close
چت روم
رمان الهه ناز 2قسمت7

همه چیز برای همه

برای گفتگویی آزادتر با دوستانتان
به انجمن ما مراجعه کنید
قالب جدیدی برای وبلاگتان نیاز دارید؟!!
شهرقالب !
دنبال مطالب تفریحی هستید؟!
بخش تفریحی!
اطلاعات سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 147
کل نظرات : 9
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 73
آمار بازدید
آی پی امروز : 20
آی پی دیروز : 24
بازدید امروز : 86
باردید دیروز : 43
ورودی امروز گوگل : 1
ورودی گوگل دیروز : 5
بازدید هفته : 197
بازدید ماه : 295
بازدید سال : 295
بازدید کلی : 295
مشخصات
آی پی : 54.81.112.7
سیستم عامل :
مرورگر:
نویسندگان

پیوند های روزانه

آلبوم تصویر فانتزی

آلبوم منظره

نویسنده : admin
بازدید : 41


یك هفته بعد پدر ومادر به منزل ما آمدند ودر ساختمان پشتی ساكن شدند.از اینكه همیشه پدرم را می دیدم خیلی خوشحال بودم .قرار بر این شد كه محبوبه وثریا وصفورا هر دو منزل را اداره كنند در عوض حقوقشان بیشتر شود . بیشتر شب ها هم شام را با هم می خوردیم .     دو ماه گذشت .یك شب به منصور گفتم :       * تكلیف چك های گم شده چی شده منصور ؟     * پریده حسابش كن اثری از اثارشون نیست .       * من می خوام بیام شركت .     * مگه توی خونه بهت بد می گذره ؟     * بد نمی گذره دیر می گذره دلم می خواد صبح ها هم با تو باشم .     * منم همینطور عزیز دلم .ولی خودت كه می دونی توی شركت ارباب رجوع زیاده من هم كه آدم حساسی هستم یكی چب بهت نگاه كنه قاتی می كنم .     * مگه به من اعتماد نداری ؟     * البته كه دارم ولی جناب عالی دل بی صاحب هر مردی رو می لرزونی خانم خوشگله !چرا بیخود واسه مردم درد سر درست كنیم .     * منصور !     * جون منصور     * خب میام توی اتاق تو كنار دست خودت توی كارها كمكت می كنم به خدا صبح ها دلم برات تنگ می شه ،حوصله ام تو خونه سر میره     * مگه قرار نیست منو بابا كنی خودتو مامان ؟به قول خدابیامرز گیتی دلم اووه اووه ی بچه می خواد عزیزم     * هر وقت بچه دار شدیم دیگه نمی ام اصلا تفریحی میام.     * نه عزیزم این طوری دباره من بهت عادت می كنم یه روز كه نیای دیونه می شم.     * منصور خواهش می كن    منصور همان طور كه روی مبل نشسته بود دستش را باز كرد و گفت:     *     بیا اینجا ببینم خوشگل من.   بلند شدم كنارش نشستم دستش را به دور شانه ام انداخت و گفت:       *    می خوای بیای شركت چكار كنی ؟       *       كمك دخالت مدیریت .     *       همسر من كه دیگه نمی شه تایپیست ومنشی ومترجم باشه.     *       چرا نمی شه؟این فكر ها رو بریز دور منصور جان اونجا همه می دونن تو رئیس شركتی ودر نهایت خودمان وفرزندانمان ایشائالله.     *       در موردش فكر می كنم .     *       فكر لازم نیست چون من میام.    ·          پس باید بیای تو اتاق خودم ها .   ·         خب من هم واسه این میام كه پیش تو باشم دیگه.   ·         مرا به خودش فشرد و گفت :توعزیز منی .   ·         پس از فردا بیام .   ·         قدم به چشم.       سرم را روی سینه اش گذاشتم وگفتم:خیلی بهت عادت كردم منصور مدام نگرانم یكی تو رو ازمن نگیره. سرم را بوسید گونه اش را روی سرم گذاشت وگفت:       ·         گاهی بین اینكه گیتی بهتر بود یا تو می مونم گیسو جان .   از فردا صبح با منصور به شركت رفتم همه خوش امد گفتند وابراز خوشحالی كردند ولی چه می دانستم داغ فرهان را تازه می كنم .چه می دانستم رفتن یعنی شروع تازه بدبختی ها وتمام شدن خوشبختی .چه میدانستم كه دارم با دست های خودم گور خودم را می كنم .       روزها بیشتر در اتاق منصور بودم در حساب وكتاب ها رسیدگی می كردم .خلاصه هر كاری بود انجام می دادم ترجمه وتایپ حسابداری و البته بیشتر پیگیری چك های بی اعتبار و برسی كمبودهای خزانه منصور .كسری های مبلغ كمی نبود كه بتوانیم راحت از انها بگذریم باید می فهمیدیم موضوع چیست؟       وقتی غریبه ها به اتاق منصور می امدند به من اشاره می كرد كه از اتاق بیرون بروم . گاهی اوقات با فرهان كار داشتم او باید به اتاق ما می امد در حضور منصور ارتباط با فرهان اشكالی نداشت ولی تنها هرگز. گاهی كه منصور مجبور بود بیرون برود سفارش می كرد كه پیش خانم حكیمی در سالن بنشینم. تااو بیاید به فرهان همان حساسیت راداشت كه من به الناز داشتم.با این تفاوت كه منصور فرهان را خیلی دوست داشت .     یك ماه گذشت از رفتار فرهان متعجب بودم .توجه خاصی به من داشت وقتی منصور نبود ارتباط بیشتری با من برقرار می كرد . با ان زبان چرم ونرم وگیرایش مرا تا حدی به خودش جذب كرده بود تا آنجا كه گاهی از ذهنم می گذشت كه اگر همسر فرهان می شدم خوشبخت تر بودم ولی هنوز از علاقه ام به منصور كم نشده بود ودیوانه وار دوستش داشتم.   یك بار یكی از مراجعین در ساعتی به شركت امد كه منصور حضور نداشت .باید زیر ورقه مهر وامضا میشد تا فروش صورت بگیرد فرهان گفت :       ·         خانم متین می شه محبت كنین مهر مهندس رو به من بدین؟   ·         می خواین مهر كنین ؟   ·         بله   ·         بهتر نیست صبر كنین خود منصور بیاد ؟   ·         موردی نداره من همیشه این كارو می كنم .       به اتاق منصور رفتم ومهرش رآوردم .خدا خدا می كردم منصور از راه برسه ومرا با فرهان ومهندس شاكر ببیند .زیر ورقه زد وگفت:       ·         بفرمایین این امادس مهندس .   ·         ممنونم فعلا با اجازه خانم مهندس به مهندس سلام برسونین خدا نگهدار .   ·         خدانگهدار مهندس شاكر       می خواستم از اتاق بیرون بیام كه گفت:       ·         خانم متین وقت دارین حساب های این ماه را با هم كنترل كنیم؟   ·         باشه وقتی مهندس اومد       نگاه عجیبی به من كرد گفت:       ·         من با شما كار دارم نه با ایشون       با رودر باسی روی مبل نشستم.فرهان خواست در را ببندد كه گفتم:       ·         لطفا در را باز بزارین وقتی در اتاق بسته س حالت خفه گی بهم دست میده       فهمید كه از ترس منصور این را گفتم لبخندی زد ومقابلم نشست .دفتر را باز كرد وگفت:       ·         من می خونم شما بزنین.و به ماشین حساب اشاره كرد       قبول كردم درضمن كار احساس می كردم به من خیره شده.       ·         خب شد ..............تومان  حالا این سه رقم رو بزنین   ·         می شه ........تومان   ·         بله درسته این هزینه سه دسگاهیه كه خریداری كردیم   ·         چه دستگاههایی بوده؟   ·         یه قطه یه دستگاه بسته بندی ویه دستگاه قالب   ·         حالا سود كردیم یا نه؟   ·         زیاد نه.   ·         می تونم دفتر را ببینم؟   ·         بله ولی انقدر شلوغ پلوغه كه چیزی سر در نمیارین.   ·         اشكالی نداره.   ·         همیشه آرزوم داشتم همسرم این جوری مدبر مدیر باشه ولی افسوس.....   ·         افسوس كه چی؟   ·         افسوس كه مهندس همیشه یه قدم از من جلوترن .   ·         من به قسمت معتقد نیستم اختیار هم شرطه.   ·         اگه اختیار شرط بود شما به اون چه كه می خواستین می رسیدین.   ·         آدما می تونن چیزی رو كه از دست دادن یه روز دوباره به دست بیارین .     ·         منظورتون رو متوجه نمی شم مهندس.   ·         بگذریم. می تونم یه سوالی ازتون بپرسم گیسو خانم؟   ·         البته.   ·         فكر نمی كنین اگه با مرد جوون تری ازدواج می كردین، آزادی بیشتری داشتین؟ تفاوت سن باعث به وجود اومدن تعصب بیش از حد می شه. مخصوصاً در مورد آقایون، چون دوست ندارن همسر جوونشون رو كسی تصاحب كنه.   ·         مردهای كم سن و سال هم متعصبن. به نظر من هر چه عشق عمیق تره، تعصب بیشتره.   ·         من این طور فكر نمی كنم. من روی همسرم به اندازه مهندس تعصب نخواهم داشت، در هر صورتی كه شاید خیلی بیشتر از ایشون عاشق باشم. زن موجود زیبا، فریبنده و هوس انگیزیه. ولی چرا ما مردها باید خودخواهی كنیم؟ اگه به همسرمون اعتماد داریم دیگه كنترل لزومی نداره. آزادی حق انسانهاست، چه مجردف چه متاهل. من مطمئنم الان دل تو دل شما نیست كه مبادا مهندس از راه برسه و من و شما رو اینجا ببینه.       از فراست و طرز فكر فرهان لذت بردم.       ·         خب بله. اون كمی رو من حساسه.   ·         كمی نخیر، خیلی زیاد   ·         من این رو نشونه علاقه ش می دونم، اگه دوستم نداشت بهم اهمیت نمی داد. من منصور رو با همین خصوصیات پذیرفتم.   ·         ولی آیا ایشون هم همین اندازه، به خودشون سختی می دن؟   ·         منصور مرد قابل اعتمادیه، من بهش شك ندارم.       خنده عجیبی به معنی چقدر ساده ایف تحویلم داد.           *       شما چیزی از منصور می دونین؟     *       بگذریم گیسو خانم.     *       خواهش می كنم.     *       مردها اكثراً همین طورن. وقتی به مرادشون رسیدن، یه چیز دیگه می خوان. حتی گاهی اون چیزی رو می خوان كه یه روز نمی خواستن.       قلبم فرو ریخت. بی اختیار فكرم به سمت الناز كشیده شد.           *       یعنی شما معتقدین منصور كسی رو می خواد؟     *       من دوست ندارم زندگی كسی رو به هم بریزم، گیسو خانم.     *       مهندس به من بگین موضوع چیه؟     *       هیچی خانم، هیچی. كم كم مهندس پیداشون می شه، دوست ندارم ناراحتتون كنه.       بلند شدم و با دنیایی فكر و غصه از اتاق بیرون آمدم. حالم بد شد بود. نیاز به آرامش و تنهایی داشتم. به اتاق منصور رفتم و در را بستم. روی مبل نشستم و در دنیای شك و خیال دست و پا زدم. ده دقیقه بعد منصور آمد.        # سلام گیسو جان. # سلام. # چی شده؟ چرا تنها نشستی؟ # هیچی، همین طوری. # چه خبرها؟ كی اومد؟ كی رفت؟ # مگه مردم می خوان منو بخورن منصور، این مسخره بازیها چیه؟ دزد اومد منو برد، یكی هم منو نگاه كرد، یكی هم خواست منو بخوره.       *       چرا انقدر عصبانی هستی؟ می گم یعنی كسی با من كار نداشت؟     *       مهندس شاكر اومد.   منصور پشت میزش نشست و در كیفش را باز كرد و اوراقی را بیرون آورد و پرسید:       *       چی كار داشت؟     *       فرهان از من مهر خواست، منم بهش دادم. الته گفتم صبر كنین منصور بیاد، گفت نیازی نیست، كار همیشگی ماست.     *       مهر فرهان مخصوص خودشه، مهر من مخصوص خودم. بدون امضای من نه اجازه خرید هست، نه اجازه فروش.     *       من چه می دونم، اصلاً از خودش بپرس.       منصور شماره اتاق فرهان را گرفت.           *       سلام مهندس ... موضوع شاكر چیه؟ ... خب ... مگه امضای منو بلدی؟ ... پس چطور ... آها آشنای توئه؟ خب باشه مسئله ای نیست. ممنون.       كوشی را كه گذاشت گفت:           *       می گه خریدار دوست خودمه. امضای منو قبول داره و چون معامله پرسودیه، خواسته از دستمون نره.     *       امضای تو رو بلده؟     *       نه، می گه امضای خودش رو زیر ورقه زده، مهر منو.  با تعجب به منصور خیره شدم. برایم عجیب بود كه فرهان دروغ به این بزرگی بگوید من خودم دیدم امضای منصور را زیر برگه زد    *       منصور!     *       بله.     *       این دستگاههای جدید رو خیلی گرون خریدین ها.     *       آره، عوضش سود خوبی داره گیسو جان.     *       فرهان كه می گه سود خوبی نداشته.     *       تو كی با فرهان حرف زدی؟       با اخم نگاهش كردم و گفتم:           *       همون موقع كه مهر رو بهش دادم، جلوی آقای شاكر.     *       فرهان گفت این دستگاهها رو می خوایم، منم اجازه دادم. دیگه خودش می دونه.     *       یعنی چه؟ پس تو چی كاره ای؟     *       فرهان كارشو بلده، بهش اطمینان دارم. حالا این سوالها چیه می كنی عزیزم؟     *       همین طوری، برای اطلاعات بیشتر.     *       قربونت برم. تو خودت كه علامه دهری.       و مشغول مطالعه اوراق شد. به چهره اش دقیق شدم. یعنی به غیر از من به كس دیگه ای هم علاقمنده؟ نكنه روم زن بگیره، نه، خدایا! طاقت ندارم، من حتما جدا می شم. دل تو دلم نبود. باید می فهمیدم فرهان از منصور چی می داند.     در آن چند روز خیلی پیگیر مسئله شدم، ولی فرهان پاسخ درستی به من نمی داد و حرف را عوض می كرد. شبها خوابم نمی برد، به منصور احساس بدی پیدا كرده بودم. وقتی به طرفم می آمد، بدم می آمد و از محبت او لذت نمی بردم، دیگر روابط ما آن گرمی سابق را نداشت. بالاخره یك هفته بعد وقتی منصور از شركت بیرون رفت، به اتاق فرهان رفتم و پرسیدم:           *       یا می گین از منصور چی می دونین یا در مورد خودتون فكرهای بد می كنم.       *       گفتنش چه فایده داره گیسو خانم؟ شاید من اشتباه می كنم.     *       پس چرا تا مطمئن نشدین قضاوت می كنین و اعصاب منو به هم می ریزین مهندس؟     *       البته تا حدی مطمئن شدم.     *       با تعجب به او خیره شدم.     *       اون كیه؟ من می شناسمش؟     *       خیلی خوب.     *       النازه؟     *       بله. البته بیشتر النازه كه موی دماغ منصور خان شده و مطمئنم روزی موفق می شه. الناز دختر هوس انگیزه.     *       چی دارین می گین مهندس؟     *       حقیقت رو. چشماتون رو باز كنین. تعجب می كنم چطور تا حالا نفهمیدین!     *       تازه من خر، یادم افتاد كه یك بار منصور گفت اگر من به رفتارم ادامه بدم الناز رو می گیره. خدای من!     *       من از اولش می دونستم شما برای مهندس حیفین. اما ترسیدم فكر كنین از سر حسادت می گم. منصور خان عاشق و شیدا زیاد دارن و این یه روز زندگیتون رو به هم می ریزه، همون طور كه زندگی گیتی خانم به هم ریخت و پرپر شد.       دیگر تحمل شنیدن حرفهای فرهان را نداشتم. بلند شدم به طرف پنجره رفتم. پرسیدم:           *       می تونین اینو ثابت كنید؟     *       صد در صد! ولی منصور نباید چیزی بفهمه. شاید هم من اشتباه می كنم. بهتره خودتون قضاوت كنین.     *       باشه من شما رو لو نمی دم، مطمئن باشین.     *       جایزه م چیه؟     *       هر چی دوست دارین.     *       من شما رو دوست دارم.       با شتاب نگاهش كردم. لبخند قشنگی زد و سرش را پایین انداخت و ادامه داد:           *       البته منو ببخشین. ولی هیچ چیز تو دنیا به اندازه شما منو جذب نكرده. البته قصد خیانت ندارم. اگه خودتون به چشم خودتون دیدین و قضاوت كردین، اون وقت می تونیم با هم خوشبخت باشیم. شاید هم بتونین همین طور ایشون رو بپذیرین و زندگی كنین در اون صورت باز من خودم رو كنار می كشم.     *       اگه راست باشه من یه دقیقه نمی مونم. مطمئن باشین.     *       من هم اون وقت یه دقیقه معطل نمی كنم گیسو خانم.     *       من منتظرم زودتر حقیقت رو ببینم مهندس.     *       در اولین فرصت، اما مبادا به روی خودتو بیارین.     *       نه، مطمئن باشین.       از اتاق كه بیرون آمدم، رنگ و روی یك جسد از من بهتر بود. چطور یكباره عشق تبدیل به تنفر می شود؟ چطور یكباره یك چهره زیبای دوست داشتنی تبدیل به یك چهره كریه آزار دهنده می شود؟ منصور در نظر من مثل دیوی شده بود كه وجودم را می لرزاند. ای كاش زن بهرام شده بودم یا زن همین فرهان. معلومه كسی كه بتونه اون عشق بی مثال رو زیر خاك دفن كنه و دوباره عاشق بشه، دفعه سوم هم عاشق می شه.           غرق افكار خودم بودم كه فرهان چند ضربه به در زد و گفت:           *       اجازه هست؟     *       بیا تو پرویز جان.     *       خسته نباشین.       تشكر كردیم. من و فرهان نگاهی معنی دار به هم كردیم. فرهان مقابل من نشست.       منصور گفت:           *       چه خبر فرهان؟     *       سلامتی، راستش خواستم یه چك یك میلیونی بنویسین. این یارو، فروشنده دستگاهها، دبه در آورده.     *       دستگاهها كه صد كفن پوسوندن پرویز.     *       می گه اگه این قیمتو قبول ندارین، دستگاهها رو پس بیارین. ضرر كردم و از این حرفا. البته حق داره، ارزون به ما داد.     *       خیلی خب، اگه این طوره بهش بده. بار اول كه نیست ازش خرید می كنیم.       و دسته چكش را از داخل كیفش در آورد و مبلغ را نوشت و امضا كرد وقتی ورقه چك را به سمت فرهان گرفت، پیشدستی كردم و چك را گرفتم و گفتم:           *       این بار من می خوام چونه بزنم، اشكالی كه نداره؟     *       چونه زدن كار تو نیست عزیزم.     *       مگه چه ایرادی داره منصور؟ بذار منم امتحان كنم. نمی شه كه بازی در بیاره.       منصور به فرهان چشم دوخت.           *       خانم متین، شما خودتون رو با این جماعت درگیر نكنین. من این پول رو بهشون می دم، ولی بعدا از حلقمشون می كشم بیرون.     *       این جماعت فروشنده ان دیگه، اگه بدن كه چرا باهاشون معامله می كنین؟ اگه می خوبن كه حرف منطقی رو می پذیرن.     *       چك رو بده فرهان، خودش قضیه رو پیگیری می كنه گیسو جان.     *       وقتی كاری رو شروع كنم تموم می كنم. منو كه خوب می شناسی منصور. اگه نذاری، چك رو برمی دارم واسه خودم خرج می كنم. در وجه حامل هم كه نوشتی.     *       خب فدای سرت عزیزم، من دو برابرش رو برات می نویسم. تو اون چك رو بده به فرهان و با جماعت دزد درگیر نشو.     *       متاسفم.       احساس كردم فرهان خودش را باخته، چون مرتب مخالفت می كرد و تعصب منصور را به جوش می آورد.           *       آخه آدم درستی نیست بیشرف، چشم هیزه! شما رو كه ببینه دیگه هیچ گیسو خانم.     *       گیسو، چك رو بده فرهان كه اون وقت منو به جرم قتل صاحب دستگاهها می برن زندون.     *       با هم بریم منصور جان. مسئله ای نیست. با مهندس فرهان هم می شه برم.     *       گیسو! چك را بده به فرهان.     با عصبانیت چك را روی میز مقابلم گذاشتم و بلند شدم و گفتم:           *       شما حقتونه سرتون كلاه بره، چون مدام وحشت دارین. چیه؟ میترسین من برنده بشم و آبروتون بره.       خواستم از اتاق بیرون بیایم كه منصور گفت:           *       حالا چرا عصبانی می شی عزیزم؟     *       دیگه تا بهم اختیارات ندی، پامو تو این شركت نمی ذارم.     *       خیلی خب بیا، هر كاری دوست داری بكن. گیسو خواهش می كنم.       با ناز و قیافه آمدم نشستم. فرهان متعجب به من نگاه می كرد. چك را برداشتم و گفتم:           *       مهندس شماره شركت رو به من بدین.     *       بعداً براتون میارم خانم.     *       ممنون.     *       می بینی فرهان چه همسری دارم، دلسوز و فعال!     *       بله، همین طوره.       و بلند شد از اتاق بیرون رفت.           *       گیسو كار زشتی كردی. ازت توقع نداشتم. الان فرهان فكر می كنه بهش اطمینان نداریم.     *       خب فكر كنه. مگه معاونت نیستم؟ منم حقی دارم. دو ماه نبودم گند بالا آوردین.بی عرضه ها! آخه تو چقدر ساده ای! مگه می شه یه شركت اسم و رسم دار بعد از یك هفته، تازه یادش بیفته جنسش رو ارزون فروخته و پول بیشتری بخواد؟ تو همچین كاری می كنی؟     *       تو این دنیا همه چیز امكان پذیره.     با كنایه گفتم:       *       اینو كه می دونم.     *       خب پس چی می گی؟     *       تو كار رو بسپر دست من تا برات پولهای از دست رفته رو زنده كنم.       منصور خندید.           *       می خندی؟     *       اگه تو تونستی این كار رو بكنی من دو دانگ این كارخونه رو به نمات می كنم. به خدا قسم!     *       نامردی اگه نكنی.     *       نامردم اگه نكنم.     *       پس باید بهم اختیارات بدی.     *       شما صاحب اختیاری، ولی بنده همسرم رو با پول معاوضه نمی كنم، تنها جایی نمی ری.     *       شاید لازم شدف خب با مهندس صدی می رم. «منظورم مرتضی بود»     *       من همین طوری به نامت می كنم. از خیرش بگذر.     *       ما پول در ازای زحمت می گیریم آقا، منم خواهر اون خدا بیامرزم.     *       پس همه جا با هم می ریم، یادت باشه گیسو . دخالتی تو كارت نمی كنم ولی كنارت هستمآن روز فرهان شماره شركت را به من نداد و گفت شماره را گم كرده ام. فردای آن روز مهندس شاكر وارد شركت شد. از اتاق منصوربیرون آمدم و بعد از سلام و احوالپرسی گفتم:   ·         مهندس شاكر ممكن لیست فروشی رو كه مهندس فرهان براتون مهر كردن، به من بدین؟   مهندس شاكر از داخل اوراق، آن را پیدا كرد و به من داد. نگاهی به امضای زیرش كردم تا مطمئن شوم امضای منصور است. بله، فرهان امضای منصور را جعل كرده بود. آن لیست را به اتاق یكی از همكارها برم و كپی كردم و اصل را به شاكر برگرداندم و به اتاق فرهان رفتم و گفتم:   ·         مهندس شماره شركت رو پیدا كردین؟ ·         بله، اما هر چی می گیرم كسی بر نمی داره گیسو خانم. ·         چه شركتیه كه این وقت روز تعطیله، می شه شماره رو دوباره بگیرین؟ شاید اومده باشن.   شماره را گرفت و گفت:   ·         چی شده گیسو خانم؟ از وقتی در مورد اون موضوع باهاتون صحبت كردم رو رفتار من دقیق شدین، نكنه به من شك دارین.     ·      این چه حرفیه؟ اتفاقاً رو حرفهاتون فكر كردم دیدم احتمالاً حق با شماست. ولی این دفعه بی گدار به آب نمی زنم و می خوام طرفم رو خوب بشناسم. برای آشنایی بیشتر هم لازمه با هم ارتباط داشته باشیم و برای ارتباط بیشتر لازمه بهانه ای پیدا كنم و به اتاقتون بیام، درسته؟     ·         آه! بله حق با شماست، من برای جلب رضایت شما هر كاری می كنم. ·                 ان وقت سر قولتون هستین؟     ·                 صد در صد.     ·         كه این طور! باشه در اولین فرصت. منتظرم یه بار كه منصور و الناز با هم قرار گذاشتن، شما رو در جریان بذارم. بر نمی داره. بیاین خودتون گوش كنین.   گوشی را گرفتم. حق داشت ولی گفتم:   ·         می شه یه بار دیگه بگیرین؟     ·         بله، صد بار می گیرم   شماره را در ذهنم ثبت كردم. به نظرم شماره آشنا آمد. ·         آره بر نمی داره،ممنونم. فعلا با اجازه.   و به اتاق منصور برگشتم. ·         كجا بودی گیسو؟ ·         همین دوروبرها. ·         این دوروبرها سوراخ سنبه زیاد داره. ·         پیش فرهان بودم. چرا این طوری نگاهم می كنی منصور؟ رفتم بپرسم كه با اون شركت تماس گرفته یا نه؟ ·         خب حالا بود؟ ·         نه كسی گوشی رو بر نمی داره. ·         اونم باید در شركتش رو تخته كنه.   پشت میز تایپ نشستم و شماره ای را كه به خاطر سپرده بودم یادداشت كردم. ظهر به منزل رفتیم. فرصتی پیدا كردم و شماره را گرفتم. فرهان گوشی را برداشت. تعجب نكردم، چون می دانستم سرم كلاه گذاشه ولی كور خوانده بود. شماره خودش را جای شماره شركت گرفته بود هر چه می خواستم باور كنم كلاهبرداریها زیر سر فرهان است، نمی توانستم. یعنی باورم نمی شد. فرهان مرد بی ایمان و شارلاتانی نبود. به خاطر همین تمام حرفهایش را درباره منصور باور داشتم و با منصور ارتباط بر قرار نمی كردم. آن شب هم مثل بقیه شبها منصور سراغم آمد و قربان صدقه ام رفت. ·         حوصله ندارم منصور، خسته م. ·         من خستگی تو در میارم.   ·         خسته ترم می كنی.   ·         یعنی چه؟ ·         یعنی اینكه برو كنار.   به او برخورد و طاقباز خوابید و ساق دستش را روی پیشانی اش گذاشت و چشمهایش را بست.   آن روز وقتی منصور رفت خوابید، پریز تلفن را كشیدم و به اتاق سابقم رفتم و شماره فرهان را گرفتم.   ·         بله.  ·         سلام مهندس. ·         سلام گیسو خانم، عصر به خیر. ·         ممنون. چه خبر؟ دل تو دلم نیست. ·         آروم باشین خانم. بدونین با چه كسی دارین زندگی می كنین بهتره یا عمری بترسین و ندونین؟ ·         حق با شماست. ·         امروز ساعت شیش و نیم بیاین سر خیابون جلوی رستوران. من میام دنبالتون، ماشین نیارین. ·         باشه، قراره با الناز كجا برن؟ ·         قراره منصور بره خونه اونا، در مورد ازدواج با هم صحبت كنن. مبادا چیزی به روش بیارین ها. ·         باشه، فعلا خدا نگهدار. ·         خدا نگهدار.   مثل مرده ها به مبل تكیه زدم. تمام وجودم می لرزید. آدم مرگ عزیزانش را راحت تر قبول می كند تا خیانت همسرش را. تمام قدرتم را در پاهایم جمع كردم و از روی مبل بلند شدم و به اتاق رفتم، منصور هنوز خواب بود. دو شاخه تلفن را به پریز زدم و روی تخت دراز كشیدم و به چهره منصور كه آرام خوابیده بود، خیره شدم. شاید علت تنفر این بود كه هنوز دوستش داشتم. اصلا فكر نمی كردم به من خیانت كند. كمی اشك ریختم. می دانستم امروز آخرین روز زندگی ماست. دلم برای آن همه عشق و شور و اشتیاق كه به منصور داشتم و آن همه امید كه مرا به این خانه كشاند. بدجوری می سوخت. بعد كه فكر كردم بعد از منصور باید با فرهان ازدواج كنم، با كسی كه می داند همسر اولم چه خیانتی به من كرده، منقلب می شدم. می ترسیدم مرتب به من سركوفت بزند و تحقیرم كند. یا مثلا موقع دعوا بگوید تو اگر لیاقت داشتی، تو اگر آدم بودی، منصور با وجود تو مجددا ازدواج نمی كرد. این بود كه به بهرام فكر كردم. آن قدر فكرهای جورواجور به سرم زد كه خسته شدم و استغفرالله گفتم. منصور غلتی زد، چشمهایش نیمه باز كرد و مرا كه دید انگار جن و پری دیده. چند بار چشمهایش را باز و بسته كرد بعد برای اینكه مرا بخنداند، دستهایش را روی چشمهایش مالید و گفت:   ·         خواب می بینم؟ جناب عالی كه گفتین كنار من نمی خوابین، مور مورتون می شه و از این حرفها ..... ·         كنار شما نخوابیده م، سر جای خودم خوابیدم.   و پشتم را كردم. باز غرورش را زیر پا گذاشت و خودش را به من چسباند و گفت: ·         آخه تو چرا با من بد شدی؟ ·         برو از قلبت بپرس، نه از من. با لحنی بامزه قلبش را نگاه كرد و گفت: ·         جناب قلب، می شه محبت بفرمایین بگین چرا همسر نازنینم با من بد شده؟ ·         بله، بله. ممنونم جناب قلب.   بعد در گوش من گفت:   ·         ایشون می فرمایند كه حتما سوءتفاهمی پیش آمده و گرنه كه من « یعنی قلب منصور » فقط به عشق گیسو جان می زنم.   و شروع كرد به بوییدن سر و گردن من. ·         آ ، منصور پرتت می كنم اون طرف ها! قاتی پاتی ام حسابی! ·         آخه چرا عزیزم؟ به من بگو چته؟ والله، باالله، من فقط تو رو دوست دارم. اگر هم یه وقت چیزی می گم، از روی عصبانیته. ·         پس چرا قبلا كه عصبانی می شدی از این حرفا نمی زدی؟ زن می گیرم و زنها سگند و فرهان زن نگیری. ·         غلط كردم خوبه؟ ·         نه، می دونی چرا؟ چون بعد از اینكه عشقبازیتون تموم شد، تازه حرفای اصلی دلتون رو می زنین. یادتون نمیاد كه غلط كردین. ·         من به خاطر این مسایل تو رو دوست ندارم، اینو بفهم. آدم اگه كسی رو قلبا دوست نداشته باشه، نمی تونه باهاش ارتباط زناشویی برقرار كنه. ·         ا ...! پس اون بدكاره ای كه روز و شب بغل این و اونه، میلونها نفر رو دوست داره؟ اونا هم دوستش دارن؟ آره؟ ما زنها وقتی نیاز شما رو برطرف كردیم می شیم اخ. ·         شما هوس رو با عشق عوضی گرفتین، خانم. ·         شما هم عشقتون را با من عوضی گرفتین، آقا. ·         تو عشق منی، به خدا قسم! فقط فقط فقط تو، تو، تو عشق منی، چرا باور نمی كنی؟   جیغ كشیدم: ·برو اون ور. ازت بدم میاد منصور. چرا باور نمی كنی؟   بدون كلمه ای از كنارم بلند شد. لبه تخت نشست، سیگاری روشن كرد و همانجا كشید. بعد بلند شد لباسش را عوض كرد و از اتاق بیرون رفت. به حال خودم كمی اشك ریختم. بعد بلند شدم و به طبقه پایین رفتم. منصور مشغول صرف چای بود ولی عصبانی و تو هم.   تلویزیون را روشن كردم و روی مبل نشستم. منصور نگاهی به ساعت كرد. ساعت پنج بود. بلند شد بالا رفت و دوش گرفت و تمیز و ادوكلن زده، در حالی كه كت شلوار دودی پوشیده بود، پایین آمد و بدون خداحافظی رفت.   خون خونم را می خورد. اولین بار بود منصور بدون اینكه بگوید كجا می روم و بدون خداحافظی از خانه خارج می شد. فاصله ای را كه بین ما ایجاد شده بود، به وضوح حس می كردم. بلند شدم با فرهان تماس گرفتم. گفت: ·         ساعت شش و نیم منتظرم. حاظر شدم و مظطرب از پله ها پایین آمدم.   ·         تشریف می برین بیرون؟ ·         آره ثریا خانم. می رم كمی قدم بزنم. نمی دونم چرا حالم دگرگونه؟ ·         قدم بزنین حال و هواتون عوض می شه. راستی، آقا گفتن بهتون بگم میرن خونه یكی از دوستاشون. ·         بره قبرستون، كی ناراحت می شه؟ ·         اوا خانم جون، خدا نكنه! بین زن و شوهرها حرف و قهر زیاده، عشقم زیاده، هر كدوم نباشه اون یكی معنا پیدا نمی كنه. ·      خداحافظ. راستی من سعی می كنم قبل از منصور بیام خونه، اگه تماس گرفت نگید من رفتم بیرونف بگید تو اتاقم، حمامم، خوابم، نگران می شه مغزم رو می خوره. می شناسیدش كه. ·         چشم خانم. ·         از همسایه مون چه خبر؟ ·         خوبن، اتفاقاً آقای رادمنش و خانم هم الان همین سوال رو كردن. ·         شب می رم سری بهشون می زنم. فعلا خداحافظ. ·         خیر پیش. سوار ماشین آلبالویی فرهان شدم و سلام و احوالپرسی كردم. ·         دیر كه نكردم؟ ·         نخیر، تا از شاه داماد پذیرایی كنن و صحبت كنن، دو ساعتی طول می كشه. ·         گفت می رم خونه یكی از دوستام. ·         خب اینا هم دوستن دیگه، دروغ نگفته   و به تمسخر خنده ای كرد. سری تكان دادم و گفتم: ·         می بینین عاقبتم به كجا كشید؟ از همه بدتر گیتی بیچاره فدای چه نامردی چه عاقبتی. ·         عاقبت شما خوبه. نگران نباشین. مثل شیر كنارتون نشستم. ·         ممنونم. ولی دیگه پشت دستم رو داغ كردم به كسی اطمینان نكنم. البته ببخشین. ·         بهتون حق می دم.   وارد خیابانی شدیم كه منزل الناز در آن بود. قلبم داشت می آمد توی دهنم. خدا خدا می كردم كه همه حرفهای فرهان دروغ باشد، ولی وقتی ماشین منصور را مقابل منزل آنها دیدم، عرقی سرد روی پیشانی ام نشست. دستم را روی چشمم گذاشتم و در دل گفتم: ·      خدایا بهم صبر بده. گیتی خوش به سعادتت كه مردی و این روز رو به چشم ندیدی. ای كاش از روز اول من پرستار مادر جون شده بودم، كه الان زیر خاك پوسیده بودم. اقلا با عشق می مردم. ولی حالا با نفرت دست به گریبانم. مرگ خودم را به چشم دیدم.   فقط این جملات را در دل می گفتم: ·         امیدوارم به خونه نرسیده بمیری! امید دارم مغزت از هم بپاشه، امیدوارم اون الناز بی شرف رو زیر خاك كنن. امیدوارم تو بغل هم بمیرین و بپوسین.   * ·خب، حالا ثابت شد؟ با سر جواب مثبت دادم. بریم؟ نه فرهان. صبر كن تا از خونه بیاد بیرون. تا به چشمم نبینم باور نمی كنم.   لحظه ای در عمق چشمان هم فرو رفتیم. باشه صبر می كنیم. دوست ندارم معمایی بمونه. دقیقا یك ساعت و پانزده دقیقه توی ماشین نشستیم و صحبت كردیم، تا آقای دلباخته از در منزل بیرون آمد. خانواده فرزاد هم تا كنار در نرده ای منصور را بدرقه كردند. الناز لباس زرشكی به تن داشت و خیلی زیبا شده بود. ولی آن لحظه در چشم من از خوك زشت تر بود. خب معلوم است، هوویم بود. فرهان مرا زیر نظر داشت. یك لحظه دستم رفت تا دستگیره در را باز كنم كه فرهان دستش را روی دستم گذاشت و گفت: نه گیسو، خواهش می كنم. در حالی كه اشكهایم سرازیر شده بود، گفتم: تو بودی تحمل می كردی فرهان؟ می نشستی و تماشا می كردی؟گیسو ما الان خودمون مجرمیم. اگه الناز و منصور اون طرفن. من و تو هم این طرفیم. می دونی منصور بفهمه تو الان كنار من نشتی چه بلایی به روزگارمون میاره؟ هر چی باشه اون مرده، می تونه صد تا زن بگیره، ولی تو حق نداری الان در كنار من باشی. تو هنوز زن منصوری، می فهمی چی می گم؟ سكوت كردم. اگه می خوای به زندگی با منصور ادامه بدی، كه اون حرفی جداست. ولی اگه تصمیم داری از منصور جدا شی، نباید چیزی از امشب برای منصور تعریف كنی. شتر دیدی ندیدی. فقط طلاق بگیر. بگو نمی خوامت، بگو تو خائنی، ولی اثبات نكن. می فهمی چی می گم؟ اشكهایم را پاك كردم و گفتم: می فهمم ولی سخته خفه شم فرهان.تحمل كن، خواهش می كنم. خب منصور رفت. بریم كه باید میون بر بزنم و شما رو قبل از منصور به خونه برسونم. و چنان با سرعت و ماهرانه از كوچه پس كوچه ها مرا به خانه رساند كه تعجب كردم. وقتی پیاده شدم تشكر كردم و گفتم: انشاءالله جبران كنم.همین كه بهتون برسم جبران شده.خدا نگهدار.گیسو خانم!بله.سكوت، سكوت، سكوت! عاقل و سیاستمدار باشید لطفا. به خانه آمدم. ثریا تا مرا دید گفت: خانم چرا رنگتون انقدر پریده؟حالم بده ثریا خانم. قلبم خیلی درد می كنه. بگم مرتضی شما رو برسونه دكتر؟نه كمی استراحت كنم بهتر می شم. منصور كه تماس نگرفت؟نه.خوبه. نگو بیرون بودم.باشه. خیالتون راحت.من می رم بالا استراحت كنم، جواب تلفن هم نمی دم.بله. به اتاق خوابمان رفتم. لباسم را عوض كردم. كمی توی آینه خودم را نگاه كردم و گفتم: ·      راست می گن خوشگلها بد شانسن. بعد به اتاق سابقم رفتم. در را قفل كردم و روی تخت، هم آغوش افكار پریشانم شدم. قلبم تند تند می تپید. اضطراب به جانم افتاده بود. تا آن حد كه خواستم به مرتضی بگویم برویم دكتر. ولی وقتی صدای ماشین منصور را شنیدم، منصرف شدم. دوباره روی تخت دراز كشیدم.  به لوستر نگاه كردم. آن را مثل نیزه چند شاخه ای می دیدم كه می خواست بر قلب من فرود آید. به اشیاء و مبلمان و تابلو ها نگاه می كردم. همه چیز در نظرم زشت و كریه می آمد. از آینه و پرده و كنسول و رنگ دیوار و اتاق و خانه متنفر شده بودم، چه برسد به خود منصور!  خوشبختی ما چه زود گذشت. هنوز شش ماه نشده بود. به پدرم و مادر جون اندیشیدم كه بعد از جدایی من و منصور چه می كنند؟ هزار بار خودم را لعنت كردم كه چرا واسطه شدم. چون جدایی من از منصور، واقعیتی غیر قابل انكار بود. دستگیره در اتاقم پایین و بالا شد. ·         گیسو! گیسو! در رو باز كن ببینم چته؟ بیا بریم دكتر. ·         برو گمشو كثافت. با تمام وزنت، با تمام قدرتت، پا روی قلبم گذاشتی حالا می گی بریم دكتر؟ اینها را در دل گفتم. ·         گیسو، با توام خواهش می كنم ... اقلا بگو ببینم حالت خوبه؟ ... ·         ثریا! كلید یدكی این در رو بردار بیار ببینم. نكنه ... ·         آره، چرا می گی نكنه؟ بگو ایشاالله بمیری كه دیگه راحت بشم و عروس تازه مو بیارم همین خونه. فریاد كشیدم: ثریا خانم من حالم خوبه، بهش بگو بره خونه همون دوستش، احوال اونو بپرسه. از صدای پای منصور فهمیدم به سمت اتاقش می رود. ثریا رسید و گفت: بفرمایید كلید آقا.دیگه لازم نیست، می گه حالش خوبه. یك ساعت بعد، ثریا برای صرف شام مرا صدا زد. وقتی پایین رفتم، سر میز نشسته بود و منتظر بود ولی شدیدا در فكر بود. آن شب برای اولین بار بی ادبی كردم و سلام نكردم. من تصمیم داشتم از او خداحافظی كنم. چه سلامی؟ چه علیكی؟ منصور نگاهی به من كرد و گفت: علیك سلام.سلام.بهتری؟من چیزیم نبود.مگه قلبت درد نمی كرد؟ مگه با تو نیستم؟درد می كرد ولی گفتنش چه اهمیتی داره؟از درد قلب انقدر اشك ریختی كه چشمات متورم و قرمزه؟ سكوت كردم از اینكه بدون خداحافظی رفتم ناراحت شدی؟ ولی من به ثریا پیغام دادم دو دستم را به حالت ایست مقابل منصور گرفتم و گفتم: بس كن منصور، از این به بعد اگه تا صبح هم نیای خونه كسی انتظارت رو نمی كشه. پس راحت باش. اومدم خیر سرم دو لقمه كوفت كنم و برم. ممنون ثریا خانم.آخه برای چی؟ این چه طرز صحبت كردنه گیسو؟ برای اینكه جناب عالی مردی، صاحب اختیاری.باور كن كار واجبی بود.چه كار واجبی؟یكی از دوستام خواسته بود برم منزلش.كدوم دوستت؟ من همه اونا رو می شناسم.اینو نمی شناسی.اتفاقا خوب می شناسم. آره. در كنار اون دوستها بودن خیلی خوبه و خیلی واجب.چیزی لازم ندارین؟چرا ثریا خانم، یه كم آرامش، بگو كجاست؟ ثریا رو به منصور كرد و گفت: خانم امروز حالشون خوب نیست، عصبانی هستن. این را گفت و رفت. مجلس مردونه بود.یعنی یه زن هم تو مجلس نبود؟نه.منزلشون كجا بود؟مركز شهر.خیلی خب اگه اینطوره، حرفی نیست. در حالی كه با چاقو شنیسل گوشت را می بریدم. ادامه دادم: ولی به همون خدایی كه اون بالاست اگه خلاف این ثابت بشه ... و چاقو را مقابلش گرفتم: با همین چاقو بند این زندگی رو پاره می كنم. این پیوند به اصطلاح مبارك و عاشقانه رو قطع می كنم.این حرفها چیه می زنی. تو دعایی شدی گیسو؟!یعنی طلاق. حالا یا دعایی شدم، یا جادوم كردن یا چیز خورم كردن یا دیوونه شدم یا كوفت كاری.چی شده مرتب اسم طلاق میاری؟ تو كه تا یه ماه پیش عاشق و شیدا بودی، وابسته بودی، دوستم داشتی. بهم عادت داشتی، پس یه دفعه اون همه احساس چی شد؟ مثل احساس شما پرپر شد. ریخت. حباب بود، شكست. دود بود، رفت آسمون.من همون منصور عاشق شیدای زن دوست گیسو دوست دیوونه مجنونم. به خدا قسم!   انقدر خدا رو قسم نخور، چون نیستی. ثابت كن كه نیستم. به موقعش.موقعش كیه؟هر لحظه، منتظر باش. بدبخت بابام كه این وسط اسیر شد.به بابات چه كار داری؟ اونها دارن بهتر از ما زندگی می كنن.من كه برم، بابام هم دنبالم میاد. چون دوست نداره بشه آینه دق تو.كجا می ری؟گورستون، قبرستون، هر جا به جز این قصر وامونده، خواهرم رو كه مدفون كردی، حالا نوبت منه؟تو بیجا می كنی. من تو رو طلاق نمی دم. اینجا خونه و زندگی توئه، هر موقع منو نخواستی، بگو من برم.نمی خوام. من این قصر رو نخواستم، من زندگی بلوری نمی خوام. من جام طلایی تو خالی نمی خوام، من شوهر خیالی نمی خوام، من یه مرد می خوام كه قلبش فقط مال من باشه.نكنه اون مرد رو پیدا كردی؟این طور فكر كن.راحت بگو منو نمی خوای، از من سیر شدی! خوشی زده زیر دلت، از محبت سیراب شدی، بگو كس دیگه ای رو می خوام. و بعد با مشت روی بشقاب كوبید و فریاد كشید: بگو تو پیری، تو آدمكشی، تو گیتی دوستی، تو متعصبی، تو زیادی به من وابسته ای، د بگو! چرا لال شدی؟ از بلندی صدای منصور سرم را میان دو دستم گرفتم. بشقاب شكسته را روی زمین پرت كرد و گفت: ای لعنت به من كه دستم نمك نداره، لعنت به این زندگی، لعنت به من كه انقدر قربون صدقه ت رفتم و این شد نتیجه ش. و از سالن خارج شد. ثریا دوید و گفت: چی شده؟ آخه چرا خلق خودتون رو تنگ می كنین؟ والله ارزش نداره!   بغضم شكست. سرم را روی میز گذاشتم و بلند بلند گریستم. ثریا دست به سرم كشید و گفت ببین دخترم، آقا شما رو خیلی دوست دارن. واقعا چطور می شه عشق و دوست داشتن رو ثابت كرد؟ مرتب كه قربون صدقه تون می رن، قهر می كنین، التماسشون می كنن. دیگه چیكار كنن؟ آخه یه كم منطقی باشین. به حرف مردم اهمیت ندین. این مردم چشم ندارن زندگی خوب و شیرین شما رو ببینن. والله شما تو چشمین، مدتیه زندگی شما به هم ریخته. ناراحت نشین ها، ولی از وقتی رفتین شركت، این خونه آرامشش رو از دست داده، حالا چرا، نمی دونم!برای اینكه بیشتر شناختمش ثریا خانم.شما اشتباه می كنین، حالا شا متون رو میل كنین، بعد برین از آقا دلجویی كنین. این همه ایشون اومدن ناز شما رو كشیدن، یه بار هم شما برین. والله ازتون چیزی كم نمی شه. آقا به محبت شما نیاز دارن. از نیاز هم گذشته، عادت دارن. الان مدتیه بی محلی می كنین. اعصابشون خراب شده. محبتون رو دریغ نكنین.من محبت می كنم، وقتی اون دلش جای دیگه س، چه فایده داره؟آقا كه صبح تا شب پیش شمان، چطور دلشون جای دیگه س؟مگه ندیدین عصر رفت بیرون. صبحها هم تو شركت چند با به بهانه كار می ره بیرون. من مطمئنم كه یه چیزی می گم. ·         به چشم دیدین؟ آره دیدم.استغفرالله! من كه باور نمی كنم. اون موقع كه تو قلب آقا كسی نبود پی این كارها نبودن، چه برسه به حالا كه قلبشون ، زندگیشون شما هستین. اشتباه م كنین. اشتباه خودتون رو پیدا كنین، نه اینكه زندگی تون رو به هم بزنین.   ثریا شروع به جمع كردن بشقابهای شكسته كرد و گفت: ببین چقدر به ایشون فشار اومده كه دست به چنین كاری زدن، غذا هم كه نخوردن، اقلاً شما بخورین.نمی تونم.   و بلند شدم به سالن رفتم و روی مبل نشستم. منصور از بالا صدا زد: ثریا یك چسب زخم توی این خانه نكبتی پیدا نمی شه؟چی شده آقا؟ دستتون بریده؟اعصاب برای آدم نمی ذاره. معلوم نیست چه مرگشه؟ صدای مادر آمد: مهمون نمی خواین


نظرات کاربران

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
cool text

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت

Profile Pic
سلام به همه ی شما امیدوارم لحظات خوشی را در وب من بگذرانید.من درمورد همه چیز برایتان مطلب نوشتم.راستی؟!نظر یادتون نره. منتضر پیشنهاد های خوبتون هستم. می دونیدکه..اگر نظر بدید سعی میکنم سایت و وب بهتری را ارایه بدم. مر30 از همکاریتون
اطلاعات کاربری و عضویت سریع

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
اسکریپتهای اختصاصی

مرورگر های مناسب سایت