close
چت روم
رمان الهه ناز قسمت9

همه چیز برای همه

برای گفتگویی آزادتر با دوستانتان
به انجمن ما مراجعه کنید
قالب جدیدی برای وبلاگتان نیاز دارید؟!!
شهرقالب !
دنبال مطالب تفریحی هستید؟!
بخش تفریحی!
اطلاعات سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 147
کل نظرات : 9
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 73
آمار بازدید
آی پی امروز : 3
آی پی دیروز : 17
بازدید امروز : 25
باردید دیروز : 24
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 4
بازدید هفته : 183
بازدید ماه : 875
بازدید سال : 8,540
بازدید کلی : 112,683
مشخصات
آی پی : 54.221.9.6
سیستم عامل :
مرورگر:
نویسندگان

پیوند های روزانه

آلبوم تصویر فانتزی

آلبوم منظره

نویسنده : admin
بازدید : 34


روز ميهماني فرا رسيد.براي جشن گيسو هم دعوت شد.اما ترجيح داد بمنزل طاهره خانم برود .با نسرين حسابي صميمي شده بود و سرش با او گرم بود.شور وشعف خاصي بر خانه حكمفرما بود. همه در تكاپو بودند . ولي من انگيزه اي براي خوشحالي نداشتم .آخر چرا بايد خوشحال مي بودم؟از اينكه امشب الناز ومنصور همديگر را مي بينند؟ يا از اينكه با هم مي رقصند .واي خدايا كمكم كن بر احساساتم غلبه كنم كه فكر نكن حسودم. بخدا من آدم حسودي نيستم .دلم نميخواد عشق كسي رو بگيرم يا به كسي خيانت كنم .ولي چه كنم دوستش دارم. دلم براش ميسوزه .منصور براي الناز زياده .منصور حيفه .اي خدا؟اينها بهانه نيس. حتي اگه منصور با گيسو ازدواج كنه حسادت نمي كنم .چون گيسو به درد منصور ميخوره ، دركش ميكنه ، ولي الناز نه.منصور! با اينكه درد عشقت تا آخر عمر در قلبم مي مونه ولي تحملش ميكنم .آرزوي من اينه كه خواهرم رو خوشبخت ببينم. دوست داشتن واقعي همينه .اينكه حاضر باشم مال من نباشي ولي خوشبخت باشي .مطمئنم الناز رابطه تو ومادرت رو به هم ميزنه .عنان زندگي زيباي شما رو بدست ميگيره و همه چيز رو بهم ميريزه.

با حالت افسرده لباس نقره اي‌ام را پوشيدم .كفشهايم را به پا كردم .شال را روي شانه ام انداختم. موهايم را كمي از دوطرف بالا بردم و با همان شلوغي و جعد به جمع موهاي پشتم رساندم. كمي هم آرايش كردم و عطر زدم .خانم متين هرچه اصرار كرد كه آرايشگر آرايشم كند ، قبول نكردم .اصلا حوصله نداشتم .چند ضربه به در خورد

  • بفرمايين
  • به به!چقدر زيبا شدي عزيزم
  • ممنونم مادر،جدا لباس زيباييه،ازتون ممنونم
  • اين لباس به تن هركسي زيبا نيست ، فقط برازنده تو دختر زيبا و خوش اندامه ، عزيزم
  • خجالتم ندين
  • من چطور شدم؟
  • عاليه . كت ودامن مشكي خيلي بهتون مياد .چه گل سينه قشنگي زدين مادر.
  • ممنونم دختر قشنگم .بيا بريم مهمونها الان پيداشون ميشه
  • شما تشريف ببرين ، من ميام
  • باشه عزيزم،پس زود بيا. و رفت

به كنار پنجره اتاقم رفتم و از گوشه پرده بيرون را نگاه كردم .باغ با چراغهاي پايه دار بلند روشن شده بود. خدمتكاران در رفت وآمد بودند.آقا نبي فوراه هاي استخر را باز ميكرد .كت وشلوار چقدر به او مي آمد .محبوبه داشت بسمت عمارت مي دويد.آه،اولين گروه ميهمانان وارد شدند.چه ماشين شيكي دارند .خودشان هم شيكند .آقا وخانم همراه پسرشان .آه ماشين بعدي هم آمد .ماشين به رنگ لباس من است. واي چه يكدفعه شلوغ پلوغ شد. آقايان با كت وشلوار وكراوات. وخانمها با لباسهاي فاخر چنان به زمين و زمان فخر مي فروختند كه انگار فرمانرواي اين سرزمين بودند.واي،اصلا از چنين آدمهاي خوشم نمي آمد . كاش مرااز حضور در اين مجلس معاف ميكردند

به به!صاحب آينده اين عمارت هم كه با خانواده شون تشريف فرما شدن .چقدر هم خودشون رو مي گيرن .واه واه اصلا اين دوتا من رو عصبي ميكنن.اين آقاي موقر كيه ديگه؟چه ماشين آلبالوئي خوشگلي داره. احتمالا همون معاون منصوره(پرويز فرهان) كه صحبتش تو خونه زياده

  • بله بفرماييد
  • گيتي خانم!خانم مي گن چرا تشريف نميارين؟
  • اومدم،محبوبه خانم

اين علاقه زيادي هم شده واسه ما دردسر،چرا قلبم تاپ وتاپ ميزنه؟چرا اضطراب به جونم افتاده؟

از اتاق خارج شدم .از پله ها پايين آمدم .صداي قهقهه خنده وهياهو از سالن به گوش مي رسيد .دو سه پله به آخر،به ثريا خانم برخوردم

  • ماشاءا.... خيلي خواستني شدين .هزار الـله اكبر!
  • متشكرم ثريا خانم، لباس شما هم قشنگه

نگاهي به سيني كه در دست ثريا خانم بود كردم وگفتم:كاش زودتر فهميده بودم ، در اون صورت نمي اومدم ، ثريا خانم

  • والـله منم مخالفم و عذاب وجدان دارم.... و حرفش را خورد . بطرف چپم نگاه كردم ببينم چي باعث شده ثريا حرفش را قطع كند . او بود،با كت وشلوار مشكي وكراوات زرشكي!چقدر با اين لباس زيبا بود!خداي من،به من اعتماد به نفس بده .انگار او هم از ديدن تيپ و قيافه من جا خورد
  • سلام مهندس
  • سلام خانم
  • ثريا پس چرا انقدر طول دادي. اونها رو ببر بذار سر ميز
  • بله آقا. ثريا رفت. متين نگاهي به قد و بالاي من انداخت و گفت: فوق العاده شدين خانم!انگار يه پري دريايي در برابر منه
  • ممنونم

جلو آمد ، دستم را بالا آورد كه ببوسد. گفتم: نه مهندس، شرمنده‌م نكنين

  • مايه افتخار بنده‌س
  • ولي من خجالت ميكشم . واجازه ندادم
  • خب ، چه چيز رو اگه زودتر فهميده بودين نمي اومدين؟

حالا بيا و درستش كن. گفتم : هيچ چيز

  • من تا ندونم از اينجا تكون نميخورم
  • ممكنه ناراحت بشيد
  • نمي شم
  • من دوست ندارم در مهموني‌اي كه مشروب توش سرو ميشه شركت كنم

لحظه اي نگاهم كرد .سر فرصت سيگاري بيرون آورد و روي لبش گذاشت و با فندك روشن كرد .فندك را در جيبش گذاشت و گفت: و دليلش؟

  • براي اينكه مقابل افرادي قرار ميگيرم كه خودشون نيستن .با كساني صحبت ميكنم كه حرف خودشون نيست .يه مهموني مصنوعي چه لذتي داره،چقدر خوب ميشد اگه شاديها و خنده ها طبيعي بود. نه نتيجه مصرفالكل. البته من بكار شما ايراد نميگيرم .قصد بي احترامي و توهين هم ندارم. پرسيدين ،نظرم رو گفتم . اينطور بار اومدم. ولي مهمونم و دعوتتون رو پذيرفتم

پكي به سيگارش زد و گفت: اگه مي دونستم شما ناراحت مي شين اختصاصا امشب صرفنظر ميكردم ، آخه مهموني امشب به افتخار شما و سلامتي مادره،اما حالا ديگه دير شده چون سرو شده

  • شما محبت دارين
  • گيتي جان!پس چرا نمياي دخترم؟
  • داشتم با جناب مهندس صحبت ميكردم .ببخشين دير كردم

خانم متين دستش را بطرفم دراز كرد وگفت: بيا بريم عزيزم تا به دوستان و اقوام معرفيت كنم .منصور جان تو هم بيا پسرم

با مادر بطرف سالن راه افتادم .وارد سالن كه شديم مادر گفت: با دخترم گيتي آشنا بشين .چون دخترم كه از دستم رفت برام عزيزه

همه بلند شدند .از خجالت سرخ شدم .با لبخند از خانم متين تشكر كردم و سلام كردم. منصور وارد سالن شد و از كنار ما رد شد. همراه مادر جلو رفتم .خانم متين معرفي ميكرد ومن با تك تك آنها احوالپرسي كردم.

  • مهندس عسكري و خونواده‌شون.دكتر فروزش وخونواده‌شون.دكتر متين عموي منصور وكيل دادگستري،ايشون هم خانم و پسرشون پرهام جون و دخترشون پروانه جون.خانم ملك دوست صميمي بنده .با دكتر سپهر نيا هم كه آشنا هستي عزيزم،پزشك خودم ، ايشون هم مادرشون.با خونواده مهندس فرزاد هم كه آشنايي. الميرا والناز بسردي با من دادند. با خواهرزاده ام سوسن هم كه آشنايي.ايشون عمه منصور هستن،همسرشون و سعيدجان پسرعمه منصور. مهندس فرهان معاون شركت منصور. خانم حكيمي حسابدار شركت منصور. خانم كاظمي منشي شركت،ايشون هم همسرشون.آقاي لطفي مسئول فروش شركت وهمسرشون و دخترشون ندا جون. شيرين دوست عزيزم و همسر ودخترشون ساناز جون .سرهنگ نيكو وخونواده‌شون.تيمسار شكوهي،ايشون هم دكتر شكوهي پسرشون.با دختر دايي بنده مينوجان ودخترش نگين هم كه آشنا هستي. ايشون هم آقاي شادمهر موسيقي دان هستن و رشته اخصصي شون پيانوست واين آقايون هم گروه اركستر امشب ما رو تشكيل ميدن
  • خوشوقتم،بفرمايين بشينين
  • بيا عزيزم،اينجا پيش خودم بشين

چشمم به منصور افتاد كه روي مبل نشسته بود و به من خيره شده بود .صفورا سيني شربت مقابلم گرفت كه شيرين دوست مادر گفت:مرجان جون ، راجع به گيتي خانم بيشتر توضيح بده عزيزم. كنجكاو شديم. شايد عروس آينده تونه. همه لبخند زدند بجز الناز و خانواده اش .منصور هم كه پا روي پا انداخته بود،مثل بقيه لبخند به لب داشت

مادر گفت:گيتي جان ليسانس روانشناسي داره،محبت كرد و بخواست ثريا پيش من اومد تا روحيه بيمار منو تغيير بده وموفق هم شد. آخرش تونست زبون منو با اون شيرين زبوني ها و دل نازكش باز كنه .تنها كسي بود كه خيلي خوب منو درك كرد .او ، با توجه و محبتش منو به زندگي برگردوند .محبتش رو هيچوقت فراموش نمي كنم.

  • خجالتم ندين مادرجون. من كه كاري نكردم
  • بالاخره نگفتي عروسته يانه

نخير،اين شيرين خانم ول كن نبود و تا الناز رو به جون من نمي انداخت دست بر نمي داشت. به الناز نگاه كردم كه هم منتظر پاسخ مادر بود و هم از حسادت داشت خاكستر ميشد .سريع به ميان صحبت مادر پريدم و گفتم: مادر اول فرمودن كه من دخترشون هستم نه عروسشون. هرچند كه من خودم رو لايق چنين مادر مهربوني نمي بينم و هيچوقت نمي تونم جاي مليحه خانم باشم ، ولي اميدوارم حداقل سنگ صبور مادر و برادرم مهندس متين باشم. وهزار لعنت برخودم فرستادم كه مهندس را برادر خطاب كرد. ماشاءا... چه دختر فهيمي!حق داري مرجان.

  • اختيار دارين خانم.

نگاه مهندس ناشناخته بود،ولي انگار افتخار هم ميكرد چنين خواهري داشته باشد،انگار با حرفم الناز كمي آرام گرفت. چرا ميهماني را به بدبخت زهركنم؟براي من زهر ميشود كافي است. اينطور راضي ترم. من عادت دارم

بعد از كمي صحبت و گفتگو گروه موزيك آماده شدند و به گوشه سالن رفتند.هركس يك ليوان دستش گرفته بود ومشغول نوشيدن بود. متين بلند شد و نزد يكي از دوستانش كه ايستاده بود رفت ومشغول صحبت و خنده شد .الميرا و الناز وپروانه به آنها پيوستند .الناز خودش را كنار منصور رساند و شانه به شانه‌اش ايستاد. كمي مشروب ميخورد و كمي ناز وادا مي آمد .الميرا هم با آن موهاي بلند خرمايي و آن لباس لخت كه فقط يك آستين داشت ، چشمهاي سعيد ، پسر عمه منصور را روي خودش ثابت كرده بود. برايم شگفت آورد بود كه اينقدر آسان خودش را در معرض تماشاي ديگران گذاشته بود. باز هم الناز، شايد هم مي دانست منصور لباسهاي سنگين ومتين را مي پسندد و دارد فعلا فريبش مي دهد.

بحث داغي شروع شد راجع به اينكه سر تحويل سال چه آهنگي نواخته ميشود .هركسي نام يك آهنگ را مي گفت. الناز هم نام آهنگي را گفت و اصرار ورزيد ،حتي با الميرا بر سر خواسته اش ناسازگاري ميكرد وحوصله همه را سر برده بود.

متين گفت :بالاخره چي بزنن؟ اركستر ما رو گيج نكنين

الناز گفت:اينكه سوال نداره منصورخان

  • خب،حق با شماست الناز خانم،آهنگ مورد علاقه الناز خانم رو بزنين

جانم به آتش كشيده شد. پنج دقيقه بيشتر به شروع سال نو نمانده بود . از خانم متين عذرخواهي كردم و بطرف در سالن راه افتادم .متين در حاليكه ليوانش را سر مي كشيد نگاهي به من كرد و دنبالم آمد.

  • كجا تشريف مي برين؟ الان سال تحويل ميشه.
  • ممنونم مهندس ، من عادت دارم سال رو با دعاي مخصوص سال نو و آيات قران شروع كنم .دلم ميخواد سال خوبي داشته باشم
  • بين ما كه سال نو رو با رقص وآواز شروع ميكنيم و شما كه با دعا ونيايش شروع مي كنيد،هيچ فرقي نيست .هر دو با هزار مشكل دست وپنجه نرم ميكنيم
  • ما با هم خيلي فرق ميكنيم مهندس. در دو دنياي متفاوتيم .بايد ديد كي قلب و روح آرومتري داره.با اجازه

از در سالن خارج شدم و به اتاقم برگشتم .دعاي تحويل سال وكمي قرآن خواندم. واقعا كه هيچ چيز به اندازه ياد خدا به انسان آرامش نمي دهد و هيچ چيز لذت قرآن خواندن را ندارد

نيمساعتي بحال خودم بودم .بعد با منزل طاهره خانم تماس گرفتم و سال نو را به آنها وگيسو تبريك گفتم. يك لحظه حسرت خوردم كه چرا در آن خانه كوچك باصفا ودوست داشتني نيستم .بعد روي تخت دراز كشيدم اما با صداي در از جا پريدم

  • سال نو مبارك گيتي خانم !

بلند شدم ،جلو رفتم و محبوبه را بوسيدم و سال نو را تبريك گفتم .

  • خانم گفتن چرا نمياين؟
  • بگيد حالم خوش نيس. سرم درد ميكنه .عذرخواهي كنيد . بهتر شدم ميام

دوباره روي تخت دراز كشيدم .چه اشتباهي كردم .منصور آدمي كه من ميخوام نيست . چه وقيحانه جلو روي من مشروب ميخورد .اگه براش ذره اي ارزش داشتم اينكار رو نميكرد .چه سريع دستور دادآهنگ مورد علاقه الهه نازش رو بزنن .آره، همين شنل قرمزي به درد تو ميخوره كه جيگرت رو رنگ لباسش كنه .بي لياقت !

دوباره صداي در مرا مثل ترقه از جا پراند .نمي گذارند كمي استراحت كنم و آرام بگيرم .تو اين خونه نميشه لحظه اي افقي بود

  • چرا نمياي عزيزم؟ اتفاقي افتاده؟
  • نخير،فقط كمي سرم درد گرفته. در ضمن دوست داشتم لحظه تحويل سال رو با دعا شروع كنم ، اين بود كه اومدم بالا
  • التماس دعا
  • محتاجيم به دعا و با مادر روبوسي كردم و سال نو را تبريك گفتم
  • بيا بريم پايين قربونت برم. چرا تنها نشستي مادر؟
  • ميشه من رو معذور كنين؟ كمي سرم درد ميكنه
  • نه نميشه، تو كه كنارم نيستي انگار يه چيزي گم كرده‌م. همچين اعتماد به نفسم رو از دست مي دم.
  • اين نظر لطف شماست،اما...........
  • بيا بريم ديگه يه قرص بهت مي دم سرت خوب ميشه دخترم

ناچار دنبال مادر راه افتادم .در پله هاي آخر صداي منصور را شنيديم كه مي پرسيد: صفورا كاري كه گفتم انجام دادي؟

  • خانم خودشون رفتن آوردنشون . و به من اشاره كرد

انگار منصور خجالت كشيد .شما اومدين؟

  • بله، كاري داشتين؟
  • از صفورا خواستم بياد بهتون بگه تشريف بيارين پايين تا شريك شاديهامون باشين، مي دونين كه هميشه اين جشنها برپا نيست
  • ممنونم،انشاءا... هميشه شاده وخوشحال باشين . در ضمن سال نو مبارك
  • سال نوي شما هم مبارك
  • منصور چرا نمي ري وسط؟ مامان جان تو كه لالايي مي گي چرا خوابت نميبره؟

منصور لبخندي زد و رفت . روي مبل نشستم .خانم متين سرگرم گفتگو با خانم سرهنگ شد. چشمم به الناز افتاد كه با ديدن منصور ، پرهام را رها كرد و خودش را به منصور چسباند .پچ پچي كرد و دست منصور را گرفت . بعد رو در رو شروع به رقصيدن كردند .كاش مرده بودم و اين صحنه را نمي ديدم .كاش كور مي شدم . خيلي سوختم ، خيلي! حسابي آويزان منصور شده بود!آهنگ ملايم تر شد و چراغها كم نورتر و بقول معروف شاعرانه. طاقت ديدن آن صحنه را نداشتم كه الناز با لبخند چشم در چشم منصور دوخته بود. بلند شدم برم هوايي بخورم كه مهندس فرهان،معاون شركت منصور،مقابلم ظاهر شد و گفت: گيتي خانم افتخار همراهي مي دين؟

  • خواهش ميكنم افتخار ماست ، اما به هواي آزاد احتياج دارم ، كمي سرم درد ميكنه

فرهان همان مرد جوان زيبايي بود كه در ابتداي ورود توجهم را جلب كرده بود،خدايا! بايد چه كنم ، من كه از رقص در جمع شرابخوار متنفر بودم، من كه اين رفتار را ناپسند مي دانستم .

اما نفسش بوي الكل نمي ده،از چشمهاش هم صداقت هويداس.چرا يكباره حس خاصي نسبت به اون پيدا كردم؟ چه تيپي داره!چه خوش قيافه‌س! سبزه روشن، چشم ابرو مشكي، قد بلند و خوش هيكل . كت و شلوار سرمه اي چقدر بهش مياد

پرسيد : مزاحم كه نيستم؟

  • نخير ،ابدا

همانطور كه با هم صحبت ميكرديم به گوشه اي از سالن رفتيم .آهنگ ملايمي نواخته ميشد. سعي ميكردم به چشمهايش نگاه نكنم ، چون گيرايي خاصي داشت . با لبخند چشم از من بر نمي داشت . در اين گيرودار يك خواستگار كم داشتم كه آنهم درست شد.

  • شما خانم زيبايي هستين. با يك نظر آدم رو جذب مي كنين
  • ممنونم مهندس
  • بيشتر از همه وقارتون چشمگيره
  • لطف دارين
  • چند سالتونه؟
  • 24 سال
  • مهندس ميگفتن يه فرشته زيباي مهربون به منزلشون اومده . مي بينم حق داشتن

خدايا چي ميشنوم؟ نه،حتما اشتباه ميكنه .يا شايد هم يه كلاغ چهل كلاغه. پرستار مهربون رو كرده فرشته مهربون كه منو فريب بده

  • ممنونم،لطف دارن
  • از آشنايي با شما خوشوقت شدم
  • من هم همينطور
  • تاثير بسزايي روي خانم متين داشتين . خيلي سر حال تر از سابقن
  • آدمها ، مخصوصا خانمها، نيازمند محبت اند .هر كس محبت ببينه سر حال ميشه، هر چند من فقط وظيفه‌م رو انجام دادم
  • تهراني هستين؟
  • نخير شيرازي ام
  • دخترهاي شيرازي به زيبايي و با نمكي شهرت دارن

چشم منصور به ما افتاد .قلبم فرو ريخت .از نگاهش حالم منقلب شد. منصور، متحير وگله مند به من نگاه كرد. الناز گفت : مهندس، خوش مي گذره؟

  • بله خانم، هرچقدر بشما خوش ميگذره به من هم خوش ميگذره . هم صحبتي با ايشون دنياييه

شايد غيرتش جوش آمده بود. شايد هم فكر ميكرد چه آسان پرستار مهربانش را از دست داد. با حالت خاصي نگاهم ميكرد .انگار ديگر حوصله رقصيدن نداشت .كمي كه از ما دور شد ، از الناز جدا شد و با لبخندي تصنعي از سالن خارج شد .

  • چنين همسري آرزوي ديرينه من بوده . در واقع تو روياهام دنبال شما ميگشتم . به مهندس بگم خوشحال ميشه. چون معتقده كه من تا آخر عمر تن به ازدواج نمي دم

آب دهانم را بسختي فرو دادم .حالم بد شده بود .از يكطرف يك جور خواستگاري بود، از يكطرف از او خوشم آمده بود. از اين طرف ميخواست منصور را مطلع كند و از طرفي فهميدم منصور به من علاقه اي ندارد كه درباره من با فرهان صحبت كرده است .

  • حالا شما اجازه مي دين خانم؟
  • اين نظر لطف شماست، اما من قصد ازدواج ندارم
  • سنتون كه مناسبه ، در مورد من هم مي تونين تحقيق كنين. با صداقت تر از مهندس متين هم وجود نداره، از ايشون بپرسين
  • اختيار دارين . در اينكه شما شايسته‌اين شكي ندارم، ولي من معذرويت دارم
  • مشكل چيه؟

چي بايد به او مي گفتم؟ ميگفتم كه عاشق مهندس متين هستم؟ ميگفتم مشكل من همان مهندس متين است؟

  • مادرم با من زندگي ميكنه.زن مهربون و با ايمانيه.خواهرم هم در آمريكاست و تشكيل خونواده داده .از مال دنيا هم بي نيازم و براي همسرم جونم رو مي دم و از اون جز صداقت هيچي نميخوام

چقدر زيبا حرف ميزد.چقدر با صداقت وموقر بود.كاش قبل از آشنايي با منصور با او برخورد كرده بودم، اما ديگر كمي دير شده! اي كاش اين جملات را از زبان منصور شنيده بودم! همان موقع دكتر شكوهي از كنار ما رد شد وگفت: مهندس بياين .باهاتون كار دارم

  • چشم الساعه ميام
  • اجازه بدين فكر كنم، چشم.خبرتون ميكنم
  • كي گيتي خانم؟
  • قطعا يكي دو هفته كمه
  • باشه. ولي مي دونين كه انتظار چقدر بده ؟منتظرم نذارين .من تلفن منزلم رو بهتون مي دم
  • نيازي نيست توسط مهندس خبرتون ميكنم
  • متشكرم خانم.برم بببينم دكتر چكارم داره

نياز به آب خنك داشتم.خدا محبوبه خانم را خير بدهد كه آورد. از منصور خبري نبود .با خودم گفتم نكند ناراحت شده .هرچه باشد من يك پرستارم ، ولي به درك .بگذار ناراحت بشود .خودش گفت : در شاديهامون شريك باشين . مگه من حق خوشبختي ندارم. بالاخره من هم بايد بعد از او دلم را به كسي خوش كنم يا نه؟

صداي بسلامتي و برخورد گيلاسها اعصابم را متشنج ميكرد .انگار هرچه بيشتر مينوشيدند بيشتر مي رقصيدند، يا نه هر چه بيشتر مي رقصيدند بيشتر مي نوشيدند .احساس ميكردم كمي گيج شده ام .بلند شدم از سالن خارج شدم. بايد مي فهميدم منصور كجا رفته .به اتاقم رفتم و از پنجره به بيرون نگاه كردم.منصور را وسطهاي باغ ديدم .تنها ايستاده بود و سيگار مي كشيد . شديدا در فكر بود .

آخ آخ ،فاتحه‌ت خونده‌س گيتي! اگه شب اخراجت نكرد ! واي چه عصباني سيگارش رو پرت كرد .بالاخره از انزوا دست كشيد ووارد ساختمان شد .جلوي آينه كمي خودم را مرتب كردم و سريع پايين آمدم. منصور جلوي پله ها ايستاده بود و به ثريا امر ونهي ميكرئ

  • كم كم ميز شام رو آماده كنين .چيزي از قلم نيفته .گلهاي روي ميز فراموش نشه

از پله ها پايين آمدم و لبخند قشنگي تحويل متين دادم . با كنايه گفت: به به! خانم رادمنش خوش ميگذره؟

  • البته ، چرا خوش نگذره . چقدر جناب فرهان موقرن مهندس

نگاه گله مندش اعصابم را خراش داد.از مقابلش رد شدم . با خودم گفتم فكر كرده من بلد نيستم . فكر كرده فقط بلدم پرستاري كنم و غصه بخورم .نه جونم، ما بلديم خوش باشيم .وارد سالن شدم .هنوز عده اي مي رقصيدند و از هرگوشه سالن صداي قهقهه خنده و برخورد گيلاسهاي شراب و پچ پچ و صداي اركستر به گوش مي رسيد . كنار نگين نشستم و با او مشغول صحبت شدم و .متين آمد روي مبل نشست و مشغول صحبت با تيمسار شوكهي شد .

پرهام جلو آمد و گفت: گيتي خانم افتخار مي دين؟

  • آقا پرهام ؟ درسته؟
  • بله، پرهام هستم . چه باهوشيد ماشاءاله
  • ببخشيد ، آقاي پرهام كمي سرم گيج رفت، براي همين نشستم .بنده رو معاف بفرمايين .با نگين جان برقصين
  • بله،اشكالي نداره .نگين خانم افتخار مي دين؟

نگين بدون هيچ تعارفي دست به دست پرهام داد و بلند شد .چشمم به متين افتاد كه در حين صحبت با تيمسار شكوهي متوجه من بود .بعد كه نگين وپرهام رفتند نگاهش را از من برگرفت. مادر در حاليكه بطرف من مي آمد با همسر مهندس عسكري در حال صحبت و خنده بود . مي گفت: شما بلند شين افتخار بدين شهلا خانم .من ديگه رقصم نمياد . پير شدم ديگه

عموي منصور گفت: كاش همه پيرها مثل شما ترگل ورگل باشن

عموي منصور بلند شد جلوي مادر را گرفت و از او تقاضاي رقص كرد به شوخي گفت: پس با پيرها برقصيد مرجان خانم

همه زديم زير خنده .مادر با خنده گفت: نمي ذارن چند دقيقه پيش گيتي بشينم ، اين همه جوون زيبا اينجا هست ، منو انتخاب كردين؟

  • ما بهتر همديگر رو درك ميكنيم زن داداش

باز صداي خنده بلند شد. شهلا خانم گفت: چقدر هم به هم ميايين.

سر شام الناز مثل كنه به منصور چسبيده بود. بالاخره منصور به بهانه سركشي به اوضاع ، دوري سر ميز زد و به همه تعارف كرد كه از خودشان پذيرايي كنند. بطرفم آمد و گفت: شما چيزي احتياج ندارين؟

  • ممنونم ، همه چيز هست. سپاسگزارم
  • خواهش ميكنم .شما امشب فقط سالاد خوردين ها
  • شما از كجا فهميدين؟
  • من به مهموناي عزيز توجهي خاص دارم.
  • لطف دارين.راستش من در مهموني ها كم اشتها مي شم. اصلا هيچي نميتونم بخورم
  • ولي بايد اين تكه جوجه كبابي رو كه براتون مي ذارم بخورين . و از بشقاب خودش يكي دو تكه ران و سينه تو بشقابم گذاشت و گفت: دستخورده نيست
  • اختيار دارين. خيلي ممنون

در دلم گفتم چطور بدم بياد .دست خورده هم باشه با جون و دل پذيرام .مشغول خوردن غذايش شد و پرسيد: فرهان رو چطور آدمي ديدين؟

  • بسيار متشخص
  • از شما چي مي پرسيد؟
  • مشخصاتم،كجايي هستم ، چند سالمه ، ازدواج ميكنم يا نه
  • يعني خواستگاري كرد؟
  • بله
  • عجيبه. فرهان به اين زوديها دم به تله نمي داد.
  • من براي مهندس فرهان تله نذاشته بودم

با لبخند پرسبد: خب، جواب مثبت گرفتن؟

  • اگر شما ايشون رو تاييد كنين ، كمي هم خودم پرس وجو كنم، شايد

نمي دانم دلم ميخواست اينطور باشد يا همينطور بود. احساس كردم لقمه از گلويش پايين نمي رود. و مجبور شد نوشابه بردارد . الناز آمد وگفت: منصور خان، بين مهمونهاتون فرق مي ذارين ها!

  • چطور خانم؟
  • براي ما از بشقابتون سرو نكردين

منصور به من نگاه كرد. انگار پيش خودش مي گفت اين دختر همه وجودش چشم است .بعد با لبخند گفت: علتش اين بود كه گيتي خانم هيچي نخوردن ، فقط سالاد ميل كردن

  • پس يعني ما زياد خورديم
  • اختيار دارين .شما اگه زياد مي خوردين كه چنين اندامي نداشتين

بالاخره خيال الناز راحت شد و او را رها كرد و خطاب به من گفت: گيتي خانم، مهندس فرهان چشم از شما بر نمي داره

  • اين چه فرمايشيه الناز خانم
  • منصورخان دروغ ميگم تو رو خدا؟

منصور نگاهي به من انداخت و گفت: خب حق داره

الناز گفت: كي حق داره فرهان، گيتي خانم ، يا من؟

  • فرهان

رنگ از رخسار الناز پريد ، ولي گفت: پس بهتره شما بعنوان بزرگتر و رئيسشون واسطه بشين منصورخان و دست اين دو جواهر رو تو دست هم بذارين. بالاخره بايد براي خواهرتون كاري انجام بدين كه جبران محبتهاشون بشه. من كه فكر ميكنم مهندس فرهان بهترين هديه از طرف شماست . مطمئنم گيتي خانم رو خوشبخت ميكنه .

احساس كردم منصور عصباني شده . ديگر در اين يكماه تا حدي با اخلاق و رفتارش آشنا شده بودم. بشقاب را روي ميز گذاشت و با دستمال عرق پيشاني اش را پاك كرد، بعد كتش را در آورد .با خودم گفتم ميخواد همين وسط يا خودش رو بزنه يا الناز رو. از اين دو حال خارج نيست .آخه من كه كاري نكردم منو بزنه. دارم خير سرم يه تكه جوجه كباب رو گاز ميزنم كه اونهم وا... زوركي‌يه. محبوبه را صدا زد، گفتم حتما ميخواد از اونهم كمك بگيره ، چون بالاخره زماني در مسابقات دو شركت داشته

  • بله آقا
  • محبوبه اينو ببر بزن به جالباسي ، خيلي گرمه
  • چشم آقا، و رفت .داشتم به افكارم مي خنديدم كه الناز خنده را بر لبانم خشكاند
  • خب نظرتون چيه گيتي خانم؟
  • در كنار خانم متين كه باشم خوشبختم .همين برام كافيه

باز با نگاه تحسين آميز منصور رو به رو شدم .

  • خب بالاخره چي؟ وقتي منصورخان ازدواج كنن، فكر نميكنم شما بتونين زياد اينجا رفت و آمد كنين .پس بهتره مهندس فرهان رو از دست ندين . اينطوري با خيال راحت تري تشريف ميارين اينجا و خانم متين رو مي بينين .خانم متين هم با اومدن عروس به اين خونه وابستگي‌شون بشما كم ميشه. نگران نباشين

تما وجودم لرزيد .مارمولك خوش خط وخال شيطان صفت! براي اينكه مرا از سرش باز كند چه زوري ميزد . با خشم به منصور نگاه كردم كه اقلا او دفاعي بكند كه گفت: مي دونيد الناز خانم..... خواهش ميكنم نوش جانتون سرهنگ

حالا مگه مردم مي ذارن اين از من دفاع كنه .كوفت كردين برين بتمرگين تا هضم بشه. حالا انگار منصور نگه نوش جونتون، اسيدهاي معده شون ترشح نميكنه .از عصبانيت بشقاب را روي ميز گذاشتم و به هر چي آدم شكموست لعنت فرستادم

  • نوش جون، اگر كمي، كسري بود، به بزرگواري خودتون ببخشين....... چي مي گفتم. آها...... مي دونيد الناز خانم ......... نوش جان ......... اختيار دارين.........

بر پدر هر چي مهمونه لعنت. بابا بذارين حرفش رو بزنه بدبخت .بخدا اگه يكي ديگه بياد جلو و بگه دستتون درد نكنه منصورخان، با مشت ميزنم تو دهنش، حالا بعد از عمري يكي اومده از ما دفاع كنه.

  • تو اين خونه مادرم تصميم گيرنده‌س. اگر بنده بر فرض مثال بخواست همسرم بگم ايشون.... و به من اشاره كرد ، بايد اينجا رو ترك كنه ، فكر ميكنم مادر، بنده و همسرم رو بيرون ميكنه .اينه كه من هواي ايشون رو خيلي دارم .

و به من چشمك زد و لبخند زد .آخ كه اگه در تمام اين مدت يه حرف حسابي زدي همين بود. آخ كه دلم ميخواد به اندازه كلماتي كه ادا كردي بر لبات بوسه بزنم .خدا از بزرگي، غيرت و عزت و مهربوني كمت نكنه. خدا از حاضر جوابي نندازدت مرد

با لبخند گفتم :پس با اجازه من مي رم پيش مادر جون. چون فقط ايشونه كه به دادم مي رسه. و با حالتي معني دار به الناز نگاه كردم، به منصور چشمك زدم و با لبخند دور شدم . بعد از دو سه قدم برگشتم ، هنوز مرا نگاه ميكردند . گفتم: مهندس ممنون شام دلچسبي بود.

  • نوش جون گيتي خانم ، شما كه چيزي ميل نكردين .
  • چرا مهندس، بهترين تكه جوجه كباب امشب رو من خوردم .جوجه كبابي كه خيلي ها آرزوش رو دارن . و به الناز نگاه كردم تا ديگر هوس نكند مرا بيرون كند. چنان زهر خندي زد كه دندانهاي سفيد و رديفش نمايان شد. راهم را كشيدم و رفتم .

بعد از صرف شام همه به سالن پذيرايي برگشتيم و دوباره اركستر شروع به نواختن كرد .آن موقع كه گرسنه بودند سرسام گرفتيم، واي به حالا كه سير شده بودند .منصور وارد سالن شد و با همه خوش وبش كرد، انگار اصلا من وجود ندارم

صداي شكستن دلم وجودم را لرزاند و بغض راه گلويم را بست .اشكهايم هر لحظه در حال چكيدن بود. نمي توانستم جلوي احساسم را بگيرم. دست خودم نبود. آهسته بلند شدم و از ساختمان خارج شدم و به باغ رفتم .خيلي سعي كردم كه گريه نكنم و در درون اشك بريزم ، ولي نتوانستم و چند قطره اشك بر گونه هايم جاري شد كه خيلي زود آنها را پاك كردم .خودم را با ديدن گلها و بوييدن آنها سرگرم كردم.مثل ديوانه ها فواره ها را بيشتر باز كردم تا قطره هاي خنك آب جسم و روحم را آرام كند .اي كاش اين چراغها رو هم خاموش ميكردن .اي كاش صداي اركستر قطع ميشد تا اعصابم آرامش بگيره .بالاخره به خواست خدا كمي آرام گرفتم .خودم را قانع كردم كه حتما مصلحت همين است و بايد پرستار مي شدم. دو سه قدم به عقب برداشتم .و بطرف ساختمان برگشتم كه سينه به سينه با منصور برخورد كردم .يكه خوردم و گفتم: عادت دارين آدم رو غافلگير كنين ، مهندس ، ترسيدم بخدا .

  • ببخشيد ، چرا خلوت كردين؟
  • همينطوري
  • نياز به هواي آزاد داشتين ، چون سرتون درد ميكنه درسته؟
  • بله

نگاهي عميق به من كرد.

  • با اجازه تون من به سالن مي رم
  • همينجا باشيم من حوصله مهمونا رو ندارم
  • اما اونا هم بخاطر شما اومده‌ن، درست نيست تنها بمونن

قصد گرفتن دست من را كرد. اجازه ندادم و گفتم: شما مشروب خوردين، مستين .خيلي معذرت ميخوام آقا. من حتي دوست ندارم با آدمها مست صحبت كنم

كمي نگاهم كرد .من هم نگاهش كردم .دهانش را جلوي بيني ام گرفت . از ترس زهره ترك شدم .ها كرد و گفت: نفس من بوي الكل مي ده ؟

با تعجب گفتم: نه

  • پس مست نيستم
  • ولي شما مرتب گيلاس مشروب دستتون بود و مي نوشيدين . اين رو كه انكار نمي كنين
  • درسته من مي نوشيدم، اما چي؟

سكوت كردم چون نمي دانستم

  • من نوشابه مي نوشيدم ، نه شراب ، كنياك و ويسكي

به تك تك اجزاء صورتش با تعجب نگاه كردم .او هم همين كار را ميكرد ، ولي عاشقانه نه با تعجب، حالت مستي در چشمهايش نبود ، راست مي گفت

  • چرا نوشابه؟
  • چون شما دوست ندارين و امشب هم شب شماست

لبم را گزيدم و گفتم: ازتون ممنونم. و دوباره خواستم بروم كه اجازه نداد و گفت: حالا، بهم افتخار مي دين؟

  • اينجا؟ تو باغ؟
  • آره، تو خلوت بهتره
  • ولي درست نيست
  • اينجا خونه منه. درستي و نادرستي كارهاي اين خونه هم با منه .چهار ديواري اختياري.
  • بله ولي براي من بده، فكر مي كنن من شما رو كشيدم اينجا
  • نكشيدين؟
  • نه، خودتون اومدين

لبخند زد و بهم نزديكتر شد ،پشت ستون فقراتم لرزيد و بي اختيار چشمهايم را فشردم. حالا كه به آرزويم، به آن احساس قشنگ رسيده بودم مي لرزيدم. توانايي حركت نداشتم .بي حركت ايستاده بودم .



نظرات کاربران

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
cool text

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت

Profile Pic
سلام به همه ی شما امیدوارم لحظات خوشی را در وب من بگذرانید.من درمورد همه چیز برایتان مطلب نوشتم.راستی؟!نظر یادتون نره. منتضر پیشنهاد های خوبتون هستم. می دونیدکه..اگر نظر بدید سعی میکنم سایت و وب بهتری را ارایه بدم. مر30 از همکاریتون
اطلاعات کاربری و عضویت سریع

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
اسکریپتهای اختصاصی

مرورگر های مناسب سایت