close
چت روم
رمان المپیاد عشق قسمت7

همه چیز برای همه

برای گفتگویی آزادتر با دوستانتان
به انجمن ما مراجعه کنید
قالب جدیدی برای وبلاگتان نیاز دارید؟!!
شهرقالب !
دنبال مطالب تفریحی هستید؟!
بخش تفریحی!
اطلاعات سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 147
کل نظرات : 9
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 73
آمار بازدید
آی پی امروز : 3
آی پی دیروز : 19
بازدید امروز : 55
باردید دیروز : 35
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 12
بازدید هفته : 118
بازدید ماه : 1,208
بازدید سال : 5,676
بازدید کلی : 109,819
مشخصات
آی پی : 54.92.190.11
سیستم عامل :
مرورگر:
نویسندگان

پیوند های روزانه

آلبوم تصویر فانتزی

آلبوم منظره

نویسنده : admin
بازدید : 346


ایرسا:
امیر پاشو روی گاز فشار داد و سرعت ماشین بیشتر شد حسابی توی فکر بود ؛و منم به این فکر می کردم که چطور باید با این شمیم خانوم پررو و برادرشون رفتار کنم!
یهو امیر گفت: ایرسا امشب از کنار من تکون نمیخوریا اینا مهمونیاشون مخطلته تازه خیلیم خطرناکه ، اصلا من نمیدونم چرا تو می خوای بری اونجا ، تو که از شمیم خوشت نمیاد پس چرا....
پریدم وسط حرفشو گفتم: امیر نگران نباش و دلیلشو هم نپرس لفطا!
امیر از لفظ لفطا خندید و گفت: باشه کوشولو فقط لطفا نه لفطا!
لبامو غنچه کردمو گفتم: دلم موخواد به سُ چه؟
امیر: بزن بریم پایین کوچولو ، بدو بدو!
باهم دست تو دست رفتیم پایین ؛ یه حیاط بزرگ ویلایی و یه عمارت کاملا سفید وسطش ؛ اولین چیزی که به ذهنم رسید «کاخ سفید» از تفکرات خودم خندم گرفت ، صدای بلند آهنگ غربی و لباسای غربی که راستین خان پوشیده بود هاکی از یه محیط کاملا مغایربا سلیقه ی من بود ، پشیمون شدم که اومدیم خواستم برگردم که راستین چشمش به ما افتاد و از همونجا خیره خیره به چشمای امیر پارسا اومد جلو! حالم از وضع لباس بهم خورد!
یه شلوار که از بالا تا نزدیکای زانو جر خورد بودو ریش ریش شده بود و دستاش که از مچش تا 7 ، 8 سانت بالاش پر از دستبند های عجیب غریب و مزخرف بود! یه پلاک زنجیر، مشکی توی گردنش بود که یه صلیب وارونه بود، یه جایی این آرمو دیده بودم ولی هرچی به مغزم فشار آوردم یادم نیومد کجا دیدمش!
یه تیشرت جذب مشکی که اونم پار پاره بود پوشیده بود آخی انگار سگ دنبالش کرده بود، راستین دیگه بهمون رسیده بود ولی اصلا زاویه نگاشو تغییر نداده بود و با یه نگاه مستقیم توی چشمای امیر پارسا گفت: بفرمایید ؛ خوش اومدید!
من: قبل از اینکه بیاید اینجا کجا بودید؟
امیر و راستین هر دوشون با تعجب بهم نگاه کردن!
راستین: آرایشگاه!
من:آها ، راستی احیانا توی راه آرایشگاه سگ دنبالتون نیوفتاده بود؟
با این حرفم امیر پارسا بلند خندید، الهی فدای خندت پسرم، بخند! راستین نیمچه لبخندی زد و گفت: سگ که نه ولی دخترا افتاده بودن دنبالم!
من: اوخی بیچاره ها ؛ چه بد سلیقه بودن! راستین عصبانی شد و به امیرپارسا نگاه کرد و گفت: هنوزم مثل قبل زبون درازین؛ امیر کارش حرف نداشت توی کوتاه کردن زبونا ولی احتمالا از پس شما برنیومده نه؟
ای پس فطرت می خواست از حرفای خودم برعلیه خودم استفاده کنه؛ بیشعور!مونده بودم دنبال جواب که امیردستمو یه فشار ملایم داد ؛ یهو گفتم: دلیلی نداره با امیرم مقل بقیه رفتار شه ،هرکس باهاش مثله خودش رفتار میشه و باچشمام از سرتاپاشو نگاه کردم! سوختی آقا راستین؟
جدیدا زیاد بچه بازی درمیاوردم ،امیر دستمو محکم تر گرفتمو راستین کنار رفت و ما رفتیم داخل، هیچ کسو نمیدیدیم، رقص نور که روی افراد مهمان می چرخید تنها نور توی سالن بود ، با استشمام بوی سیگار به شدت به سرف افتادمو نیومده دوییدم توی سالن !
بدجور سرفه می کردم ، آخه سیگارم چیزیه که این آدما بکشن ؛ همشون از دم عوضین!
سرفه ام بند نمیومد که امیر نفس نفس زنان اومد و گفت: ایرسا ؟حالت خوبه؟
با اشاره ی دست بهش فهموندم نه!
بغلم کرد و رفت یه گوشه ی حیاط که یه شیرآب بود و مشتشو پرآب کرد و زد به صورتم ، یه نفس عمیق کشیدم که یه کم حالم بهتر شد روی زمین نشته بودیم که شمیم با یه پالتو پشمی بلند که از زیرش یه لباس سفید بلند دنباله دار با کفشای پاشنه 10 سانتی بود جلومون ظاهر شد:
شمیم : امیرجون چرا اینجا نشستین عزیز؟
ایششششششششششششششششش عزیز گفتنش دیگه چیه، دختره ی لوس ، جلوی زنش داره واسش عشوه میریزه!هی روزگار!
من: سلام شمیم خانوم!
شمیم : سلام عزیزم، حالت خوبه؟
به چهرم اشاره کردمو و گفتم: ادم خوب صورتش این شکلیه؟
شمیم : نمیدونم والا نه که شما همه چیزت خاصه من نمی تونم درموردت نظری بدم!
ینی شیطونه می گفت، پاشم برم بزنم توی دهنش قشنگ همه ی آرایشش بریزه تو هما دختره ی پررو!
امیر: شمیم خانوم ، ایرسا به سیگار حساسیت داره مهمونی شمام که....
شمیم که انگار خیلی براش مهم بود ما داخل باشیم گفت: شما مهمون ویژه ی جشنید ؛نباید اینجا باشید من میرم یه کاریش می کنم!
امیر: ممنون میشم!
شمیم رفت یه ربع با همون لباسا اونجا نشسته بودیم که دوباره سرو کله ی راستین خان پیدا شد!من هیچ جا از دستش آسایش ندارم،با دیدن قیافه ی شمیم و راستین فقط یه چیز تو ذهنم میومد ، تنفر ! تنفر از هردوشون و از پدرشون ؛برای اینکه پدرم به راحتی گول این حقه بازا رو خورد!
راستین: ایرسا خانوم ، سیگارارو جمع کردن! بفرمایید تو!
امیر: بریم عزیزم؟
من: بریم!
رفتیم تو ، همه یه جوری نگامون می کردن؛ خبری از آهنگ تند نبود و لامپای سالن روشن شده بود ، باریکلا به خودم، ولی از نگاه خیره ی بقیه روی خودم عصبانی میشدم!
آروم زیر گوش امیرگفتم: امیر ؟ چرا اینا اینطوری نگامون می کنن؟
امیر: نمیدونم !
صدای شمیم از گوشه ی سالن بلند شد: خانومها ، آقایان تمامی حاضرین در این جمع، مهمانهای ویژه ی امشب ما کسانی نیستند جز ..........
بعد از یه مکث چندثانیه ای گفت: پسر خاله ی عزیزم امیرپارسا و همسرشون ایرسا با تموم شدن حرفش صدای دستو سوت کرمون کرد ، رفتیم طرف جایی که شمیم ایستاده بود ، امیر رفت بالا و منم بالاجبار و با نارضایتی دنبالش رفتم!
شمیم: باید بگم که امیر جان در واقع یکی از عزیز ترین افراد خانواده برای منه و به افتخارشون قراره یه آهنگ بذاریم!
با این حرفش دیگه دلم می خواست سرشو بکوبم توی دیوار ، آخه دختره ی روانپریش شوهر من واسه تو چرا باید عزیزترین باشه؟
خون خونمو می خورد! امیرم از رفتارو حرکاتم فهمیده بود نرمال نیستم!
دی جی یه آهنگ گذاشت که راستین با یه دختر که یه لباس فجیع پوشیده بود رفت وسط، شمیم اومد پیش امیرو گفت: امیر جان برین وسط دیگه ! مهمونای ویژه شمایینا!
من: تا جایی که اطلاع دارم مهمونای ویژه نظاره گر جشنن نه گرمکن برنامه ها!
شمیم قرمز شد ایول به خودم، امیرم آروم سرشو انداخته بود پایینو می خندید، شمیم بدجنسی بهم زد و گفت: ایرسا خانوم موردی نداره !شما بشینید اونجا و نظاره گر باشید منو پسرخالم بریم یه دور رقص!
به خدا این دیگه خیلی پررو ، اومده جلوم وایساده می گه می خوام با شوهرت برقصم!دیگه از عصبانیت دستای امیرو فشار دادم ، که امیر گفت: شمیم خانوم من دیگه از موقعی که متاهل شدم با هیچکس جز خانومم نمی رقصم!
از این حرفش خوشحال شدم و توی دلم گفتم: عاشقتم امیر خان!
شمیم با قیافه ی درهم یه میزو نشون داد و گفت: پس اونجا میتونید بشینید؛ دقیقه به دقیقه از اومدنم به اینجا بیشتر پشیمون می شدم!
آخرای مهمونی بود که شمیم داشت میومد طرفمون یهو امیرگفت: ایرسا تکون نخورو لبشو محکم گذاشت روی لبام ! از پشت سرش فقط قیافه ی وحتشناکو عصبانی شمیمو دیدم که روی منو امیر میخ شده بود!
با جون کندن بالاخره اون مهمونیم تموم شد!کادوهامونو که یه دستبند و یه گردنبد برای راستین و شمیم بود دادیمو از اون محیط مزخرف زدیم بیرون!
از خستگی روی صندلی جلوی ماشین ول شده بودمو کفشمو با دستام درمیاوردم!
امیر: ایرسا ؟
من: جانم؟
امیر: مهمونی خوب بود برات؟
من: افتضاح ترین بود که تا حالا رفتم!
امیر روشو کرد سمتم موهاش یه ورو کج افتاده بودن توی صورتش که این چند برابر جذاب ترش میکرد!
امیر: می دونستم همچین چیزایی رو دوست نداری برای همین گفتم نریم!
من: مهم نیست!
دیگه رسیده بودیم درخونه خودمون !
امیر درو باز کرد و باهم رفتیم تو! لباسامونو که عوض کردیم جفتمون باهم رفتیم روی تخت به ثانیه نکشیده خوابمون برد!
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
دوهفته بعد...
امیرپارسا:
من: پاشا به خدا دیوونه ام کرده ، باید به پلیس بگم باز ؟
پاشا: دفعه اول واسش اخطاریه رفت؟
من:اره فکر کنم ، به خدا زجر و عذاب که می گن همینه ها ! طرلان لعنتی داره زندگیمو خراب می کنه!اگه ایرسا بفهمه ....
پاشا: پاشو داداش خودتو درگیر افکار منفی نکن! پاشو دوباره به پلیس گزارش بده به جرم مزاحمت!
پاشدمو رفتم کلانتری ، همیشه از کلانتری و دادگاه بدم میومد ، حتی راه رفتن توی اینجور جاهام بهم احساس مجرم بودن می داد!
رفتیم داخل اتاقو ماجرارو تعریف کردم، طرلان ! طرلان ؛ طرلان! اینقدر بهش فکر کرده بودم که به مرز جنون رسیده بودم اخلاقم یه مدته حتی توی خونه هم بد شده!
طرلان اومده بود تهران و اینجا زندگی می کرد ، مدام بهم اس می داد و زنگ میزد و می گفت: فقط با من باش!
یه بار به پلیس گفته بودمو براش اخطاریه فرستاده بودن اما این دفعه دیگه من باید باهاشون میرفتم تا آدرس خونه اشو به این سربازایی که الان برای دستگیریش باهام بودن نشون بدم!
در خونه اش که رسیدیم از ماشینم پیاده شدم به سرباه اشاره کردمهمینه و بعد با ماشین رفتم دوتا خیابون بالاتر تا طرلان نفهمه من اینجا بودم! من نمی خواستم کار به اینجاها بکشه ولی مجبور شدم؛ دوباره برگشتم کلانتری طوری خودمو نشون دادم که یعنی من تازه فهمیدم دوباره برگشتم همون کلانتری ایندفعه طرلانم توی اون اتاق نشسته بود! با کسب اجازه رفتم تو !طرلان بهم یه پوزخند زد و گفت: خوشگل بودی خوشگل تر شدی آقای راد!
من: حرف چرت نزن!
طرلان: آقای راد آدم که از معشوقش شکایت نمی کنه بعد طوری که فقط من بشنوم گفت باهاش کارای دیگه می کنه!
یعنی شرم و حیا رو با یه لیوان آب سر کشیده بود این دختر!
من: خیلی آشغالی !
مستانه خندید دستمو بردم بالا که یه سیلی بزنمش اما با دیدن سرگرد که یک آن گفت: سرباز رحیمی!
دستمو آوردم پایین!
یه سرباز لاغر اندام اومد تو و به حالت خبردار ایستاد!
سروان: سرباز رحیمی به خانوم عابدی بگید بیان این خانومو ببرن بازداشتگاه!
یه چن دقیقه بعد یه خانوم چادری اومدو دستای طرلانو گرفتو بردش طرف در ، یه لحظه طرلان برگشت طرفمو گفت: آقای راد خیلی پستی ،خندید و ادامه داد: بیچاره ! من نباشم ولی دیگران هستند جامو پرکنن!
تهدیدش برام مسخره بود !آخه یه دختره بیچاره که تازگیا هم فهمیده بودم معتاده می تونست چیکار کنه؟
برگشتم خونه ؛ توی راه شیرینی گرفتم ، باید همه ی اون بد اخلاقیارو جبران می کردم!
در خونه بودم که گوشیم زنگ خورد: شمیم بود!
با اخم برداشتم و گفتم: بله؟
شمیم مثل اینکه عصبانی بود چون گفت: الو ؟ امیر؟
من: بفرمایید!
شمیم: من باید ببینمت!
من: چرا ؟
شمیم : یه مسئله مهم هست!
من: باشه پس کجا؟ سریع باید بیای من کار دارم!
پنج دقیقه در همون کافی شاپی که گفتید ایستادم که اومد ، دوباره همون لباسای چرتو و آرایش غلیظو ...
باهم رفتیم تو!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ ++++++++++++++++++
ایرسا:
ایرسا:
توی خونه ی روناکو آوا بودم! تازگی ها فقط به بودن با اینا دلم خوش بود! بحثمون سر بورسیه دانشگاه بود که برای آلمان قرار بود برای من ازطرف دانشگاه در نظر گرفته شده بود! به عنوان دانشجوی برتر ازم درخواست تحصیل خارج از کشور شده بود هر چی می خواستم درباره اش با امیر صحبت کنم یه جوری از زیر حرف زدن در میرفت! درسای دانشگاه دیگه خیلی بهم فشار آورده بود، امیرم دیگه نه باهام حرف میزد نه نگاهی نه صحبتی دیگه کلافه ام کرده بود کم کم به خودم شک کرده بودم که یعنی شاید من کار نادرستی کردم که امیر ناراحت شده ! امشب باهاش حرف میزنم؛ ساعت نزدیکای 8عصر بود که یه اس ام اس اومد برام ؛ از یه شماره ی ناشناس!
«ایرسا خانوم ،فک کنم خیلی دوست داشته باشی دلیل بداخلاقیای این مدت شوهرتو بفهمی/ همین الان کافی شاپ .........»
یه لحظه گوشیس از دستم افتاد و روناک و بعدم آوا اس ام اسو خوندن!
نمی دونستم اینکارا یعنی چی؟ ینی امیر پارسا بهم خیانت کرده؟
به همین سادگی؟
امکان نداره....
کیفمو برداشتمو از خونه زدم بیرون رفتم به همون آدرسی که بود عینک آفتابیمو زدمو رفتم داخل ولی درکمال ناباوری دیدم ؛امیرپارسا و شمیم روی یه میز کناره نشستن و یه گلدون گل لاله قرمزم جلوی امیره!
جلوی ریختن اشکامو گرفتم ، برای اینکه خودمو راضی کنم گفتم: اشتباه می کنی ایرسا؛امیر اهل این چیزا نیس !
اینا همش برنامه اس ، از کافی شاپ زدم بیرون و نشستم توی ماشینم با سرعت می روندم که پلیس منو دید و اعلام کردبزنم کنار یه 60 تومن جریمه شدم که قبضشو انداختم تو داشبوردو دوباره گازو فشار دادم ؛ انگار می خواستم حرصمو سر این گاز بیچاره دربیارم!
رسیدم خونه مستقیم رفتم توی اتاقو و درو بستم!
بیدار که شدم سرم درد می کرد بدنم سنگین بود ااصلا نمی تونستم از روی تخت بلند شم همونطور که خوابیده بودم گوشیمو از پاتختی برداشتمو ساعتو نگاه کردم، ساعت 10و نیم ! 5 ساعتو نیم خوابیده بودم ،عادی بود با اون مسکنایی که من خوردم باید دیگه پس فردا بیدار می شدم، خیلی هم زود بیدار شدم!
حوصله ی بلند شدنو نداشتم ، امیرم که انگار اصلا نیومده بود خونه !کم کم دیگه خودمم داشت باورم می شد که امیر بهم خیانت کرده ، دستمو گذاشتم روی صورتمو و یه قطره اشک روی صورتم سر خورد ؛ همون موقع صدای باز شدن در خونه اومد ؛چه عجب!امیر خان یادشون اومد خونه هم دارن.
ازش متنفر نبودم ولی ناراحت بودم ،خیلی ناراحت ! رفتم زیر پتو و آروم چشمامو گذاشتم روی همو خودمو خواب زدم!
در اتاق با زشد و چند دقیقه بعد صدای قدم های امیر که میومد طرف تخت! یه بوی ناخوشایند با ادکلن تلخ همیشگیش قاطی شده بود ، امیر نشست روی تختو دستمو گرفت ، چقدر تنش داغ بود ، داشتم می سوختم !احساس کردم حالتاش طبیعی نیست ،نمیدونستم باید چشمامو باید باز کنم یا همینجوری بمونم بالاخره نتونستم اون بوی گندو تحمل کنمو چشمامو باز کردم ولی چشمام توی چشمای خمار امیر گره خورد ؛ امیر دستاشو آورد جلوو بغلم کرد ؛بوی مشروب کل بینیمو پر کرد؛ ینی امیر مست بود؟؟!؟
خواستم خودمو بکشم عقبو برم ولی امیر لباشو گذاشت روی لبامو بوسید ؛کم کم دیگه داشت لبامو گاز می گرفت ،اصلا توی حالت طبیعی نبود ، شونه هامو داد عقبو مجبورم کرد روی تخت بخوابمو خودشم اومد روم.....
صبح باصدای زنگ گوشیم از خواب پاشدم ! یه نگاه به امیر و بعد خودم که توی بغلش بودم و تمام اتفاقای دیشب جلوی چشمم رژه میرفت !خواستم بلند شمو گوشیمو بردارم که امیر دستاشو محکم تر دورم حلقه کردو یه لبخند مخفی با چشمای بسته زد!
یادم افتاد به امیرو شمیم که دیروز باهم بودن و اینکه امیر مست برگشت خونه و ... محکم از توی بغلش دراومدمو ذوتختی گرفتم دورم ، امیر با چشمایی که از تعجب باز شده بودن گفت: ایرسا چت شد یهو؟
یادآوری اون اتفاقات دیروز و امیر و شمیم حسابی عصبانیم کرده بود که گفتم: خفه شو امیر هیچ حرفی نزن ، فقط بدون خیلی پستی و رفتم طرف کمد لباسا تا یه چیزی پیدا کنم بکنم تنم!
امیر که کلافه دستشو بین موهاش فرو کرده بود ومی کشید!
لباسممو پوشیدمو از اتاق زدم بیرون ، آوا و روناک بودن! آوا 4 تا تماس داشت و سه تا اس ام اس روناکم 10 تماسو 5 اس ام اس!
کیفمو برداشتمو به ساعت بزرگ روی دیوار نگاه کردم ساعت ده بود کلاس اولو که هیچی جاموندم ولی اینو دیگه باید برم ، در خونه ارو باز کردمو با شدت پشت سرم بهم زدم و سوییچ ماشینمو توی دستم تکون دادم !ماشینو از پارکینگ درآوردمو و از خونه زدم بیرون!
فکرام خیلی پراکنده بود، من ، امیر ، شمیم ، روناک ، بورسیه، شرکت ......
دیگه داشتم دییونه می شدم مگه چقدر می تونستم مقاومت کنم؟
ماشین بایه صدای جیغ وحشتناک چرخاش روی زمین ایستاد که نشون می داد من چقدر بدون اینکه بدونم حرصمو روی پدال گاز خالی کردم!
از ماشین پیاده شدم که آوا و روناک که توی محوطه بودن اومدن طرفم!
من: سلام !
آوا: سلام عزیزم!
روناک: سلام چرا کلاس اولو نیومدی؟دیروز کجا رفتی؟
آوا: حالت خوبه ایرسا؟
لبخند مصنوعی زدمو گفتم: مگه شما به آدم مهلت می دین حرف بزنه؟
آوا: ایرسا خانوم اون لبخندای مصنوعیتو بذار برا توی فیلم سر صحنه ی سکانس محبوب!الان هرکاری می خوای بکن!
چقدر منو میشناختن! حتی لبخندای واقعیو مصنوعیمو هم تشخیص می دادن همونطور که منم همه ی حرکاتشونو می شناختم!
روناک : نمی خوای بگی ایرسا؟
من: کجا بشینیم ؟ کلاس نداریم؟
آوا یه نگاهی به ساعت گوشیش انداختو گفت: 30 دقیقه و 20و 3 نه چهار ونه 5 ثانیه اصلا ولش کن ... وقت داریم!
از اینکارش خندیدیمو روی یکی از صندلی های توی محوطه نشستیم!
روناک: همه ساکت !داستان شروع می شود 1.2. 3.....
از دیروز که از خونه زدم بیرونو براشون گفتم تا امروز صبح بی هیچ رودروایسی، بالاخره این دونفر کسایی بودن که همیشه کمکم می کردن!
امیر پارسا:
دیشب یه اشتباه محض انجام دادم ، حتی یادم نمیاد چه غلطی کردم! فقط صبح از اینکه ایرسا پیشم بود خوشحال بودم ولی انگار یه حرکتی انجام دادم که خیلی عصبانیش کرده بود!
همیشه حتی توی مستی حواسم به همه چیز بود ولی باحرف های دیروز شمیم ، دیگه کلا دیوونه شدم! از وقتی ازدواج کردم دیگه نمی خواستم سراغ این چیزا برم هرچند که حتی قبلا هم خیلی کم استفاده می کردم اما باشنیدن اینکه تصادفی که ایمان کرد و آشنایی منو طرلانو برگشت شمیم از آمریکا و فروش شرکتو همه و همه فقط یه برنامه ی بلند مدت برای نابودی خانوادهی ما بوده دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم ،دوباره به سرم زد ناراحتیامو با این آتو آشغالا بر طرف کنمو دیشب که از ناراحتی زده بودم با دیدن ایرسا دیگه همه چیزو فراموش کردمو...
دیگه خودمم مونده بودم این وسط!حقم داشت منم اگه یه مدت بهم بی محلی می شد و ایرسا باهام حرف نمی زد هم عکس العملو داشتمم!
بلند شدمو رفتم توی سرویس بهداشتی و صورتمو آب زد م و اومدم بیرون ؛ گوشیم چراغ میزد ؛ برش داشتم که روی صفحه اش زده بود NEW MWSSAGE
از طرف شمیم بود : دوست دارم امیر ؛ من و تو واسه همیم باید باهم باشیم!
آدم تا چقدر باید نفهم باشه که همچین حرفی بزنه ؟ شمیم تا کجا پیش رفته بود ؟ ایمانو راستین کشت ، شمیم طرلانو که دختر عموش توی بوشهر بود و فرستاد دنبال من تا از من مطمئن باشه و کاراشو پیش ببره!فریدون که حیف اسم فریدون روش باشه پدرمو داغون کردو پدر ایرسارو فرستاد اون دنیا و خاله ی حسودمم فقط ته دل مامانمو بدبین می کرد و گوششو با مزخرفات پر میکرد!
این خانواده چقدر پست بودن؟؟؟حالا شمیم به من اس داده دوست دارم!
از همشون متنفرم ولی انتفام نمی گیرم ،من نمیتونم همچین کاریو کنم ولی اگر مانع زندگیم بشن نابودشون می کنم !
لباسای رسمیمو پوشیدمو با ماشینم رفتم طرف شرکت! از در وارد شدم منشی برام بلندشد که با دستم بهش گفتم بشینه وارد اتاق ریاست شدم ، من اینجارو می خواستم برای چی؟ من یه پزشکم !
تا چند ماه دیگه هم مطبمو میزنم اینجا چیکار می کنم؟؟؟
اینا همه ی سئوالایی بود که من با ورود به این اتاق به ذهنم می رسید ! گوشیم زنگ خورد ؛ تیرداد بود:
الو ؟ دکتر کجایی؟
من : پسر تو باز قرصاتو نخوردی؟
تیرداد: نه دکتر تموم شدن منم اوضام خرابه کجا بردی اون مطب خرابه اتو بیام پیشت ویزیتم کنی؟
فلواقع منظورش این بود که تو کدوم خراب شده ای که جواب نمیدی؟
من: شرکتم بیا اینجا ویزیتت کنم!
تیرداد: برو بابا من خودم توروهم ویزیت می کنم بیام پیش تو ؟ فقط 10 دقیقه دیگه اونجام!
دیوانه!خوبه میگه نمیاما بعد 10 دقیقه دیگه اینجاست با خنده پرونده ها رو باز کردمو و چند تا قولنامه و قرارداد بود که امضا کردم!
منشی اومد تو و گفت: آقای دادگستر اینجان!
من: بگین بیان تو!
تیرداد با خنده اومد تو !
من: آخه تو باید الان دادگاه باشی اینجا چه می کنی؟
تیرداد: اومدم باهم بریم که من تورو به حبس ابد محکوم کنم!
من: چه قاضی خشنی!
تیرداد: من آخر این فامیلمو عوض می کنم!
من: نه بابا منبع خنده ی روناک خانومو چیکارش داری؟
تیرداد: خوب حالا توهم!
من: خوب بگو ببینم!
تیرداد: ها ! می خواستم بگم تو میدونستی ایرسا بورسیه آلمانو گرفته ؟
بلند شدمو وایسادمو با صدای بلند که شبیه داد بود گفتم: چی ؟
تیرداد : بسه توهم بشین بیینم حالا!
من: بورسیه چی رو؟
تیرداد: باریکلا ایرسا خانوم که به تو نمی گه قضیه چه خبره دکتر!
من: بنال ببینم اینقدر دکتر دکتر نکن!
تیرداد: ببین یه بورسیه تحصیلی برای دانشجو ها هس که از طرف دانشگاه برای تحصیل توی آلمان انتخاب می شن و می تونن اونجا درس بخونن حالا هم ایرسا انتخاب شده!
من: عمرا!
تیرداد: امیر فقط خودخواه نباش !پاشا نتونست بیاد منم قصد دخالت توی زندگیتونو ندارم هیچیم حالیم نیست از زنذگی مشترکو اینا ؛ همینم که می گم باید برم دست نویسنده ی اون کتاب روانشناسی پاشارو ببوسم ولی بهت می گم این فرصتیه که هرکسی نمیتونه داشته باشه!
من: تیرداد من نمیتونم ازش جداشم !
تیرداد: خوب توهم برو !
من: نه !
تیرداد از روی صندلی بلند شد و گفت: خوددانی فقط در تعجبم که چطور ایرسا خانوم بهت نگفته!
به خودم گفتم ، مگه من گذاشتم باهام حرف بزنه؟ همش یه جوری پیچوندمش از ترس اینکه باهاش بد حرف بزنم درحالی که این حرف نزدن خودش بدتره!
تیرداد بعد از خداحافظی رفت و من موندمو یه عالمه فکرو خیال!
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
ایرسا:
روزا میگذشت و من با امیر پارسا سرد برخورد می کردمو اون سعی می کرد منو از این حالت دربیاره ! می دونست دارم تلافی اون موقعی که خودشم اینجوری بود درمیارم!یه چن دفعه حالم بهم خورده بود و یه جوریایی بودم ولی خوب چیزه زیادی مهمی نبود!
چه مسخره من تلافی ؛ اونم تلافی !
گوشیمو برداشتم و زنگ زدم به ایرسام ، خیلی دلم واسش تنگ شده بود !
من: الو ؟ سلام!
ایرسام: بفرمایید!
من: سامی ؟
ایرسام: ایرسا ؟؟؟
من: جونم داداش؟
ایرسام : خیلی بی معرفتی ، اصلا فکرشم نمی کردم اینجوری باشی!
من: سامی به جون خودم نتونستم زنگ بزنم؛ آوا و روناک می دونن ،حتی از مشغلهی زیاد اونا که پیشم هستنو هم کم می بینم!
ایرسام: باشه باشه همیشه توی متقاعد کردن استادی!
من: ما اینیم دیگه!
ایرسام: خو باشه حرفمو پس می گیرم لوس میشی!
من: ا ؟ سامی؟
ایرسام: جان؟؟؟
من: ها؟
ایرسام: گفتی اسامی؟
من: ایــــــــــــــــرسام؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟
فقط صدای خنده ی بلند ایرسام از پشت گوشی میومد !
من: چه خبرا؟
ایرسام: خبر سربازی نرفتن پسرا!
ودوباره خندید ؛ این پسره هم یه مدت بالا سرش نباشی پتانسیلشو داره ها!
من: ایرسام جدی گفتم!
ایرسام: اممممممممم !خوب منو آروین دعوت نامه گرفتیم برای بازی توی یکی از باشگاه های آلمان!
نمیدونستم چی بگم ، از خوشحالی!
من: ایرسام راست می گی؟؟؟؟؟؟؟؟
ایرسام : دروغم چیه حالا تو چرا اینجوری جو زدتت!
من: آخه من دعوتنامه گرفتم واسه دانشگاه اونجا!
ایندفعه نوبت ایرسام بود که تعجب کنه!
ایرسام : نــــــــــــــه!!!!
من: آرههههههههه! و خندیدم !
ایرسام: ینی هرجا منو آروین می خوایم بریم توهم هستی آوا هم هست؟
من: نچ جاست می !
ایرسام: حالا ول کن چه خارجکیم حرف میزنی واسه مو!
من: یعنی لهجه ارو داری توروخدا؟
ایرسام: چاکریم آبجی!
من: دیگه داری میزنی جاده خاکیا!
ایرسام جدی شد و گفت: حالا قصد رفتن داری؟ امیر چی میگه؟
اهههه امیر ، امیر! امیر اون موقع که می خواستم بهش بگم نخواست حالا بهش بگم؟
من: نمیدونم ، حالا شما کی میرین ؟
ایرسام ؛ هفته ی دیگه ، شنبه!به عبارت دیگه 2 روز دیگه !
من: خوش حال شدم داداشی فعلا!
ایرسام: ایرسا خواهر شوهرمو اذیت نکنیا!
من: چشم حتمــــــــــــــــــــــ ــا!
برو بابا توهم دلت خوشه داداشا!
دوباره رفتم سرکلاس استاد رستگارو نشستم بغل آوا و روناک که داشتن باهم پچ پچ می کردن!
من: بچه ها ایرسامو آروینم برای باشگاه های آلمان دعوت شدن!
آوا: جدا؟
من: اوهوم!
دیگه چیزی نگفتیم تا اینکه کلاس تموم شد! از کلاس زدیم بیرون ، امروز تا ساعت 8 بیرون از خونه ام ؛خونه که میرسم دیگه فرقی با جنازه ندارم!
با روناکو و آوا توی محوطه قدم میزدیم که ، روناک گفت: آوا ساعت چنده ؟
آوا: اممممم ساعت..... ساعت 6و نیم ، هفته!
روناک: چه دقیق!
آوا: اا؟؟؟؟؟؟؟
تازگیا می دیدم که روناک سرحال نیست مثل قبلنا تیکه نمی پرونه و نمی خندونتمون!
من: روناک؟
روناک: اامممم؟
من: یه سئوال بپرسم؟
روناک: بپرس!
من: چرا جدیدا اینقدر تو خودتی؟
روناک: کسی که خودشم خیلی مواقع اینطوریه نباید این سئوالو بپرسه ایرسا و سرشو بلند کرد و به چشمام نگاه کرد!
من: روناک اتفاقی افتاده ؟
روناک: واقعا دوست داری بدونی؟
من: کنجکاوم ولی اگر دوست نداشته باشی بگی به نظرت احترام میذارم!
آوا: روناک راس می گه منم این اواخر خیلی توجه کردم بهت ، تو اون روناکه قدیمه شوخ نیستی!
روناک: یه جایی پیدا کنیم بشینیم!
یه نیمکت نه چندان تمیز، خالی بود !
آوا: اونجا!
من: بریم!
شاید هر موقع دیگه ای بود آوا می گفت نه اینجا کثیفه من نمیشینم اما الان خودش پیشنهاد داد چقدر موقعیت ها عقیده ی آدما رو تغییر می ده!
سه تایی نشستیم روب همون نیمکت ! روناک شروع کرد به گفتن:
روناک: نمیدونم بچه ها یه چن وقتیه همش احساس می کنم تیرداد یه جوریه ! یه موقع هایی اخم می کنه و یه وقتاییم خیلی می خنده!
نمیدونم چه جوری بگم چن وقت پیش توی پارک با یه دختر دیدمش ، از اون موقع به بعد اصلا دیگه باهاش حرف نمیزنم!
من: روناک اشتباه نکن شاید خودش نبوده!
روناک: می خواستم باور کنم خودش نیست ایرسا وللی وقتی رفتم نزدیکتر خودش بود ، با یه دختری که حتی نمی تونستم فکرشو هم بکنم که تیرداد از همچین کسایی خوشش بیاد!
دختره یه آرایش غلیظ و لباسای افتضاح داشت!
من: من بهت می گم بیشتر درباره اش تحقیق کن!
بلند شدم ، ساعت یه ربع به هفت بود!
من: بچه ها کلاس داره شروع میشه!
آوا: آره بیاین بریم ،راستی ایرسا تحقیق همراهته که؟
من: کدوم تحقیق؟
آوا: همونی که استاد صادقی می خواست!
با کف دست زدم به پیشونیمو گفتم : نه، یادم نبود اصلا!
روناکم که حالا پاشده بود گفت: امروز آخرین فرصتشه ،نه آوا؟
آوا: فک کنم!
همونطوری که طرف ماشین می دوییدم گفتم: بچه ها من میارمشو میام!
آوا: مواظب باش ایرسا!
من: باشه باشه1
با سرعت طرف خونه می روندم؛ماشینو جلوتر از در خونه پارک کردم که بعدا برای جابه جاییش وقت نگیذه دوییدم طرف خونه!
درو باز کردمو و رفتم تو ! مستقیم رفتم توی همون اتاقی که تقریبا می شد گفت کتابخونه امونه ،کشوی میز قهوه ای بزرگو بازکردمو یه پاکت در بسته ارو از بیرون کشیدم، می خواستم برم که یادم اومد فایل اصلیش توی فلشمه که توی اتاق خوابه با عجله رفتم طرف اتاق خواب؛ با یه دستم کیفمو گرفته بودمو با دست دیگه ام پاکتو!
درو با یه دست باز کردم ولی با دیدن صحنه ی جلوم جا خوردم!
امیرو شمیم جلوم بودن، شمیم نیمه لخت یا بهتربکم یه لباس نازک تنش بودو دستشو برده بود طرف پیراهن امیر که یه پاش به حالت جمع روی تخت بود و یکی دیگه اش ایستاده که روی شمیم خم شده بود و دستشو گرفته بود ،
درو باز کردمو و رفتم تو ! مستقیم رفتم توی همون اتاقی که تقریبا می شد گفت کتابخونه امونه ،کشوی میز قهوه ای بزرگو بازکردمو یه پاکت در بسته ارو از بیرون کشیدم، می خواستم برم که یادم اومد فایل اصلیش توی فلشمه که توی اتاق خوابه با عجله رفتم طرف اتاق خواب؛ با یه دستم کیفمو گرفته بودمو با دست دیگه ام پاکتو!
درو با یه دست باز کردم ولی با دیدن صحنه ی جلوم جا خوردم!
امیرو شمیم جلوم بودن، شمیم نیمه لخت یا بهتربکم یه لباس نازک تنش بودو دستشو برده بود طرف پیراهن امیر که یه پاش به حالت جمع روی تخت بود و یکی دیگه اش ایستاده که روی شمیم خم شده بود و دستشو گرفته بود ، پاهام قدرت حرکت نداشتن !
کیفم از دستم سر خوردو افتاد روی زمین!
با صدایی که از ته گلوم خارج میشد گفتم: امیر ! خیلی پستی ، می ....خواستم ، فکر کنم اون چی...زی که می بینم درست نیست و...ولی دیگه واسه.. این نمی تونم ....سره خودمو .. شیره بمالم!
فقط یه چیز از ذهنم گذشت ، بدو رفتمو مدارکمو که صبح قبل از رفتن آماده کرده بودمو و گذاشته بودم روی میز شیشه ای وسط سالنو برداشتمو از خونه زدم بیرون! امیر اومد دنبالم ولی اون همه چیزو خراب کرده بود ؛
امیر: ایرسا؟ ایــــــــــــــــــــرسا ؟؟؟؟؟
به سرعتم اضافه کردم اون دنبالم بودو من می دوییدم! درو بستمو از خونه زدم بیرون! با دو رفتم توی ماشینمو روشنش کردم می خواستم برم ، دور شم ، فقط از این خونه فاصله بگیرم!
پامو با عصبانیت روی گاز فشار دادم ،مقصد خاصی نداشتم فقط میرفتم ، اصلا قکرم متوجه رانندگی نبود ، بالاخره
زدم گوشه ی خیابونو سرمو گذاشتم روی فرمون ماشین بی اختیار اشکام اومدن پایین!
آرومو بی صدا ،هیچوقت تاحالا کسی گریه امو ندیده بود ، نمیدونم شایدم دیده بود ولی همیشه بدون کوچکترین صدایی اشک می ریختم!
نمیدونم چقدر گذشت ،اصلا مهم نبود ، یه تصمیم آنی !
گوشیمو درآوردم و بهش خیره شدم ،اشکامو با پشت دستم پاک کردمو یه نفس عمیق کشیدم!
35 تماس از امیر پارسا!هه فکر کرده با این کارش دیگه بهش جواب می دم؟؟
سعی کردم تمام بی تفاوتیمو توی صدام بریزم!
شماره ی ایرسام گرفتمو و گوشی رو گذاشتم بغل گوشم:
من: الو؟
ایرسام با خنده : به به سلام خواهری! نه به اون موقع که به مازنگ نمیزدی نه به الان که گوشی بیچاره امونو دربست اشغال کردی!
من: کمتر مزه بریز سامی ، زنگ زدم بگم منم باهاتون میام !
ایرسام با تعجب گفت: کجـــــــــــا؟
من: همون جایی که براتون دعوت نامه فرستادن دیگه!
ایرسا: ایرسا خودتی دختر؟ حالت خوبه؟ امیر کجاس؟ چیزی شده؟
من: سامی! تو فقط بدون که من فردا اونجام!
گوشیو قطع کردمو انداختمش روی صندلی شاگرد و پیچیدم طرف خونه ی روناک اینا!
باید بهشون میگفتم دارم می رم!
من ،هیچ وقت پس نزده شده بودم ، این برام یه ضربه وحشتناکه ،چیزی که هیچوقت فراموش نمی شه!
پنجره هارو تا ته کشیدم پایین، می خواستم وزش باد آرومم کنه!
یه ربع بعد درخونه ی آوا و روناک بودم!
اف افو زدم ! نمیدونستم چرا اومدم اینجا، اصلا اینجا چیکار میکردم؟ خواستم برگردم که صدای روناک اومد: بفرمایید؟
دیگه نمیتونستم برگردم!پس با بی تفاوتی گفتم: روناک ؛ ایرسام!
روناک: ایرسام اینجا چیکار می کنه؟
دیگه داشت عصبانیم می کردا: روناک مسخره بازی در نییار حالم خوب نیس!
روناک با ثدایی که نگرانی توش موج میزد گفت: ایرسا ؟ خواهری؟ چته ؟ بیا بالا!
رفتم بالا ؛ اوا و روناک هردو در واحدشون وایساده بودن! با دیدن من روناک اومد طرفم که یهو حالم بهم خوردو حالت تهوع بهم دست داد؛ بدون توجه بهشون دوییدم توی واحدو مستقیم رفتم توی دستشویی!اه ؛ همیشه از این کار بدم میومد معدم خالی خالی شده بود، به صورتم اب زدمو و بی حال اومدم بیرون1
آوا و روناک هردوتاشون نگران پشت در دستشویی ایستاده بودن و نگرانی از چشماشون مشخص بود!
آوا: خوبی ایرسا؟
روناک: ایرسا چته ؟
فقط دستمم بردم بالا که یعنی بذارین برای بعد و رفتم توی اتاق خواب و روی تخت روناک دراز کشیدم ، آوا اومد توی اتاقو یه لیوان آبو یه بسته قرص توی دستش بود؛ قرص ارمبخش ! هه خخخ !
تا کی باید به خاطر مشکلاتم از این کوفتیا واسه خواب استفاده کنم؟؟؟
یدونه اشو با آب انداختم بالا و خزیدم زیر پتو!


امیر بود ،جلوم وایساده بود و بهم می خندید ، همه جا سفید بود ، همه چیز! دستای شمیم توی دستای امیر پارسا قفل شده بود و امیر بهم می خندید ، شمیم یه پوزخند بهم زد ، اطرافم واضح تر بود مراسم بود ، مراسم عروسی شمیمو امیر ، من نشسته بودمو می دیدمشون شمیم یه چیزی توی گوشی امیر گفتو به منم نگاه کرد و بلند شدو امیرو لب به لب بوسید، یه آن از خواب پریدم!صورتم خیس خیس بود، آواوروناک کنارم روی تخت نشسته بودنو با نگرانی بهم خیره شده بودن!
آوا: اروم ایرسا ،اروم خواب بودی گلم!
من: صورتم خیسه!
روناک: من ریختم هرچی صدات زدیم بلند نشدی مجبور شدم ....
نگام به طرف لیوان شیشه ای که نصفه بود و توی دستای روناک بود افتاد!
سرمو چرخوندم ، دنبال ساعت می گشتم، یه ساعت کوچیک رومیزی ساعت 2شبو نشون میداد!
آوا: امیر اومد اینجا !
براق شدمو گفتم: خوب؟
آوا: گفتیم اینجا نیستی ، دیوونه شده بود ایرسا ،می گفت تا اتاقاتونو نبینم باورم نمیشه!
من: خوب اومد تو؟
روناک : اومد تا توی سالن ولی یهو برگشتو عقب گرد کرد و رفت!ولی حالش خیلی خراب بود ، اتفاقی افتاده ایرسا؟
نمیدونستم بگم یانه؟ ولی بالاخره گفتم! همه چیزو !
روناک: حالا می خوای بری؟؟؟
با حرکت سرم بهش فهموندم آره!
آوا: ولی باید بمونی! باید بمونیو حقتو از شمیم بگیری ، زندگیت نباید به این راحتی نابود شه!
من: تو نمی فهمی آوا؟من اونو شمیم توی کافی شاپ دیدم ، یه مدت مدام یه شماره ناشناس به امیر اس می داد اس عاشقانه ! می فهمی یانه؟
کم کم صدام داشت بلند میشد و روبه فریاد میرفت که روناک گفت: باشه عزیزم آروم ، گلم!
آرومتر گفتم:برای اثباتش که هیچ سوء تفاهمی هم نبوده می تونیم بگیم که امیر یه مدت نه باهام حرف میزد و نه نگام می کرد و نه...
یه قطره اشک از چشمم چکید که فورا پاکش کردم!
بلند شدمو گفتم: در هرصورت من پس فردا از ایران میرم، میرم تا یه ذره از اتفافات دور بشم اینجوری خیلی بهتره! شماره و ادرسمو هم براتون میل می کنم فقط بچه خواهش می کنم ؛ اون نباید بفهمه!
روناک و آوا دستاشونو گذاشتن روی دست راستمو و بهم نگاه کردن!
روناک: نمیدونم داری درست میری یا غلط ولی امیدوارم خوشبخت شی!
من: امیدوارم! من
[من: امیدوارم! بچه ها من فردا صبح ساعت 4 حرکت می کنم!
آوا:میری بوشهر؟
سرمو تکون دادم تا ساعت سه و نیم حرف زدیم ، طوری که یه ذره حال و هوام عوض شد، قبل از رفتنم فهمیدم که بین تیرداد و روناک سوء تفاهم پیش اومده و اون دختری که با تیرداد بوده فقط همکلاسی و همکار پژوهشی تیرداد بوده !
از اینکه لاقل روناک به اشتباهش پی برده بود خوشحال بودم! یه لحظه به ذهنم خطور کرد یعنی ممکنه منم درباره ی امیر اشتباه کرده باشم؟
دو دل بودم ولی مثل همیشه عقلم برا احساسم پیروز شدو گفت: مگه میشه ؟ چندبار اشتباه؟ اون زنگا ، اون بی محلی ها و اون قرار ملاقات ! مگه میشه اشتباهی درکار باشه؟؟؟
بلند شدم کم کم باید برای خداحافظی آ»اده میشدم ،تنها لحظه ای که ایرسا سالاری دختر مغرور سرسخت توش ضعیف بود، لحظه ی خداحافظی!
لباسامو آروم پوشیدم! هیچی ازاون خونه نیاورده بودم!فقط یه پلاک !یه پلاک که خود امیر پارسا برام گرفته بود و بی هیچ حرفی چند روز پیش گذاشته بود توی کیفم!
یه پلاک فروهر (نماد زرتشت) که پشتش اسممو کوچیک حک کرده بود ,« ایرسا» !
چقدر از این کارش خوشم اومد ،ولی اصلا به روم نیاوردم و وانمود کردم ندیدمش !حالا همون شده بود تنها یادگاری که از عشقم داشتم!هه عشقم ، آره عشقی که بهم خیانت کرد! پلاک توی دستم بود و باهاش ور میرفتم که دوباره حالم بهم خورد !
آوا: ایرسا چرا نمیری دکتر؟
من: بوشهر میرم!
بلند شدم کیف دستیمو برداشتم، امتحانا تموم شده بود و این ترمم یا کلی اتفاقات تموم شد ! آوا و روناک تا دم در بدرقه ام کردن!آوا آروم اشک میریخت و روناک بلند گریه می کردو من خودمو سخت گرفته بودم تا گریه نکنم! آوا محکم بغلم کرد وزیر گوشم گفت: من هنوزم فکر می کنم نبایدبری!
لبخند نیم جونی زدمو گفتم: ولی من این دفعه برخلاف همیشه فکر می کنم باید عکس عقیده اتو انجام بدم!
روناک با گریه و زاری بغلم کرد و اونقدر بهم سفارش کرد که بهش زنگ بزنمو بی خبرش نذارم که بزور ازش جداشدم!
یه خداحافظی!گذشت!
سوار ماشینم شدم تاحالا خارج از شهر نرونده بودم ولی حالا دیگه فرق داشت حالا من یه زن قوی بودم!
گواهینامه امو گذاشتم سردستو پیش به سوی شهر مادری!
شبو اصفهان می موندم!اما کجا؟
دیگه از خستگی نمی تونستم برونم!از ساعت 4 صبح رانندگی کرده بودم تا الان که 7، 8 شب بود!ناهارو هم با یه ساندویچ سر کرده بودم!
توی اصفهان بودم ، یه شب باید اینجا می گذروندم!یه جرقه به ذهنم خورد!
پری خانوم دوست مامان توی اصفهان بودن ! یعنی امسال تازه اومده بودن اصفهان ! زنگ زدم خونه!
مامان: اول؟
چقدر دلتنگ صدای مهربونش بودم؛ یه معلم بازنشسته!
من: الو مامان؟
مامان: ایرسا؟خودتی مامان؟
من: مامان ........و دیگه نتونستم حرف بزنم!
مامان:ایرسا ؟ چته مامان؟ یه هفته اس بهم زنگ نزدی قبلنا دو سه روزی زنگ میزدی اتفاقی افتاده؟
سعی کردم به خودم مسلط شم!
من: نه مامان همه چیز خوبه ! ببینید یادتونه پری خانوم دوستتون اومدن اصفهان ؟
مامان: آره چطور؟
من: ادرسشو می خوام دارین ؟
مامان: ایرسا چی میگی؟
من: ببین مامان من الات تو ماشینمم توی اصفهان ، فردا هم میرسم بوشهر ولی امشب باید یه جایی بمونم می تونی ردیفش کنی؟
مامان: این چه طرز حرف زدنه؟ اصلا امیر کجاست که تو اصفهانی؟ تنهایی؟
من: مادر من امیر نیستش خوب؟حالا شما اون آدرسو بفرست!
خلاصه با هزارتا زحمت مامانو پیچوندم که از قضیه بویی نبره!
آدرسو گرفتم، پری خانوم یه دختر داشت که بچگیا با منو روناک و آوا بازی می کرد اسمش چی بود؟
رها؟ سها ؟آها محیا بود!
گوشیمو گرفتمو شماره اشونو گرفتم ؛ پری خانوم خودش جواب داد:
من: الو سلام خاله خوبین؟
-................................
من: خواهش می کنم ، راستی خاله مهمون نمی خواین!؟
-...................................
من: خوب نه، من اصفهانم گفتم یه سریم به شما بزنم، حالا رام می دین یا نه؟
-....................................
بیچاره خاله چقدر خوشحال شد و کلی تعارف و دعوت کرد، خلاصه پرسون پرسون آدرسو پیدا کردم!
یه خونه ی ساده و معمولی نه زیاد بزرگ و نه زیاد کوچیک! آیفونو زدم که خاله با خوشحالی درو برام باز کرد ؛ خداا شکرت که اینجا هم تنهام نذاشتی!
رفتم تو ! یه دختر جوون که فک کنم محیا بود با خنده و سر و صدا اومد طرفم، خاله اینا خودشون بوشهر بودن ولی محیا 5،6 سال اصفهان بود با دختر عموش و درس می خوند بگذریم خیلی تغییر کرده بود ، اون محیا تپل حالا لاغر و خوش اندام شده بود ، محیا اومدو پرید بغلم!
من: سلام،
محیا: سلام ایرسا ؟ درسته؟
من: محیا خودتی دیگه؟
صدای خاله از پشت میومد:
محیا ول کن مهمونو ،هنوز نیومده گرفتیش!
محیا:مامان تو هم الان یکی از همبازیای بچگیتو ببینی ذوق نمی کنی؟
خاله خندید و رفت تو! محیام با کلی سر و صدا منو برد ، یادمه یه داداشم داشتن که با محیا اصفهان بود!
روی کاناپه ها نشسته بودیم!
خاله: شام خوردی خاله؟
من: راستشو بگم یا دروغشو؟
خاله: این ینی نخوردی درسته؟
خندیدمو با سر تایید کردم!
محیا: ایرسا تو ازدواج کردی؟
من: آره!
محیا : از آوا و روناک خبر داری؟
من: آره صبح پیششون بودم!
محیا با تعجب گفت : مگه از کجا میای ؟
من: تهران بودم ؛آواو روناکم اونجان!
محیا جیغ کوتاهی کشید و گفت: اونام ازدواج کردن؟
من: اره آوا نامزد کرده روناکم همینطور!
محیا: پس فقط من موندم!
خاله هم اومد نشست پیشمون؛ گفتیم؛ ازهمهچیز خاله می گفت از اینکه اینجا دیگه همسایه ای نداره که رفت و آمد داشته باشه و دوست داره برگرده و برای محیا و مهیار مونده !
خلاصه ساعت 12 شب بود که رفتیم توی اتاق محیا خوابیدیم!صبح ساعت 6 بود که بلند شدمو رفتم پایین

نظرات کاربران

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
cool text

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت

Profile Pic
سلام به همه ی شما امیدوارم لحظات خوشی را در وب من بگذرانید.من درمورد همه چیز برایتان مطلب نوشتم.راستی؟!نظر یادتون نره. منتضر پیشنهاد های خوبتون هستم. می دونیدکه..اگر نظر بدید سعی میکنم سایت و وب بهتری را ارایه بدم. مر30 از همکاریتون
اطلاعات کاربری و عضویت سریع

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
اسکریپتهای اختصاصی

مرورگر های مناسب سایت