close
چت روم
رمان الهه ناز2 قسمت8

همه چیز برای همه

برای گفتگویی آزادتر با دوستانتان
به انجمن ما مراجعه کنید
قالب جدیدی برای وبلاگتان نیاز دارید؟!!
شهرقالب !
دنبال مطالب تفریحی هستید؟!
بخش تفریحی!
اطلاعات سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 147
کل نظرات : 9
آمار کاربران
افراد آنلاین : 2
تعداد اعضا : 73
آمار بازدید
آی پی امروز : 4
آی پی دیروز : 18
بازدید امروز : 66
باردید دیروز : 24
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 4
بازدید هفته : 330
بازدید ماه : 1,175
بازدید سال : 3,783
بازدید کلی : 107,926
مشخصات
آی پی : 54.198.96.198
سیستم عامل :
مرورگر:
نویسندگان

پیوند های روزانه

آلبوم تصویر فانتزی

آلبوم منظره

نویسنده : admin
بازدید : 32


آن موقع نمی خواستم، ولی برای حفظ ظاهر گفتم: بفرمایین مادر جون سلام بابا، سلام مادر جون، خوش اومدین سلام. شما كه حالی از ما نمی پرسین. چرا گریه كردی دخترم؟ چی شده؟ منصور كجاست؟ چیزی نیست مادر جون، كمی حرفمون شده. آخه برای چی؟ مهم نیست، خب چه خبرها؟ تعریف كنین. پدر گفت:   مثل اینكه خبرها اینجاست. دعوا سر چیه؟ شما مدتیه یا با هم قهرین، یا چشمهای تو اشكیه، یا اعصاب منصور خرابه، نكنه دعوا سر ماست. نه والله بابا! این چه حرفیه؟ به خدا سر شما نیست. پس سر چیه؟ نپرسین، چون خودمون هم هنوز نمی دونیم. زن و شوهرها دعوا دارن دیگه رادمنش، خودمون عصری داشتیم با هم دعوا می كردیم یادت رفته. حرف رو عوض كن خواهش می كنم. چشم خانم، هر چی شما بفرمایین. شام خوردین مادر جون؟ آره عزیزم، ما یه ساعت پیش خوردیم. بابات گشنه بود، زود خوردیم. منصور كجاست؟ بالاست. زد بشقاب رو شكست، مثل اینكه دستش بریده. مادر از جا پرید و گفت: اوا خاك به سرم! چه بلایی سرش اومده؟ منصور از توی پله ها گفت: هیچی مادر، حالم خوبه. سلام. سلام پدر جان. سلام پسرم! سلام منصور جان، دستت چی شده؟ عصبانی شدم، خواستم بكوبم رو میز، خورد تو بشقاب. مثل اینكه ما بد موقعی مزاحم شدیم. اختیار دارین. اتفاقا خوب موقعی اومدین. روحیه مون عوض می شه. خب، چه حال و خبر؟ خوبیم پسرم، اومدیم بگیم ما فردا می ریم مشهد، شما نمیایین؟ به به! زیارت چه عالی! خوش بگذره. اگه زودتر می دونستیم می اومدیم، ولی حالا نمی شه. چند تا قرداد دارم، گرفتارم. ما هم یه دفعه تصمیم گرفتیم مادر. صبح رادمنش رفت برای ساعت هفت و نیم صبح فردا بلیط گرفت. به سلامتی. من هم باهاتون میام مادر جون، اگه پرواز كنسلی بود كه با هم می ریم، اگه نبود من عصرش میام. كدوم هتل جا رزرو كردین؟ هتل هما عزیزم. بیا خوش می گذره. منصور هم اگه كارهاش رو تمام كرد میاد. یه هفته می مونیم. من و گیسو یه فرصت دیگه میاییم. ولی من می رم. كجا می ری؟ مادر و پدر دوتایی می خوان برن. من اتاق جدا می گیرم. می خوام مدتی از این خونه دور باشم. تو كنار خودمی، اخلاقت این شده، وای به حال اینكه دور بشی. بدون من جایی نمی ری. پدر گفت: دخترم كنار شوهرت باشی بهتره، رضایت اون شرطه. منصور هم دلش به تو خوشه بابا. باشه، مشهد نمیام، ولی توی این خونه هم نمی مونم. پدر گفت: ای بابا من چی می گم،تو چی می گی، گیسو. می بینین پدر جان، همین جوری لجبازی می كنه. هر چی دندون رو جیگر می ذارم بدتر می شه. به دست منصور اشاره كردم و گفتم: آره، معلومه چقدر دندون رو جیگر می ذاری! مظلومیتت كاملا هویداست. بمیرم الهی. یه ماهه دارم تحملت می كنم. خودت هم خوب می دونی. خب تحمل نكن. مگه مجبوری زجر بكشی؟ صلوات بفرستین. شما چرا این طوری می كنین؟ قباحت داره. ما مثلا اومدیم دلمون باز شه. خب رفتین خرید؟ آره دخترم، حالا بعد بیا ببین، سلیقه پدرته. مباركتون باشه. و به خودش اشاره كردم و گفتم: پدرم خوش سلیقه س دیگه. آن شب وقتی مادر و پدر خداحافظی می كردند، مادر جون گفت:   مواظب همدیگه باشین. منصور كاسه بشقابها رو شمردم، وای به احوالت چیزیش كم بشه! حالا اومدیم و بشقاب از دست ثریا خانم افتاد. تقصیر من می ذارین مامان؟ ثریا دروغ نمی گه. ازش می پرسم. به اعصابت مسلط باش پسرم، جلو رادمنش خجالت می كشم. صبح می برمتون فرودگاه مامان. نه پسرم، ما ساعت شیش می ریم. مرتضی می بردمون. پس مواظب هم باشین. انشاالله خوش بگذره. ما رو هم دعا كنین. در ضمن اونجا دعا كنید اخلاق گیسو مثل سابق بشه.   منصور به اتاق خواب رفت. ده دقیقه بعد من رفتم لباس خوابم را برداشتم و از اتاق بیرون آمدم و به اتاق سابقم رفتم و همان جا خوابیدم. منصور هم اصلا اعتراضی نكرد، حسابی قهر بود. تا صبح دقیقه ای چشم برهم نگذاشتم. الناز لحظه ای از جلوی چشمم دور نمی شد، بالاخره زهر خودش را به من و گیتی ریخت. ساعت شش از پنجره دیدم كه پدر و مادر با مرتضی رفتند. آیت الكرسی بدرقه راهشان كردم. تا ساعت هفت و نیم فكر كردم و تصمیمم را گرفتم. دیگر زندگی زیر یك سقف در كنار منصور برام لذتبخش نبود كه هیچ، عذاب آور هم بود. به اتاق منصور رفتم. بیدار ولی هنوز در رختخواب بود. دستش را روی پیشانی اش گذاشته بود و به سقف چشم دوخته بود. سلام نكردم. چمدانم را از داخل كمد بیرون آوردم و چند تا لباس و لوازم شخصی داخلش چیدم. منصور بلند شد نشست و گفت: می خوای بری مشهد؟ جواب ندادم. لباسهایم را عوض كردم و شناسنامه ام را از داخل كشو برداشتم و در كیفم گذاشتم. بعد رفتم حوله ام را آوردم و داخل چمدان گذاشتم. زیپ را بستم و گفتم: ببخشین اگه براتون زن خوبی نبودم، مهندس متین. تو داری چیكار می كنی؟ خداحافظی. دارم می رم خونه پدرم، منزل سابقش. بلند شد آمد دستش را روی چمدان گذاشت و گفت: زده به سرت؟ ·         آره خوشی زده زیر دلم. می رم تا تو راحت زندگی كنی و مجبور نشی اون دندونهات رو روی جیگر عاشقت بذاری. یه موقع خون میاد! ·         بین همه زن و شوهرها حرف پیش میاد.   به دستش اشاره كردم و گفتم: این طوری؟ ·         مقصرش تو نبودی، خودم بودم. چمدان را بلند كردم. یعنی انقدر از من بیزار شدی؟ ما برای هم مناسب نیستیم منصور، اصلاً ایراد از منه. ولم كن تو رو خدا. من دوستت دارم گیسو، چرا نمی فهمی؟ چرا داری زندگیمون رو خراب می كنی؟ اگه می خوای به پات بیفتم، خوب می افتم، دیگه غروری برام نمونده. چرا؟ چون با من ازدواج كردی؟ از وقتی گیتی عزیزم رو خاك كردم، غرورم رو خاك كردم. اون همه چیز بود، غرورم بود، زندگیم بود، تو هم خواهر اونی، پس برای من تو همونی، این رو بفهم. تو منو به خاطر اون دوست داشتی. من تو رو به خاطر خودت می خوام. ولی من دیگه تو رو نمی خوام. بی دلیل كه نمی شه. مگه زندگی لباس تنه؟ به خودت بگو. والله كسی تو زندگی  من نیست. اگه چیزی هم گفتم، اگه گفتم می رم زن می گیرم، از روی عصبانیت بود. گیسو قهر و لجبازی بیخودی نكن. تعجب می كنم با داشتن اون همه خاطرخواه كه برات سر و دست می شكنن، به من التماس می كنی. كدوم خاطرخواه؟ كی در انتظار منه؟ چرا پرت و بلا می گی گیسو؟ برو كنار منصور، الهه ناز تو كس دیگه س. راست می گن تا سه نشه بازی نش. براش قشنگ تر اهنگ بزن.   بازویم را گرفت و من را روی تخت انداخت و گفت: فكر كردی نمی تونم نگهت دارم. دختر بی عقل؟ برو كنار منصور. نمی رم. خودت رو بكشیف فحشم بدی، رهات نمی كنم. و شروع كرد به بوسه باران بدن من                                                                                                                                                 ·         تو عزیز منی، تو عشق منی، وجود منی، لعنتی! اینو بفهم. هر چه می خواستم از دستش فرار كنم نمی توانستم. ماشاالله زوری داشت مثل فیل. جیغ كشیدم:   ·         منصور من از تو بدم میاد، برو كنار، آزام نده. ·         گیسو چقدر فریاد می كشی. ثریا میاد بالا زشته. ·         بذار بیاد. ثریا خانم!   دستش رو جلوی دهانم گرفت. به فشاری دستش رو برداشتم و فریاد كشیدم:   ·         ثریا خانم! این داره منو می كشه. به دادم برس.   منصور با یك دستش جلوی دهانم را گرفته بود و با دستش دیگرش باهام مبارزه می كرد، بعد دستش را از جلوی دهانم برداشت. ثریای بدبخت از جیغ و هوار من چند ضربه به در زد و گفت:   ·         آقا تو رو خدا ولش كنین. از شما بعیده! شما كه دست بزن نداشتین.   ثریا در را باز كرد و با ناراحتی گفت:   ·         آقا به خاطر من ....   ولی وقتی ما را دید گفت:   ·         استغفرالله.   و با خجالت و لبخند از اتاق بیرون رفت و در را بست.   ·         بی حیا! ·         تقصیر توئه كه اپرا اجرا می كنی. ·         ولم كن لعنتی! آخه بزور چه فایده داره؟ ·         فایده داره.   آن قدر دست و پا زدم كه خسته شدم. یعنی از شما چه پنان در برابر جذابیت منصور كسی نمی توانست مقاومت كند. بنابراین تسلیم شدم، ولی احساسی نشان ندادم. در آخر مرا بوسید و گفت:   دیگه باهام آشتی كن. من بدم، پیرم، به درد تو نمی خورم، ولی تو نادیده بگیر. چی كار كنم؟ دوستت دارم.   بلند شدم لباسم را مرتب كردم.   دیگه كه نمی خوای بری؟ مگه به خاطر این قهر كرده بودم؟ گفتم شاید شكستن غرورم دلت رو به رحم بیاره. مگه نمی خوای بری شركت؟ تا از جانب تو مطمئن نشم، نه. خیلی خب، من هستم، برو به كارت برس. مگه تو نمیای؟ نه، می خوام بخوابم، دیشب نخوابیدم. ·نری ها!   و بلند شد سر و وضعش را مرتب كرد و گفت:   بریم صبحانه بخوریم. من میل ندارم. اگه خوابم برد بیدارم نكن. باشه بگیر بخواب عزیزم. پس خداحافظ. خداحافظ.    منصور رفت. شاید اگر ان موقع ها بود و به چشم خودم ندیده بودم كه به دیدن الناز رفته می گفتم:   آخیش! چقدر باگذشته! چقدر مهربونه! چقدر وابسته س!   ولی آن لحظه هیچ كدام از این جملات را نگفتم. بر عكس فكرم رفت پیش فرهان و خوشبختیهایی كه در كنار او در انتظارم بود. وقتی منصور به اتاق آمد، خودم را به خواب زدم. ملحفه را رویم كشید، مرا بوسید و آرام گفت:   خانمم خسته شده، اعصابش ناراحت شده، قربونش برم الهی، چه ناز خوابیده! باید ببرمش مسافرت.   و رفت. نیم ساعت بعد بلند شدم، آماده شدم. چمدانم را برداشتم و پایین آمدم. خجالت می كشیدم به چشمهای ثریا نگاه كنم.   سلام ثریا خانم.   با لبخند معنی داری گفت:   سلام خانم. ببخشین تو رو خدا. امروز زده بود به سرش. برای اینكه تركش نكنم، آبرومون رو برد. عیب نداره. حالا فهمیدین چقدر دوستتون داره؟ ولی خودمونیم انقدر ترسیده بودم كه حد نداشت. فكر كردم واقعاً دارن شما رو خفه می كنن، نمی دونستم دارن با بوسه و قربون صدقه خفه تون می كنن، دور از جون. كور خونده. من دارم می رم ثریا خانم، دیگه خسته شدم، می رم خونه پدرم. ای بابا! این كارها چیه؟ ذوق و شوق آقا رو سركوب نكنین. اون ذوق و شوقش واسه كس دیگه ایه. خداحافظ. خانم جان، نرین تو رو خدا. بمونم دعوا مرافعه می شه. چند روزی می رم آرامش بگیرم. شاید به قول منصور خسته شدم. پس زود بیاین ها. انشاالله. خدانگهدار.    ماشین را روشن كردم و راه افتادم، به خانه كه رسیدم، آن قدر سرم درد می كرد و خسته بودم كه یك لباس راحتی پوشیدم ف سیم تلفن را از پریز كشیدم و خوابیدم. ساعت یك با صدای زنگ در از خواب پریدم. بلند شدم از پنجره نگاه كردم، منصور بود. رفتم در را باز كردم، وقتی آمد داخل گفت:   این بازیها چیه در آوردی، گیسو؟ بازی قایم باشك. حاظر شو بریم خونه. مریض نیستم كه صبح بیام اینجا بخوابم، ظهر بیام خونه. اصلاً تو حرف حسابت چیه؟   و در را بست.   من می خوام از تو جدا شم. شوخی هم نمی كنم، ناز هم نمی كنم، دعوا هم باهات ندارم. دوستانه با هم ازدواج كردیم، دوستانه هم جدا می شیم. هم واسه تو زن زیاده، هم برای من شوهر. پس لطفاً دوستانه بگو كی زیر پات نشسته؟ عقلم، شعورم، غرورم. اگه راست می گی ثابت كن. منصور من انقدر تو رو دوست داشتم كه تا آخرین لحظه هم دعا می كردم اشباه كرده باشم، ولی متاسشفانه حقیقت داشت. چی حقیقت داشت؟ چی دیدی؟ چیزی كه یك زن نمی تونه ببینه. منو با كسی دیدی؟ منصور دیگه مهم نیست. حتی اگر اون مسئله حقیقت هم نداشته باشه، دیگه باهات زندگی نمی كنم. چون بهم دروغ گفتی. چه دروغی گفتم؟ لعنتی. لعنتی جد و .... استغفرالله ... برو منصورف حالم خوش نیست. اومدی زابه راهم كردی.   منصور جلو آمد و مرا به دیوار تكیه داد و گفت:   اگه راست می گی بگو منو با كی دیدی؟ برو منصور حوصله ندارم. من فقط طلاق می خوام. نه به این دلیل كه بهم خیانت كردی. به این دلیل كه دیگه دوستت ندارم. ازت متنفرم. ای كاش همون موقع زن بهرام یا فرهان شده بودم. اونا شرفشون از تو بیشتره.   منصور نامردی نكرد و چند سیلی پی در پی به صورتم زد. مرتب فریاد می كشید: آره اونا از من شرفشون بیشتره. من بی شرفم؟ من پستم؟ من خائنم؟ فكر كردی تحملم چقدر كثافت؟ هر چی نازت رو می كشم گندتر می شی. دیگ از دستت خسته شدم! نمی خوای به درك! برو بمیر! برو طلاق بگیر! برو زن فرهان یا بهرام شو. اره دیگه من اخی شدم . ازم خسته شدی.   و بی رحمانه به صورتم سیلی می زد. دیوانه شده بود. شاید هفت سیلی به صورتم زد. صورتم بی حس شده بود. در اثر خونی كه از بینی و لبم جاری شده بود، به خودش آمد و كنار رفت. روی مبل نشست و سرش را میان دستهایش گرفت. خودش هم به نفس نفس افتاده بود.   از روی میز دستمال كاغذی برداشتم و جلوی بینی ام گرفتم و روی مبل نشستم. سرم را به مبل تكیه دادم تا خونریزی بینی ام بند بیاید. نگاهی به من كرد و گفت:   بگو منو كجا دیدی؟ با كی دیدی؟ وگرنه همین جا می كشمت. بكش راحتم كن. چرا معطلی نامرد؟   بلند شد به طرفم حمله ور شد و گفت:   بگو وگرنه لهت می كنم. گیسو. مگه دیروز بعدازظهر نرفته بودی خونه الناز؟   جا خورد. كم كم عقب رفت و روی مبل نشست.   از ساعت شیش تا هشت و ده دقیقه اونجا بودی و من توی ماشین بیرون منتظرت بودم. تو با الناز رابطه داری، می خوای باهاش ازدواج كنی. دیروز به خاطر قرار مدار رفته بودی اونجا.   منصور مبهوت به من نگاه می كرد.   چرا ساكتی؟ دفاع كن. بگو نبودم. بگو چشمهام عوضی دیده.   روی مبل نشست و گفت:   خب، بودم. آفرین، پس اونجا مركز شهر نیست. خونه دوستت هم نیست. زن هم توی اون جمع دوستانه بوده، اونم سه نفر. حالا می خوای با دروغهایی كه تحویلم دادی، باور كنم بدون منظور اونجا رفتی. خونه الناز رفته بودم، ولی نه برای خواستگاری و قرار مدار ازدواج. پس برای چه كوفتی بدون مشورت با من رفته بودی اونجا؟ مگه نمی دونی از اونا بدم میاد؟ اون وقت آلاگارسون می كنی می ری دیدنش؟ ای تف به اون روت بیاد. به خاطر كاری رفته بودم. چه كاری؟ بگو. نمی تونم بگم. منصور، بلند شو از اینجا برو. من دیگه حرفی با تو ندارم. اگه تا حالا به نامردیت شك داشتم، امروز با این رفتار وحشیانه ت مطمئن شدم. برو از جلو چشمهام دور شو. من فردا می رم تقاضای طلاق می كنم. پدرم هم میل خودشه، فقط قضیه ما رو از اونها جدا كن. همین. تو داری عجله می كنی گیسو، داری اشتباه می كنی. من الناز رو دوست ندارم. ولی اون تو رو دوست داره. گیسو زندگی مون رو خراب نكن. به خدا برای این چیزهایی كه تو گفتی اون جا نرفته بودم. ولی نمی تونم بگم چرا اون جا رفته بودم، چون ازم خواهش كردن چیزی نگم. آره، به قولی كه به اونا دادی عمل كنی، بهتره.   و فریاد كشیدم:   برو بیرون از این خونه.   منصور بلند شد و با عصبانیت به سمت در رفت و گفت:   اگه شهامت داری برو تقاضای طلاق كن، مطمئن باش خیلی راحت امضا می كنم. مطمئنم، خب، الناز بد تیكه ای نیست. از رادمنش ها استفاده كردی، دیگه حالا نوبت اونه.   در را كوبید و رفت. تازه زدم زیر گریه. آن قدر فحش دادم كه خودم خسته شدم. بی رحم چقدر سیلی به صورتم زد.   آن شب فقط منتظر بودم صبح شود بروم تقاضای طلاق بدهم. آن قدر از منصور بدم آمده بود كه به سه طلاقه هم راضی بودم. صبح به دادگاه خانواده رفتم كارهای مقدماتی را انجام دادم و به خانه برگشتم. حدود ساعت سه با فرهان تماس گرفتم.   سلام مهندس. سلام گیسو خانم، معلوم هست كجایین؟ من منزل پدرم هستم، منزل سابقمون. چرا اون جا؟ من دیدم مهندس امروز نیومد. پس ... چرا به این زودی؟ دیر هم شده. مهندس چه كرد؟ هیچی، كمی التماس، كمی دعوا مرافعه، دیروز طهر هم اومد اینجا، منو به باد كتك گرفت و رفت. بهش كه چیزی نگفتین؟ چرا گفتم كه خونه الناز دیدمت، می گه برای انجام كاری رفته بودم، ولی نمی تونم بگم چه كاری، چون بهشون قول دادم. هنوز گیجم. باورم نمی شه تقاضای طلاق دادین. چه ضرب الاجلی! پدر و مادر جون مسافرتن، تا اونا نیومده ن باید اقدام می كردم. كمكی از دست من برمیاد؟ نه ممنونم. فقط فعلا موضوع پیش خودمون باشه. تو شركت صحبتی نكنین. حتما. شماره منزل پدرتون همون شماره قبلیه؟ بله. قربان شما. خدا نگهدار.   بعدازظهر ثریا تماس گرفت، كلی نصیحتم كرد. خواهش كرد، التماس كرد، ولی به جایی نرسید.یک هفته گذشت و هیچ خبری از منصور نشد ،فقط گاهی تلفن زنگ میخورد،برمی داشتم .قطع میکرد .می فهمیدم منصور است .ولی او هم روی دنده لجبازی افتاده بود .هنوز خبر نداشت تقاضای طلاق داده ام یک روز بعدازظهر با صدای زنگ در ،گوشی اف اف را برداشتم،پدر و مادرجون بودند از دیدنشان خوشحال شدم .به استقبالشان  رفتم .بعد از پذیرایی گفتم: خب مشهد چه خبر؟ زیارتها قبول . جاتون خالی بود دخترم ،ولی همه رو از دل و دماغمون در آوردین .این چه بساطیه به پا کردین ؟ شما خودتون رو ناراحت نکنین مادرجون ، بین من و منصور اختلافی بوجود آمده که زیاد ساده نیست و من دیگه نمیخوام باهاش زندگی کنم .به منصور هم گفتم ، زندگی شما از ما جداست پدر گفت : من چطور تو روی منصور نگاه کنم دختر؟ حرفها میزنی ! مگه طلاق میخوای ، راست میگه ؟ آره تقاضای طلاق دادم مادر وپدر از جا پریدند. تو چکار کردی؟ هفته پیش رفتم دادگاه، تقاضای طلاق دادم .همین روزها باید احضاریه ش بیاد در خونه تون خیلی سرخود شدی گیسو ! این غلطها چیه؟ زن با کفن از خونه شوهرش بیرون میاد گیتی با کفن بیرون اومد بسه .اون مال قدیمهاست .من با یه آدم هوسباز زندگی نمیکنم .ببخشین مادرجون ،ولی باید حقیقت رو بددونین منصور میگه منظور خاصی نبوده گیسو جان.البته قبول داره نباید بهت دروغ می گفته ،ولی مبگه از ترسم دروغ گفتم بهتون گفت اومد اینجا منو سیلی بارون کرد؟ صورتم پر خون شده بود من دیگه نمی خوامش غلط کرد .ولی تو عصبانیت که حلوا خیر نمی کنند مادرجون،خودت می دونی منصور چقدر دوستت داره من از شما جز خوبی ندیدم مادرجون،منو ببخشین،ولی تصمیمم رو گرفتم، دیگه توی اون خونه برنمیگردم .اصرارتون بی فایده س پدر گفت: خب منصور چرا نمیگه برای چی رفته اونجا؟ فکر نمی کنه داره زندگیش به هم میخوره ؟ یعنی مردم مهم تر از زنش هستن خانم؟ یعنی چی؟ آدم خوش قولیه ، سرش بره حرفش نمی ره .رادمنش ، من چکار کنم؟ به کنایه گفتم : به منم قول داده بود از الناز دوری کنه مادرجون، اونا با هم سر و سر دارن اشتباه می کنی مادر .منصور همچین آدمی نیست ،هرزه نیست، سوءتفاهم شده حالا اونا هیچی ،من اصلا دیگه دوستش ندارم .با سیلی هایی که به من زد ، ورقه طلاق رو امضا کرد .اونهمه خونه از بینی و لب من اومد ، بلند نشد یه دستمال بهم بده .منصور همچین آدمی بود؟ پس حق رو باید به من بدین مادر نفس عمیقی کشید وگفت: نمی دونم چی بگم؟ فقط اینو بدونین با این کارهاتون، زندگی من و رادمنش رو هم به هم می ریزین شما به ما کار نداشته باشین پدر گفت: مگه میشه، بچه جان؟ حالا چایی تون رو میل کنین .حرف رو عوض کنیم بهتره اگه منصور عذرخواهی کنه وبگه چرا اونجا بوده .میای سر زندگیت عزیزم؟ نه مادرجون، دیگه نه .معذرت میخوام مادر دو دستش را بعلامت دیگه چقدر التماس کنم، باز کرد و به مبل تکیه داد پدر گفت: چاییت رو بخور مرجان جون ، اینها خودشون آشتی می کنن .ناراحت نشو .چه ماه عسلی رفتیم ! از شیرینی شکرک زد تو بمون اینجا رادمنش، من می رم خونه. تو مغز اینو شستشو بده .من مغز اونو .بلکه خدا بخواد زودتر اشتی کنن . اینم شده یه غصه روی دل ما نه مادرجون، من دوست دارم تنها باشم .خواهش میکنم بذار بمونم گیسو نه بابا، اگه لازم شد خودم خبرتون میکنم بابا بلند شو بریم سرخونه زندگیت .این بایها چیه ؟طلاق چیه؟ از شما بعیده .منصور تو رو طلاق نمی ده چرا اتفاقا خودش گفت اگه شهامت داری برو تقاضای طلاق بده .من راحت زیرش رو امضاء میکنم .الان یه هفته س، نه زنگی زده ، نه سری زده ، پس بدونین اونم خسته شده .اون دلش جای دیگه س گیسو جان ،تو اول بیا قیافه اش رو ببین، بعد قضاوت کن. رنگ و روش سیاه شده .غصه میخوره بچه م پدر و مادر نتوانستند من را ببرند و رفتند .از اینکه وقتی بروند منصور می فهمد تقاضای طلاق دادم، احساس خوبی داشتم .دلم خنک می شد فرهان گاهی با من تماس می گرفت .دروغ نباشد، من هم منتظر تماسش بودم. دلم به او گرم شده بود روز بعد با زنگ تلفن گوشی را برداشتم .منصور بود. سلام گیسو سلام خوبی؟ بد نیستم به لطف شما! مکث کرد کاری داشتی منصور؟ دوباره کمی مکث کرد، بعد گفت : میخوام خواهش کنم برگردی سر زندگیت .قبول دارم اشتبه کردم، ولی تو گذشت کن متاسفم منصور بخدا من الناز رو دوست ندارم .بخدا قصد ازدواج با اونو ندارم. کی به تو این چرت و پرتها رو گفته؟ هیچکس . اینهمه تو مواظب من بودی ، یه مدت هم من تو رو زیر نظر گرفتم و خودم فهمیدم گیسو من دوستت دارم تو جای من بودی چیکار میکردی؟ اگه من همچین خطایی مرتکب شده بودم ، باهام زندگی میکردی؟ مرد و مردونه جواب بده شاید تنبیهت میکردم .ولی طلاقت نمی دادم، چون بهت اطمینان دارم .حرفت رو باور میکردم .ولی تو حرف منو باور نمی کنی. هرچی میگم قضیه چیز دیگه ای بوده ، قبول نمی کنی اطلا گیریم تو رفتی اونجا، موضوعی رو حل کنی که مربوط به خودت نبوده، بهم دروغ که گفتی ، با مشت زدی تو بشقاب و با سیلی زدی تو صورت من .اینهاست که نمی ذاره باهات ادامه بدم. منم تو رو خیلی دوست داشتم، خیلی زیاد، ولی تو همه چیز رو خراب کردی. برگرد گیسو ،خواهش میکنم . من بدون تو نمی تونم زندگی کنم.حاضرم هر تنبیهی رو بپذیرم تنبیه تو فقط اینه که پای ورقه طلاق رو امضا کنی گیسو، دیوونگی نکن کاری نداری منصور؟ درست تصمیم بگیر.نمی خوام تهدیدت کنم، ولی اگه پام رو تو دادگاه بذارم، دیگه همه چیز تمومه ها، گیسو! حتما بذار .خدانگهدار .وگوشی را گذاشتم از لحن ملتمسانه منصور با غمی که در صدایش بود گریه ام گرفت .چرا کار ما به اینجا کشید؟ قابل تصور نبود دو هفته گذشت .پدر ومادر خیلی سعی کردند ما را آشتی بدهند، اما نتوانستند .پای عمو منصور هم وسط کشیده شد، ولی بی فایده بود یکماه بعد ،دادگاه ما تشکیل می شد و من بی صبرانه منتظر آن روز بودم .طاهره خانم و آقا کریم ونسرین خیلی نصیحتم کردند، ولی بی نتیجه بود.پدر هم دیگرازدستم عصبانی شده بودوقهرکرده بود.می گفت گذشت رو از مادرت یاد نگرفتی .بچه من نیستی و از این حرفها بیشتر از بیست روز بود که منصور را ترک کرده بودم. وضع وحالم عوض شده بود،حالت تهوع داشتم . با دیدن علامت های بارداری وحشت کردم .بعد از آزمایش فهمیدم تصورم درست بوده و باردارم .حالت مرگ به من دست داد .منصور را لعنت میکردم که آن روز وحشیانه و به زور در من اویخته بود .حق داشت که می گفت: فکر کردی نمی تونم نگهت دارم ؟ من را پابند کرده بود .کارم شده بود گریه .نمی دانستم باید چکار کنم .جریان را به احدی نگفتم به چند پزشک مراجعه کردم تا سقط کنم .دو نفر از آنها قبول نکردند ، ولی یکی پذیرفت و برای دو روز بعد به من وقت داد با وجدانم در جنگ بودم .نه دلم راضی میشد بچه ام را با دست خودم بکشم . نه دلم راضی می شد بی پدر یا بی مادر بزرگ شود . تازه با این وضع ،تا نه ماه دیگر هم نمی توانستم طلاق بگیرم و این از همه درد آورتر بود. دلم میخواست زودتر تکلیفم روشن شود .یعنی با وعده های فرهان قصر طلایی خودم را روی خرابه زندگی منصور ساخته بودم و برای رسیدن به آن روز شماری میکردم و شدیدا عجله داشتم بالاخره تصمیم گرفتم بچه را بدبخت نکنم و او را سقط کنم تا از این زدگی نکبتی راحت شود .فقط قبل از اینکه به اتاق عمل بروم، باید کارهایی را انجام می دادم .چون معلوم نبود زنده از اتاق عمل بیرون بیایم ، باید یک نفر می دانست من چرا اینکار را میکنم و در کجا. اگر می مردم و می فهمیدند که سقط جنین کرده ام، برایم هزار حرف در می آوردند .آنوقت کجا بودم که ثابت کنم بچه از منصور بودهخ .این بود که اول وصیت خودم را نوشتم و روی میز گذاشتم ، بعد به دیدن فرهان رفتم خب چه خبرها؟ خیای خوش اومدین ممنونم .خبر که زیاد دارم، فقط نمی دونم اول کدوم رو بگم راحت باشین می دونین مهندس ، من سه چهار روزه متوجه شدم باردارم بهت زده به من خیره شد حالا که نمیخوام با منصور ادامه بدم، تصمیم گرفتم سقط جنین کنم .فردا صبح وقت دارم. به شما گفتم،که اقلا یه نفر بدونه که بچه مال منصوره .شاید مردم، دوست ندارم پشت سرم تف ولعنت باشه شما نباید اینکار رو بکنین.قتل نفس گناهه هنوز زیر یه ماهه س وحوصله ندارم نه ماه دیگه طلاق به تعویق بیفته میخوام زودتر همه چی تموم بشه خب اگه میخواین طلاق بگیرین بگیرین، ولی بچه رو سقط نکنین .من اون بچه رو مثل بچه خودم دوست دارم ، یا می تونیم بدیم به پدرش من تصمیم رو گرفتم مهندس ، فقط یه موضوع دیگه........ نمی دونم چطور بگم ، ولی میخوام بدونم چرا با منصور اینکار رو کردین ؟ کدوم کار رو ؟ دست بردن تو حسابها ، تقاضای بی دلیل برای چک، جعل امضا، چرا؟ خشکش زد .این چه حرفیه گیسو خانم؟من سالهاست با منصور رفیقم و دارم بهش خدمت می کنم ببینید مهندس اگه باهام صادق نباشین،منم ازتون صرف نظر می کنم .اینو جدی می گم .من همه چیز رو می دونم .اگه خدا بهم شانس نداده ، الحمدالـله هوش وذکاوت بی نظیری داده . من از شما مدرک دارم .قصد هم ندارم به منصور چیزی بگم ، فقط میخوام بدونم چرا؟ سرش را پایین انداخت .کمی سکوت کرد بعد گفت : حق با شماست ، اما بخدا خیلی دلم از منصور گرفته .اون دوبار به من خنجر زد .روی هرکس دست گذاشتم ،صاحبش شد.گیتی رو تونستم فراموش کنم ، شما رو نتونستم .یکسال واندی به امید شما از خواب بیدار شدم، به خواب رفتم ، باهاتون زندگی کردم .هرچی به منصور می گفتم پس چی شد؟ به گیسو گفتی ؟ می گفت : آره گفتم، قبول نمی کنه .انقدر به منصور اطمینان داشتم که باور میکردم، ولی نمی دونستم دروغ میگه .شما خودتون رو جای من بذارین. با کسی اینطور..... و کف دستش را نشان داد ((صادق وصاف باشین و اون اینطور عشقتون رو بدزده ، اونم نه یه بار، دوبار! فقط خواستم یه جوری تلافی کنم . خودتون می دونین من آدم بی وجدان و بی ایمانی نیستم، اما باید بهش می فهموندم منم زرنگی و سیاست دارم. تصمیم گرفتم ازش بدزدم،موفق هم شدم .الان مبلغ زیادش ازش دزدیده م و همه رو به حسابی که براش باز کردم ریختم .فقط میخواستم یه روزی اون دفترچه حساب رو جلوش بذارم و بهش بگم، اگه میخواستم سرت کلاه بذارم،می تونستم .من چشمداشتی به مال منصور ندارم. الحمدالـله بی نیازم . هم خودم زحمت کشیدم ، هم پدر ثروتمندی داشتم که بی اندازه برام ارث گذاشته . پس قبول کنین اون پول رو برای خودم نمی خواستم .به روح مادر وپدرم قسم ، به جون شما که خیلی دوستتون دارم قسم، من دزد نیستم .ولی اعتراف میکنم که بشما نظر دارم ، یعنی به مال منصور نظر ندارم، ولی به ناموسش دارم ، چون شما اول ناموس خودم بودین .بهم حق بدین گیسو خانم. می دونم خلاف کردم ، ولی اقلا دلم خنک شد. حالا هم ازتون معذرت میخوام .الان می رم دفترچه حسابش رو براتون میارم . بلند شد به طبقه بالا رفت انگار با پتک زدند توی سرم .باورم نمیشد فرهان چنین آدمی شده باشد .خدا می داند چقدر به او فشار آمده که دست به چنین کاری زده بود .خب البته با تصوراتی که او کرده بود، حق داشت. وقتی با دفترچه حساب پس انداز برگشت ، آن را به من داد وگفت : اینو بهش بدین خودتون بهش بدین، من با اون کاری ندارم روم نمیشه .من هنوز منصور رو دوست دارم .بخدا فقط ازش گله مندم .نمیخوام رابطه مون بهم بخوره منصور هم شما رو خیلی دوست داره، باور کنید شما دچار سوء تفاهم شدین .منصور منو نمی خواست ، من منصور رو دوست داشتم .وقتی بهش گفتم،گفت اول بخاطر گیتی ، دوم بخاطر فرهان، نمی تونم باهات ازدواج کنم .دوست ندارم فکر کنه زرنگ بازی در میارم ، تو حق فرهانی .خیلی هم از شما تعریف میکرد .بعد به همین علت از خونه ش اومدم بیرون .چون می گفت نمی تونیم با هم ازدواج کنیم .ولی عشق منصور راه قلبم رو بسته بود .هیچکس رو نمی تونستم دوست داشته باشم .این بود که وقتی منصور منو برای شما خواستگاری کرد، رد کردم .بعد بهرام اومد وسط و بقیه ماجراها که می دونین واقعا اینطوری بود؟ بله بخدا قسم پس من شیش ماهه در اشتباهم .خدایا منو ببخش ! چه اشتباهی کردم ! و سرش را میان دستهایش گرفت من به منصور نمیگم ازش دزدی کردین . مطمئن باشید، فقط چون شرفم رو گرو گذاشتم که این پول رو براش زنده کنم، پول رو بهش پس می دم .میگم طرف اومده پولها رو داده به فرهان، اونم به خواهش من برات حساب جدا باز کرده ازتون ممنونم .شما زن بزرگواری هستین ، همیشه به منصور غبطه خوردم اگه با چشمهای خودم منصور رو خونه الناز اینها ندیده بودم، فکر میکردم این بساط همه حقه بازی بوده و قصد تلافی داشتین مهندس سکوت کرد و بعد گفت : به بچه کاری نداشته باش گیسو، خواهش میکنم ·        بچه بدون پدر ومادر، به دنیا نیاد راحت تره ·        من به منصور میگم ·        اونوقت منم میگم ·        گیسو، عاقل باش تو مادری، چقدر بی رحمی! ·        اینکار لازمه ، فرهان ·        نمی دونم چی بگم .اقلا چند روز صبر کن ·        من از منصور جدا میشم ، هیچ شکی ندارم. حالا شما چرا حرص میخوری؟ شما که باید خوشحال بشی ·        من راضی به مرگ بچه نیستم .تو رو دوست دارم گیسو ، اما قاتل نیستم .دوست ندارم این دنیا کامروا باشم و آن دنیا در عذاب ·        به شما ربطی نداره .شما منو متوجه کردی، حالا خودمم که تصمیم میگیرم فرهان کلافه بود، بعد گفت :میوه بخور گیسو جان ممنونم .زحمت رو کم میکنم .فقط خواهش میکنم برای منصور رفیق خوبی باشین .اون شما رو مثل برادر خودش می دونه .منصور خیلی تنهاست اگه برای من همسر باوفایی نبود، برای شما دوست و برادر خوبیه، مطمئن باشین منصور آدمی نیست که سرش کلاه بره .اما با اطمینانی که به شما داره باور نمی کنه که مسبب همه بدبختیهای مالیش شمایید .از این جریان هم به کسی چیزی نگین . و به شکمم اشاره کردم ماشین دارین؟ آره، ماشین منصور هنوز پیش منه، هرموقع جدا شدم بهش پس می دم هنوز زنشم اون حاضره دارو ندارش رو بده ، ولی شما رو از دست نده منم حاضرم بچه م رو از ببین ببرم ، ولی با اون زندگی نکنم نمی خوای در مورد منصور تحقیق بیشتری کنی؟ شاید سوء تفاهم بوده مگه شما نمی گی با المیرا در ارتباطی؟ مگه نمی گی المیرا گفته الناز و منصور با هم رابطه دارن ؟ پس جای شکی باقی نمونده سکوت کرد چیزی نمی خواین بگین مهندس؟ آره، یعنی نه، خواستم بگم ، عجله نکنید بخانه آمدم ، بازم حالم بد شد . یاد گیتی افتادم که چه ویار بدی داشت و چقدر زجر کشید .کلی اشک ریختم که هر دو فدای یک نامرد شدیم .چه قسمتی ما داشتیم .اینهمه آدم حسابی دور و برمان بود. مثل ندید بدیدها چسبیدیم به این رذل هوسباز ، که حالا به دنبال الناز رفته بود آنشب نمی دانم از هیجان بود، ترس واضطراب عمل بود، یا عذاب وجدان بود که خیلی دیر خوابم برد .وقتی هم خوابیدم آنقدر خوابهای پریشان دیدم که با جیغ و داد از خواب پریدم .هرچه فکر کردم بیاد بیاورم چه خوابی دیده ام موفق نشدم .سرصبحانه انگار جرقه ای به مغزم خورد و یک چیزهایی یادم آمد. خواب دیدم گیتی در یک بیابان وحشتناک می دود .کفشهایش از پایش درآمده بود و پریشان حال بود .هرچه صدایش میزدم، به من اهمیت نمی داد . آخر به او رسیدم وگفتم: تو چته؟ چرا انقدر پریشونی ؟ نگاه غضبناکی به من کرد و گفت : اینطوری میخواستی جای منو برای منصور پر کنی ، عوضی احمق ؟ گفتم : حرف دهنت رو بفهم . شوهر تو آدم نیست .من و تو فدایی یه حیوون شدیم ولم کن .میخوام برم پیش بچه هام .ولم کن، بی وجدان. و از من دور شد .با جیغهایی که می کشیدم وگیتی را صدا میزدم ، از خواب پریدم .از چای خوردن دست کشیدم .دیگر اشتها نداشتم .بچه های گیتی؟ گیتی که فقط یه بچه داشت .نکنه من دارم اشتباه میکنم. ولی نه، خودم منصور رو دیدم .خودش گفت اونجا بودم ، ولی چرا؟ نمی دونم . در هر صورت دوبار زیر قولش زده .اول اینک رفته پیش الناز، دوم اینکه کتکم زده .خواب زن چپه ، گیتی واسه من ناراحته ، برای بچه من که میخوام از بین ببرمش بلند شدم میز را جمع کنم که صدای زنگ در را شنیدم کیه؟ گیسو خانم، منم فرهان.اگه ممکنه، بیاین بریم دوری بزنیم ،باهاتون کار دارم خب بیاین بالا نه شما بیاین بهتره سریع حاضر شدم و پایین رفتم .فرهان داخل ماشین منتظر بود .سوار شدم سلام سلام. چه خبر شده مهندس؟ توی راه براتون میگم میخواین منو کجا ببرین؟ هیچ جا، دوری می زنیم و برمیگردیم پنج دقیقه بعد در کوچه خلوتی نگه داشت .ماشین را خاموش کرد و گفت: من باید حقیقتی رو بگم .البته خواهش میکنم عصبانی نشو و خوب گوش کن دل توی دلم نبود .داشتم از هیجان می مردم .قلبم تند تند میزد منصور رو.......چطور بگم......منصور رو من فرستاده بودم خونه الناز تو؟!! می دونی، الناز مرتب پاپی ام می شد که باهاش ازدواج کنم .اول المیرا منو دوست می داشت ، ولی گویا یکی بهتر پیدا کرده، حالا الناز مثل کنه شده، هی مادرش رو می فرستاد خونه من خواستگاری.من الناز رو دوست ندارم .روم نشد مستقیما به مادرش بگم نمی خوامش.این بود که از منصور خواهش کردم واسطه بشه و بره بهشون بگه .منصور قبول نمیکرد. می گفت اگه گیسو بفهمه من پام رو گذاشته توی خونه اونا، بیچاره م میکنه .التماسش کردم تا قبول کرد تلفن کنه .ولی چون هنوز تو رو دوست داشتم، باید ضربه محکمی هم به منصور می زدم .ازش خواستم حضورا بره و هیچ چیز در این مورد به کسی نگه، تا هم آبروی الناز حفظ بشه ، هم نقشه م عملی بشه.بالاخره قبول کرد .منم بهترین فرصت رو برای فریب تو واثبات حرفم پیدا کردم .منصور به تو وفاداره، انقدر که فکرش رو نمی کنی .بی حئ واندازه دوستت داره .وقتی چند روز پیش باهام درددل میکرد، گریه کرد .می گفت نمی دونم بعد از گیسو چطور زندگی کنم؟ ولی انقدر دوستش که حاضر نیستم در کنار من عذاب بکشه، طلاقش می دم ، شاید یکی رو پیدا کرد که بهتر از من باشه .می دونی بخاطر سیلی هایی که به تو زده ، کف دستش رو با سیگار سوزونده؟ درست هفت تا سوختگی.من خریت کردم ، ولی دوستت داشتم گیسو ، منو ببخش من با همه بدیهام حاضر نیستم یه بچه رو این وسط قربونی کنم . تو رو خدا بزن تو صورتم .بهم ناسزا بگو،ولی برو آشتی کن. این بچه رو نابود نکن .منصور چشم به راهته .میخواستم برم همه چیز رو به منصور بگم ، ولی جرات نکردم .دیروز بهم می گفت یه روز تلافی میکنم ، چون بهت گفتم منو نفرست خونه الناز ، زندگیم به هم میخوره .حالا چطور جرات کنم برم بهش بگم، داشتم زنت رو صاحب می شدم اشک از دیدگانم جاری بود. به چشمهای فرهان خیره شده بودم .وقتی صحبتهایش تمام شد ، تا مدتی مبهوت بودم .بالاخره گفتم : تو چیکار کردی ؟ نامرد!عوضی!بیشعور! من دیگه چطور به روی منصور نگاه کنم؟ تو آبروی خونواده ما رو بردی .تو نابودمون کردی فرهان! تو ایمان نداری! تو وجدان نداری! و بلند بلند گریستم گیسو آروم باش چطور آروم باشم؟ تقاضای طلاق ندادم که دادم ! به منصور تهمت نزدم که زدم ! تو روش نایستادم که ایستادم ! به الناز تهمت نزدم که زدم ! عشقم تبدیل به نفرت نشد که شد! قاتل بچه خودم هم که داشتم میشدم، لعنتی! این چه نقشه کثیفی بود فرهان؟ نگفتی شاید منصور دوباره خودکشی کنه، نگفتی باعث مرگ ما میشی؟ عشق تو کورم کرده بود و انتقام خرم عصبانی در ماشین را باز کردم کجا می ری؟ قبرستون بیا بریم پیش منصور، من همه جیز رو بهش میگم میخوای بکشدت؟ یا میخوای اخراجت کنه؟ اون دیگه به احدی اطمینان نمی کنه پس چیکار کنم تا منو ببخشی؟ برو آدم شو از ماشین پیاده شد.دنبالم آمد وگفت: پس نمی ری بیمارستان؟ خیالم راحت شد؟ می پرستمش ، هم خودش رو ، هم بچه اش رو بیا بالا، برسونمت لازم نکرده گیسو، من شرمنده م نری به منصور چیزی بگی، تا یه خاکی به سرم بکنم پیاده تا سر خیابان آمدم و از آنجا یک ماشین دربست گرفتم و بخانه آمدم . مثل مرده ها روی مبل افتادم و به افکار ور فتار زشت خودم اندیشیدم .بیخود نبود گیتی توی خواب به من می گفت احمق. چقدر ساده بودم ! چطور گول فرهان رو خوردم .چطور داشتم به شوهر نازنینم خیانت میکردم .چطور توی روی منصور نگاه کنم؟ این زندگی دیگه پرده حرمتش پاره شده .منصور دیگه مثل سابق دوستم نداره .هرچقدر بهش محبت کنم ، جای کارهای زشتم رو نمی گیره .بساعت نگاه کردم، یک ربع به دوازده بود .یکساعت بود که داشتم اشک می ریختم .وقتی یادم می افتاد تا چندساعت دیگر قاتل بچه ام می شدم ، از خودم بدم می آمد ووقتی یادم می افتاد که چطور فرهان را بجای منصور در دلم جا داده بودم، از خودم بیزار می شدم .دیگر راه برگشتی برایم نبود. بی اختیار بلند شدم و به حمام رفتم . مرگ برایم از همه چیز بهتر بود. از زیر بار اینهمه خجالت و عذاب وجدان راحت میشدم .این بچه چنین مادری نداشته باشد، بهتر است .تیغ را برداشتم ، بعد یادم افتاد باید نوشته ای بجا بگذارم .به اتاق برگشتم .روی کاغذی چنین نوشتم منصور جان دوستت دارم .من اشتباه کردم. ولی دیگه روی برگشت ندارم .مثل اینکه قسمت نیست از خانواده رادمنش بچه داشته باشی، همراه فرزندت ازت خداحافظی میکنم .این دفترچه حساب پس انداز متعلق به توئه .بالاخره تونستم پولهای بر باد رفته شرکت رو با کمک فرهان برات زنده کنم .بجای اینکه دو دانگ کارخونه رو به نامم کنی ،مقدار کمی از این پولها رو برام خیرات کن، بلکه خدا از گناهم بگذره .دل کندن از تو برام سخته .ولی خجالتش بدتره، از قول من از پدرم و مادرجون خداحافظی کن و حلالیت بخواه برای فرهان دوست خوبی باش، چون برات دوست خوبیه .اون همه چیز رو برام گفت .من شرمنده م                                                        قربونت             گیسو و فرزندت نامه و دفترچه حساب را روي ميز پذيرايي گذاشتم و كاغذ قبلي را برداشتم و پاره كردم و به سمت حمام رفتم. تيغ را برداشتم، طلب مغفرت كردم و روي دستم گذاشتم. ئاقعاً آن لحظه، دل كندن از منصور و خوشبختي هايم، برايم سخت بود. دودل شده بودم كه زنگ در باعث شد عجله كنم تيغ را روي دستم فشار بدهم و برشي ايجاد كنم. تيغ از دستم افتاد. براي بار چندم زنگ در زده شده. انگار كسي عجله داشت. بي اختيار به سمت اف اف رفتم و نپرسيده در را باز كردم. از دستم خون مي ريخت، البته جرات نكرده بودم برش عميقي ايجاد كنم. در واقع زنگ در باعث شد هول كنم و دستم بلرزد. در را كه باز كردم ديدم منصور و فرهان بالا مي آيند. خجالت و ترس بر من غلبه كرد. عقب عقب رفتم و روي مبل نشستم. دستم را روي بريدگي گذاشتم منصور و فرهان وارد شدند. خجالت مي كشيدم به صورت منصور نگاه كنم، ولي براي اينكه بي ادبي نكرده باشم، نگاهش كردم و گفتم : سلام. منصور آمد مقابلم روي زمين زانو زد. چشم از چشمم برنمي داشت. دستش را روي دستم گذاشت. تا چشمش به خونهاي روي دامنم افتاد رنگش پريد و گفت: چي شده گيسو؟ چرا از دستت خون مياد؟ بعد دستم را از روي بريدگي برداشت و فرياد كشيد چي كار كردي؟ پرويز! دستمال بده. فرهان هراسان دستمال را آورد. نگاه شرمنده اي به من انداخت. زبانش بند آمده بود. منصور چند تا دستمال روي دستم گذاشت و گفت: بلند شو بريم بيمارستان. عميق نيست، نگران نباش. بذار بميرم كه انقدر خجالت نكشم منصور.     و بغضم شكست. منصور گفت: اينو با دستت بگير گيسو. تا من بيام. بعد رفت از جعبه داروها چسب و باند آورد و با دقت دستم را ضد عفوني كرد و بست و گفت: تو فكر نكردي من بعد از تو و اون بچه ديوونه مي شم؟ بي رحم، وقتي فرهان اومد گفت مي خواستي بري بچه رو بندازي و اون مجبور شده بهت بگه من به خاطر چي پيش الناز رفته بودم، اصلا نفهميدم چطور اومدم اينجا. داشتم تصادف مي كردم. آخه اين چه كاري بود عزيزم؟ خدا رو شكر زود رسيدم. بعد مرا در آغوش كشيد و گفت: من مگه تو رو طلاق مي دادم؟ تو هنوز نمي دوني چقدر دوستت دارم؟ بلند بلند روي شانه هاي منصور اشك مي ريختم. بوي بدنش به من آرامش مي داد. احساس مي كردم هزارها برابر دوستش دارم. به فرهان نگاه كردم، او هم داشت اشك مي ريخت. با اشاره از فرهان پرسيدم: چيزي كه نگفتي؟ سرش را تكان داد يعني نه. به او لبخند زدم. منصور موهايم را نوازش مي كرد و مي گفت: اين همه آرزو داشتم پدر بشم. اون وقت تو مي خواستي بچه منو از بين ببري؟ منو ببخش منصور، من زود قضاوت كردم. به شرطي مي بخشمت كه برگردي سر خونه زندگيت. اگه بهم اجازه بدي، از خدامه. تو عشق مني. اون خونه بدون تو مثل قبره. تو هم بايد منو ببخشي. از آغوش منصور بيرون آمدم، كف دستش را نگاه كردم و گفتم: تو چرا اين كار رو كردي؟ من حقم بود كتك بخورم. و كف دستش را بوسيدم. همه ش تقصير اين پرويز ذليل شده س. مي رفتي النازو رو مي گرفتي، هم واسه ما شر درست نمي كردي، هم خيال اين الهه ناز من راحت مي شد. زديم زير خنده. فرهان گفت: شما حاضري واسه خوشبختي خودت منو بدبخت كني. مهندس؟ آره والله. تازه بدبخت نمي شي، فقط بايد بگي چشم! چشم اطاعت ... ولي خارج از شوخي، پرويز يه مژدگاني عالي پيشم داري! زندگيمو بهم برگردوندي. اون كه بله مهندس، عوض يه مژدگاني دو تا مژدگاني مي گيرم. من دو نفر رو براتون زنده كردم. يادم باشه فردا تو رو از سمت معاونت، به سمت آبدارچي ارتقا بدم. دست شما درد نكنه! منصور بوسه ديگري به گونه ام زد و گفت: حالت خوبه عزيزم؟ آره خوبم. خب با اجازه، رفع زحمت مي كنم. كجا پرويز؟ مي رم خونه كه شما هم راحت باشين. بعد از مدتي به هم رسيدين حرف و سخن زياد دارين. بگير بشين كه حوصله تعارف ندارم. ماشينت هم كه شركته، فعلا نمي توني بري. بمونين مهندس، خوشحال مي شيم. ممنونم. ايشاالله يه فرصت ديگه. باز هم به خاطر همه چيز معذرت مي خوام. اگه مي خواي ببخشيمت، بگير بشين سرجات لطفا. آخه ... جشن بزرگ ما رو مزين كنيد مهندس. آره مي خوام امشب سور بدم. نموني از دستت رفته، حالا خود داني. باور كن مهندس خسته م. راستش خون مي بينم حالم بد مي شه. اجازه بدين برم. شما هم از با هم بودنتون لذت ببرين. در كنار شما بودن مهندس فرهان، لذت ديگه اي داره. ما زندگي مون رو به شما مديونيم. بفرمايين. الان براتون قهوه دم مي كنم كه خستگي تون درآد. چشم، هر چي شما بفرمايين. و روي مبل نشست. منصور بلند شد و گفت: تو بنشين عزيزم، الان برات يه شربت قند ميارم كه حالت جا بياد. قهوه هم خودم دم مي كنم تازه چشمش به نامه و دفترچه افتاد، آن را برداشت، خواند و گفت: خوندن نامه هم دو حالت داره. يكي اينكه الان بايد بعد از خوندن اين نامه مي زدم تو سر و كله م، بعدش هم منو مي بردن ديوونه خونه. يه حالتش هم اينه كه مي گم الهي شكر. خدايا چقدر مهربوني! گيسو جان دو دانگ شركت و كارخونه مال توئه، همين فردا بريم كه به نامت كنم. تمام ضررهاي شركت رو هم به نام فرهان مي كنم كه كمكت كرده. بلند خنديديم. اين كه يك ريال هم توش نيست. شركت ما ضرر نمي كنه؟ واسه همين به نامت مي كنم ديگه. باز هم ممنون كه انقدر به ما روا دارين. خدا از بزرگي كمتون نكنه! مي دونين بازي روزگار شيريني اش به اينه كه خورد خورد و ذره ذره همه چيز رو از آدم مي گيره، بعد يه دفعه همه رو با هم بهت بر مي گردونه. امروز هم پدر شدم، هم شوهر، هم برادر شدم، هم پولدار شدم، هم عزيز شدم، هم .... خدا از برادري كمتون نكنه مهندس، برين يه قهوه بيارين، ممنون مي شم. حالا اين منصور تا نصفه شب حرف مي زنه. خدا به دادمون برسه. منصور در حالي كه به سمت آشپزخانه مي رفت گفت: خب خوشحالم. شما چرا بخيل ايد! منصور كه رفت فرهان گفت: نمي دونم چطور عذرخواهي كنم گيسو خانم؟ رفيق خوبي براي منصور و برادر خوبي براي من باشين. انشاالله! مطمئن باشين. همه چيزم فراموش كنين. بله، خدا رو شكر اتفاقي نيفتاد. شيطون به جلدم رفته بود. اگه اجازه بدين، مي خوام براتون همسر پيدا كنم. چون فهميدم ذاتتون خوبه و هرگز نمي تونين آدم بدي باشين. شما روي هر كسي دست بذارين، من حرفي ندارم. سريع اقدام مي كنم. براي چي سريع اقدام مي كني پرويز؟ و ليوان شربت قند را دستم داد. گيسو خانم مي خوان برام زن بگيرن. منم هر كسي ايشون تاييد كنن مي گيرم. به به! اون خوشبخت كي هست گيسو جان؟ يه دختر خوب كه مهندس رو خوشبخت مي كنه، مطمئنم. كي رو مي گي گيسو؟ نسرين. به به! براي منم يه فكري بكن گيسو؟ گناه دارم ها. صداي خنده بلند شد. گفتم: تقاضاي طلاق را هنوز پس نگرفتم ها، منصور خان حواست باشه. من غلط بكنم زن بگيرم، يكي گرفتم ببين به چه روزي افتادم. به خدا اين بيست روز، هشت كيلو وزن كم كردم. مي دوني پرويز، هم خوشگله، هم نجيبه، هم خوش هيكله، هم سفيده، هم قد بلنده، هم قشنگ حرف مي زنه، هم خانمهة هم خونواده داره، هم تحصيلكرده س، هم ....     چشم غره اي به منصور رفتم. ادامه داد: دارم تو رو مي گم عزيزم! جداً؟ اين همه خصلت داره گيسو خانم. پرويز، شر بپا نكن مرد! تازه باور كرده، دوباره شيطون رفت به جلدت؟ زديم زير خنده. آره مهندس، نسرين خيلي خانمه، از اون دخترهاست كه تا حالا با كسي نرقصيده، نه كسي رقصش رو ديده. ديگه دلم رو آب نكنين. عكسش رو ندارين؟ اينجا نه، خونه دارم. ولي اگر مايل باشين، خودش رو نشون مي دم. موافقم. البته حتماً اونو ديدين. تو مجالس و مهموني هاي ما هميشه بوده. نشونيش چيه؟ خيابون تخت جمشيد، كوچه مزين الدوله. منصور اذيت نكن. چشم خانم، اون كه لباس آبي و مشكي پوشيده بود. اينم شد نشوني منصور؟ پس چي بگم آخه؟ بايد اونو ببينه. اين طوري نمي فهمه كي رو مي گيم. عمرت بر فناست پرويز! چطور ماه تابان رو نديدي؟ يه هلوي درست و حسابيه! آخ آخ .... من آدم سر به زيري هستم مهندس، علتش اينه. درست بر عكس شما. آره آره جون خودت! اصلاً سر به پا چسبيده به دنيا اومدي زديم زير خنده. ولي خارج از شوخي پرويز جان، دختر خوبيه. به درد تو مي خوره. تو رو از فلاكت در مياره. مهندس فرهان، فقط پولدار نيستن ها، از حالا بگم، پدرش مرد زحمتكشيه. پول برام مهم نيست، گيسو خانم. حرفتون رو باور مي كنم چون خواستگار من و گيتي هم بودين؟ خدا گيتي خانم رو رحمت كنه. منصور آهي كشيد و بلند شد به آشپزخانه رفت. ياد گيتي روحش را مي آزرد. وقتي با فنجانهاي قهوه برگشت، گفت: گيسو جان دامنت رو عوض كن عزيزمف خونيه. الان فرهان بلند مي شه مي ره ها! باشه، پس ببخشين. بلند شدم، دست و صورتم را شستم و رفتم دامنم را عوض كردم و به سالن برگشتم و قهوه خورديم. منصور گفت: اگه موافقين، بريم هم مادر و پدر رو خوشحال كنيم و هم اونا رو در جشن خودمون سهيم كنيم، هم به شكممون برسيم. موافقم. چي از اين بهتر مهندس؟ بلند شدم به اتاق آمدم تا آماده بشوم. منصور آمد در را بست و گفت: گيسو چمدونت رو هم جمع كن. مطمئني هنوز منو دوست داري؟  منصور مرا به سمت خودش برگرداند و گفت: ·        ديوونه وار دوستت دارم عزيزم. ·        من هم دوست دارم منصور جان، باز هم معذرت مي خوام. ·        ما هنوز رسماً با هم آشتي نكرديم. مرا بوسيد و گفت:   آخيش دلم تنگ شده بود. چه مزه داد! زندگيم بي مزه بي مزه شده بود منصور. واقعاً تو همه زندگي مني، عزيزم. آخ فدات. بعد بوسه اي به شكم من زد و گفت: بچه م عقده اي نشه. اولين بوسه پدرانه رو بپذير فرزندم. منصور بريم ديگه، بده. مي گم اين فرهان رو سر به نيست كنيم چطوره؟ اي نمك نشناس! آخ دلم خيلي برات تنگ شده، سفيد برفي. لبخند زدم. چمدان را برداشتم. اجازه نداد و گفت: چي كار مي كني خانم؟ ديگه نبينم سنگين تر از پر بلند كني ها. آسه مي ري، آسه مياي. چشم. امري باشه. عرض ديگه اي نيست. حالا بفرماييد. از اتاق بيرون امديم. فرهان بيچاره رفته بود پايين تا ما راحت باشيم. خودش خودش رو سر به نيست كرده گيسو، چه پسر فهميده ايه! آخه مي دونه چه بي ملاحظه هستي. نخير، مي دونه نمي شه از تو گذشت. دلم به حال فرهان سوخت و چهره ام در هم رفت. چي شد گيسو جان؟! هيچي دلم به حال فرهان مي سوزه، خيلي تنهاست. زنش بده، از تنهايي در مياد. با خودم عهد كردم تو همين ماه دامادش كنم منصور، حالا مي بيني. انشاءالله. در را بستم و با هم پايين آمديم. فرهان به ماشين منصور تكيه داده بود و سيگار مي كشيد. منصور چمدان را داخل صندوق عقب ماشين گذاشت و گفت: پرويز جان، اين طوري كه آدم خودش رو سر به نيست نمي كنه، عزيز من. بايد يه دفعه ده پانزده تا بذاري رو لبت و بكشي. اگه روزي ده بار اين كار رو بكني. يكي دو ماهه از اين زندگي نكبتي راحت مي شي. فرهان خنديد و سيگار را دور انداخت و گفت: ولي من مي خوام زندگي كنم منصور جان. خيلي ببخشيد پرويز جان، ولي بهتره اون مغز و ملاجت رو بدي سرويس، فكر كنم نياز به تعمير اساسي داره، شايد هم تعويضش كنن.  نگاهي به فرهان كه لبخند به لب داشت كردم و سري تكان دادم. منصور گفت: ·    همه با اين ماشين مي ريم. ماشين گيسو، بمونه بعد ميام مي برمش. گيسو كه ديگه اجازه رانندگي نداره، تو هم كه بايد ماشين خودتو از شركت بياري. ·        پس شما بفرمايين جلو مهندس فرهان. ·        استدعا مي كنم! شما سر جاي خودتون بنشينين خانم. ·        من مي ترسم. منصور تند مي ره، عقب راحت ترم. ·        بنده هم مي ترسم منو جاي شما بگيرن. از اين منصور هر كاري بر مياد. ·        دست خوش پرويز! يعني انقدر بي سليقه شدم؟ ·        بفرمايين مهندس، تعارف نكنين. راه افتاديم. اول به شركت رفتيم، فرهان ماشينش را برداشت و از ما جدا شد. در طول مسير كلي با منصور صحبت كرديم. وقتي به خانه رسيديم، ساعت يك ربع به سه بعدازظهر بود. ثريا سريع برايمان ناهار آورد. سرعت عملش از خوشحالي زيادش سرچشمه مي گرفت. مادرجون و پدر هم در حال استراحت بودند و تا ساعت پنج متوجه ورود ما نشدند. وقتي ثريا خبرشان كرد، با خوشحالي آمدند. وقتي فهميدند باردارم، سراز پا نمي شناختند. واقعا چقدر زيبا مي شد اگر همه زندگي ها برپايه عشق، تفاهم، گذشت و وفاداري بود، نه نفرت و دعوا و كينه و بي وفايي. آدمها وقتي مي توانند خوش و شيرين نفس بكشند، چرا زندگي را تلخ مي كنند؟ شب همه به اتفاق فرهان در رستوران مهمان منصور بوديم


نظرات کاربران

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
cool text

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت

Profile Pic
سلام به همه ی شما امیدوارم لحظات خوشی را در وب من بگذرانید.من درمورد همه چیز برایتان مطلب نوشتم.راستی؟!نظر یادتون نره. منتضر پیشنهاد های خوبتون هستم. می دونیدکه..اگر نظر بدید سعی میکنم سایت و وب بهتری را ارایه بدم. مر30 از همکاریتون
اطلاعات کاربری و عضویت سریع

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
اسکریپتهای اختصاصی

مرورگر های مناسب سایت