close
چت روم
رمان المپیاد عشق قسمت3

همه چیز برای همه

برای گفتگویی آزادتر با دوستانتان
به انجمن ما مراجعه کنید
قالب جدیدی برای وبلاگتان نیاز دارید؟!!
شهرقالب !
دنبال مطالب تفریحی هستید؟!
بخش تفریحی!
اطلاعات سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 147
کل نظرات : 9
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 73
آمار بازدید
آی پی امروز : 8
آی پی دیروز : 30
بازدید امروز : 61
باردید دیروز : 40
ورودی امروز گوگل : 1
ورودی گوگل دیروز : 8
بازدید هفته : 447
بازدید ماه : 917
بازدید سال : 10,455
بازدید کلی : 114,598
مشخصات
آی پی : 52.91.185.49
سیستم عامل :
مرورگر:
نویسندگان

پیوند های روزانه

آلبوم تصویر فانتزی

آلبوم منظره

نویسنده : admin
بازدید : 111


ایرسا:
اوفففففف! مردم و زنده شدما! چقدر چرتو پرت سرهم کردم تحویلش دادم1 پوزخندی زدمو گفت: آروین ولی بدردبخور شد ایندفعه!
حسابی حرص این بچه پررو دراوردم! به ساعتم نگاه کردم 7 عصر و نشون می داد از ساختمون پسرا بیرون اومدم و رفتم توی ساختمون خودمون و یه راست رفتم طرف اتاقمون! اوپسس ! فروغیم اینجاست! بیا اینم شانس خوشگل من!
من: سلام بچه !
فروغی : سلام دخترم خوبی عزیزم؟
بلـــــــــــــــــــــــ ه؟؟؟؟؟؟ این فروغی بود کله اش به جایی نخورده بود ؟ اینکه می خواس سربه تنه من نباشه !
من: مچکرم بد نیستم!
فروغی: کجابودی خوشگل خانوم؟
من: رفته بودم ساختمون پسرا ؛ آقای راد براشون مشکل پیش اومده بود منم که یه خورده ای از پزشکی سر درمیارم رفتم بلکه بتونم کاری انجام بدم!
فروغی: اهان . حالا بهتره ؟
من: به هوش اومدن.
فروغی بلند شد و رفت .
من: کجا رفت این یهو؟
آوا: سرپرستا اتاق جدا دارن ظاهرا. دیگه اینجا نمی خوابه!
و دستاشو زد به هم1 ایول بابا ؛ ولی واقعا چرا 360 درجه تغییر عقیده داده بود ؟
روناک: امیر چی شد؟
با غیض گفتم: امیرپارسا !
روناک ادامو دراوردو گفت: امیرپارسا 1 چه غیرتیم روش داره غلط نکنم یه خبرایی هس آوا!
من: برو بابا توهم ! خودت برس به تیرداد جونت کافیه!
روناک: انشاالله.
من: پررو!
روناک: نظر لطفته!
یهو اوا جیغ زد و گفت: بچه ها فردا اولین امتحانه!
من: نــــــــــه!
روناک مشکوک نگام کرد و گفت: نه ؟ پس برای چی اینجایی؟
خودمو جمع و جور کردمو و گفتم: من برای المپیاد اینجام ولی یه ذره ناگهانی بود خوب! اصلا اون برنامه ارو بزن رو در بدونیم کی امتحان هس!
آوا: ما دوهفته اینجاییم!
صبح با ویبره ی گوشیم بلند شدم . ایرسام بود با چشمای نیمه باز گفتم : چته ایرسام؟
ایرسام: هنوز خوابی؟
من: ساعت 5 صبحه ها باید بیدار باشم؟
ایرسام: اره دیگه مگه امروز 6و نیم ازمون اولت نیس ؟
من: تو از کجا می دونی ؟
ایرسام خندید و گفت: باهوش خان آوا به اروین گفتا .
من: اها خو بیدار شدم قطع کن !
از تخت اومدم بیروونو رفتم بالای سر آوا و پلاستیک فریزری که روی میز بود و پر هوا کردمو کنار گوشش ترکوندم بیچاره سیخ نشست ، سکته ناقصو زد گفت احتمالا بمب زدن!
خندیدمو رفتم باالا سر روناک و شیشه آب معئنی که روی میز بودو آروم اروم روی صورتش خالی کردم با چشمای بسته غلت زد ! خودت خواستی ؛ بطری رو روش خالی کردم اونم مثل اوا سیخ نشست اول مارو نگاه کرد بعد یهو سه تایی باهم زدیم زیرخنده: بچه ها آماده شین الان باید بریم ازمونا ! راستی این یکی انفرادیه یا مرحله
گروهی هس ؟
روناک: پلنگ صورتی امروز انفرادیه .
من: بعد میشه بگی وجه تشابه منو پلنگ صورتی چیه ؟
روناک شونه ای بالا انداخته و گفت :رنگ صورتی.
من: اها ؟
روناک : نه خوب چیزه اون عاشق صورتیه وتو متنفر اینم وجه تشابه ! بعد فکر کردو گفت: اصلا بی خیالش بابا!
منو اوابه حرکاتش می خندیدم!
فروغی هم اومد توی اتاقو گفت آماده شیم بریم سالن برای صبحونه!
من: بدویین دیگه؟ جنگلای آمازونی که زیر پام بود خشک شدو شما نیومدینا!
روناک: وایسا من رژمو بزنم!
من: برو بابا توهم!
از در اومدم بیرون و رفتم طرف سالن ! نشستم روی یکی از میزا و منتظر آوا و روناک موندم!
امیرپارسا با یه کت چرم مشکی ، شلوار جین مشکی و زیرشم یه بلوز چارخونه خاکستریو مشکی جلو و تیرداد و پاشا پشت سرش بودن! نگاه خیره خیلی از دخترا رو روی امیرپارسا حس می کردم ؛یه لحظه عصبانی شدم! امیرپارسا یه نگاه کرد و با دیدن من چند ثانیه نگام کردو بعد روی یکی از میزا که فاصله زیادی از ما نداشت نشست! تیرداد و پاشا هم مطیع نشستن! صحنه ی ورودشون یه لحظه منو یاد فیلم پسران برتر از گل انداخت که چهارتا پسره م با همین ژست وارد مدرسه می شدن!
آوا و روناکم اومدن ، احساس کردم پاشا و روناکو چند تا دیگه از پسرا دارن نگاشون می کنن! آوا یه چرخ خورد و روی میزا دنبال من گشت ؛ با دیدن من روی میز و میز پاشا اینا یه تک خنده کرد و اومد نشست! روناکم اومد نشست!
آوا: پاشا اینا چرا اینجا نشستن؟
روناک با عصبانیتی ساختگی که طنز آلود بود گفت: اصلاح می کنم تیردادینا؟
آوا: پاشا اینا!
روناک : تیرداداینا!
من: تموم کن این بحث چرتو ! بچه ها بعد از اینجا باید بریم سالن ازمونا؟درضمن (با لحن خودشون گفتم)تیرداداینا و پاشا اینا هم رقیبتون هستن ! صرفا جهت اطلاع!
آوا و روناک: نـــــــــه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من: پس چی؟
خلاصه صبحونه ارو با شیطونیای روناک خوردیمو و بلند شدیم پسرا هم همزمان با ما بلند شدن!
من و آوا و روناک سه تایی شونه به شونه از سالن بیرون اومدیم! امیرپارسا و تیرداد و پاشا هم همینجوری بیرون اومدن!
تیرداد اومد جلو و گفت : سلام صبحتون به خیر ! روناک دو دقیقه بیا!
من: سلام صبح شماهم به خیر !
پاشا هم اومدو به بهانه کار آوا رو برد! ای بمیرین ؛ منو امیرپارسا تنها شدیم!
امیر پارسا: از اینکه دستمو پانسمان کردین ممنون ! بچه ها گفتن!
من: وظیفه انسانی بود!
یهو اخم کرد ؛ اینم تعادل روانی نداره ها!
امیر پارسا: یعنی اگر یکی دیگه از پسرای اینجا هم اینجوری بود شما معاینه اش می کردی؟
من: من گفتم وظیفه انسانی ، وظیفه انسانی هم فک نکنم استثنا داشته باشه ! اوه اوه ! ایندفعه دیگه حسابی اخم کرد و گفت:بهتره خودتونو اماده کنین ما رقیبای راحتی نیستیم!
من: جوجه ارو آخر پاییز میشمرن!
همینموقع آوا و روناکم اومدن ، برق خوشحالی تو چشمای جفتشون بود/1
با ماشین تا سالن امتحانات که توی یه ساختمون نزدیک خوابگاه بود رفتیم!
آوا: ایرسا من استرس گرفتم!
من: چیزی برای استرس نیست عزیزم!
آوا: اما..........
من: اما و ولی و اگر نداریما!
سرجلسه روی صندلیامون نشستیم؛ برگه های امتحان پخش شدن ! سئوالا مفهومی بود و نیاز به دقت بالا داشت! ولی خوب اکثرا از نکات ریز بود که خونده بودم بعد از امتحان بلند شدم و رفتم توی حیاط ، امتحانو عالی داده بودم با وجود سختیش خوب از پسش براومده بودم! نشسته بودم که با صدای پسری میخ شدم: خانوم ایرسا سالاری ؟
من: باید افتخار اشنایی بدم؟
پسره خندیدو گفت: من راستین بهروزی هستم از تیم تهران! و دستشو طرف من دراز کرد! من برای خودم اصولی داشتم؛بدون توجه به دست دراز ش گفتم: خوب ؟
راستین : من از شما خوشم اومده می خوام بیشتر باهاتون اشنا شم!
آخه پسره ی نیم وجبی تو دهنت هنوز بو شیر می ده بعدم کجا منو دیدی آخه که از من خوشت اومده ؟ اصلا از چی من خوشت اومده؟
من: من تا حالا برخوردی باهاتون نداشتم که باعث شه شما ازمن خوشتون بیاد و حتی اگر اینجور باشه من فک نمی کنم نیاز باشه بچه دبیرستانیا باهم اشنا بشن ! همین موقع بود که امیرپارسا عصبانی اومد طرف ما و به راستین نگاه کرد و گفت: راستین بهروزی؟
راستین: امیر؟ تو اینجا چیکار می کنی؟
امیر نگاهی به من کرد و بعد روبه راستین گفت: برای همون کاری که تو قصدشو داری بکنی! بار آخرت باشه دور و بر ایرسا می چرخی ! ایرسا دوست منه!
راستین پوزخندی زد و گفت: ایول امیر ! زیاد دور و بر دخترای خوشگل می پلکی ! طرلانم خوشگل بود ولی حالا چی شده که ایرسا رو جایگزینش کردی؟
قلبم داشت بلند بلند میزد! امیرپارسا عصبانی شد و اومد جلو که راستینو بزنه! آروم از بین دندوناش غرید : اون عوضی یکی بود از تو بدتر!
و دستشو بلند کرد و خواست راستینو بزنه که ناخودآگاه گفتم: امیر توروخدا!
با ناباوری بهم نگه کردو گفت: چی؟
من: شر درست نکن یادت رفته اینجا از همه ی استانا هستن؟
امیر دستا ی مشت شده اشو اندخت! چشما و صورتش قرمز شده بود و عضلات صورتشم حسابی منقبض شده بود! روشو برگردوند و با قدمهای بلند یک قدم رفت جلو که راستین گفت: پسر خاله زیاد تلاش نکن ! ایندفعه راحتت نمیزارم که بخوای به جاهای خوش برسی!
یعنی چی یعنی این پسره راستین پسر خاله ی امیره؟ خانوادگی میان برای المپیاد ایول بابا خانواده! ولی چرا راحتش نمیذاره مگه امیر می خواد چیکار کنه ؟یهو با احساس اینکه یکی دستمو محکم گرفت از توی فکر اومدم بیرون و امیرو دیدم که با عصبانیت داره نگام می کنه ، و راستینم یه پوزخند مضحک گوشه لبشه!
من: چیه؟
امیر از لای دندونای کلید شده اش گفت: بجمب بریم!
و دستمو محکم گرفتو دنبال خودش کشید!ای خدا اومدیم المپیاد بدیما نیومدیم تفریح که اینقدر مصیبت سرمون خالی می کنی!خواستم دستمو از دستش بکشم و محکم دستمو کشیدم اما هیچ اتفاقی نیوفتاد ، گفتم: ولم کن دیوونه دستمو ول کن ! آخه به دستم چیکار داری؟
امیر وایسادو با عصبانیت دستمو ول کرد و با چهره ی عصبانیتر مستقیم نگام کردکه گفتم: دقیقا میشه نسبتتو با من بگی که اینطور راحت دست منو گرفتی ؟
امیر پارسا:
اگر ایرسا به اسم کوچیک و با اون لحن صدام نمیزد صددرصد الان راستین باید می رفت تعمییر دکوراسیون!
ولی با اون حرفی که راستین زد دیگه جوش اوردم رفتم دست ایرسا رو گرفتم که بیارمش با خودم اما تکون نخورد ظاهرا تو فکر بود ولی راستین فکر می کرد دوست نداره بیاد از ایرسا عصبانی نبودم چون اصلا اهل این چیزا نیس ولی دوست داشتم راستینو با اسفالت یکی کنم پسره ی پررو ی دختر باز!
ایرسا رو که اوردم یهو گفت دستمو ول کنو دستشو کشید ولی من محکم تر گرفتمش خیلی تلاش کرد دستشو بکشه که دیگه زدم به سیم آخرو دستشو ول کردم و به صورتش ذل زدم تا بگه معنی اینکارا یعنی چی؟
که گفت : میشه بگی دقیقا چه نسبتی با من داری که اینطور راحت دستمو گرفتی ؟
توی دلم گفتم عشقمی ! ولی برای حفظ ظاهر گفتم : فک کن یه کسی که ازت مواظبت می کنه!
که اون دلیلشو خواست ! سیاستمدارا باید بیان یه دور پیش ایرسا آموزش مصاحبه ببینن! قشنگ می دونه چطوری یه سئوالو ماهرانه بپیچونه یا اینکه چطوری از طرف مقابلش سوال بپرسه که گیرش بندازه برای کشوندن بحث گفتم : آدم همش نباید تحصیل کنه باید یه ذره هم ادبو تشکرو اینا یاد بگیره! و خواستم برم که گفت: بلدم ولی قوه تشخیصم میگه شخص روبه روم لایق تشکر نیس!
ای قوه تشخیصت بخوره تو سر راستین بیشعور آخه تو واقعا نمیدونی اون پسره ...........اه !
گفتم: تو نمی فهمی ا خودتو به نفهمیدن میزنی ؟ یا ......یا می خواستم بگم یا از راستین عوضی خوشت اومده ولی خوب سخت بود ولی بالاخره با یه ناراحتی که می خواستم پنهونش کنم گفتم: یا از راستین خوشت اومده؟
که زد زیر خنده ! بلند می خندید؛ احتمالا از اون خنده های عصبیه! اونقدر خندید که دیگه به نفس نفس افتاد و من با تعجب بهش نگاه می کردم!
بالاخره گفت: اگر من از راستین خوشم اومده بود با تو میومدم؟
راس می گفتا! بعدشم جدی شد و گفت که فقط داداششو باباشو مرد می بینه و بقیه مردا براش بی ارزشن با این حرفش یهو احساس کردم منم جزو مردای دیگه ام و بی ارزش! بهت زده نگاش کردم که از روی زمین بلند شد با همون غرور و متانت همیشگیش رفت ، احتمالا روناکو آوا هم اومده بودن بیرون! سرجام وایساده بودمو به حرفای ایرسا فک می کردم که یه نفر زد پشت کمرمو و گفت : پسر کجایی هرچی دنبالت ..................
سرمو بلند کردمو با نگاه کردن به قیافه ی متفکر و به هم ریخته ام تیرداد یهو جا زد !
تیرداد: امیر چت شده ؟
من: راستین و ایرسا!
و همه ی ماجرا رو برای تیرداد و پاشا که پنج دقیقه بعد اومده بود گفتم!
تیرداد: دیوونه! یعنی راستینم ایرسا رو می خواد؟
با عصبانیت گفتم: اون ایرسا رو نمی خواد، افتاد؟
تیرداد: اره اره بی خیال !
پاشا: امیر من فکر می کنم تو به خاطر نبود طرلان اینجوری شدی!
من: طرلان مُرد ،از اولم من به خاطر طرلان نیومدم بوشهر پاشا! من فقط و فقط به خاطر تصادف ایمان اومدم! می خواستم تنها باشم بدون کسی که بخواد برای ایمان سیاه بپوشه یا گریه کنه می خواستم با خودم خلوت کنم که نبود ایمانو حلاجی کنم ؛متوجه ای؟ایمان برای من برادر بود دوست بود و خانواده بود!همه چیز بود!
اونوقت بود که شمارو دیدم، و بعد از یه مدت طرلان خیلی بهم چسبید زنگ میزد ، پیام میفرستاد و .... اینقدر گفت و گفت تا فکر کردم واقعا عاشق طرلانم ولی همش دروغ بود! به همه گفتم به خاطر طرلان اومدم اینجا ولی خودم می دونستم فقط به خاطر ایمان اینجام!
پاشا: امیر بهمون نگفته بودی!
من: چیزی بود که با خودم عهد کرده بودم به کسی نگم!و گفتنشم چیزی رو تغییر نمی داد ولی حالا گفتنش همه چیزو تغییر می ده پس گفتم بدونید!
تیرداد: امیر ایما الان تهرانه درسته ؟
من: اهوم!
تیرداد: و چند سالشه؟
من: الان باید حدودا 16 باشه!
پاشا: نمی خوای ببینیش؟
من: ایما درست شبیه ایمانه با دیدنش یاد ایمان میوفتم!
پاشا: تا اونجایی که فهمیدم ایمان برادر دوقلوت بود و توی تصادف کشته شد ، اره؟
من: هوم!
پاشا: امیر ایما رو ببین ! ایمان مرده توهم توی این چند سال باهاش کنار اومد ی !
من: پاشا چطور ببینمش برم خونه؟ اگه برم مجبور می شم تهران بمونم! اگر تهران بمونم دیگه هیچوقت ایرسا رو نمی بینم دارم دیوونه میشم!
تیرداد: خانواده ات مهم ترن باید مادر و خواهرتو ببینی امیر!
سرمو گرفتم بین دستام و نشستم روی لبه ی کناری سنگها!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ +++++
ایرسا:
یه روز ازادیم ! فروغی و سمیعی گفتن که توی این یه روز بریم و شهرو ببینیم!
آوا و روناک که از خداشون بود وبرای منم بد نبود! فروغی گفت کمرش درد می کنه و نمیتونه باهامون بیاد ! آقای سمیعیم که گفت کاری بانکی براش پیش اومده و باید بره ببینه می تونه از همینجا درستشون کنه یا نه !
ما موندیمو پسرا! روناکو تیرداد هماهنگ کرده بودن!
لباسامو پوشیدمو آماده ایستادم،از ارایش زیاد بدم میومد ! تنها چیزی که توی لوازم آرایشی دوست داشتم رژ لب کمرنگ بود با برق لب و ضد آفتاب و برق ناخن! همین حتی توی عروسیم آرایشم بیشتر نمی شد!
روناکو آوا هم آماده شدن!
روناک یه مانتوی سبز تیره که نوارای مشکی داشت با شلوار جین مشکی مشکی پوشیده بود آوا هم کلا مشکی پوشیده بود منم که مانتوی قهوه ای و شلوار کتون قهوه ایو کفشو شال قهوه ای!
روناک : ایرسا سرتا پا شدی عین شکلات! می خورنتا!
من: غلط می کنن!
آوا: اونکه صددرصد! روناک اونی که بخواد اینو بخوره ما باید براش از همین فاتحه بخونیم!
باهم از ساختمون بیرون اومدیم و منتظر وایسادیم ؛امیرپارسا یه شلوار جین تنگ مشکی با کفشای نیم پوت مشکی با یه پیراهن مردونه استین سه ربع مشکی با خطای سفید و یه کت اسپرت سفیدم توی دستاش بود! پاییز اینجوری می پوشه ! بهار دیگه چه شکلیه ؟ از حرف خودم خنده ام گرفتو یه خنده اومد روی لبم ! تیرداد و پاشا هم اومدن ! تیرداد اومد طرف روناکو گفت : سلام بانو ! آماده این؟
پاشا و امیرم اومدن نزدیک ! پاشا گفت: خوب برنامه چیه؟
اوا: روناک برنامه ارو ریخته!
روناک : شهربازی و پارک بعدم برج میلاد بعدم کافی شاپو بعدم .....
من و امیر باهم دیگه بلند روبه روناک گفتیم: چی ؟ شهربــــــــــازی؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟
روناک خیلی ریلکس گفت: آره مگه چیه ؟
بلند گفتم : روناک ؟؟ اندازه مادرجون مهری شدی هنوز م می خوای بری شهربازی ؟
روناک بروبابایی گفت و رفت پیش تیرداد و گفت بریم؟
تیردادم یه لبخند زد و گفت بریم !
پاشا هم کنار آوا راه افتاد منم بالاجبار باید کنار امیر راه میوفتادم !
امیر راه افتاد طرف همون پورشه ی مشکی ! منم مجبور شدم دنبالش برم ولی دیدم آوا و روناکو و پاشا و تیرداد رفتن طرف یه ماشین دیگه !
من: آقای راد ؟
امیر: فک کنم تا چند وقت پیش امیر بودم!
بیشعور ! اون امیری که موقع دعوا با راستین بهش گفتمو به رخم می کشه !
من: یادم نمیاد ! درهرصورت آوا و روناک کجا رفتن؟
امیر خیلی جدی برگشتو گفت: خوشم نمیاد یه چیزیو چند بار بگم خانوم دکتر ! من امیر پارسام 1 با آقای راد مشکل دارم اوکی ؟ هی نگو آقای راد آقای راد !
من:روش فکر می کنم آقای راد!
امیر با عصبانیت در ماشینو باز کردو نشست ! از روی لجبازی رفتم عقب نشستم!
امیر: من راننده ی شخصیت نیستما!
من: منم نگفتم هستی؟ گفتم؟
امیربادست منو نشون دادو گفت : مشخصه! بیا جلو بشین!
من: sorry !i can't(معذرت می خوام ! نمی تونم)
امیرم باهمون لهجه ی خودم گفت: WHY?
من: من نمیتونم جلو بشینم همینقدر بدون!
امیرم که مشخصه کنجکاو شده گفت: چرا نمی تونی؟ من خوشم نمیاد ،احساس راننده بودن بهم دست می ده!
دیوونه مگه الان راننده نیستی؟
من: مگه وقتی من جلوام راننده نیستی؟
امیر کلافه یه دستی تو موهاش کشید و گفت: منظورم راننده شخصیه!
من: من نمیتونم جلو بشینم ،مربوط میشه به سالها پیش ویه تصادف !
امیر که دیگه نمی خواست ادامه بده گفت: هیچوقت جلو ننشستی؟
من: نه ! و درو باز کردمو در مقابل چشمای تعجب زده اش رفتم جلو نشستم! امیر با تعجب گفت: مگه نمی تونستی جلو بشینی؟
من: درسته ولی الان مجبورم بشینم!
و درو بستم اونم بحث و ادامه نداد و حرکت کرد ! از بچگی دیدن ادما ی توی خیابونو دوست داشتم اینکه بهشون دقیق بشم و ببینم چیکار می کنن ! جالبتر این بود که بتونم با دیدن یا نگاه کردن توی چشماشون قسمتی از افکارشونو بفهمم که تا حدودی موفقم بودم!
سرمو چسبونده بودم به پنجره و آدمایی که تو خیابون بودنو می دیدم!
امیر: همیشه اینقدر به ادما دقت می کنی؟
من: دقت به آدما باعث میشه بشناسیشون! من بدون استثنا به هرکس به هر نحوی که توی زندگیم قرار بگیره دقت می کنم!
امیر : حتی اونایی که بد باشن ؟ مثل راستین؟
من: راستین؟ شما خیلی روی راستین مانور می دی چرا؟
امیر : گفتی به همه دقت می کنی راستینو چطور دیدی؟
من: با وجودیکه از اینطور ادما خوشم نمیاد ولی راستینم دقیقا مثل بقیه مردا بود! با یه سری افکار بسته که مربوط به کارای روزانه می شه ! من واقعا تعجب کردم که همچین کسی با این افکار تونسته برای المپیاد بیاد البته حس می کنم با وجود پول هیچکار غیر ممکنی نمی مونه جز یه چیز که اونم هیچ چیزی نمی تونه انجامش بده !
امیر با کنجکاوی برگشت طرفمو گفت :چی؟
من: هرچقدر هم پول باشه تو نمیتونی یه زندگی راحتو بخری هرچقدر پول باشه یه مرده ارو نمیتونی زندگی کنی وبراش هوا بخری هرچقدر پول باشه زمان برنمی گرده و ..........و ..........
امیر منتظر نگام کرد !
بالاخره گفتم : و هرچقدر پول باشه نمی تونی کسیو عاشق کنی یا یه دل شکسته ارو درمان کنی!
احساس کردم با این حرف حسابی ناراحت شد!
بالاخره رسیدیم شهربازی!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ +++++
امیر پارسا:
ایرسا حرفایی زد که من می خواستم همشو با پول بخرم! یه زندگی راحت با پول می خواستم می خواستم ایمانو زنده کنم با پول می خواستم زمان برگرده به موقعی که ایمان بود و می خواستم که ایرسا رو عاشق خودم کنم!و
هیچ کدوم جزو اونایی نبود که ایرسا فک کنه با پول انجام میشه این یعنی من هیچ شانسی ندارم! به شهربازی که رسیدیم ایرسا پیاده شد، روناک هم با این برنامه ریزیش آخه دختر خوب کسی با این سنش میره شهربازی؟
خلاصه دخترا سوار ترن هوایی شدن تیردادم نشست روی دوتا صندلی پشتشون چون جا نبود! ایرسا نرفت منم ترجیح دادم بمونم که یهو روناک از ترن اومد پایینو دست ایرسا رو گرفتو برد !
ایرسا: آی آی روناک ولم کن! دختره ی دیوونه !
پسری که بلیطارو می گرفت روبه روناک گفت: بلیطتون خانوم!
روناک یه بلیطم گذاشت دست پسره و ایرسا رو کشید و برد روی یکی از صندلیا نشستن! اون لحظه فقط من بودم که با تعجب بهشون نگاه می کردم! ترن هم شروع کرد به حرکت خیلی ها جیغ میزدن ؛ داد میزدن ولی ایرسا خیلی معمولی روی صندلیش نشسته بود و به آدمای اطرافش با کنجکاوی نگاه می کرد ، انگار دنبال یه چیزی می گرده ولی پیداش نمی کنه!
ترن که از حرکت ایستاد ! روناک با تیرداد اومد پایین !آوا هم با پاشا اومد ایرسا تک و تنها از پله ها با وقار اومد پایین ، بدون سوسول بازی، خواستم برم طرفش که یه پسری رفت طرفشو گفت: خانوم خشگله جیغم نزدی صداتو بشنویم ! اصلا شایدم لالی نه ؟
از عصبانیت نمیتونستم وایسم ،مشتم گره شده بود ایرسا یه نگاه به من کرد توی نگاهش یه چیزی بود که مانع شد برم جلو ! کنجکاو شدم ببینم چی کار می کنه ؟
ایرسا با یه پوزخند برگشت سمت پسره و گفت : داد نزدم تا صدام با صداهای گوش خراش شما قاطی نشه از این به بعد به صدای بد شناخته شم !
وای دختر تو چه جوری جواب می دی؟ پسره که انگار خوشش اومده بود گفت: عزیزم تنها اومدی شهربازی؟
ایرسا دوباره جوابشو دادو گفت: تنها بیام شهربازی بهتر از اینه که بیام شهربازی که از تنهایی دربیام و به پسره اشاره کردو گفت: عزیزت هم مادرجونته!
و اومد طرف من ! پسره اومد دنبالشو و گفت: خشگله ؛ من بهت درخواست دوستی می دم!
ایرسا برگشت طرفشو با سر اشاره کرد بیا نزدیکتر ! یه لحظه گفتم یعنی ایرسا می خواد چی کار کنه ؟
ایرسا نزدیک گوش پسره یه چیزی گفت که نشنیدم ! اه ... آخه ایرسا به یه پسره غربیه چی می تونه بگه ؟
حرفش که تمام شد پسره یه نگاه به من کرد و ایرسا با لبخند اومد طرفمو و گفت : عزیزم امیرجان میشه بریم؟
بلــــــــــــــــــــــه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عزیزم امیرجان ؟؟؟؟؟؟؟ این دختره تا چند دقیقه پیش تریپ آقای راد آقای راد برداشته بودا ! به روی خودم نیاوردم و گفتم: جانم ؟
اون دیگه از من بیشتر تعجب کرد که همون پسره اومد جلو و گفت : سلام من شاهینم! با خصم بهش دست دادمو گفتم : بفرمایید ! امرتون !؟؟
شاهین : من عذر می خوام من نمی دونستم ایشون نامزدتون هستن ! وگرنه هیچوقت جسارت نمی کردم ؟
بله ؟؟؟؟؟ یعنی دقیقه به دقیقه بیشتر تعجب می کردم !ولی یه از لحن نامزدتون خوشم اومد و یه لبخند مخفی اومد روی لبم!
من : این مورد رو می بخشم وبا گفتن این حرفم شاهین رفت!
ناخودآگاه برگشتم طرف ایرسا و ابروهام بالا رفت !
ایرسا : من واقعا ازتون عذر می خوام آقای راد ؛ پسره ول کن نبود مجبور شدم..............
پریدم وسط حرفشو و گفتم: حرفشم نزن ! وظیفه بود!از این که ایرسا طوری نشون داده بود که من نامزدشم شارژ شدم . تیرداد و پاشا هم از این که اینقدر رو فرم بودم تعجب کرده بودن!
بالاخره رفتیم برج میلاد و رفتیم توی آخرین طبقه!
آوا و روناک نیومدن تیرداد و پاشا هم به خاطر اونا نیومدن ولی ایرسا گفت می خواد بره آخرین طبقه منم باهاش رفتم ! ساعت طرفای 9 شب بود ! به اخرین طبقه که رسیدیم ایرسا رفت جلوو با تحسین پایینو نگاه کرد!
من: دوست داری از بالا همه چیزو ببینی؟
منتظر یه جواب دهن پر کن بودم ولی جواب نداد ! بعد از یه سکوت نه چندان طولانی گفت: من جزو اون آدماییم که اگر از بالا چیزی و ببینم جو زده میشم !
خندیدم و توی دلم گفتم مشخصه!
40 دقیقه بالا بودیم و درباره ی ازمون والمپیاد حرف زدیم خواستیم بریم پایین دیدم در قفله !
من: اه .... درقفله ایرسا!
ایرسا برگشتو گفت : چی؟
من: در قفله ! گوشی همرات هس ؟
ایرسا : آره ولی آنتن نمی ده!
من: اوف! حالا چه کنیم! ایرسا نشست و به حالت فکر کردن دستشو گذاشت روی پاش!
یهو ایرسا بلند شد و از توی کیفش یه ابزار درآورد و رفت طرف در ! یه ذره باهاش ور رفت که در باز شد ! برگشت طرفمو سرشو مثل بچه ها کج کرد و با یه لبخند خیلی قشنگ گفت: بفرمایید آقای راد!
من: آسانسور چی؟
ایرسا : احیانا تا حالا به اون دکمه پشتیبانی دقت نکردی؟
من: پس بریم سوار آسانسور شدیم ! از شانس خوبمون هنوز برق ساختمونو قطع نکرده بودن!طبقه دوم بودیم که آسانسور از حرکت ایستاد و برقشم خاموش شد ! اه لعنت به این شانس !
ایرسا : فقط امیدوارم تا صبح نخوایم اینجا بمونیم!
من امیر پارسا راد پیش این دختر که ازم کوچیکتره همش کم میارم ! اصلا چه دلیلی داره ؟ پسری که اونقدر مغرور بود که هیکدوم از همکلاسیاش باهاش دوست نشد و توی همه چی از همه سر تر بوده!
من: ایرسا گوشیتو داری که احتمالا الان آنتن بده زنگ بزن به روناک !
ایرسا : روناک نه آوا!
من: چرا آوا؟
ایرسا : چون من می گم! روناک با هر مسئله ای احساسی برخورد می کنه!
من: آها خوب بزن به اوا!
گوشیشو در آورد و زنگ زد به آوا!آوا هم با پاشا گفتن میرن دنبال نگهبان برج!
توی آسانسور بودیم که قصد یه ذره اذیت کردن ایرسا رو کردم!
چشمامو خمار کردمو وگفتم: ایرسا خانوم تا حالا کسی بهت گفته لبات خیلی هوس برانگیزه؟
دستامو دو طرف سرش به دیوار تکیه دادم!
ایرسا: من از اینطور شوخیا واقعا بدم میاد آقای راد!همه چیز از چشمای آدما مشخصه!
وای خدای من ! این دختر چطور اینقدر راحت ذهن اطرافیانشو می خونه؟برای اینکه نشون بدم اشتباه فکر کرده و خوندن ذهن اطرافیان اینقدرا هم راحت نیست گفتم:
من: اگه شوخی نباشه چی؟
ایرسا: صددرصد شوخیه!
من: شوخی بود ولی قاون رو رعایت نکردیو جدی شد و لبامو گذاشتم روی لباش ! چند ثانیه بعد لامپ آسانسور روشن شد و سریع کشیدم کنار!
ایرسا: کار اشتباهی کردی آقای راد! و همزمان از در آسانسورکه باز شده بود رفت بیرون!
امیرپارسا گند زدی ! همون یه ذره امیدیم که داشتی دود شد رفت هوا ! امیر بفهم این طرلان نیست که خیلی راحت بخوای هر کاری باهاش بکنی ! بفهم امیر ! دستمو زدم توی در فلزی آسانسورو بیرون اومدم!
تیرداد کنار روناک بود که اشک توی چشماش حلقه زده بود پاشاهم کنار اوا بود! روناک اومد طرف ایرسا و با گریه بغلش کرد! بیچاره تیرداد ؛ هر روز باید بشینه اشکای خانومشو پاک کنه! آوا هم خونسرد وایساده بود کنار پاشا اومدو ایرسا رو بغل کرد و در گوشش یه چیزی گفت که ایرسا محکم زد به پاش !
آوا: آخ .مامان!
پاشا اومد جلو و گفت: مامان چیه ؟ وقتی من اینجام دیگه نباید یادت به مامانت باشی که!
همه به این حرفش خندیدیم! دیگه مشخص شده بود که تیرداد و روناکو آوا و پاشا همدیگرو دوست دارن! و راحت تر صحبت می کردن!
ایرسا تمام مدت رفتن به کافی شاپ هیچ حرفی بهم نزد!حتی توی ماشینمم ننشست و تیرداد و فرستاد !
کلافه روی یکی از صندلی های میزا نشستمو بقیه هم هر کدوم روی یه صندلی نشستن!
دخترا روی میز کناری نشستن!
سفارشارو که دادیم تیرداد گفت: امیر چیکار کردی ؟ ایرسا حسابی ناراحته؟
می خواستم همه چیزو بگم که نگام افتاد به یه پسری که داشت ایرسا رو نگاه می کرد یکی دیگه اشونم داشت روناکو می دید!
من : تیرداد ببین اون پسرا روی اون میزه رو دارن روناکو و ایرسا رو نگاه می کنن! تیرداد برگشتو اونارو نگاه کرد و گفت: امیرپاشو بریم پیش دخترا بشینیم!
منم که از خدام بود گفتم: پاشا بریم!
سه تایی بلند شدیمو رفتیم پشت میز دخترا نشستیم!
گارسون اومد و سفارشارو آورد و روبه دخترا گفت: خانوما آقایون مزاحمن؟
ایرسا : خیرآقایون مراحمن منتها ما الان حوصله اشونو نداریم!
گارسون که مشخص بود گیج شده گفت: مزاحم نیستن؟
روناک : خیر آقا ، آشنا هستن ممنون از توجهتون!
گارسون رفت و بعد از اینکه یه ربعم اونجا موندیم اومدیم بیرون و به طرف خوابگاه حرکت کردی!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ +++++++
ایرسا:
فردا آخرین آزمونو می دیم و پس فردا هم نتیجه هارو می دنو دیگه باید برگردیم! از اون شبی که با امیر پارسا توی آسانسور بودیموو اون بوسه حس می کردم امیر پارسا برام نزدیک تر از یه هم تیمی شده ! برای همینم ازش فاصله گرفتم! از اون بوسه ناراحت نبودیم دلیلشو هم نمی دونم مطمئنا اگر کسه دیگه ای بود راحتش نمی ذاشتم ولی .............
بگذریم چشمامو بستم با فکرای جورواجور روی تخت بی روح خوابگاه خواب رفتم !
صبح بعد از خوردن صبحونه به طرف سالن رفتیم!
قبل از امتحان نتایجو گفتن : توی بخش دخترونه ! استان تهران ، اصفهان و بوشهر بالاترین امتیازارو گرفته بودن و توی بخش پسرا هم فارسو مشهد و بوشهر که همون امیراینا هستن!
5 دقیقه استراحت بود که آماده شیم ! از سالن اومدم بیرون تا برم آب بخورم ، آب سرد کنو که پیدا کردم ازش آب خوردم خواستم برگردم که راستینو دیدم دقیقا پشتم ایستاده ! اه ... برخر مگس معرکه لعنت!
راستین: سلام بانو ، من یه چیز می خواستم اومدم از شما بگیرم!
من: چی ؟ لطفا برید اونور امتحان الان شروع میشه!
راستین روم خم شد و سریع لباشو گذاشت روی لبمو بوسید!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ +++++++++
امیر پارسا: داشتم میرفتم که برگه های معرفی تیمو از توی ماشین بیارم که راستینو دیدم داره یه دخترو می بوسه کنجکاو شدم ببینم اون دختره کیه ؟ جلو تر رفتمو دیدم ، راستین داره ایرسا رو می بوسه خواستم برم جلو و حقشو بذارم کف دستش که یکی از دوستاش صداش زد اونم سریع ایرسارو ول کرد و رفت! توی بهت کار راستین بودم که ایرسا خیلی سریع یه آب به صورتش زد و لبشو پاک کرد و به طرف سالن دویید ، دویدن که چه عرض کنم پرواز کردو فقط من بودم که از کار راستین خشکم زده بود بالاخره با عصبانیت رفتمو برگه هارو آوردمو دادم دست آقای سمیعی ! و نشستم پشت برگه آزمون ولی به جای سئوالا صحنه بوسیدن راستین و ایرسا میومد جلوم ! افتضاح ترین امحانی بود که تا حالا داده بودم! شاید از امتحان یکی دوتا رو جواب داده باشم ! اومدم بیرون تا هوا بخورم واون اتفاقو فراموش کنم که دیدم راستین داره با پوزخند نگام می کنه!
پسره ی کثافت...خواستم برم طرفش که صدای ایرسا پیچید توی گوشم: ( بچه ها این توی ذهنه امیره یعنی داره یادش میاد )
-امیر توروخدا ؟
- چی؟
- شربه پا نکن یادت رفته اینجا همه ی استانا هستن؟
با یادآوری حرفای ایرسا یکم آروم شدمو از جلوی راستین رد شدم .
بالاخره نتایج نهایی اعلام می شد! همه روی صندلیهایی که روز اول روش نشسته بودیم نشستیمو آماده برای شنیدن نتایج بودیم!
مجری: بالاخره به همتون خسته نباشید می گم! و امروز آخرین روزی هس که ما افتخار میزبانی شمارو داریم ،شرح نتایج تیم ها اینه:
به طور کلی ؛ در هر دوبخش پسران ودختران سه گروه برتر استانهای :
سوم . اصفهان
دوم . تهران و
اول ............. اول ............. تیم دختران استان بوشهر !
با این حرفش آوا و روناک و ایرسا بلند شدنو همدیگه ارو بغل کردن کل سالن براشون دست زدن!
مجری: و اما تفکیک جنسیتی:
تیم ها دختران ؛ اول تیم استان بوشهر بعد تیم تهران و ...تیم ایلام!
در پسران : تیم تهران ، مشهد و اصفهان !
شایان ذکره که تیم پسران استان بوشهر تا آخرین امتحان بالا ترین امتیازات گروهی رو داشته ولی ظاهرا در آخرین آزمون مشکلاتی داشتن که خوب امتحان ندادن!
کنفرانس اعلام نتایج که تموم شد بدون هیچ حرفی از سالن اومدم بیرون! من باعث شدم زحمت های تیرداد و پاشا هم نابود بشه!
که صدای تیرداد از پشتم اومد: بسوزه پدر عاشقی که طفلی امیر پارسای مارو از عرش به فرش کشید!
من: بچه واقعا معذرت می خوام!
پاشا: بی خیال داداش !
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ ++++
ایرسا:
همه چیز تموم شد ما اول شدیم ! حالا هم توی خونه ی خودمون توی اتاق خودمو روی تخت نشسته امو به مدال طلای المپیاد نگاه می کنم!به امیر پارسا و به همه اتفاقاتی که توی اون مدت افتاد ! بابام دیگه سالای آخر تدریسش هست واسه همینم یه سهام توی یه شرکت قطعات کامپیوتری خریده ، احتمالا امسال سال آخر تدریسش باشه!
منم بی وقفه برای کنکور می خونم ، تا بتون دانشگاه تهران قبول بشم ولی از وقتی که برگشتماحساس می کنم انگار یه چیزی کم دارم و یه چیزیمو جا گذاشتم ،چیزی که خودمم نمی دونم چیه !
دوسال بعد:
اه ! روناک چقدر لفتش می دیا دکتر جماعت که نباید اینقدر آرایش کنه!
روناک: خفه شو بابا روز اولی باید بریم ببینم نمی تونیم یکیو تور کنیم!
من: خفه بابا ! بذار فقط تیرداد بفهمه همچین حرفی زدی !!!
روناک به حالت ترس دستشو گذاشت روصورتش و گفت : ایرسا جونم تو که بهش نمی گی؟
من: خوبم میگم! آوا؟آوا؟ تو دیگه کجایی؟
آوا: الو ؟ پاشا ؟ بعدا صحبت می کنیم!
من: پاشا ! تیرداد !تیرداد ! پاشا !بابا دیوونه ام کردین شما هم! هی پاشا هی تیرداد من رفتم اومدین اومدین نیومدین با کارد میام سراغتونا!
صدای روناک میومد که داد میزد: خوب مگه بخیلی ایرسا جونم! توهم برو یکیو تور کن !
زیر لب برو بابایی گفتمو رفتم دم درو پشت زانتیاخوشگلم نشستم، به این دوسال فکر کردم، هر سه تامون فوق العاده سخت درس خوندیم تا تونستیم به اینجا برسیم یعنی رشته پزشکی دانشگاه تهران ، آرزوی هرسه تامون×
امروز روز اوله دانشگاس!
روناکو اوا هم اومدن !
من: به به بالاخره پزشکان آینده ی مملکتم روئیت شدن!
آوآ : اه ایرسا چقدر نق میزنی خوب که مرد نشدی به خدا!
من: سوارشین بریم !
پامو گذاشتم روی گاز پیش بسوی یونیور سیتی !
روناک: ایرساااااااااااااااااااا ! آروم من روز اول دانشگاه جوون مرگ میشم تیرداد می مونه رو دستتا!
از لجش تندتر رفتم ،از ماشینپیاده شدیمو رفتیم توی محوطه دانشگاه !برای ثبت نام اومده بودیمو و محیطو کما بیش می شناخیم اما اون موقع بدون دانشجو بود و حالا با دانشجوهایی که هرکدوم با یه تیپو قیافه ای وایساده بودن!
سه تایی پریدیم پایین و مستقیم رفتیم طرف کلاس و وارد شدیم ! زیاد خوشم نمی یومد با ادمای جدید آشنا شم!
روی سه تا از صندلی های ردیف سوم از آخر نشستیم! 5 دقیقه که گذشت در کلاس باز شد و در کمال تعجب تیرداد و پاشا و پشت سرشونم امیر اومدن داخل ! ناخودآگاه قبلم تند زد! اونا اینجا توی دانشگاه چیکار می کردن؟
تیرداد یه چشمک به روناک زد و اومدن هر سه تایی پشت سرما نشستن! با دیدن امیر انگار اون چیز گم شده رو پیدا کرده باشم قبلم تند تند و بلند میزد ،طوری که ترسیدم آوا و روناک متوجه بشن ! تیرداد از صندلی پشتی هی می گفت: روناک؟
- روناک خانوم؟
- خانوم خشگله ؟
- شماره بدم؟
با این حرفش روناک خندید و دیگه نتونست خودشو کنترل کنه وسرشو برگردوند و گفت : مرضو روناک! تیرداد اینجا هم ول کن ما نیستی؟
تیرداد: دستشو گذاشت لای دهنشو گاز گرفت و گفت: بلا به دور خانومی ! اونوقت من چه کار کنم؟ اصلا مگه شماره نخواستی؟ یادداشت کن!
امیر نه می خندید نه حرف میزد نه اخم کرده بود نه عصبانی بود بی روح بی روح ! مثل مجسمه نشسته بود ، نگاه خیلی از دخترای کلاس رو ی سه تا شون بود!
پاشا: آوا؟
آوا: کوفتو آوا مگه 5 دقیقه پیش با من حرف نمیزدی؟
پاشا: اون یه چیز دیگه اس !
استاد محکم وارد کلاس شد ! یه نگاه کلی به دانشجو ها انداختو روی امیر و تیرداد و پاشا گفت : آقایون دانشجو توی این کلاس چی کار می کنین بس نیست توی اون کلاس اون همه اذیت کردن اینجا هم دست سرمن برنمی دارین؟
تیرداد: استاد ما که هماهنگ کرده بودیم واسه همون موضوع ! زیاد تابلو نکنید دیگه!
استاد :آها ! بعد اون خانومای خوشبخت کین؟
تیرداد: استاد ! یعنی واقعا دستتون درد نکنه ها! تابلو شدیم رفت که!
روناک: استاد ؟ من به عنوان یک دانشجو یه درخواست دارم!
استاد با تعجب برگشت طرفش: بفرمایید خانوم............
روناک: فرشادی هستم ! یه لطف کنیدایشونو پرت کنید بیرون ؛ سنشون اندازه پدربزرگ منه اومدن اینجا نشستن! کل کلاس خندید!
استاد که مشخص بود خندش گرفته گفت:تیرداد این همون خانومه ؟
تیرداد به حالت شرمنده گفت: بله متاسفانه!
روناک: ببینید استاد به پرونده ی جرماش اضافه هم شد پشت سر مردم غیبتم می کنه دیگه نمیتونید نه بیارید!
خلاصه اونروز گذشت ! و من در تعجب اینکه اونا سه ترم از ما بالاترن و چطوری توی کلاس ما بودن!
من: بچه ها ؟ بریم رستوران ؟
آوا: بریم ولی به حساب خودتا!
من: باشه خودم پیشنهاد دادم خودمم جورشو می کشم بریم!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ ++++++++++++++++
امیر پارسا:
دوسال از اینکه من هرروز ایرسا توی بوشهر تعقیب می کردم گذشت ! یه مقدار فاصله باعث شد بفهمم که واقعا من عا شق ایرسام و علاقه ام بهش واقعیه و هوس نیست اما توی این دوسال هم فهمیدم خیلی از کارایی که فکر می کردم از روی علاقه هس و برای ابراز علاقه اس فقط و فقط تلاش های بچگونه بوده! توی این دوسال پخته تر شدم!
از کلاس که اومدیم بیرون ؛ تیرداد رفت طرف روناک !جالبه همیشه تیرداد استارتو میزنه بعدم پاشا منو ایرساهم خود به خود بدون تلاش یا اختیار روبه روی هم قرار می گیریم ولی ایندفعه ایرسا خودش اومد طرفم با وجودیکه تعجب کرده بودم ولی توی چهره ام مشخص نبود یادگرفته بودم با ایرسا باید مثل خودش بود !
ایرسا: سلام ،آقای راد خیلی وقته ندیدمتون ،حدودا دوسالی میشه!
ولی عوضش من هرروز می دیدمت ایرسا خانوم!
من: سلام ،منم همینطور !توی کلاس خیلی ساکت بودید انتظار جواب های شگفت انگیز داشتیم!
ایرسا خنده ی ملایمی کرد که وقار خاصی بهش می داد؛برای اونم دیگه خبری از کارهای بچگونه گذشته نبود!و گفت: جواب های شگفت انگیز درپاسخ سئوالات شگفت انگیز و پرسشگر شگفت انگیز متوجه اید که؟
نه بابا ایول ؛روز به روز پیشرفت ی کنه !ترسیدم یادش رفته باشه جواب فلسفی بده!
ایرسا: این مدت فقط دانشگاه رو می گذروندین؟
من: نه شرکت پدرمم مدیریت می کنم، شرکت قطعات کامپیوتریه!
احساس کردم براش جالب بود چون چهره اش یه خورده متفکر شد ، خواستم صحبتو ادامه بدم! که تیرداد و پاشا هم اومدن!
در جواب خداحافظی که من کردم اونم گفت:آقای راد خیلی تغییر کردین ،حالا بیشتر شبیه یه مرد شدین!
توی دلم گفتم ؛توهم همینطور عزیزم!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ +++++++++++++++
ایرسا:
امیر خیلی تغییر کرده بود از لحاظ قیافه،صحبت ، حتی روی حرکاتشم کنترل داشت!واقعا شده بود یه مرد واقعی
یک ماه از رفتنمون به دانشگاه می گذشت سر کلاس آقای لطیفی(همون استاد روز اول دانشگاه) بودم که گوشیم زنگ خورد؛ آقای لطیفی برگشت ببینه کیه که گوشیش زنگ خورده؛که با دیدن من گفت: خانوم سالاری شماهم؟ بفرمایید بیرون!
گوشیو برداشتم و از کلاس رفتم بیرون!
ایرسام: الو ایرسا ؟ کجایی آبجی؟
من: سرکلاس بودم که با زنگ حضرت عالی شوت شدم بیرون!
ایرسام : ایرسا یه چی بگم هول نکنیا خوب؟
من: چیزی شده سامی ؟
ایرسام: ببین .... راستی الان کسی پیشت هس؟
من: ایرسام بگو دیگه!
ایرسام: بابا سکته کرده!
من:چی؟
ایرسام: الو ؟ الو؟ ایرسا؟ آبجی ایرسا؟ایرسا خوبی؟
سریع بدون در زدن برگشتم توی کلاسو مستقیم رفتم پیش استاد و بهش گفتم که باید برم! از کلاس اومدم بیرون و به آوا و روناک پیام دادم باید برگردم بوشهر و بعد از هماهنگ کردن برای مرخصی فوری, رفتم خوابگاه و ساکمو بستم برای همون روز بلیط گرفتم، توی راه همش با ایرسام صحبت می کردمو گزارش دقیقه به دقیقه ارو از ایرسام می گرفتم!مطمئن بودم همه چیزو نمی گه برای همینم عجله داشتم که سریع خودم برم پیششون!
بالاخره رسیدیم ترمینال بوشهر مستقیم بدون اینکه برم خونه رفتم بیمارستان!
من: عذر می خوام خانوم مریشی به تام سالاری دارین؟
پرستار : امــــــــــــــــــــــم مم! بله اتاق 302!
من: ممنون!
بادو خودمو رسوندم در اتاق و رفتم داخل ، ایرسام و مامانم بودن!
من: مامان؟
مامان اومدو بغلم کرد و زد زیر گریه ،نمی دونستم مامانو دلداری بدم یا برم سراغ بابا !بابا روی تخت بیمارستان بی حرکت خوابیده بود یه عالمه دستگاه برای چک کردن علایم حیاتی و تنفس و ... دور و برش بود، بی اختیار اشک توی چشمم حلقه بود، هیچوقت فکرشم نمی کردم اینطوری بشه ،یه روز بابامو با این حا ل و روز روی تخت بیمارستان ببینم! بالای سرش ایستادمو دستاشو گرفتم، و گفتم: بابا؟ منم ایرسا ،دخترت که بهش می گفتی خانوم دکتر ببین اومدم!بابا پاشو،پاشو ببین مامان خیلی نگرانته ها!ایرسامو ببین چقدر کلافس!
یهو دستگاه کنترل ضربان قلب ایستاد و صدای جیغ ممتددش برای همه امون مثل زنگ خطر می موند! ایرسام سریع پرستارو دکترو صدا زد؛ دکتر سریع اومد توی اتاقو گفت: شوک ،شوک بدید !
یکی از پرستارا اومدو مامان و ایرسامو برد بیرون خواست منو ببره بیرون که داد زدم:دست بهم نزن من خودم دکترم!
4 تا شوک به بابا دادن ولی در نهایت صدای بوق دستگاه که نشون می داد دیگه بابا حمیدی وجود نداره!و من که مثل جن زده ها جلوی در اتاق به تخت سفید بیمارستان و باباکه روش اروم خوابیده بود خیره شده بودم!بدون گریه ،بدون اشک ، بدون داد فقط ایستاده بودمو نگاه می کردم، یکی از سخت ترین ضربه های زندگیم همین بود که برام قابل هضم نبود،توان دلداری دادن مامانم نداشتم، هیچکاری نمی تونستم بکنم، مامان ایرسامو بغل کرده بود بالای سر بابا گریه می کرد! ومن توی راهرو روی صندلی های کثیف و قدیمی نشسته بودمو و به زمین خیره شده بودم و به روزهای بی پدر فکر می کردم!

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ +++++
امیرپارسا:
روناک و آوا هیچ خبری ازش نداشتن ،دانشگاه هم هیچ خبری نداشت !بدون هیچ اثری از خودش ضربتی رفته بود ، همه می گفتن بعد از یه زنگ سراسیمه رفته! رفته بوشهر اما چرا؟؟؟؟؟؟؟ گوشیو و تلفن جواب نمی داد حتی آواو روناکم نتونسته بودن باهاش ارتباط برقرار کنن!
دیگه به مرز دیوونگی رسیده بودم و این قشنگ توی حرکاتم مشخص بود !
یعنی ایرسا چش شده بود که یه دفعه گذاشته و رفته؟
روی مبلای خونه ی خودمون نشسته بودم؛ که ایما اومد طرفم و نشست کنارم!
ایما: داداشی پارسا؟
من: هومممم؟
ایما: من مطمئنم تو یه مشکلی داری تا چند وقت پیش جواب من جانم بود؟
من: ایما ؟
ایما: بله ؟
من: حوصله داری بهم گوش بدی؟
ایما: شاید سنم ازت کمتر باشه ولی قول می دم درکت کنم!دستشو گرفتمو بردمش توی اتاقم!
ایما: خوب تعریف کن پارسا خان!
من: ایما ببین ، من به خاطر اون چیزی که شما فکر می کردین نرفتم بوشهر!من به شما گفتم به خاطر یه دختری به اسم طرلان رفتم بوشهر ولی راستش دلیلش این نبود طرلان بهانه بود من نمی تونستم اینو هضم کنم که ایمان مرده برای همین خواستم از شما دور شم تا شاید بتونم توی خلوت با خودم کنار بیام و ایمانو فراموش کنم! نمی خواستم با تو قطع رابطه کنم! اما تو فوق العاده شبیه ایمانی! با دیدن تو یاد ایمان می افتادم! طرلان یه دختری بود که کاملا اتفاقی توی پارک باها شآشنا شدم دختر خوشگلی بود و می دونست چه جوری با مردا را بیاد! منم که کم سن و سال بنابراین اینقدر کنارگوشم خوندو خوند که ما عاشق همیم که من باورم شد تا دوسال پیش ! وسال پیش برای یه کار یا بهتر بگم المپیاد ؛اومدم اینجا سه تا دخترم همراهمون بودن! یکی از این دخترا یه بار مریض شدو من مجبور شدم بیارمش بیمارستان بابا، و اونجا بود که بعد از رفتنم برای اولین بار بابا منو دید! خلاصه یه جوری در رفتم! ولی یه سری اتفاقات افتاد که من عاشق همون دختر شدم! یادته بعد از اینکه اومدم دیدنتون مامان گفت دیگه نمیذارم بری؟
ولی من گفتم دوباره می خوام برم بوشهر؟
ایما: اوهوم!
من: اونموقع ایرسا بوشهر بود و من برای ایکه ازدستش ندم مجبور بودم تعقیبش کنم ولی امسال دانشگاه اینجا قبول شد یادته بی دلیل شیرینی گرفتم آوردم؟
ایما دوباره سرشو تکون داد به معتای فهمیدن و گفت: آره!
من: اونموقع ایرسا اینجا قبول شده بود!وشیرینی به خاطراین بود!ولی ، ولی چندروز پیش بدون اینکه هیچکس بدونه چرا رفته بوشهر!
ایما قیافه ی متفکری به خودش گرفته بود و گفت: امیر شاید برای یکی ا بستگانش مشکلی پیش اومده !
من: ایما نمی دونم چیکار کنم دارم دیوونه میشم!
ایما لبخند کمرنگی زد و گفت: مشخصه ! در هر صورت تبریک می گم داداشی عاشق شدی ،عشقم بدون دردسر و مشکل عشق نیست اصلا مزه نمی ده از روی صندلی بلند شد و گفت:در ضمن من حاضر به همکاری توی تمام عملیات هات هستم و از در ااق بیرون رفت!
روی تخت دراز کشیدمو گفتم: ایرسا الان کجایی ؟ الان چی کار می کنی؟

نظرات کاربران

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
cool text

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت

Profile Pic
سلام به همه ی شما امیدوارم لحظات خوشی را در وب من بگذرانید.من درمورد همه چیز برایتان مطلب نوشتم.راستی؟!نظر یادتون نره. منتضر پیشنهاد های خوبتون هستم. می دونیدکه..اگر نظر بدید سعی میکنم سایت و وب بهتری را ارایه بدم. مر30 از همکاریتون
اطلاعات کاربری و عضویت سریع

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
اسکریپتهای اختصاصی

مرورگر های مناسب سایت