close
چت روم
رمان المپیاد عشق قسمت6

همه چیز برای همه

برای گفتگویی آزادتر با دوستانتان
به انجمن ما مراجعه کنید
قالب جدیدی برای وبلاگتان نیاز دارید؟!!
شهرقالب !
دنبال مطالب تفریحی هستید؟!
بخش تفریحی!
اطلاعات سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 147
کل نظرات : 9
آمار کاربران
افراد آنلاین : 2
تعداد اعضا : 73
آمار بازدید
آی پی امروز : 4
آی پی دیروز : 18
بازدید امروز : 53
باردید دیروز : 24
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 4
بازدید هفته : 317
بازدید ماه : 1,162
بازدید سال : 3,770
بازدید کلی : 107,913
مشخصات
آی پی : 54.198.96.198
سیستم عامل :
مرورگر:
نویسندگان

پیوند های روزانه

آلبوم تصویر فانتزی

آلبوم منظره

نویسنده : admin
بازدید : 240


من: اخلاق شمیم چه جوریه؟
امیر یه اخم ظریف کرد و پرسید: چرا می پرسی؟
من:برام تعجب آوره یه دختر با عقایدی که من توی برخورد اول ارزیابی کردم چرا توی یه کشور به اصطلاحا آزاد نمونده و برگشتته ایران؛ جایی که در نظر اینجور افراد محدودیت از سرو روش می باره!
امیر:شاید دلیلی برای خودش داره ، راستی پنج دقیقه دیگه میرسیم !
این یعنی پایان بحث دیگه سئوال نپرس! با گفتن اینکه شاید دلیلی داشته از زبون امیر پارسا یه احساس ترس بهم دست داد، احساس نگرانی ، از اینکه ممکنه در آینده اتفاقی بیفته که باعث شه ما از این خوشبختی که در اختیارمونه دور شیم؟
امیر پیچید توی قسمت جنگلیو ، ماشین پارک کرد! از اینکه اومدم جایی که زندگیم رقم زده شد احساس خوشحالی می کردم برای چند دقیقه از همه ی اون اظطراب ها و ترس ها و نگرانی ها دور شدم!
امیر: آرامش بخشه!
توی تاریکی یکم ترسناک شده بود ولی امیر پیشمه و من با داشتن امیر از هیچی نمی ترسم!
امیر پارسا: ایرسا میدونی مسیحیا موقع ازدواج چیکار می کنن ؟
من: اوهوم ! سوگند می خورن!
امیر خیلی جدی گفت: اینجانب امیر پارسا راد فرزند حسین راد سوگند یاد می کنم که در تمام سختی ها و شیرینی های زندگی همراه و یاوری برای همسرم باشم و تا پایان عمر در کنار وی زندگی را به خوشی سپری کنم!
اوه ! آفرین پسرم خیلی خوبه! برای اینکه فکر نکنه من بلد نیستم منم گفتم: اینجانب ایرسا سالاری فرزند مرحوم حمید سالاری سوگند یاد می کنم که درتمام خوشی ها و شادمانی ها و سختی های زندگی همواره در کنار همسرم باشم و زندگی را در کنار او به خوشی سپری کنم و از هرکاری که خیانت به وی باشد پرهیز کنم!
من:بند آخر سوگند نامه ارو نگفتی امیر خان ، بلد نبودی یا نخواستی بگی؟
امیربا گفتن :این چه حرفیه سررشو آورد و لبامو به شدت بوسید ، خیلی طول کشید تا اینکه امیر آقا رضایت داد منو ول کنه!
سرشو که بلند کرد نفس نفس میزد اومدو بغلم کرد و گفت: ایرسا عاشقتم ، همیشه باهام بمون!
من: منم همینطور !
امیر: توچی؟
من: منم دوست دارم !
امیر : دوستم داری یا عاشقمی ؟
من: اه امیر ؟ مسخره بازی در نیار !
امیر با خنده گفت: باشه ، باشه!
از بغلش دراومدم ؛ و دستشو گرفتم و با هم قدم میزدیم ! امیر از خاطراتش می گفت از بازیاش با ایمان و ایما واز خانوادش ! از مادرش که هنوزم منو به چشم عروسش نمیدید و این برای من ؛ دختری که همه جا پذیرفته شده بود سخت بود ولی من کارمو بلد بودم!
ولی هر کاری کردم حرفی از شمیم نزد، اسمی که تمام آرامشمو بهم زد بود«شمیم»!
یه برکه ی نسبتا بزرگ توی یه قسمت از آب بارون درست شده بود که تصویر ماه توش منعکس شده بود!
امیر دستمو یه فشار خفیف داد و روی تنه ی یکی از درختایی که خم شده بود و مثل نیمکت می موند نشستیم !امیر توی افمار خودش غرق شده بود و به انعکاس تصویر ماه توی برکه خیره شده بود ! یهو گفت: ایرسا ؛هیچ وقت تنهام نذار ، من راحت بدستت نیاوردم که راحت از دستت بدم ! نم نم بارون بهمن ماه صورتمو خیس کرده،
امیر: خانوم پاشو بریم توی ماشین مریض می شی عزیزم!
من: امیر تو برو نیاز دارم که یکمی با خودم خلوت کنم!
امیر: فقط برای اینکه می خوای خلوت کنی میرم!
امیر که رفت زمزمه وار گفتم: خداجون به این بارونت قسمت میدم ، حالا که من تازه عشق زندگیمو پیدا کردمو و دارم روی خوشبختیو می بینم ، این خوشبختی رو ازم نگیر !
امیر از توی ماشین بهم خیره شده بود، آروم روی سبزه ها به طرف ماشین قدم برمی داشتم،خیلی آروم با حرکتی که بیشتر شبیه اسلو موشن بود درو باز کردم شاید می ترسیدم آرامشی که از اینجا گرفتمو با شتاب و عجله از دست بدم؛ امیر سوئئیچو چرخوند ولی ماشین روشن نشد !یکبار ، دو بار ، سه بار ، امیر پیاده شد و درجلوی ماشین داد بالا و یکم با اون سیما ور رفت ولی ظاهرا نتو ست کاری بکنه! اومد گوشییشو برداشت که زنگ بزنه ولی آنتن نداشت ، گوشیو منم که از اون موقع که خاموشش کردم دیگه هرکاری کردم روشن نشد ، بدجایی گیر کرده بودیم ! امیر دستشو محکم زدروی فرمون گفت: ا که هی!
در ماشینو بست و سرشو به پشت صندلی تکیه داد و چشماشو بست ، احتمالا دنبال یه راه چاره بود!
یهو چشماشو باز کرد و گفت: ایرسا پاشو پیاده بریم تا صبح که نمیتونیم اینجا بشینیم ، از سرما زیر بارون یخ می زنیم ، بارون شدید تر میشد و من مضطرب تر!
امیر دستمو گرفت و یه پالتو بلند مردونه که از پشت ماشینیش داشت و پوشید ، برای منم یه بارونی داشت ! احتمالا برای همچینروزایی این بارونیو جاسازی کرده بود چون تا اونجایی که می دونستم امیر بدون ماشینش جایی نمیرفت!
از ماشین پیاده شدیم ، بارون با قطرات درشتش ازمون پذیرایی کرد ، امیر دستمو گذاشت توی جیب پالتوشو و خودشم دستشو گذاشت روی دستم و به طرف نا کجا آباد حرکت کردیم! سعی کردم یه تصویر از اطرافم داشته باشم تا بتونیم بعدا بیایم دنبال ماشین! یکساعت نیم داشتیم راه میرفتیم بی هیچ حرفی! فقط تنها چیزی که گه گاهی سکوتو می شکست سرفه های گاه بی گاهمون بود! امیر هنوز دستمو ول نکرده بود دیگه کم کم داشتم از حال میرفتم که امیر دستشو محکم دور کمرم حلقه کرد و زیر گوشم گفت:آروم عزیزم ، قوی باش ! اونجا یه کلبه هس! نمیشد بهش گفت کلبه ولی خوب یه خونهی کوچیکو جمع و جور وسط این درختا بود!
سرعتمون بیشتر کردیم در خونه که رسیدیم دیگه حالی برام نمونده بود!
یه پیرمرد سالخورده درو برامون باز کرد و گفت : بفرمایید ؟
امیر با لحن قاطعانه مردونه اش گفت: آقا ببخشید مزاحمتون شدیم منو خانمم اومده بودیم این اطراف ماشینمون خراب شد مجبور شدیم ولش کنیم خودمون یه جاییو پیدا کنیم!
پیرمرد که تقریبا نیم باور بود به من نگاه کرد و گفت: از کجایید؟
من: از تهرانیم آقا ، می تونید بهمون جا بدید؟
پیرمرد درو برامون باز کرد و امیر که منو به خودشو تکیه داد بود ؛منو برد داخل ؛ یه خانوم مسن اومد استقبالمونو تعارف کرد!یه دختر جوونم بود که اومد طرفم برامون پتو آوردن! و کنار بخاری نشستیم! پیرمرد به امیر اشاره کرد که بره نگران بودم نکنه بخوان توی این بارون بیرونمون کنن !
دختره که با یه لبخند مهربون کنارم نشسته بود گفت: می تونید بیاین براتون لباس بذارم عوض کنید؟ با ایت لباسا صددرصد سرماخوردگی تو شاخشه!
از لحن صحبتش خندم گرفت و گفتم: زحمت میشه! که دستمو گرفتو گفت: چه زحمتی؟
باهم رفتیم توی اتاق کوچیک که برام یه بلوز و دامن گذاشت و یه شالم روشوون گذاشت بیرون!
تا حالا دامن نپوشیده بودم! لباسارو که پوشیدم دختره اومد تو و گفت: اصلا یکی دیگه شدی! بعدم گفت: من سمیرام!
بهش دست دادم و گفتم : منم ایرسام ! توی اتاق نشسته بودیمو حرف میزدیم ، سمیرا یه برادر داشت که اسمش سامان بو هردوشون دانشجو بودن ؛ سامان تهران خونه داشته و اونجا موندن این باغم مال همین پیرمردی که برای ما در باز کرد بابای سمیرا بوده!
سمیرا چهره ی بانمکی داشت از خواستگاراش می گفت؛اون شب من از ایرسای مغرور دور شده بودم خیلی راحت مثل یه خواهر با سمیرا می گفتم می خندیدم داشت درباره ی پسر عموش سهیل حرف میزد که اومده خواستگاریش اونم چون ازش خوشش نمیومده برای اینکه دست به سرش کنه ، سینی چایی رو روش وارو می کنه!شیطنت از چشماش می بارید که یهو صورتشو گرفتو پاشد !
من: چی شد سمیرا؟
سمیرا: با اجازه فعلا مزاحمتون نمی شم!
من که یه نفرم چرا جمع می بنده ؟ یهو به امیر نگاه کردم که داره منو نگاه می کنه! یهو هردوتاییمون با هم زدیم زیر خنده ، اون از من و لباسام می خندید من از لباسای اون!مثل اینکه سامان خیلی لاغره چون این تن ورزشکاری آقای ما کلا کم مونده بود پیرهن بیچاره سامان آقا رو جر بده!امیر بالاجبار زیرش یه تیشرت پوشیده بود که اونم براش تنگ بود ! آوخی!نازی سختته؟اکشال نداره! لباسای خودمونو گذاشتیم خشک شه!
من که یه نفرم چرا جمع می بنده ؟ یهو به امیر نگاه کردم که داره منو نگاه می کنه! هردوتاییمون با هم زدیم زیر خنده ، سمیرا با یه عذر خواهی از اتاق رفت بیرون و درو بست!اون از من و لباسام می خندید من از لباسای اون!مثل اینکه سامان خیلی لاغره چون این تن ورزشکاری آقای ما کلا کم مونده بود پیرهن بیچاره سامان آقا رو جر بده!امیر بالاجبار زیرش یه تیشرت پوشیده بود که اونم براش تنگ بود ! آوخی!نازی سختته؟اکشال نداره! لباسای خودمونو گذاشتیم خشک شه! امیر پارسا اومد طرفمو گفت: ایرسا خیلی فرق کردی با این لباسا!خواستنی تر شدی!
سرمو انداختم پایین که گفت: ا؟ خانووم من خجالتم بلده ؟
من: امیر؟ امیر خم شدو گوشمو گاز گرفت ؛ صورتمو بوسید و آروم رسید به لبام ، داشت لبامو می بوسید که تقی به در خورد خواستم بکشم کنار اما امیر گرفتم! در باز شد و سمیرا که سرخ شده بود اومد تو؛ امیر سریع کشید کنار!ای خدا من از دست این امیر چیکار کنم؟
سمیرا: معذرت بدموقع مزاحم شدم ، براوتن جا خواب آوردم،اینم کلید اتاقه !
تشکو پتو و بالشا رو که امیر گرفت و آورد بعد سمیرا رفت ! امیر درو قفل کرد و با شیطنت بهم نگاه کرد؛ اوففف این آدم بشو نیس!
من: امیر خیلی زشت بودا!
امیر: تقصیر من چیه خو؟ تلافی قبلنارو حالا دربیارم درضمن ما که زن و شوهریم این خانومم به سنش نمیخوره چشم و گوش بسته باشه!
من: اوهو ؛ پیاده شو باهم بریم آقای دکتر الکی دلیل نیار ! کارت بد بود!
امیر کلیدو توی در گذاشتو و اومد طرفم ؛خدای خودت آخر عاقبت منو با این بیمار روانی نامتعهد روحی ختم به خیر کن!
امیر تشکو پتوهارو انداخت ! روی تشک خوابیدمو پتو رو کشیدم روم! امیرم لباساشو درآورد و خوابید کنارم ؛ ای ای!
دستاش دور کمرم حلقه شد و منو کشید توی بغلش ! موهامو بوسید و بوکشید؛
امیر: می گم ایرسا شب به خیر منو ندادیا!
من: خوب شب به خیر!
امیر: نچ! عملی باید باشه؟
من: یعنی چی؟
امیر: kiss me/1
من: امیر می دونی خیلی پررویی؟
امیر سرشو تکون داد یعنی آره!یعنی به سنگ پای قزوین گفته زکی برو تعطیلات من جات وامیسم!
آروم بوسیدمشو توی بغلش خوابم برد! صبح که بلند شدم امیر هنوز خواب بود!5 دقیقه روش میخ شده بودم و داشتم آنالیزش میکردم؛ خم شدم تا زمانی که خوابه پیشونیشو بوسیدم که چشماش یهو باز شد و گفت: آی ، آی نشد دیگه باید کاریو که می کنی کامل انجامش بدی! ولبشو گذاشت روی لبام!سرشو بلند کردو لباشو از لبام جدا کرد و گفت : یعنی اینقدر خوشگلم؟ به خودم امیدوار باشم؟
برای اذیت کردنش رومو برگرودندمو گفتم: ایششششششششششش مردم اینهمه باید خوشگل باشه؟
امیر: آها یعنی برم زشت شم برگردم بیام خاستگاری؟
من: نه همینطوری خوبه! حالام پاشو که خیلی وقته ما اینجاییم ؛ اون ماشین بیچاره هم معلوم نیست چه بلایی سرش اومده!
امیر: باشه بریم ! لباسای خودمونو که خشک شده بود پوشیدم لباسام یه ذره نم داشت ولی مهم نبود ، لباسای سمیرا رو تا کردم و گذاشتم یه کنار ! لباسای سامانم گذاشتم کنارش!از اتاق اومدیم بیرون؛ مادر و پدر سمیرا بیدار بودن و روی سفره ی ساده ای که روی زمین پهن شده بود صبحونه میخوردن! ماهم نشستیم پای سفره و صبحونه امونو خوردیم ؛ پدر سمیرا که بهش می گفتن بابا علی زنگ زد به یه کمک خودرو که بیان! 20 دقیقه بعد با کمک دوتا پسر که مکانیک بودن رفتیم طرف همونجایی که ماشینو ول کرده بودیم!
امیر بهشون کمک کرد تا بالاخره بعد از 40 دقیقه ماشین روشن کرد! سوار ماشین شدیمو امیر دستمزدشونو حساب کرد!
من: امیر برو ازشون خداحافظی کنیم بعد بریم!
امیر: از کی؟
من: سمیرا اینا دیگه!
امیر: باشه بریم!
رفتیم در همون خونه ای که دیشبو توش گذرونده بودیم ؛ پیاده شدم!رفتیم در خونه و در زدیم سمیرا باز کرد ،پرید بغلمو گفت: خوش اومدی بفرمایید ولی بادیدن پورشه امیر دهنش وا موند! زیر گوشم گفت: ایرسا نگفته بودی این شوهرت اینقدر پولداره ها!
من: خوب تو اگر دوست داری اینجوری فکر کن راستی سمیرا شمارتو بهم بده !شماره اشو ازش گرفتم ، امیر پارساهم داشت با بابا علی حرف میزد مادرشم که اومد برامون دعا کرد ! دیدم امیر می خواست برای دیشب پول بده ولی بابا علی نگرفت خلاصه با کلی تعارف سوار ماشینمون شدیم و برگشتیم! توی ماشین صدای فرامرز اصلانی سکوت بینمونو می شکست! جالبه خواننده های مورد علاقه امونم مشترکه ! به برنامه ی آینده ام فکر کردم دراولین فرصت دوباره باید برنامه شرکتو می ریختم و بعدم که باید کارای دانشگامو می کردمو و ...راستی یادم اومد موضوع ویزامو هم به امیر نگفتم! دوست داشتم نظر امیرو درباره ی بچه ها بدونم!
من:امیر؟
امیر» اممممم؟
من: امیر تو پسر دوست داری یا دختر؟
امیر تعجب کرده بود ولی به روی خودش نیاورد و با لبخند گفت: من یه دختریو دوست دارم که شبیه تو باشه!
من: ولی من یه پسر دوست دارم!
امیر: که شبیه کی باشه؟
من: خوب معلومه خودم! ولی دروغ می گفتم؛می خواستم دقیقا مثل امیر پارسا باشه تا همیشه بتونم ببینمش!
امیر: که اینطور!
من: بله که اونطور!
امیر: من یه دختر خوشگل دوست دارم که اسمشم بذارم, آوین!
من: نه یه پسر به اسم رادین!
منو امیر باهم گفتیم: رادین راد!
بعد خندیدیم!
من: من اسم اهورا رو هم دوست دارم!
امیر: قشنگه!
من: راستی امیر من می خوام شرکت آرادو هم دوباره زنده کنم!
امیر: تو هنوز دست برنداشتی؟
من: هیچ وقت دست برنمی دارم فقط موکولش می کنم به آینده حالاهم این آینده زیاد دور نیست گفتم؛ در جریان باشی!
امیر: می دونی رئییس شرکت باید پاسپورت داشته باشه ؟
من: خوب آره باید داشته باشه! نمیدونستم ولی برای اینکه ضایع نشم اینو گفتم!
امیر: پس تا زمانی که پاسپورتت حاضر نشده نمیتونی برای شرکت اقدام کنی!لبخند پهنی زدمو گفتم: آماده اس!
امیر دیگه نتونست تعجبشو قایم کنه و گفت: چی؟
من: گفتم آماده اس!
امیر: با اجازه ی کی؟
من: خودم!
امیر: کی پاسپورت گرفتی؟
من: چند وقت پیش کلی دنبالش دوییدم تا تونستم ویزای شینگن بگیرم!
امیر: نـــــــه؟ شینگن؟ راست میگی؟
من: اوهوم!
امیر: نه بابا ؛ ایول به خانوم خودم که ازم زده جلو! حالا ارارده کنی می تونی هر موقع بخوای بری هرکدوم از کشورای تحت طرح ، نه؟
من: اره !
امیر: پس خطرناکه!
من: چی خطرناکه؟
امیر: هیچی شوخی کردم!
20 دقیقه بعد رسیدیم خونه امون !
من: سمیرا اینا دیگه!
امیر: باشه بریم!
رفتیم در همون خونه ای که دیشبو توش گذرونده بودیم ؛ پیاده شدم!رفتیم در خونه و در زدیم سمیرا باز کرد ،پرید بغلمو گفت: خوش اومدی بفرمایید ولی بادیدن پورشه امیر دهنش وا موند! زیر گوشم گفت: ایرسا نگفته بودی این شوهرت اینقدر پولداره ها!
من: خوب تو اگر دوست داری اینجوری فکر کن راستی سمیرا شمارتو بهم بده !شماره اشو ازش گرفتم ، امیر پارساهم داشت با بابا علی حرف میزد مادرشم که اومد برامون دعا کرد ! دیدم امیر می خواست برای دیشب پول بده ولی بابا علی نگرفت خلاصه با کلی تعارف سوار ماشینمون شدیم و برگشتیم! توی ماشین صدای فرامرز اصلانی سکوت بینمونو می شکست! جالبه خواننده های مورد علاقه امونم مشترکه ! به برنامه ی آینده ام فکر کردم دراولین فرصت دوباره باید برنامه شرکتو می ریختم و بعدم که باید کارای دانشگامو می کردمو و ...راستی یادم اومد موضوع ویزامو هم به امیر نگفتم! دوست داشتم نظر امیرو درباره ی بچه ها بدونم!
من:امیر؟
امیر» اممممم؟
من: امیر تو پسر دوست داری یا دختر؟
امیر تعجب کرده بود ولی به روی خودش نیاورد و با لبخند گفت: من یه دختریو دوست دارم که شبیه تو باشه!
من: ولی من یه پسر دوست دارم!
امیر: که شبیه کی باشه؟
من: خوب معلومه خودم! ولی دروغ می گفتم؛می خواستم دقیقا مثل امیر پارسا باشه تا همیشه بتونم ببینمش!
امیر: که اینطور!
من: بله که اونطور!
امیر: من یه دختر خوشگل دوست دارم که اسمشم بذارم, آوین!
من: نه یه پسر به اسم رادین!
منو امیر باهم گفتیم: رادین راد!
بعد خندیدیم!
من: من اسم اهورا رو هم دوست دارم!
امیر: قشنگه!
من: راستی امیر من می خوام شرکت آرادو هم دوباره زنده کنم!
امیر: تو هنوز دست برنداشتی؟
من: هیچ وقت دست برنمی دارم فقط موکولش می کنم به آینده حالاهم این آینده زیاد دور نیست گفتم؛ در جریان باشی!
امیر: می دونی رئییس شرکت باید پاسپورت داشته باشه ؟
من: خوب آره باید داشته باشه! نمیدونستم ولی برای اینکه ضایع نشم اینو گفتم!
امیر: پس تا زمانی که پاسپورتت حاضر نشده نمیتونی برای شرکت اقدام کنی!لبخند پهنی زدمو گفتم: آماده اس!
امیر دیگه نتونست تعجبشو قایم کنه و گفت: چی؟
من: گفتم آماده اس!
امیر: با اجازه ی کی؟
من: خودم!
امیر: کی پاسپورت گرفتی؟
من: چند وقت پیش کلی دنبالش دوییدم تا تونستم ویزای شینگن بگیرم!
امیر: نـــــــه؟ شینگن؟ راست میگی؟
من: اوهوم!
امیر: نه بابا ؛ ایول به خانوم خودم که ازم زده جلو! حالا ارارده کنی می تونی هر موقع بخوای بری هرکدوم از کشورای تحت طرح ، نه؟
من: اره !
امیر: پس خطرناکه!
من: چی خطرناکه؟
امیر: هیچی شوخی کردم!
20 دقیقه بعد رسیدیم خونه امون !
رفتم توی خونه امیر خداحافظی کرد و گفت میره سر کارش!
توی اتاق مطالعه یا بهتر بگم کتابخونه که یه جورایی اتاق کارم حساب میشد ؛حسابی توی درسا غرق شده بودم که صدای زنگ خور موبایلم باعث شد دست از خوندن بردارم!
من:الو؟
امیر: سلام خانمم خوبی؟
من: ممنون کجایی؟
امیر: من شرکتم ، راستی امشب خونه ی بابا اینا دعوتیم ساعت 7 و نیم آماده باش میام دنبالت!
من: باشه ممنون که خبردادی!
امیر: وظیفه بود خانوم نفرمایید خداخافظ گلم!
من: خدا سهراب!
و گوشیو قطع کردم کتابا رو جمع کردمو مستقیم رفتم توی حموم؛ یه ربع توی حموم بودم از حموم که اومدم بیرون ، رفتم جلوی میزآرایش موهامو سشوار کردم و رفتم جلوی کمد لباسام ! هیچ وقت زیاد برای انتخاب لباسام جلوی کمکد وقت زیادی نمی ذاشتم نهایتا دو دقیقه تا سه دقیقه همیشه موقع خرید اون چیزی که به سلیقه ام میخریدم که دیگه مشکلی نباشه! یه مانتوی آستین سه ربع خاکستری با تیکه های مثلثی کج مشکی برداشتم و یه جین ذغالیم برای زیرش گذاشتم شال مشکیمو هم گذاشتمو لباسارو گذاشتم روی تخت ، یه تیشرت مشکی با یه شلوار تنگ مشکیمبرداشتمو پوشیدم؛ ساعت تقریبا دور بر چهار بود ؛ من اینجوری با تو خونه موندن دق می کنم ؛ پرونده های شرکت آرادو برداشتم و سرمو کردم توشون ، هرچی که نباشه باید یه آشنایی کلی باهاشون داشته باشم!
کله امو که از توی ورقه ها بیرون آوردم ؛بی اختیار نگام افتاد روی ساعت اتاق که ساعت 7 و ربعو نشون می داد؛ بلند شدمو با عجله رفتم طرف اتاق خوابمون! لباسامو برداشتمو پوشیدم؛ رفتم جلوی آیینه نشستمو یه کرم زدم سریع یه خط چشم کشیدمو رژ صورتیه کمرنگ زدم ؛ شالمو کشیدم جلوتر ؛زیاد دوست نداشتم که بخوام برای دیگران جلوه گری کنم!
صدای زنگ در خبر از اومدن آقا امیر می کرد ؛ صدای کلید توی قفل و بعد باز شدن در خونه ! بلند شدمو یه دست لباس از توی کمد امیر براش دراوردم یه لباس سفید و سورمه ای با یه شلوار جین مردونه ی مشکی کفشای ورنیشم گذاشتم و رفتم بیرون!
امیر: سلام عزیزم خوبی؟
من: سلام خوبم ؛ خوبی؟
امیر لبخند خسته ای زد و گفت به مرحمت شما!
من: امیر لباساتو آماده گذاشتم می تونی بری بپوشی !
امیر: ممنون گلم؛ یه 5 مین منتظر باشی اشکال نداره؟
من: برو!
5 دقیقه بعد امیر اومد بیرون این بشر هرچی می پوشید بهش میومد ؛ دلم می خواست برم بوسش کنم! آخه مردم این همه خوشگل؟
امیر یه لبخند بهم زد و کت مشکی اسپورتشو که یادم رفته بود بذارم روی دستش بود!موهاشو با ژل زده بود بالا ، بر خلاف همیشه که برای سخت ترین کارا هم آروم بودم الان خیلی مضطرب بودم ، نمیدونم چرا شاید می دونستم مامان امیر از من خوشش نمیاد و من براش مهم نیستم این برام استرس زا بود!
امیر با دیدن قیافه ام فهمید که از یه چیزی نگرانم ، اومد جلو بغلم کرد ، آغوشش برام منبع آرامش بود آروم گفت:از چی نگرانی خانومی؟ مامان من که ترس نداره مطمئنم خیلی زود با تو هم خوب میشه به خدا هیچی تو دلش نبیست!
من: اما امیر ...
امیر: بریم دیگه ؛ فکرای بی خود و الکیم نکن ، اعصاب زن من باید آروم باشه!
سوار ماشین شدیمو از در زدیم بیرون! امیر آهنگ محسن یگانه ارو گذاشته بود :
نباشی کل این دنیا واسم قد یه تابوته
نبودت مثل کبریت و دلم انباره باروته
نباشی روز تاریکم یه اقیانوسه آتیشه
تموم غصه ی دنیا تو قلبم ته نشین می شه
دنیا رو بی تو نمی خوام یه لحظه
دنیا بی چشمات یه دروغ محضه
نباشی هر شب و هر روز
همه اش ویلون و آواره ام
با فکرت زنده می مونم
تا وقتی که نفس دارم
تا وقتی که نبود تو
یه روز کاری بده دستم
بمون تا آخر دنیا
بمونی تا تهش هستم
؛ عاشق این آهنگ محسن یگانه ام! احساس می کنم امیر از عمد این آهنگو گذاشته بود! دیگه رسیده بودیم در خونه ی پدر جون اینا!
از ماشین پیاده شدم ؛ زنگ درو که زدیم درباز شد ، حیاط بزرگشون باعث میشد که فاصله ی در تا عمارت وسطش یه مقدار زیاد باشه ! امیر دستمو محکم گرفته بود منو به خودش نزدیک کرد!پدرجونو ایما جلوی در منتظرمون بودن ولی مادر امیر نبود!
من: امیر؟
امیر: مامانم باهات خوب میشه قول می دم!
رفتیم جلو با ایما سلم کردم و با پدرجون سلام و احوال پرسی کردم!
من: ایما مامان جون کجاست؟
ایما: توی اتاقشه زنداداش!
من: اه ایما باز تو این کلمه ارو گفتی؟
ایما: خوب تقصیر من چیه پارسا هی می گه باید به زنم بگی زنداداش وگرنه دیگه خودت می دونی!
به امیر نگاه کردم که گرم صحبت با باباش بود؛
من: چرت می گه من ایرسام خوب؟
ایما: حالا باشه!
من: حالا میشه منو ببری پیش مامان جون؟
ایما: باشه بیا!
رفتیم طبقه بالا یه در چوبی سلطنتی بود که ایما در همونو زد با گفتن بیا تو ایما درو باز کرد و منو فرستاد تو!
رفتم جلو؛عکس ایمان توی دستای مادرجون بود و یه قطره اشکم روی صوذتش بود؛ رفتم جلوتر روی تخت نشسته بود ، می خواستم سلام کنم که گفت : چرا اینجایی؟
من: مادرجون ؛اومدم بهتون سلام کنم اگر دوست ندارید باشم می تونم برم بیرون!
مادر جون(مامان امیر):هرجور دوست داری بمون!
نشستم روی گوشه ی دیگه ی تختو کیفمو هم گذاشتم زمین! مادر جون فقط به عکس ایمان خیره شده بود، بهترین راه همین بود که از در ایمان وارد شم؛ ایمان خان برادر شوهر گرام دیگه شما خودت منو ببخش!
من: مادر جون؟ امیر می گفت ، شما به خاطر اینکه ایمان خان فوت شدنو اون شمارو تنها گذاشت نبخشیدین!
و جوابم فقط سکوت بود؛
من: مادر جون می دونید وقتی سرکلاس توی دانشگاه فهمیدم پدرم بیمارستانه چه حالی شدم؟ وقتی رفتم توی اتاق بیمارستانو روی تخت دیدمش ، اون موقعی که رفتمو دستشو گرفتم و باهاش حرف زدم همون موقع رفت ، همون موقع تنهام گذاشت ! می دونید چقدر سخت بود که بعدا ازش یه نامه پیدا کنم که توش نوشته باش براش سخته که زنو بچه هاش بگه کلاه سرش رفته و ممکنه شرکت ورشکست بشه ، فقط و فقط به خاطر اینکه سهامی که خریده حق فروش نداشته ویه آدم از خدا بی خبر اومده اونو به بابام فروخته!
مامان جون دیگه داشت نگام می کرد ؛ برای اولین بار داشتم اینطوری گریه می کردم! بغلم کرد و گفت: مثل اینکه توهم خیلی سختی کشیدی! سرمو گذاشت روی پاهاشو با دستش اشکامو پاک کرد!
من: مادر جون من الان می خوام یه چیزیو بهت بگم که به احتمال زیاد می دونید من فقط می خوام بدونم منم یه دختر بی درد و غم نیستم! فریدون بهروزی اون کسی بود که اون سندو به پدرم فروخت درحالی که پدرجون اونو مسدود کرده بود!
مادرجون با شنیدن این حرفم خشکش زد ؛
من:مادرجون ؟ خوبی؟
مادر جون فقط گفت: فریدون پدر شمیم و راستین؟
من: شمیم دختر فریدونه ؟؟؟
مادر جون یهو صورتش از تنفر جمع شد و گفت: پس چرا کسی به من چیزی نگفت ؟
من: مادرجون خواهش می کنم ولش کنید، اصلا من اشتباه کردم، مادرجون دستمو گرفتو باهم از پله ها اومدیم پایین اگر کسی می دیدمون هیچی از توی صورتامون نمی تونست بخونه فقط مادر جون دست منو گرفته بود!
ایما و پدرجون و امیر پارسا هرسه تایی به ما ذل زده بودنو منتظر یه حرکتی بودن!
مادر جون کامل که از پله ها اومد پایین رفت روبه روی امیرو گفت: تو چرا به من نگفتی که فریدون همچین کاری کرده ؟
امیر که خشکش زده بود گفت: آخه مادر جون مگه شما با من حرفم می زدی؟
من: مادر جون لطفا آرومتر به خدا کسی مقصر نیست!
مادرجون : ایرسا جان اجازه بده من این موضوعو باید روشن کنم!
مادرجون چرخید روبه پدر جونو گفت: حسین تو چرا نگفتی بهم؟
پدرجون: عزیزم آروم باش ؛ چرا اعصابتو خورد می کنی اگه می گفتم چه سود داشت جز اعصاب خوردی و بد بینی ؟
مادر جون : سودش این بود که این دختر بیخودی اخم و تخمای منو اول زندگیش تحمل نمی کرد!
ایول بابا مادر شوهر! ایما رفت یه لیوان آب برای مادر جون آورد ، مادرجون آبو خورد و نشست روی مبل پاهاشو انداخت روی پاشو گفت: حسین همه چیزو بگو!
پدرجون: چی بگم؟ چند سال پیش فریدون گفت , می خواد یه شرکت به نام من توی بوشهر تاسیس کنه ، منم که پول درآوردن زیر دوندنم مزه داده بود قبول کردم خلاصه شرکت با پیگیری فریدونو من تاسیس شد ! چند سال بعد کم کم فریدون هی زیر گوشم می خوند باید شرکتو بفروشیم و سود نداره در حالی که من می دیدم واقعا کارمون خوبه پس مطمئن شدم یه خبرایی هس که ازش بی خبرم!
درواقع فهمیدم کوروش با سرمایه من اون شرکتو برای راستین و شمیم بچه هاش زده بوده و حالا می خواد یه جورایی منو بچزونه و شرکتو برای خودش برداره برای همین از طریق قانون یه جورایی سند غیر قابل انتقال و فروش کردم!
اما یه چند وقت بعد فهمیدم که فریدون اون شرکتو بدونه اینکه بفهمه سندش غیر قابل انتقاله فروخته و پولش شمیمو برای درس فرستاده آمریکا ، فریدون تصادف کرد و مرد اما من کاری به شرکت نداشتم بعد از مرگ ایمان شمیمو برای امیر در نظر گرفته بودیم و شمیم مثل دختر خودم بود! برام مثل ایما بود ولی وقتی اتفاقی فهمیدم اونجا به جای درس خوندن چه کارایی می کنه ،کاراشو پیگیری کردم دیدم اصلا شمیم ، برای درس نرفته بود و فقط اسمی بوده! از اون موقع فهمیدم شمیم مناسب امیر نیست!
ولی تو همچنان مسر بودی نمی خواستم نسبت به خواهر زاده هات بدبین بشی برای همین چیزی نگفتم!
خلاصه همه چیز گفته شد مادر جون حسابی باهام خوب شد و مهربونیو از تو چشماش میشد خوند، امیر که دیگه توی آسمونا پرواز می کرد ! مادرجون پاشد که بره میزو بچینه ؛منو ایما هم بلند شدیم بریم کمکش ! ایما رفتو ظرفای سالاد و چید ؛ خواستم دیس غذا رو بذارم که مادرجون گفت: عزیزم تو برو پیش امیر بسین!
من: ا ؟ نه دیگه مادر جون من برم اونجا که چی ؟ بذارید کمکتون کنم دیگه!
مادر جون: باشه فقط من سیمینم بهم بگو سیمین !
من: با شه سیمین جون!
سیمین جون: آفرین عزیزم! حالا برو امیر و باباشو صدا بزن تا بیان برای شام!
شامو با همدیگه توی آرامش خوردیم!لبخند های گاه بی گاه امیر و محبت سیمین جونو شوخیای ایما و نگاه های پدرجون باعث می شد که واقعا احساس راحتی کنم،شام که تموم شد ظرفارو توی ماشین ظرفشویی چیدیمو اومدیم تو سالن !
دیگه کم کم به امیر اشاره کردم که بلنند شیم!
دیگه کم کم به امیر اشاره کردم که بلند شیم!
بلند شدم از ایما و پدرجون خداحافظی کردم و سیمین جونو هم بغل کردم! هیچ وقت به شانس اعتقادی نداشتم ولی ظاهرا ایندفعه شانس به یاری این بنده ی حقیر شتافت !
اوه اوه چه ادبی شد! بگذریم؛ با امیر سوار ماشین شدیم چند متر که از خونه ی پدرجونینا دور شدیم امیر گفت: ایرسا چیکار کردی که مامانم از این رو به اون رو شد؟
من: اولا خصوصیه دوما من اینم دیگه !
امیر: اونکه بعله شما تکی !
من : صددرصد!
رسیدیم خونه ! پریدم توی اتاقمونو لباسمو با یه لباس خواب مشکی خوشگل عوض کردم، دیگه کم کم .قتش بود به امیر نزدیک تر شم! یه رژ لبم کشیدمو روی تخت خوابیدم! امیرم اومد تو ، ساعت باید الان حول و حوش 12 تا 1 شب باشه!
امیرم لباسشو عوض کرد و روی تخت خوابید دستشو دور کمرم حلقه کرد ولی چون لباس خوابم تقریبا کوتاه بود دستش مستقیم دور کمرم بود! امیر چماشو که بسته بود باز کرد و بهم نگاه کرد، وای چشماشو چه خمار بود!
امیر: ایرسا ؟ اینقدر اینو آروم گفت که به زور شنیدمش ! روم خوابید و حریصانه لبامو بوسید و...
صبح چشمامو بازکردم توی بغل امیر بودم؛ خواستم بلند شم که امیر گفت: ایرسا بخواب دیگه!
من: پاشو پسر مگه تو نمیخوای بری شرکت ؟
امیر: چرا حالا تو بیا و منو بغل کرد !چند دقیه بعد از تخت اومدم پایین ملافه ی سفید تخت دورم بود خم شدم که لباسمو بردارمکه کمرم تیر کشید!
من: آی!
امیر پرید پایینو گفت: ایرسا ؟ ایرسا خوبی؟ عزیزم؟
دستمو به معنای خوبم تکون دادم ولی وحشتناک حالم خراب بود! امیر اصلا شرکت نرفت ؛ حتی نذاشت بلند شم ! لباسامو که پوشیدم بغلم کردو گذاشتم رو کاناپه جلوی ال سی دی و برام قرص آورد و آب و خلاصه همه چیزمو ساپورت می کرد!
حوصله ام دیگه سر رفته بود ،
من: اه امیر بسه دیگه!
امیر که کنارم نشسته بود گفت : نه بس نیست ، بلند شی میترسم یه چیزت بشه!
من: امیر ؟؟؟
امیر: بله؟
من: فرجه ها از کی تمومه؟
امیر: پس فردا!
من: از پس فردا دوباره باید بریم دانشگاه؟
امیر: اوهوم!
من: امیر گوشیمو می دی؟
امیر بلند شد و گوشیمو آورد به آوا زنگ زدم حسابی ازم شکایت کرد که سراغی ازش نگرفتم؛ روناکو هم که دیگه نمیخواد بگی!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ +++++++++
امیر پارسا:
همه چیز عالیه ؛ آرزومه که خدا این زندگی خوبو هیچوقت ازم نگیره! ایرسا ؛ عشق زندگیم حالا باهام زندگی می کنه ؛شرکت درحال پیشرفته کم کم دارم ؛ دانشگاه رو هم تموم می کنم! البته فعلا در حد پرشک عمومی ولی اونشم خوبه! ایرسا عالیه!
روزی صد بار خدارو برای نعمت هاش شکر می کنم! فقط حضور شمیم توی ایران آزارام می ده از صحبتهای گاه بی گاه و سئوالای ایرسا هم می فهمم که اونم نگرانه ولی بروز نمی ده ؛ با کوچکترین اسمی از شمیم نگران میشه!البته خیلی سعی می کنه من نفهمم ولی خوب دیگه بعضی موقع ها تابلو ا!
گاهی اوقات پشیمون میشم که درباره ی گذشته و شمیم بهش گفتم ولی به الانش که فکر می کنم می بینم ایرسا گفته بود از دروغ و خیانت و آدمای درو متنفره درحالی که اگه حقیقتو بهش نمی گفتم هر سه مورد بودم وشانسم برای ادامه ی زندگی با عشقم ایرسا زیر صفر بود!
6 ماه از زندگی مشترکمون می گذره ؛ تفاهم سلیقه هامون خیلی وقتا جالبه1 مثلا هردوم بین یه عالمه جنس همزمان دست روی یه چیز می ذارم یا بدون اینکه به هم بگیم لباسامون با هم ست میشه!ر دفعه هم ما به این تفاهمات می خندیم!
از مامان بگم مامان بعد از شنیدن این که شمیمو خانواده اش ایتقدر در حق ما و خانواده ی ایرسا بد کردن به کل عقیده اشو تغییر داد و بعد از شناختن ایرسای واقعی به جای اونی که برای خودش توی خیالاتش ساخته بود اونقدر باهاش خوب شده بود که گاهی اوقات به خاطرش به من می پرید! تازگیها شنیده بودم که یه شمیم قراره یه تولد بگیره!
البته می دونستم که هیچ وقت یه تولد معمولی نمیگیره در واقع یه پارتی بزرگه!
نمیدونستم به ایرسا بگم یانه!
بالاخره دلمو زدم به دریا و رفتم توی آشپزخونه ایرسا پشت فر گاز؛داشت شام می پخت !
من: خانوم من کمک نمی خواد؟ و دستامو از پشت دور کمرش حلقهکردم!
ایرسا: چرا می خواد ! اگر کمک نکنی خودش بزرگترین کمکه!
من: باشه پس کمک نمی کنم اذیتت می کنم!
ایرسا: امیر؟؟؟
من: جونـــــــــــم؟
ایرسا:اذیت نکن!
من: نباشه!
ایرسا: باشه شام بی شام!
من: نه بابا منصرف شدم ؛ شامو بده ،دنبال فرصت می گشتم که موضوعو بگم ، ظرفا روی میز چیدمو روبه روی هم نشستیم!
ایرسا شروع کرد به خوردنو من فقط نگاش می کردم!
که یه اس ام اس روی گوشیم اومد :سلام خوبی امیرپارسا خان؟ چه خبر؟
شماره ناشناس بود !طوری که ایرسا متوجه نشه نوشتم : شما؟
و گوشیو ساییلنت کردم!وسطای غذامون بودیم که به ایرسا گفتم: مامان بهت گفت دختر خاله ام یه تولد گرفته مارو هم دعوت کرده ؛ به عنوان مهمون ویژه؟
ایرسا با ببی تفاوتی گفت: شمیم؟
من: اره ، اگر دوست نداری بری مشکلی نیس منم تمایلی به رفتن ندارم!
اما در کمال تعجب ایرسا گفت: چرا نریم؟ میریم به عنوان ممهمون ویژه هم میریم!
من: باشه می خوای فردا بعد از دانشگاه بیام دنبالت باهم بریم خرید؟
ایرسا : فردا بعد از دانشگاه میرم شرکت!
راستی یادم رفت بگم ایرسا بالاخره تصمیمشو عملی کرد و شرکت آراد و دوباره روی کار آورد و اونو به تهران منتقل کرد یه جورایی رقیب هم به حساب میایم!
من: خوب فردا شرکت نرو!
ایرسا خندید و گفت:آقای دکتر جنابعالی ریاست خالی بی زحمت گرفتی ولی من واسش زحمت کشیدم درضمن هرروز باید سر کارم باشم تا کارمندام ازم حساب ببرن!
من: آها از اون لحاظ ! خوب عصر چی؟
ایرسا: خوبه ! و بلند شد و ظرفشو گذاشت توی ظرفشویی و رفت طرف اتاق خواب !ترمای آخر بود و درسام سنگین! رفتم توی اتاق ککتابخونه و نشستم پشت کتابای درسی دانشگام ، هر چی بود آقای دکتر باید با نمره ی بالا فارغ التحصیل می شد؛ دیگه چشمام درد گرفته بود که صدای اس ام اس گوشیم ببلند شد ؛همون شماره ی ناشناس بود ؛ نوشته بود :یه آشنای ناشناس آقای دکتر! حالا بیشتر باهم آشنا میشیم!
دیگه کفرمو آورده بود بالا ینی این کی بود؟
کتابارو بستم رفتم توی اتاق خوابمون ایرسا خوابیده منم کنارش روی تخت خوابیدم و دستامو انداختم دور کمرش که یهو گفت: امیر همه ارو خوندی؟
من: بیداری گلم؟
ایرسا: خوابم نبرد!
شیطنتم گل کرد و گفتم: خوب معلومه من نبودم دیگه!
ایرسا بالشتم نبود بعدم دستمو گذاشت زیر سرشو خوابید ، آفرین اینم راه افتاده ها!
ذهنم همش درگیر اون اس ام اسا بود!ینی کی بود که خودشو معرفی نمی کرد؟ شوخی و سرکاری بود؟ جدی بود؟ کلافه سرمو بیشتر روی بالش فشار دادم و خوابیدم!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ ++++++++
ایرسا:
با صدای زنگ گوشی امیر پاشدم دستاشو از دورم باز کردم؛ معموله خیلی خسته اس که وقتی بلند شدم بیدار نشد ! پتو رو روش کشیدمو و صدای هشدار صبحگاهی گوشی امیر و خاموش کردم که دیدم روی صفحه نوشته new message
اس ام اسو باز کردم یه شماره ی ناشناس بود که نوشته بود: امیر عزیزم ، صبحت به خیر ! دوست دارم فعلا بای !
یهو قلبم ریخت یعنی این کی بود که این اس ام اسو داده بود؟با تمام بی تفاوتی و ریلکسسیم از این مورد نتونستم بگذرم برای همین رفتم توی باکس پیاما چند تا اس ام اس دیگه هم از این شماره بود! حسابی بهم ریختم همه جور فکری به سرم زد ! بدون اینکه امیرو بیدار کنم و بدون صبحونه از خونه زدم بیرون حسابی درگیر این اس اسا بودم یعنی ممکنه شمیم باشه؟
حتی با ماشینم نرفتم ، پیاده زدم بیرون!توی فکرای خودم بودم که با بوق بلند ماشینی به خودم اومدم! چند نفر دورم جمع شدنو گفتن: خوبی خانوم ؟
- چیزیتون نشده خانوم؟
- حالتون خوبه؟
- مشکلی ندارین؟
اما من اصلا اینجا نبودم ، اون اس ام اسای لعنتی! اه...! نزدیک بود تصادف کنم که از بیخ گوشم گذشت!
دوباره رفتم ؛ نمیدوننم چقدر توی راه بودم ولی خودمو جلوی در دانشگاه پیدا کردم!رفتم تو و دنبال شماره ی کلاسمون گشتم!روی یه صندلی تو ردیفای آخر کنج کلاس نشستم! آوا وروناکم اومدن پیشم ولی فقط سلامشونو جوا ب دادم توی ذهنم فقط دنبال یه جواب برای سئوالم بود! این سئوال که اون اس ام اسا رو کی زده ؟
هرچی بیشتر فکر می کردم کمتر به نتیجه میرسیدم!
کلاسا تموم شدن ! پاشا اومده بود دنبال آوا تیردادم اومده بود دنبال روناک به هر دوشون یه سلام کوتاه کردمو دوباره از دانشگاه زدم بیرون!به طرف شرکت یه تاکسی گرفتمو در شرکت پیاده شدم!برخلاف همیشه که با آسانسور میرفتم ایندفه از پله ها رفتم بالا! 9 طبقه رو رفتم بالا!درشرکت منشی برام بلند شد به اونم یه سلام خیلی کوتاه کردمو رفتم توی اتاق ریاست!
یه ربع گذشته بود و من هنوز به دیوار طوسی طراحی شده ی روبه روی میزم خیره بودم که منشی اومد تو گفت: رئییس یه قرار ملاقات دارین برای قرارداد بستن با شرکت آقای سونگ!
من: باشه هر وقت اومدن بهشون بگو بیان تو!
منشی که رفت سرمو گرفتم بین دستام که گوشیم زنگ خورد ! شماره ناشناس بود ناخودآگاه دقت کردم ببینم چهار رقم آخر شماره با چهار رقم آخر اون شماره ای که به امیر اس ام اس داده بود یکی یا نه!؟اما زهی خیال باطل با بی حوصلگی گوشیو برداشتم که صدای نازک و عشوه ای زن پیچید توی گوشم: الـــو؟!
من: بفرمایید ؟
زن: گوشی خانوم سالاری؟
اینار وهمه ارو با یه ناز و عشوه ای می گفت که حالت به هم می خورد!
من:بفرمایید خودمم!
زن: سلام ایرسا جون من شمیم خواستم زنگ بزنم بهت بگم که من پس فردا مهمونیه تولدمو دارم شما هم مهمونای ویژه اید ! میاید که؟
ناخودآگاه همه ی خشممو ریختم توی صدامو گفتم: حتما شمیم خانوم!ممنون!
شمیم با یه ناز و عشوه ای گفت: گودبای!
من: سیو سون!
گوشیو کوبوندم روی میز که کم مونده بود ریز ریز شه!
دختره ی بیشعور زنگ می زنه به من شوهرمو دعوت می کنه!اه !!.......مهمون ویژه ؟ ؟؟ هه هه چه خوش خیال !بهت نشونم می دم شمیم خانوم امیر فقط مال منه خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه!
همون موقع آقای سونگ از در اومد تو!
من: آنه اسه اوو(سلام / به کره ای/)
آقای سونگ (به کره ای ): سلام خانوم سالاری ؛ شما همونید که سال پیش مترجم شوهرتون بودید؟
من: بله و حالا شرکت خودمو دارم!
آقای سونگ: واو این عالیه شما نابغه اید خانوم سالاری!
من: متشکرم بشینید!
قرار دادو بستیمو قرار شد ماه دیگه قطعات سخت افزاری رو برامون بفرستن!
آقای سونگ که رفت منم بلند شدم! کیفمو برداشتم و منشیو هم مرخص کردمو شرکتو تعطیل کردمو رفتم!فراموش کرده بودم امیر میاد دنبال وسط خیابون بودم که امیر بهم زنگ زدو گفت: ایرسا کجایی عزیزم؟
من: امیر بیا .....................................من اینجا وایسادم!
امیر: باشه بمون تا بیام دنبالت!
بدون هیچ حرفی قطع کردم! یه ربع بعد امیر با پورشه مشکیش جلوی پام واسادو گفت: خانوم شماره بدم؟
بی حوصله نشستم تو ماشین و سرمو به پشت صندلی تکیه دادمو و چشمامو بستم از همه چیز اعصابم خورد بود از امیر ، از شمیم از زندگی ........! فک کنم امیر خودش فهمید حالم خوب نیست که حرفی نزد!
امیر: ایرسا ؟ پیاده شو گلم رسیدیم!
در یه مرکز خرید بزرگ پیاده شدیم ! امیر دستمو گرفت و باهم رفتیم داخل !
در یه مرکز خرید بزرگ پیاده شدیم ! امیر دستمو گرفت و باهم رفتیم داخل ! سه تا پیه زدیمو از در شیشه ای وارد شدیم!
فروشگاه بزرگی بود یه طرف کلا لباسای مردونه از پیراهن گرفته تا کت و شلوار و کمربند و کفش ؛ طرف دیگه که ضلع روبه روی فروشگاه بود فقط مانتو و تونیک زنونه بود و طرف دیگه هم لباسهای مجلسی زنونه بود!
امیر: ایرسا ؟ بیا اینارو ببین!
بی هدف نگامو روی لباسا می چرخوندم! اصلا روی افکارم تمرکز نداشتم ناخودآگاه اون اس ام اسا توی ذهنم رژه میرفتن!
امیر یه لباس مشکی و سفیدو برداشت و گفت: این خوشگله؟
من: ها؟
امیر: کجایی ایرسا ؟ اصلا حواست نیست توی خودتی مشکلی پسش اومده؟
من: امممم ؟نه ؟ اون لباسه چیه ببینمش!
نمیدونستم باید بهش بگم یانه ؟! برای منحرف کردن بحث لباسو ازش گرفتمو رفتم توی اتاق پرو!سلیقه اش مثل همیشه حرف نداشت!لباس یه دامن مشکی تا روی زانو میخورد و بالا تنه اشم سفید بود که با روبان مشکی ساتن بسته شده بود! یه کت سفید نوار دوزی شده با روبان مشکی و یقه ی خوشگل که آستیناشم کوتاه بود برای روش بود!لباس پوشیدمو برای خودم توی آینه چشمک زدم که امیر در اتاقو زدو گفت : می خوام لباسو توتنت ببینم!
در اتاقو باز کردم ؛امیر چند ثانیه نگام کرد و بعد گفت: ایرسابیا بی خیال مهمونی شیم همونو تو خونه بپوش!
من: لوس!
امیر سرشو به تعظیم آورد پایینو گفت : اختیار دارین! و درو بست !
لباسو عوض کردمو همونو برداشتم و ررفتم بیرون امیر روبه روی لباسا و کت و شلوارای مردونه وایساده بود!
من: امیر برو اونو پررو کن! و دستمو روبه یه کت مشکی با لایه دوزی سفید دراز کردم! امیر همون کت و شلوار برداشتو رفت توی اتاق پررو!
از اتاق پررو که اومد بیرون ، دیگه واقعا فوق العاده شده بود،خیلی بهش میومد!
امیر: چطوره؟
من: عالیه! همینو بردار!
امیر: باشه فقط کفشو و کمربند و کراواتو اینام بردارم !
من: باشه ،یه کفش مردونه و بقیه لوازمشو هم برداشتو باهم دیگه شونه به شونه رفتیم طرف میز فروشنده؛ یه پسری از همون پریز برقیا بود ؛ با لبخند بهم نگاه کرد و یه چشمک بهم زد که دور از چشم امیر نموند ! امیر محکم دستمو فشار دادو آورد بالا ، قصدشو فهمیدم می خواست حلقه امو نشون بده ! ای بدجنس!
امیر به پسره گفت: رهام نیستش؟
پسره: نه رهام رفته کچلی فعلا من در خدمت مشتری هاش هستم!
سریع لباسارو حساب کردیمو و موقع رفتن پسره به امیر گفت :خواهرتونن؟
امیرم با غیظ گفت: خیر خانوممن!
خنده از روی لب پسره رفت و گفت: شرمنده نمیدونستم!
امیر دستمو کشیدو آورد بیرون!
برام سئوال شده بود کچلی یعنی چی؟
من: امیر؟ رهام رفته کچلی ینی چی؟
امیر خندید و گفت: یه اصطلاحه واسه سربازی رفتن!
من: آها پسره دوستش بود؟
امیر: آره ولی خیلی پررو بود دیگه تا رهام خودش نیومده نمیایم اینجا!
بلند خندیدم یادم افتاد به اون دفعه که با ایرسام رفته بودیم بازار تو بوشهر!
امیر: به چی می خندی خانومی؟
من: هیچی ! یه بار با ایرسام رفته بودم بازار پسره برگشته به من میگه شوهرتون خیلی خوش سلیقه اس ، ایرسام گفت؛ خواهرمه حالا که ایندفعه با شوهرم بودم ، شوهرمو جای داداشم گرفتن!
امیر: بیخود کردن ! خانوم من فقط برای منه!
توی ماشین نشستیم و پیش به سوی خونه دوباره اون اس ام اسای لعنتی یادم اومدن! اه .....!
در خونه ارو که باز کردم ؛ بوی سوختگی اولین چیزی بود که متوجه شدم ،شیرجه زدم طرف آَشپزخونه و دیگه با عجله از روی گاز برداشتمو انداختم توی ظرفشوییو آب ریختم روش جلز ولزش بلند شده بود! دست خودمم سوخت ؛ امیر که تازه اومده بو توی خونه گفت: ایرسا چیزی سوخته/
من:شام بود!
امیر: اینم از شانس من دیگه این همه کار کن زحمت بکش شامم گیرم نیاد!والا!
من: برو بابا حیف اون همه شام خوشمزه که بهت دادم!
امیر: نه شما سروری خوب حالا زنگ بزن غذا بیارن برامون!
زنگ زدمو سفارش دوتا جوجه دادم و نشستم روی کاناپه ، امیرم اومد نشست کنارمو گفت: من منتظرم!
من: منتظر چی؟
امیر بغلم کردو گفت: منتظر شنیدن همون چیزی که خانوم گل منو و ناراحت کرده!
من: شاید نشه گفت!
امیر: میشه!
دهنمو باز کردم که یه چیزی بگم که گوشی امیر زنگ خورد ! شماره ی ناشناس بود امیر بلند شد و رفت توی یکی از اتاقا تا جواب بده ، هه حالا دیگه زنگم میزنه!
امیر اومد بیرون ولی مثل قبل از زنگ قیافش شاد نبود دوباره نشست کنارمو گفت: خوب بگو عزیزم!
من: امیر کی بود بهت زنگ زد؟
امیر: مزاحم!
من: میشناسیش؟
امیر لبخندی زد و گفت: مزاحمو اگه میشناختن که اسمش مزاحم نبود ! یه ذره آروم گرفتم!
من: چیزی نیس امیر جان!
امیر: خوبه و بلند شد به طرف اتاقمون رفت!تصمیم گرفتم به خاطر یه همچین چیزی زندگیمو خراب نکنم ، ولی باید توجه بیشتری هم داشته باشم! سخت بود اما برای من شدنی بود، بلند شدمو رفتم توی اتاق خوابمون و چراغ روشن کردم امیر طاق باز خوابیده بود و دستشم روی صورتش بود یه پاشو جمع کرده بود و چشماشو بسته بود!
من: امیر اتفاقی افتاده؟
امیر: نه خیلی خسته ام ، لطفا لامپو خاموش کن!
لامپو خاموش کردم لباسمو عوض کردمو روی تخت کنار امیر خوابیدم! هرچی بود مربوط به همون زنگ بود ، فقط نمیدونم چی بود یا نه کی بود که اینقدر امیر بهم ریخت!
فرداش صبح زود دانشگاه یه امتحان داشتم و بعدم که شرکت بود ؛ شبم خونه ی سیمین جون دعوت بودیم!
صبح بیدار شدم ، امیر قبل از من بیدار شده بودو رفته بود شرکت!
یه صبحونه ی مختصر خوردمو لباسامو پوشیدمو سوار زانتیای خوشگلم که مذتها بود درش نیاورده بودم شدم و پیش به سوی دانشگاه!
توی ماشین سی دی محسن یگانه ارو گذاشتم و صداشو کم کردم بر خلاف بقیه یعنی آوا و روناک که دوست داشتن صدای آهنگ تا تهش باشه من دوست داشتم یه صدای آروم ملایم توی ماشین پخش شه! اصلا هیچ وقت درک نکردم چه لذتی توی آهنگ بلند هست ، جز برای جلب توجه؟؟؟؟؟
بسه با چشمات تو به آتیش نکش خونم رو
من تورو کم دارم و تو دل دیوونم و
اگه یه روزی برسه من و تو قدر هم و بدونیم
یا که تو لحظه های سخت کنار هم بمونیم
اگه ترکم می کنی نگو کار سرنوشته
یه روز اگر لج نکنیم دنیا مث بهشته
بسه با چشمات تو به آتیش نکش خونم رو
من تورو کم دارم و تو دل دیوونم و
کافیه از تو قلبت این کینه ارو بندازی دور
اونوقت دیگه مال همیم، چش حسودامون کور
چرا میگی خوشبختی دنبال دیگرونه
چرا راه دور بریم، عشق کنارمون
اگه یه روزی برسه من و تو قدر هم و بدونیم
یا که تو لحظه های سخت کنار هم بمونیم
اگه ترکم می کنی نگو کار سرنوشته
یه روز اگر لج نکنیم دنیا مث بهشته
تو که هرچی گفتی، گفتم چشم قبوله
تو هم بزن غرورت و بشکن مگه شاخ قوله!
در دانشگاه ماشینو پارک کردم یه خورده دیر شده بود ولی نه اونقدر که استاد سرکلاس باشه سریع درو باز کردم که استادم پشت سرم وارد کلاس شد؛ وسط آوا و روناک نشستمو که روناک گفت: ینی خر شانسیا!
من: ارادت دارین نسبت به من!
آوا: سلام ایرسا خانوم، دیگه با امیر خان می گردی سراغی از ما نمیگیریا!
استاد: خانوم سالاری شورای 5+1 راه انداختین اونجا؟
من: خیر استاد کارنوای برپایی امتحانه ، شما ناراحت نشین!
استاد از این حاضر جوابیم خندید خداروشکر بی جنبه نبود وگرنه مشروطی توی شاخش بود!
برگه های امتحانی رو پخش کردن وسط امتحان استاد رفت طرف پنجره ! همون موقع روناک با خودکار زد پشتم! ای روناک دلم می خواد خفت کنم، خیلی اهل تقلب نبودم ولی روناک دیگه حرصمو درآورده بود امتحان تستی بود ! جوابارو به روناک که توی ردیف کنارم نشسته بود گفتم! امتحان که تموم شد اومدیم بیرون نیم ساعتی منتظر آوا بودیم که اونم اومد بیرونو گفت: ایرسا ؟ روناک؟ استاد باهاتون کار داره!
من: روناک می کشمت اگه فهمیده باشه!
روناک دستشو توی هوا حرکت داد یعنی بو بابا!
رفتیم توی کلاس !استاد روی میزش بود و بادیدن ما سرشو از روی برگه ها برداشت و گفت: چقدر ناشیانه کپی کردین!
روناک که کلا شوک زده بودتش و منم دست کمی ازش نداشتم ولی طبق معمول بایه ظاهر سازی حرفه ای ، فوق العاده عادی به استاد گفتم: استاد منظورتون چیه؟
استاد بهم نگاه کردو گفت: خانوم سالاری؟ کاش منم می تونستم خیلی راحت نقاب عوض کنم در هر حالت بازیگر خوبی میشید!
حالا اینو دیگه کجای دلم بذارم؟
من: استاد کسی نیاز به ظاهر سازی داره که بخواد چیزی رو مخفی کنه نه کسی که چیزی برای مخفی کردن نداره !
استاد جفتمونو نگاه کرد و پاسخ نامه ها و سئوالات و بهمون داد ! هی وای من ، سئوالات فرم A , B بود ! اینم شانس خوشگل من !آخه استاد تو کجا وقت کردی فرم A ,Bسئوال در بیاری؟
من: خوب ؟ من مشکلی توش نمی بینم!
استاد: شما مشکلی ندارین ولی خانوم فرشادی خودشون متوجه شدن قضیه از چه قراره 1 دست روناکو گرفتم که الان بود که غش کنه!
خلاصه یه کم دیگه وایسادیم از کلاس زدیم بیرون آوا که منتظرمون وایساده بود گفت: چی شد ؟
همه چیو براش تعریف کردم!که گفت: آخه کله شقا نباید این کارو می کردین!
روناک: د آخه من چه می دونستم این پیرمرد اینقدر باحوصله است میشینه سئوالارو جدا در میاره ! مامـــــــــــان!

من: خوب ؟ من مشکلی توش نمی بینم!
استاد: شما مشکلی ندارین ولی خانوم فرشادی خودشون متوجه شدن قضیه از چه قراره 1 دست روناکو گرفتم که الان بود که غش کنه!
خلاصه یه کم دیگه وایسادیم از کلاس زدیم بیرون آوا که منتظرمون وایساده بود گفت: چی شد ؟
همه چیو براش تعریف کردم!که گفت: آخه کله شقا نباید این کارو می کردین!
روناک: د آخه من چه می دونستم این پیرمرد اینقدر باحوصله است میشینه سئوالارو جدا در میاره ! مامـــــــــــان!
من: ول کنین بابا!من ماشینمو آوردم بریم کافی شاپ!
روناک: چه عجب داشتم کم کم به فکر تجدید فراش میوفتادم!
من: خاک توسر آدم فروشت کنم، من یه مدت بهت زنگ نزدم باید فکر تعویض دوست بیوفتی؟
روناک: تعویض نه تجدید فراش !
من: دیوونه اون واسه ازدواجه !
روناک: خو باشه !
من و آوا جفتمون باهم گفتیم: رونــــــــــــــــــــــ ـاک!
دیگه هیچی دیگه سرشو انداخت پایینو مثه بچه ی آدم سوار شد آوا هم سوار شد ! توی راه روناک با هیجان از خودشو تیرداد می گفت ، کارایی که تیرداد براش کرده بود از آوا درباره ی خودشو پاشا پرسیدم که اونم گفت: یه دختر دیگه خیلی دور و برپاشا می چرخه و این عصباانیش می کنه درکش می کردم چون خودمم توی همچین وضعیتی بودم!
ماشینو پارک کردم که هر سه تایی پیاده شدیمو رفتیم توی کافی شاپ ؛ صاحب کافی شاپ از دوستای امیر بود معمولا بیشتر اوقات میومدیم اینجا!
روی میزا نشستیم که سعید ( گارسون ) با دیدن من اومد طرف میزمونو گفت: سلام خانوم سالاری ، چی میل دارین؟
من: بستنی !
روناک: منم بستنی !
آوا: آبمیوه!
سعید که رفت ؛ با اوا و روناک درباره ی دوره ی کارآموزی بیمارستان صحبت کردیم درباره ی خودشونو و خلاصه خیلی چیزا...
من: بچه ها فک کنم دیگه موهام که همرنگ دندونام شد بتونم مدرکمو بگیرم!
روناک ، قاشق بستنیشو ول کردو انگشت اشاره و شصتشو گرفت طرفمو گفت : دقیقا!
آوا: ایرسا اینجا جای دنج و راحتیه !خیلی میای اینجا؟
من: مال یکی از دوستای امیره معمولای میایم اینجا!
کافی شاپ راحتی بود و تا اینجا که ما اومده بودیم بی مزاحم؛ دکوراسیونشم خوب بود! دیوارای طرح چوب و میزای با رنگ چوب روشن! به جای استفاده ی مستقیم از لامپم اومده بودن آویز لامپ گذاشت بودن و به شاخه های درختای مصنوعی که البته خیلی شبیه درختای واقعی بودن آویزون کرده بودن!
آویزا شبیه توپای حصیری بزرگ بود که یه لامپ توشون بود ، محیط اینجا رو خیلی دوست داشتم دیگه کم کم بچه ها بلند شدن! توی ماشین بودیم ، آوا و روناک می خواستن برن همون خونه ای که منم یه مدت باهاشون زندگی می کردم!
اونارو رسوندم و با حسرت نگاهی به واحدشون انداختم هر چه قدر اصرار کردن برم بالا نرفتم؛ چقدر من عوض شدم دیگه خبری از اون ایرسای قدیم نبود ، سوار ماشین شدمو دستمو گذاشتم روی فرمون حلقه ام توی نور برق میزد از خونه ی بچه ها مستقیم رفتم طرف شرکت ؛ چند تا پرونده بود که باید بررسی و امضا می شد این اواخر خیلی خسته شه بودم از یه طرف امتحانات پایان ترم و از طرف دیگه شرکت از لحاظ روحیم که اون اس ام اسا کارمو ساخته ان ، البته من به خودم قول دادمو زندگیم بنابر سوء زن و شک و تردید جلو نبرم!اصولا آدمی بودم یا باید چیزیو کامل داشته باشم یا اصلا نداشته باشم از چیز نصفه نیمه بدم میاد!
خسته و کوفته رسیدم خونه رفتمو با لباس خودممو انداختم روی تخت ؛ امیر ظهر توی شرکت مونده بود الانم که ساعت 5 عصره و من تازه از شرکت و کاراش فارغ شدم بدون اینکه لباسامو دربیارم روی تخت بیهوش شدم!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ +++++++++
امیرپارسا:
گوشیمو به میز کوبوندمو با پام میزو لگد کردم که پای خودم بیشتر درد گرفت , روزبه روز اس ام اسا و زنگای همون شماره که حالا فهمیده بودم طرلانه بیشتر و محتواشون مزخرف تر میشد ، هرچی بهش می گم من ازدواج کردمو زنمو دوست دارم توی گوشش فرو نمیره که نمیره!
هر دفعه یه متن عاشقونه یکی از یکی بدتر و تنها چاره ام اینه که همون لحظه حذفشون کنم، استرس شمیم کم بود که این طرلان با حرفای مزخرفش هم بهش اضافه شده بود!
ایرسا هم یه چیزایی فهمیده بود ولی ممنونش بودم که چیزی به روی خودش نیاورده بود و من از این بابت واقعا متشکرش بودم!
گوشیم زنگ خورد ، با فکر اینکه ایرساست گوشیو برداشتم ، از موقعی که اون شرکت لعنتی اومده دیگه اصلا درست حسابی نمی بینمش درحد سلامو و خداحافظیو صبحانه و ناهار و شام یا شرکته یا دانشگاه یا توی اتاقشه داره کتاب می خونه یا داره پرونده های شرکتشو بررسی می کنه دیگه واقعا برام دیدنش یا شنیدن صداش یه آرزو شد ه!
- الو امیرم؟ عزیزم؟
با ناامیدی از فکری که میکردم که ایرساست جواب دادم:
من: چی از جونم می خوای طرلان ها ؟چی می خوای؟
طرلان: خودتو می خوام عزیزم!
من: طرلان خفه شو به جرم مزاحمت به پلیس تحویلت می دما!
طرلان: آخه مگه عاشقی جرمه؟
من: آره عاشق مرد متاهل شدن جرمه!
طرلان با عصبانیت گفت: تو مال من بودی تا قبل از اینکه اون سفر لعنتیو بری !امیر من هنوزم دوست دارم!
من: طرلان اگر یکبار دیگه بهم زنگ بزنی یا پیام بدی به پلیس می گم!و گوشیو قطع کردم! با قیافه ی درهم ، از اتاقم بیرون به منشی گفتم که بعد از اومدن یکی از کارمندا شرکتو می تونه تعطیل کنه وبره !
سوار ماشینم شدمو رفتم پیش بچه ها!تیرداد و پاشا تنهاکسایی که همیشه درکم می کردنو از همه ی زندگیم خبر داشتن و قابل اعتماد بودن!
؛رفتم طرف خونشون و همزمان به پاشا زنگ زدمو بهش خبر دادم میام پیششون!
درو که زدم بی هیچ حرفی در باز شد و رفتم تو ، با آسانسور رفتم بالا بعد از من توی واحد آپارتمانی موندگار شدن!
در زدم که تیرداد درو باز کرد و زد پشت کمرمو گفت: خوش اومدی شاه دوماد !
نشستم روی کاناپه پاشا مثل همیشه سرش توی کتاب بود که بادیدنم کتابشو بستو گذاشت کنار ! تیردادم با یه میوه خوری میوه اومدو نشست ! ماجرا رو براشون تعریف کردم !
پاشا: امیر ؛ زندگیتو به خاطر اون دختر خراب نکن اگر زنگ زد به پلیس گزارش بده !
من: به خدا نمیدونم دیگه چیکار کنم اونقد رتحت فشارم که نگو!
تیرداد: پاشو پسر ؛ کسی که زیر مشکلات شونه خم کرد تا آخرش باید حملشون کنه اونوقت میشه حمال تو که نمیخوای اینجوری شی؟
من: تیرداد توهم جدید به نکته های جدید ی اشاره می کنیا!
تیرداد: کمال همنشینی با پاشا جانه!
من: خوب بچه من دیگه برم ، واقعا ازتون ممنونم که بهم گوش کردین!
تیرداد: این چه حرفیه مشاوره ی 24 ساعته در خدمتتته امیر خان ! افتخار می دین به ما قدم رنجه می فرمایین.............
من: باشه تیرداد من برم دیگه!
خداحافظی کردمو پریدم توی ماشین و با سرعت طرف خونه روندم!
درخونه ارو که بازکردم؛ همه جا تاریک بود نگران شدم یعنی ایرسایومده خونه ؟ رفتم توی اتاق خواب که دیدم با لباس بیرون روی تخت خووابیده خیلی وقته اینطوری ندیده بودمش !رابطه امون خیلی سرد شده بود
درخونه ارو که بازکردم؛ همه جا تاریک بود نگران شدم یعنی ایرسایومده خونه ؟ رفتم توی اتاق خواب که دیدم با لباس بیرون روی تخت خووابیده خیلی وقته اینطوری ندیده بودمش !رابطه امون خیلی سرد شده بود؛ باید درستش می کردم!
از اتاق اومدم بیرونو نشستم پای تی وی یه فیلم به زبان اصلی بود؛ نیم ساعت از بیرون اومدنم از اتاق می گذشت که ایرسا از اتاق اومد بیرون با دیدن من خندید و گفت: امیر اومدی؟
من:اره بیا پیشم ؛ کارت دارم!
ایرسا اومد نشست روی مبل کناریم، یه تیشرت سبز یشمی پوشیده بود موهاشم باز گذاشته بود یه شلوارک مشکیم پاش بود!
من: ایرسا؟ ازت میخوام کارای شرکتو کمتر کنیو یه ذره بیشتر برای خودمون وقت بذاری !
ایرسا: حرفی نیست درست میگی ولی امیر من چیکار کنم باید یکی باشه که اون شرکتو بچرخونه یا نه؟
امیر: باشه با شرکت صبا ادغامش می کنیم!
ایرسا: نه!
من: ایرسا ، عزیزم درست فکر ک یه شرکت گسترده بهتره یا چند تا شرکت مستقلو کوچیک بدون پیشرفت!
ایرسا: ولی....
من: ایرسا ببین ! تو می خواستی ثابت کنی نتایج تلاشای پدرت بی نتیجه نبوده منم چیزی نگفتم و تو خودتو ثابت کردی ولی واقعا الان برات وقت گیره! من ازت خواهش می کنم!
ایرسا : امیر من باید فکر کنم!
من: راستی بهت بگم ، نصف سهام شرکت ادغامی مال تومیشه ولی تغییری توی اصل موضوع ایجاد نمیشه!
ایرسا: من فردا جوابو بهت می گم امیر!
بلند شد و رفت از توی آشپزخونه دوتا قهوه اورد و گذاشت روی میز و کنارم روی مبل دونفره نشست!
ایرسا: امیر، خبرداشتی امشب تولد شمیمه ؟
من: جدا؟
ایرسا: آره !و ما دقیقا 30 دقیقه و 20 ثانیه دیگه برای اماده شدن وقت داریم؟
من: ایرسا شوخی می کنی؟
ایرسا: اصلا!
من: پس توچرا اینقدر ریلکس اینجا نشستی؟
ایرسا: چون الان می خوام آماده شم و بلند شد و رفت طرف اتاقمون! لباسای منم داد و من توی اتاق کناری لباسامو پوشیدم، از اتاق که اومد بیرون یه آن از چیزی که جلوم بود شکه شدم! ایرسا یه رژ قرمز زده بود که لباش حسابی هوس برانگیز شده بود!
من: ایرسا ؟
ایرسا با یه لبخند گفت: جانم؟
من: رژتو از کجا گرفتی؟
با تعجب برگشتو گفت: چی؟ خوب معلوومه لوازم آرایشی!
من: 20 تاشو میخرم بذار پاکش کنم!
ایرسا که از این حرفم تعجب زده شده بود با فرود لبام روی لباش کامل رفت توی شوک ولی بعد اونم منو بوسید ، جند دقیقه بعد یه بوسه اروم روی لباش زدمو سرمو بلند کردم اوه اوه ! چه خبره کل رژش پاک شده بود یه ذره هم
ایرسا که از این حرفم تعجب زده شده بود با فرود لبام روی لباش کامل رفت توی شوک ولی بعد اونم منو بوسید ، جند دقیقه بعد یه بوسه اروم روی لباش زدمو سرمو بلند کردم اوه اوه ! چه خبره کل رژش پاک شده بود یه ذره هم پخش شده بود!
ایرسا برگشت توی اتاق و رژشو درست کرده از اتاق که اومد بیرون؛برای اینکه سر به سرش بذازم گفتم: باز که دوباره اینو زدی !امشب یکاری می دی دستمونا!
ایرسا: بجنب امیر کمتر از اون ذهن منحرفت کار بکش به فکت یه ذره استراحت بده عزیز!
من: چشم بپر بریم که دیر شد؛ از خونه اومدیم بیرون و سوار ماشینم شدیم!
اصلا تمایلی به رفتن خونه ی شمیم اینا نداشتم مخصوصا که چشمم به اون راستین پس فطتم میوفتاد و احساس می کردم اتفاقی قراره بیوفته ؛ولی دلیل اصرار ایرسا رو برای رفتن نمی فهمیدم ! با نوک انگشتم روی فرمون ضرب گرفتمو و پامو بیشتر روی گاز فشار دادم.

نظرات کاربران

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
cool text

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت

Profile Pic
سلام به همه ی شما امیدوارم لحظات خوشی را در وب من بگذرانید.من درمورد همه چیز برایتان مطلب نوشتم.راستی؟!نظر یادتون نره. منتضر پیشنهاد های خوبتون هستم. می دونیدکه..اگر نظر بدید سعی میکنم سایت و وب بهتری را ارایه بدم. مر30 از همکاریتون
اطلاعات کاربری و عضویت سریع

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
اسکریپتهای اختصاصی

مرورگر های مناسب سایت