوابي ندارن مهندس؟

صداي خنده اش فضا را پر كرد واي كه چقدر قشنگ مي خنديد خودم هم خنده ام گرفت گفت: نه نگذان نباشين مادر بخاطر خوردن داروها ساعت ده به خواب مي ره

  • از ديدارتون خوشحال شدم . خدانگهدار
  • بسلامت خانم رادمنش ثريا!
  • بله آقا
  • شال و باروني خانم رو بدين
  • بله چشم
  • ممنونم
  • به مرتضي بگو خانم رو تا منزلشون برسونه
  • بله چشم

خدانگهدار ديگري گفتم و از ساختمان خارج شدم ثريا پرسيد:آقا چطور بود گيتي خانم؟

  • در برخورد اول غير قابل تحمل، رك،بدون ملاحظه و بي محبت، ولي مطمئنم چنين آدمي نيست

ثريا لبخندي زد وگفت: برام جالب بود كه آقا دلش نمي خواست شما برين . دلش ميخواست بيشتر بمونين با پرستارهاي قبلي انقدر خشك و جدي برخورد ميكرد كه بيچاره ها رنگ و روشون رو مي باختن حالا بسلامتي استخدام شدين ؟

  • بله
  • شبانه روز؟
  • نخير
  • چطور ممكنه ؟ آقا نمي پذيره
  • ولي من قانعشون كردم
  • معلومه به دل آقا نشستين بهتون تبريك مي گم البته اگه به دلي ايشون نمي نشستين جاي تعجب داشت
  • اين نظر لطف شماست

وقتي بمنزل ثريا رسيديم زري ومرتضي را صدا زد خواهر و برادر از سوييت بيرون آمدند و بعد از كمي صحبت، از ثريا خانم خداحافظي كردم . به من سفارش كرد كه صبح سر ساعت آنجا باشم و آقا را عصباني نكنم با ماشين سفيد زيبايي راهي منزل شديم .


نظرات کاربران

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
cool text

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت

Profile Pic
سلام به همه ی شما امیدوارم لحظات خوشی را در وب من بگذرانید.من درمورد همه چیز برایتان مطلب نوشتم.راستی؟!نظر یادتون نره. منتضر پیشنهاد های خوبتون هستم. می دونیدکه..اگر نظر بدید سعی میکنم سایت و وب بهتری را ارایه بدم. مر30 از همکاریتون
اطلاعات کاربری و عضویت سریع

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
اسکریپتهای اختصاصی

مرورگر های مناسب سایت