close
چت روم
رمان کارد و پنیر قسمت2

همه چیز برای همه

برای گفتگویی آزادتر با دوستانتان
به انجمن ما مراجعه کنید
قالب جدیدی برای وبلاگتان نیاز دارید؟!!
شهرقالب !
دنبال مطالب تفریحی هستید؟!
بخش تفریحی!
اطلاعات سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 147
کل نظرات : 9
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 73
آمار بازدید
آی پی امروز : 3
آی پی دیروز : 19
بازدید امروز : 70
باردید دیروز : 35
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 12
بازدید هفته : 133
بازدید ماه : 1,223
بازدید سال : 5,691
بازدید کلی : 109,834
مشخصات
آی پی : 54.92.190.11
سیستم عامل :
مرورگر:
نویسندگان

پیوند های روزانه

آلبوم تصویر فانتزی

آلبوم منظره

نویسنده : admin
بازدید : 869


شرکت بزرگ و خوبی بود ، گرچه زیاد سر در نیاوردم که دقیقا چیکار می کنند اما خوب انگار کارشون فروش قطعات کامپیوتری بود یا یه همچین چیزی
سه تا دختر هم سن و سال خودم و دو تا پسر کارمندای اونجا بودند
می خواستم توی سالن بشینم که سامان گفت :
_دنبال من بیا کیانا
_آقای افراشته شما راحتین ؟
وایستاد و پرسشگر نگاهم کرد
_میگم یعنی یه وقت خدایی نکرده احساس ناراحتی نکنید که مثلا بگید زند ! همون کیانا خوبه
از لحن پر از کنایه ام بلند زد زیر خنده ، جوری که نگاه همه چرخید سمت ما .. عجب غلطی کردم !
_من همه کارمندام رو به اسم کوچک صدا می زنم ، اینجوری بهتره …
تو دلم گفتم تو که راست می گی ، چرا بد باشه ! وای مادر … دفترش انقدر خوشگل بود که ماتم برد ، اینجا حتی از هتلشونم شیک تر بود
ترکیب کرم قهوه ای ملایمی که رنگ اتاقش داشت یه جورایی جذاب بود ، نشستم اما سرم همچنان مثل پنکه سقفی داشت می چرخید
در با شدت باز شد و یه پسر قد بلند و یکم لاغر اما خوش فرم پرید تو ..
اولین چیزی که توی تیپش توجه ام رو جلب کرد شال چروکی بود که مثل هنرمند ها انداخته بود دور گردنش
_سامی رفتی باشگاه ؟
بلند شدم و سلام کردم ، هنوز ندیده بودم
_اِ سلام ، شرمنده متوجه نشدم مهمون داری
سامان گفت :
_مانی پسر خاله و بهترین رفیقم ، کیانا زند راننده ای که دیروز بهت گفتم
_اهان ! خوشبختم کیانا خانوم
_ممنون ، همچنین
_مانی با یه کورس باحال چطوری؟
_چطور مگه؟ خبریه ؟
_دیگه
مانی به من نگاهی کرد و به سامان گفت :
_ببینم منظورت اینه که با کیانا خانوم مسابقه بذاری ؟
_پس نه با ملیسا !
_والا چی بگم ؟
_نامرده هر کی کم بیاره !
خوشم نیومد که داشتن سر رانندگی من شرط بندی می کرد ، زیادی پررو بود این آقا سامان بخاطر همین صدام در اومد
_رو من حساب نکنید آقای افراشته
_چرا ؟
_من که مرد نیستم
_ولی دست فرمونت مردونست
_اما نامردمُ کورس نمیذارم
دست هاش رو گذاشت روی میز و خودش رو کشید جلو ، با لحن پر از حرص گفت :
_می خوای لج کنی؟
_نه اصلا ، اما توی قراردادم ذکر نشده بود که باید با جونم بازی کنم
_مطمئنی دیروز بعد از رسوندن من دم هتل با جونت بازی نکردی؟
از دیدن قیافه اش که انگار منتظر بود تا مچم رو بگیره ترسیدم ، نکنه دیروز واقعا دنبالم اومده بوده و دیده که چیکار کردم !
با خنده تکیه داد به صندلی و گفت :
_یه دستی رو حال کردی مانی ؟
بلند شدم و خونسرد گفتم :
_مشکلی نیست ، این بار بخاطر اینکه معلوم بشه کی کم میاره مسابقه میذارم اما شرط داره !
یه تای ابروش رو داد بالا
_چه شرطی؟
چه غلطی کردم ! حالا شرط از کجا بیارم بیخودی یه چیزی گفتما ! جفتشون منتظر داشتن نگاهم می کردند … آهــــان !
_شرطم اینه ، اگر من بردم پرادوی دو درتون باید 3 روز دستم باشه
مثل گربه ها که هر لحظه آماده حمله هستند گارد گرفته بود ، با شنیدن حرفم لبخندی رفت کنج لبش و خیلی سریع گفت:
_قبوله ، اما اگر من بردم چی ؟
_مگه قرار نبود من با اقا مانی مسابقه بدم ؟
_نظرم عوض شد ، می خوام با خودم مسابقه بدی
ترسیدم از اینکه کم بیارم ، از پارک کردن دیروزش فهمیده بودم اعصاب نداره ، چاره ای نبود نباید وا می دادم
_باشه
_اگر من بردم اخراجی !
_چی؟ این بی انصافیه
_شرطه دیگه ، می تونه هر چیزی باشه در ضمن راننده ای که نتونه خودش رو خوب نشون بده دیگه راننده نیست !
_ولی من به عنوان کارمند دوست ندارم بزنم رو دست رئیسم !
_آخرش زبون درازت کار دستت میده
با تمسخر لبخندی زدم و چیزی نگفتم . تقریبا تا ساعت بشه 3 بعدازظهر 30 بار به غلط کردن افتادم
من حتی نمی دونستم این ماشین جدید می تونه پا به پام بیاد یا ممکنه کم بیاره ! تازه به مامان قول داده بودم
اگر می باختم و اخراج می شدم چی ؟ ای کاش یه ذره آدم بودم و وسوسه نمی شدم که قبول کنم … اونوقت الان وضعم این نبود
بلاخره ساعت 3 شد ، انگار سامان زیادی ذوق داشت تا پشتمُ بخوابونه به خاک …
هر چی اون عجله داشت من آرامش داشتم ، دلم می خواست بدونم ماشین مانی چیه
با دیدن پرشیایی که از پارکینگ اومد بیرون نفس راحتی کشیدم
نشستم و عینکم رو زدم ، سامان اومد کنارم ترمز زد و گفت :
_قابل ذکره که این ماشین یکی از بچه هاست نه ماشین مانی … آوردمش تا بعدا دبه نکنی بگی نامردی کردین
_باشه
_آماده ای ؟
_نه ! توی شهر که نمیشه با اینهمه پلیس کورس گذاشت !
مانی سرش رو از پنجره آورد بیرون
_دنبال ما بیایید میریم یه جای خلوت
سرم رو تکون دادم و راه افتادیم ، شروع کردم بلند بلند با خودم حرف زدن
خاک تو سرت کیانا ، جون سالم در ببری شانس آوردی ، خره اصلا با چه تضمینی دنبال دو تا پسر راه افتادی بری جای خلوت !
حالا اگه چپ کنی بمیری کی می فهمه چی شده ؟ بیچاره مامان شهره !
بمیرم واسه غریبیت که دخترتم از پشت بهت خنجر میزنه … باز خوبه کیمیا رو داری بعد از من هواتُ داشته باشه !
20 دقیقه ای رفتیم تا رسیدیم به جاده ای که تقریبا خلوت بود … اونجاها رو زیاد بلد نبودم اما انگار رادست بود
زد کنار ، منم رفتم کنارش وایستادم … عینکش رو گذاشت روی موهاش و گفت :
_تا سومین پل هر کی زودتر رسید شرطُ برده
_اوکی
_فقط یادت باشه به هر قیمتی سعی نکن ببری
_یعنی چی ؟
_یعنی اگه کم آوردی فقط چراغ بده
_من با جونم بازی نمی کنم خیالتون راحت !
_پس بزن بریم
قشنگ معلوم بود تو زندگیش هیچ دردی نداره جز اینکه با دخترا سر و کله بزنه ! آدامسی گذاشتم دهنم و صدای ضبط رو زیاد کردم
بسم الله گفتم و بعد از اینکه اون راه افتاد مثل همیشه با یه تیکاف رفتم تو جاده
تا پل اول اون جلو بود ، نمی دونم چرا مارپیچ می رفت شاید از ذوق بود
بیچاره خبر نداشت من مدلم اینجوریه که اول به رقیب میدون میدم تا قشنگ بتازونه و حس پیروزی کنه
بعد که یکم از نفس افتاد دیگه نوبت من بود که برم و حریفُ بندازم بیرون دایره !
خیلی به ماشینم فشار نیاوردم … فکر کنم باورش شده بود کم آوردم چون مدام بوق می زد و خوشحال بود
همین که پل دومی رو دیدم کشیدم تو لاین سبقت ، پام رو تا جایی که می شد گذاشتم روی گاز
خیلی طول نکشید که خودم رو رسوندم کنارش و با زدن بوق جلو افتادم
از توی آینه حواسم بهش بود ، می خواست بیاد کنارم که نذاشتم یعنی بهش راه ندادم و مدام چپ و راست رفتم ، یا خدا کیلومتر داشت می ترکید
اگر با این سرعت کوچکترین مشکلی برام پیش می اومد دیگه تیکه بزرگم گوشم بود ! آروم سرعتم رو کم کردم
سامان از فرصت استفاده کرد و زد جلو … منتظر شدم تا چشمم بخوره به پل سوم
همین که دیدمش دنده رو عوض کردم و بازم رفتم تو سبقت
یهو گازش رو گرفتم دیگه برام مهم نبود چی میشه فقط می خواستم حال این موجود خودخواه رو بگیرم !
وقتی داشتم از کنارش رد می شدم چهره اش دیدنی بود !! آی حال کردم … لبخند قشنگی زدم که گمونم کل دهان و دندانم دیده می شد
پیچیدم جلوش و چند متر جلوتر با یه حرکت فوق حرفه ای زدم روی ترمز
با اینکه کمربند داشتم اما ناجور خوردم به فرمون … جلوتر از من وایستاد و دنده عقب گرفت
اومد پایین ، یهو ترس برم داشت قفل مرکزی رو زدم و فقط شیشه رو دادم پایین .. با غرور وایستاد جلوی ماشین
بعد از چند لحظه شروع کرد دست زدن ، فکر نمی کردم در این حد بتونه خودش رو کنترل کنه !
اومد سمت پنجره و دستش رو گذاشت روی سقف یکم دولا شد و گفت :
_نه خوشم اومد ! عالی بود ، تبریک میگم خوب از پسش بر اومدی
_زیاد سخت نبود
_البته می دونی زیاد دلم نیومد بزنم تو پرِت ! در ضمن یادم رفته بود بگم ، پرادو تا اطلاع ثانوی دست مامی هستش !
زدم زیر خنده ، سرم رو تکون دادم و گفتم:
_شما با پینوکیو نسبتی دارین آقای افراشته ؟
_چطور ؟
_همینطوری . در ضمن من فقط بخاطر عشق سرعتم مسابقه دادم نه پرادو
وگرنه وقتی شرط رو سریع قبول کردین فهمیدم زیاد نمیشه روش حساب کرد !
مطمئن بودم که چشمش از عصبانیت داشت می پرید نه چیز دیگه ای !!
دو هفته از کارم پیش سامان می گذشت ، همون روزای اول رفتم پیش آقای لطفی و تسویه کردم و البته از پری هم کلی بابت پیدا شدن کار جدید تشکر کردم
کیمیا اولش مثل مامان مخالف بود ، اما وقتی فهمید واقعا حقوقش عالیه و به جز روز اول دیگه خبری از دیوونه بازی نبوده چیزی نگفت
قرار بود چند روزی بیاد تهران دلم براش خیلی تنگ شده بود
تو این مدت اخلاق های سامان دستم اومده بود ، عاشق این بود که با من کل کل کنه … چراش رو دیگه نمی دونم !
من فقط در حد یه کارمند و نه بیشتر باهاش رفتار می کردم … گرچه خداییش اونم اکثرا مثل رئیس ها برخورد می کرد
تقریبا تو همین 14 روز اسم 6 تا از دوست دختراش رو یاد گرفته بودم
البته چند تاشون رو هم دیده بودم ، گاهی توی شرکت گاهی هم نزدیک باشگاه
اما هرگز نزدیک هتل پیداشون نمی شد ! همشون هم طبقه خودش بودند و البته خیلی لوس و از خود راضی !
شاید چند باری رفته بودند اتاق عمل برای زیبایی چهره …
اما بین همشون یکی بود که من ندیده ازش متنفر بودم ، شاید چون ورد زبون سامان بود
از توی صحبت هاش با مانی فهمیده بودم که اصلا از این دختره که اسمشم ملیسا بود دل خوشی نداره ولی گویا اون کنه شده بود و ول کن سامان نبود
جوری که یه بار وقتی داشت باهاش تلفنی حرف میزد جلوی چشم خودم گفت :
_خستم کردی ملیسا ، مطمئنم از دست تو آخرش خودمو می کشم !
واقعا بعضی از دخترها گند می زنند به اسم هر چی دختره !
چند روزی بود که یه فکر مزاحم افتاده بود به جونم ، دست خودم نبود … فقط منتظر ورود کیمیا بودم
چهارشنبه صبح قرار بود که بیاد تهران ، پنج شنبه ها هم که شرکت تعطیل بود ، چی بهتر از این !
اون روز توی شکرت انقدر به در و دیوار زدم تا بلاخره وقتی که سامان رفت برای ناهار در عرض چند دقیقه گوشیش رو از روی میز برداشتم و به راحتی قفلش رو باز کردم
یعنی انقدر جلوی چشمم این کارو کرده بود که حفظ شده بودم !
دستم می لرزید رفتم توی اد لیستش و اسم ملیسا رو پیدا کردم … تند تند نوشتم
ملی صبح ساعت 11 شرکت باش کار واجب باهات دارم عزیزم …اصلا تا فردا چیزی نپرس فقط بیا . بای
نفهمیدم با چه سرعت عملی تونستم اس ام اس رو پاک کنم و گوشی رو بذارم سر جاش ، اما در آخر به خودم آفرین گفتم !
می دونستم که ملیسا انقدر دیوونه سامان هست که چشم و گوش بسته به حرفش گوش کنه … بنابراین خیالم راحت بود که چیزی نمی پرسه و میاد
حالا مونده بود مرحله دوم عملیات ، یعنی به دست آوردن کلید ها که اونم فکرش رو کرده بودم
مثل هر روز نشستیم توی ماشین و راه افتادیم تقریبا نزدیک هتل بودیم که گفتم :
_آقای افراشته ؟
_بله
_میشه یه زنگ به گوشی من بزنید ؟
_ چرا ؟
_آخه تو جیبم نیست می ترسم گمش کرده باشم
_خوب شاید تو کیفت باشه
_هیچ وقت نمیذارم تو کیفم ، شایدم تو شرکت جا مونده باشه
_وایسا الان معلوم میشه
گوشیم تو کیفم روی سایلنت بود ! بعد از چند لحظه گفت :
_داره زنگ می خوره اما صداش نمیاد
_حتما جا گذاشتمش
_از بس حواس شما دخترا همیشه جمعِ
_اتفاقا باید به دوستم زنگ بزنم کار مهم دارم ولی شماره اش رو هم حفظ نیستم
_خوب اگر واجبه برو دفتر بردار موبایلت رو
_الان که دیگه کسی اونجا نیست !
زیر چشمی به دستش که رفت توی جیب کتش نگاه کردم ، دسته کلیدی رو که توی کیف چرم کوچک بود گرفت طرفم و گفت :
_بیا این کلیدا ، فقط حواست باشه که درست درُ قفل کنی چون دو روز شرکت تعطیله
_نیازی نیست ، حالا ..
_ بگیر
_مرسی ، بیارم هتل ؟
_نه نمیخواد ، دستت باشه فردا ظهر بیا بهم بده چون کار دارم شرکت
_ممنونم ، حتما
وقتی خداحافظی کرد و رفت بشکنی زدم و ذوق مرگ شدم ، چه شود فردا !
ظهر که رفتم خونه از دیدن کفش های کیمیا تقریبا بال در آوردم ، مقنعه ام رو شوت کردم و داد زدم
_به به بلاخره این قل ما هم اومد ، آخه یکی نیست بگه بی معرفت یه قل دو قل چرا میکنی ؟ مثل آدم بچسب به خواهرت دیگه والا
تو آشپزخونه داشت غذا درست می کرد … پریدیم بغل همدیگه ، تازه فهمیدم داشتم از دوریش دیوونه می شدم
_کیانا جونم آبجی بزرگه خوشگلم
با مشت کوبیدم تو بازوش
_هوی ! همش 5 دقیقه ازت بزرگترما
_حالا هر چی ، در هر صورت سرور مایی
_نوکرتم !
_خانومی
_بسه بابا لوس نشو ! راستی تو هنوز از راه نرسیده شدی کدبانو ؟
_خوب دیدم ناهار نداریم تو و مامانم خسته می رسید حداقل امروز که هستم بهتون برسم چاق و چله بشید
_یه روزه چاق بشیم ؟
_بلــــه
_نشستم روی اپن و گفتم :
_تا کی تهرانی ؟
_شنبه صبح باید برم
_همش 2 روز ؟! خوب نمی اومدی
دستش رو گذاشت روی شونه ام و با دلجویی گفت :
_2 روز برای من خیلیه ، دیگه نمی تونستم تحمل کنم . بعدشم اگر بخاطر پول بلیت نباشه که هر هفته میام ، تو که بهتر می دونی
امروزم با ماشین ترانه اومدم
_آخه اون ناشیه ، خطرناکه تو جاده باهاش میایی
_درسته همه به پای ابجی کیانای من نمی رسند اما خوب بدم نیست
_کیمی جونم راحت باش عزیزم ، بگو مفت باشه کوفت باشه
_آی قربون آدم چیز فهم
بعد از اینکه مامان اومد و ناهار خوشمزه ای رو که کیمیا درست کرده بود خوردیم ، دو تایی نشستیم تو اتاق و همه چیز رو مو به مو براش تعریف کردم
باورش نمی شد که توی 2 هفته اینهمه اتفاق جدید افتاده باشه
_حالا این پسره که میگی چه شکلی هست ؟
_توپ ! مثل مدل های خارجی می مونه … چشم و ابرو مشکی ، قد بلند هیکلی اصلا یه چیزی
البته به نظر من وقتایی که اخم می کنه جذاب تره اما بدبختی همش می خنده
_خوبه که خوش اخلاقه
_اخلاقش بخوره تو سرش ، فقط می خواهد با من کل کل کنه
_از بس تو زبون درازی
_حرف میزنیا ! کاریش ندارم باورم کن ، فقط اگر چیزی بگه جوابشُ میدم همین
_بشین زمین ! من ذات تو رو می شناسم همسان جان
_همسانو خوب اومدی ، راستی کیمیا پایه ای یکم خوش بگذرونیم فردا ؟
_اوف ناجور ، دلم لک زده واسه خوش گذرونی های دو نفرمون
_پس بزن قدش
_اول بگو چه نقشه ای تو سرته
_هر چی هست خیره ، می خواهم شر یه مزاحم رو از سر سامان کم کنم
_چه غلطا ! مگه تو کلانتری ؟
_عزیزم به هر حال رئیسمه حس کارمندی بهش دارم نمی تونم ببینم داره عذاب میکشه و دم نزنم
_خدا خودش آخر عاقبت این حس تو رو بخیر کنه
_ حالا هستی ؟
_استثناعا محض کنجکاوی و خنده هستم
_پس دیگه بزن قدش که مثل خودم همیشه پایه ای
کوبید رو دستم و با خنده براش تعریف کردم که قراره فردا چیکار کنیم …..
با ترس و لرز کلید انداختم و قفل رو باز کردم
همین که رفتیم توی شرکت یه نفس بلند کشیدم
_خوبی کیان ؟
_آره فقط یکم استرس دارم ، جون من گند نزنیا
_مگه بار اولمه !؟ تو خودت مواظب باش هیجانی نشی
_من میرم آماده بشم
_باشه برو
کیفم رو گذاشتم روی میز و آینه دستی رو که آورده بود تنظیم کردم رو به روم … مقنعه ام رو در آوردم
موهام رو با کش بستم بالا … جلوی موهام رو که دو ساعت اتو زده بودم از یه طرف ریختم تو صورتم ، یه گیره سر خوشگل زدم
بعد از یه آرایش کامل شال سفیدم رو همینجوری باز انداختم روی سرم
موهام بیشترش بیرون بود … وای چه ناز شدما !
مانتوم رو درآوردم و گذاشتم توی نایلون ، تیپم خوب بود …
از ترس اینکه کسی ببینم مانتوی مشکیم رو روی مانتو کوتاه جذب سفیدم پوشیده بودم
حالا با تیپ سفید و آرایش تندم خوب شده بودم
دستبندم رو دستم کردم ، خوب شد مانتوهه آستین کوتاهه وگرنه باید غصه می خوردم چجوری دستبند مارکم رو نشون بودم ! البته از نوع قلابیش ..
وسایلم رو جمع کردم و رفتم بیرون… کیمیا با دیدنم سوتی کشید و گفت :
_میای از این ورا گذری ، دلو هر جا می خوای می بری ….
با یه چشم غره رفتم توی آشپزخونه
با صدای بلند گفت :
_هی میگم خانوم کجا ؟ آی خانوم کجا کجا ؟ دوستت دارم بخدا .. دوستت دارم بخدا
دستم رو گذاشتم جلوی بینیم و سرم رو آوردم بیرون گفتم :
_هی میگم خانوم یواش ، هی خانوم یواش یواش ! بابا اینجوری نباش!
با شنیدن صدای در نگاه جفتمون رفت سمت ساعت روی دیوار … 5 دقیقه به 11 !
کیمیا کوبید روی سرش و گفت :
_یا ابولفضل … این چه زود اومد
_صداتو بیار پایین می شنوه … بهتر ، گند نزنیا من رفتم
_باشه سعیمو می کنم
رفتم توی اتاق سامان و نشستم از توی کلید در بیرون رو نگاه کردم … پس ملیسایی که می گفتن اینه !
مطمئن بودم هم دماغش رو عمل کرده هم بوتاکس و هزار جور کوفت و زهرمار دیگه کرده تا شده این …
البته زیاد مشخص نبود صورتش ولی من نظر کارشناسیم رو دادم
آروم سرم رو از لای در بردم بیرون ببینم چه خبره .. واو چه تیپی زده بود !
فکر کنم قیمت پوتینش سر به فلک می کشید ، دارندگی و برازندگی … جلوی میز وایستاده بود ، کیمیا با چشم و ابرو داشت یه چیزی می پرسید
با دست گفتم چی میگی ؟ متوجه شدم که اسمش رو یادش رفته ! اینم تو خنگی به خودم کشیده
حالا چجوری بگم ملیسا رو ! دستم رو مدل بستنی قیفی آوردم جلوی زبونم و ادای لیس زدن رو درآوردم … یهو بلند گفت :
_آهان ملیسا !
_با من بودید ؟
_وای نه ببخشید ، امرتون ؟
_با سامی قرار دارم
_سامی ؟
_سامان افراشته ، راستی خانوم رهنما کجاست ؟
_رفتن سفر ، در ضمن متاسفانه آقای افراشته فعلا مهمان دارند
_مهمون ! کی ؟
_خوب راستش …
ترسیدم یکم دیگه لفتش بدم کیمیا گند بزنه … شروع کردم بلند خندیدن ، بافکر کردن به نتیجه مزخرف کارم بیشتر خندم گرفت !
بعد از چند دقیقه در رو باز کردم و رفتم بیرون ، قبل از اینکه در رو ببندم گفتم :
_سامی جونم دیر نکنی عشقم راس ساعت 7 .. یادت باشه پاپی خیلی حساسه
دستم رو مدل خارجی ها آوردم بالا و با یه چشمک گفتم :
_بابای
و در نهایت براش یه بوس فرستادم
همین که روم رو برگردوندم با دیدن چهره سرخ ملیسا به غلط کردن افتادم ، با حرص گفت :
_شما ؟
انقدر آرایشم غلیظ بود که نفهمید با کیمیا مو نمی زنم ! با ناز گفتم :
_باید بگم ؟
_بله !
_ملینا هستم نامزد رئیس شرکت ! و شما ؟
کیمیا سریع گفت :
_ملیسا جون من که گفتم ایشون سرشون شلوغه نمی تونند با شما حرف بزنند
_چرا مزخرف میگی ؟ سامان خودش گفت بیام اینجا !
با دست موهام رو زدم کنار و گفتم :
_حتما اشتباه میکنی عزیزم … خانوم زند من باید برم ماشین منتظرمه فعلا
_مبارک باشه ملینا جون ایشالا امشب خوش بگذره
_مرسی عزیزم … خدانگهدار
رفتم بیرون و یواشکی دید زدم
ملیسا می خواست بره سمت اتاق سامان که کیمیا چسبیدش و گفت :
_ببخشید من اصلا شما رو نمی شناسم ولی خانومی تو به این لوندی و نازی چرا باید بری پیش اقای افراشته وقتی که حالا نامزد داره
از من نشنیده بگیر ولی خودت رو جلوی همچین ادمی کوچیک نکنی بهتره
_چی میگی ؟ خودش بهم پیام داد که بیام اینجا نامزد کجا بود !؟
_میشه ببینم پیامش رو ؟
داشتم از بیرون تماشا می کردم … کیمیا گفت :
_خوب اسم نامزدش ملیناست ، تو ملیسا ! شاید برای اون فرستاده ملی رو
دختره زد زیر گریه و گفت :
_عوضی پست فطرت ! نمی بخشمش … بهم گفته بود که دوستم نداره اما دیروز باورم شد پشیمون شده
صداش رو برد بالا
_حالم ازت بهم می خوره سامان ، نمی خوام هیچ وقت چشمم بهت بیفته ! فقط می خواستی منو بکشونی اینجا تا با چشم های خودم ببینم و باور کنم !
حیف من .. تو لیاقتت همین دختره ایکپیری بود نه امثال من !
انقدر با سرعت زد بیرون که من رو بالای پله ها ندید … اومدم تو و نشستم روی صندلی
کیمیا در رو بست و گفت :
_بمیری کیانا ! تو که باز گند زدی .. این بیچاره خودش طرفو دور زده بوده
_آره انگار … جهنم عوضش خوش گذشت ، چه صدای پر نازیم داشت ! اصلا معلوم نبود چی میگه
_واقعا ! انقدر آیکیو پایین بود که نرفت ببینه اصلا سامان هست یا نه ! حالا اگه تو بودی می رفتی طرف رو بیچاره می کردی
_همینو بگو ، تازه به من میگه ایکپیری ، نیست خودش طبیعی خوشگل بود !
_ول کن این چیزا رو ، دلم داره شور می زنه بلند شو بریم زودتر
_باشه تو برو تو ماشین منم الان میام ، لباسهام رو عوض کنم ، بیخودی چقدر مایه گذاشتیم !
_زود بیای ها منتظرم
مانتوم رو پوشیدم ، اول مطمئن شدم که همه چیز مثل قبله بعد رفتم تا آرایشم رو پاک کنم
گوشیم زنگ خورد کیمیا بود !
_هان ؟
_کیان بدبخت شدیم فکر کنم پسره داره میاد بالا نگهبانه بهش گفت آقای افراشته کارمندتون بالاست اینم مثل باد داره میاد
_پس تو چه غلطی میکنی ؟ اگر بیاد که بیچاره میشم !
با چرخیدن کلید توی در خودم رو فنا شده حس کردم ، هنوز صدای کیمیا که داشت الو الو می کرد می اومد که سامان اومد تو
بدبخت شدم ! چشم هام رو بستم .. خدایا کاش درُ نبنده که بتونم در برم !
اما بست ، با ترس چشم هام رو باز کردم ، داشت با تعجب و مستقیم به من نگاه می کرد ، بعد از چند لحظه با تمسخر گفت :
_به به کیانا خانوم !
سرش رو کج کرد و خیره به صورتم گفت :
_ شما کجا اینجا کجا ؟
کاش حداقل بهم خبر می دادی داری میای می اومدم استقبال !
_م .. من توضیح میدم
_چی رو ؟
هر قدمی که اون می اومد جلو ، من می رفتم عقب تا اینکه خوردم به دیوار …
از چرخش نگاهش روی صورتم داشت حالم بهم می خورد
دستم رو محکم کشیدم روی لبم و رژم رو پاک کردم ، شالم رو کشیدم جلو … داشت گریه ام می گرفت
فقط چند سانت فاصله بینمون بود ، ایستاد … دستاش رو گذاشت توی جیبش و گفت :
_خوب توضیح بده می شنوم !
_من قرار بود که … قرار بود یعنی
ابروش رو داد بالا و لب هاش رو جمع کرد
_آهان ، با کسی قرار داشتی ؟ اونم تو شرکت من ! گرفتن دسته کلیدم نقشه ات بود
_نه اصلا !گفتم که گوشیم جا مونده بود دیشب نتونستم بیام مجبور شدم الان بیام می خواستم کلید ها رو هم بدم نگهبانی تا بده به شما
_مزخرف نگو ، من اگر نفهمم تو مخ کوچیک تو چی می گذره به درد مردن می خورم
برای برداشتن موبایلت این تیپ و قیافه رو بهم زدی ؟ خوبه که کار واجبم داشتی دیشب !
اومدم جوابش رو بدم که آب دهنم پرید توی گلوم و به سرفه افتادم …وای داشتم خفه می شدم
با دست اشاره کردم بهم آب بده … نشستم روی زمین و سرفه هام رو بلند تر کردم
بیچاره باورش شد اوضاع وخیمه و رفت توی آشپزخونه
مثل جت پریدم و نایلون وسایلم رو برداشتم و تقریبا با سرعت باد زدم بیرون …
رفتم طبقه بالا وایستادم … نفسم بالا نمی اومد
شماره کیمیا رو گرفتم
_چی شد کیانا ؟ مردم از دلواپسی
_کیمیا ماشین رو بیار جلوی در شرکت الان میاد پایین ، ببین گیجش کن تا برسم ، فهمیدی ؟
_آره آره فقط زود بیا لو نره !
قطع کردم ، نگاهی به راه پله کردم کسی نبود … شالم رو دراوردم و موهام رو محکم با کش جمع کردم مقنعه ام رو سرم کردم
با دستمال صورتم رو بی آرایش کردم ، یکم نفس گرفتم
از پنجره دیدم که داره میره سمت ماشین ، تا کیمیا تابلو نکرده بود باید می رفتم
جفتمون یه تیپ زده بودیم بدون اینکه پیش بینی کنیم چی میشه ! از ساختمون رفتم بیرون و به کیمیا اشاره کردم اومدم
سامان داشت باهاش حرف می زد یه در بست گرفتم و گفتم چند متر جلوتر وایسته …
کیمیا فهمید باید چیکار کنه ، پشت سر سامان وایستادم و گفتم :
_آقای افراشته ؟
با چشم های گرد شده از تعجب برگشت سمت من … بنده خدا ، در آن واحد داشت دو تا کیانا می دید !
_ خوب من گوشیم رو برداشتم بفرمایید اینم کلیدها
چیزی شده ؟ شما خوبین ؟
چند لحظه نگاهم کرد و دوباره سرش رو چرخوند تا مطمئن بشه که اشتباه نمی کنه اما کیمیا فلنگُ بسته بود … خیالم راحت شد
_چطور ممکنه ؟
_چی؟
_تو .. تو الان این طرف بودی !
_من ! نه همین جا بودم
_یعنی من کورم ؟ چطور این کارو کردی ؟
_کدوم کار !؟ فکر کنم اعصابتون بهم ریخته
_اصلا چجوری به این سرعت لباسهات رو عوض کردی و اومدی پایین ؟ هان !؟
_آقای افراشته ! تا جایی که یادمه من همین مانتو و مقنعه تنم بود !
فکر کنم بدجور قاطی کرده بود ، با حرص گفت :
_یعنی تو نبودی که تیپ زده بودی ؟
_حتما توهم زدید !
_یعنی چی !
شونه ای انداختم بالا و خیلی عادی نشستم توی ماشین ، مخم داشت سوت می کشید .. چه غلطی کردم !
واقعا کارم اشتباه محض بود ، یه بازی احمقانه و بچگانه … که صد در صد بی فایده بود
نشست کنارم ،هنوزم تو بهت بود بیچاره
صدای زنگ گوشیش بلند شد ، جواب داد
_بله ؟ … تویی ملیسا
به اینجاش دیگه فکر نکرده بودم ! واقعا قلبم داشت از حلقم می زد بیرون ، این احمق چرا زنگ زد … نکنه می خواهد منو لو بده !
_من ؟! خوب …چی ؟ مطمئنی ؟ … دختره چه شکلی بود ؟
چشم هاش رو تنگ کرد و نگاهم کرد ، سرم رو انداختم پایین ، بعضی وقتها هست که ناجور می خوری به بن بست !
_ اره نامزدمه … که چی ؟ … لطفا تمومش کن منو تهدید نکن !
خیال نکن آمارتو ندارم بیخودی مظلوم نمایی نکن ..قبلا هم بهت گفته بودم دست از سرم بردار … خستم کردی ، دیگه باهام تماس نگیر … هیچ وقت .
انگار واقعا کمکش کرده بودم ، اما به چه قیمتی !
قطع کرد و برگشت سمت من ، انگشتش رو تکون داد و گفت :
-خوب گوشات رو باز کن ، فکر نکن که بهت رو دادم حالا خبریه ، متنفرم از آدم هایی مثل تو که اینجوری می خواهند با من بازی کنند
نمی دونم چجوری پیچوندیم شاید سحر و جادو بلدی ، ولی برام مهم نیست .. اشتباه از خودم بود که خواستم آدمت کنم و دستت رو گرفتم
دلم برات سوخت نمی دونستم انقدر وقیحی که بهم دروغ بگی ، بیای بی خبر تو شرکتم و هر غلطی که دلت خواست بکنی ، امروز دوست دخترم و دو دره کنی فردا حتما پولامو
تو هفته بعد بیا حساب کتابت رو کنم و برو ، از همین الان اخراجی … سوییچ
باورم نمی شد ، اخراج !
البته تو اون موقعیت واقعا حق رو بهش می دادم ،شاید هر کس دیگه ای هم بود همین کار رو می کرد !
سوییچ رو انداختم روی دستش و گفتم :
_متاسفم اقای افراشته ، قبول دارم کارم بچگانه بود اما باور کنید به جز سرکار گذاشتن ملیسا هیچ قصد دیگه ای نداشتم . همین
کیفم رو برداشتم و پیاده شدم ، حس آدم های شکست خورده رو داشتم …
تقریبا بدبخت شدم ، کارم ، ماشینم ، آبروم و حتی وجهه خوبی رو که داشتم یه جا از دست دادم ، فقط بخاطر اینکه بی فکر عمل کردم
نفهمیدم چجوری تاکسی گرفتم و رفتم خونه ، اما همین که رسیدم و چشمم به کیمیا افتاد بغض بزرگ تو گلوم شکست و به هق هق افتادم …
با شنیدن حرف هایی که سامان بهم گفته بود حال اونم دست کمی از من نداشت ، ولی مدام دلداریم می داد و می گفت درست میشه ، اما من حتی یک در صدم امید نداشتم !
اون به من توهین کرد ، زیر دست بودنم رو به رخ کشید !
حالم از همه چیز داشت بهم می خورد
……………………………….
تا شنبه صبح که کیمیا رفت کارم شده بود غصه خوردن ، نمی دونستم چیکار کنم .. از طرفی دلم نمی خواست پا روی غرورم بذارم و برم منت کشی
از طرفی هم نمی تونستم به این راحتی از کار به این خوبی چشم پوشی کنم ، ضمن اینکه من واقعا به پولش نیاز داشتم !
حالم اصلا خوب نبود ، با همین بهانه به مامان گفتم که مرخصی می گیرم و نمیرم سرکار …
_کیانا جان اگر خوب نیستی بلند شو ببرمت دکتر
_خوبم مامان شما برو دیرت نشه
_آخه رنگ به روت نمونده ، دو روزه که درست و حسابی غذا نخوردی ، حتی مثل همیشه با کیمیا بگو بخند نکردی … چیزی شده مامانم ؟
_بخدا خوبم ، یعنی خوب میشم … یکم دلم برای بابا تنگ شده
_نمی خوای بگی نگو ، اما دروغم نگو !
_ببخشید
_استراحت کن تا بهتر بشی … برات سوپ میگذارم بعد میرم
_مرسی
اومد و بوسم کرد ، کاش می تونستم حرف دلم رو بهش بزنم ، اما شدنی نبود !
تا ظهر سرم رو هر جوری بود گرم کردم ، گوشیم از دستم نمی افتاد ، شاید توقع داشتم سامان زنگ بزنه و دعوت به کارم کنه !
اما زنگ نزدنش بیشتر عصبیم کرد … جوری که هر لحظه منتظر بودم منفجر بشم و این انبار باروت رو که درونم مسکوت مونده بود بلاخره یه جایی بترکونم !
که اتفاقا سر ظهر و با اومدن مامان بهانه دستم اومد و خودم رو حسابی خالی کردم
روی مبل دراز کشیده بودم و داشتم به بدبختی هام فکر می کردم ، تقریبا داغون بودم !
با شنیدن صدای مامان به هوای این که داره با یکی از همسایه ها سلام علیک می کنه و الان میاد تو نشستم که باز فکر نکنه حالم خرابه
چند دقیقه ای گذشت اما نیومد تو ، با بلند شدن سر و صدا بلند شدم ببینم چه خبره …
صدای جواد پسر خانوم مستوفی بود
مانتو و شالم رو پوشیدم و در رو باز کردم ، نگاه هر سه تاشون برگشت سمت من … با دیدن صورت سرخ شده مامان با تعجب گفتم :
_چی شده ؟
_هیچی عزیزم تو برو منم الان میام
جواد با پررویی گفت :
خلاصه که خانوم افراشته تا سر همین ماه وقت دارید ، یا پول نقد یا تخلیه
رفتم جلو و گفتم :
_تا سر ماه چه خبره ؟
_خبر سلامتی ، باید 3 میلیون بذاری رو پول پیش … پول لازمم
دستم رو زدم به کمرم و گفتم :
_پول لازم داری به ما چه ؟ نچایی یهو 3 میلیون می خواهی تحویل بگیری اونم واسه این خونه خرابه !؟
_من با زن جماعت دهن به دهن نمیگذارم گفتنی هام رو هم به مادرت گفتم
_پس وایسا شنیدنی ها رو هم بشنو که ناکام نمونی
تا آخر برج که سهله تا سال دیگه هم صبر کنی 3 هزار تومن هم نمیگذاریم رو پول پیشت
_ نمیگذاری ، پس شما رو بخیر و ما رو به سلامت .. خیر پیش !
_بیچاره فکر کردی ما از اینجا بلند بشیم مستاجر گیرت میاد ؟
کدوم بدبختی میاد اینجا بشینه که سقفش مثل جیگر زلیخا پاره پاره است ؟
_تو بلند شو اونش با من ! دارن واسه اینجا له له می زنند
_پس بگو تا جون ندادند خودشونو برسونند چون ما تو همین هفته تخلیه می کنیم !
_کیانا بفهم داری چی میگی !
بی توجه به مامان روم رو کردم به خانوم مستوفی که مثل موش وایستاده بود عقب و مظلوم نمایی می کرد
_خیر نمی بینی ! ببین کی گفتم ، بلاخره یه روز اینجا هوار میشه رو سرت بس که کوبیدیش رو سر مستاجرای بدبختت
آدم اگر چش و دلش سیر باشه انقدر که به فکر در ودیوار خونشه یکمم به فکر خونه آخرتشه !
ما تو همین هفته از اینجا می ریم … والسلام !
مامان رو فرستادم تو و خودمم در رو کوبیدم بهم ، دستم رو گذاشتم روی گلوم ..
_خوبی ؟
سرم رو تکون دادم
_چرا اینجوری کردی !؟ من از دست زبون تند تو چیکار کنم ؟ اسپریت کجاست ؟
_نمی .. خواد ، خوبم
_اصلا خریدی ؟ مگه نگفتم تموم شده
_یادم رفت
_خوب به خودم می گفتی ، بیا برو یکم دراز بکش حالت جا بیاد ، خدا خودش کمکم کنه
اینها از شمر بدترند حالا اگر سر هفته خالی نکنیم جلوی در و همسایه اساسمون رو پخش کوچه خیابون می کنند
_درستش می کنم غصه نخور
رفتم توی اتاقم و در رو بستم … بخاطر نفسم ترسیدم گریه کنم
به مامان نگفتم همه پولم رو دادم به کیمیا ، نگفتم هیچی پول نداشتم که حتی اسپری بخرم!
خیلی حالم بد بود ، کاش سامان اخراجم نکرده بود حداقل الان دلم به حقوق آخر ماهم خوش بود …
اصلا چرا همه چیز باید یهو بهم بریزه !
حالا اگر تا آخر هفته یه خونه دیگه پیدا نمی کردم فقط باعث بدبختی بیشتر مامان شده بودم و بس …
صبح که از خواب بیدار شدم مطمئن بودم کاری که می خواهم بکنم درسته
یعنی گاهی وقت ها انقدر همه چیز بهم ریخته میشه که فقط مجبوری به کوچکترین امیدی که داری چنگ بزنی شاید فرجی بشه
تصمیم داشتم برم شرکت و از سامان بخواهم ببخشم تا دوباره برگردم سر کار ، بهر حال اون صاحب کارم بود …
درسته که غرورم شکسته می شد اما غرور مامان و البته آبروش خیلی مهم تر از این چیزا بود !
انقدر صبر کردم تا شرکت خلوت بشه بعد برم
خوشم نمی اومد اگر دست رد به سینه ام بزنه جلوی کارمندها باشه ، الحمدالله همه جا به حد کافی آدم فضول پیدا می شد
بنابراین نزدیک ساعت 3 رفتم چون فقط مانی بود و سامان ….
مثل روز اول که برای استخدام رفته بودم استرس داشتم با این تفاوت که حالا تقریبا اخلاق سامان دستم اومده بود ، می دونستم که عاشق لجبازی با منه !
بخاطر همین مطمئن بودم کارم سختتر از قبله و بیشتر باید کوتاه بیام
نفس عمیقی کشیدم و رفتم داخل ، توی سالن کسی نبود .. خدا رو شکر به موقع اومدم
مستقیم رفتم پشت در اتاقش و در زدم
_بیا تو
زیر لب بسم الله گفتم و در باز کردم
_مانی بیکار شدی یه نگاه به سیستم من بنداز جدیدا بازی در میاره ….
نگذاشتم بیشتر از این به هوای مانی حرف بزنه
_سلام
با تعجب سرش رو آورد بالا و نگاهم کرد …
چند لحظه ای نگاهش روی صورتم ثابت موند ، انقدر این یکی دو روزه حرص خورده بودم که زیر چشم هام گود شده بود
حتما داشت با خوشحالی بررسی می کرد تا عمق خورد شدنم رو ببینه
با نیشخند گفت :
_به به خانوم زند ! اگر برای تسویه تشریف آوردی باید بگم دیر اومدی بهتره فردا بیای
سرم رو انداختم پایین
_ راستش برای چیز دیگه ای اومدم ، یعنی می خواستم باهاتون حرف بزنم
_می شنوم
دست های لرزونم رو گذاشتم توی جیبم و سعی کردم با خونسردی برخورد کنم
_اومدم تا اگر اجازه بدید برگردم سر کارم
_و اگر اجازه ندم !؟
کاش می تونستم نفرت پشت چشم هام رو براش رو کنم ! من مجبورم بودم … خیره شدم به میز
_بابت کار احمقانه اون روز ازتون عذر می خواهم ، دیگه تکرار نمیشه …
_متاسفم ولی من دیگه بهت اعتماد ندارم !
_خواهش می کنم آقای افراشته من …
نذاشت حرفم تموم بشه و بلند شد رفت سمت پنجره ، پشتش بهم بود که گفت :
_بیخود خودتُ سبک نکن ، گفتم که بهت اعتماد ندارم ، بهتره فردا تو ساعت کاری بیای برای حساب کتاب ، به سلامت
_باور کنید جبران می کنم
چیزی نگفت ، حداقل باید سعیم رو می کردم تا وقتی از اینجا می رفتم دیگه دلم نمی سوخت
_من به این کار نیاز دارم !
_من مجبور نیستم نیاز های شما رو رفع کنم !
دیگه واقعا کم آوردم ، حس بدبختی همه وجودم رو گرفت … فکر نمی کردم انقدر بی رحم باشه
_من ازتون خواهش کردم ، معذرت خواستم ، توقع نداشتم اینهمه سنگدل باشین ! چجوری دلتون میاد ؟
_بهتری بری بیرون امروز اصلا اعصاب ندارم !
با داد گفتم :
_به درک ، منم اعصاب ندارم .. ولی چون تو پولداری و اونور میز وایستادی فکر کردی می تونی من بی اعصاب رو به راحتی از اینجا بندازی بیرون ؟ آره !؟
نمی بخشی چون بلد نیستی ، اصلا یادت ندادن ! فقط یاد گرفتی دو دستی چنبره بزنی روی اموالت تا یه وقت یه هزاریش کم نشه
تو اصلا می فهمی نیاز یعنی چی؟ تا حالا شده بخوری به در بسته و حس مرگ بهت دست بده ؟
می فهمی وقتی یه هفته فقط یه هفته وقت داری تا خونت رو تخلیه کنی اونم بدون هیچ پولی یعنی چی ؟
شده به آبروی مادرت که یه عمر زحمت کشیده فکر کنی و بخوای غرورت رو بذاری زیر پات و بری تا کارت رو برگردونی اما … اما
دیگه نتونستم ادامه بدم ، خورد شدن اونم جلوی کسی مثل سامان برام زیادی سنگین بود … بغضم ترکید و زدم زیر گریه
می دونستم گریه زیاد برام خطر داره اما دست خودم نبود
سعی کردم نفس عمیق بکشم ولی نمی شد … یعنی بغضی که ترکیده بود و بند نمی اومد نمی گذاشت نفس تازه کنم
کاش اسپری می خریدم ، نفس هام کم کم مقطع شد ، با زانو افتادم روی زمین ، چنگ زدم به گلوم
اما بازم نفسم گیر کرده بود ، شاید همه این اتفاقات در عرض 2 دقیقه افتاد
سامان که متوجه سکوت ناگهانیم شده بود، اومد بالای سرم و گفت :
_نمایش جالبی بود ولی من دیگه گول نمی خورم اونم از امثال تو !
بهتره نقشه ات رو عوض کنی این مدلش تکراری شده اون دفعه هم با همین ترفند در رفتی
سرم رو آوردم بالا و بی جون نگاهش کردم …
با دیدن صورتم چهره اش تغییر کرد سریع نشست و گفت :
_چی شده کیانا ؟ چرا کبود شدی ؟
همیشه اینجور وقت ها یا مامان یا کیمیا پیشم بودند ، هیچ وقت انقدر احساس غربت نمی کردم
فکر کردم اگر اینجا بمیرم چی میشه ؟ یه دختر بخاطر التماس به یه پسر از خود راضی دچار حمله آسم شد و مُرد به همین راحتی !
_کیانا … نفس عمیق بکش
با ترس داشت داد می زد ، حتما علائم مرگ تو چهره ام بیشتر شده بود که اینهمه نگران بود
_تو آسم داری ؟ آره ؟!
چشمم رو باز و بسته کردم
کیفم رو از کنار پام برداشت و پشت و روش کرد ، همه دار و ندارم ریخت کف زمین … با دیدن اسپری آبی رنگ خوشحال شد
اما من نه ! چون می دونستم خالیه … برداشت و تکونش داد
_بیا ، چیزی نیست نترس الان خوب میشی
وقتی فشارش داد و فهمید تموم شده پرتش کرد و بلند گفت :
_لعنتی !
با شکستن اسپری انگار منم شکستم و دیگه نتونستم طاقت بیارم
واقعا نفسم و امیدم یه جا رفت و نفهمیدم که چی شد !
یکی مدام داشت صدام می کرد ، می خواستم جواب بدم اما یه چیزی مانعم شد … چشم هام رو به آرومی باز کردم
خیلی روشن بود ، دوباره پلک هام رو باز و بسته کردم ، اولش همه چیز تار بود اما یکم که گذشت تصویر رو به روم واضح شد
سامان بود ! دستش رو گذاشته بود روی بینیش و مثل این تابلوهای توی بیمارستان ها که می گفتن هیس ژست گرفته بود !
با هوشیاری به اطرافم نگاه کردم ، فکر کنم توی درمونگاه بودیم …
روی دهنم ماسک اکسیژن بود ، به دستمم سرم وصل کره بودند ، چه صحنه تکراریی !
انگار زنده ام و ایندفعه هم بخیر گذشته …
_تو همیشه انقدر مردم آزاری ؟
بیچاره حق داشت ، کلا باعث زحمتش بودم …ماسک رو از روی دهنم برداشتم ، نفسم تقریبا باز شده بود ، بهش گفتم :
_ببخشید
نشست روی صندلی و گفت :
_بازم جای شکرش باقیه هنوز زنده ای .. ولی تو رو خدا دیگه تکرار نشه !
باور کن من اصلا آمادگی امداد نجات نداشتم امروز ، مخصوصا با عملیات تنفس مصنوعی !
با انزجار گفتم :
_یعنی چی !؟
_تو که توقع نداشتی اجازه بدم خفه بشی تو دفترم ؟
_اتفاقا همین توقع رو داشتم
_عجب چه کم توقع ! باید بگم استثناعا شوخی کردم
_خدا رو شکر
_نه واقعا خدا رو شکر نفسه برگشته که هیچ ، زبونتم باز به کار افتاده
_تخته نیست دم دستتون ؟
_نخیر ! ولی واقعا شانس آوردی ، اگر پدربزرگم آسم نداشت اصلا نمی فهمیدم چی شدی و راحت می مردی
اما خوب بخت باهات یار بود اسپری داشتم ، یعنی برای بابابزرگم بود
_اَی یعنی دهنی بود ؟
زد زیر خنده و گفت :
_حالا تو فکر کن که بود ، عوضش جونتو نجات داد
_اینجوری که هزار تا درد و مرض دیگه می گیرم !
_بهت نمی خوره وسواسی باشی ، گرچه استفاده نشده بود ، میدمش به خودت یادگاری
_زحمتتون میشه
_چه رویی داری تو دختر ، منو بگو فکر کردم با اون وضع داغونی که تو داشتی الان که به هوش بیای همچنان رو به قبله ای باید زنگ بزنم خانوادت بیان جمعت کنند
نگو تو مرد روزای سختی !
با شنیدن این حرفش یاد بدبختی هام افتادم ، دوباره بغض کردم … حالا چیکار کنم ! چرا سامان چیزی نمی گفت از استخدام شدنم
_خیله خوب من برم بگم دکتر بیاد ببینت اگه خوبی بریم سر زندگیمون ، نصفه شب شد
با ترس به ساعت اتاق نگاه کردم ، از 7 گذشته بود ! خاک عالم …
سریع نشستم و گفتم :
_وای حتما مامانم تا الان دق کرده
_چرا جنی شدی یهو ؟
_من همیشه تا قبل از 6 خونه ام ، گوشیم کجاست ؟
_نمی دونم ، یعنی حتما باید شرکت باشه وقت نکردم وسایلت رو جمع کنم
سرم گیج می رفت ، همیشه وقتی بهم حمله دست می داد کلی آمپول نوش جان می کردم که بعدش حداقل تا یک روز باید عوارضش رو به دوش می کشیدم
دستم رو گذاشتم روی پیشونیم و گفتم:
_اینجا تلفن نداره ؟
_می خوای زنگ بزنی خونه ؟
_بله
_بیا گوشی من هست
چاره ای نبود ، گرفتم و شماره خونه رو زدم
_ماشالا خوب بلدی با گوشیم کار کنیا ، هم رمزشو حفظی هم نحوه اس ام اس زدنت توپه !
چه تیکه ای انداخت ، با خجالت لبم رو گاز گرفتم
_الو ؟
_سلام مامان
_کیانا تویی ؟ مگه دستم بهت نرسه کجایی تو ؟
_ببخشید تا 1 ساعت دیگه میام خونه
_چرا گوشیتُ بر نمی داری ؟ این شماره کیه ؟ حرف بزن جون به لب شدم
_میام برات میگم ، حالم خوبه نگران نباش
_صدات که گرفته ، نکنه نفست …
_مامـــان ! چیزی نیست کیفم رو جا گذاشتم مجبور شدم موبایل همکارم رو بگیرم ، دارم میام خونه
_بخدا اگر تا نیم ساعت دیگه ازت خبری نمی شد چادرمو سرم می کردم می رفتم تو کوچه خیابون آخرش از دست تو می میرم
در اتاق باز شد و یه خانوم دکتر هم سن و سال مامان اومد تو
از ترس اینکه صداش رو بشنوه سریع گفتم :
_شارژ دوستم تموم شد ، زود میام مامانی خداحافظ
_مواظب باش
زود قطع کردم و دادم به سامان که گفت :
_البته این اعتباری و شارژی نیست !
تو دلم گفتم که الهی کوفتت بشه … دکتره با کلی ناز چهار تا کلمه حرف زد و رفت
_عزیزم بیشتر مراقب خودت باش ، شما همیشه باید حداقل دو تا اسپری همراهت داشته باشی خانومی
سعی کن پرهیز غذاییت رو تا چند روز رعایت کنی …
و یه چیزای دیگه که یادم نیست چون حواسم بیشتر به سامان بود که مثل روانی ها از این طرف اتاق می رفت اون طرف جوری که دچار سرگیجه شدم !
با کندن سرم تموم شده ام توسط یه پرستار ، دستی به سر و صورتم کشیدم و به سختی از روی تخت اومدم پایین
زیاد حالم جا نیومده بود
_می تونی راه بیای ؟
سرم رو تکون دادم و رفتیم بیرون ، درمانگاهی بود که هر روز می دیدمش تقریبا نزدیک شرکت بود
بیچاره سامان حتما کلی پول ازش گرفتن و بیچاره خودم که معلوم نیست چجوری باید بهش برگردونم …
وقتی دزدگیر پرادوش رو زد باورم شد که می تونم برای اولین بار سوار یه ماشین مدل بالای شیک بشم !
البته شاید انقدر بدبختی داشتم که دیگه واقعا خیلی برام مهم نبود
خودش سوار شد ، اما من روم نمی شد … بوق زد پنجره رو داد پایین و گفت :
_تو که نمی خوای التماس کنم سوار بشی ؟
_من با تاکسی میرم ، همینجوریم خیلی مزاحمتون شدم
_بیا بالا ، اینجا سخت تاکسی گیر میاد
_آخه …
_دیر شده ها
زشت بود بیشتر از این منتظر میذاشتمش ، در رو باز کردم و سوار شدم
من که ندید بدید نبودم ، مستقیم به جلو نگاه کردم و اصلا فضولی نکردم ببینم توی ماشین چه خبره !
_کمربندتو نمی بندی ؟
با تعجب گفتم :
_مگه داره !؟
_نه فقط سانتافه تو داشت ، منم دیدم ضایع است این کم بیاره دادم براش زدند !
لبخندی زدم و کمربندم رو به سختی بستم ، دستم بخاطر سرم هنوز درد می کرد ، البته مطمئن بودم آمپول تو رگی هم خوردم
ماشالا جونمم خوب بود !
_خوب از کدوم طرف ؟ شمال ، جنوب ، شرق ، غرب؟
_جنوب
یه آدرس تقریبی بهش دادم ، ماشینش انقدر راحت و خنک بود که باعث شد خواب آلودگیم بیشتر بشه ، سرم رو تکیه دادم و چشمام رو بستم
_نخوابی من خونتونو بلد نیستم !
_نه بیدارم
_راستی از بچگی آسم داشتی ؟ همیشه همینجوری دچار حمله میشی؟
_از بچگی داشتم ، اما فقط وقتایی که عصبی ام یا چیزی گلوم رو تحریک میکنه شدید میشه نه همیشه
_آهان پس خوبه ، بابابزرگ منم همین مدلیه البته اون سنی ازش گذشته یکم اوضاعش فرق داره
چند تا دکتر حاذق سراغ دارم خواستی بگو آدرسشونو بهت بدم
_ممنون
روم نشد بگم تو پول همین سرُم هم فعلا موندم ! چه برسه به دکترایی که خانواده تو رو ویزیت می کنند .. والا
_درسته که از دستت خیلی شاکی بودم اما خوب شر ملیسا رو از سرم رد کردی ، یه جورایی دارم نفس می کشم !
البته هنوزم دلم صاف نشده ولی خوب دیگه آدمیزاده گاهی بی عقلی می کنه ، توام که زبون دراز و شیطون دیگه معلومه چه خبره
حالا ببینم حرفای امروزت راست بود یا فقط بخاطر برگشتنت سر همشون کردی ؟
_من دروغ نگفتم !
_پس واقعا باید خونتون رو تحویل بدید ! اگر کارت با پول راه میفته میتونم بهت قرض بدم
در واقع مشکلم پول بود اما یه چیز دیگه هم به اسم لجبازی داشت اذیتم می کرد اونم با پسر مستوفی !
_نه ، دیگه نمی خوام اونجا باشیم از دستشون دیوونه شدم ، می گردم یه جای دیگه رو پیدا می کنم
_مگه نگفتی فقط چند روز بهتون مهلت داده ؟
_چرا ، ولی چاره ای نیست سعیمو می کنم
چونه اش رو با انگشت خاروند و گفت :
_خوب راستش دوستم یه خونه مجردی داره طرفای تهران پارس قراره همین روزها جمع کنه بره سر زندگیش یعنی ازدواج کرده
می خوای باهاش صحبت کنم ؟
اخم هام رفت توی هم و خیلی جدی گفتم :
_ممنون ! من فقط میخوام برگردم سر کارم همین ، مشکلم رو یه جوری حل می کنم مزاحم شما نمیشم
_باشه ، ولی اگر نتونستی کاری کنی بگو تا ردیفش کنم ، در ضمن می تونی در صورت ضرورت بیای هتل و چند روزی هم اونجا باشی
بلاخره ما برای کارمندامون تسهیلات قائل میشیم
نمی تونستم تعجبم رو از مهربونیه ناگهانیش پنهون کنم !
_آقای افراشته همین چند ساعت پیش حتی وقت حرف زدن با من رو نداشتین ، اونوقت الان اینهمه پیشنهاد مناسب بهم میدین؟
_می دونی این دنیا زیادی پوچه واقعا ارزش بعضی چیزا رو نداره ، این حرف من نیستا از بابابزرگم یاد گرفتم
_کاملا مشخصه حرف خودتون نیست ! اولین بریدگی رو برید تو
_به هر حال من به عنوان رئیست وظیفم رو انجام دادم
_یعنی برگردم سرکار ؟
_می تونی چند روز استراحت کنی حالت بهتر بشه و البته خونه پیدا کنی بعد بیای
_واقعا ممنون ، ایندفعه مطمئن باشید پشیمونتون نمی کنم
_متاسفم ولی نمی تونم باور کنم ! از کدوم طرف برم ؟
_همینجاها پیاده می شم مرسی
_مگه رسیدیم؟
_نه ولی نزدیکه
_چرا تعارف می کنی خوب بگو از کدوم طرفه ؟
_آخه اینجا رانندگی سخته کوچه هاش باریکه نمیشه دور زد
_حالا یه بار گذاشتم از من بزنی جلو فکر کردی دست فرمون خودت خیلی خوبه ؟ این اعتماد به نفس شما دخترا همیشه بیداد میکنه
بدون جر و بحث آدرس بهش دادم ، نمی دونستم ازش چجور تشکر کنم بلاخره اون جونم رو نجات داده بود !
قبل از اینکه پیاده بشم گفتم :
_نمی دونم چجوری تشکر کنم ، شما جونم رو نجات دادین
سرش رو تکون داد و لبخند زد
_فکر کنم بعضی وقت ها مجبوری یه کاری بکنی که خلاف میلته ! وسایلت رو که امشب نمی خوای ؟
شیطونه می گفت یه جوابی بده نیشش بسته بشه ها ! ولی عقلم نگذاشت
_نه فردا میام شرکت می گیرم
_اوکی
اومدم پایین خداحافظی کردم و رفت … بیچاره معلوم نیست بتونه اینهمه کوچه رو دنده عقب بره یا نه !
همین که زنگ رو زدم در جا باز شد ، این نشون می داد مامان زیادی منتظر و دلواپس بوده
با بدبختی از پله ها رفتم بالا ، خدا به داد برسه معلوم نیست تا کی باید جواب پس بدم حالا !!
……………………………………
مامان مرخصی گرفت تا یه روز پیشم باشه ، بخاطر آمپول ها هنوزم حالم جا نیومده بود و با اینکه آفتاب وسط اتاق پهن بود من هنوزم گیج خواب بودم و از جام تکون نخورده بودم
نمی دونم ساعت چند بود که مامان نشست بالا سرم و با دست پاچگی صدام کرد
_کیانا ، بلند شو مادر مهمون داریم ، کیانا !
_خوابم میاد مامان
_خوب بعدا بخواب ، میگم مهمون داریم
_اَه ! مهمون کیه ؟
_نمی دونم یه پسره اومده گفت وسایلت رو آورده دیروز که حالت بهم خورده اون رسوندت بیمارستان منم تعارف کردم بیاد بالا اونم نه گذاشت نه برداشت گفت ماشین رو پارک کنم میام
درجا نشستم و با جیغ گفتم :
_چی !؟ سامان ؟
نگاه کنجکاو مامان باعث شد دست و پام رو گم کنم
_چیزه … بخدا فقط رئیسمه ، همون صاحب هتله که گفتم
_پس اینجا چیکار میکنه ؟
_آخه دیروز …
صدای زنگ در که بلند شد ما هم ناخوداگاه مثل ترقه پریدیم هوا … دیشب چون حالم بد بود توی سالن پیش مامان خوابیده بودم
بدون اینکه به رختخواب های پخش شده روی زمین فکر کنم دویدم تو اتاقم ، یا خدا !
این ریخت داغونو چجوری جمعش کنم … سریع مانتوم رو تنم کردم و یه شال انداختم سرم
صدای حال و احوالش رو با مامان شنیدم ، ای بمیری سامان دیگه تو اومدنت چی بود ! فقط می خواست فضولی کنه و حرص منو دربیاره
کیف لوازم آرایشم رو ریختم روی میز عسلی و تند تند یه چیزایی مالیدم رو صورتم
باز انگار یکم بهتر شدم ! وقتی مامان صدام کرد بدون معطلی رفتم بیرون
می خواستم بزنم تو پوز سامان چون حتما الان فکر می کرد از دیدن زندگیمون خجالت می کشم !
روی مبل نشسته بود و داشت همه جا رو مثل جاسوسا دید می زد
خدا رو شکر کردم با اینکه وضعمون خوب نبود اما مامان همیشه با وسواس و خوش سلیقگیش کلی به وضع خونه می رسید
کیفم رو گذاشته بود روی میز …
_سلام
نگاهش از روی تابلوی روی دیوار زوم من شد … اگر مامان تو آشپزخونه نبود انقدر پررو نمی شد که زل بزنه به من !
_علیک سلام بهتری ؟
_ممنون خوبم ، خوش اومدین
نشستم رو به روش ، با اومدن مامان بلند شدم و شربت رو از دستش گرفتم گذاشتم جلوی سامان
_لطف کردین ، ببخشید خانوم زند مزاحمتون شدم
_خواهش می کنم پسرم خیلی خوش آمدی
_مرسی
_کیانا بهم گفت که زحمتش افتاده بوده گردن شما ،واقعا شرمنده
_خواهش می کنم ،راستش دیروز که کیانا خانوم حالشون بد شد اولش یکم ترسیدم اما از اونجایی که پدربزرگم هم همین بیماری رو داره یه جورایی بلد بودم چیکار کنم
اخم کوچیکی اومد روی پیشونی مامان
_ایشالا خدا شفاشون بده ، به هر حال چون سنشون بالاست حتما اذیت می شوند
_بله تقریبا
شربتش رو برداشت و شروع کرد بهم زدن
_البته دکترها معتقدند که بخاطر اعصابش بیماریش تشدید شده
_مگه مشکلی دارن ؟
_متاسفانه یه مشکل لاینحل داره !
_انشالله که خیره
_ بگذریم … خانوم زند راستش می خواستم موضوعی رو خدمتتون عرض کنم
_بفرمایید
_به کیانا خانومم گفتم ، دوستی دارم که قراره به زودی خونه اش رو بده به بنگاه برای اجاره چون ازدواج کرده و اونجا برای زندگیش یکم کوچیکه
اگر مایل باشید فردا باهاش قراری بذارم تا برای اجاره باهم کنار بیاید
مامان چشم غره ای بهم رفت که از چشم سامان هم دور نموند
_خیلی ممنون از لطفتون ، اگر کاری از دست خودمون برنیومد چشم حتما مزاحم شما هم میشیم
سامان لیوان خالی شده رو گذاشت روی میز و بلند شد
_بهر حال خوشحال میشم کمکی بکنم
_شما لطف دارید
_خواهش می کنم … از دیدنتون خیلی خوشحال شدم خانوم زند و مرسی از پذیرایی گرمتون با اجازه
من برای بدرقه اش تا کنار در رفتم اما مامان نیومد ، سامان همونجوری که داشت کفش های چرمش رو می پوشید گفت :
_راستی انگار بی موقع اومدم خواب بودی نه ؟
_نه خواب نبودم!
_مطمئنی ؟
چشم های پر از شیطنتش نشون می داد می خواد اذیت کنه ، با تردید گفتم :
_چطور مگه !؟
_همینطوری
توی راه پله ها برگشت و با خنده گفت :
_راستی رنگ صورتی خیلی بهت میادا … فعلا
صورتی ! با تعجب به سرتا پام نگاهی کردم و از دیدن شلوار صورتی جیغم که یادم رفته بود عوضش کنم تقریبا از خجالت اب شدم !
چه ابروریزی ! سرم رو آوردم بالا ، خدا رو شکر که رفته بود !….
_کیانا
درُ بستم و برگشتم توی سالن
_بله ؟
_توضیح بده
_چی رو ؟
_چه دلیلی داره مشکلات زندگی ما رو رئیس تو که اتفاقا یه پسر جوانم هست بدونه ؟ اصلا چرا توی دفترش حالت بهم خورده ؟ هان ؟
می دونستم اگر راستش رو بگم خفم می کنه ، بلاخره دروغ مصلحتی رو هم برای همین وقتها گذاشتن دیگه !
_چیزه … خوب راستش مجبور شدم بگم ، یعنی اینها آدرس می خواستن برای پرونده و بایگانی و این چیزا منم گفتم فعلا نمی تونم آدرس دقیق بدم
بعدم که دیگه توی رودروایسی گفتم چی شده
_خوب چرا حالت بد شد ؟
_آخه داشتن دفترش رو رنگ می کردند خوب منم به بوی رنگ حساسم دیگه اینه که نفسم گرفت
مامان بلند شد و گفت :
_من اگر نفهمم بچه خودم کی داره دروغ میگه و کی راست باید برم بمیرم ، کیانا یکم با من که مادرتم صاف و رو راست باش !
وقتی رفت توی آشپزخونه فکر کردم واقعا خجالت آوره که من جدیدا شدم یه دروغگوی حرفه ای !
تلاشمون برای پیدا کردن خونه بی نتیجه موند ، البته موارد خوبی پیدا می شد ولی نه با پولی که ما داشتیم !
نمی تونستم دست روی دست بذارم و غصه خوردن مامان رو ببینم … از مهلتی که داشتیم فقط چند روز باقی مونده بود و هنوز هیچ کاری نکرده بودیم
نا امید از بنگاه اومدم بیرون دیگه داشتم کم می آوردم چه غلطی کردم به این جواد پریدما ! گوشیم زنگ خورد ، سامان بود
_سلام
_سلام کیانا خوبی؟
_ممنون
_کجایی ؟
_اومده بودم دنبال خونه
_پیدا کردی ؟
_نه فعلا
_ببین می تونی بیای هتل دنبالم ؟
_الان !؟
_آره کار دارم
_آخه ماشین دست من نیست
_بیا اینجاست ، بابا اومده یکم سرم شلوغ شده
_باشه الان میام
_منتظرم ، فعلا
_خداحافظ
اینم وقت گیر آورده ! خوب یه اژانس بگیر به کارات برس نمی میری که ، والا
خیلی وقت بود سوار مترو نشده بودم ، زیادی شلوغ بود می ترسیدم خفه بشم ولی خدا رو شکر صحیح و سالم رسیدم !
اصلا حوصله رانندگی نداشتم انگار این چند روز تو خونه موندن بهم ساخته بود و تنبل شده بودم ، خانوم دلاور گفت که سامان با باباش جلسه داره
کلاسشون در حدیه که می خواهند با هم حرف بزنن میگن ما جلسه داریم ، یعنی در این حد با فرهنگن !
سوییچ دست دلاور بود ازش گرفتم ، نشستم و منتظر شدم تا کارشون تموم بشه
فکر کنم نیم ساعتی گذشته بود که بلاخره در اتاق مدیریت باز شد و سامان با یه لبخند بزرگ اومد بیرون ، انگار از اومدن پدرش زیادی خوشحال بود
بلند شدم و سلام کردم
_به به کیانا خانوم ، چه عجب ما شما رو دیدیم بعد از چند روز مرخصی ؟
جلوی خانوم دلاور خجالت کشیدم اینجوری نگاه میکنه و حرف می زنه !
قبل از اینکه چیزی بگم دوباره در اتاق باز شد و یه مرد حدودا 50 و خورده ای ساله اومد بیرون ، حدس زدن اینکه بابای سامان باشه کار سختی نبود
موهای جو گندمی و صورت مهربونش باعث شد تو برخورد اول به دلم بشینه از دیدنش یه حال خوبی بهم دست داد نمی دونم چرا !
_سامان جان
_جونم
_به فرزاد زنگ بزن و برای هفته بعد حتما یه قرار باهاش بذار
-چشم همین امروز تماس میگیرم
می خواست بره که سامان سریع گفت :
_بابا ، ایشون همون خانومی هستن که گفتم
منظورش من بودم ! معلوم نبود چی گفته پشت سرم ، با خوشرویی گفتم :
_سلام آقای افراشته رسیدن بخیر
با لبخند برگشت سمتم و خیره شد بهم ، دهنش رو باز کرد اما چیزی نگفت ! تعجب کردم
مثل کسایی که یه تصویر وحشتناک یا غیر واقعی می بینند چشم هاش درشت شد و زیر لب گفت :
_این … این … غیره ممکنه !
_دیدی درست گفتم !
بدون اینکه به حرف سامان توجه کنه با قدم های آروم و سست اومد طرف من ، یاد بار اولی افتادم که پسرشم همینجوری بهم زل زده بود
اینها انگار خانوادگی یه سیمشون قاطیه ! کاش می فهمیدم تو صورت من بیچاره چی می بینند که این مدلی می شوند بنده خداها!
رو به روم وایستاد ، یه لحظه ترسیدم حس کردم رنگش زیادی پریده ، ماشالا قدشم بلند بود نمی تونستم سامان رو ببینم که پشت سرش بود
نمی دونم چند دقیقه بدون حرف و یه نگاه ممتد گذشت جالب این بود که هیچ کس هیچی نمی گفت تا اینکه دیدم دارم زیر نگاهش کلافه می شم و گفتم :
_حالتون خوبه اقای افراشته ؟
تکونی خورد و انگار از هپروت در اومد ، نا غافل قدم بلندی برداشت و اومد سمتم ، نفهمیدم چی شد تا به خودم اومدم منو محکم کشید توی بغلش
نفهمیدم چی شد تا به خودم اومدم منو محکم کشید توی بغلش و با ناله گفت شهره !
شاید چند لحظه طول کشید تا بفهمم چی به چیه و وقتی دیدم دارم له میشم چنان جیغی زدم که فکر کردم حتما کر شد!
سامان سریع اومد و پدرش رو کشید کنار ، مثل آدم هایی که از جنگ برگشتن افتادم روی زمین و پشت سر هم نفس عمیق کشیدم
اگه 1 دقیقه دیرتر به دادم می رسید خفه شدنم حتمی بود !
_چیکار می کنی بابا ؟
نگاه بی جونم رو کشیدم سمتشون !
_اون شهره است ، شهره
_اشتباه می کنی من که گفتم زود قضاوت نکن
سامان نشست رو به روم و گفت :
_خوبی ؟ می خوای اسپریت رو بدم بهت ؟
سرم رو تکون دادم ، خیلی ترسیده بودم …
خانوم دلاور بازوم رو گرفت و کمک کرد تا بشینم روی صندلی ، مردک مزخرف چجوری به خودش اجازه داد این کارو بکنه ! اعصابم داغون بود
_بیا عزیزم یکم آب بخور بهتر میشی
لیوان آب رو با دستای لرزونم از دلاور گرفتم و یکم خوردم ، با حرص به سامان که داشت آروم با باباش حرف می زد نگاه کردم
جفتشون انگار کلافه بودند ، افراشته وقتی حس کرد نگاهم به اونهاست برگشت سمتم … اومد و رو به روم نشست
سرم رو انداختم پایین و دستام رو دور لیوان حلقه کردم ، صداش خشدار شده بود
_واقعا عذر میخواهم دخترم ، نمی خواستم اینطوری بشه ، متاسفانه به دلیل شباهتت تو رو با شهره اشتباه گرفتم
_بله ، منم بار اول همین اشتباه رو کردم
با شنیدن دوباره اسم شهره انگار جرقه ای خورد توی ذهنم و ناخوداگاه زیر لب گفتم :
_ولی شهره ….اسم مامانمه !
افراشته با داد گفت :
_چی ؟ تو چی گفتی ؟
_من … خوب اسم مادرم شهره است
بلند شد و با هیجان گفت :
_دیدی سامان ؟ این دختر شهره است نمیشه اینهمه شباهت رو منکر شد تو درست حدس زدی … خدای من باورم نمیشه
گیج شده بودم انقدری که نمی فهمیدم نمی تونستم بفهمم دلیل خوشحالی افراشته وسامان چیه … با بهت گفتم :
_مگه شما مامان منو می شناسید ؟
همین که اومد طرفم بلند شدم و جیغ زدم ، چشمم ترسیده بود
سامان دست پدرش رو کشید و گفت :
_بابـــا !
_کیانا جان منو ببر پیش مادرت همین الان
_چرا ؟
_بریم خودت می فهمی
سامان دستی روی موهاش کشید و گفت :
_حالا بیا بریم خونتون اونجا معلوم میشه شایدم ما حدسمون غلط باشه و …
با داد افراشته حرفش نیمه کاره موند
_مزخرف نگو ! مگه کوری نمی بینی ؟ امکان نداره اشتباهی در کار باشه

نظرات کاربران

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
cool text

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت

Profile Pic
سلام به همه ی شما امیدوارم لحظات خوشی را در وب من بگذرانید.من درمورد همه چیز برایتان مطلب نوشتم.راستی؟!نظر یادتون نره. منتضر پیشنهاد های خوبتون هستم. می دونیدکه..اگر نظر بدید سعی میکنم سایت و وب بهتری را ارایه بدم. مر30 از همکاریتون
اطلاعات کاربری و عضویت سریع

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
اسکریپتهای اختصاصی

مرورگر های مناسب سایت