close
چت روم
رمان الهه ناز قسمت 5

همه چیز برای همه

برای گفتگویی آزادتر با دوستانتان
به انجمن ما مراجعه کنید
قالب جدیدی برای وبلاگتان نیاز دارید؟!!
شهرقالب !
دنبال مطالب تفریحی هستید؟!
بخش تفریحی!
اطلاعات سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 147
کل نظرات : 9
آمار کاربران
افراد آنلاین : 2
تعداد اعضا : 73
آمار بازدید
آی پی امروز : 8
آی پی دیروز : 30
بازدید امروز : 58
باردید دیروز : 40
ورودی امروز گوگل : 1
ورودی گوگل دیروز : 8
بازدید هفته : 444
بازدید ماه : 914
بازدید سال : 10,452
بازدید کلی : 114,595
مشخصات
آی پی : 52.91.185.49
سیستم عامل :
مرورگر:
نویسندگان

پیوند های روزانه

آلبوم تصویر فانتزی

آلبوم منظره

نویسنده : admin
بازدید : 88


كمي در سالن نشيمن نشستيم .صداي آهنگ زيبايي كه مهندس انتخاب كرده بود، پخش مي شد و ما مشغول صحبت شديم. بعد از صرف چاي مادر را به اتاقش بردم .كمي پيشش نشستم .داروهايش را دادم كه ثريا وارد شد وگفت: محبوبه سفارش كرده بود ملحفه را عوض كنم .اشكالي نداره؟

  • نيازي نيست ثريا خانم منظور من تنوع رنگ بود. باشه وقتي مهندس ملحفه ها رو تهيه كردن
  • بله خانم، پس امري نيست؟
  • عرضي نيست ، بفرمايين
  • شب بخير
  • شب بخير
  • خب مادر شما بخوابين . منم ميرم و صبح ميام .امروز ازم راضي بودين؟

دو دستش را جلو آورد . دستم را گرفت و فشرد و به من با لبخند نگاه كرد

  • من كاري براي شما نكردم ، فقط وظيفه‌م رو انجام دادم . او را بوسيدم و بطرف در آمدم و گفتم : شب بخير مادر!

مادر سرش را بعلامت احترام پايين آورد . از اتاق خارج شدم به اتاقم رفتم .كيفم را برداشتم و پايين آمدم .مهندس كنار شومينه نشسته بود و مطالعه ميكرد .آهنگ ملايمي كه نواخته ميشد فضا مملو از آرامش كرده بود. عينكي كه به چشم زده بود خيلي به صورتش مي آمد و جذاب ترش كرده بود .

  • مهندس متين؟!

سرش را بلندكرد و عينك را از چشمش برداشت وگفت: بله خانم و بلند شد ايستاد . دارين تشريف مي برين؟

  • با اجازه تون
  • مادر خوابيدن؟
  • براي خواب آماده شدن
  • حالا كه ساعت دهه، بفرمايين بشينين
  • تا خونه برسم طول ميكشه
  • مي گم مرتضي شما رو برسونه يازده تشريف ببرين
  • هرطور شما بخواين . وبه تعارفش روي مبل مقابلش نشستم.كتاب و عينك را روي ميز گذاشت و رو به رويم نشست
  • امروز خسته شدين
  • نخير ابدا روزي خوبي بود
  • اميدوارم امروز بعد از دوسال، خونه ما شده بود مثل اون موقعها ازتون ممنونم
  • من كاري نكردم
  • ميخوام بدونم درخواست دومتون چي بود كنجكاوم
  • حالا در خواست اولم رو پاسخ بدين تا به دوميش برسع
  • قول مي دم انجام بدم . فردا ظهر ملحفه ها رو ميارن
  • ممنون.اما اجازه بدين چند روز ديگه خواسته دومم را مطرح كنم
  • باشه ميتونم بپرسم چرا امروز سرتون رو روي پاي مادرم گذاشتين و گريه كردين ؟ نكنه از من شكايت مي كردين؟
  • نه هنوز به اونجا نرسيده
  • پس چي؟
  • دلم گرفته بود
  • از چي؟
  • از روزگار ، از غصه ها ، از دلتنگي ها
  • ميخوام بدونم
  • اگه موندني شدم بهتون مي گم . دلم نميخواد دلتون برام بسوزه و نگهم دارين .
  • من آدم دل نازكي نيستم ، در ضمن كار واحساس رو قاتي نمي كنم
  • هستين ، بيشتر از اونچه كه فكرشو مي كنين
  • چطور؟
  • از اونجا كه گريه من روي شما اثر گذاشته و حس كنجكاوي شما رو برانگيخته ، پس بهتره صبر كنيم . شما هم به مطالعه علاقمندين؟
  • بله مطالعه باعث ميشه كمتر فكر كنم و سرم گرم شه. تنهايي خيلي بده
  • حرفتون رو مي فهمم. مي بخشين ولي بنظر من بهتره تشكيل خونواده بدين

نگاهي طولاني به من كرد وگفت: كه يكي ديگه رو بدبخت كنم؟ خودم مي كشم بسه، خانم رادمنش

  • شايد خوشبخت شد
  • شايد رو رها كنيد .من حوصله مادرم رو هم ندارم ، چه برسه به يه زن غريبه
  • اون زن شريك زندگي شما مي شه، شريك غمها و شاديهاي شما ، پس غريبه نيست
  • شايد نبود اونوقت چي؟
  • خب شما فرد عاقلي هستين درست انتخاب كنين
  • شما چطور؟ قصد ازدواج ندارين؟ مطمئنم خواهان زياد دارين
  • نه من قصد ازدواج ندارم .خيلي كارها هست كه بايد انجام بدم. در ضمن اول خواهرم. از بچگي هميشه دوست داشتم در سن بيست و هفت سالگي ازدواج كنم .چرا آدم خودش رو زود اسير كنه . شانس اينكه آدم خوب گير بياد خيلي كمه.نبايد ريسك كرد
  • پس فقط مي خواين بنده رو تو هچل بندازين؟

با تبسم گفتم : شما سي وچهار سالتونه و دقيقا چهارسال از سن ازدواجتون گذشته.در ضمن تجربه دارين و درست انتخاب مي كنين من هنوز خيلي جوونم ، ميترسم انتخاب درستي نكنم

  • فكر نمي كنم بذارن شما تا سه چهار سال ديگه مجرد بمونين
  • نظر لطف شماست، ولي بنده اختيارم دست خودمه نه ديگران
  • اگه در اين سن بخواين ازدواج كنين دوست دارين شوهرتون چه خصوصيات اخلاقي داشته باشه؟ چند ساله باشه؟
  • براي من ايمان از هر چيزي مهم تره، بعد هم تحصيلات .كسيكه ايمان داره، همه چيز داره. در مورد سنش هم هميشه دوست داشتم شوهرم آدم پخته اي باشه و مسن تر از من
  • پنجاه شصت ساله چطوره؟
  • يه كم جوونه

زديم زير خنده

  • پنجاه شصت ساله كه نه ولي سي خوبه. شما چطور مهندس؟
  • من به زيبايي خيلي اهميت مي دم، بعد تميزي، بعد اخلاق ورفتار،بعد خونواده و تحصيلات، سنش مهم نيست البته هر چي جوونتر بهتر.
  • انشاءا..... به خواسته تون برسين
  • نه خانم، فعلا از اين دعاها نكنين، چون قصد ازدواج ندارم
  • اگه مادرتون سرحال بودن ، قطعا تا حالا نوه هم داشتن
  • باور كنين اگه روزي ازدواج كنم صرفا بخاطر همينه . بخاطر اينكه فرزند داشته باشم،يه وارث .بالاخره اين همه ثروت رو بايد به كسي بدم كه دوستش داشته باشم
  • اگه اينطوره كه اصلا ازدواج نكنين ، چون هم شما عذاب مي‌كشين هم خانمتون ، يه بچه بي سرپرست بيارين بزرگ كنين .ثواب هم مي برين زندگي بدون عشق يعني مرگ ، يعني تباهي
  • شايد هم اين كار رو كردم .مي دونين ، دخترهايي كه مامان براي من مي پسنديد همه زيبا، ازخودراضي،قرتي،متكبر ورقاص بودن. يه موقع ها فكر ميكنم بيماري مادر حكمتش اين بوده كه منو بدبخت نكنه
  • خدا عالمه .خب اجازه مرخصي مي فرمايين؟
  • افتخار بدين بريم دربند .يه ساعت ديگه با دوستان قرار داريم خوش مي گذره
  • ممنونم جاي من بين شما و دوستاتون نيست مهندس،خوش بگذره
  • بيايد بريم، نيمه شب شما رو به منزل مي رسونم
  • نه متشكرم ، خواهرم منتظره
  • تعارف مي كنين؟
  • نه چه تعارفي. واز جايم بلند شدم .با اجازه براي همه چيز ممنونم خدا نگهدار .

بلند شد و گفت : ما ممنونيم خانم، لطف كردين.خدانگهدار. وتا بيرون مرا بدرقه كرد.بعد در ماشين را باز كرد و يك بوق زد.

  • من خودم مي رم مهندس
  • ديگه چي خانم؟ اين موقع شب تنها كجا بريد؟
  • چه هواي خوبي!
  • بله ، اگه مي اومدين دربند هواي بهتري هم تنفس مي كردين
  • ممنونم انشاءا.... در فرصت ديگه اي

مدتي بعد مرتضي آمد .

  • مرتضي! خانم رو به منزلشون برسون

سوار شدم و خداحافظي كردم .مرتضي قد بلند و سبزه ، چشم و ابرو مشكي، با موهاي خوش حالت بود. پسر با شخصيتي بنظر مي آمد .از آينه نگاهي به من كرد وگفت: فكر مي كنين بتونين با اين خونواده كنار بيايين خانم؟

  • انشاءا.... آدمهاي خوبي هستن. آدم بايد قلق رفتار ديگران رو بدست بياره ، اونوقت خيلي راحت ميتونه باهاشون كنار بياد
  • بله، آقاي مهندس و مادرشون خيلي مهربونن
  • همينطوره شما درس نمي خونين آقا مرتضي؟
  • چرا خانم ، من سال آخر مهندسي صنايع غذايي هستم
  • جدا؟چه عالي!خوش بحال ثريا خانم و آقا نبي
  • وقتي ديپلم گرفتم جناب مهندس بهم گفتن اگه صنايع غذايي يا حسابداري بخونم منو تو شركتشون استخدام مي كنن .منم چسبيدم به درس و الحمدالـله موفق شدم .سال آخرم ، ديگه چيزي نمونده
  • انشاءا.... موفق باشين
  • مادرم از شما خيلي تعريف ميكنه و خيلي خوشحاله كه شما به اين خونه اومدين
  • ممنونم منم ثريا خانم رو خيلي دوست دارم
  • از خدا خواستم عمري بهم بده كه بتونم رحمتهاي پدر ومادرم رو جبران كنم
  • انشاءا.... عمري طولاني همراه سلامتي داشته باشين .آقا مرتضي روزي رو مي بينم كه كساني خدمت شما و خونواده شما رو مي كنن
  • اي خانم ، همينكه دستمون به دهنمون برسه كافيه ، اهل تجملات نيستيم .
  • چند سالتونه آقا مرتضي؟
  • بيست وشش سال.دير تصميم گرفتم درس بخونم وگرنه الان بايد شاغل باشم عوضش سربازيم رو رفتم
  • دير نشده نگران نباشين

پس از مدتي بخانه رسيدم

  • ماشاءا... چه باهوشين! با يه دفعه اومدن، خونه ما رو ياد گرفتين؟
  • شما ومنزلتون فراموش شدني نيستيد ، گيتي خانم . و از توي آينه نگاه قشنگي به من كرد
  • ممنونم شما لطف دارين، بفرمايين منزل
  • ممنون به خواهر سلام برسونين

تشكر وخداحافظي كردم .مرتضي ايستاد تا وارد منزل شدم، بعد رفت

گيسو در را باز كرد .

  • سلام خسته نباشي خانم دكتر
  • سلام گيسو جان ، تو هم همينطور
  • ممنون
  • چكار كردي تنهايي؟
  • تماشا كردن در وديوار، فكر كردن، غصه خوردن
  • تو اهل يه گوشه نشستن نيستي گيسو.راستش رو بگو
  • صبح يه سر رفتم پيش طاهره خانم. بعد از ظهر هم با نسرين رفتيم چند جا دنبال كار
  • دنبال كار براي چي؟ مهندس استخدامت كرده ديگه
  • فكر نكنم تو موندگار باشي
  • خدا رو چه ديدي،فعلا كه روزاي اول بخير گذشت
  • متين چطور آدميه؟
  • مردخوبيه سربه زير وزيرك، دقيق ومحتاط،مهربان،ولي جدي و با جذبه
  • ازش خوشت مياد؟
  • اين ديگه چه سواليه گيسو؟
  • همينطوري، آخه تو از اين تيپ آدمها خوشت مياد
  • نمي دونم،شايد! چرا تا حالا بيدار موندي؟
  • خب دلم برات تنگ شده بود
  • منم همينطور. ميخواستم بهت تلفن كنم ، ولي روم نشد
  • مسئله اي نيست چند روز اول من بهت زنگ ميزنم چيزي ميخوري برات بيارم؟
  • نه ميل ندارم.خسته‌م.ميخوام بخوابم. از بس با پرستيژ رفتار كردم بدنم درد گرفته
  • برو بگير بخواب

لباسم را عوض كردم،مسواك زدم و بعد از كمي صحبت با گيسو به اتاق خوابم رفتم و روي تخت ولو شدم .بي اختيار به متين فكر ميكردم. نكنه از او خوشم اومده؟ولي نه، اون به درد من نمي خوره، ميخواد بخاطر بچه ازدواج كنه! چه فكر احمقانه اي! خدايا الناز كيه ، چه شكليه؟ الان با مهندس رفتن دربند و دارن صفا مي كنن. چرا از من هم دعوت ميكرد؟ لولوي سرِ خرمن مي خواست؟

****************************

  • گيتي  بلند شو. ساعت هشت شد . ميخواي خرخره‌تو بجوه؟

پريدم و بساعت نگاه كردم .دستم را روي قلبم گذاشتم وگفتم: خدا ذليلت نكنه گيسو، ترسيدم!ساعت يك ربع به هفته ، ميگي هشته؟ داشتم خوابهاي خوب مي ديدم

  • معلومه خيلي جذبه داره ها! حالا چه خوابي ديدي؟
  • مامان رو خواب مي ديدم .سرحال بود .انگار خانم متين هم بود. با مادر حرف مي زد
  • چي مي گفت؟
  • نذاشتي ديگه !
  • نكنه خانم متين رو ميخواي بفرستي اون دنيا پيش مامان
  • تو خواب تو هم بودي گيسو
  • چي كار ميكردم؟
  • داشتي سفره پهن ميكردي
  • آره ديگه ، ما يكسره در حال كلفتي هستيم .تو خواب هم كارها رو گردن من مي اندازي، بدجنس!

بلند شدم مسواك زدم .صبحانه خورديم .شلوار لي و پليور آبي نيلي پوشيدم .گيسو موهايم را تيغ ماهي بافت وگفت: مردم ميخوان دلبري كنن موهاشونو افشون مي كنن، تو مي بندي؟

  • آخه عشقم اينطوري دوست داره
  • پس بالاخره دونستي دوستش داري يا نه؟
  • ولم كن گيسو، باز شروع كردي.
  • پس فردا نياي بگي گيسو دوستش دارم كمكم كن ها!

با برس آرام زدم تو سر گيسو وگفتم: نه ميگم بيا منو بكش كه راحت بشم. خب من رفتم .كاري نداري؟

  • نه بسلامت
  • گودباي آبجي
  • خارجي ودهاتي رو باهم قاتي كردي از تاثيرات عشقه؟
  • چه كنيم ديگه ، عاشقيم .راستي به طاهره خانم زنگ بزن كه به زري خانم بسپاره يه وقت بروز ندن كه پدر زنده‌س بگو به ثريا هم سفارش كنه
  • باشه دروغگو خانم ، مي گم بگه پدرمون مرده
  • يه دروغ گفتم توش موندم گيسو .كاش نمي گفتم
  • هميشه كه نميشه صادقانه رفت جلو
  • خداحافظ
  • بسلامت

با لبخند از منزل خارج شدم .بسم اللهي گفتم و راهي شدم .بمنزل متين كع رسيدم، تو پله ها مهندس را ديدم كه پايين مي آمد ، كت وشلوار كرم ، پيراهن قهوه اي وكراوات شيري قهوه اي، كيفش را به آن دستش داد

  • سلام مهندس صبح بخير
  • سلام خانم رادمنش ، صبح شما هم بخير

و تغيير مسير داد و با من بالا آمد

  • مادرم صبحونه خوردن ولي داروهاشون رو شما بدين
  • حالا شدين فرزند صالح .البته اگه ايشون رو بوسيده باشين كه ديگه جاتون تو بهشته.

سري تكان داد ولبخند زد وگفت: پس حتما جام طبقه اول بهشته ، چون ايشون رو بوسيدم ، هم با هم صبحونه خورديم

  • خيلي عاليه خوشحالم كردين .ديشب خوش گذشت؟
  • جدا جاتون خالي بود .اونجا يادتون بودم

نگاهي با خجالت به او انداختم و تشكر كردم .در زذيم ووارد اتاق مادر شديم

  • سلام مادر جون .صبحتون بخير

با لبخند و نگاه عميقي از من پذيرايي كرد .جلو رفتم او را بوسيدم .او هم مرا بوسيد

  • اين يكي دو روز اينجا بوسه بارون شده

با خنده گفتم : مگه بده مهندس؟

  • نه خانم كاش همه بارونها ، بارون بوسه باشه ، نه بدبختي . با من كاري ندارين؟
  • نه بفرمايين
  • خداحافظ
  • خدانگهدار

مادر لبخند زد.

  • خب مادرجون حالتون چطوره؟ اجازه بدين كمي پنجره رو باز كنم كه هواي خوب بيرون رو تنفس كنين

داروهاي مادر را دادم، پنجره را بستم و بعد خواندن كتاب را از سر گرفتيم صفورا آمد ملحفه ها را عوض كرد و رفت

يكساعت بعد به مادر گفتم : مادرجون ؟ نگاهم كرد

  • شما رنگ مو تو منزل دارين؟

مادر بلند شد بطرف كشو ميز توالتش رفت و با دو سه تا جعبه رنگ مو برگشت

  • چه عالي!قهوه ايه. اين رنگها رو خيلي وقته دارين؟

دو انگشتش را به من نشان داد

  • دو ساله؟ شايد فاسد شده باشن. ولي فكر نمي كنم .حالا امتحان مي كنيم اگه رنگ نگرفت مي ريم مي خريم .

مادر هنوز نمي دانست من رنگ مو را براي كي ميخواهم

گفتم: ميخوام موهاي شما رو رنگ كنم

مثل اينكه بدش نيامد. اجازه مي دين؟

لبخند رضايت بر لبانش نشست .پس من برم از ثريا خانم پلاستيك بگيرم و بيام .

پايين كه رفتم ديدم دو نفر براي رنگ كردن در و پنجره ها آمده اند و ميخواهند كار را شروع كنند .با خودم گفتم امروز همه رنگ كاري دارند .وقتي برگشتم مادر يك كيسه روي ميز گذاشته بود. آنرا باز كردم .لوازم كامل رنگ مو در آن بود، كلاه، فرچه، اكسيدان وشانه هاي مختلف

خلاصه موهاي مادر را رنگ كردم .صفورا و محبوبه و ثريا هم آمده بودند تماشا ميكردند .انگار آرايشگاه باز كرده بودم .گفتم: اگه خواستين من حاضرم موهاي شما رو هم رنگ كنم ، بي تعارف مي گم

تشكر كردند

مادر سرش را شست وخشك كرد .موهايش را سشوار كشيدم رنگ قشنگي از آب در آمده بود. قهوه اي طلايي متوسط.خودش خيلي خوشش آمده بود ومرتب به موهايش دست مي كشيد و در آينه خودش را تماشا ميكرد .معلوم بود در اين زمينه حرفه اي است. لباسش را هم عوض كرد.كمي رژ و ريمل براي مادر زدم و حسابي ترگل ورگل شد ثريا آمد وگفت: به به،ماشاءا....! خانم شد مثل همون موقع ها .دستتون درد نكنه گيتي خانم

  • خواهش ميكنم من كاري نكردم .مادرجون خودش زيباست
  • ناهار رو بياريم؟
  • نه ثريا خانم.صبر مي كنيم آقاي مهندس هم تشريف بيارن.

به اتاقم رفتم ، كمي وضعم را مرتب كردم و تا صداي بوق ماشين مهندس را شنيدم به اتاق خانم متين رفتم تا با هم برويم پايين .دلم ميخواست ببينم عكس العمل مهندس نسبت به مادرش چيست .از پله ها پايين رفتيم و در سالن نشيمن روي مبل نشستيم .مادر پشتش به در ورودي سالن بود مهندس وارد سالن شد .جلو رفتم و سلام كردم :سلام مهندس خسته نباشين

  • سلام خانم ممنونم بعد وقتي خانمي را ديد كه موهاي قهوه اس طلايي بلند و سشوار كشيده اي داشت ، آهسته پرسيد: مهمون داريم؟
  • مهمون كه نيستن ، صاحبخونه اند

به مادر سپرده بودم كه برنگردد و نگاه نكند تا كمي سربه سر پسرش بگذاريم . مهندس با تعجب جلو رفت .

كنار خانم متين كه رسيد گفت : سلام خانم .

مادرجون برگشت و به مهندس نگاه كرد و لبخند زد و سرش را براي جواب تكان داد. قيافه متين ديدني بود . من و ثريا از خنده غش كرده بوديم .كم كم قيافه بهت زده اش خندان شد و گفت : ماشاءا....!مامان شمايين؟ من فكر كردم مهمون داريم ، خيلي قشنگ شدين، چقدر فرق كردين . شماها هم كه به ريش من ساده مي خندين .خانم رادمنش، جدا خيلي شيطونيد .

با لبخند بطرف آنها آمدم و روي مبل نشستم .مهندس هم روي مبل نشست وگفت: درست مثل اون موقع ها شدين مامان .حتما اين هنر خانم رادمنشه

  • اختيار داريت
  • خيلي ممنون ، آرايشگر ماهري هستين
  • مادرجون خودشون زيبا هستن
  • نه، مثل اينكه واقعا مي خواين ما رو به اصلمون برگردونين
  • انشاءا....
  • من برم دست و صورتم رو بشورم .لباسهام رو عوض كنم ، بيام ناهار بخورم كه خيلي گرسنه هستم
  • بله، عجله كنين، چون ما هم خيلي گرسنه ايم مهندس
  • شما هم غذا نخوردين؟
  • نخير، منتظر شما بوديم
  • ممنونم الان ميام

مشغول صرف غذا بوديم كه به من گفت: رنگ پليورتون خيلي قشنگه ، خانم رادمنش.

  • چشماتون قشنگ مي بينه
  • به درد اتاق من ميخوره

زديم زير خنده پرسيد: خودتون موهاتون رو بافتين؟

  • گاهي اوقات آرايشگرها هم نياز به آرايشگر دارن، مهندس
  • آرايشگر شما كي بوده كه انقدر ماهر بوده؟
  • هم سلوليم ، گيسو
  • بهتون مياد، بزنم به تخته كه چشم نخورين
  • ممنونم
  • حالا تا چند روزي بوي رنگ مياد .وامصيبتا!
  • عوضش قشنگ و تميز ميشه .درو پنجره هاي سفيد اين خونه رو دلبازتر مي كنه.
  • بله همينطوره

غذا را صرف كرديم و كمي در سالن نشستيم و بعد براي استراحت به اتقهايمان رفتيم . عصر كه مهندس بيرون رفت ، كاست شادي را داخل ضبط صوت گذاشتم .خودم كه رقصم گرفته بود ، خانم متين را نمي دانم . ولي افسوس كه خجالت مي كشيدم بلند شوم برقصم .ثريا خانم وارد سالن شد تا بساط پذيرايي را جمع كند كه گفت: آخيش خانم، خدا خيرتون بده ! دلشادمون كردين مدتهاست تو اين خونه از اين آهنگها نشنيديم

بهتر ديدم يقه ثريا خانم را بگيرم ، گفتم: پس خواهش ميكنم كمي برامون برقصين

  • اوا، خدامرگم بده ! من با اين سن وسال برقصم
  • مگه چه عيبي داره؟
  • شما خودتون بلند شين برقصين ، ما فيض ببريم

با اينكه خيلي دلم مي خواست گفتم: اول شما، حق تقدم با بزرگترهاست

  • رقص ما جوونهاست، گيتي خانم بلند شين

صداي شاد موسيقي محبوبه خانم را هم به سالن كشيد

  • محبوبه خانم افتخار بدين
  • من؟اوا! خاك عالم! و با دست تو صورتش زد
  • بيايين وسط، آهنگ تموم شد
  • من بلد نيستم
  • مگه مي شه كسي رقص بلد نباشه
  • آخه جلو خانم خوب نيست
  • ايشون ناراحت نمي شن. مگه نه مادرجون؟

مادر با لبخند سر تكان داد و با دست به محبوبه تعارف كرد كه وسط بيايد .بالاخره محبوبه خانم وسط آمد. حالا بايد يكي را پيدا ميكرديم كه خانم را بنشاند .ثريا وصفورا را هم رقصيدند .كم كم خودم هم بلند شدم و رقصيدم و مادر را هم بلند كردم .آرام و زيبا مي رقصيد .خلاصه ساعت شادي را ترتيب داديم و روحيه ما عوض شد كه ناگهان مهندس وارد شد و با تعجب به ما چشم دوخت .از خجالت مرديم و زنده شديم .آنقدر صداي ضبط صوت را بلند كرده بوديم كه صداي ماشينش را نشنيديم . اصلا فكر نميكردم به اين زودي برگردد.مهندس با لبخند به يك يك ما نگاه ميكرد كه حالا هركدام گوشه اي ايستاده بوديم .نمي دانم از شدت فعاليت بود يا خجالت كه آنقدر سرخ شده بودند وعرق كرده بودند .خيلي خودم را كنترل كردم كه نخندم ، ولي نتوانستم .مادرجون آرام وخونسرد رفت روي صندلي نشست .من هم خواستم بروم بالا كه گفت: ادامه بدين چرا متوقف كردين؟ به او قشنگي داشتين مي رقصيدين ، خانم رادمنش!

  • يه ساعتي بود مي رقصيديم .ديگه كافيه مهندس .ببخشيد با اجازه و با لبخند بالا رفتم تا چند پله با نگاهش مرا بدرقه كرد شنيدم به مادر مي گفت: كاش قايم مي شدم .برم به آقا نبي بگم كلاهش رو بذاره بالاتر . و زد زير خنده

يك ساعت بعد شام را صرف كرديم و آخرشب هم دوباره با مرتضي بمنزل برگشتم

****************************

شش روز است كه در منزل متين استخدام شده ام.از كارم راضي ام.احساس مي كنم مادر روحيه بهتري دارد .خودش جلو آينه مي رود و به سر وصورتش مي رسد پزشكش كه به ديدنش آمد گفت همينطور پيش بره به زودي داروهاي مادر را كم مي كند .البته اگر همينطور پيش برود .امروز ميخواهم با مهندس راجع به خواسته دومم صحبت كنم .

بعد از ناهر وقتي مادر به اتاقش رفت ، پيش مهندس رفتم وگفتم: آقاي مهندس وقت دارين؟

  • بله بفرمايين
  • ممنونم
  • ميخوام درخواست دومم رو بگم
  • امر بفرمايين. ما شش روزه منتظريم
  • ميخوام محبت كنين رنگ پرده و مبلمان وموكت اتاق مادر رو عوض كنين

مثل ترقه پريد وگفت: بله خانم؟

  • ببخشيد، مثل اينكه شوك شديدي بود
  • آخه انتظار هرچيزي رو داشتم جز اين. حالا ميتونم بپرسم براي چي؟
  • رنگ قرمز براي اعصاب خوب نيست .روز اول متوجه شدم مادر رنگ سبز دوست دارن .اينه كه ميخوام تنوعي ايجاد كنم
  • ولي مادر خودش اون رنگ رو انتخاب كرده .
  • اون رنگ مربوط به دوسال پيشه كه مادر بقول شما شاد وسرزنده بودن نه حالا كه نياز به آرامش دارن
  • حرف شما درست ولي اگه اينكار رو كرديم و تاثيري در روحيه مادر نكرد چي؟
  • مطمئنم موثره
  • ببينيد خانم رادمنش ، بنظر من مادر رو بايد بحال خودش رها كنين و بيشتر از اين با اعصابش بازي نكنين
  • منظورتون اينه كه تا حالا هرچه كردم به ضرر مادرتون بوده؟
  • نخير روحيه مادر بهتره .اما خودتون رو زياد اذيت نكنين . فقط كارهاي عادي روزمره اش رو براش انجام بدين .اينكار هاي شما بي فايده‌س. بهترين پزشكهاي متخصص مادر رو تحت نظر داشتن ، نتونستن كاري بكنن .اونوقت شما با چهارسال تحصيل در رشته روانشناسي مي خواين مادر رو مداوا كنين؟
  • اگه براي هزينه‌شه، از حقوق من كم كنين

نگاه گله مندي به من كرد . سيگاري روشن كرد و گفت: فكر كردين هزينه مبلمان و موكت و پرده براي من رقمي‌يه؟ اون مبلغ، پول توجيبي منه

  • اگه ميخواين منم بمونم بايد كارهايي رو كه مي گم انجام بدين. اگر هم نمي خواين كه من از فردا صبح نميام .
  • خودتون مي دونين ، من كه دوست دارم شما به كارتون ادامه بدين
  • پس تو ذوقم نزنين ومخالفت نكنين. اگه من مسئوليت مادر شما رو بر عهده دارم بايد به هدفم برسم. اگر هم براتون زحمته ، شما فقط به من اجازه بدين بقيه‌ش با خودم.
  • شما ملحفه ها رو تغيير دادين چه تاثيري داشت؟ گلدون روي ميز رو پر از گل كردين چه تاثيري داشت؟ موهاي مادر رو رنگ كردين، زدين ، رقصيدين چه فايده اي داشت ؟
  • موثر بوده
  • من كه احساس نمي كنم
  • واقعا تغييرات رو حس نمي كنين؟
  • اگه مادرم با من حرف زد مي فهمم موثر بوده. مادر فقط از تنهايي در اومده وخوشحاله
  • پس كاري رو كه خواستم انجام نمي دين؟

دستي با كلافگي به موهايش كشيد وگفت: باشه ترتيبش رو مي دم، خانم

  • ممنونم يه خواهش ديگه!

فقط نگاهم كرد.

  • نه بگذريم
  • حرفتون رو بزنين
  • والـله از نگاهتون ترسيدم اين بار حتما سرم رو مي برين
  • يزيد كه نيستم خانم
  • ميخوام خواهش كنم اجازه بدين عصر خودم برم رنگ پرده رو انتخاب كنم .شما متناسب با اون موكت ومبلمان رو تهيه كنين
  • نيازي نيست شما به زحمت بيفتين .بگيد چه رنگي مي خواين من ترتيبش رو مي دم
  • گفتم ميخوام خودم برم

دو دستش را به علامت اصلا به من چه بالا آورد وگفت: خودتون بريد.

  • و ميخواهم مادرجون رو هم ببرم . و زير چشمي نگاهش كردم

پاهايش را با كلافگي كنار هم جفت كرد وگفت: چكار مي كنيد؟

  • ميخوام مادر رو ببرم. هم حال و هواشون عوض شه و هم خودشون انتخاب كنن
  • خانم تو رو خدا ول كنين. شما دارين زيادي احساسات بخرج مي دين، انقدر شلوغش نكنين
  • خب چرا اين همه هزينه كنبم اونوقت باب ميل مادر نباشه؟
  • مي گم كاتالوگ بيارن اينجا خوبه؟
  • نه
  • خانم عزيز، مادر من دوساله پاشو از خونه بيرون نذاشته .متوجه هستين يا نه؟
  • خب حالا مي ذاره .اينكه مسئله اي نيست روحيه‌ش هم عوض ميشه
  • روحيه،روحيه ديگه حالم داره به هم ميخوره
  • شما هيچ متوجه شدين روحيه خودتون هم بهتر شده اين رو من نمي گم اهل خونه مي گن.
  • حتما منظورتون اينه كه از بركت وجود شماست
  • نخير، منظورم اينه كه در اثر برقراري ارتباط با مادرتون روحيه تون بهتر شده منظورم چيزي كه شما گفتين نبود .

سكوت كرد .سيگارش را خاموش كرد .بطرف پنجره رفت، دستي داخل موهايش كشيد بعد دو دستش را داخل جيبش كرد

از رفتار وگفتارش ناراحت شدم. طوري برخورد ميكرد كه انگار براي خودم اين چيزها را ميخواهم .آرام بدون اينكه متوجه بشود بسمت پله ها رفتم .آنقدر در فكر بود كه اصلا متوجه من نشد .

با اتاقم رفتم وعصبي روي مبل نشستم .شيطان مي گفت جل وپلاسم را جمع كنم و بروم .بخودم لعنت فرستادم كه چرا اين تقاضاها را از او كرده ام كه چند ضربه به در خورد

  • بفرمايين در بازه .

تا ديدمش از جا پريدم. با جذبه آمد داخل وگفت: ببينيد خانم رادمنش، ميتونين با مادر برين ولي اگه اتفاقي براي مادر بيفته از چشم شما مي بينم . در ضمن اگه تجويزهاي شما تا سرماه جواب نده اينجا رو ترك مي كنين، چون نه هر روز حوصله بحث كردن دارم ، نه حوصله ناز كشيدن و انجام فرمايشات شما رو . خودم هزارتا گرفتاري دارم خانم. و عصباني در را بست و رفت .

چه بد اخلاق! ترسيدم بابا! ولي معلومه كه طاقت قهر ونازم رو نداري! خوش بحال كسي كه زن تو بشه .جگر طلا ! چرا مي گي بدبخت ميشه ، بنظر من كه خيلي هم خوشبخت ميشه!


نظرات کاربران

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
cool text

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت

Profile Pic
سلام به همه ی شما امیدوارم لحظات خوشی را در وب من بگذرانید.من درمورد همه چیز برایتان مطلب نوشتم.راستی؟!نظر یادتون نره. منتضر پیشنهاد های خوبتون هستم. می دونیدکه..اگر نظر بدید سعی میکنم سایت و وب بهتری را ارایه بدم. مر30 از همکاریتون
اطلاعات کاربری و عضویت سریع

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
اسکریپتهای اختصاصی

مرورگر های مناسب سایت