close
چت روم
رمان کارد و پنیر قسمت1

همه چیز برای همه

برای گفتگویی آزادتر با دوستانتان
به انجمن ما مراجعه کنید
قالب جدیدی برای وبلاگتان نیاز دارید؟!!
شهرقالب !
دنبال مطالب تفریحی هستید؟!
بخش تفریحی!
اطلاعات سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 147
کل نظرات : 9
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 73
آمار بازدید
آی پی امروز : 3
آی پی دیروز : 17
بازدید امروز : 22
باردید دیروز : 24
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 4
بازدید هفته : 180
بازدید ماه : 872
بازدید سال : 8,537
بازدید کلی : 112,680
مشخصات
آی پی : 54.221.9.6
سیستم عامل :
مرورگر:
نویسندگان

پیوند های روزانه

آلبوم تصویر فانتزی

آلبوم منظره

نویسنده : admin
بازدید : 467


من نمی دونم چرا این ماشین باید جون بکنه تا دو زار راه بره ! اعصاب واسه آدم نمی ذاره تو این گرمای 40 درجه ، کولرم که نداره اَه
الان هلاک میشم ! پنجره رو کشیدم پایین حداقل یکم هوا عوض بشه !
سرعتُ بردم بالاتر تا چراغ قرمز نشده ردش کنم که از شانسم زد و قرمز شد ، منم طبق معمول در جا ترمز کردم
جوری که از صداش حتی پلیس سر 4 راه هم با تعجب برگشت و نگاه کرد ، آرنجم رو گذاشتم لبه پنجره و صورتم رو زدم به دستم
_ عینکتُ بر میداری چشممون به جمالت روشن بشه خانوم جنون سرعت !؟
سرم رو چرخوندم سمت چپ ، یه ماشین مدل بالا مشکی دقیقا کنارم بود
دو تا پسر که به نظر می رسید از من کم سن و سال تر باشند هم با ذوق داشتند نگاهم می کردند
زیر چشمی به تایمر چراغ نگاه کردم 20 ثانیه !
لبخند شیطونی زدم و گفتم :
_ اگه تا چراغ قرمز بعدی بهم رسیدی چشمتم به جمالم روشن میشه !
با آرامش دستمو تکون دادم و با 0 شدن تایمر پامو تا ته روی گاز فشار دادم ، من عاشق مسابقه بودم حیف که مامان نمی گذاشت برم رالی !
خوب چی از این بهتر که حداقل با این ماشین داغون حال پسر مایه دارا رو بگیرم ؟
تفریح سالم که میگن همینه … چشمم از توی آینه بهشون بود
سرعتشون خوب بود اما مهارتی توی حرکات مارپیچ و لایی کشی نداشتند .
دنده رو عوض کردم و خندیدم ، حیف که ضبط دادم تعمیرات جانبی وگرنه با موسیقی خیلی بیشتر خوش می گذره !
پسره خودشُ رسوند کنارم ، شیشه رو داد پایین و با داد گفت :
_ لگنتُ عشقه !
بی توجه بازم گاز دادم ، دستی به فرمون کشیدم و گفتم :
_عشقم ناراحت نشی ها ! لگن صورت قراضه خودشه … تو از سانتافه هم واسه من بالا تری
این راه هر روزم بود می دونستم تا چراغ بعدی چقدر مونده ، سرعتم رو کم کردم تا بهم برسه …
دوست داشتم راننده رو ببینم نه کنار دستیه فضولش رو که مثل غاز سرش رو هوا بود ،
تا رسیدند کنارم سریع با یه نگاه اجمالی فهمیدم اونی که پشت فرمونه نا وارده چون دو دستی پهن شده بود جلو ! لبخند زدم و بلند گفتم :
_نامردی واسه دوستات تعریف نکنی !!
در کسری از ثانیه پامو گذاشتم روی گاز و بدون راهنما پیچیدم تو فرعی سمت راست …
می تونستم بفهمم چه حالی دارن ! اما حقشون بود حالا دو ساعت بمونند تو ترافیک و پشت چراغ قرمز تا دیگه با یه خانوم محترم مسابقه نگذارند !
عینک رو انداختم رو صندلی کناری و گوشیم رو برداشتم ، شماره کیمیا رو گرفتم و زدم روی آیفون
_الو سلام
_سلام کیمیا جونم خوبی ؟
_فدات شم ، چقدر دلم برات تنگ شده بود تو خوبی ؟
_ما که دیروز 1 ساعت حرف زدیم انقدر دل نازک باشی نمی تونی دووم بیاری ها!
_ قربون دل سنگیت بشم که انقدر با من فرق داره
_خوب بسه لوس می شم انقدر تحویلم می گیری ، همه چی خوبه ؟
_ آره خدا رو شکر ، ترانه هم اینجاست سلام می رسونه
_ سلام نرسونی بهشا !
_ترانه کیانا سلام می رسونه
_تو غلط کردی ! من به هیچ دختر دماغ عملی سلام نمی رسونم
_بس که حسودی
_ دیگ به دیگ می گه روت ته دیگ !
با دیدن ماشین مشکیِ تو آینه نزدیک بود شاخ در بیارم ! این از کجا خودشو رسوند به من ؟ یا خدا
_الــــــــو کیانا ؟
_ پشت فرمونم بعدا بهت زنگ می زنم بای
_ تو باز داری مسابقه ….
می دونستم می خواد نصیحت کنه سریع قطع کردم و گوشی رو گذاشتم کنار دنده ، حالا این ها رو چه جوری بپیچونم ؟
بوقی زد و کشید کنارم
_بابا دست فرمــــون ! جمالتم دیدیم …
کیانا نمیری چرا عینکتُ برداشتی ! پوفی کردم و بهش گفتم :
_ ماشینم جوش آورده بزن کنار
آخی چقدر خوشحال شدند ! وایستادم ، چند متر جلوتر اونها هم وایستادند … سانتافه جونم همه امیدم به خودته ها
با نیش باز پیاده شدند ، چه شاد بودند که فکر می کردند منو شکست دادند ، اونم منو !
صبر کردم تا از ماشینشون دور بشنود ، 1 .. 2 ..3 .. با یه تیکاف وحشتناک و بوق وحشتناکتر دو دره شدن رفت ! به همین راحتی
از تو آینه نگاهشون کردم و خندیدم ، ایندفعه نباید بی گدار به آب می زدم کلی دور بیخود زدم تا مطمئن باشم پیدام نمی کنند ….
تقریبا رو به موت بودم که رسیدم خونه ، البته اگر می شد اسمشُ گذاشت خونه !
تو این کوچه های تنگ و ترش باید راننده بودی که می تونستی ماشینتُ پارک کنی و صبح دوباره بیاریش بیرون …
خداییش اگر دست فرمونم خوب نبود همچین ریسکی نمی کردم !
کلید انداختم و بی صدا رفتم تو ، حالم از این که خانوم مستوفی مثل فضول ها فال گوش وایمیستاد و می خواست آمار رفت و آمد ما رو بگیره بهم می خورد
آرزوم بود که از اینجا بلند بشیم و بریم یه جای دیگه رو اجاره کنیم ولی خوب کو پول ؟
به قول مامان تو این دوره زمونه که همه چیز بوی پول میده نباید حتی از یه پر کاهت بگذری
چون ممکنه فقط بیخودی به بادش داده باشی و دیگه همونم دستتُ نمی گیره !
هنوز پام نرسیده بود تو که صدای نخراشیده اش رو شنیدم …
_کیانا جان ؟
خدایا خودت بهم صبر بده تا باهاش خوب برخورد کنم ! سرمو بردم بیرون و نگاهش کردم ، با یه دستمال افتاده بود به جون در و دیوار راه پله
_سلام خانوم مستوفی خسته نباشید
_علیک سلام ، اگر مستاجرها کمک به حال آدم باشند که خستگی به تنمون نمی مونه … ولی ما از این شانس ها نداریم
_کاری از دست من بر میاد ؟
_شما زحمت نکش ، فقط به مامانت بگو داره سر برج می شه
با حرص گفتم :
_ بله تقویم هست خدمتمون !
_ وا !
_ والا ! با اجازه
درُ محکم بستم که صداش در اومد …. دیگه عادت داشتیم کار همیشگیش بود ، خوبه مجتمع نداشت !
یه خونه 3 طبقه که هر لحظه ممکن بود با اینهمه ترک رو سرمون خراب بشه رو چنان جلوه می داد انگاری قصر رویاهاش رو بهم ریختیم !
مقنعه ام رو پرت کردم رو مبل ، مانتو رو انداختم روی اپن و رفتم تو آشپزخونه … از تو یخچال یه سیب قرمز برداشتم و گاز زدم
خوب نهار چی درست کنم برای مامانم ؟
هوووم ، کتلت خوبه ، اونم با سس قرمز … یکم گوشت گذاشتم توی آب تا یخش باز بشه ، چند تا سیب زمینی رو رنده کردم و با پیاز مخلوط کردم
به 20 دقیقه نکشید که کتلت ها توی تابه داشت سرخ می شد ، شعله گاز رو کم کردم و رفتم سراغ تلفن
شماره پری رو گرفتم و روی زمین دراز کشیدم
_الو
_سلام پرپری جون
_چطوری کیانا ؟
_داغونم
_چرا ؟
_امروزم نتونستم هیچ کاری بکنم
_ای بابا ، تو هنوز دنبال کاری ؟
_آره ، اوضاع بهم ریخته … مجبورم نمی تونم به چندر غازی که بابای تو میده راضی باشم
_خوب عزیزم هفته ای دو روز آموزش میدی توقع داری حقوقت هم اندازه خودش باشه
_اگه بحث توقع باشه که بابات باید از پشت میز بلند بشه من بشینم
زد زیر خنده
_الهی ، تو همیشه کم توقعی !
_آره همه میگن
_حالا جدا از شوخی میگم کیانا دیشب بابا یه چیزایی می گفت که همش تو جلوی چشمم بودی
_هان ، نکنه کسی شکایتمو کرده ؟
_ نه از اون لحاظ داشت در مورد یه کاری حرف می زد که خیلی مورد علاقه تواه !
_ آقای لطفی که کلا مورد علاقه منه !
_ چرا اونوقت ؟
_عزیزم نگران نباش نمی خوام زن دوم بابات بشم
_دلتم بخواد !
-من عــــاشق شغلشم ، اصلا اسم رانندگی که میاد انگار دنیا رو به من میدن
_دورت بگردم ، بیخود نبود که من فرستادمت آموزشگاه رانندگی بابام مربی بشی دیگه
_آخه چه فایده ! همش یه نفر تحت تعلیم منه … کار باید هر روز باشه !
_کیانا ، مخ بابا رو بزن .. دیشب داشت می گفت انگار یکی از دوستاش که تو هتل کار می کنه داره کوچ می کنه بره شهرستان زندگی کنه گویا زنش مریضه
حالا می تونه یه جایگزین برای خودش معرفی کنه !
_وا ! منو چه به کار تو هتل ؟
_خوب آخه طرف راننده هتله
در جا نشستم و گفتم :
_جون من ؟
_مرگ تو !
_آخه فکر نکنم که اینجوری کسی رو استخدام کنند
_چه جوری ؟
_ خوب طرف داره میره ، انقدر مرد هست که جون میده واسه این کارا ، دیگه نمیان به من بدنش که
_نمی دونم والا ، به هر حال گفتم که بعدا نگی چرا نگفتی … تازه ضرر نداره بری یه سری بزنی البته قبلش مخ پدرمو بزنی !
_باشه پری فردا میرم آموزشگاه تو که منو میشناسی ، تا ظهر نشده هتلم !
_ بر منکرش لعنت ، فقط زیاد امیدوار نباش چون ممکنه بخوره تو پرت
_حواسم هست ، وای گمونم کتلتم سوخت فعلا
_قربونت بای
شانس آوردم که زیاد به مرحله سوختن نزدیک نشده بود وگرنه باید بی نهار می موندم !
به ساعت نگاه کردم ، نزدیک 2 بود الانه که مامان بیاد ، سفره کوچکیمون رو انداختم روی میز آشپزخونه و با سلیقه همه چیز رو آماده کردم
مثل همیشه راس ساعت اومد …
_سلام مامان جون خسته نباشی
_سلام عزیزم ، زنده باشی
با اخم گفت :
_کیانا این چه وضع لباس عوض کردنه ؟ زود اینجاها رو تمییز کن
_حالا بذار بعد از غذا
_دختر قشنگم می دونی که من از خونه نا مرتب خوشم نمیاد غذا از گلوم نمیره پایین
_اینم از شانس منه !
………………………………………….
صبح با کلی ذوق آماده شدم ، البته به دلیل سخت گیری های مامان همیشه از تیپ هام ناراضی بودم
نه می تونستم زیادی آرایش کنم نه اینکه حتی 4 تا تار مو رو بریزم بیرون ! حیف اینهمه خوشگلی که همیشه پنهونه
چشم هام عسلی بود و درشت ، صورتم گرد بود و بینی یکم گوشتیم و لب متناسبم تقریبا باعث شده بود با نمک باشم ، قد و وزن مناسبم هم به مامان رفته بود
یعنی هر کسی ما رو با هم می دید می فهمید مادر دختریم چون خیلی شبیه هم بودیم
کیمیا هم که خواهر دو قلوم بود ، درسته از نظر ظاهر با هم مو نمی زدیم اما باطنی خیلی فرق داشتیم
اون تقریبا دختر آرومی بود و اصلا اهل ریسک پذیری و شیطنت و این چیزا نبود …
تو دانشگاه هم همیشه از روی شیطنت هامون بچه ها از هم تشخیصمون می دادند
جفتمون مدیریت خونده بودیم ، امتحان ارشد رو که دادیم فکر نمی کردم منم قبول بشم اما شدم البته رتبه کیمیا خیلی بهتر بود
مامان دست تنها با حقوق دبیری نمی تونست از پس خرج هر دومون بر بیاد ضمن اینکه کرایه خونه و هزار تا چیز دیگه هم رو دوشش بود بنابراین با اصرار های فراوان من
کیمیا رفت برای ثبت نام و من رفتم دنبال کار ، درسته که خیلی مخالف بودند اما من اصولا همه رو بلدم راضی کنم …
نکته بدی که وجود داشت این بود که کیمیا تهران قبول نشده بود ، اصفهان رفتنش هم خرج بیشتری می طلبید ، تازه 1 ترم از درسش رو گذرونده بود
همیشه هم عذاب وجدان داشت که ما دو تا رو انداخته توی زحمت اما خوب برای من مهم این بود که حداقل یکیمون به آرزوش برسه
تازه من علایقم متفاوت بود ،مثلا کیمیا حتی نمی تونست با سرعت بیشتر از 40 برونه اما من نمی تونستم درست 40 صفحه درس بخونم !
خلاصه هر جوری حساب کردم دیدم با این اوضاع نمیشه به یه کار اکتفا کرد ، بدون اینکه مامان بفهمه کجا میرم آماده شدم و رفتم آموزشگاه
اولش آقای لطفی کلا مخالف بود ، معتقد بود که راننده سرویس هتل شدن اصلا کار یه دختر جوان نیست
بهش حق می دادم گرچه اون همیشه مثل پری که سالها دوست نزدیکم بود به منم حس پدری داشت
چون پدرم 6 سالی می شد که فوت شده بود … اما خوب من واقعا دختر لطفی نبودم که به حرفش گوش بدم
و دیگه اینکه به این کار نیاز داشتم بنابراین با کلی کلک موفق شدم تا مجبورش کنم به دوستش زنگ بزنه و باهاش قرار بذاره
یه روز کامل وقت صرف کردم تا بلاخره دوستش موافقت کرد ضمانتم رو پیش رئیسش بکنه ،
دوست نداشتم به حرف هاش فکر کنم که مدام تکرار می کرد رئیسش سخت گیره و به این راحتی قبولم نمی کنه !
قرارمون شد دوشنبه ساعت 11 ، زودتر آماده شدم و ماشینم رو بردم کارواش … می ترسیدم بخاطر مدل پایین بودنش قبولم نکنند
توکل کردم به خدا و رفتم به آدرسی که دستم بود ، استرس گرفته بودم هنوز ندیده از رئیس اونجا تو ذهنم یه دیو ساخته بودم ! بلاخره رسیدم
خداییش رفتن تو همچین هتلی کلی اعتماد به نفس می خواست که من این یه مورد رو زیادی داشتم !
از دیدن جای پارک خالی ذوق مرگ شدم ، چقدرم جادار بودا ! … فرمون رو چرخوندم که برم تو
با شنیدن صدای بوق نگاهم افتاد به آینه ، یه پرادوی مشکی دو در داشت چراغ می داد ! نفسم بند رفت
تقریبا راهش رو بسته بودم ، دنده عقب رفتم و با یه فرمون پارک کردم ، دوباره بوق زد … این دیگه چی می خواد !
پیاده شدم و دست به سینه وایستادم ، اصلا خوشم نمی اومد بخاطر مدل ماشینش توقع داشته باشه که برم تا اون پارک کنه …
شیشه رو داد پایین ، یه پسر خیلی بانمک و بداخلاق و خوش تیپ تو یه پرادو ، یعنی آخر شانس !
انگار به زور دهنش رو باز کرد تا حرف بزنه ،
_ماشینتو بیار بیرون خانوم وقت ندارم
_ببخشید اتفاقا منم وقت ندارم ، یه نیم ساعت منتظر باشید حتما اینجا رو بهتون تحویل میدم
از دیدن قیافه خشنش وحشت کردم ، اما دیگه خیلی ضایع بود اگر کم می آوردم … قفل رو زدم و گفتم :
_معذرت می خوام اما یکم اونورتر پارکینگ طبقاتیه تشریف ببرید اونجا تا دیرتون نشده
هنوز دو قدم نرفته بودم که حس کردم صدای شکستن شنیدم !
با تعجب برگشتم و دهنم باز موند
پراید منو چسبونده بود به ماشین جلویی و خودش پشتم پارک کرده بود …
حالا یکی نبود بگه احمق من به درک ! چطوری دلت میاد رو ماشین خودت خط میندازی؟
دولا شدم و مثل افسر های راهنمایی رانندگی بهش نگاهی انداختم ، خیلی داغون نشده بود … دستم رو زدم به کمرم و طلبکارانه گفتم :
_واقعا که ! خسارت چراغمو می گیرم حیف که الان قرار کاری دارم ، وگرنه در جا کروکی می کشیدم
بی حرف پیاده شد و با آرامش کت اسپرتش رو پوشید ، یقه اش رو صاف کرد ، عینک دودیش رو گذاشت توی جیبش و با برداشتن کیف چرمش راه افتاد
انگار نه انگار با آدم داری حرف میزنی ! لبم رو جمع کردم و دوباره گفتم :
_آقای نسبتا محترم خیلی خوبه اگر آدم شخصیت اجتماعی داشته باشه !
وایستاد و برگشت ، نگاهش واقعا ترسناک بود …
جوری که یه قدم رفتم عقب ، نیشخندی زد و کارتی رو گرفت سمتم :
_ بعد از قرار کاریت بیا چِکش رو بکشم
کارت رو گرفتم و بدون اینکه نگاه کنم انداختم توی کیفم ،رفت توی هتل… شاید مسافر بود ! حتما باید تا فلنگُ نبسته می رفتم سر وقتش
حیف ماشینم که اینهمه عروسکش کردم … بیشعور
سریع رفتم تو هتل ، عینک دودیم رو برداشتم … به شماره ای که داشتم زنگ زدم
_الو آقای صمدی ؟
_بله بفرمایید
_زند هستم ، امروز قرار داشتیم
_بله ، کنار در ورودی وایستین اگر اشکالی نداره تا من بیام
-خواهش می کنم منتظرم
زودتر از اونی که فکر می کردم اومد ، یه مرد مسن بود که چهره مهربونی داشت … بعد از سلام علیک گفت :
_دخترم این کار مناسبی نیست
_ می دونم ولی اشکالی نداره من از پسش بر میام
_تا خدا چی بخواد ، اینم بگم که من قول نمیدم آقای افراشته همکاری کنه
به به چه فامیلی قشنگی هم داشت ، یکی بودن اسم خانوادگیش رو با مامانم به فال نیک گرفتم !
رفتیم سمت دفتر مدیریت ، کلی تو مسیر تذکر داد که با افراشته چجوری برخورد کنم ، چی بگم چی نگم ، حالا انگار یارو آدم خواره !
وقتی در زد ، داشتم از استرس می مردم … با یه عالمه اعتماد به نفس کاذب پشت سرش رفتم تو !
وای خدای من چه دفتری … الهی که کوفتش بشه ، صندلیش سمت پنجره بود
صمدی سلام کرد و گفت :
_جناب افراشته اگر خاطرتون باشه قرار بود که امروز ….
نگذاشت ادامه بده و صندلیش رو چرخوند و گفت :
_می دونم
همین که چشمم افتاد بهش قلبم ریخت ، دستم رو گذاشتم روی دهنم تا صدای جیغم بلند نشه ، خدایا من چرا انقدر بدبختم !!!
پسره با دیدنم اخمی کرد و گفت :
_تو اینجا چیکار می کنی ؟ ترسیدی فرار کنم انقدر سریع خودتُ رسوندی ؟
نزدیک بود از خجالت آب بشم ، صمدی به دادم رسید
_آقا مگه شما می شناسینش ؟
پسره یهو از جاش بلند شد ،اومد طرفم و خیره خیره نگاهم کرد ، همینجوریم ازش خوف داشتم !
فکر کنم داشتم پس می افتادم ، دستی به موهای قشنگش کشید و زیر لب جوری که انگار داشت با خودش حرف می زد گفت :
_من تو رو کجا دیدم !؟
با تعجب گفتم :
_موقع پارک ماشین دیگه !
یه تای ابروشو داد بالا و با فکر گفت :
_اما خیلی آشنا تری !
بسم الله ! یه جوری حرف میزد انگار قاطی بود مخش ، چیزی نگفتم !
نشست سر جاش و گفت :
_این همونیه که قراره جایگزینه خودت کنی ؟
_با اجازتون ، البته من فقط پیشنهاد میدم وگرنه ما که کاره ای نیستیم
نگاهش چرخید سمت من
_خوبه ! … اسم ؟
صدام رو صاف کردم و گفتم :
_کیانا زند
سری تکون داد و به سر تا پام نگاهی کرد ، روان نویسش رو برداشت و گفت :
_ می تونی بری
انگشتم رو سمت خودم نشونه گرفتم و گفتم :
_من !؟
_با صمدی بودم
خیالم راحت شد ، بعد از چند لحظه که از رفتن صمدی می گذشت گفت :
_بشین
نشستم و منتظر شدم تا یه چیزی بگه
_چند سالته ؟
_23
_تحصیلات ؟
_کارشناسی مدیریت
کاغذی گرفت سمتم و گفت :
_این فرم رو پر کن
_الان ؟
_بله !
فرم رو که گرفتم گفتم :
_ببخشید میشه یه خودکارم بدید ؟
_از رو میز بردار
جونت درآد ! انگار میمرد یکم دستشُ دراز می کرد … خودکار رو برداشتم خواستم بشینم که چشمم افتاد به قاب عکس روی میزش ، عکس یه دختر بچه 2 3 ساله خیلی ناز بود
اصلا حواسم نبود کجام مثل همیشه که از دیدن بچه ها ذوق می کنم بلند گفتم :
_وای الهی بگردم چقده جیگله عسیسم ، چه با نازم ژست گرفته
_خانوم زند !
از شنیدن صدای خشک و جدی افراشته صاف وایستادم و تازه یادم افتاد چی به چیه ! بدون این که نگاهش کنم ببخشیدی گفتم و نشستم
همیشه کارم گند زدن بود ! بار اولم نبود که … تند تند فرم رو پر کردم و گذاشتم جلوش
_خوب ، مدل ماشینتون چیه ؟
_والا ، همونیه که شما چراغشو شکستین ، من خودم صداش می زنم سانتافه
_سانتافه !؟
چنان زد زیر خنده که مطمئن بودم تا دو تا اتاق بغلیم صداش رو می شنوند ، چه دندون های یه دستیم داشت ایـــــش !
با پررویی گفتم :
_خنده داشت ؟
هنوز ته خنده تو صداش بود
_خیلی ! تا حالا ندیده بودم کسی به پراید اونم مدل 10 سال پیش بگه سانتافــــه !
_البته پراید 10 سال پیش تا صبح امروز مثل ساعت کار می کرده ، ولی در حال حاضر نمی تونم اطمینان بدم که هنوزم قبراق باشه چون یه بنده خدایی زد نصفش کرد !
دستی به صورتش کشید و گفت :
_می دونید اینجا شرط اول برای استخدام کارمند ها چیه ؟
_نه !
_داشتن شخصیت اجتماعی
داشت تیکه می انداخت ، حرفی رو که خودم بهش زده بودم حالا پس داد !
_مشکلی نداره ، به هر حال این شرط اول آدم بودنه !! ضمن اینکه کارمندا اصولا پیرو رئیسشون هستند !
چشم هاش رو تنگ کرد و گفت :
_من به عنوان یه مدیر اصلا از کارمندای زبون دراز خوشم نمیاد !
لبخندی زدم و چیزی نگفتم
_ خوب خانوم زند دست فرمونت خوبه ؟
_بد نیست ، در حال حاضر توی آموزشگاه مربی هستم
_چه عالی ! اما یه سوال پیش میاد … با همین سانتافه میخوای مسافرای های کلاس ما رو سواری بدی ؟
_من همین یه ماشین رو دارم !
_متوجه ام ، اما متاسفانه باید بگم من اینجا به راحتی مهمانانم خیلی اهمیت میدم
_باور کنید من اصلا کاری نمی کنم که باعث ناراحتیشون بشه
_متاسفم ، به هر حال اگر ماشینتون این نبود شاید می تونستم قبول کنم
درسته که خیلی به این کار نیاز داشتم اما تو ذاتم التماس نبود اونم به یه پسر تازه به دوران رسیده ! کیفم رو برداشتم و ایستادم
زیر چشمی نگاهی کرد و گفت :
_تشریف می برید ؟
مطمئن بودم توقع داره کوتاه بیام و ازش بخواهم تا استخدامم کنه ! قری به گردنم داد و گفتم :
_من هنوز یه کار دیگه اینجا دارم !
_چه کاری؟
با پررویی نگاهش کردم
_خسارت ماشینمُ نگرفتم !
تکیه داد به صندلی بزرگش و با خنده ای که بیشتر به مسخره کردن نزدیک بود گفت :
_اوه ! بله چراغ سانتافتون ، الان چکشُ می کشم
تو دلم هر چی بد و بیراه بود نثارش کردم ، شاید اگر به جای این یه مرد مسن بود الان مخشُ زده بودم و داشتم مهمونای هتل رو جا به جا می کردم !
_بفرمایید ، چک روز در وجه حامل .
با اکراه گرفتم و نگاهش کردم ، از دیدن مبلغش چشم هام زد بیرون ، با تعجب گفتم :
_ولی این خیلی زیاده !! فکر کنم اشتباه کردین آقای افراشته
بلند شد و گفت :
_من قیمت چراغ سانتافه رو حساب کردم نه پراید !
نمی دونستم چیکار کنم ، راستش یکم وسوسه شدم ، این پول می تونست حداقل کرایه دو ماهمون رو تامین کنه … هنوز تو فکر بودم که گفت :
_من کار بانکی دارم ، الان می خوای نقدش کنی ؟
_نمی دونم
_بیا بریم بانک نزدیکه
چی بهتر از این که با خودش برم بانک ؟ حالا یه روزم من دلم خوش باشه که با رئیس یه هتل معروف رفتم بیرون !
انقدر تند راه می رفت که تقریبا باید دنبالش می دویدی … اما من با آرامش و با فاصله ازش رفتم بیرون ، مثل خانوم های با کلاس
می خواست سوار ماشینش بشه که یه فکر به سرم زد ، سریع گفتم :
_آقای افراشته ؟
_بله
_ماشینتون رو از پارک نیارید بیرون ، با پراید من بریم
وقتی دیدم مردده گفتم :
_البته اگر قابل بدونید
_باشه بریم
یعنی نزدیک بود بال در بیارم ، می خواستم به روش خودم مخ اینم بزنم … نشستم و با یه فرمون ماشین رو آوردم بیرون
البته از شانس خوبم ماشین جلویی رفته بود .
فکر نمی کردم جلو بشینه ، یکم دلهره گرفتم . طبق عادت همیشگیم عینکم رو زدم و کمربند رو بستم … متوجه شدم که با کنجکاوی به همه جا داره نگاه می کنه
آینه رو تنظیم کردم و گفتم :
-کمربندتون رو نمی بندید ؟
_مگه داره !؟
می خواست حرص منو در بیاره ، با خونسردی لبخند زدم
_ بله داره ، قبل از اینکه ماشین شما اونم از نوع دو درش اختراع بشه داشتن برای پراید من کمربند می گذاشتند !
_چه جالب !
بچه پررو … نمی خواستم اذیتش کنم اما واقعا حقش بود ، با یه تیکاف بلند راه افتادم
_میشه بگید از کدوم طرف برم ؟
_مستقیم ، چپ ، چهاراه اول سمت راست ، دقیقا سر اولین خیابون
از قصد تند گفت که یادم نمونه … دنده رو عوض کردم و گفتم :
_اوکی
به تنها چیزی که فکر می کردم این بود که باید روش رو کم کنم
بخاطر همین با بیشترین سرعت ممکن در عرض 5 دقیقه رو به روی بانک زدم رو ترمز …
_دقیقا سر اولین خیابون ، بفرمایید
نمی خواست نشون بده که تعجب کرده ، پیاده شد و راه افتاد … از خود راضی !
مستقیم رفت پیش معاون شعبه ، چه بانک بزرگ و خلوتی دمشون گرم ، رفتم و چک رو نقد کردم
با دیدن پول ها دچار افسردگی شدم ، کاش مال خودم بودا
چه رئیس دست و دلبازیم هست اگر می تونستم استخدام بشم نونم تو روغن بود
هنوز کار داشت ، نشستم توی ماشین … یه کاغذ از دفترچه یادداشتم کندم و خودمُ باد زدم تا خفه نشم
چند دقیقه طول کشید تا اومد و نشست
_نقد کردی ؟
_بله
دسته پول رو از کنار فرمون برداشتمُ گرفتم طرفش
_بفرمایید
_این چیه ؟
_من اندازه ای که باید برداشتم اینم بقیه اشِ
سرش رو تکون داد و گفت :
_به شرطی قبول می کنم که کل پول رو برگردونی
بدبخت خسیس ! باورم نمی شد انقدر گدا باشه … با اخم گفتم :
_ولی اون حقمه ! می خواهم ببرمش تعمیرگاه
_پس اینم بگیر
کاش مامان انقدر تو بزرگ کردن ما وسواس به خرج نمی داد تا الان می تونستم یه پول مفتُ صاحب بشم
جهنم و ضرر .. از توی کیف باقی پول رو درآوردم و دادم بهش
خیلی راحت گرفت و گذاشت توی جیبش
_برو به این آدرسی که میگم
_کرایه اشُ می گیرما
خندید و گفت :
_فعلا برو بعدا چونه بزن !
جایی که می خواست بره خیلی دور نبود
راستش مطمئن بودم که نمی خواهد قبولم کنه وگرنه یک درصدم باهاش بد حرف نمی زدم
جلوی یه نمایشگاه ماشین وایستادیم
رفت پایین ، شاید 5 دقیقه هم طول نکشید که اومد بیرون و بهم اشاره کرد پیاده بشم
در رو قفل کردم و دنبالش رفتم تو
وای !! دهنم از دیدن اونهمه ماشین های مدل بالا باز مونده بود ،
چه رنگای خوشگلی داشتند ، فکر کنم اکثرا سفارشی بودند
_چطوره ؟
به جایی که اشاره کرد نگاه کردم ، یه 206 صندوق دار آلبالویی
با ذوق گفتم :
_خیلی قشنگه
_ وسایلت رو از تو سانتافه ات بردار و سوییچش رو بده به کوروش
کوروشی که می گفت یه پسر حدودا 30 ساله ورزشکار بود … گمونم صاحب اونجا بود ، دقیقا متوجه نشدم منظورش رو
_ببخشید چرا ؟
_پرایدت رو با این عوض می کنیم
با تعجب نگاهش کردم
_شوخی می کنید ؟
_اصلا !
بدون اینکه از هیچ کدومشون خجالت بکشم گفتم :
_ولی من هیچ پولی ندارم برای اینکه ماشینم رو عوض کنم
_کسی حرفی از پول زد ؟
_بله ، من زدم !
_خوب پرایدت رو به عنوان پیش پرداخت میدی ، بقیه اش هم از حقوقت کسر میشه
با خوشحالی گفتم :
_مگه شما منو استخدام کردین ؟
_در صورتی که ماشینت عوض بشه بله ، از دست فرمونت خوشم اومد
موندم سر دو راهی ، خیلی ضایع بود اگر می گفتم اول باید از مامانم و کیمیا اجازه بگیرم ! مردد بودم
ماشینه بدجور چشممُ گرفته بود ..
_مگه حقوقی که شما به من می خواهید بدید چقدره که بتونم باهاش پول یه ماشین رو بدم ؟اصلا نمیشه که انقدر زود بهم اعتماد کنید !
_حقوقت انقدری هست که از پسش بر بیایی ، ببین من اصلا وقت اضافه ندارم برای توضیح دادن ، سریع تصمیمت رو بگیر
دست خودم نبود باورم نمی شد رئیس اون هتل انقدر راحت منو استخدام کنه و اینهمه باهام راه بیاد ، اگر کلکی تو کارش بود چی !؟
می خواستم بگم نمی تونم قبول کنم اما به جاش گفتم :
_پس آموزشگاه چی میشه ؟ من مربیم !
_ معذرت می خوام خانوم زند ، ولی نمی تونم اجازه بدم با یه تابلوی دو متری روی ماشین بیای جلوی هتل من مسافر بزنی !
راست می گفت چقدرم خنگم اصلا حواسم نبود ! لبمو گاز گرفتم
_با آموزشگاه هم تسویه کن .
دلم رو زدم به دریا و به حرفش گوش کردم ، کل وسایلی رو که تو ماشین داشتم ریختم توی کیفم و وقتی مطمئن شدم دیگه خبری نیست سوییچ رو دادم به کوروش
مثل بدبختهایی که بچشون رو ازشون می گیرند به پرایدم زل زده بودم …
با بغض گفتم :
_ضبطش هنوز تعمیرگاهه
افراشته زد زیر خنده
_مگه این ضبطم داره !؟
حرصم گرفت ، پامو کوبیدم زمین و جوابش رو دادم
_معلومه که داره ! تازه فلشم می خوره
ایندفعه کوروشم نتونست جلوی خنده اش رو بگیره !
باورم نمی شد پشت یه ماشین صفر نشسته بودم ! صبح که می اومدم نمی دونستم چی در انتظارمه انگار ایندفعه بخت باهام یار بوده
_چرا انقدر یواش میری ؟
با تعجب به کیلومتر نگاه کردم
_ 90 تا که آروم نیست !
_فکر کنم تا نیم ساعت پیش کمتر از 120 نمی رفتی
-اون موقع ماشینم صفر نبود
_خوشم میاد کتمان نمی کنی
_چی رو ؟
_هیچی ، از فردا صبح می تونی بیای سرکار … قبلش میری پیش خانوم دلاور تا قرادادت رو تنظیم کنه
_ممنونم آقای افراشته مطمئن باشید پشیمون نمی شوید
_امیدوارم
_ببخشید من باید دقیقا چیکار کنم ؟
_در واقع راننده سرویس نمیشی
_پس چی !؟
_من هر روز کلی کار دارم تو این شهر بزرگ ، خیلی وقت ها با آژانس یا راننده های هتل میرم این ور اونور
چون اصلا اعصاب رانندگی و ترافیک ندارم ، تو میشی راننده من
نزدیک بود شاخ دربیارم ! با تعجب گفتم :
_ولی من قرار بود کارمند هتل بشم نه یه راننده شخصی !
_چه فرقی می کنه ؟ به هر حال من مدیر اون هتلم البته فعلا
_اما …
_اینجوری به نفعتم هست چون هم ساعت کاریت کم تره و هم حقوقت بالاتره در ضمن دیگه لازم نیست با هر مسافری خوب یا بد سر و کله بزنی
نمی تونستم حرفش رو بارو کنم ، رک پرسیدم :
_شما چرا انقدر باید به فکر سود و زیان من باشید در حالی که هیچ شناختی ازم ندارید ؟ حتی تو یه روز ماشینم رو هم عوض کردین !
_حالا !
_ببخشید که اینو میگم اما من دلم می خواهد جایی باشم که امنیت داشته باشه یعنی چه جوری بگم …
با نیشخندی که زد فهمیدم منظورم رو گرفته
_خیالت راحت امنیتت تضمینه ، خود دانی می تونی فردا صبح ساعت 10 بیای دفترم و قراردادت رو امضا کنی
می تونی اگر پشیمون شدی هم بیای و ماشینت رو معاوضه کنی !
کنار در هتل ترمز زدم ….قبل از اینکه پیاده بشه نگاهم کرد و گفت :
_شماره ات رو بهم بده
_چرا ؟
_به دلیل مسائل کاری
قیافه اش جدی شده بود ، از دفترچه تو کیفم کاغذی کندم و شماره ام رو نوشتم و دادم بهش
_ممنون
پیاده شد ، منم به احترامش اومدم بیرون
با لبخند گفت :
_راستی به این ماشینت چی میگی ؟
با عشق دستی روی کاپوتش کشیدم و گفتم :
_این شبیه گیلاسه !
-گیلاس ! چه با مسما …
با سرخوشی خندید ، دستی تکون داد و رفت . خناق بگیری که مدام نیشت بازه !
نه به اون دیدار اول که با یه من عسل نمی شد خوردش نه به الان که این دهن سه متری رو نمی تونست ببنده … رئیس باید جذبه داشته باشه
به ثانیه نکشید که مثل همیشه بیخیال همه چیز شدم و نشستم پشت فرمون … امروز زیاد نتونسته بودم بتازونم
تازشم بلاخره باید ماشینم آب بندی می شد دیگه !
پس پیش به سوی یه رالی جانانه …..
نزدیک 3 بود که رسیدم خونه ، دلم نمی اومد گیلاسم رو مثل ماشین قبلی هر جایی پارک کنم ، فعلا دستم امانت بود !
باید یه فکری براش کنم … با دیدن حمید ذهنم جرقه ای زد … داشت موتورش رو تمییز می کرد
_سلام داداش حمید
_بــــه ! آبجی کیانا احوالت ؟
_مرسی تو خوبی ؟ خوش می گذره ؟ رخشت در چه حاله ؟
_فعلا که یکی در میون سواری می ده
_شاید یونجه اش کم شده !
_اتفاقا تازگی ها خوراکش ملس شده
_اِ ! پس همونه یونجه اش زیادی کرده
_بگی نگی ، کجا بودی راستی ؟ دیر اومدی
_باز تو آمار گرفتی ؟
_کار دیگه ای سراغ داری بگو ثوابم داره والا
_فعلا که یه کار توپ واسه خودم یافتم
_جون من ؟
_مرگ تو !
_نکنه مربی رالی شدی ؟
_نه بابا ، از این شانسا ندارم .. راستش پری یه کاری برام دست و پا کرده محشره ، شاید یکم که جا افتادم تو رو هم بردم تو کار
_ایشالا ، خوشم میاد همه جوره با معرفتی
_ما اینیم دیگه
_نگفتی چی هست کارت ؟
_چون می دونم دهنت چفت داره میگم ، شدم راننده شخصی یه آدم کله گنده
_برو دست بردار
_بخدا راست میگم !
_یعنی چی ؟
_رفتم هتل که بشم راننده سرویس شدم راننده شخصی رئیس اونجا !
_جدی میگی ؟ ببینم نکنه طرف خیالاتی داره ؟
ترسیدم بگم که ممکنه حرفش درست باشه ، سریع گفتم :
_نه بابا ، هم سن بابای خدا بیامرزمه
_خدا رحمتش کنه ، پس حسابی افتادی رو غلطک
_حالا ، حمید یه کاری واسم می کنی؟
_نوکرتم هستم
_ببین طرف این ماشینو داده بهم که باهاش برم و بیام ، دلم نمیاد تو خیابون پارکش کنم ، می ترسم خط بندازن روش
_کیانا جون من راست میگی ؟! داده دست خودت ؟ این که صفره !
_اره دروغم چیه ؟ میذاری تو حیاطتون ؟تو که بابات گیر نمیده … حداقل خیالم راحته
_اگر چیزیش کم بشه من مسئولیت قبول نمی کنما !
_دیوونه ! من اگر بهت اعتماد نداشتم که سوییچ دستت نمی دادم
_باشه ، درُ باز می کنم خودت ببرش تو
_جبران می کنم حمید مـــرسی
بعضی وقت ها یه همسایه با مرام از صد تا فامیل نداشته بهتره !
با خوشحالی کلید انداختم و رفتم تو ، خونه مثل همیشه مرتب بود … حوصله نداشتم مامان بهم گیر بده بخاطر همین مثل آدم لباس هام رو گذاشتم روی جا لباسی
_مامانی نیستی ؟
گیره موهام رو باز کردم و آبی به سر و صورتم زدم ، کولر رو زیاد کردم و پخش شدم روی مبل ، آخیش هیچ جایی خونه آدم نمیشه
چه روز پر ماجرایی بود امروز ! چقدرم که گشنمه … وای خدا جون از فردا با یه ماشین شیک تو خیابون های بالا شهر میرونم و حال می کنم ، باورم نمیشه !
_مریض میشی کیانا ، صد دفعه گفتم وقتی تنت گرمه جلوی کولر نخواب
چادر نمازش هنوز سرش بود
_سلام ، قبول باشه شهره خانوم
_علیک سلام ، قبول حق … کجا بودی امروز دیر کردی ؟
_کار داشتم ببخشید نتونستم زنگ بزنم
_چه کاری ؟ مگه تو به جز شنبه و چهارشنبه کاریم داری؟
بلند شدم و رفتم بوسش کردم
_حالا اول نهارمُ بده تا غش نکردم ، بعدش مفصل برات تعریف می کنم
_بیا تو آشپزخونه غذا حاضره
با دیدن ماکارونی گل از گلم شکفت و تقریبا با سر حمله کردم !
بعد از نهار همونجوری که داشتم ظرف ها رو می شستم شروع کردم توضیح دادن
_راستش پری دیروز بهم زنگ زد گفت یه جایی هست که کارمند می خواهند برم سر بزنم منم امروز رفتم با مدیرش حرف زدم
جای خوبی بود ، قرار شده فردا برم برای قراداد بستن و این چیزها
همونجوری که داشت گاز رو دستمال می کرد گفت :
_چه کاری ؟ کارمند اداری ؟
_خوب اداری اداری هم که نه ! ولی با اداره در ارتباطه
_یعنی چی ؟
_قراره کارمند ها رو ببرم و بیارم یعنی میشم راننده
_چی ؟! همینم مونده ، کیانا جان نخواستم کار کنی مامان ، برو ارشد ثبت نام کن هر جوری هست درستُ بخون
خودم چشمم کور دندم نرم بیشتر تدریس می کنم عوضش می دونم توام مثل کیمیا واسه خودت کسی میشی و جونت در امانه !
شیر آب رو بستم و تکیه دادم به سینک
_این چه حرفیه ؟ مگه شما تا ابد باید بدویی که خرج شکم من و کیمیا رو دربیاری؟
وقتی من می تونم چرا نباید کمک به حالتون باشم ؟
_می خوای کمکم کنی خوب یه جور دیگه بکن ، من نمی خوام از صبح تا شب دلم شور بزنه که تو پشت فرمون مثل دیوونه ها داری رانندگی می کنی
الان سالمی یا نه ! بخدا توان حرص خوردن ندارم
_ قول میدم که مواظب باشم ، تازه من مجبورم رعایت کنم چون دیگه اختیارم دست خودم نیست
_آخه اینهمه کار ! چجوریه که فقط خطرناکاش گیر تو میاد ؟
_سخت نگیر مامان ، اگر بد بود نمیرم … هر کسی جونش واسه خودش عزیزه
_تا مادر نشی نمی فهمی من چی می گم !
_تو دعا کن خدا بزنه پس سر یکی بیاد منو ببره مادرم میشم
_خجالتم که اصلا آشنا نیست با تو !
_اینو درست زدی به هدف
_ببینم با همین پراید داغونت می خوای بری اونجا ؟
_خوب نه ، راستش مدیره یکم مهربونه یه ماشین دیگه بهم داده تا باهاش کار کنم
_تو این دوره زمونه کدوم گربه ای واسه رضای خدا موش می گیره ؟ عقلت نذار کف دستت !
_اَه ! چقدر بد بینی مامان شهره … خواهش میکنم محدودم نکن
من زیر دست خودت بزرگ شدم ، همه چیز رو می فهمم خیالت راحت باشه که دختر خوبی می مونم همه جوره
_جر و بحث کردن با تو بی فایدست ، بفهمم کوچکترین خطایی کردی یا دروغی گفتی من می دونم و تو کیانا ! والسلام
دستمال رو پرت کرد و رفت بیرون ، بلند گفتم :
_عاشقتم مامانم
_دارم می بینم !
به کیمیا چیزی نگفتم ، می خواستم مطمئن بشم از همه چیز بعدا سورپرایزش کنم … طبق گفته افراشته سر ساعت 10 توی دفترش بودم
خانوم دلاور بر خلاف چیزی که فکر می کردم سن بالا بود یعنی حدودا 50 سالش بود و البته خیلیم مهربون و خوش برخورد بود
از دیدن مبلغی که به عنوان حقوق قید شده بود خیلی تعجب کردم ! مگه رانندگی چه کار خاصی بود که اینهمه درآمد داشته باشه ؟
نمی دونم شاید هم قسمت این بود که تو این وضعیت قمر در عقربمون یه پولی به دستم برسه تا به همه چیز سر و سامون بدم ، حتما خدا صدام رو شنیده بود
بنابراین با کلی خوش بینی پای برگه رو امضا کردم و دادم دست دلاور .
_عزیزم برو پیش آقای افراشته ، می خواهد ببینت
_بله حتما
دستی به مانتوم کشیدم و در زدم ، با شنیدن صداش که گفت بفرمایید در رو باز کردم و رفتم تو
نسبت به دیروز خیلی استرسم کمتر شده بود ، کلی هم اعتماد به نفسم اضافه شده بود
پشت میز بزرگش نشسته بود و داشت با لپ تابش کار می کرد
_سلام روز بخیر
از بالای عینکش نگاهم کرد و گفت :
_سلام ، قرارداد رو امضا کردی یا پشیمون شدی ؟
چشمش به مانیتور لپ تابش بود ، آخ داشتم از فضولی می مردم که بدونم اونجا چی می بینه که هر چند لحظه یه بار لبخند میزنه !
_امضا کردم ولی … فکر نمی کنید حقوقش یکم زیاده ؟
سرش رو تکون داد و خندید
_همیشه انقدر قانع و صادقی ؟
شونه ای بالا انداختم
_خوب دوست دارم پولی که در میارم حلال باشه
_یعنی چی ؟
_یعنی اینکه بیشتر از حقم بگیرم حرومه !
بلند شد و اومد طرفم ، وقتی بلند می شد از هیبتش واقعا می ترسیدم . نزدیکم وایستاد و به یه صندلی تکیه داد
_الان دیگه کی به فکر حلال حرومه ؟ حتما خانواده معتقدی داری درسته ؟
_تقریبا
_خوبه ، زیاد غصه نخور اون حقته در ضمن همچین کار راحتیم نداری !
ببین من هر روز غیر از پنجشنبه و جمعه ها از 8 صبح تا 11 اینجام … 11 میرم باشگاه یه سر می زنم بعدم میرم شرکت تا ساعت 3 یا 4
، اونوقت بر می گردم همینجا … اوکی ؟
یا خدا این چند تا کار داشت مگه !؟
_اوکی ولی تا کی؟
_چی؟
_ببخشید منظورم اینه که همیشه 3 شغله هستین ؟
_نه این هتل رو بابام مدیریت می کنه ، در حال حاضر مجبور شده بره یه سفر خارج از کشور و تا بیاد من مسئول اینجام
اما وقتی برگرده من با خیال راحت میرم شرکت و باشگاه
دیگه روم نمی شد چیزی بپرسم وگرنه کلی سوال داشتم ازش !
_بله ، ایشالا سفرشون بی خطر باشه
_ممنون ، خوب می تونی تا ساعت 11 پیش خانوم دلاور باشی
_هر روز ؟
انگار تازه فهمید باید برای ساعت های بیکاری من یه فکری بکنه ، دستی به صورتش کشید و گفت :
_خوب آره چند روز دیگه بابا میاد خیلی اینجا کار نداری
_اوهوم ، پس با اجازه
سرش رو تکون داد ، احمق هنوز نمی دونه نباید به یه خانوم اینجوری زل زد ! ایشالا که چشم هاش ضعیف تر بشه مجبور باشه همیشه عینک بزنه
ساعت 11 رفتم توی ماشین و منتظرش شدم
عادتم بود موقع رانندگی عینک دودیم رو بزنم انگار اگر نبود نمی تونستم بشینم پشت فرمون !
از توی آینه دیدمش که داشت می اومد ، به نظرم تیپش فوق محشر بود … قشنگ معلوم بود که باشگاه داره
مثل دیروز نشست جلو ، کیف مشکی رو که دستش بود گذاشت عقب و کمربندش رو بست ، با لبخند گفت :
_با این سرعتی که تو میری مجبورم رعایت کنم !
نمی خواستم بهش رو بدم ، خیلی جدی گفتم :
_کجا برم آقای افراشته ؟
از جدی بودنم تعجب کرد ، کاغذی رو گرفت سمتم و گفت :
_بیا این مسیر هایی که باید بریم ، برات نوشتم تا راحت تر باشی
_ممنون
با دقت مسیر باشگاه رو خوندم ، باید یکم دور می زدم چون خیلی بد جا بود
راه افتادم ، گوشیش زنگ خورد … خدا رو شکر ضبط روشن نکرده بودم و می تونستم به راحتی گوش کنم !
_الو ، سلام عزیزم چطوری ؟ …. امروز خیلی سرم شلوغه بذار پنجشنبه
منم دلم تنگ شده برات عروسکم
از شنیدن حرف هاش حالت تهوع گرفتم ! نیم ساعت تمام داشت با یه دختره که به نظرم اسمش شقایق بود حرف می زد
البته این بیچاره ده بار خداحافظی کرد ولی گویا دختره عشقش فوران کرده بود و دست بردار نبود
بلاخره قطع کرد و یه نفس عمیق کشید …
_تو خوبی ؟ من که آدرس دادم بهت چرا از کوچه پس کوچه میری !؟
یه زانتیا می خواست راهمُ بگیره که با یه لایی حالش گرفتم ، من نمی دونم بچه چرا پشت فرمون میشینه !
_ببخشید ولی مسیری که بهم دادین توی طرحِ نمیشه مستقیم رفت مجبور شدم یکم راهم رو دور کنم
_آها راست میگی ، حواسم نبود
تو دلم گفتم مگه شقی جون واست حواسم میگذاره !
جلوی ساختمون باشگاه ترمز زدم و دستی رو کشیدم ، پیاده شد و گفت :
_خیلی طول نمی کشه زود میام
_بسلامت
گوشیم رو برداشتم و شماره کیمیا رو گرفتم ، همین که مطمئن شدم تماس برقرار شده مثل همیشه خواستم اذیتش کنم
صدام رو وحشتناک کردم و بلند گفتم :
_ها ها ها امشب تیکه تیکه ات می کنم و میخورمـــــــــــت
اکثرا کیمیا از خنده ریسه می رفت یا اینکه مثل خودم جواب های بامزه می داد
اما این دفعه یه جیغ بلند شنیدم بعدشم صدای شلوغی و گوشی قطع شد !
زدم تو سرم ، خاک عالم ، نکنه بچه خواب بود ترسید ؟ نمیره یه وقت !؟
دلم شور افتاد سریع زنگ زدم ، کلی بوق خورد که جواب داد … صدای خودش بود نفس راحتی کشیدم
_بله ؟
_کیمیا خوبی ؟
_درد ، به قرآن دستم بهت برسه گیساتُ می کنم کیانا
-چرا ؟ مگه دفعه اوله صدامو شنیدی اینجوری گرخیدی؟
_دیوونه ، اول مطمئن شو خودمم یا نه بعد خون آشام بازی در بیار
_وا ! تلفن خوابگاه رو که نگرفتم ، موبایلت بودا
_سر کلاس بودیم داشتم رونوشت می کردم دستم بند بود به ترانه گفتم جواب بده
بدبخت ترسو تا صدات رو شند چنان جیغی کشید که کل کلاس ریخت بهم ! الانم آوردمش تو حیاط یکم حالش جا بیاد مگه بهش چی گفتی ؟
زدم زیر خنده
_ایـــول ! بلاخره حال این دماغ عملی رو گرفتم ، هیچی گفتم تیکه تیکه ات میکنم و می خورمت
اگه می دونستم ترانه بر میداره می گفتم دماغت و پیاده می کنم
کیمیا هم زد زیر خنده و گفت :
_یا ابولفضل ، داره میاد من برم … خدا ازت نگذره کیان زدی دختر مردمُ ناکار کردی
_قربونت برم ، کاری بود که از دستم بر می اومد
_ فعلا
_بیکار شدی زنگ بزن کارت دارم ، بای
آخیش یکم روحیه ام عوض شد ، کاش تو کلاس بودم یکم می خندیدم ، یادش بخیر دانشجو هم که بودم از این آتیش ها می سوزوندم اما الان دیگه سر به راه شده بودم !
هندزفریم رو زدم و سایه بون رو دادم پایین ، آهنگی رو که عاشقش بودم آوردم و چشم هام رو بستم
نرفته یاد تو هنوزم از سرم
نمی تونم من از تو ساده بگذرم
گلم تو آخرم با چشمای ترم
گذشتی از منو نکردی باورم
نکردی باورم
می شد که یکمی می شد که یکدمی
می شد که لحظه ای
بگی که یکمی و یکدمی به فکرمی
بیا با اون نگات بیا با خنده هات
سکوتُ بشکن و
بگو منم دوستت دارمو میمونم باهات…
حس کردم یه چیزی داره روی صورتم حرکت می کنه ، نزدیک بود سکته کنم … وقتی خورد به دماغم با تموم وجود جیغ زدم و پریدم هوا
هنوز گیج بودم که شلیک خنده ماشین رو پر کرد ، با تعجب به افراشته نگاه کردم که کنارم نشسته بود و نیشش باز بود
دستم رو گذاشتم روی قلبم و چند تا نفس عمیق کشیدم ، با اخم نگاهش کردم و گفتم :
_این چه حرکتی بود آقای افراشته !؟
_معذرت می خواهم فکر نمی کردم انقدر بترسی .. کلی صدات زدم فکر کردم خوابی مجبور شدم این دستمال کاغذی رو بزنم به صورتت تا بیدار بشی
از زیر مقنعه گوشی رو درآوردم و گفتم :
_من خواب نبودم !
_آهان … پس داشتی آهنگ گوش می کردی
هنوزم حالم بد بود ، همیشه ترسو بودم ! آخرشم این ترس کار دستم میده .
_واقعا ترسیدی ؟
_مهم نیست
ماشین رو روشن کردم و گفتم:
_بریم ؟
_آره
فکر کردم چه سریع کارش تموم شد !
فاصله بین شرکت و باشگاه زیاد نبود ، تقریبا خیلی زود رسیدیم
_توام بیا بالا ، با بچه ها اشنا بشی بد نیست حوصلتم سر نمیره خوابت بگیره
خندید و پیاده شد ، بعضی وقت ها با بدبختی جلوی دهنم رو می گرفتم ! بدم نمی اومد برم فضولی یه نگاه کوچولو به آینه کردم و رفتم بیرون
یه ساختمون شیک و بزرگ که می خورد تازه ساخت باشه ، وارد اسانسور شدیم در داشت بسته می شد که یه دختر جوان اومد تو
خیلیم با نمک بود و البته خوش خنده !
با دیدن افراشته گفت :
_سلام سامان جون
_بـــه سلام نورا خانوم چه عجب ما شما رو دیدیم ؟
_وای چه رویی داریا ! من که همیشه همینجام تو سایه ات سنگین شده پسر خوب
_از وقتی بابا رفته یکم کارا زیاد شده
_آخی حتما خیلی خسته میشی
_کم نه ، ولی چاره چیه ؟
نگاهش افتاد به من که یه گوشه وایستاده بودم و داشتم با جا سوییچیم بازی می کردم
با اشاره از افراشته که حالا دیگه فهمیده بودم اسمش سامانه پرسید کیه ؟
سامان دستش رو سمت من دراز کرد
_آها راستی ایشون کیاناست ، راننده رالی
_واقعا !؟
خوشبختانه بازم حس اعتماد به نفسم داشت می خورد به سقف آسانسور به خاطر همین خیلی ریلکس گفتم :
_دوست داشتم باشم اما فعلا راننده آقای افراشته هستم
ابروش رو داد بالا و گفت :
_چه جالب !
با وایستادن آسانسور نتونست بیشتر نظر بده و رفت بیرون ، رو به من گفت :
_کیانا جون هوای سامان خان ما رو داشته باش که ناجور طرفدار داره ها
_برو نورا آتیش نسوزون ، به نیما هم سلام برسون
_حتما ، تا بعد
ایــــش ! نیست که سامان خان خیلیم تحفه است !
_خبر نداره دست فرمونت در چه حده !
شونه ام رو دادم بالا و گفتم :
_مگه چشه ؟
_چشم نیست گوشه … بریم

نظرات کاربران

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
cool text

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت

Profile Pic
سلام به همه ی شما امیدوارم لحظات خوشی را در وب من بگذرانید.من درمورد همه چیز برایتان مطلب نوشتم.راستی؟!نظر یادتون نره. منتضر پیشنهاد های خوبتون هستم. می دونیدکه..اگر نظر بدید سعی میکنم سایت و وب بهتری را ارایه بدم. مر30 از همکاریتون
اطلاعات کاربری و عضویت سریع

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
اسکریپتهای اختصاصی

مرورگر های مناسب سایت