close
چت روم
رمان المپیاد عشق قسمت8

همه چیز برای همه

برای گفتگویی آزادتر با دوستانتان
به انجمن ما مراجعه کنید
قالب جدیدی برای وبلاگتان نیاز دارید؟!!
شهرقالب !
دنبال مطالب تفریحی هستید؟!
بخش تفریحی!
اطلاعات سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 147
کل نظرات : 9
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 73
آمار بازدید
آی پی امروز : 4
آی پی دیروز : 17
بازدید امروز : 90
باردید دیروز : 24
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 4
بازدید هفته : 248
بازدید ماه : 940
بازدید سال : 8,605
بازدید کلی : 112,748
مشخصات
آی پی : 54.221.9.6
سیستم عامل :
مرورگر:
نویسندگان

پیوند های روزانه

آلبوم تصویر فانتزی

آلبوم منظره

نویسنده : admin
بازدید : 281


خلاصه ساعت 12 شب بود که رفتیم توی اتاق محیا خوابیدیم!صبح ساعت 6 بود که بلند شدمو رفتم پایین خاله با خوشرویی بهم صبح به خیر گفت وتعارف زد که پشت میز صبحونه بشینم، همزمان یه پسری که احتمال می دادم مهیار داداش محیا باشه اومد توی آشپزخونه!
خاله بهش اشاره کرد که بره بیرون ولی پررو پررو اومد نشست روبه روم ، هی وای بر من!
صبحونه ارو با لقمه های متوسط و جویده کنار خاله و محیا و مهیار آقا خوردم ، دیگه باید میرفتم بلند شدمو با تشکر رفتم طرف اتاق محیا به محیا هم صبحانه اش تموم شده بود اشاره زدم که بیاد باهم رفتیم توی اتاق تنها چیزی که باهام بود فقط یه کیف دستی بود ،گوشیو وسایل خرد و ریزمو جمع کردمو رختم توش و رفتم کنار محیا که با تعجب بهم نگاه می کرد ، بوسیدمشو گفتم: محیا واقعا ازتون متشکرم ، لطف بزرگی در حقم کردین!
محیا با گیجی گفت: چه لطفی؟
نمی خواستم مسئله بیشتر ازاین باز بشه گفتم: هیچی عزیزم، من دیگه باید برم !
محیا با عجله گفت: کجا؟؟
با خنده گفتم: امون دیگه؟
محیا : تهران؟
من: نه باید برم بوشهر!
محیا ابرویی بالا انداختو گفت ولی من تازه هم بازی بچگیامو پیدا کردم!
من: خوب تو بیا بوشهر ،چون من باید برای کار فوری داداشم برگردم!
محیا : حالا که نه ولی بعدا مزاحمتون می شم!نه میشیم!
خنده ام گرفت ، این محیا همون محیای دست وپاچلفتی تپل و کوچولو بود!
با خنده سری تکون دادمو باهم رفتیم پایین خاله با دیدن اینکه کیفم دستمو گفت: خاله جایی میری؟
من: خاله من تا همین جاشم خیلی بهتون زحمت دادم برای ایرسام کار پیش اومده سریع باید برم ،بازم ممنونم ازتون!
خاله: چه حرفیه دخترم توهم مثل محیا!
من: ممنونم که اینطوری فکر می کنید خاله جان!دیگه مزاحمتون نمیشم!
خاله: مراحمی عزیزم!
تا دم در اومد بدرقه ام محیا هم اومده بود ، رفتم طرف پارکینگ و سوار ماشینم شدم، همزمان ماشین کنارم که یه BMWمشکی بود و مهیار توش بود روشن شد، پوزخندی بهش زدمو از پارکینگ اومدم بیرون برای خاله و محیا یه بوق زدمو و از درحیاط که یه پیرمرد باز کرده بود زدم بیرون ، پشت سرم مهیارم اومد بیرون!
بسم الله گفتمو و پیش به سوی زادگاه مادری!
توی راه به خودمو امیر فکر می کردم ، به کاری که امیر کرد! ازش متنفر نبودم ؛بالعکس دوسش داشتم، همیشه اعتقاد داشتم یا عشق وجود نداره و اگر وجود داره و واقعی هیچ وقت به هیچ قیمتی جاشو به نفرت نمیده در هیچ صورتی! امیر برای من همیشه عشقم می مونه ولی کنارش باید کاری رو که باعث شد من بشکنمم رو هم قاب کنم و بزنم کنارش!
حوصله ی ترانه رو هم نداشتم، گوشیم زنگ می خورد ، ایرسام بود ، برداشتمو گفتم:
الو؟
ایرسام: سلام خواهری !کجایی؟
من: نزدیکم ، از شیراز اینورترم دوساعت دیگه خونه ام!
ایرسام: ایول بابا ،
من: چه خبر؟
ایرسام هیچی ! به رانندگیت برس خدا نیما!
خنده ام گرفت هنوزم اون عادت قدیمی که به جای خداحافظ اسم شاعرای دیگه ارو می ذاشتیمو فراموش نکرده بود!چه زمانی بود ، بدون هیچ دغدغه ای راحت فقط فکر امتحان زیست و ریاضی فردام بودم یا اینکه پس فردا باید آزمون بدم و...
تو ی افکار خودم بودم که دوباره گوشیم زنگ خورد، گوشیو برداشتمو و گفتم: الو؟
آوا: سلام ایرسایی خوبی؟کجایی؟
خندیدم چقدر نگران بود که به صداشم رخنه کرده بود!
من: زیر سایه اتم آوا خانوم یه دوساعت دیگه در جوار خانواده ایم!
آوا: مراقب خودت باش ، این روزا آمار تصادف رفته بالا و قطع کرد!
دستمو کشیدم به کمر بند ایمنیم که از محکم بودنش مطمئن شم و دوباره روندم!
باورم نمی شد در خونه ی خودمون بودم، خونه ی خود خود خودمون!
رفتم طرف آیفون!
ایرسام: کیه؟
من: یکی از بندگان دلخور خدا!
ایرسام که شناخته بود : خدا بد نده حاجی دیگه چه خبر؟
من: سامی باز کن!
نمیدونم بعد از اون اتفاق با دیدن خونه ی خودمونو محلیم انگار یه انرژی مضاعف بهم تزریق کرده بودن!
ایرسام خودش اومد دم درو ، درو باز کرد! اومد بغلم کرد و پیشونیمو بوسید !
درو باز مرد تا ماشینو ببرم تو!
ماشینو که توی حیاط گذاشتم رفتیم توی خونه ، خونه ای که از اول شاهد بزرگ شدن من بوده!
مامان بادیدنم گریون اومد طرفمو گفت: ایرسا عزیزم!
من: مامان!
مامان که حسابی منو بغل کرد بالاخره دستمو گرفتو بردم سمت آشپزخونه!
سامی:آی ای مامان خانوم نو که اومد به بازار .....کهنه میشه به تن زار !
من: برو بابا توهم با این ضرب مثلای یه وریت!
سامی: این خلاقیت خواهرجان!
من: اینا چرتو پرته برادر جان!
سامی : بیخیال!
مامان: سامی بس کن دیگه خواهرت تازه رسیده!
سامی به حالت قهر که از یه پسر بیتستو چندساله بعید بود از اشپزخونه رفت بیرون ، من به این حرکتش خندیدمو مامانم یه لبخند زد!
تا نصفه شب حرف زدیمو به مامان گفتم که میخوام برم آلمان !اولش مخالفت کرد شدید اما بعد کم کم راضیش کردم،گفتم که ایرسامم باهم هست آروینم میاد ؛اولش غر زد من تنهامو و اینا ولی بعد دیگه با کلی خواهش راضی شد ، بهش گفتم رفتن یا موندنم فایده نداره و در هرصورت من بوشهر نیستم یا تهرانم یا باید برم المان
( آره جون خودم!!) برای فردا بیلیط داشتیم، فردا عصر ساعت 4، منو ایرسامو آروین! هه !
از وسایلی که توی این خونه داشتم اونایی که به دردبخور بود و جمع کردمو گذاشتم توی ساک!
مدارکمو هم گذاشتم توی کیف دستی کوچیکمو گذاشتمشون روی میز کوچیک کنار تخت، توی اتاقم !
یه عمر توی این اتاق گذروندم!اتاق خاطره های مجردیم!
فردا دیگه میرفتم؛ میرفتم برای رسیدن به همون آرزوهایی که از اول براشون برنامه ریزی کردم بدون هیچ مانعی!
توی همین فکرا بودم که خوابم برد ,
امیر بود ؛شمیم بود که دست توی دست امیر با یه نیشخند میومد طرفم! امیر یه پوزخند زده بود، یه زن دیگه که صورتش مشخص نبود اومد طرف امیر؛ همزمان یه نفر دست منم گرفت ، یه مرد بود امیر پارسا خندید ،اون کسی که دستمو گرفته بود فشار داد؛ نفس نفس میزدم از خواب پریدم ، ایرسام کنار تختم نشسته بودو دستمو گرفته بود ،بی اختیار گریه کردم کی این کابوسای لعنتی تموم میشن؟یعنی حتی اگه برمم اینا باهامن؟ دستمو گذاشتم روی همون زنجیری که امیر برام گرفته بود؛ لعنت بهت شمیم! امیدوارم یکی تموم زندگیتو بهم بریزه!
ایرسام بی حرف کنارم نشسته بود و من آروم اشک می ریختم!
ایرسام بغلم کرد و گفت: خواهری ؟ نمی خوای بهم بگی چی شده؟ تونرمال نیستی درسته؟؟؟
من: ایرسام؟
ایرسام: جونم ؟
من: میخوای بشنوی؟
ایرسام: دوست داری بکو!
براش همچیو گفتم ؛ لحظه به لحظه صورتش بیشتر کبود میشد ، دستموگذاشتم روی دستشو گفتم: داداش ما میریم ؛ اصلام مهم نیست چی پیش اومده و چی شده درسته؟
ایرسام: نه درست نیست اون عوضی ....
من: ایرسام؟ خواهش میکنم ! فقط کمکم کن که از ایران بریم!
ایرسام: من هرکاری از دستم بر بیاد برای خواهرم می کنم ولی بدون اینجوری داری راهو براش باز می کنی و همزمان در اتاقو بست و رفت!
من موندم و هزار تا فکرو خیال!
تا صبح دیگه خوابم نبرد،ساعت نزدیکای 5و نیم بود که بلند شدم و وضو گرفتم برای نماز ! برای کمک گرفتنو حرف زدن با تنها کسی که می تونست کمکم کنه! نمازم که تموم شد از خداخواستم دوباره بهم کمک کنه و زندگیم رو به راه شه!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++++++
امیر پارسا:
همه جا رو گشتم، وجب به وجب تهران1 از بیمارستان گرفته تا خونه ی تموم کسایی که ایرسا می شناختشون ولی هیچی نبود! یه اشتباه کردم ، یه اشتباه بزرگ!
شمیـــــــم؟ دیگه از این متنفر شدم! مسبب همه مشکلات و نابودی خوشبختیم!
ایرسا حق داشت ؛ منو یه دختر دیگه با اون وضع ،صددرصد همون فکری رو میکرد که همه می کنم!
اشتباه خودم بود نباید می ذاشتم که اون دختره ی هرزه بیاد توی خونه امون،دیگه کم کم دارم نا امید میشم!
هرکاری کردم ؛روناکو آوا حرفی نزدن می دونستم خبر دارن و می دونن ایرسا کجاس اما هیچی نگفتن!
زجر واقعی ینی همین! یعنی اینکه بدون تموم زندگیت حالا ازت متنفره ، گوشیمو درآوردمو با ناامیدی به صفحه اش خیره شدم،دوباره همون شماره ارو گرفتم؛ چند تا که زنگ خورد خاموش کرد، گوشیو پرتاب کردمو که با ضرب افتاد کف ماشین!
در یه حرکت ناشیانه فرمونو پیچوندمو ماشینو زدم کنار اتوبان! صدای بوق بلند ماشینای کنارم عین پتک توسرم می خورد!
لعنتیا شما که درد منو ندارین که!
از سردرگمی دیوونه شده بودم، ماشینو روشن کردمو از همونجا با سرعت به طرف خونه روندم!
در خونه ارو باز کردم ، بی اختیار سرم کشیده شد طرف همون قسمت از آشپرخونه که بیشتر وقتا که میومدم خونه ایرسا اونجا بود!
یه پوزخند بهخودم برای اینکار مسخره ام زدمو کلیدو پرت کردم روی میز وسط سالن!
رفتم طرف اتاق خواب !
حالا واقعا درک میکردم یه مدت چقدر بهش بی اهمیتی کردم اون چقدر سختش بوده!اما من فقط به خاطر خودش اینکارو کردم!
ایرسا:
وسیله ی زیادی برنداشته بودیم!
با ایرسامو و آروین که اومده بود خونه ی ما تا باهم بریم،سوار ماشینی که بیرون منتظرمون بود شدم !
مامان قرآن دستش بود و داشت گریه می کرد ولی من باید می رفتم!
آروین که جلو نشسته بود: آقای تندتر برین، ما پرواز داریم!
راننده: پسرجون تصادف می کنیم!
آروین کلافه دستی تو موهاش کشید!یه پسر خیلی خوشگل مثل خواهرش؛ چشمای کاملا مشکی ابروهای هشتی و موهایی که با ژل داده بود بالا!لبو بینی متناسب و پوست برنزه!
بالاخره رسیدیم!
ایرسام چمدونشو از پشت ماشین درآورد و آروینم کرایه ارو حساب کرد!
هرسه با قدمای بلند و کشیده رفتیم تو، ایرسام ساعتشو نگاه کرد و گفت:بچه ها سرموقع رسیدیم،بریم اول برای چک مدارک!
وایساده بودیم تا پاسپورتموون رو چک کنن ،اول آروین بعد ایرسام بعدم من این دیگه آخرشه ،خداحاافظ ایران!
آروین مدارکشو جمع کرد و رفت ! ایرسام پاسشو داد دست همون مردی که مدارکو چک میکرد،
مرد: آقای ایرسام سالاری فرزند حمید سالاری؟
ایرسام: بله!
مرد: شما ممنوع الخروجید!
من و ایرسام با تعجب و بلند گفتیم : چی؟ ممنوع الخروج؟؟؟
مرد : بله بفرمایید!
وبا دستش راه برگشتو نشون داد، ایرسام با تعجب برگشتو وایساد!
حالا من چیکار کنم؟ برم؟ نرم؟ از کجا معلوم منم ممنوع الخروج نباشم؟
مرد: خانوم ؟ به چی ذل زدین؟ مدارکتون لطفا؟
تازه متوجه شدم به مرده ذل زده بودم، پاسپورتمو دادم بهش !
مرد: بفرمایید خانوم شما مشکلی ندارید!
من باید برم؟ توی یه تصمیم آنی برگشتم و رفتم پیش ایرسام!
ایرسام باتعجب بهم خیره شده بود و گفت: الان هواپیما میره ها!
من: بره!
ایرسام: بره؟
من: ویزای من شینگنه هروقت بخوام می تونم از کشور خارج شم ؛ تازه مشکلی هم نداشت، ولی من نمیتونم داداشمو تنها بذارم!
ایرسام: ایرسا با آروین برو معلوم نیس برای چی من ممنوع الخروج شدم!
من: باشه بعدام میشه رفت، ایرسام به آروین گفت که قضیه چیه و تصمیم بر این شد که آروین فعلا بره تا ما بریم دنبال کارای ایرسام!
از همونجا ایرسام یه ماشین گرفت تا برگردیم خونه، حالم اصلا خوب نبود، دیگه از این بالا آوردنا خسته شده بودم،باید حتما میرفتم دکتر!
رسیدیم در خونه ایرسام با راننده حساب کرد و آیفونو زد!×
مامان: کیه؟
ایرسام: مامان بیا درو باز کن که احتمال دعایی که واسه نرفتنمون خوندی اجابت شد!
حس بالا آوردن داشتم در باز شد ، دوییدم توی حیاط و یه گوشه اش وایسادم دستمو گذاشته بودم روی قفسه سینه ام، اما هیچی !فقط احساس تهوع بود!
مامان و ایرسام هردوتاشون اومده بودن کنارم!
مامان: چت شد یهو؟
ایرسام: ایرسا بریم دکتر!
من: خودم میرم!
ایرسام : نه ،همین الان میریم!
با این حرفش رفت طرف پارکینگو مزدا تریشو آورد بیرون ! مامان ، سوارم ماشین ایرسامم کردو یه آدرس به ایرسام داد!
ایرسام با سرعت می روند؛ احتمالا می خواست زودتر برسیم!
من: ایرسام نمیدونی چرا ممنوع الخروج شدی؟
ایرسام: چرا !
من: چرا؟
ایرسام: حاا هم وقت گیر آوردیا!
من: بگو!
ایرسام : برای اینکه هنوزم طلب کارای بابا حسابشون صاف نشده ، یکیشون خیلی برو بیا داشت احتمالا ممنوع الخروجم کرده!
با اخم گفت: پس چرا به من نگفتی؟ من نامحرم بودم؟
ایرسام: نمی خواستم مشکلاتت بیشتر شه!
ا عصبانیت گفتم: باید بهم می گفتی ایرسام!
ایرسام : حالا وقتش نیست بیا رسیدیم!
باهم رفتیم توی مطب ! ایرسام رفت طرف منشی و یه نوبت گرفت دونفر جلومون بودن!
ایرسام نشست کنارمو و یه نفس عمیق کشید!
از اینکه مشکلاتشو بهم نگفته بود خیلی ناراحت بودم، خیلی!
بالاخره منشی گفت: بفرمایید تو!
ایرسام با نگاهش بدرقه ام کرد ، درو بستم و رفتم نشستم روی صندلی ، دکتر با یه لبخند بهم خیره شد و گفت: بفرمایید!
نشستم و بهش خیره شدم، دکتر گفت: مشکلت چیه عزیزم!
من: یه مدته همش حالم بهم می خوره و حالت تهوع دارم!
دکتر باخنده گفت: تاریخ عادتت بهم نخورده؟
من: چرا!
دکتر : یه آزمایش بارداری برات می نویسم که بدی !
من: بارداری؟
دکتر : اوهوم، احتمالا داری مامان میشی!
نـــــــه!!! این وسط همینم کم بود ، تازه می خواستم امیر پارسا رو فراموش کنم! دستمو گذاشتم روی همون پلاکی که امیر بهم داده بودو فشارش دادم از اتاق اومدم بیرون ؛ و با ایرسام برگشتیم!
توی ماشین داشتیم میرفتیم طرف خونه که گفت: ایرسا خوبی خواهری؟
من: نه×!
هم خوشحال بودم، هم ناراحت!خوشحال از اینکه حال یه نفر هس که بامن باشه؛یه بادگاری از تنها عشقم!و ناراحت از اینکه بزرگ کردن یه بچه ی بی پدر کار راحتی نیست!
ایرسام: دکتر آزمایشی ، دارویی چیزی ننوشت؟
من: چرا گفت احتمال داره دایی شی!
همونجا زد روی ترمز ؛برگشتو با یه چهره ی هیجان زده گفت: جدا؟ دارم دایی میشم؟
ولی یهو همه ی هیجانش فرو کش کرد، و زیر لب گفت: دایی بچه ی اون عوضی!
و دوباره ماشینو روشن کردو تا خونه دیگه حرفی زده نشد؛ بی هیچ حرفی رفتم توی اتاقم اگه لازم بود ایرسام خودش به مامان می گفت! دستمو بردم که قرص بخورم ولی دیگه نه! ممکن بود برای بچه ام ضرر داشته باشه فردا باید میرفتم آزمایشگاه! غرق در افکارم به خواب رفتم!
- ایرسا؟ ایرسا؟
من: ها؟ چته؟
ایرسام: پاشو برسونمت آزمایشگاه!
من: تو ازکجا می دونی؟ اصلا من خودم میرم!
ایرسام: بی جا من که با تو نمیام که، باخواهر زاده ام میام تا ساپورتش کنم!
من: بچه پررو!
ایرسام: اختیار داری ده دقیقه ی دیگه پایینی یا!
لباسامو پوشیدم خودمم عجله داشتم ، سر پنج دقیقه آماده پایین بودم ، ایرسام خندید و گفت: مامان کوچولو!
باسرعت خودمونو رسوندیم آزمایشگاه ، رفتیم تو ،پرستار بهم گفت کجا بشینم، اژمایشو که دادیم پرستاره گفت: سه روز دیگه بیاین برا جوابتون!
ایرسام: نمیشه زودتر جواب آزمایشو بدین!
پرستار: خیر !فقط شما نیستین که!
ایرسام: باشه باشه چه بداخلاق!
پرستاره بیشتر اخم کرد ،برگشتیم توی ماشین!
من: ایرسام برو پیش همون کسی که از بابا پول طلب داشت!
ایرسام: حالا نه×
من: همین حالا برو که من هستم1
ایرسام دور زد و از یه مسیر دیگه رفت!یه ربع که گذشت جلوی یه دفتر پارک کرد ، از ماشین پیاده شدو گفت: خواهری اینجا می مونی؟
من: نه !معلومه که نمی مونم!
ایرسام: دختره ی سر تق!
من: اختیار داری!
رفتیم توی دفتر ، یه مرد نشسته بود ،ایرسامو که دید اخم کرد و گفت: بفرمایید!
ایرسام: با وصوقی کار دارم!
مرده: ارباب نیست!
اه! حالم بهم خورد از این ارباب گفتنش ، یعنی چی که به یه نفر دیگه بگی ارباب!دوره قجری!
ایرسام: شماره اشو بگیر بگو سالاری اومده!
مرد ؛ تند یه چند تا شماره ارو گرفت و آروم حرف زد، از فرصت استفاده کردمو اطراف دید زدم؛یه دفتر با در شیشه ای یا به اصطلاح سکوریت!
یه گلدون سفید سفالی با اآلورئه بزرگی که توش بود در وردی دفتر بود بعدم دیوارای کاشی خورده سفید و کف موزاییک شده ی شیری رنگی که بعضی جاهاش خاکی بود،
مرد گوشیو گذاشت!ایرسام با پوزخند گفت: چی شد؟
مرد: ارباب گفت برید به این آدرس!
ایرسام با عصبانیت آدرسو از دستش کشیدو دستمو گرفتو دوباره نشستیم توی ماشین!چشمامو بستمو سرمو تکیه دادم به پشت صندلی !
این چه زندگییه که دارم ،ناراحتم از طرف عشقم بهم خیانت شده ، شکستم ولی مجبورم به روی خودم نیارمو عادی رفتار کنم تا کسی بویی نبره از اینکه اینطور خرد شدم!
ماشین ایستاد ،دوباره پیاده شدم!
ایرسام: ممکنه خطرناک باشه ، تو نیا تو!
من: ایرسام ؟!

ایرسام حرفی نزد و رفت یه خونه ی نسبتا بزرگ بود، دنبالش رفتم!
درو زدیم یه پیرمرد درو باز کرد و بردمون توی خونه!
ایرسام دستمو گرفت! رفتیم توی خونه ،راهرو های مجلل با سبک سنتی !طیف رنگی قهوه ای روشن تا تیره و رنگ چوب اولین چیزی بود که به چشم می خورد مستقیم توی سالن رفتیم ،یه مرد با موهای مشکی و چاق و ریشو سیبیل روی مبل سلطنتی کرمی نشسته بود،
مرد: سلام بر پسر شجاع! اوه ترسیدی ایندفعه خواهرتو هم آوردی؟
ایرسام: چرا ممنوع الخروجم کردی ؟
مرد با آرامش گفت: چونکه اگر توهم بودی و از یه نفر پول می خواستیو می دونستی ممکنه بره و قالت بذاره اینکارو میکردی!
ایرسام: اون پول برای تو قد آدامسم نیست!
من: ایرسام!
مرد: واو خواهرتم که می تونه حرف بزنه ، راستی چقدر خوشگله!
ایرسام با عصبانیت رفت طرفش و گفت :ببند که دستشو کشیدمو گرفتمش!
مرد خندید : 300و بده من ممنوعیتو برمی دارم!
ایرسام: آشغالی ، یه آشغال به تموم معنا!
مرد: وصوقی همینطوری این دمو دستگاهو نزده!
ایرسام دستمو کشید و منو برد طرف حیاط پیرمرد گوشه ی باغچه داشت درختا رو آب می داد ،در حیاطو باز کرد منو کشید بیرونو درو محکم کوبید!
مخم سوت کشید 300 تومن؟
البته چیز زیادی نبود البته برای اون زمانی که بابا خودش توی شرکت کار می کرد یا برای وصوقی!
ولی حالا که چیزی نبود واقعا سخت بود، حساب منم کفافشو نمی داد،حتی اگر خونه و ماشینامونم می فروختیم فایده نداشت ؛ 300 تومن نمی شد!
ایرسام منو در خونه امون پیاده کرد و خودش رفت!
درو با کلید باز کردمو رفتم تو!مامان توی حیاط بود با دیدنم اومد سمتمو گفت: چه خبر؟
من: هیچی مامان جان!اجازه بدین برم لباسمو عوض کنم!
مامان : راستی مامان جان می خواستم باهات صحبت کنم!
من: بفرمایید !
مامان : اینجا نه ،درباره ی ایرسامه !
من: باشه شما برید تو منم الان میام پیشتون ، رفتم توی اتاقو لباسمو عوض کردم!

البته چیز زیادی نبود البته برای اون زمانی که بابا خودش توی شرکت کار می کرد یا برای وصوقی!
ولی حالا که چیزی نبود واقعا سخت بود، حساب منم کفافشو نمی داد،حتی اگر خونه و ماشینامونم می فروختیم فایده نداشت ؛ 300 تومن نمی شد!
ایرسام منو در خونه امون پیاده کرد و خودش رفت!
درو با کلید باز کردمو رفتم تو!مامان توی حیاط بود با دیدنم اومد سمتمو گفت: چه خبر؟
من: هیچی مامان جان!اجازه بدین برم لباسمو عوض کنم!
مامان : راستی مامان جان می خواستم باهات صحبت کنم!
من: بفرمایید !
مامان : اینجا نه ،درباره ی ایرسامه !
من: باشه شما برید تو منم الان میام پیشتون ، رفتم توی اتاقو لباسمو عوض کردم!
توی اتاق لباسمو با یه سوییشرت سفید و یه شلوار جین تنگ سفید عوض کردم ، موهامو بالای سرم جمع کردم،
گوشیم زنگ خورد :
من: الو؟
روناک بود : الو ایرسا؟
با خنده گفتم: چیه روناکی ؟ یادی از ما کردی!
روناک جیغ کشید و گفت: دختره ی بیشعور این شوهرت مارو کچل کرد، بابا ما دیگه این وسط چه غلطی کزدیم؟
با کنجکاوی نشستم روی صندلی چرخ دارو دوتا دستمو گذاشتم روی لبه ی صندلیو ،پای راستمو انداختم روی پای چپم:
من: منظور؟
صدای آوا میومد که می گفت»: روناک نگو!
روناک: بابا این امیر خان از دیشب جلوی ساختمون داره کیشیک می ده، فکر می کنه تو خونه ی مایی!
صبحم اومده بود ،می گفت : شما می دونیدایرسای من کجاست ولی بهم نمی گید ، پاشا و تیرداد به زور گرفته بودنش!
من:..................
روناک: ایرسا؟خوبی؟
با یه لحن ظاهری گفتم: آره چرا بد باشم ؛ کاری نداری ؟ فعلا!
گوشیو قطع کردمو آروم زدم زیر گریه!
حوصله ی هیچی رو نداشتم با این حرفایی که روناک زده بود داشتم به خودم شک می کردم که کار درستی کردم یا نه ، همه چیز بستتگی به آزمایش فردا داره!
مامان از پایین صدام زد،پا دستمال کاغذی اشکامو پاک کردمو و از توی رو شویی توی راهرو صورتمو شستم!
از پله ها رفتم پایین ، مامان توی آشپزخونه بود!آروم و بی صدا رفتم توی آشپزخونه، صندلی میز ناهار خوری رو کشیدمو نشستم!مثل اینکه مامان زیادی درگیر بود چون متوجه اومدنم نشد!
داشتم بهش نگاه می کردم که برگشتو یهو گفت: آخخخخخخخخخخخ!
هول شدمو بلند شدمو گفتم : مامان خوبی؟
مامان: ترسوندیم دختر ! تو کی اومدی؟
من: تازه! حالا چی می خواستین بگین؟
ظرف سالاد و گذاشت کنار!و نشست روی صندلی روبه روم!
مامان : محیا رو دیدی؟
با تعجب گفتم: محیا؟
مامان با خنده گفت: آره ، دختر خوبیه نه؟
من: آره ! ولی مامان ، ایرسامو محیا چه ربطی................ تازه سلولای خاکستری مغزم به کا ر افتاد و گفتم: مــــــــــــامــــــــــ ــــــــــان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟
مامان خندید و گفت: اره!
من: ولی محاله ایرسام موافقت کنه!
مامان: تو راضیش می کنی!
من: من اینکارو نمی کنم؛ می دونید که!
مامان: بالاخره ایرسامم باید ازدواج کنه یانه؟
من: نمیدونم من باهاش صحبت می کنم ولی تضمین نمی کنم قبول کنه ، میشناسینش که؟؟
با این حرف از آشپزخونه اومدم بیرونو رفتم پای تلویزیون!
کانالو ده بار بالا پایین کردم که یه برنامه پیدا کنم اما دریغ!
بالاخره ، حوصله ام سر رفت! با صدای در برگشتم ، ایرسام بود ريالخستگی از سرو روش می بارید ! بیچاره داداشم!
رفت توی اتاقش یه ربع گذشت ولی نیومد بیرون ،خودم بلند شدمو رفتم توی اتاقش!
در زدم جواب نداد، رفتم تو روی تخت خوابیده بود یه دستشم زیر سرش بود ريال با صدای در برگشت طرفم یه لبخند زدمو رفتم کنارش!
من: سامی؟
ایرسام: بله؟
من: پکری؟
ایرسام: خواهر زاده ام چطوره؟
من: من خودم خدای پیچوندنم داداشی مشکلت چیه؟
ایرسام: ایرسا؟
من: جونم؟
ایرسام: هرکاری هم بکنم ، اگر به اندازه ی کل عمرم کار کنم نمی تونم اون 300 تومنو بدم چون پول سودیه و هر ماه یه چیزی میاد روش!
با این حرفش شوک زده شدم!
نگاش کردم که خندید!
ایرسام: اگر این جوجوی دایی واقعا باشه، می خوای چیکار کنی؟
من: نمیدونم ، سامی ! نمیدونم!
ایرسام لبخندی زدو دستمو گرفتو گفت: خواهری بدون من همیشه باهاتم، اگر بخوای بری هم کمکت می کنم! آروینم اونجاست مکمکت می کنه مثل من ، مثل یه برادر!
من: باشه داداش بهش فکر میکنم!
ایرسام: میری؟
من: کجا؟ایرسام خندیدو گفت: تو چقدر گیجی ! میگم می خوای بری اتاقت؟
با سر بهش گفتم بله و از اتاقش زدم بیرون حرفش خیلی ناراحتم کرد!
با صدای ایرسام از خواب پاشدم!

- مامان کوشولو؟ مامان کوشول؟ پاشو دیگه؟ این خواهر زاده ام چه گناهی کرده که مامانش اینقدر می خوابه!
من: باشه سامی برو تورو خدا برو!
ایرسام: نخوابیا!
من: باشه!
ایرسام: بپوش بریم آزمایشگاه!
من: باش بابا، اومدم!
دستو صورتمو شستمو و یه مانتوی کرم قهوه ای با شلوار جین قهوه ای و کفش شکلاتی پوشیدم!
یه کرمو یه رژ ! دیگه موقع رفتنه! توی آینه به خودم نگاه کردم ، چقدر این ایرسا با ایرسای چند سال پیش فرق می کرد؛ استرس داشتم!
نمیدونستم باید آرزو کنم باردار باشم یانه!
با ایرسام نشستیم توی ماشین!
ایرسام: خواهری؟
من: هوم؟
ایرسام استرس داری؟
من: نمیدونم!
ایرسام دیگه حرفی نزد، امروز نتیجه ی آزمایشی رو که روز پیش داده بودم ، می دادن!
از ماشین پیاده شدم و رفتم طرف آزمایشگاه، استرس داشتم شدید!
روی صندلی منتظر نشسته بودم که یه پرستار با خنده اومد طرفم:
خانوم ایرسا سالاری؟؟؟؟؟
بلند شدمو گفتم: بله خودمم ، بفرمایید؟
پرستار: تبریک می گم خانوم دارید مادر می شید!
یه لحظه احساس کردم دیگه روی زمین نیستم!
تشکر کردمو رفتم بیرون، ایرسام به ماشینش تکیه داده بود ، قدمامو تندتر کردمو رفتم طرف با لبخند ، درو برام باز کردو نشستیم!
حالا دیگه باید حتمامیرفتم ، من اگر اینجا می موندم دیر یا زود امیر میومد اینجا!حالا هم که باردار بودم صد درصد بچه امو می گرفت ،توی یه تصمیم عجولانه گفتم: ایرسام برام بلیط بگیر می خوام برم!
ایرسام: کجا؟
من: حالا من خنگم یا تو؟ آلمان دیگه!
ایرسام با بی تفاوتی ، انگار که انتظارشو داشت گفت: با آروین هماهنگ می کنم برات بلیط می گیرم!
من: مچکرم داداشی !
دیگه حرفی نزدم! حالا دیگه مطمئن شده بودم که دارم مادر میشم؛ مادر بچه ی امیر پارسا!
امیرپارسایی که بهم خیانت کرد، سرمو چرخوندم رف پنجره و ادمای توی پیاده رو گرفتم زیر ذره بین!
ینی هرکدوم یه مشکلی دارن؟
اصلا کسی هست که بی مشکل باشه و از زندگیش راضی؟
به افکارم پوزخند زدم،اصلا مگه انسان سیری پذیره؟
سیری نا پذیری انسان باعث میشه مشکلات برای انسان پیش بیاد!
ینی منم زیاده خواه بودم؟؟
رسیده بودیم در خونه، ایرسام گفت میره پیش دوستاش!
در حیاط ، گوشیم زنگ خورد ، مثل همیشه همون زنگ خور مخصوص امیر بود، هر پنج ثانیه ای یه زنگ می خورد ، باید خطمو عوض می کردم،دیگه نمی خواستم با شنیدن صداش یا دیدنش اون آتیش زیر خاکستر دوباره شعله ور شه!
زنگ زدم به ایرسامو گفتم برام یه خط بگیره!
رفتم توی خونه، به مامان گفتم داره نوه دار میشه از خوشحالی نمی دونست چیکار کنه!فقط بهش گفتم به خانواده ی امیر اینا نگه تا خودم سوپرایزشون کنم اونم گفت: امان از جوونا ی امروز ی و رفت پای تلفن!
خندیدمو رفتم بالا توی اتاقم گوشیو برداشتمو ، یه اس دادم به روناک: سلام روناک تبریک می گم داری خاله میشی ، آوا هم همنطور!
بهشون نگفتم ، چون روناک در این موارد دهنش چفت و بست نداشت و خودمم مطمئن نبودم که واقعا باردارم یا نه! برای همینم بهشون نگفته بودم!
به ثانیه نکشید گوشیم زنگ خورد ، روناک بود !
من: الو روناک ؟
روناک: ایرسا این اس قضیش چیه؟
من: کدوم اس من که یادم نمیاد!
روناک: اذیت نکن ایرسا خبریه؟
ممن: مثلا چه خبری؟
روناک: یه بوهایی میاد!
من: گفتم که تو و ایرسا دارین خاله میشین!
آوا از پشت خط یه جیغ زد و گوشیو از روناک گرفتو گفت: ایرسا میکشمت ، چرا بهمون نگفتی؟
من: من ک مطمئن نبودم خوب! حالا که گفتم!
روناک گوشیو از آوا گرفتو گفت: بیشعور حالا دختره یا پسر؟
من: آی کیو! من الان فقط می دونم باردارم تو سراغ دخترو پسریشو می گیری؟
روناک: آخ ! راست می گیا!
من: خوب کاری نداری ؟
روناک: ایرسا من تو رو خفه می کنم حالا ببین!
من: خداحافظ!
تاشب دیگه کار خاصی نکردم ، فقط عکسای امیرو از توی گوشیم نگاه می کردم!
ساعت نزدیکای 9 شب بود که ایرسام اومد ، یه خط اعتباری توی دستش بودو یه بلیطم روش بود ؛ از قیافه اش خستگی می بارید ، آخی!
ایرسام با دیدن من خندید و گفت: جوجوی دایی چطوره؟
من: توپ ِ توپ!
ایرسام اومدو خطو بهم داد و گفت : این برای اونجاته، اینم برای پس فرداس!
من: زودتر نبود؟
ایرسام : نه خواهری نبود این اولین پروازه برای آلمان !
من: متشکرم داداشی !
ایرسام: قابل خواهرزاده امو نداره!حالا این دختره یا پسر؟
من: ای کیو این همین امروز بودو نبودش مشخص شده بعد تو میگی دختره یا پسره؟
ایرسام: میگم می خوای اسمشو چی بذاری؟
من: اگر پسر بود رادین و اگرم دختر بود..........
ایرسام: ریما!
من: نه دوستش ندارم!
ایرسام: رها!
من: شایدم نفس!
ایرسام: خواهری واقعا می خوای بری؟
من: مجبورم سامی ،تو که درکم می کنی؟
ایرسام: آروین به جای من هست پیشت !می تونی روش حساب باز کنی من همه جوره بهش اعتماد دارم !
من: ممنونم سامی نمی دونم چطوری ازت تشکر کنم!
ایرسام: اگه الان بری بخوابی خودش تشکره !
اومدم توی اتاقو لپ تاپمو روشن کردم ،عکسایی که خودمو امیر گرفته بودیم تک تک رد میشدنو من بهشون ذل زده بودم!
من: مامانی ؟می بینی؟ این باباته!
من: آره عزیزم ! فقط یه مدت باید از اینجا بریم ، بابایتو باید ول کنیمو تنها بریم!
حسابی که خودمو خالی کردم لپ تاپو بستمو وگذاشتمش روی میز ،روی تخت دراز کشیدمو وخودمو سپردم دست خواب!
با صدای زنگ خور موبایل بلند شدم ساعت اتاق ساعت 11 رو نشون می داد، چقدر خوابیدم!
آوا بود ؛ گوشیو برداشتمو گفتم: الو ،آوا؟
- ایرسا؟ خانومم؟ داری اشتباه می کنی کجایی؟
امیر بود با شنیدن صدای گرفتش ، حس کردم داشت گریه می کرد، اما من نمی تونستم اون باعث شد همه ی اون چیزی که برای خودم داشتم و شخصیتمو می ساخت فرو بریزه!
از شنیدن صداش ،قلبم تند تر می زد و یه لرز توی بدنم افتاد!
امیر: ایرسا؟ می خوام ببینمت!
با نهایت بی رحمی گفتم: دیگه زنگ نزنید آقای راد ،هیچوقت !
و گوشیو قطع کردم ، چطور با گوشیه آوا زنگ زده؟
فکرم درگیر امیر بود، رفتم پایین باید صبحونه می خوردم ، مامانم که قربونش برم از تخم مرغ آب پز گرفته تا مرغ بریون گذاشته بود رو میز که به خورد منه بیچاره بده ، می گفت برای بچه خوبه!
من: مامان ؟ من باید برم آلمان!
مامان یکی زد توی صورتشو ، گفت: عمرا بذارم، با یه بچه می خوای بری تو کشور غریب !اصلا این امیر کجاس که نه سراغتو می گیره ،نه تو زنگ میزینی بهش و اونم کاری نداره؟
من: مامان من باید برم ، اگر نرم کل شانسم برای درس خوندن توی دانشگاه اونجا از بین میره!
مامان: ایرسام که ممنوع الخروجه می خوای تنهایی با یه بچه بری پیش کی؟
من: مامان ، من میرم برای پس فردا هم بلیط دارم ، تازه آروین داداش آ<اهم اونجا هس!
مامان: نه! و بلند شدو از آشپزخونه رفت!
منم یه چند تا لقمه ی دیگه خوردمو از آشپزخونه زدم بیرون!
لباسامو پوشیدمو از خونه زدم بیرون ، از بیکاریو علافی بدم میومد ولی مجبور بودم دیگه!
رفتم توی یه کتابفروشی!
اولین کتابی که نظرمو جلب کرد ، توی ویتزین بود ، یه کتاب روانشناسی به نام آعتماد یا اعتقاد بود!
رفتم توی کتابفروشی ،چشمم افتاد به قفسه ی زبان ها خارجه ، و بعد یه کتاب آموزش آلمانی !
من که انگلیسی رو راحت میزدم و اینم مدیون فشارهایی که بابا به منو ایرسام و علاقه خودم بودم!
من که انگلیسی رو راحت میزدم و اینم مدیون فشارهایی که بابا به منو ایرسام و علاقه خودم بودم!دیگه مشکلی نبود ،از فروشنده خواستم همون کتابه روانشناسیو بیاره!
فروشنده یه مرد مسن بود که با یه لبخند پدروار کتابو بهم داد!
صفحه ی اول کتابو باز کردم، همیشه شروع جذاب هر کتابی یکی از مهمترین ملاک های انتخابیش برام بود،
تیتر اول: اعتماد واقعی زمانی به دست می اید که شما از درون به آنکه به وی اعتماد می کنید ، اعتقاد داشته باشید!
من به امیر ایمان داشتم؟داشتم ! ولی اون چیکار کرد؟
تیتر دوم:همیشه سوء استفاده از اعتماد شما ملزم به بدبینی شما به همه نیست!
یعنی من باید دوباره بهش اعتماد کنم؟
پول کتابو دادمو از کتابفروشی زدم بیرون! هوای تازه ، هوای شهر خودم!
از کنار پیاده رو میرفتم، اینجا کجاو تهران کجا؟
سرعت قدمامو بیشتر کردم، دیگه بیرون کاری نداشتم ، پیش به سوی خونه!
باید میرفتم چمدونمو ببندم فردا دیگه راهی بودم!
تا سر کوچه رسیده بودم که با دیدن پورشه ی مشکی شبیه مال امیر قلبم ریخت، وحشت زده خودمو پشت دیوار قایم کردم یعنی خودش بود؟ چرا اومده بود اینجا؟
خودم به خودم جواب دادم لابد میگه فقط می تونه بره خونه باباش دیگه!
همونجا وایساده بودم که از ماشین پیاده شد، خودش بود ولی چه خودی؟
قیافه ی داغون ،موهای نامرتب و ته ریش چند روزه ؛ دقت که کردم دیدم همون لباسای اونروزی تنش بود ، دکمه ی سومش افتاده بودولی امیر عین خیالش نبود! پس روناکو آوا چی می گفتن؟ می گفتن صبح اونجا بوده وای داشتم دیوونه می شدم!
گوشیمو در آوردمو زنگ زدم به ایرسام!
من: الو ایرسام؟
ایرسام: جانم ایرسا!
من: ایرسام امیر اومده ! در خخونه اس منم پشت دیوار کوچه ام ! ایرسام یه کاری کن ، نذار بفهمه توروخدا ایرسام !اشکام داشت میومد پایین!
ایرسام هول شده بود و عصبانی بود با عصبانیت دادزد: چی؟ اون عوضی اینجا چی کار می کنه؟ کجاس؟
من: ایرسام نزنیشا؟ فقط کمکم کن منو نباید ببینه!
ایرسام: ببین برو خونه ی آوا اینا منم وسایلتو میارم همونجا!
من: باشه باشه من رفتم!
با سرعت ؛قدم برمی داشتم!گوشه ی شلوارم خاکی شد ، اهمییت نداشت باید از اونجا میرفتم!
درخونه ی آوا اینا بودم ،البته خودش که تهران بود ولی آشنا بودن بالاخره!
نفس نفس میزدم،آیفونشونو زدمو وارد حیاط ویلاییشون شدم؛ 5 تا 6 متر اول حیاط سر پوشیده بود ؛ یه جور سایه بون و پارکینگ حساب میومد چون آوا اینا پارکینگ مجزا نداشتن!با عجله خودمو انداختم توی راهروی ورودی خونه اشون خاله شهرزاد (مامان آوا) با ترس اومدو گفت : چیزی شده خاله؟
من: سلام خاله جون ،نه چه باید شده باشه؟
خاله: هیچی آخه تند اومدی تو گفتم شاید چیزی شده باشه؛ حالا خودت خوبی خاله ؟ بچه ات ........
من: خاله شما دیگه از کجا فهمیدین؟
خاله: آوا!
من: عجب!
خاله خندید و رفت توی آشپزخونه ، هنوز استرس داشتم، به ایرسام پیام دادم: ایرسام امیر چی شد؟
ایرسام جواب داد: شستمش دارم رو بند پهنش می کنم!خوبه؟
بهش زنگ زدم: الو ایرسام؟
ایرسام : سلام آقای علایی ؟ خوبین؟ ببینید من بعدا باهاتون تماس می گیرم !
صدای امیر از اونور میومد : آقا ایرسام من منتظر می مونم شما صحبت کنید!
چه صدای خش داری !بی هیچ حرفی گوشیو قطع کردم، خاله با یه سینی شربت اومدو نشست پیشم!
من: خاله آوا نگفت من فردا راهیم؟
خاله: راهی کجا خاله؟
من: اگه نگفته شما بهش بگین من دارم میرم آلمان ، فردا عصر!
خاله: خاله شوهرت ، امیر چی؟
حالا این وسط همینو کم داشتم ای خدا!!!!!!!!!!!! امیر چرا همه جا هستت؟
من: خاله موافقت کرده!
خاله : خوبه عزیزم ؛ خدا پشتت !
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ +++++++++++++++++++++
امیر پارسا:
گوشی آوا رو ازش گرفتم تا به ایرسا زنگ بزنم ، شاید برداشت!
از شانس خوب یا بدم ، گوشیو برداشتو ولی چه برداشتنی؟ بهم گفت دیگه بهش زنگ نزنم ، هه مگه آدم می تونه بدون زندگیش سر کنه؟
حتی لباسمم عوض نکرده بودم ، باهمون قیافه ی داغونم ، سوار ماشینم شدم، یه حسی بهم می گفت اون تهران نیس!
اومدم بوشهر در خونه اشون ، سهبار جریمه شدم اما اهمییت نداشت!تنها چیزی که مهم بود این بود که ایرسا برگرده!
در خونه اشونو زدم، ایرسام درو باز کرد؛ تمام امیدم برای اینکه خودش درو باز کنه دود هوا شد!
من: سلام آقا ایرسام!
ایرسام: سلام امیر خان، از این ورا!
چی می گفتم؟ می گفتم نمی دونم زنم کجاست !اومدم ببینم اینجا نیست ؟
ایرسام مشتاق بهم نگاه می کرد؛
من: آدم نمیتونه سراغ برادر زنشو بگیره؟ حس کردم با این حرفم یه پوزخند محو زد!شاید می دونست!
افکار منفیو از خودم دور کردم، با دست بهم تعارف زد برم تو ! منم که از خدام بود شاید ایرسا هم بود و می دیدمش!
همونموقع اس ام اس براش اومد ، اونم جوابشو داد و گفت: خوب امیر خان ، خواهر ما نیومده دیدنمون؟
حالا اینو چیکار می کردم؟
من: ام......مممم
که گوشیش زنگ خورد ، زیر لب گفتم: خدایا شکرت!
ایرسام گوشیو برداشت و گفت: سلام آقای علایی !
همون حس بهم می گفت ، این علایی نیست این ممکنه ایرسا باشه!بهش گفتم که من منتظر می مونم تا صحبت کنه ولی ظاهرا گفت بعدا بهش زنگ میزنه!
کلافه بودم ؛ ایرسام بهم نگاه کرد و گفت: خوب بفرما تو امیرجان!
نمیدونستم باید چی کار کنم ، ظاهرا که ایرسا اینجا نبود یا اینطور می زد که اینجا نیست!
نکنه رفته باشه آلمان؟مگه تیرداد نگفت اون برای آلمان دعوت شده!؟
ایرسام بهم نگاه می کرد و گفت: امیر ؟ کجایی پسر؟
من: هیچی ؟ مادرجون اینجا هستن؟
ایرسام: اره هست ! بیا تو !
با ایرسام رفتم تو، هر لحظه انتظار داشتم ایرسا رو ببینم و لی دریغ ! همش توهمات خودم بود!
با مامان هم سلامو احوال پرسی کردم، با نبود ایرسا هر لحظه نشستن توی اون خونه برام یه قرن بود بالاخره بلند شدمو گفتم: ایرسام جان من باید برم !
ایرسام: کجا ؟ حال بودی1
من: نه برای کار اومدم اینجا ! گفتم یه سری هم به شما بزنم دیگه رفع زحمت می کنم و با عجله از خونه ی پدری ایرسا اومدم بیرون!
هنوزم اون حس می گفتن ایرسا اینجاست! داشتم با خودم کلنجار میرفتم!
ماشینمو بردم ، هتل و یه اتاق گرفتم! فورا یه پراید معمولی کرایه کردمو و دوباره رفتمو سره کوچه ی ایرسا اینا وایسادم!
ایرسام با ماشینش از خونه اومد بیرون !خودم کشیدم پایین تر که منو نبیینه ! خدایا چه غلطی کردم که حالا زنم نمی خواد منو ببینه!
سرمو گذاشتم روی فرمون ماشینو آروم یه قطره اشک از چشمام سر خورد پایین!
یه فکری به سرم زد ، باید ممنوع الخروج شه!
گوشیو برداشتمو زنگ زدم به وکیلم!
برنمی داشت عوضی ! دوباره و دوباره!اما گوشیش خاموش بود ....
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ ++++++++++++++
ایرسا:
ایرسام بالاخره وسایلمو آورد و به خاله گفت : یه چند تا از دوستاش توی خون ان و اگه من امشب پیش خاله باشم خیلی خوبه!
خاله هم خوشحال شد چون آوا نبود ،آروینم که آلمان بود و اون تنها بود ، عمو علی هم که همش درگیر کاراش بود!
خاله همش از آوا و پاشا می پرسید ، و از آوا گله می کرد!
بالاخره اون شب پر استرسم گذشت ، الان چمدونمو بستم ، مدارکم هم آماده استو تا یه ربع دیگه فرودگام !
ایرسام اومد دنبالم ، خاله با قرآن بدرقه ام کرد ، دستشو بوسیدمو و بغلش کردم ، هیچوقت خوشم نمیومد صورت کسی رو ببوسم!
با ایرسام سوار شدیم، چند دقیقه دیگه فرودگاه بودم و بعدم دیگه فارغ از این مرزها و فارغ از این هوایی که امیر پارسا توش نفس می کشه!
خودمو آماده کرده بودم، فراموش کردنش سخته ولی برای من هیچ چیز نشدنی وجود نداشت، رسیدیم! ایرسام چمدونم آورد پایینو باهام اومد ، آروم با قدمای شمرده شمرده حرکت می کردم!
ایرسام ایستاد، چمدونو گذاشتو بغلم کرد ، پیشونیمو بوسید و دستمو گرفت ! رفتم طرف مردی که مدارکو چک می کرد ، پاسپورتموو با بلیط بهش نشون دادم!
مرد: خانوم ایرسا سالاری؟
نفسم حبس شد ، نخواد بگه من ممنوع الخروجم!
مرد : بفرمایید مشکلی نداره! نفس حبس شدمو بایه فوت بیرون فرستادم! پاسمو گرفتمو و رفتم طرف ایرسام ، ایرسام چمدونو تحویل داده بود!
ایرسام: خواهری امیدوارم دست پر برگردی ! چقدر دلم می خواست با خواهر زاده ام بودم ولی حیف!آروین اونجا منتظرته و....
من: و؟
ایرسام: نمیدونم باید بگم یانه ! ولی خواهری امیری که دیروز من دیدم ، اون نگرانی که تو نگاش موج میزد ، نشون از نخواستن تو نبود!
دلم لرزید ! ینی اشتباه کردم ؟مردد شدم ولی با صدای کلیشه ای مهماندار هواپیما تصمیمو گرفتم! ایرسامو بوسیدمو و از پله ها رفتم بالا!
روی صندلیم نشستمو چشمامو بستم ! سرمو تکیه دادم بالا و هنذفریمو گذاشتم توی گوشم ! اینم از زندگی چرند من! زندگی ؟ اصلا وجود داره؟ میسازمش !
من اینجا چیکار می کنم؟ هواپیما بلند شده بود و برفراز ایران حرکت می کرد!
تازه فهمیدم چیکار کردم! من کشورمو ول کردم! چرا؟ به چه بهانه ای؟
دیگه نمی خواستم بهش فکر کنم؛ کاریه که شده ! پس چشمامو بستمو سعی کردم آروم باشم!
آروم آروم!
مامانی؟ داریم میریم یه جای جدید !آدمای جدید !خوب ، بد ، مهربون ، ترسناک ! آماده باش!
هواپیما نشست! پیاده شدم ، چقدر متفاوت بود !چقدر خارج از تفکر القا شده ی ما بود ريال چمدونمو گرفتم؛ با چشم دنبال آروین می گشتم! همونطور وایساده بودم که متوجه یه پسر شدم ، یه پیرهن مردونه ی آبی چهارخونه و یه جین یخی چروک با عینک افتابی مارک دار! اومد طرفم ! کاملا نزدیکم شده بود که عینکشو برداشت!
من: آرویــــــــــن؟
آروین : سلام عرض شد!
من: چقدر عوض شدی!
آروین : جدا؟حالا بیا بریم!
من: بریم!
چمدونمو گرفتو سوار یه ماشین شدیم ، اروین به انگلیسی آدرسی رو به مرده گفت و ازم به فارسی پرسید: ایرسام و آوا خوب بودن؟
من: ایرسام؟ بد نبود البته با اون پولایی که بدهکاریم ؛ هنوز زنده اس!
آروین خندید و گفت: آوا چی؟
من: هنوز در حال تحصیله!
آروین : شوهر کردو ادم نشد!
من: مگه تو اگر زن بگیری ادم میشی؟
آروین : نه والا!
آروین برام مثل ایرسام بود ، منم برای اون مثل آوا بودم ، تا حالا همش به چشم خواهرو برادری باهم بودیم!
همینم باعث می شد صمیم تر بشیم!
من: آروین تو باشگاه رات دادن؟
آروین خندید و گفت: نه ، منتظر رسیدن حضرت عالی بودم باهم بریم !
من: جدی گفتم!
آروین: آره بابا ! ولی ایرسام بازیش از من بهتر بود واقعا ستاره میشد برای اینا!
من: خوبه !
مرد ایستاد!
آروین: خواهر ایرسام بپر پایین!
من: برادر آوا چمدونو بردار!
آروین : چشم بانو!
بعد به انگلیسی با مرده حرف زد ، که من نشنیدمو پولو پرداخت کرد!
جلوی یه خونه ایستاده بودیم که دو طبقه بود ، طبقه دوم کلا شیشه می خورد روبه بیرونو ودرم کلا شیشه بود!
اینا چقدر با ایران متفاوت بود!
چمن تازه کف حیاط یا بهتر بگم محوطه ی ورودی رو گرفته بودو فقط یه سنگفرش سفیده که با تراس قاب گرفته شده بود ، جای راه رفتن به شخصی که وارد میشد میداد!
دیوارای سفید و بعضی قسمتام شیشه ای بود!
من: آروین اینو چه جوری ..........
آروین: من الکی پا نشدم بیام توی خاک غربتا بعد خندید! رفتیم تو ،آروین گفت ؛ هر جا دوست دارم می تونم باشم ، بالا و پایین واسش فرقی نداره ! ولی از اونجایی که بالا کلا شیشه بودو من مقید به قوانین خودم و اینکه کم کم وضعیتم عوض میشد ، پایینو انتخاب کردم!
دو ماه از اومدنم به اینجا می گذره ؛ دانشگاه ثبت نام کردم!
بچه امم که الان تنها کسیه که به درد و دلام گوش می کنه!البته از حق نگذریم آروینم با هر آخ گفتنیم می پره!وبرام چیزی کم نذاشته؛ دوست نداشتم حالا که از کشورم خارج شدم حجاب رو کنار بذارم و از اینکه به خاطر هنجار شکنی ( البته از نظر اینا) اخراج بشم کاری از دستم برنمیومد برای همین ؛ طوری لباس می پوشیدم که گردنم کاملا پوشیده باشه و به جای شال و روسری هم کلاه می ذاشتم!
بچه امم که الان تنها کسیه که به درد و دلام گوش می کنه!البته از حق نگذریم آروینم با هر آخ گفتنیم می پره!وبرام چیزی کم نذاشته؛ دوست نداشتم حالا که از کشورم خارج شدم حجاب رو کنار بذارم و از اینکه به خاطر هنجار شکنی ( البته از نظر اینا) اخراج بشم کاری از دستم برنمیومد برای همین ؛ طوری لباس می پوشیدم که گردنم کاملا پوشیده باشه و به جای شال و روسری هم کلاه می ذاشتم!تا موهام مشخص نباشه!
تازگیا یه پسر که هم دانشگاهیم بود، زیاد دور برم می پلکید ، اسمش ادوارده ، قیافه اشم شبیه شخصیت ادوارد توی سریال تویلایته ولی خوب تقصیر من نیست که از من خوشش اومده ريالچون من هیچ کاری که باعث شه اون از من خوشش بیاد انجام ندادم!
کنار خیابون توی پیاده رو قدمم میزدم ، البته الان خیلی وضعم فرق کرده بودو یه ذره سنگین تر شده بودم،
راستی بچه ام پسره ، پسرم رادین!
زیر لب برای خودم می خوندم:
از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام

یادمه یه بار سره کلاس ، درباره ی ادبیات ایران و حافظ بحث شد و استاد ازم خواست یه سری اطلا عات بهشون بدم، منم درباره ی حافظ گفتمو آخرشم غزل ؛ الا ای آهوی وحشی رو به فارسی خوندم!
استاد به فارسی بهم گفت: زیبا است!
خندیدمو به استاد گفتم : باید می گفتید زیبا بود!
محیط دانشگاه کلا متفاوت بود راستی یادم رفت بگم ، یه دوست ایرانی توی کلاسمون پیدا کردم اونم دقیقا مثل من لباس می پوشید تا هم حجابش رعایت شه هم بهش گیر ندن! زحل! زحلم ایرانی مقیم آلمان بود که با نامزدش میلاد و خانواده هاشون اینجا بودن و باهم آشنا شده بودن! منو زحل حسابی بام صمیمی شده بودیمو و میلاد و آروینم حسابی باهم مچ شده بودم، هرروز یا اونا میومدن یا ما میرفتیم خونه اشون!
نزدیکای خونه بودم، زمزمه کردم:
میلاد و آروینم حسابی باهم مچ شده بودم، هرروز یا اونا میومدن یا ما میرفتیم خونه اشون!
نزدیکای خونه بودم، زمزمه کردم:

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
(غضب- آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال هاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت.
(حمید مصدق)
در خونه ارو باز کردم ! آروین توی حیاط بود ،
آروین: خواهری دیر کردیا!
من: من که یه نفر نیستم دونفرم انتظار داری با جت بیام؟
آروین: من تسلیم ! من و به تیر نبند!
من: باشه ا گناهت گذاشتم ، زحل اینا نیومدن؟
آروین : ما میریم !
من: باشه ، من که آماده ام!
روی کاناپه ی وسط سالن نشسته بودمو یه پرتقال پوس می کندم!
آروینم با یه تیپ اسپرت اومد پایین !
شلوار کتون خوش دوخت، با سوییشرت سفید کلاه دار!
در خونه ارو باز کردم ! آروین توی حیاط بود ،
آروین: خواهری دیر کردیا!
من: من که یه نفر نیستم دونفرم انتظار داری با جت بیام؟
آروین: من تسلیم ! من و به تیر نبند!
من: باشه ا زگناهت گذاشتم ، زحل اینا نیومدن؟
آروین : ما میریم !
من: باشه ، من که آماده ام!
روی کاناپه ی وسط سالن نشسته بودمو یه پرتقال پوس می کندم!
آروینم با یه تیپ اسپرت اومد پایین !
شلوار کتون خوش دوخت، با سوییشرت سفید کلاه دار!
خونه ی زحل اینا زیاد دور نبود، و این یعنی شانس بزرگ ما! البته اینجایی که ما بودیم ایرانی های زیادی بودن ولی ایرانی هایی که خیلیاشون ایرانی بودنشون رو فراموش کرده بودن!
با آروین زدیم بیرون! من آروم میرفتم ، آروینم به خاطر من آروم قدم برمیداشت!
یه ربع تا نیم ساعت توی راه بودیم که البته به خاطر وضعیت من اینقدر طول کشید!
آروین درو زد ، زحل در کل دختر شرو شیطون و شلوغی بود و هر وقت باهاش بودم ، دیگه وقتی برمیگشتم خونه تا یه ساعت تو سکوت مطلق بودم تا سرم یه استراحتی ببینی !
زحل با داد از توی سالن گفت: هوی! مامان فسقلی اومده؟
من: اه !زحل بدممیاد نگو اینو دیگه!
زحل دست تو دست میلاد که می خندید اومد دم در! عین بچه ها زبونشو آورد بیرونو گفت : مامان فسقلی دیگه ! دروغ می گم آروین؟
آروین: نه والا!
من: آرویـــــــــــــن؟
آروین: جونم خواهری؟
من: میرسم حسابتو!
آروین با یه حالت مسخره ای رو به زحل گفت: کی میگه این مامان فسقله؟ به خدا خواهر من مامان فسقل نیستا، مامان فسقل............
من:آرویــــــــــــــــــ
آروین دستشو آورد بالا و گفت: من تسلیمم بانو! این بنده ی حقیر را عفو کنید!
ابرویی انداختم بالا و گفتم: نچ حالا با زحل دست به یکی می کنی واسه من؟
زحل دستمو کشید و گفت: چقدر فک میزنین خواهرو برادر ! بیاین تو دیگه!
میلاد رفت با آروین سلام کرد و باهم اومدن تو!
زحل رفت توی آشپزخونه و با چهارتا لیوان شربت اومد! اینجا درواقع خونه ی میلاد بود و گه گاهی میومدن اینجا چون هردوشون الان که نامزد بودن پیش پدرومادرشون زندگی می کردن!
من: زحل به سلامتی کی اتحاد مزدوجتون کامل میشه؟
زحل خندید و گفت: روز قیامت!
من: شرو ور تحویلم نده ، درست جوابمو بده!
زحل : بعد از اینکه رادین خان پا به نهاد هستی گذاشت!
من: زحل نگو که واسه من عروسیتو عقب انداختی؟
زحل: چه کنیم که منو میلاد جفتمون ، جون می دیم واسه رفیقامون!
من: زحل کار خوبی نکردی!
زحل با بی خیالی گفت: بچه ها بیاین جرئتو حقیقت!
میلاد: موافقم!
آروین: بازیه؟
من: زحل بچه ای؟
بچه ها این پست تکراری نیست ! فقط اوایل پست بعدی از چند خطه همین پسته!
من: زحل به سلامتی کی اتحاد مزدوجتون کامل میشه؟
زحل خندید و گفت: روز قیامت!
من: شرو ور تحویلم نده ، درست جوابمو بده!
زحل : بعد از اینکه رادین خان پا به نهاد هستی گذاشت!
من: زحل نگو که واسه من عروسیتو عقب انداختی؟
زحل: چه کنیم که منو میلاد جفتمون ، جون می دیم واسه رفیقامون!
من: زحل کار خوبی نکردی!
زحل با بی خیالی گفت: بچه ها بیاین جرئتو حقیقت!
میلاد: موافقم!
آروین: بازیه؟
من: زحل بچه ای؟
زحل دستمو کشید و گفت: بیا دیگه مامان فسقل ؛ تو نمی وای رادین خان که می خوان!
من: هی رادین خان رادین خان نکنا! بچه ام هنوز دنیا نیومده خانه ، دنیا بیاد که میشه پادشاه!
زحل دستشو به علامت نایک بلند کردو گفت: سگ در سگ!
من: زحل بی ادب شدیا!
زحل : بیا دیگه !
نشستم کنارشون، من و آروین روبه هم ، میلاد و زحلم که تازه با یه بطری از آشپزخونه اومده بود روبه روی هم نشسته بودن!
دیقا یادم افتاد به روزی که توی محوطه خوابگاه بودیم؛ به اون موقعی که آوا بهم گفت برم به امیر شماره امو بدم، می دونست من مغرورم حاضر نمیشم همچین کاری کنم گفته بود که تلافی کارمو که اذیتش کرده بودم دراره! نمی دونست همون یه تلافی کوچیک زندگیه منو عوض می کنه! یه شرط بندی ساده!
بطری رو چرخوندن ، افتاد به میلاد!واه کارش ساخته اس!
زحل دست زد و یه جیغ کوتاه کشید و گفت: عالی شد! میلاد جرئت یا حقیقت؟
میلاد یکم فکر کردو گفت: جرئت!
زحل زد روی دستامو گفت: آروین باید میلادو آرایش کنه ازش عکس بگیریم بذاریم فیس بوک!
میلاد: زحل؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
زحل: ها ؟ چیه ؟ یادته روم آب ریختی؟ تلافیشه!
میلاد: زحل؟
زحل: آها می خوای بگی مارک لوازم آرایشیا خوبه یانه؟ مطمئن باش پوستت خراب نمیشه!
منو آروین خندمون گرفته بود ، این زوج جوون و پرشور!
حل پاشدو رفت کیف لوازم آرایشیشو آورد و داد به آروین! آروینم که حرفه ای شروع کرد به آرایش میلاد منو زحلم فقط به حرکاتشون می خندیدیم! بیچاره میلاد!
آروین کارش تموم شد وای ! اینو! لبای سرخ و سایه و خط چشو ، یه لحظه منو زحل هنگ کردیم بعد هردوتایی دلامونو گرفتیمو زدیم زیر خنده! حالا نخند کی بخند!
زحل تلو تلو وران ، گوشیشو درآورد و از چند زاویه از میلاد بدبخت عکس گرفتو همون موقع روی فیس بوک آپلودش کرد!
میلاد: زحل ؟
زحل: زحلو کوفت! میلاد چی می خوای؟
میلاد: من حساسیت دارم!
رنگ از صورت زحل پرید، زحل بلند شد و رفت طرف میلاد که حالش زیاد خوب نبود، و گفت: میلاد؟ عزیزم ؟ میلادم؟
آروین پرید و میلاد و به خودش تکیه داد، بیا اینم خوشی امروزمون که زائل شد!
گوشیم زنگ خورد، گوشیو برداشتم، آروین بهم اشاره کرد برم توی ماشین ، زحلم نشست ريال همه نگران بودن که میلاد چیزیش نشه!
یادم به زمانی که من و آوا و روناک باهم خوابگاه بودیمو من به سیگار حساسیت داشتم و امیر منو برد بیمارستان پدری که باهاش قهر بود افتاد ، چرا اینجا همه چیز تکرار می شد؟ من اومدم اینجا که فراموش کنم نه اینکه دوباره خاطراتمو تداعی کنم!
در بیمارستان رسیده بودیم؛
آروین امیرو برد تو ،منم پیش زحل بودم که داشت گری می کرد، و می فت اشتباه کرد، از ماشین پیاده شدیم ماهم رفتیم تو1!
واو این بیمارستانا با مال ایران قابل قیاس نیست ، شاید یه زمانی خواستم اینجا کار کنم، هرچند زیاد دور نبود کار کردن من و من الان برای تخصص مغزو اعصاب توی یکی بهترین دانشگاه های آلمان درس می خونم!
رادین کوچولوهم تا 5 ماه دیگه بهمون اضافه میشد و کارم سخت تر!
روی یکی از صندلی های نشسته بودم و دست زحلو که آروم اشک میریخت گرفته بودم!
آروین اومد و گفت: زحل خانوم ، دکتر گفت، مشکلی نیست ، یه حساسیت ساده اس !
صدای فوت کردن نفس حبس شده ی زحلو شنیدم که زیر لب یه چیزی می گفت!
یه ساعت میلاد اونجا بود و بعدم برگشتیم خونه اشون! یه ربع که نشستیم ،دیگه احساس خستگی بهم غالب شده بود!
بچه ها اینم پست دوم امروزم ! بچه ها اگر نقد نکنین پستا کم میشه!
به آروین اشاره زدم که بریم خونه!با زحل و میلاد که حالش یکم بهتر شده بود خداحافظی کردیمو ، باهم زدیم بیرون! آروم شمرده شمرده راه میرفتم!
آروین: ایرسا؟
من: جانم داداش؟

نظرات کاربران

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
cool text

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت

Profile Pic
سلام به همه ی شما امیدوارم لحظات خوشی را در وب من بگذرانید.من درمورد همه چیز برایتان مطلب نوشتم.راستی؟!نظر یادتون نره. منتضر پیشنهاد های خوبتون هستم. می دونیدکه..اگر نظر بدید سعی میکنم سایت و وب بهتری را ارایه بدم. مر30 از همکاریتون
اطلاعات کاربری و عضویت سریع

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
اسکریپتهای اختصاصی

مرورگر های مناسب سایت