close
چت روم
رمان المپیاد عشق قسمت2

همه چیز برای همه

برای گفتگویی آزادتر با دوستانتان
به انجمن ما مراجعه کنید
قالب جدیدی برای وبلاگتان نیاز دارید؟!!
شهرقالب !
دنبال مطالب تفریحی هستید؟!
بخش تفریحی!
اطلاعات سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 147
کل نظرات : 9
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 73
آمار بازدید
آی پی امروز : 17
آی پی دیروز : 25
بازدید امروز : 34
باردید دیروز : 39
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 0
بازدید هفته : 114
بازدید ماه : 805
بازدید سال : 6,867
بازدید کلی : 111,010
مشخصات
آی پی : 54.224.89.34
سیستم عامل :
مرورگر:
نویسندگان

پیوند های روزانه

آلبوم تصویر فانتزی

آلبوم منظره

نویسنده : admin
بازدید : 152


امیرپارسا:
بچه ها این خانومه سرپرستشونه؟
تیرداد: آره حسابیم با ایرسا قاطی داره؟
من: توراه اومدن واسه افتتاحیه ایرسا اومد تو بغلم!
یهو دیدم پاشا و تیرداد هر دوتاشون سرشونو کردن بالا و با اخم نگام کردن !
من : چتونه شما ؟ یهو عین عزراییل می شین؟
پاشا: امیر طرف ایرسا و آوا نمی پلکیا!مفهوم؟
تیرداد: و روناک...
من: شما چتون شده ؟ چی میگین؟
پاشا : امیر فقط بفهمم که کوچیک ترین چیزی شده خودت می دونیا ...
من: خوش به حالشون یه جفت بادیگارد متعصب استخدام کردن!حالا یکی ندونه فکر میکنه من یه پسر دختر بازم که اینطوری می گین.
تیرداد: یعنی تو روی طرلان تعصبی نیستی؟
من: طرلان صاحب اختیاره هرچی دلش می خواد بپوشه ! هرجا دوست داره بره .
تیرداد زیرلب گفت: بی غیرت!
من: به شوخی می گیرم تیرداد !
با تعجب برگشت طرفمو گفت : چی رو ؟
من: همین که گفتی!
تیرداد: شنیدی؟
من: اوهوم!
پاشا: درهرصورت باید بگم ایرسا اونی نیس که تو فک می کنی!
من: شما دقیقا میشه بگید با طرلان چه مشکلی دارین؟
تیرداد: دقیقا مشکل من اینه که یه پسر 19 ساله چطوری واسه یه دختری که واقعا معلوم نیس ...............اه ولش کن!
با لحنی که مخلوطی از شک بود گفتم: معلوم نیس؟ چی؟ چرا حرفتو خوردی؟
پاشا: امیر بفهم تو از تهران اومدی بوشهر اونم فقط به خاطر یه دختر! قید خانواده اتو زدی، کارت ،زندگیت.....
من: من اینجا راحتم ! از زندگیمم راضیم!
پاشا: امیر بفهم پسر .......
تیرداد پرید وسط حرفشو گفت: پاشا!
من : بچه ها من برم یه دور بزنم اینجا!
تیرداد: کجا؟
من: نمیدونم !خیلی وقته تهران نبودم!پریروزم که اومدم یه راست رفتم هتل ! اصلا بیاید باهم بریم!
تیرداد: من حرفی ندارم
پاشا: مشکلی نیست!
من: پس بریم!
به سمیعی گفتیم که می خوایم بریم بیرون اونم گفت که تا فردا که آزمونا شروع میشه برنامه ای نیست!
با تیرداد و پاشا زدیم بیرون !
اونقدر گشتیم که دیگه خسته و کوفته توی ماشین نشستیم ،تیرداد هر لحظه مزه می پروند!
من: بچه ها برگردیدیم ساعت 9 شبه !
پاشا: درارو نبسته باشن خیلیه!
سوار شدیم و برگشتیم خوابگاه اما از شانسمون درارو بسته بودن !
تیرداد: چه شانس خال خالی ای داریم!
من: الان ترتیبشو می دم!
ا ز ماشین پیاده شدمو و رفتم طرف نگهبانی ! یه مردپشت اتاقک نشسته بود و داشت با یه رادیو ور میرفت که بهش میخورد قدیمی باشه!
من: شب به خیر آقا!
مرد: شب به خیر پسرم ؟ بفرما؟کارت چیه؟
من: من از بچه های اردو هستم بیرون بودیم و دیر رسیدیم خوابگاه!
مرد با ظاهری متعجب گفت: دانش آموزی؟ و بعد به لباسای گرون و ماشینم نگاه انداخت !خندیدمو و گفتم : بله هستم اینو بگیرید که برای خودتون یه رادیوی جدید بگیرید !
مرد که قانع نشده بود گفت: از همینجایی؟
من: همینجا؟؟
مرد: تهرانی هستی؟
مونده بودم چی بگم !بگم بهرانیم ولی واسه یه دختر بلند شدم رفتم بوشهریا بگم برادرم که مرد منم پاشدم رفتم یه جای دیگه و خانواده امو ول کردم!؟ ؟
من: من از بوشهرم حالا یه لطف بکنید درو باز کنید تا ما بریم داخل!
مرد: بفرما پسرم!
سوار ماشین شدم و رفتم داخل محوطه !
تیرداد: پسر چطوری راضیش کردی؟
من:مرد خوبی بود فقط گفت بهم نمیخوره دانش آموز باشم!
تیرداد: خوب به قیافه ی منم می خوره 24 سالم باشه!
من: اره خوب !
پیاده شدیم و رفتیم طرف خوابگاه که گوشیم زنگ خورد!
من: الو؟
طرلان: سلام عزیزم!
من: سلام عزیزم خوبی؟
طرلان: امیر حوصله ام سر رفته کی برمی گردی؟
من: من که الان کار دارم ولی خوب تا یه هفته ی دیگه حتما پیشتم!
طرلان یهو صداشو بلند کردو با عصبانیت گفت: یعنی چی ؟ من تا یه هفته ی دیگه تنها باشم ؟
اعصابم خورد شد و گفت: یعنی چی من کار دارم نمیتونم هر لحظه که تو اراده کنی بیام که!
طرلان: امیر تو عوض شدی! همش کار درس کار کار کار انگار نه انگار که منی هم هس اصلا خداحافظ و گوشیو قطع کرد بهش زنگ زدم که برنداشت آخرشم گوشیشو خاموش کرد ! سرمو که بلند کرد دیدم توی حیاط پشتی خوابگام!یه جایی پر از درخت ! رفتم جلوتر که یه صدای مردونه که داشت می خوند اومد ! رفتم طرف صدا که دیدم سه نفر یه گوشه نشستن اول نفهمیدم ولی بعد متوجه شدم دونفرشون همون دوستای اون دخترین که بهم شماره داد تیرداد گفت اسمشون چی بود؟ آها آوا و روناک نفرسوم همون کسی بود که داشت می خوند یه دختر بود اما با صدای مردونه واقعا داشتم تعجب می کردم از خود خواننده هم قشنگ تر آهنگ رو می خونه!
هنوز عادت به تنهایی ندارم
باید هرجوریه طاقت بیارم
اسیرم بین عشقو بی خیالی
چه دنیای غریبی بی تو دارم
می ترسم توی تنهایی بمیرم
کمک کن تا دوباره جون بگیرم
یه وقتایی به من نزدیک تر شو
دارم حس می کنم از دست می رم
نمی ترسی ببینی برای دیدن تو
یه روز ازدرد دلتنگی بمیرم
توکه باشی کنارم
می خوام دنیا نباشه
تو دستای تو آرامش بگیـــــــــرم
بپرسم من ازتو چی بوده غیر ازاین تب
کیو دارم به جز تنهایی امــــشب
می خوام امشب بیفته به پای تو غرورم
نمیتونم ببینم از تو دورم
دارم تاوان دلتنگیمو می دم
کنارتو به آرامش رسیـــــــدم
بیا دنیامو زیبا کن دوبـــــــاره
خدایا ازتو زیباتر ندیدم
نمی ترسی ببینی برای دیدن تو
یه روز ازدرد دلتنگی بمیرم
توکه باشی کنارم
می خوام دنیا نباشه
تو دستای تو آرامش بگیـــــــــرم
بپرسم من ازتو چی بوده غیر ازاین تب
کیو دارم به جز تنهایی امــــشب
می خوام امشب بیفته به پای تو غرورم
نمیتونم ببینم از تو دورم
(تیتراژ شیدایی از علی لهراسبی)
آوا: وای ایرسا هیچ تغییری نکرده هنوزم صدات همونطوریه !برم ببینم خواننده نمی خوان!
پس این ایرسا بوده ولی ایرسا که صداش اینطوری نبود به کل طرلان و حرفاشو فراموش کرده بودم همه ی ذهنم متوجه ایرسا بود!
صداش واقعا عالی بود ولی تعجبم ازاین بود که اگر خودشو نمی دیدم باور نمی کردم که این صدای یه زن باشه!
روناک: بچه ها ؟ این دوست جدید تیرداد خیلی مغروره ها!
عجب ! پس من درنظر این خانوم مغرورم
آوا: چی می گی روناک پاشا هم هستا!
نه شناختم پس عشق تیرداد این خانومیه که همه رو مغرور می بینه روناک خانوم!این روناکه اینم ایرسا پس اونم آواست دختر مورد علاقه دوست خر خونم!
داشتم برمی گشتم برم که یه آقایی که ظاهرا بهش می خورد جزو سرپرستای ساختمان باشه اومد پشت خوابگاه و پیش دخترا! همزمان سیگارم می کشید آوا یهو جیغ زد و با گفتن اسم ایرسا داد زد! سریع برگشتم ببینم چی شده ! ایرسا شدید به سرفه افتاد بود و دستشو هم گذاشته روی سرش ، از ترس اینکه براش اتفاقی بیفته دویدم طرفش !
من: چی شده ؟ چیزیش شده؟
دختری که فکر می کنم آوا بود گفت:آقای راد ایرسا به بوی سیگار حساسیت داره !حالش بد شد! لطفا کمک کنید!
مونده بودم چیکار کنم بالاخره تصمیم گرفتم و توی یه حرکت جلوی چشم دوستاش بغلش کردمو و باسرعت بردمش طرف ماشینم و گذاشتمش عقب و سریع سوار شدم و باسرعت روندم!آوا و روناکم دنبالمون بودن ولی از بس عجله داشتم نتونستم بمونم تا بیان!
زنگ زدم به پاشا و گفتم: الو ؟ پاشا؟
پاشا: چه مرگته پسر چرا نیومدی بالا؟
من: ببین پاشا، ایرسا حالش بدشد من می خوام ببرمش بیمارستان بابا بلدی که؟
پاشا: اره اره حالش خوبه؟
من: نه! ببین من اوا و روناکو نیاوردم می تونی بیاریشون؟
پاشا: آوا رو آره ولی روناکو فک کنم تیرداد بیاره !
من: نمیدونم هرکاری می کنید بکنید!
با سرعت روندم تا بیمارستان بابا!بابایی که به خاطر طرلان یا بهتر بگم ایمان ترکش کردم!
ایرسا هنوزم به شدت سرفه می کرد آخه حساسیت قطع بود که به بوی سیگارحساسیت داشته باشی ؟ چیزی که اکثر مردم می کشن؟
در بیمارستان ماشینو پارک کردم و ایرسا رو بغل کردمو دویدم توی ساختمون!
من: خانوم بیمار اورژانسی دارم!
پرستار: بفرمایید اونجا!
رفتم توی اتاق !که یکی از دکترا دیدم؛ سلام امیر جان خوبی؟
من: خوبم ولی ایشون خوب نیستن!
دکتر بعد از معاینه ایرسا روبه من گفت : حالش خوبه ولی حساسیتش خیلی شدیده ! به چی حساسیت داره ؟
من: بوی سیگار!
دکتر: عجب ! من فعلا میرم مسکن خورده فعلا خوابه!
من: باشه دستتون درد نکنه ! یه لطف کنید این اتاق و خصوصی اعلام کنید !
دکتر: حرف صاحب بیمارستانو نمیشه کاریش کرد و با یه لبخند رفت!کدوم دکتربود؟ دکتر صادقی ؟ خوب منو شناخت چند سالی می شد نیومده بودم اینجا!
روی صندلی کنار تختش نشستمو ذل زدم به صورتش ! ناخودآگاه با طرلان مقایسش کردم واقعا از لحاظ چهره خوشگل تر بود ویه لبخند زدم! چشمم به لباش افتاد واقعا وسوسه انگیزن !
اروم خم شدم و یه بوسه کوتاه روی لباش زدم! بلند که شدم تازه فهمیدم چیکار کردم! احساس گناه می کردم!
همونموقع آوا و روناک باگریه و پشت سرشون پاشا و تیرداد هم اومدن توی اتاق!
آوا: ایرسا ؟ ایرسا؟
من: آروم آواخانوم مسکن خورده خوابیده !
بی صدا اشک می ریخت ، روناک دستشو گرفت و بوسید!پاشا رفت کنار آوا و یه چیزی در گوشش گفت و آوا اشکاشو پاک کرد!
فقط در این بین من بودم که فکر اشتباهی که کرده بودم افتادم ولی چه اشتباه خوشمزه ای!
پاشا بهم اشاره کرد که بیا بیرون همزمان به تیردادم همینو گفت ؛ سه تایی از اتاق اومدیم بیرون!
پاشا: امیر ایرسا چش شده؟
من: یعنی آوا بهت نگفته ؟
پاشا: آوا یه سر داشت گریه می کرد !
تیرداد: روناکم همینطور؟
من:اوه اوه شماهم حتما وظیفه خطیر ساکت کردنشو به دوش می کشیدین نه؟
تیرداد: خفه بابا! آبجیم چی شده؟
با تعجب گفتم: آبجیت؟
تیرداد: اره دیگه ایرسا ؟
من: اها الان حالش خوبه ! به بوی سیگار حساسیت داره!
تیرداد زد زیر خنده: اوه اوه بیچاره شوهرش حق آوردن سیگارم نداره!
یه لحظه به این فکر کردم که یعنی منم سیگار می کشم؟ اونموقع ایرسا با تفنگ میفرستدم اون دنیا!از این فکر خندیدم! تیرداد گفت: پسره ی شیطون چه فکر شومی می کنی که می خندی ها؟ نکنی کار غلطی کردی ها؟ پارسا به خدا....با عصبانیت ساختگی ادامه داد: یه مو از سر آبجیم ک شده باشه...
من : جمع کن بابا آبجی آبجی راه انداخته اینجا!
پاشا: بس کنید!بریم بیرون ! ایرسا کی مرخص میشه؟
من: یک ساعت دیگه من برم کاراشو انجام بدم شما برید بیرون!
تیرداد: اوکی!
رفتم طرف پذیرش و کارای ایرسا رو انجام دادم داشتم می رفتم طرف اتاق ایرسا که با یکی از پزشکا برخورد کردم ؛سر بلند کردم که عذرخواهی کنم که در کمال نا باوری بابامو دیدم !وای حالا دیگه نمیذاره برم! اه لعنتی!
بابام: امیرپارسا؟
من: اشتباه گرفتید!من سالاری هستم!
وای اینو چرا گفتم؟ سالاری چیه ! سالاری که فامیل ایرساس اه!
بابا: امیر خودتی!
من: چی می گید ! فک کنم اشتباه گرفتید من سامان سالاری هستم!
بابا: امیر چرت نگو! برو بالاتوی اتاقم!
من: آقای محترم من عذرمی خوام ازتون من باید برم دخترعموم منتظرمه!
بابا دستمو گرفتو کشید و با خودش برد توی اتاقش !مجبور شدم بشینم!
بابا: امیر تو خیلی بیرحمی !خیلی ! می دونی مادرت بعد از رفتنت چی شد؟ دوتا سکته زد! خواهرت اونقدر گریه کرد که مجبور شدیم با قرص خواب بخوابونیمش ؛ باتلاشهای روانشناس تازه حاضرشد که از اتاقش بیاد بیرون! منم که ....
نگاش کردم واقعا توی این یکسال و نیم بابا پیر تر شد بود! دیگه نمی تونستم بمونم اگه میموندم و گوش می دادمعذاب وجدانم مجبورم می کرد تهران بمونم1
بلند شدم و گفتم : من گفته بودم اشتباه گرفتید آقای محترم!
بابا : امیر بشین! تو واقعا نمیدونی یه پدر خیلی راحت می تونه پسرشو بشناسه ؟
حرفش اونقدر قاطعانه بود که مجبور شدم بشینم!
بابا: اون چیه دستت ؟
وادار شدم که برگه پذیرشو بدم بهش!
هر لحظه قیافه اش ترسناک تر و عصبانیتر میشد!
بابا بلند شد و وگفت : این همون دختریه که باعث شد تو بری درسته؟
من: نه اشتباه نکنید!
بابا : چرا خودشه ! من اجازه نمیدم همچین کسی توی بیمارستانم باشه!
و به طرف اتاق ایرسا حرکت کرد؛ توی راهرو هرکاری کردم نتونستم جلوشو بگیرم، دراتاقو باز کرد و رفت بالای سر ایرسا! آوا و روناکم توی اتاق نبودن!
بابا بالای سر ایرسا ایستادو چند دقیه ذل زد توی صورتش ! بابا : این دختر نمی تونه همچین کاری کرده باشه ؛ امیرپارسا این کیه؟
نمیدونستم چه جوابی بدم؛ توی یه مدت چند ساعت یه حس جدید به ایرسا پیدا کرده بودم؛ احساسی که خودمم نمی دونم چی بود !
بابا : آرومتر پرسید: امیر پرسیدم این دختر کیه ؟ این کیه که چهره اش اینقدر معصوم . خوشگله؟
من: هم تیمیمه!
بابا: هم تیمی؟
من: من برای المپیاد اینجا هستم نه چیز دیگه این دخترم همتیمیه ! هم تیمیای دیگه امم توی حیاطن ! لطف کنید مرخصش کنید باید بریم!
بابا: تو که قصد برگشتن به بوشهرو نداری؟
من: من از اولشم برای برگشتن به تهران نیومده بودم!
بابا: امیر پارسا؟
من: ایرسا رو مرخص کن!
بابا: اون همتیمیته ولی مریض منه من می گم کی مرخص بشه!
من: لطفا.......سخت بود خواهش کنم اونم از پدری که به جای جبران زحماتش ترکش کردم!
بابا: من ولت نمی کنم!
پاشا و تیرداد اومدن توی اتاق و با دیدن بابا از تعجب همونجا خشک شدن!
تیرداد: س . سسلام!
پاشا به خودش مسلط شدو گفت : سلام آقای دکتر ! خانم سالاری چطورن؟
ایول پاشا! به این می گن رفیق؛ تیرداد که اصلا ضایع کرد ولی پاشا انگار بابارونشناخته جواب داد!
من: سلام ! خانم فرشادی و معتمد کجان؟
تیرداد: پیش خانوم سالاری بودن که اومدن بیرون! موقع مرخص کردن خانوم سالاریه !
همون موقع ایرسا هم چشماشو باز کرد ؛ با باز کردن چشماش یاد بوسه ای افتادم که ناخودگاه ازش گرفتم و یه لبخند روی لبم جا گرفت که از چشما ی تیز بابا و پاشا و تیرداد دور نموند!
ایرسا: دکتر؟ من می تونم مرخص بشم؟
بابا که انگار داره با یه بیمار آشنا حرف می زنه گفت: دخترم تو چقدر عجولی ؟
ایرسا: من عجول نیستم ؛ فقط دوست دارم تا موقعی که خودم پزشک نشدم بیمارستان نیام!
چقدر از این حرفش خوشم اومد ؛معلوم بود بابا هم خیلی از ایرسا خوشش اومده چون یه لبخند پررنگ زد!
بابا: پس حتما رشته ات تجربیه!
ایرسا: عشق من تجربیه!
بابا: چه خانوم مطمئنی حالا منم بهت اطمینان بدم که تا امشب اینجایید؟
ایرسا لبخندی زد که زیباییشو دوچندان کرد و گفت: آقای دکتر ؟ اینقدر از این دختر نازک نارنجی خوشتون اومده که می خواین اضاف کاری نگهش دارین ؟ با این حرفش همه زدیم زیر خنده ! این ایرسا واقعا زبون داشت!
بابا: اضاف کاری چیه دخترم ! مگه پدر واسه دخترش اضاف کاری می ده ؟
ایرسا : خوب حالا پدرجون یه زحمتی بکشید این برگه ترخیص منو یه امضای ناقابل بزنید که دخترتون از تماشای درودیوار خسته شد!بابا خندید و گفت: دختر تو خیلی شیطونی!
ایرسا: خوب نه می دونید چیه من فکر می کنم ،بیمارایی که حساسیت دارن رو حدودا 3تا 5ساعت توی بیمارستان نگه می دارن اونم به میزان شدت حساسیتشون!
بابا: این اطلاعات دقیق رو از کجا داری ؟
ایرسا : از منبعی مطمئن ،موجه و قابل اطمینان به نام اینترنت به علاوه علاقه ی فراوان به مباحث پزشکی!
بابا: حرف راست و نمیشه که انکار کرد×
ایول ایرسا ! اگه بابا تا شب مرخصش نمی کرد منم مجبور می کرد بمونم!بابا به هم نگاه کرد و از در بیرون رفت!
تیرداد: امیر بابات بود نه ؟
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ +++++++
ایرسا: چشمامو که باز کردم با یه پزشک برخوردم امیرپارساو تیرداد و پاشا هم بودن؛ولی آوا و روناک نبودن!
با هزار جور ترفند و دلیل دکترو راضی کردم که مرخصم کنه!
تیرداد گفت: امیربابات بود نه؟
از این حرف تیرداد تعجب کردم و مشتاق به حرفاشون گوش دادم!
پاشا: امیر کارت زاره بابات دیدت نه ؟ چیزی گفت؟
امیر : بردم توی دفترشو از حال مامان و خواهرم گفت!
تیرداد: امیر خیلی نامردی!خیلی...
امیر نشست روی صندلی و سرشو بین دستاش گرفت و گفت: بسه تیرداد چقد می گین !آره نامردم چیکارکنم؟خوب شد؟
پاشا : اون ارزششو نداره امیر!باور کن ارزششو نداره که اینطوری قید خانواده اتو بزنی!
امیر با عصبانیت به پاشا نگاه کرد و گفت: پاشا درست حرف بزن دربارش!
تیرداد: ماهرجور دلمون بخواد دربارش حرف میزنیم اقای امیرپارسا راد ! کاش چشماتو باز می کردی می دیدی به خاطر چیزی که ارزششو نداره داری زندگیتو تباه می کنی!
بحثشون داشت بالا می کشید ، برای اینکه موضوع بحثشونو منحرف کنم گفت: داداش پاشا؟
پاشا: جونم ؟
از اینکه گفت جونم خجالت کشیدم ولی چون قرار بود داداشم باشه مشکلی نبود!
من: داداش تو منو آوردی بیمارستان؟
پاشا: نه ایرسا جان! امیر آوردت اینجا!
سری به معنای فهمیدم تکون دادمو و روبه تیرداد گفتم: تیرداد؟
تیرداد: بیا نوبت من که شد داداششو قورت داد!
من: داداش تیرداد ؟ خوبه!
تیرداد : آفرین داری را میوفتی!
یهو امیرپارسا گفت: بچه ها به سمیعیو فروغی گفتین؟
اه بی ادب ! پرید وسط حرفم؛ پسره ی چشم عسلی!
پاشا: زنگ زدم به هردوشون مثل اینکه توی یکی دیگه ازهمون جلسه هان که واسه سرپرستا می ذارن!
امیر: پس خبر ندارن!
من: داشتم حرف میزدما ؛ نتیجه ی ول کردن خانواده اینه که مادر محترم فرصت تربیت فرزندان رو ازدست می ده ملتفط؟
تیرداد و پاشا بلند خندیدن و امیر فقط نگام می کرد !
در باز شد و روناک و آوا هل خوردن توی اتاق!
من: دیوونه ها ؛ خجالت بکشین کسی اینجوری نمی گیرتتونا ! هنوز اخلاقاتون مقل بچه هاس!
آوا: برو بابا ! بی احساس مارو بگو واسه کی گریه می کردیم!
روناک : حیف اون همه تلاش و سرعت و نگرانی ای که آقای راد هدر داد!
به طرف امیر پارسا چرخیدمو بهش نگاه کردم ؛ اونم سرشو آورد بالاو بهم نگاه کرد ،یه لحظه یادم افتاد به گرمای آغوشش اون موقع که داشتم سرفه می کردم! نگاهمو ازش گرفتمو و گفتم : داداشای عزیز ؛ لطف کنید برید بیرون! من کار دارم.
تیرداد: خجالت نکشیا، خیلی مودبانه شوتمون می کنی بیرون؟
من: بله همینطوره!
تیرداد و پاشا رفتنولی امیر موند ! بچه پررو !
روکردم بهشو گفتم: مستر راد پلیز گو ایوت!(آقای راد بفرمایید بیرون)
بچه پررو میگه: برادرای محترم ات رو فرستادی بیرون من که داداشت نیستم!
من: شما هم جزو برادرای محترم بفرمایید بیرون!
از روی صندلی بلند شد و رفت طرف در ولی برگشت و خیلی جدی گفت: من جزو برادرای محترم تو نیستم!
در وکه بست آوا پرید روم و گفت: دیوونه، به کشتنمون دادیا بیچاره راد ! اونقدر سریع رسوندت که مارو یادش رفت!
من: می خوام نرسونه!
روناک : بپوش بریم!
من: اوکی
لباسامو پوشیدمو رفتم بیرون! فکر نمی کردم ماشین داشته باشه ولیداشت اونم چی ؟ یه پورشه مشکی بود!
امیرپارسا: خانوما با من ، شما پت و متم با تاکسی بیاین!
آوا و روناک باهم گفتن: با مایین؟
امیرپارسا : خیر من گفت خانوما ! این دوتا پت و متن به پاشا و تیرداد اشاره کرد!
آوا: نه که ایرساهم همیشه به ما میگه پت و مت گفتم شاید.....
امیر :بریم!
تیرداد: امیر میرسیم به حسابت//1
خوابگاه که رسیدیم ؛ فروغی هنوز نبود این جلسه های سرپرستا هم که تمومی نداره
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ ++
امیرپارسا:
روی تخت خوابیده بودمو روم به دیوار بود به اتفاقات دیشب فکر می کردم؛ به صدای ایرسا ، حساسیتش به بوی سیگار ، صورتش که طرلان در مقابلش هیچه ، جذابیتش ، بوسه ای که بدون اجازه گرفتم و همه ی اتفاقاتی که افتاد!
احساس می کردم طرلان دیگه هیچ ارزشی برام نداره؛ احساسی که نسبت به ایرسا داشت شکل می گرفت خیلی قوی بود ؛ عشق ، وابستگی ، علاقه نمیدونم باید اسمشو چی بذارم همینموقع تیرداد بدون اینکه بدونه من بیدارم به پاشا گفت: پاشا ؛ چه جوری می خوای به امیر بگی؟
پاشا: نمیدونم ! امیر دوسش داره!
یه لحظه فکر کردم دارن درمورد ایرسا حرف میزنن اما پاشا از کجا فهمید من ایرسا رو دوست دارم یعنی اینقدر تابلوهه؟
تیرداد: بالاخره که باید بدونه ؟اون داره خودشو تباه می کنه ! صرف یه آدم بی مصرف و بی ارزش !
پاشا: تازگیا با نوید دوست شده!
اینقدر ایرسا ایرسا می کنن ؟ به خاطر همینه ؟ به خاطر اینکه ایرسا با یه پسری به اسم نوید دوسته من اجازه ندارم دورورش باشم ؟از عصبانیت دستام مشت شده بود زیر پتو می لرزید!
تیرداد: نویدم داره خودشو با طرلان هدر می ده !
داشتن درباره ی طرلان حرف میزدن ؟ دختری که ادعای عاشقیش می شد؟ ولی یه باره عصبانیتم فروکش کرد انگار اب ریختن روی اتیش! با شنیدن این خبر اصلا ناراحت نشدم! ناراحت نشدم طرلان با یه پسری به نام نوید دوسته فقط تنفر سرتاپامو گرفت ! تنفر از طرلان! مهم فقط الان برای من فرشته ای به نام ایرساست!
پتو رو زدم کنارو گفتم: به نوید بگید وقتشو هدر نده!
تیرداد: تو بیدار بودی ؟ همه ارو شنیدی؟
من: آره ! این چیزی بود که نگرانش بودید؟
پاشا: می دونستی؟
من: نه ولی مشخص بود!
تیرداد: پاشا ؟ امروز ایرسا بالاخره به اسم کوچیک صدام زد!
یهو از این حرف عصبانی شدم ، دادزدم : زد که زد تو با حرفای روناک جونت هم اینقدر حال نمی کنی که با یه تیرداد گفتن ایرسا ذوق می کنی!
بی هیچ دلیلی عصبانی شدم پاشا گرفته بودم ، گفت:چت شده پسر ؟ چته یهو ؟
تیرداد: وای خدا ! اسم ایرسا اومد پاشد!
یه نگاه خشمناک بهش انداختمو مشتمو کوبندم به تخت فلزی! چم شده بود خدا!از اتاق زدم بیرون و رفتم توی محوطه ؛ نا خودآگاه کشیده شدم پشت ساختمون همونجایی که ایرسا و دوستاش نشسته بودن و بعد حال ایرسا بد شد ؛بی اختیار ذل زدم به همون گوشه!
- بعضی آدما هرجا میرن سعی می کنن یه گوشه ی دنج برای خودشون پیدا کنن تا موقع لازم برن اونجا و باخودشون خلوت کنن!
صدای ایرسا بود ؛ اون اینجا چی کار می کرد؟
ایرسا روی لبه ی سنگی باغچه نشست و گفت: ظاهرتون به یه پسر نوزده ساله نمی خوره !همینطور اخلاقتون!
حرفشو تصحیح کردمو گفتم: و همینطور زندگیم!
ایرسا: اون شب شما چطور فهمیدید ما اینجاییم؟
وای خداجون این دخترم یه چیزایی می پرسه ها!برای اینکه بحثو عوض کنم گفتم: ظاهرا شماهم ازاون دسته ادمایین که دنبال یه جای دنج برای فکر کردن می گردین!
توجه هم به پاهاش جلب شد که تکونشون می داد؛ بر خلاف دخترای دیگه که کفش پاشنه بلند می پوشن ،کفش اسپورت ادیداس که معمولا برای والیبال می پوشن ؛ پوشیده بود!خندم گرفت و برای اینکه سربه سرش بذارم گفتم: تو همیشه کفش اسپورت می پوشی؟
ایرسا با یه لحن شیرین گفت: من هیچ وقت قد کاذب نمی پوشم!
قد کاذب؟قدکاذب دیگه چیه؟ آها منظورش کفش پاشنه بلنده! از این حرفش خنده ام گرفت و از شدت خنده مجبور شدم بشینم روی لبه ی سنگ باغچه!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
ایرسا :
برای خلوت کردن باخودم رفتم پشت خوابگاه ؛همونجایی که با آوا و روناک اومدیم اما دیدم یه نفر دیگه هم اونجاست ؛ جلوتر که رفتم فهمیدم امیرپارساست ،مطمئن نبودم این پسر چی داره ولی بی اختیار به سمتش جذب می شدم!
- باید یه طوری سر بحثو باهاش باز می کردم برای همین گفتم: بعضی آدما هرجا میرن سعی می کنن یه گوشه ی دنج برای خودشون پیدا کنن تا موقع لازم برن اونجا و باخودشون خلوت کنن!
چیزی نگفت ؛ حسابی توی فکر بود ! حرفامو ادامه دادم: ظاهرتون به یه پسر نوزده ساله نمی خوره !همینطور اخلاقتون!
حقیقتش بار اول که دیدمش فکر می کردم 20 تا 21 رو داره اما....
پریدو گفت: همینطور زندگیم!
می خواستم مسیر بحثو هدایت کنم طرف اون شب که بدونم چطوری متوجه شد من حالم بد شده و پرسیدم: اون شب شما چطور فهمیدید ما اینجاییم؟
ظاهرا فهمید قصدم چیه و طبق قوانین مصاحبه بحثو عوض کرد و گفت: ظاهرا شماهم ازاون دسته ادمایین که دنبال یه جای دنج برای فکر کردن می گردین!اما مهم تر اینه که الان موقعیت ضروریه که دارین ازش استفاده می کنین؟
زیاد عصبی نبودم ولی عادت داشتم که پامو تکون بدم ؛مثل اینکه حرکت پام باعث شده بود توجهش به کفشام جلب بشه چون گفت: تو همیشه کفش اسپورت می پوشی؟
اه !از کفش پاشنه بلند متنفر بودم! حتی صندلامم تخت صاف بودن!برای اینکه جوابشو داده باشم گفتم: من قد کاذب نمی پوشم! از جوابم خنده اش گرفتو از خنده ی زیاد مجبور شد بشینه! با فاصله ی نه چندان زیادی کنارم نشست . سعی می کرد خنده اشو کنترل کنه!اما زیاد موفق نبود ؛گفت: نگران نیستی کسی مارو اینجا ببینه ؟ یا اصلا نمی ترسی اینجا با یه پسری؟
چی می گفتم؟ می گفتم که نمیدونم چرا بدون هیچ دلیل جذبت میشم ؟ یا مثلا یه چیزی وادارم می کنه دنبالت بیام؟ مسخره اس!برای اینکه سکوت نکرده باشمو و جوابشو داده باشم گفتم: من کار اشتباهی نکردم که بترسم ،گناهکار و دروغگو ! اون دوتا ادمایی ان که همیشه می ترسن!
نه ایول خوشم اومد قشنگ جوابارو می پیچونم !افرین به خودم!
امیر پارسا: من موندم تو واقعا این زبونو از کجا آوردی دختر ؟
من: از همون سوپر مارکت سر کوچمون که زبون میفروشه می خوای برای توهم بخرم ؟
امیرپارسا: اره بخر ولی چه جوری بهم می رسونیش؟
بچه پررو !یعنی به سنگ پای قزوین گفته زکی بروتعطیلات من جات هستم!
پررو پررو گفتم: آدرستو می دی برات پست می کنم!جینگول خان!
امیرپارسا: چی ؟ جینگول خان ؟و بلند خندید !
بیا شانس من امروز اینم قرص خنده داده بالا حالا یکی بیاد جلوی دهنشو بگیره ! اه
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ ++++
امیرپارسا:
به جون خودم به همه مدل دختری برخورده بودم الا این مدلی ! برای هر جوابی یه چیزی تو استینش داره ،خیلی حرفه ایم جوابارو می پیچونه!
جینگول خان!؟؟
عجب لقبی ؟ اصلا نمی تونستم خنده امو کنترل کنم ! دستمو گذاشتم روی دهنمو لب پایینیمو گرفتم!تا شاید جلوی خنده امو بگیره که ایرسا گفت : پشیمون شدم! جینگول خان بهت نمیخوره!جنبه اشو نداری !
وای خدا این دختر واقعا استثنایی بود !هیچوقت تا حالا اینقدر احساس خوشبختی نکرده بودم!یادم نمیاد توی این چند سال خندیده باشم !بعد از مرگ امید هیچوقت نخندیدم،با اومدن به بوشهر حتی با بودن با طرلانم نخندیدم ولی ایرسا.........
همین موقع گوشیم زنگ خورد : اسم عشقم طرلان که خود طرلان سیوش کرده بود روی صفحه روشن و خاموش شد!
با دیدن اسمش ناخوداگاه اخم کردم!
ایرسا: عشقتون طرلان خودشو کشت جواب بدین ! ولی مثل اینکه فک کنه حرف بده زده باشه یهو خودشو گرفت و بلند شد !
ایرسا: با اجازه من رفتم!
ای لعنت بهت طرلان که زندگیمو خراب کردی!
گوشیو با عصبانیت جواب دادم : ها چته ؟ با نوید بهم زدی اومدی دوباره عشوه بریزی؟
طرلان: الو عزیزم؟ امیرم؟ چته ؟
من: نگفتی ؟با نوید بد گذشت که دوباره اومدی سراغ من ؟ یا اون بیچاره نداشت هرروز خرجت کنه ؟
طرلان: امیر چی می گی نوید کیه عزیزم ؟ من فقط تورو دوست دارم !عاشقتم امیر!
من: بچه خر می کنی دختر؟ من بی عرضه رو بگو که به خاطر تو............
طرلان: داری زیاده روی می کنی امیر !نوید فقط یه دوسته همین!
من: پس برو با همون دوستت باش دیگه به من زنگ نزن!
طرلان: امیر؟
من: امیدوارم دیگه صداتو نشنوم!
و مشتمو محکم زدم توی تنه درخت! دختره هرزه!
یهو دیدم ایرسا داره میاد طرفم و نگرانی تو نگاش موج میزد: آقای راد دستتون!
اوه اوه از دستم حسابی خون میرفت!ایرسا با نگرانی اومد دستمو گرفت و روی قسمت بریدگیش فشار داد!تماس دستش با دستام باعث شد که یه حس خوب همه ی وجودمو بگیره ؛حسی باعث شد به کل طرلانو فراموش کنم!
ایرسا: آقای راد دستتون رو بگیرید بالای سرتون تا خون رسانیش کمتر شه!
اه عصابم خورد شد هی آقای رادآقای راد خوب دختر خوب یه کلام بگو امیرپارسا !
من: من امیر پارسام!
ایرسا: حتما به شما هم باید بگم داداش امیر نه؟
ای تیردادخفت کنم 1 این داداش چی بود که انداختی تو دهن این دختر! اه!
من: ابدا!
ایرسا : وقت این حرفا نیست آقای راد باید بریم دستتونو بخیه بزنید!
خیلی جدی گفتم: امیرپارسا ! طوری که خودمم از این لحن جاخوردم! ایرسا پوفی کردو گفت: امیرپارسا خوب شد؟
از این که اسممو گفت لبخندی زدمو گفتم : عالیه!
ایرسا: فکر دستت نیستی فکر اینی چطوری صدات می کنن؟
درد دستم به کلی فراموشم شده بود اینکه ایرسا بالاخره راحتو خودمونی حرف زد ،یعنی یه پوَن مثبت ؛ فهمیده بودم بهش علاقه دارم ولی نمی دونستم این علاقه تا چه اندازه اس!یه دوست داشتن معمولی یا عشق یا چیز دیگه؟
ایرسا: می تونید بیاید اتاق ما؟
بله ؟ من پسر به این گندگی برم توی ساختمون خانما؟
من: حرفشم نزن!
دوست نداشتم درباره ام ذهنیت منفی داشته باشه! هنوز داشت از دستم خون می رفت که کلافه زیر لب گفت: اونوقت به من می گن لجباز یکی نیس بیاد این شازده ارو جمع کنه!
من: شنیدم!
ایرسا: بشنو در این صورت غیبتم نمیشه!
بابا ایول به خودمو انتخابم یعنی این همه دختر دست و پا می شکنن من اومدم چسبیدم به یه استثنای بزرگ! کارم افتضاح سخته ، همه چیش با دخترا فرق می کنه منم که عمری با دخترای ناز نازو بودم حالا اصلا نمی تونم اخلاقیات این دخترو درک کنم!
ایرسا: اگر نمیاید اتاق ما زنگ بزنم به تیرداد بیاد ببرتتون!
اخمی کردمو و گفتم: تیرداد؟ مگه شمارشو داری؟
ایرسا پوزخند کوتاهی زد و گفت: با اون ماسماسکی که اسم عشقتونو سیو می کنین؛ احتمالا اسم دوستتونم سیو می کنین دیگه؟
اه ؟ هی عشقت عشقت می کنه ، از عصبانیت ددرصد عضلات صورتم منقبض شده ؛ دستم که دیگه فکر کنم کل درختا رو خون پاشی کرده بود و حسابی می سوخت!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ +++++++++++++
ایرسا:
وای ! الانه که با چوب بزنتم ،خو به من چه اخوی ؟ خودت نوشتی عشقم طرلان! اوفف عجب اسمی طرلان!
امیرپارسا حسابی عصبانی بود و راحت میشد اینو از توی چشماشو عضلات منقبض شده اش متوجه شد!دستش دیگه داشت خیلی شدید خونریزی می کرد!
گوشیشو که افتاده بود روی زمین برداشتمو و گفتم: می تونم زنگ بزنم؟
امیر: آخه این سئوال می خواد دختر جون؟
شماره ی تیرداد و از بس روناک تکرار کرده بود حفظ شده بودم!چپ می رفت تیرداد راست می رفت تیرداد خلاصه حسابی روی عاشقا رو سفید کرده بود ، شماره ی تیرداد و از حفظ مقابل چشمای متعجب امیر پارسا گرفتم و گوشیو گذاشتم دم گوشم!
امیرپارسا یه پوزخندی زد و گفت: چه خوب شمارشو حفظی یادم باشه بهش بگم یه التفاطیم به تو بکنه!
حرفش برام گرون تموم شد ؛ نگاه عصبانی بهش انداختم خواستم حرفی بزنم که تیرداد جواب داد: جونم امیر؟طرلان چی شد ؟ ایرسا راستی.......
پریدم وسط حرفشو گفتم: سلام اقا تیرداد !
احساس کردم با شک گفت: سلام خوبید ؟ شما؟
من: ایرسا هستم ! ایرسا سالاری 1
تیرداد از پشت تلفن تک خنده ای کردو گفت: خوب افتاب ازکدوم ور دراومده ؟
من: عذر می خوام مزاحمتون شدم منتها داداش کوچیکتون این پشت ساختمون جا مونده ؛لطف کنید بیاید جمعش کنید!
تیرداد با نگرانی گفت : کی؟ امیر ؟
من: بله من باید برم!
تیرداد: ایرسا بمون پیشش لطفا تا من بیام ....
من: اما............
تیرداد: خواهش می کنم!
من: باشه!
امیر پارسا خیره نگام می کرد! پررو تو بی حالیم حتما منو جا طرلان جونت می بینی !
اه ! من چرا دارم به این دختره حسودی می کنم ؟ این چی رو نشون می ده ؟ من چرا رفته بودم ولی وقتی فهمیدم که دست امیر پارسا خون اومده با این سرعت برگشتم؟ چرا موقعی که طرلان زنگ زد اونجوری ناراحت شدم؟مطمئنا عاشقش نیستم ، عشق و عاشقی همش مشقه بچه دبستانیاس به ما نمیخوره! اما واقعا دلیلش چیه که اینقدر جذبش می شم؟
تیرداد با دو خودشو رسوند به امیر که بی حال وایساده بود؛ منم این همه خون از دست داده بودم الان غش کرده بودم!
تیرداد: چیکار کردی با خودت پسر؟
امیر: طرلان ! و روی دستای تیرداد از حال رفت!
من: بهشون گفتم بیاید اتاقم زخمتونو ببندم دی ان ای لجبازیشون بالغ شد و عقلشون مغلوب! تیرداد لبخند محزونی زد و گفت: می فهمم ! حالا می تونید کاری کنید ؟
من: برم توی اتاقم وسایلو بیارم میام اتاقتون !
تیرداد : باشه به پذیرش می گم و تنه ی سنگین و خوش استیل امیرو به خودش تکه داد و رفتن ، با دو رفتم توی اتاق و کیفی که لوازم توش بود برداشتم ، چون داییم پزشک بود و منم عاشقی پزشکی خیلی چیزا بلد بودم تا جایی که همین کیفم برای خودم درست کرده بودم1
آوا: چته ایرسا چرا نفس نفس میزنی؟
من: امیر پارسا از حال رفت ! کیفمو بده!
روناک : اوفف تو باز دکتریت گل کرد آخه می خوای بری بالا سر یه پسر که.......
نگاه تندی بهش انداختمو و گفتم: اینجا دکتری می بینی؟
روناک: نه!
من: پس خفه !
آوا کیفو داد و با سرعت خودمو رسوندم به ساختمون پسرا ! پذیرش منو دید که گفتم: دکترم و می خوام برم برای برسم به حال همین آقایی که بردن بالاخره اجازه داد من برم ! اتاقشونو پیدا کردم و رفتم داخل ! زخمش زیاد عمیق نبود ول چون نزدیک به رگ بود خون زیادی از دست داده بود پاشا و تیرداد بالا سرم وایساده بودن یهو استرس گرفتم؛ احساسی که وقتی یه جراح می خواد یکی از افراد نزدیک خانوادشو جراحی کنه داشتم!
برگشتم سمت تیرداد و پاشا: داداشا ! بفرمایید اونورتر من کارمو کنم!
تیرداد: مگه می خوای چی کار کنی؟
زخمشو ضدعفونی کردمو و با باند بستم یه چند تا پمادو گاز و وسیله هم که لازم بود گذاشتم! ولی خون زیادی که از دست داده بود باعث شده بود از هوش بره!سرم بزنم؟
تیرداد: مگه تموم نیس!
من: داداش از تو دیگ دراومدی یا قابلمه که اینقدر عجلته؟ می خوام سرم بزنما!
پاشا: مگه می تونی؟
یه نگاهی به جفتشون کردم که یعنی نمیتونستم که اینجا نبودم!
سرمو هم وصل کردم به این مستر عصبانیو و بلند شدم!
تیرداد: می خوای بری؟
من: باید بمونم؟
تیرداد: چیز..... یعنی می گم نمی خوای وایسی بالای سر بیمارت ؟ ما که بلد نیستیم!
من: شما دوتا رو که فاکتور بگیریم! اون سمیعی رو چیکارش کنیم؟
تیرداد: باهوش ! سمیعی اینجا نمیخوابه میره توی اتاق سرپرستا! ماهم میریم توی اتاق خالیه ته راهرو اگر لطف کنی بمونی اینجا ..................
من: آخه کاری از دستم برنمیاد !
تیرداد: من خواهش کردم!
بالاخره اونا رفتن توی اتاق دیگه ! منم بالاجبار موندم توی اتاقی که ایم پسر چشم عسلی بود!کاش تا شب به هوش بیاد!
تازه وقت کردم اتاقشونو دید بزنم! یه اتاق خوابگاهی معمولی با تختای خوابگاهی ولی دقیقا دوبرابر اتاق ما بود! تلویزیون گوشه اتاقو کمدای دیواری که طبقه طبقه شده بود واسه ی کسایی که توی اتاق می مونن و یخچال و.. اتاق به این بزرگی دادن دست این پسرا که تبدیل به آواره اش کنن!
روی یکی از تختا که روبروی تخت امیر بود دراز کشیدم؛ و به بالا نگاه کردم! تمام تختا دو طبقه بودن برای همین جز تیکه های فلز و ورق آهن چیزی نصیبم نشد! من امیر پارسا رو دوس دارم؟ غیرممکنه من کسی نیستم که بخوام عاشق بشم! اما واقعا نمیدونم! عقل و احساسم درگیر پیکار بودند!احساسم می گفت تواونو می خوای و عقلم به کل منکر می شد!
چشمامو گذاشتم روی هم تا یه چرت بزنم ولی خوابم برد!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ +++++++
امیرپارسا:
چشمامو بازکردم و اولین تصویر مبهمی که دیدم احتمالا ورق های آهنی تخت طبقه بالا بود! سوزش چیزی روی دستم احساس کردم با دست مخالفم دست کشیدم روش ولی متوجه دست باند پیچی شده شدم، نگام از روی لوله سرخ خورد تا بالا رفت یه سرم به تخت بالا آویزون بود! کی بهم سرم زدن که نفهمیدم! از همه بیشتر با دیدن ایرسا که اروم روی تخت جلوییم مثل یه فرشته کوچولو خوابیده بود تعجب کردم! صد درصد دارم خواب می بینم وگرنه ایرسا توی اتاق پسرا چیکار می کنه؟
اصلا تیرداد و پاشا کجان؟ یه لحظه یادم به زنگ طرلانو عصبانیتمو و دستمو بعدم حرفای ایرسا افتاد؛ بلند شدم و رفتم طرف تختی که ایرسا روش خوابیده بود! یه قدم دیگه مونده بود که برسم به تختش که برگشتم من اجازه نداشتم! نه!
برگشتمو نشستم روی تختمو ذل زدم به ایرسا واقعا اروم خوابیده بود! همینجوری بهش ذل زده بودم که یهو چشماشو باز کرد اگر سرمو برمی گردوندم خیلی سه می شد برای همین حتی میلی مترم سرمو تکون ندادم ایرسا بلند شدو با تعجب به من نگاه کرد: سرمو که درنیاوردی؟
به سرمی که توی دستم بود اشاره کرد!به سرم نگاه کردم که دیگه آخراش بود نهایتا نیم ساعت دیگه طول می کشید!
من:قصدشو داشتم ولی ظاهرا مچمو گرفتن.
ایرسا بلند شد و اومد نزدیک, نگاهی به سرم انداختو دوباره نشست روی تختو با گوشیش ور می رفت!
حسابی کلافه شده بودم!اینجا نشسته و داره با گوشیش ور میره خوب دو دقیقه سرتو بالا کن ببینمت اه
گوشیش زنگ خورد : الو؟ ایرسام ؟ سلام خوبی؟
-.............................
- اره اینجا که بد نیست ؛ راستی مجبور شدم اینجا هم از طب استفاده کنم.
-................................
-اوهوم . آره بیمارم حسابی حالش بد بود بعد به من نگاه کرد و نیمچه لبخندی زد .
دختر میمیری حرص منو درنیاری؟
-..........................
- ایرسام داداشی ؟ آروین چطوره ؟مسابقه اتون چی شد؟
- ...............................
- داداشی به آروینم سلام برسون بگو آوا فدات بشه .
- ............................
- خداسهراب .
گوشیو قطع کرد .
آروین کیه که ایرسا اینقدر براش مهمه چطوریه؟دوست پسر؟ اقوام؟آشنا؟ دوست ؟ فامیل؟ ناخوداگاه یه اخم کردم1
سرم تموم شد! ایرسا بلند شدو سرمو دراورد یه گاز برداشتو لوله سرمو از دستم کشید و یه گاز گذاشت روش یه تیکه پنبه هم گذاشت که اگه خون اومد جذب شه!
من: نمی دونستم دبیرستانی ها بلدن سرم هم دربیارن!؟
تیرداد و پاشا کدوم قبرستونی بودن اصلا ایرسا تو اتاق ما چیکار می کرد؟
سرمو جمع کرد و گفت: درصورتی که دستتون درد داشت مسکنای روی میزو بخورید گازو پنبه و باند هم برای عوض کردن باند دستتونه.درضمن باید حالا دیگه بدونید دبیرستانیا سرمم می تونن بزنن1
چیز عجیبی نبود ولی یه دختر تو این سن اینقدر به پزشکی وارد باشه یه ذره مایه شگفتی! ژست بامزه ای گرفتو سرشو کج کرد و گفت : روز خوش مستر راد و عقب گرد کرد و رفت بیرون!


نظرات کاربران

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
cool text

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت

Profile Pic
سلام به همه ی شما امیدوارم لحظات خوشی را در وب من بگذرانید.من درمورد همه چیز برایتان مطلب نوشتم.راستی؟!نظر یادتون نره. منتضر پیشنهاد های خوبتون هستم. می دونیدکه..اگر نظر بدید سعی میکنم سایت و وب بهتری را ارایه بدم. مر30 از همکاریتون
اطلاعات کاربری و عضویت سریع

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
اسکریپتهای اختصاصی

مرورگر های مناسب سایت