close
چت روم
رمان المپیاد عشق قسمت9

همه چیز برای همه

برای گفتگویی آزادتر با دوستانتان
به انجمن ما مراجعه کنید
قالب جدیدی برای وبلاگتان نیاز دارید؟!!
شهرقالب !
دنبال مطالب تفریحی هستید؟!
بخش تفریحی!
اطلاعات سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 147
کل نظرات : 9
آمار کاربران
افراد آنلاین : 2
تعداد اعضا : 73
آمار بازدید
آی پی امروز : 4
آی پی دیروز : 18
بازدید امروز : 58
باردید دیروز : 24
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 4
بازدید هفته : 322
بازدید ماه : 1,167
بازدید سال : 3,775
بازدید کلی : 107,918
مشخصات
آی پی : 54.198.96.198
سیستم عامل :
مرورگر:
نویسندگان

پیوند های روزانه

آلبوم تصویر فانتزی

آلبوم منظره

نویسنده : admin
بازدید : 251


آروین: تو واقعا امیر پارسا رو فراموش کردی؟
من: چرا می پرسی آروین؟
آروین : همینجوری!
احساس کردم یکی پیدا شده که تموم دردای این مدتمو بشنوه! آروم ره میرفتم، یه قطره اشک لجباز می خواست از چشمم سر بخوره که گرفتمش!
آروین: دوست نداری جواب نده!
من: نه بذار بگم! من همیشه امیرو دوست داشتم، چه موقعی که توی خوابگاه بودم فکر کنم ایرسام برات گفته باشه و چه وقتی اومدم بوشهر ! موقع هایی که باهم بودیم برام بهترین بود!با اینکه فهمیدم پدرش یه جورایی باعثو بانی مرگ پدرمه و توش مقصره ولی بازم ندیده گرفتمو همشو گذاشتم به پای اشتباهات اون فریدون عوضیو دارو دستش! ولی دیگه اونروز واقعا وقتی دختر فریدون ؛ شمیمو توی اتاق با امیر دیدم دیگه همه ی اون دلخوشی هایی که به خودم میدادم دود هوا شدن!
آروین: رادین پسره امیره!
من: و یادگاری از امیر واسه من!
آروین: خوش به حالت ایرسا!
با تعجب برگشتم سمتش و گفتم: چرا؟
آروین یه لبخند غمگین زدو گفت: خوش به حالت که اینقدر شجاعی ! شجاع برای بزرگ کردن یه بچه!
می دونستی ؟ منم یه موقعی فکر می کردم یه نفرو دارم که عاشقش باشم ، که عاشقم باشه ولی اشتباه می کردم!مطمئنا ایرسام بهت نگفته! ولی یه دختر بود ، یه دختر خیلی خوشگل ! یسنا مرادی!
با گفتن اسم یسنا مرادی یهو فلش بک زدم به گذشته به دوران دبیرستان! یه دختر خیلی خوشگل ولی درعین حال گند اخلاق !
آروین ادامه داد: یسنا و من خیلی اتفاقی توی یه کافی شاپ آشنا شدیم! خیلی خیلی اتفاقی! اما از اونجا که کیفش پیشم مونده بود، کیفشو به ادرسی که توش بود بردم! بازم یسنا! کم کم بی اختیار میومدم در مدرسه و از دور یسنا رو می دیدم! انگار یه جور مواد مخدر بوددن که با دیدنش درد خماریم از بین میرفت! یه پسر دیگه ام بود با یه ماشین مشکی همیشه دنبال تو بود ، وقتی می دیدم دنبال توا ! چن بار خواستم به ایرسام بگم ولی وقتی دیدم تو اصلا محلم نمی دی ! پشیمون شدم؛ یه بار که اون پسره بی احتیاطی کرده بود عینک آفتابیشو برداشته بود ، صورتشو دیدم!امیر بود!
بعد از اینکه ایرسام برای مراسم دعوتمون کرد و اون پسرو دیدم تعجب کردم، ازم خواست که هیچوقت به هیچکس نگم که اون تعقیبت می کرده ولی الان لازم بود، اها، یسنا ...
به در ورودی خونه رسیده بودیم، دست بردم که درو باز کنم که یه دست مردونه روی دستم گذاشته شد؛
رومو برگردوندم، آروین با غیظ به پشتم نگاه می کرد چرخیدمو ادواردو دیدم ؛ اه! مرتیکه بابا من ازدواج کردم چرا این ولم نمی کنه؟
ادوارد به انگلیسی: سلام ایرسا! خوبی عزیزم؟
آروین عصبانی اومدو گفت: بفرمایید؟
آروم به فارسی گفتم: اروین حواست باشه اینجا ایران نیستا کتک کاریو اینا نداریم!
دست آروین بیشتر مشت شد ؛ گفت: بفرمایید ؟
ادوارد با خنده بهم نگاه کرد وگفت: می خواستم از این خانوم زیبا دعوت کنم که به جشنم بیان!
اروین: جشن؟
ادوارد : جشن که نه یه نوع پارتی!
اروین: پارتی؟
ادوارد که معلوم بود کلافه شده گفت: اوهوم! برادرم یه شرکت داره که حالا یه پارتی گرفته و آشناهارو جمع کرده ،منم شمارو دعوت کردم!
اوه چه جنتلمن!
من: (به انگلیسی): متایفم اما من نمیتونم بیام!
ادوارد ملتمسانه بهم خیره شد و گفت: خواهش می کنم خانوم من به کمکتون نیاز دارم!
نمیدونم چی دیدم که راضی شدم بگم ولی فقط یه کلمه گفتم: باشه و رفتم تو! آروینم اومد تو!
آروین کارتو انداختو رفت طبقه ی بالا!
کارتو برداشتمو خوندم: فرداشب بود !
امروزم با اتفاقاش دیگه تموم شد؛ مسواکمو زدمو رفتم توی اتاق خواب!
من: مامانی؟ خوبی؟ امروزم گذشت مامان جان بدون بابات ! روزای تکراری !
چشمامو بستمو در رویای یک زندگی خوش فرو رفتم!
من: آروین لباسم خوبه؟
آروین: عالیه خواهری1بزن بریم!
من: بریم ! هردوتایی سوارماشین که دم در بود شدیمو ادرس روی کارت رو دادم به راننده!
توی ماشین بودیم و سکوت مطلق 1 زسیدیم اما چه رسیدنی! از ماشین پیاده شدم!
خونه ی جلوم قصر بود، کل ساختمونای پایتخت بزرگ( تهران) رو می ذاشتی این یکی نمی شدن!
یه ساختمون فوق مدرن!
اروین: بریم ایرسا؟
من: امممم!
جلو تر رفتیم! اوه ادواردو؛ یه کت و سلوار تنش بود کاملا رسمی، انگار دم در دنبال کسی بود و با دیدنمن اومد طرف ما ! تعظیمی کرد و خواست دستمو بگیره که دستمو کشیدمو به انگلیسی گفتم: خانومای ایرانی همچین اجازه ای به مردا نمی دن!
با تعجب سرشو گرفت بالا انگار می خواست از توی چشمام بخونه راست می گم! خو راس می گم دیهه! من و آروین که صیغه خواهرو برادری خوندیم هم اینطوری دست نمی دیم دیگه چه برسه به این اجنبی! از حرف زدن خودم خنده ام گرفت ، پا ک قاط زده بودم!
آروین می خندید ، ادوارد در تعجب بهم ذل زده بود بالاخره رضایت داد و از جلومون رفت کنار تا ما بریم تو ولی با نگاهش بدرقه امون می کرد!
یه گوشه روی صندلی نشستم ، وای خدای من اینجا که دیسکو رو رد کرده بود البته اینجا این چیزا عادی بود، لباس خودمو مقایسه کردم با لباسای دکلته و لختی اینها!
یه لباس شب مشکی با زر ورق های سفید که بالاش یه کت می خورد ، موهامم با یه کلاه جمع کرده بودم و کاملا حجابی اومده بودم ،من نمیتونستم به خاطر اینکه توی ایران نیستم عقایدمو ببرم زیر سئوال! ظاهرا پوشش عجیب من برا حاضرین توی جشن شده بود یه علامت سئوال ! راستی یه نکته ارو نگفتم به انتخاب خودم و سلیفه ی اروین یه روبند زده بودم ؛ یه چیزی که باعث می شد همه ارو کنجکاو کنه! کاملا شرقی و شیک توی یه مهمونی غربی بودم! چقدر متناقض !
فقط چشمای قهوه ای کشیده و درشتم مشخص بود ، که نگاه پرسشگر خیلی ها رو می دید!
اروینم همش کنارم بود و از اینکارش ممنون بودم!
به اطراف نگاه کردم ، میزای کوچیک دو تا پنج نفره با تزئئن ساده و موزیک ملایم ! خبری از رپای وحشتناک یا رقصای مزخرفی که توی خیلی از مهمونیای ایزان به اسم مهمونیاهای غربی بود ، نبود!
نگام کشیده شد به طرف یه میز که بالاتر از همه بودن ، ولی همونجا شوکم زد، نگاه میخکوب امیر پارسا روم بود!
امیرپارسا؟ امیر پارسا اینجا چیکار می کرد ؟ توی آلمان ؟ توی مهمونی ؟؟؟
انگار حسابی با خودش درگیر بود که من به چشمش آشنام! ضربان قلبم اونقدر تند میزد که احساس کردم اروینکهکنارمه داره میشنوه!
آرویندستشو گذاشت روی دستم به ثانیه نکشید دوتا دستاشو گذاشتو گفت : ایرسا چرا عین یخی؟ایرسا خوبی ؟
با صدایی که از ترس گرفته بود ؛ گفتم: آروین باید بریم ؛ امیر پارسا اینجاس! انگار اونم جا خورد چون ماتش برد! چند دقیقه که گذشت بلند شد و رفت طرف ادوارد ، برای اروینو این سلیقه اش هزار تا صلوات باید بفرستم وگرنه امیر منو می شناخت بدون این روبند!
وای ! استرس سراپامو گرفته بود ، ادوارد اومد پیشمون! انگار اونم متوجه حال نامساعدم شده بود ،
من: ( به انگلیسی) روبه ادوارد گفتم: اون آقا کیه؟
ادوارد: آقای امیر پارسا راد ، هموطنتون و یکی از شریکای برادرم!
هرکلمه ای که می گفت بیشتر و بیشتر مطمئن می شدم که خودشهو بیشتر ترس سراپامو می گرفت! به ادوارد گفتم: اگر اون آقا به هر دلیلی از شما درباره ی من پرسید لطفا هیچ اطلاعاتی در اختیارشون نذارید!
ادوارد تعظیمی کرد و رفت کنار ، خواستیم بریم که صدایی از پشت میخکوبمون کرد ؛ خودش بود امیر!
برنگشتم!
امیر: از دیدن چند تا هموطن اینجا واقعا خوشحالم!
آروین به انگلیسی گفت: ( من شمارونمیشناسم که بخوام هموطنتون باشم): امیرم به فارسی جواب داد:ولی من احساس می کنم شما خیلی آشنایی!
ادوارد که چیزی از فارسی حالیش نبود فقط نگامون میکرد!منم که کم مونده بود قلبم از جا کنده شه از ترس!
آروین به انگلیسی گفت: در هرصورت روزتون خوش آقای آشنا بدرود!
از اون خونه ی وحشتناک زدیم بیرون!
از اون خونه ی وحشتناک زدیم بیرون!
آروین: خوبی ایرسا؟
من: نه ! امیر پارسا اینجا بود ! میفهمی اروین؟
آروین: اره آره خودتو ناراحت نکن عزیزم!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ ++++++++++++++++++++++++
امیر پارسا:
4 ماه گذشت؛ چهار ماه بدون زندگی درست ، بدون خواب راحت و بی قرص !به اجبار فرستادنم این سفر! بابا گفت: شرکتو ازم می گیره اگر نیام واسه قرار داد اینجا!
اینقدر توهم بم داشته بود که امشب یه دختری که حجابی اومده بود پارتی به جای ایرسا دیدم!چشماش بی نهایت شبیه ایرسا ی من بود ، ایرسای من؟
چه معلوم که مال کسی دیگه....حتی فکرشم نابودم می کنه!
به سرم زد برم طرفشون ولی پسری که همراش بود گفت اصلا ایران بزرگ نشدن! !خیلی بومی انگلیسی حرف میزد!
به سقف ذل زدم، ایرسا کجاست! چرا زندگیم بایداینجوری شه ، تمام خوشیم اینجوری ذیل شه ! هان ؟ خدا کجایی پس؟
زنم رفت سر یه اشتباه! اشتباه من!زنم نمی خواد ببینتم! حتی طلاقم نگرفتو من دلم به همین خوشه!هر روز به انتظار یه دادخواست طلاق روزو شب می کنم تا بتونم یه خبری ازش بگیرم ولی مثل اینکه حسابی ازمتنفره!
سیگار نمی تونم بکشم چون ایرسا ازش متنفره و بهش حساسیت داره ، مشروبم که خودش باعثو بانی بدبختیمه ! دارم دیوونه میشم!
از صب تا شب نشستن یه گوشه ی دیوارو ذل زدن به سقف اون اتاق همینه دیگه!
تصویر اون دوتا پشمای قهوه ای داشت دیوونه ام می کرد،همون حس !همون حس می گفت ایرسا همون دختریه که توی جشن روبند زدبود! هزار با به منصوری( وکیلم) لعنت فرستادم که چرا اون موقع که باید گوشیو برمی داشت برنداشت!
عوضی آشغال منصوری هم مدرکش همون موقع ناقص دراومد! وکیل قلابی! از زمینو زمان برام می بارد! ! نتونستم ایرسا رو ممنوع الخروج کنم!
بماند که این چهار ماه چی کشیدم! طرلانی که از توی بازداشتگاه تهدیدم می کرد و می گفت یه بلایی سر ایرسا میاره! شمیم عوضی که با برنامه اومد جلو تا انتقام شکست خودشو دختر عموش طرلانو بگیره! راستین آشغالی که چون نمی تونست بهم برسه می خواست منو هم بکشه پایین/1
زندگی ای که بازیچه ی دست اطافیانم شده بود!
یه زندگی مزخرف ، یه زندگی پوچ ! بدون ایرسا
راستی امتحانمم نزدیک شده ! خوب اینم از پست امروز:
از روی تخت بلند شدمو رفتم طرف پنجره ی اتاقی که توش بودم!
هوای خنک به صورتم خورد!
محوطه ی هتل به جای اینکه خلوت باشه شلوف به نظر میومد! همش ذهنم میرفت به چند ساعت پیش توی مهمونی ، به اون دخترو پسر به اون چشمای قهوه ای ! بی نهایت آشنا بودن؛ حتی احساس می کردم پسره رو هم یه جا دیدم!
اما چه فایده؟!
یه چیزی داشت بهم می گفت ،همینجا بگرد دنبال ایرسا!
عقلم پسش میزدو احساسم می گفت که اشتباه نمی کنم! لعنتی 1 به آسمون زل زدم، یه لبخند اومد روی لبم!
( بچه ها اینا توی فکر امیره ؛ یهو قاطی نکنینا)
من: ادامه ی داستانو خودت بهتر از من می دونی من همه ی اینارو بهت گفتم که یه چیز بگم!
-چی؟
من: این داستان سرگذشت من مقدمه ای بود برای اینکه بگم ؛ ایرسا من واقعا دوستت دارم!
من: چیه عزیزم تعجب کردی ؟به من نمیاد عاشق شم؟
- ن...نه .. فقط ....!
من : هیسسسس! فقط به من بگو توهم همچین حسی داری ؟
- امیر من ......
من: ایرسا ؟ من منتظرما!
-منتظر چی؟
من: منتظر یه جمله ی کوتاه که با «د» شروع میشه!
- ولی امیر من تو رو دوست ندارم !
- من عاشقتم امیر!
من: جدا؟ من توی مرز موت بودم دختر !
ناخودآگاه یه لبخند اومد روی لبم! زمانی که شمیمی نبود، طرلانی وجود نداشت من به هیچ نحوی باعث مرگ پدر ایرسا نبودم و...
و دوباره تکرار خاطرات ، چیزی که باهاش این چهار ماه رو سر کردم!
- همیشه میای اینجا؟
من: نه وقتی دلم هوای دونفرو بکنه میام اینجا !
- کیا؟
من: فضولی؟
- نچ، کنجکاوم!
من: راس می گی نباید ذوق کنجکاوی بچه ارو کور کرد خوب هر وقت یاد ایمان میوفتم یا .......
- یا کی؟
من: یا تو!
- من؟
من: آره تو ! من که ثانیه ای عاشقت نشدم که !
- پس کی عاشقم شدی؟
من : نمی دونم ...شاید اونموقع که توی بیمارستان بوسیدمت!
-توی بیمارستان منو بوسیدی؟
من : خوب ....ببین .....چیزه......!
-معلوم نیس دیگه چیکار کرده که به پت پت افتاده!
دوتا قرص خواب انداختم بالا و دراز کشیدم روی تخت! هیچ وقت فکرشم نمی کردم اینهمه به یه نفر وابسته بشم ، اونم یه زن!
نزدیکای ساعت 4 بود ، لعنتی از بس ازاون قرصای کوفتی خورده بودم دیگه روم اثری نداشت!
از ادموند می پرسیدم که اون دختر کیه!شاید ......
تا صبح خواب نرفتم، نزدیکای سات 7 البته به ساعت اینجا بود که پاشدم، لباسامو عوض کردم و از پله های طبقه بالا اومدم پایین، رفتم توی ضلع شرقی هتل که یه رستوران دنج بود ، یکی از گارسونا اومد طرفم، تعظیم کوتاهی کردو به انگلیسی ازم پرسید چی میخورم!
سفارشمو دادم . نشستم پشت میز، فکر می کردم که چطوری باید بعد از قرارداد بحثو بکشم به همون دختر !
صبحانه ارو با نهایت سرعت خوردمو سوار ماشینی که اینجا برام آماده کرده بودن ، شدم!
فقط امضا می کردم ، هیچی از بحثا و قرارداد نفهمیدم!
ادموند بِرتِر، رئیس شرکت XW، و میزبان مهمانی دیشب ، کسی که الان شریک من حسابی میشه! پسری آمریکایی که میگن توی تجارت خیلی موفقه!
من:آقای برتر ؟
ادموند: بفرمایید پارسا خان!
خندیدم ؛ حالا این می خواست فارسی صحبت کنه!
من: انگلیسی صحبت کنید من مشکلی ندارم!
ادموند : ولی من کلا باهاش مشکل دارم!
من: از یو ویش!
ادموند خندید و گفت: بله؟
من: توی مهمونی دیشبتون یه خانومی بود که با بقیه متفاوت بود!...............
ادموند خندید و گفت: دوست دختر ادوارد ؟
همونجا خشکم زد : دوست دختر؟
ادموند گفت: اوممم ! الببته ادوارد می بنده خالی زیاد!
اصلا نمی تونستم به فارسی حرف زدن ناقصش بخندم! فقط یه زنگ اختیار توی مغزم بود،!
من: ادوارد کیه؟
ادموند: برادرم!
من: می تونید آدرسشو بهم بدین؟
ادموند: اون خانوم نظرتونو جلب کرده؟
من: نه ...نه فقط یکم کنجکاوم ! آدرس؟
ادموند ، آدرسی رو نوشتو و داد دستم! بلند شدم ،خیلی عجله داشتم که بفهم واقعا ایرساس یانه ؟ مخصوصا حالا که یه رابطه هم اومده بود وسط!
ادموندم بلند شد و دستشو گرفت طرفم و گفت: شنیدم ، ایرانیها دوستان با وفایین ! و یه چیزی دارن آها دست برادری؟ درسته؟
من: دست برادری؟
ادموند: اوممم! من واقعا درباره ی شرقیها به خصوص ایرانیها کنجکاوبودم برای همین چند تا تحقیق کوچیک انجام دادم ، خوشحال میشم یه ایرانی رو به عنوان دوست داشته باشم ،می تونم؟
دستش وسط زمینو هوا بود، دستمو بلند کردمو و دستشو گرفتم و یه فشار کوچیکی بهش دادمو به شوخی گفتم: بله برادر !
ادموند: یعنی ما برادر هستیم حالا؟
من: میشه اسمشو گذاشت!
ادموند : پس خوبه!
من: من باید برم آقای برتر!
ادموند : من به ادوارد نمی گم برتر !
اوه ! اینا هم بلدن کنایه بزنن پس!
من: SO BYE MR. Edmond
آدرسو دادم به راننده و نشستم، یه ترس ناشناخته توی وجودم بود!
راننده ایستاد، جلوی همون خونه که دیشب توش مهمونی بود ، زنگو زدم که یه دختر موبلند با پوست سفید و چشمای آبی در و باز کرد ، قیافه ی رایجی که این روزا توی این کشور می دیدم!
خدمتکار بود به انگلیسی ازش پرسیدم کسی به نام ادوارد اینجا هست اونم منو برد داخل و رفت، خونه جالبی بود ، با یه سبک تفکیکی !
همون پسری که دیشب دم در بود اومد جلو ، پسرجوونی بود، برادر ادموند!
من: HI!
ادوارد: سلام!
من: می تونی فارسی صحبت کنی؟
ادوارد با خنده جواب داد: NO!
من (به انگلیسی): پس چطور فهمیدی من به فارسی چی گفتم!
ادواردم به انگلیسی جواب داد: چون قبلا یه نفر دیگه هم همینو گفته بود!
دیگه نمی خواستم بحثو کش بدم، باید انگلیسی حرف میزدم ظاهرا این یه تیکه ارو هم از ادموند یاد گرفته بودد پس به انگلیسی گفتم: اون خانومی که دیشب با بقیه فرق می کرد ، با شما نسبتی داره؟
ادوارد سریع گفت: مهمانم بود!
من: میشناسیدش ؟
ادوارد : نه!
با لحنی مشکوکی پرسیدم: مطمئنی؟
ادوارد سر تکون داد!
من: ادموند گفت ، دوست دخترته!
دیدم که یه پوزخندی زد! و گفت: اون دوست دختر من نیست!
من: پس میشناسیش!
ادوارد: آقای محترم من فقط بهتون احترام گذاشتم وگرنه دلیلی نداره که به سئوالای کسی که تاحالا ندیدمش جواب بدم!
من: فقط یه چیز دیگه!
مکثی کردمو پرسیدم ، شما شغلتون چیه؟
ادوارد: من پزشکی می خونم! توی دانشگاه.........
با شنیدن اسم دانشگاه بلند شدم!
باید برمی گشتم هتل!
با شنیدن اسم دانشگاه بلند شدم!
باید برمی گشتم هتل!
برگشتم توی اتاقمو از توی چمدونم ؛ کیف پول و مدارکمو برداشتمو زدم بیرون!
از طریق هتل تونستم آدرس دانشگاهو گیر بیارم!
استرس داشتم اگر واقعا ایرسا بود دیگه هیچی از خدا نمی خواستم!
در دانشگاهی که ادرسشو گرفته داده بودن ، بودم، یه لحظه اینجارو با ایران مقایسه کردم فقط یه پوزخند بسش بود1
رفتم قسمتی که حالت دفتر بود ، یه آقایی مسن والبته با قیافه ی غربی !(منظورم از اون غربیا نیستا! منظورم قیافه ی نژادیه!)نشسته بودم، موهای روشن و چشمهای روشن تر!
به انگلیسی باهاش سلام کردمو ، به طور خلاصه بهش یه چیزایی فهموندم،ولی گفت که اطلاعات هیچ کدوم از دانشجوهارو به غیر از خودشون به کس دیگه ای نمی دن و دانشجوهای پزشکیم فقط برای کلاسای تئوری میان اینجا و بقیه اش همش بیمارستانن!
با اعصاب داغون از دانشگاه زدم بیرون؛ دستم به هیچ جا بند نبود ،جز همون سره ادوارد که هیچ کاری نمی تونستم بکنم!
همون موقع گوشیم زنگ خورد، خطمو عوض کرده بودم واسه اینجا جز مامانو بابا و ایما و پاشا و تیرداد کس دیگه ای نداشتنش!
اوه پاشا بود!
من: الو پاشا؟
پاشا: امیر سلام ، خوبی؟
من: آره!
پاشا : قراردادو بستی؟
من: اوهوم!
پاشا: امیر؟
من: هوممم؟
پاشا: کی برمیگردی؟
من: نمیدونم ،کاردارم اینجا ، احساس می کردم می خواد یه چیز بگه!
پاشا : ببین امیر ! آقای راد تصادف کرده ، وضعش خیلی بده ، تو پسرشی باید پیشش باشی!امیر؟
من: آره ، آره ! پاشا بابا تصادف کرده؟ کی ؟چطوری؟
پاشا که کلافه بود گففت: امیر فقط بیا!
من: باشه من برم بلیط بگیرم!
وای حالا اینو چیکار کنم!به هیچی جز بابا فکر نمی کردم، اون همه سال ازش دور بودم ولی همیشه نیازمندش بودم! یه تکیه گاه از راه دور!
خودمو دیدم که روبه روی همون جاییم که باید بلیط بگیرم، یه چیزی تو مایه های آژانس مسافرتی های ایران!
با عجله رفتم توی ساختمون!
مدی که پشت میز نشسته بود ، سرگرم کاراش بود چند نفر دیگه هم بودن و همه اشون آمانی بودن! بی توجه به بقیه رفتم طرف میز مردی که نشسته بود و ازش بلیط برای ایران خواستم!
به انگلیسی گفتم: روز به خیر ! من برای ایران بلیط می خوام!
مرد اول یه نگاهی از سر تا پام انداخت، حتما برای اینه که گفتم ایرانی هستم! ایرانی ! ایرانی ایرانی!
آره من ایرانیم/1
مرد با تلخی با لهجه ی غلیظ انگلیسی بایه اخم گفت: نه ندارم!باید بهش می فهموندم ایرانی اون چیزی که فکر می کنه نیست! پس یه لبخند مردونه زدم و به انگلیسی گفتم: ممنون روزتون زیبا ! آقای محترم! و زدم بیرون ،نگاهش کاملا متعجب بود ظاهرا انتظار همچین برخوردی از یه ایرانی نداشت!خوب کم برخلاف ایرانیا تبلیغ نشده بود ، رفتم یه دفتر دیگه که از شانسم بلیط داشت اونم برای امشب و ظاهرا این آخرین بلیط بوده!
با لبخند اومدم بیرون و رفتم طرف هتل! فعلا قضیه ی ایرسا به فراموشی سپرده میشد!
مشغله های مختلف!مانع از احساس خلایی که توی وجودم برای ایرسا بود میشد1
بلیط برای امشب بود، سریع وارد هتل شدمو کلیدو گرفتم و از پله هارفتم بالا!
همه وسایلو با بی حوضلگی ریختم توی چمدون ، بابا !یعنی الان توی ه وضعیه؟تازه داشتم به یه جاهایی میرسیدم درباره ی ایرسا!
خدای دیگه دارم کم کم شک می کنم اون بالایی یانه! اول برادرمو ازم گرفتم ، بعد خانوادمو و ایرسا رو بهم دادی ،خانوادم برگشتن ولی حالا دوباره همه ارو داری ازم می گیری! اول زنم رفتو بعدم بابام تصادف کرد ، اینا ینی چی؟یعنی من خیلی گناه کردم؟
چمدونو بستم، چقدر جلوی خودمو به بهونه ی مرد بودن گرفتم، مرد نباید گریه کنه! پس مرد چیکار کنه؟
ساعت 5 بودو من 6 پرواز داشتم ، گوشیمو برداشتمو زنگ زدم به تیرداد!
من: الو؟ تیرداد؟
تیرداد: HI?HOE ARE YOU?AREYOU MR>RAD?
من: تیرداد؟؟؟حوصله ندارما1
تیرداد: بابا بداخلاق ، ایرسا خانوم حق داشت از دستت فرار کنه دیگه!
از بین دندونام می گم: تیرداد!
تیرداد: خوب باشه ، مثل اینکه اعصاب مصاب تعطیله!خوب چی شد به من زنگ دی؟
من: از بابا خبر نداری؟
تیرداد : راد بزرگ؟نه ندارم!
من: پاشو برو ببینم پاشا چی می گفت ، منم امشب برمیگردم!
تیرداد دیگه جدی شده بود گفت:آقای راد چیزیش شده ؟
من: نمیدونم بابا ،منو بگو زنگ زدم به تو ،برو از پاشا بپرس!
تیرداد: باشه فقط کی میرسی ؟
من: نمیدونم ، ولی تو بپرس بهم زنگ بزن!
تیرداد: باشه بابا! فعلا!
من: فعلا!
گوشی قطع شد! اگر میرفتم ، دیگه نمی تونستم راحت برگردم! هنوزم حسم می گفت ایرسا همینجاست! داشتم عذاب می کشیدم!
زجر واقعی همینه! اینکه دلتنگیاتو با عکس طرفت رفع و رجوع کنی ! یا برای شنیدن صداش به فیلماش پناه ببری!
دیگه حسابی داغون شده بودم!فقط بر سر یک اشتباه، یک سوء تفاهم ...
چقدر توی فکرم ، نیم ساعت دیگه پرواز داشتم پس چمدونو برداشتمو ، کلید اتاقو برداشتم ! از پله ها اومدم پایینو ، پول اتاقو حساب کردم، به ماشین جلوی در گفتم بره فرودگاه!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ +++
ایرسا:
دیگه خیلی کم میرفتیم دانشگاه ، بیشتر توی بیمارستان کلا داشتیم و عملی کار می کردیم،دیگه کلا از قیافه ام مشخص بود من باردارم ، تازه از بیمارستان برگشته بودم، آروینم که باشگاه بود !
رفتم توی آشپزخونه ، توی یخچالم که ماشالله پشه ها توش قمه کشی می کردن!
داشتم فکر می کردم حالا باید برای شام چیکار کنم که گوشیم زنگ خورد، آوا بود! آوخ از موقعی که اومده بودم اینجا ارتباططمون شده بود ایمیلو پیام و یه وقتاییم تلفن ، هرچند که اونا کم کاری نمی کردنو تنبلی از من بود!
با لبخند گوشی برداشتم: الو آواجونم؟
آوا: سلام به مامان کوشولو!
من: آه آوا توهم؟
آوا: مگه کس دیگه ای هم می گه ؟
من: آره زحلم می گه مامان فسقل !
آوا خندید اونم چه خنده ای!آوا و روناک زحلو می شناختن ، چندتا عکسم براشون فرستاده بودم!چندباری هم باهم دیگه حرف زده بودنو چت کرده بودن!
آوا یهو خنده اشو خورد و گفت: ایرسا؟
من: جانم؟
آوا: یه چیزی بهت بگم!
من: بگو؟
آوا: می دونستی امیر آلمانه؟
من: اره!
آوا:آره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حسابی تعجب کرده بود!
من: توی مهمونی دیدمش !
آوا: اونم تورو دید؟
من: آره ولی نشناخت!
آوا: مگه چه جوری بودی که نشناخت؟
من: روبند زده بودم!
آوا: روبند ؟ توی مهمونی توی آلمان؟ شوخی می کنی دختر ، مگه کم داری؟
من:فعلا که همین روبند نجاتم داد!
آوا: خوب پس به خیر گذشته ، راستی ..........
من: چی؟
آوا: پاشا می گفت که پدر امیر پارسا تصادف کرده و حالش خیلی بده؟
من: ممکنه پدرجون بمیره؟
آوا باتعجب گفت : پدرجون؟
آخ ! سوتی دادم ، خوب راستش اونا فکر می کردن من از امیر متنفرم درحالی که من هنوز امیرو دوست داشتم ، به نظرم جایی که عشق وجود داشت نفرت معنی نداره!
من:آره پدرجون دیگه!
آوا با شک پرسید: ایرسا تو هنوز دوسش داری درسته؟
من: آوا!
آوا: باشه فهمیدم نمی خواد چیزی بگی مواظب خودت باش ، رادین کوچولو هم سلام برسون!
من: خداحافظ!
آوا: خداسعدی!
اوخی هنوز مسخره بازی های دبیرستانمون یادشه!
گوشیو گذاشتم که همزمان آروین اومد توی خونه!
من: سلام داداشی !
آروین کیف ورزشیشون انداخت و با لبخند برادرانه اومد طرفم: سلام به خواهر خودم، خوبی ؟ خواهر زاده خوب هستن؟
من: عالین، سلام می رسونه!
آروین خندیدو رفت ، مطمئن بودم اگر آروین نبود تنهایی نمی تونستم اینجا باشم ، برام شده بود ایرسام 2!
آروین رفت توی یخچالو با بطری آب خورد!
بطریو گذاشت روی میزو و گفت: راستی خواهری ، امیر می خواسته آمارتو بگیره!
رنگم پرید، قلبم محکم می زد، آروین دویید طرفمو گفت:ایرسا ؟ ایرسا ؟ خواهری؟ خوبی ایرسا؟
فقط سر تکون دادم!
آروین دستی به موهاش کشیدو گفت: ببخشید نمی خواستم اینجوری بگم!
من: کجا؟
آروین: از ادوارد ،همون هم دانشگاهیت پرسیده بود ، ادموند برادر ادوارد شریک امیره خان شماست ، امیر که می دونسته ادوارد هم دانشگاهیته ، اسم دانشگاه ادوارد و می پرسه اونم میگه ! امیرم میره دانشگاه تا درباره تو اطلاعات بگیره ولی دانشگاه بهش نمی ده !
ادوارد می گفت از ادموند شنیده که برگشته ایران ، براش یه کار مهم پیش اومده !
من: پدرش تصادف کرده شدید!
آروین حندید و گفت: ایرسا چرا داری با خودت بازی می کنی؟ تو حتی از خودشم بیشتر آمارشو داری، خواهری ! تو هنوز دوسش داری ! اونم دنبالته پس چرا....
دستمو گرفتم جلوش که سکوت کرد، چشمامو به چشماش دوختمو گفتم: آروین من اگر دوسش دارم دلیل نمیشه ، انتقام غرور خرد شده امو نگیرم! متوجه ای؟
آروین برگشتو رفت فقط ینو که زیر لب می گفت شنیدم: عشق همیشه قربانی غروره !
راست می گفت ؛ مثل الان ، عشق قربانی میشه تا غرور شکسته شده ی من دوباره ترمیم بشه!
آروین رفت بالا و یه ربع بعد اومد پایین ، یه چیزی هم توی دستش بود ، یه پاکت، اوه کاکائو بود!
من: آروین کاکائو؟
آروین خنده ی مهربونی کردو گفت: آره ، شیرینیه!
من: شیرینی چی؟
آروین : شیرینی بازیکن اختصاصی شدن داداش جنابعالی!
جیغ کوتاهی کشیدمو گفتم: آرویـــن! مبارکه .
آروینم خندید! اون شب با خبر قبولی آروین توی باشگاهی که خیلی بالاتر از باشگاه اولیه اروین بود به کل قضیه ی پدرجونو تصادفو فراموش کردم؛ توی اتاق روی تختم بودم، شیر عسلوخوردمو رفتم زیر پتو! به خاطر رادین دیگه نمی تونستم قرص بخورم می ترسیدم براش ضرر داشته باشه پس فقط شیر عسل که واس خواب خوب بود می خوردم!
نیمه های شب بود که دوباره اون کابوسای لعنتی !
از خواب پریدمو نشستم روی تخت، کل صورتم خیس عرق بود ، بلند بلند نفس نفس میزدم! هیچی از اون کابوس لعنتی یادم نیست فقط امیر بود امیر بود که داشت یه دختر دیگه ارو می بوسید!آه!
از موقعی که از امیر جدا شدم یه شبو بدون کابوس سر نکردم!
دیگه خوابم نمیومد ، بلند شدمو رفتم طرف کتابخونه یکی از رمانای توی کتابخونه ارو درآوردمو آوردم روی تخت ، باباگوریو اثراونوره بالزاک، هنوز تمومش نکرده بودم، مشغول خوندن کتاب شدم تا اون کابوسای لعنتی رو فراموش کنم که فکر کنم تا حدی موفق بودم!
صبح شده بود ، بلند شدمو رفتم توی آشپزخونه ، آروینم اومد پایین ما باهم شامو ناهارو صبحونه می خوردیم!
من: داداشی؟
آروینم: جانم ایرسا؟
من: آروین حداقل تا کی قرار داد داری ؟
آروین: تا یکسال دیگه!
من: اوهوم!
آروین: حالا خواهری من صبحونه بخورم یا خجالت؟
من: هیچکدوم چایی بخور!
خندید ، منم خندیدم !
من: دیروز نوبت تو بود صبحونه دیگه ، امروز من درست کردم!
آروین: بعله!
یه ده دقیقه بعد آروین بلند ، شد !
آروین: خواهری امروز کلاس داری؟
من: آره باید برم بیمارستان !
آروین : باشه پس من می رم باشگاه!
من: اوکی ، به سلامت!
آروین رفت منم رفتم طرف کمد لباسا! لباسام اکثرا برام تنگ شده بودن مخصوصا با این وضعیتم دیگه یلی ضایع بود ولی دیگه چه میشه کرد؟
یه دست لباس گشاد برداشتمو پوشیدم!مثل همیشه کلامو هم گذاشتمو د برو که رفتیم!
با یه ماشین سوار شدم ، مرده اصلا که نه انگار کسی سوار ماشینشه سرش به کار خودش بود ، یه لحظه راننده تاکسی های ایرانی رو باهاش مقایسه کردم ، از پیرو جوون چشماشون رو آینه بود به جای جاده!
واقعا چه تشابه ای! به به!
جلوی بیمارستان ، پولشو دادمو پیاده شدم!
رفتم توی همون قسمتی که کلاسامون برگزار می شد ، روپوشمو انداختمو رفتم جلو ، زحلم بود ، کنارشم ادوارد!
اوفف استاد داشت چیرو توضیح می داد ؟
رفتم کنار زحل!
زحل : میزاشتی بعدا میومدی!
من: حال که هستم می تونی قربونی کنی!
رحل : یعنی همیشه یه چیزی تا کرده واسه جواب دادن توی آستینت داریا!
من: نظر لطفته زحل جان!
دیگه چیزی نگفتیم ، کلا تموم شد ! ادوارد برگشت پیشمون و گفت: خانوما ما سه تایی باید بریم بالای سر بیمارا !
من به فارسی: ایول بابا!
زحل خندید!
و ادواردم با یه علامت سئوال نگامون می کرد !
من: NO WAY( بی خیال)
ادواردم خندید, بالای سر بیمارا می فتیمو میومدیم!بیچاره ها همه بی هوش بودن!
بعد از بیمارستان با زحل برگشتیم خونه ، قرار شد ، زحلو میلاد امشب بیان خونه ی ما!
روزها خیلی سریع می گذشت و به تولد رادین کوچولو نزدیک تر میشدیم ، بالاخره یه شب با آروین داشتیم فیلم می دیدیم که یهو دردم شروع شد ، البته داشتم از اینا یه وقتایی ولی این دیگه خیلی شدید بود ، آؤوین حسابی هول کرده بود ، با هزار زحمت منو سوار ماشین کرد و راه افتاد طرف همون بیمارستان.
................... ..........................
در بیمارستان اومدیم پایینورفتیم تو ، آؤوین به یکی از پرستارا گفت اونم منو گرفتو و بردم طرف یه اتاق ؛ روی تخت خوابیدم، چند دقیقه بعد دکترم اومد!
آروین پیشم بود و دستمو گرفته بود! دکتر سریع گفت منو ببرن یه اتاقی و بعد با دیگه با حس چیزی که وارد بدنم میشد از هوش رفتم!
چشمامو باز کردم ، دردم خیلی کم شده بود ، آروین کنارم روی صندلی وبود ، اوه این چرا اینقدر شلخته اس ؟
من: آروین؟
آروین با دیدن چشمای بازم بالبخند اومد جلوتر و گفت: سلام مامان کوچولو خوبی؟
همه ی اتفاقات یادم اومد!
من: رادین؟
آروین لبخند پررنگ تری زد و گفت: حالش خوبه ، راستی چقدر خوشگله!
من: فصل هندونه نیستا!
آروین: جدی گفتم خواهری!
من: می خوام ببینمش !
آروین : باشه می بینیش ، خوبی خودت حالا؟
من: عالیم!
آروین: ایول بابا انرژی!
من: آروین گوشیتو بده!
آروین گوشیشو در آوردو داد بهم!فورا شماره ی ایرسامو گرفتم !
من: الو دایی جون؟
ایرسام: ایرسا؟ خودتی ؟
من: اره ؛ خوبی داداشی ؟ تبریک می گم!
ایرسام با تعجب گفت : چی رو؟
آروین رفته بود رو ویبره از کارای من ! خندیدمو با دست بهش اشاره کردم یعنی ساکت به ایرسام گفتم: دایی شدنت را!
ایرسام: واقعا ؟ اینو بای صدای متعجبو شاد می گفت!
من: بله خان داداش !
ایرسام خندید و گفت: آروین کجاست؟ گوشیو بده بهش!
من: باشه و گوشیو با خنده دادم به آروین ! الان فقط یه چیزی رو می خواستم دیدن پسرم ، رادین!
آروین چند بار گفت: باشه و بله و بعدم گوشیو قطع کرد و گفت: خوب من باید برم ،کاری نداری؟
من: می خوام پسرمو ببینم!
آروین: تو چقدر صبرت کم شده دختر!
من: من میخوام پسرمو ببینم!
آروین باخنده گفت: باشه باشه مامان بداخلاق ، فقط اخماتو وا کن که قند عسل دایی ازت نترسه!

ای داشتم ازش حرص می خوردم، رفتو بعد یه ربع با یه بچه که توی پارچه بود اومد تو! باخنده گذاشتش کنارم روی تخت بیمارستان و گفت: بیا مامان کوچولو، اینم رادین خان!
رادینو بغلم گرفتمو با تمام وجود مادر بودنو حس کردم، حالا دیگه تعهدداشتم ، تعهد به پسرم رادین!
آروین: دیدی گفتم چقدر خوشگله؟
خندیدم ، چشماش بسته بود ولی موهاش دقیقا همرنگ موهای امیر پارسا بودو میشد گفت حالت صورتشم کمابیش مثل امیر بود!
امیر؟ اه لعنتی ؛ الات تو باید به جای آروین پیشم بودی ! چرا اونکارو کردی ؟ چرا باعث شدی خرد بشم؟ اونم حلوی شمیم ، کسی که پدرش باعث مرگ پدرم ، برادرش و خودشم زندگیمو نابود کردن! ازت متنفرم شمیم ،امیروارم هیچ وقت شاد نشی!
رادین داشت گریه می کرد! وای من از گریه ی بچه متنفرم! اوفف !ولی این فرق می کرد، این رادین بود پسرخودمو و یادگاری امیرپارسا!چقدر سخت بود بزرگ کردن یه بچه بی پدر تازه داشتم عمق ماجرا رو درک می کردم!
من:داداشی بی زحمت میشه بیرون باشی؟
آروینم با خنده سر تکون داد و رفت بیرون ،حالا چیکارش کنم؟به زحمت ساکتش کردم که یه پرستار اومدو رادین و توی تخت کناریم که برای نوزاد بود تازه آورده بودن کذاشت! همون موقع زحل عین جن پرید توی اتاق!
به فارسی گفتم: خره ، چرا اینجوری میای تو؟ بدبخت میلاد که می خواد با تو سر کنه!
پرستاره تعجب کرده بود ولی زحل یه اخم بامزه کردو اومد طرفمو گفت: میلاد بدبخته؟ میلاد که اینجور فکر نمی کنه میگه من خوشبخت ترین مرد دنیام چون یه فرشته دارم!
من: حتما عزرائیله!
پرستاره رادینو گذاشتو با تعجب رفت ،خوب مگه فارسی حرف زدن تعجب داره؟
زحل نشست کنارم ، و گفت: چه مامان بداخلاقی داره این رادین خان! بعد رفت بالا سر رادین یهو جیغ خفیفی کشیدو گفت: ایرسا رادین چقدر خوشگله ،من میخوامش اصلا من میلادو نمی خوام1
هم خندم گرفته بود هم عصبانی بودم،نمیدونستم چی بگم!
من: خجالت بکش !پسر من تازه یه روزشه دیوونه!
زحل: هرچی من میخوامش برو برای خودت رادین بخر من اینو می برم!
من: مگه رادین می فروشن ؟ داشتم چرتو پرتای زحلو تکرار می کردم ،آی که دیوونه شدم رفت!
زحل با انگشت اشااره سرشو خاروند و گفت: نه نمی فروشن که بخری ولی من بهت اجازه می دم از روش کپی پیست کنی! دیگه داشتم بلند بلند می خندیدم!
زحل: رادین خان شیر خورده؟
من: شیر؟
زحل: نخورده؟
یه چشم غره ای بهش رفتم که تا ته قضیه اومد دستش!و بلند شد و گفت: باید بهش شیر بدی! خلاصه با هزار تا دردسر حاصل از بی تجربگی به رادین شیر دادمو خوابوندمش ! شبم رحل پیشم موند ، آها میلادم اومده بودو بیرون پیش آروین بود ناگفته نماند که ادورادم با یه دسته گل اومد، من مونده بودم توی این پسر ،حالا که دیگه بچه دارم بود ول کن نبود!
ای خدا!طرفای صبح بود که رادین بیدار شد ، حوصله نداشتم برای همین چشمامو باز نکردم ، زحل پاشد و رادینو بغل کرد!
اویی از این به بعد باید چه کارای سختی بکنم!
هوا که روشنتر شد و رادین خوابید منم چشمامو باز کردم، زحلم روی صندلی خوابش برده بود بیچاره!
یه پرستار برام صبحونه آورد به انگلیسی ازش پرسیدم که من کی مرخص میشم که جواب داد باید دکتر بگه!
زحلم بیدار شد ، با شوخی و خنده البته آروم صبحونه رو خوردیم تا رادین از خواب بلند نشه و مزنه زیر گریه! طرفای ساعت 9 تا 10 صبح به وقت اینجا بود که آروین اومد تو ،پشت سرشم میلاد پرید داخل!
زحل: میلاد چرا اومدی؟
میلاد: به توچه اومدم خواهر زاده ی داداشمو ببینم!
زحل به حالت قهر گفت: به من چه؟
میلادم که دید هوا پسه گفت: نه خانومم من غلط بکنم شما همه کاره ای!
زحلم خندید و گفت: آها،نکته همینه!
خلاصه دکترم اومد و اونقدر بهش اصرار کردم تا بالاخره مرخصم کرد حالا با آروینو زحلو میلاد توی راه خونه ایم!
و من به فکر اینم که چطور باید رادین و بزرگ کنم!
دوتا سه سال دیگه واسه درسم مونده بود،و من قصد داشتم با دکترای مغزو اعصاب برگردم ایران!
اونقدر براش زجر کشیدمو زودتر از اطرافیانم واحد مو پاس کردم تا زودتر از حد معمول بتونم درسمو تموم کنم!هرچند که الانم پزشک محسوب میشدم!
پزشک تخصصی مغزو اعصاب! چقدر زود گذشت ! خیلی زود !
دیگه رسیده بودیم خونه !زحل هر چی اصرار کرد بمونه پیشم بهش گفتم که با میلاد بره و آروین هست ! رادینو برداشتمو رفتم توی اتاق خواب ! توی کمد یه چند تیکه لباس درآوردمو لباسامو عوض کردم ، هه چه جوری رفتمو چه جوری برگشتم!
رادین داشت گریه می کرد رفتم طرفشو گرفتمش توی بغلمو یکم تکونش دادم که آروم شد؛ فردا باید میرفتم دانشگاه! اما رادینو چیکار می کردم؟
به رادین شیر دادمو خوابیدیم!
صبح شده بود ؛ امروز کلاسمون توی بیمارستان برگزار میشد! ولی خوب من به خاطر رادین نمی تونستم برم!
توی همین مدت کم رادین شده بود تمام زندگیم!
آروینم از خواب پاشده بود، رادینو با خودم آورده بودم توی آشپزخونه و گذاشته بودمش روی میز !
آروین اومد توی آشپزخونه و به شوخی گفت : به به خواهری اینقدر از قندعسل خسته شده که گذاشتتش واسه صبحونه صرف شه!
من: آرویـــــــن؟
آروین: سلام خواهری صبح آفتابیت به خیر!
بعد رفت طرف رادینو بغلش کرد ، و باهاش بازی می کرد!
من: آروین! صبحونه!
آروین اومد پشت میز نشستو گفت: امروز کلاس داری!
من: اوهوم!
آروین : من نمیرم باشگاه تو برو کلاست!
من: نمیشه که!
آروین : خوبم میشه!
من: رادین ...
آروین: باید بری!
من: نه!
آروین: من از رادین مراقبت می کنم!بلدم!
من: اوه چه تجربه دار!
آروینم به حالت مسخره ای گفت : خوب آره دیگه آوا رو خودم بزرگ کردم دادم دست پاشا!
من: البته ! شکی درش نیست!
خلاصه منو به زور فرستاد بیمارستان! اصلا نمی خواستم رادینو ول کنم ولی آروین مجبورم کرد ، از کلاس به کل هیچی حالیم نشد از بس نگران رادینو آروین بودم که زحل دیگه بهم پرید!
کلاس که تموم شد با میلاد برگشتیم خونه ، زحلم اومدو خونه ی ما ناهار خوردیم ! زحلم همش به رادین می گفت بگو خاله بگو خاله!
من: زحل ! آخه این بچه تازه دوروزشه تو چی جوری می خوای حرف بزنه!
زحل زبونشو درآورد و گفت میزنه!راستی یه چیز دیگه هم که فهمیدم این بود که چشمای رادینم عسلیه مثل چشمای امیر پارسا ، هیچیش مثل من نبود ، درواقع کپی برابر اصل امیر پارسا بود!
زحل: ایرسا پسرت خیلی خشگله ولی شکل تو نیست!
من: شکل باباشه دیگه!
زحل: پس حتما باباش خشگل بوده!
یهو تند شدم : اره بوده ، امریه؟
زحلم از این رفتار تندم تعجب کرده بود چون رادینو ول کرد و اومد طرفم و گفت: ایرسا؟ چیزی شده عزیزم؟
نمی خواستم گریه کنم ؛ فقط یه قطره اشک از چشمام سر خورد پایین ! زحلم دیگه سئوال پیچم نکرد !
روزها می گذستو رادین بزرگ و بزرگتر می شد ، ایرسام داشت کار می کرد تا بتونه پول اون عوضیارو بده ، مامانو هم کهدورا دور باهاش تماس داشتم، آوا و پاشا در شرف عروسی بودنو روناک و تیردادم همینطور !
و من متاسف که نمی تونم توی عروسیشون باشم!در این بین متوجه یه چیز غیر معمولی شدم ، رادین سریعتر از حد معمول یاد گرفت راه بره و موقعی که آروین براش ماشین اسباب بازی یا تفنگ می گرفت زیاد طرفشوون نمی رفت اما در عوض همش دور کتابای داشگاهی من می پلکه و از اسباب بازیای جور کردنی خوشش میومد!این باعث شده بود هممون تعجب کنیم!
از امیر پارسا خبر نداشتم ، فقط یه بار از آوا درباره ی پدرجون پرسیدم که گفت حالش خیلی بده و پدرجون توی کماست!
پس حتما امیرم در گیره کارای اونه دیگه ! ادواردم هنوز دور برم می پلکه ولی من بهش اهمیتی نمی دم!
زحلو میلادم کم کم دارن دوباره برنامه های عروسیشونو می چینن!
الان رادین یکسالشه و یکسال از اون ماجراهای من می گذره ! دقیقا یکسال دیگه من این موقع می تونم با یه مدرک برگردم ایران ! به وطنم! قرارداد آرون تموم شده بود که دوباره قرارداد بست ؛ هر دفعه با یه باشگاه بالاتر و این یه افتخار بود!
زندگیم خیلی زود گذشت مخصوصا این یکسال اونقدر مشغول درسو رادین بودم که مجالی برای فکر کردن به حاشیه رو نداشتم ، قبلنا که رادین نبود حداقل شبا در اختیار خودم بودم ولی الان حتی شبا هم رادین نمیذاره که جدا بخوابیم!
توی آشپز خونه داشتم ناهار درست می کردم و رادینم روی زمین داشت جورچین درست می کرد و قطعاتشونو بهم وصل می کرد ، که یهو ماهیتابه افتاد روی زمین و میلی متری با رادین فاصله داشت سریع بغلش کردمو پاشو واررسی کردم که ببینم چیزیش نشده باشه که یهو گفت : مامان !
همون جوری وایساده بودم سر جام! بی حرکت ! رادین الان گفت مامان ؟
سریع بوسیدمشو گفتم : مامانو جون یه بار دیگه بگو!
اما دیگه نگفت ، از خوشحالی زنگ زدم به آروین!
من: الو داداشی؟
آروین: سلام ایرسا خوبی عزیزم؟
من: آروین توی راه برای رادین شکلات بخر!
آروین: باز چه کار شگفت انگیزی انجام داده؟
من: حرف زد!
آروین با خنده گفت: خوب چی گفت؟
من: مامان !
آروین: بیام بهش یاد بدم به منم بگه بابا و خندید! با حرص گوشیو قطع کردم!خودمم از خودم خندم گرفته بود با یه مامان گفتن اینجوری ذوق کرده بودم! به قول روناک خر ذوق شده بودم ! آخی روناک !
تلفنو برداشتمو زنگ زدم به روناک!
یه بوق !
دو بوق...
سه بوق ... برداشت!
من: الو؟
روناک: الو؟ بفرمایید!
من: روناک منم!
یه جیغ کشیدو گفت : ایر................... و ساکت شد!
من: روناک ؟ خوبی؟
روناک: آره آره ، عزیزم من کاردارم بعدا بهت زنگ میزنم!و گوشیو قطع کرد !
زنگ زدم به آوا! کلا یا زنگ نمی زدم یا باهم زنگ میزدم!
من:الو آوا؟
- سلام بفرمایید ! شما؟
پاشا بود ولی چرا صداش اینطوری بود؟
من: عذر می خوام آوا خانوم هستن؟
اصلا پاشا چیکار میکرد توی خونه ی روناکو آوا؟
البته من به گوشی روناک زنگ زدم ولی خوب ... اصلا ولش کن!
آوا اومد پشت خطو گفت: الو؟
من: سلام خواهری خوبی؟
آوا: نه نیستم!
نگران شدمو گفتم: چرا آوا؟ چیزی شده ؟ پاشا چرا صداش اون شکلی بود؟
آوا:ببین ایرسا ! پدر امیر پارسا فوت شده ، اونم حالش خرابه می فهمی؟
گوشی از دستم افتاد ینی امیر پارسا مریض بود!
آوا:ایرسا؟ ایرسا؟ خوبی عزیزم؟
من: آره ،آره حالش حالا چطوره؟
آوا: ایرسا بهت نیاز داره ، برگرد ! خواهش می کنم باور نمی کنی ولی همش توی هذیوناش داشت معذرت خواهی می کرد و اسم تورو می گفت ! ایرسا !
صداش خیلی آروم بود توی تلفن !
من:آوا بس کن!
آوا: بس نمی کنم ! ایرسا تو دوسش داری اونم جون می ده برات این کاملا مشخصه !یه سال بس نبود ایرسا؟ چرا داری خودتو گول میزنی؟ها؟
صداش داشت بالا می گرفت!
من: بس کن آوا ! بس کن!
آوا: ایرسا امیر وضعش خیلی خرابه ازت خواهش می کنم برگرد !
گوشیو قطع کردم ، سرمو گرفتم بین دستامو آروم اشکام ریخت!
رادین اومد پیشمو دوباره گفت: ماما..
وسط گریه یه لبخند زدمو بغلش کردم! محکم فشارش دادمو چسبوندمش به خودم!
رادین: آوخ!
یه ذره فشار دستامو کمتر کردم ؛ رادین دستشو آورد جلو و اشک که روی صورتم بود پاک کرد ! یه لبخند تلخ زدمو بوسیدمش!
رادین: ماما !
دستمال کاغذی رو از روی عسلی برداشتمو صورتمو پاک کردم ، همزمان آروینم درخونه ارو باز کرد و اومدتو!
آروین با نگرانی ساکشو انداختو اومد پیشم زانو زدو گفت: ایرسا ؟ خواهری ؟ چیزی شده آبجی؟
دستمال کاغذیو انداختمو گفتم: نه ! فقط یه ذره دلم گرفته!
آروین لبخندی زدو رادینو از بغلم کشید بیرونو و بوسیدش!
من: آروین مواظبش باشیا !
آروین : جوجوی داییه !
برگشتم توی آشپزخونه تا غذا رو بکشم! حسابی نگران امیر بودم! ینی حالش تا این حد بده؟
با این وضع عروسیه آوا و روناکم میفته عقب!
همون موقع گوشی آروین زنگ زد، آروین رادینو گذاشتو گوشیشو جواب داد!
آروین: سلام خوبی ؟
...................................
آروین: آره عزیزم! جدا؟ چرا!
....................................
آروین: خیلی بد شد ولی بهممون خبر بده ها !
..............................
گوشیو قطع کرد و رادینو برداشتو گذاشت روی شونه هاشو اومد طرف آشپزخونه!
من: نیفته آروین!
آروین: نمیفته!
آروین نشتو رادینو گذاشت روی میز!
منم نشستم!
رادینم از بشقابم می خورد، یهو یه چیزی گلوشو گرفت و گفت: ماما؟
آروین یه لیوان کوچیک آب ریختو داد دستم ، آبو گذاشتم نزدیک دهنشو به خوردش دادم ، با دست زدم پشت کمرش که فکر کنم اون تیکه غذا رفت پایین!بعد رادین گفت :آخیششش!
منو آروین هردومون با تعجب بهش نگاه می کردیم!یهو باهم زدیم زیرخنده!
آروین: ایرسا پسرت به خودت رفته ها اونقد بامزه اس!
من: عجب!
آروین: راستی عروسی آوا و روناک افتاده برای بعد!
من: مثلا کی؟
آروین خیلی جدی گفت: یک ماه دیگه ، دوماه دیگه ، سه ماه ، چهار ماه!
من: باشه باشه فهمیدم!
آروین رادینو برداشت و برد روی کاناپه نشست!
من: آروین می خوام بخوابم!
آروین: رادین پیش خودم می خوابه!
امشب وقتی بود برای فکر کردن، من میخواستم برگردم ولی هدفم بالتر و مهم تر بود شاید سال دیگه بر می گشتم!
پتو رو کشیدم روی سرم که در اتاق زده شد ، آروین بود و رادین که توی بغلش داشت گریه می کرد، رادین با دیدن من دستاشو گرفت طرفمو گفت: ماما!
آورینم: بیا این گل پسرتو بگیر که کچلم کرد!
من: بیا عزیزم! از آروینم تشکر کردمو رفتم توی اتاق اونم رفت طبقه بالا!
من: مامانی ؟ چیکار کردی؟
رادین خندید و گفت : مامان ! لالا!
اوه کلمه های جدید ! به به!
شب خوابیدیم ،
من: بیا عزیزم! از آروینم تشکر کردمو رفتم توی اتاق اونم رفت طبقه بالا!
من: مامانی ؟ چیکار کردی؟
رادین خندید و گفت : مامان ! لالا!
اوه کلمه های جدید ! به به!
شب خوابیدیم ، نزدیکای ساعت شیشو نیم بود !
از تخت اومدم پایین رادین هنوز رو تخت خواب بود!
لباسامو پوشیدمو رفتم توی آشپزخونه!آروینم همونجا بود!
من: سلام داداش گلم!
آروین: سلام !خوبی؟ چرا گوشیتو جواب نمی دادی؟
من: مگه زنگ زدی؟
آروین: من نه ؛ ایرسام زنگ زده بود برنداشته بودی !
من: اه! خوب !
آروین: رادین خوابه؟
من: اره ، آروین باید بری باشگاه؟
آروین یه لبخند زدو گفت: من رادینو نگه می دام ، فقط تو یه زنگ به مامانت بزن که خیلی نگران!
من: باشه ! لیوان چایی رو گذاشتمو برگشتم توی اتاق و کیفمو انداختم روی شونه ام!
از بچگی همیشه یادمه هیچوقت نمی تونستم مثل بقیه دخترا با مامانم باشم، البته همش تقصیر من نبودا! مامان یه جورایی خودشو می گرفت ولی اونم بالاخره مادر بود، بزرگترین مشکلم ارتباط اجتماعی صفرم بود حتی با خانواده ام! البته فاکتور از امیر و حالا هم آروین و ایرسام!
ایرسام تنها کسی بود که خیلی باهاش راحت بودم ولی در کل تااین سنی که الان هستم فقط دلم برای یه نفر تنگ شده و اونم امیره!
رسیده بودم بیرون از خونه! یه پسر سیاه پوش چند متر اونورتر ایستاده بود ، تا حالا اینجا ندیده بودمش! بی خیال از طرف مخالفش رفتم ولی شلوار تنگ ساتن و کفشای نیم پوت و جلیقه ی مشکیش و عینک مشکی بزرگی که تقریبا نصف صورتشو گرفته بود ، شبیه خواننده هایی که تیپ عج وجق می زنن کرده بودنش! دست از کرای چرت و پرت برداشتم و با ماشینی که جلوم ایستاده بود سوار شدم به طرف دانشگاه!
یاد بچگیام افتادم ، اولین باری که برای مسابقات کشوری والیبال می خواستم بدون مامان و بابا یا ایرسام برم ! خیلی خوشحال بودم ، اونقدر که نمیشد وصفش کنی! ولی وقتی رفتم توی خوابگاه و دخترای دیگه ارو می دیدم که مادرشون ااونقدر قربونو صدقه اشون میرن از پشت تلفن و من ....
نمی گم مامان بد بود ، اتفاقا از هیچ کاری برامون کم نمی ذاشت ولی محبتش یه جورایی پنهان بود ، مثل من! ولی ایرسام همیشه بروز میداد و این باعث میشد بفهمی ازت چی می خواد!
فکراو خاطرات گذشته ارو انداختم کنارو گوشیمو درآوردمو زنگ زدم خونه امون!
مامان خودش برداشت!
من: الو مامان؟
مامان: سلام ! ایرسا ؟؟؟
من: خوبی مامان؟
مامان: دختره ی بی معرفت ، بچگیات می گفتم بچه اس نمی فهمه ولی حالا تو نمیگی من یه مامانی هم دارم ازش یه حالی ، احوالی بگیرم؟دیگه فک کنم داشت گریه می کرد!
ایرسا بمیری که این همه ، آدمای دور و برتو اذیت م یکنی!
گوشی توی دستم میلرزید! مرد راننده بی خیال می روند!
من: حالا مامان جان خوبی؟
صدامم یه رگه های لرزش داشت ، انگار همه ی بدبختی ها و غمایی که تا حالا پسشون زده بودم ی بار به گلوم هجوم آوردن !
مامان: ایرسا ! چرا بهم نگفتی ؟ چرا نگفتی می خوای بری آلمان چون با امیر دعوات شده؟
من: ماما...
پرید وسط حررفمو گفت: دختره احمق تو واقعا نمیدونی زندگی چیه؟ صداش آرومتر شد و گفت: ایرسا تو که منطقی بودی چرا چشمو گوشاتو بستی؟
راس می گفت , من چشمو گوشامو بسته بودمو پرده کشیده بودمو وخودمو زده بودم به بی خیالی که چیزی از گذشته یادم نیاد ولی خودم می دونست هیچی از عشقم به امیر کم نشده! گوشیو قطع کردم ولی دنیایی که الان جلوم می دیدم با دنیای قبل از تلفن زدنم به مامان فرق می کرد ، خیلی متفاوت بود ، حالا می خواستم برگردم!
برگردم کشورمو همه چیزو جبران کنم! درواقع این ایرسای واقعی بود، نه اونی که از مشکلاتش فرار کرد و پناهنده ی این سرزمین شد!
در دانشگاه پیاده شدمو ، پول راننده ارو دادم! گوشیمو درآوردم و زنگ زدم به آوا ! معمولا آوا نسبت به روناک منطقی تر عمل می کرد برای همین همیشه خبرا رو از اون می گرفتم!
بوق اول ...
بوق دوم ...
بوق سوم ...
آوا با یه صدای خسته گوشیو برداشت: الو؟
من: سلام آوا خوبی؟
آوا: سلام ایرسا1
من: آوا چه خبر؟
آوا با یه لحن نلخ گفت: چه فایده وقتی تو برای حل مشکلات هیچ تکونی به خودت نمی دی؟
من: ـوت خواهش می کنم من می خوام برگردم!
آوا جدی شد و گفت: جدا؟
من: آره!
آوا: خوب حالا چی می خوای ایرسا ؟ چه کمکی از من بر میاد؟
من: فقط بگو اونجا چه خبره!
آوا: آقای راد فوت شدن!
داد زدم : امیر پارسا؟ حتی بهش مهلت صحبت ندادم ،همونجا نشستم و بلند زدم زیر گریه!
صدای آوا توی گوشم میومد: ایرسا؟؟؟؟؟؟؟؟ ایرسا ؟ داشت توی گوشی داد میزد ولی من هیچی حالیم نبود ، زحل از دور منو دید و دویید طرفم ، ادواردم جمع پسرا رو ول کرد و اونم اومد پیشم!
زحل : ایرسا؟ چت شده ؟ ایرسا؟
گوشی رو توی دستم دید و برش داشت و گفت : الو؟
بعد با قیافه ای در هم با آوا صحبت کرد ، چن دقیقه بعد گوشی رو قطع کرد و نشست پیشم!
زحل: ایرسا؟ عزیزم ، آ<ا منظورش با پدر امیر بوده نه خودش خدایی نکرده! پاشو گلم!
ادواردم همونجوری نظاره گر ما بود!
زحل به انگلیسی به ادوارد گفت: میشه یه کمکی به کنید تا من ایرسا رو ببرم توی کلاس؟
ادواردم ته لبخندی زد و رفت جلو !
زحلم منو از روی زمین بلند کرد و باهم آروم می رفتیم طرف کلاس !
زحل: اصلا دختر تو گذاشتی حرف آوا تموم شه؟
من: زحل؟
زحل: ها ؟ آخه عزیزمن تو که اون امیر بیچاره ارو اینقد ردوسش داری چرا داری هم خودتو هم اونو عذاب می دی ها؟
من: زحل گوشم از این حرفا پره ، بس کن!
زحل دیگه چیزی نگفت ، نشستم روی صندلی و ادوارد بطری گوچیک آبی که دستش بود رو داد ، دستم ، زیر لب یه تشکری کردمو ، یه نفس کل بطری رو سر کشیدم ! انگار می خواستم با این آب بغض این یکسال رو هم فرو بدم! نشستیم سر کلاس حالم بهتر شده بود ولی فکرم درگیر بود! در گیر برگشت!
آخرای کلاس بود که استاد گفت ، دوماه دیگه دانشگاه فرجه تعطیلی میزنه و این یعنی فرصت برگشت برای من!
دوماه دیگه !
با زحل اومدیم بیرون میلاد اومده بود دنبال زحل ، که منو هم رسونن در خونه ريال باتعجب به پسری که صبح دیده بودمش چشم دوختم ، هنوزم همونجا بود ، یه لحظه شک کردم که آدمه یا مجسمه ولی تکون خورد رفت نشست توی ماشین !و بعد بلافاصله با سرعت از کنارم رد شد، اصلا احساس خوبی نسبت بهش نداشتم!
آخرای کلاس بود که استاد گفت ، دوماه دیگه دانشگاه فرجه تعطیلی میزنه و این یعنی فرصت برگشت برای من!
دوماه دیگه !
با زحل اومدیم بیرون میلاد اومده بود دنبال زحل ، که منو هم رسونن در خونه؛ باتعجب به پسری که صبح دیده بودمش چشم دوختم ، هنوزم همونجا بود ، یه لحظه شک کردم که آدمه یا مجسمه ولی تکون خورد رفت نشست توی ماشین !و بعد بلافاصله با سرعت از کنارم رد شد، اصلا احساس خوبی نسبت بهش نداشتم!
در خونه ارو باز کردمو رفتم تو ! از در ورو دیه خونه هم گذشتم ، آروین توی آشپزخونه بود ، رادینم طبق معمول سرگرم ، درست کردن مکعب روبیک بود !
یه چن وقتی بود فهمیده بودیم از روبیک خوشش میاد!آروینم براش خرید !
من: سلام برداداش گلم!
آروین: سلام ایرسا خوبی؟
من: خوب که نه ، ولی بدم نیستم!
آروین: دقت کردی تو چقدر رکی دختر؟
من: چیز جدیدی نیست!
آروین غرید: آوا همیشه می گفت ایرسا همیشه ضدحاله ها من می گفتم نه بابا داداشش به اون باحالی مگه میشه!
من: ایرسام خنگولو میگی ؟
آروین: ایرسام خنگول؟ آها ! آره خودشه!
با خنده رفتم طرفشو ظرف سالاد و ازش گرفتم!
من: رادین اذیت نکرد!
آروین : نه بابا همش درگیر همون مکعبه بود!
من: آروین ؟
آروین: جانم؟
من: میگم رادین یه جوری نیس؟ مثه بچه های دیگه با ماشین اسباب بازی بازی نمی کنه! کارتون نمی بینه!
آروین: ایرسا چرا بیخودی خودتو نگران می کنه ، آخه رادین هنوز بچه اس که ، در ضمن خیلیم خوب می کنه با اون تیکه پلاستیکا بازی نمی کنه!
من: شاید ولی ...
آروین: ایرسا بیخودی خودتو نگران نکن!
من: باشه و به طرف اتاق خواب رفتم! لباسمو با یه بلوز بلند و یه شلوار نه چندان گشاد و یه شال مشکی عوض کردمو اومدم بیرون!
آروین: ایرسا ، بیا رادین داره گریه می کنه! رفتم طرف رادینو بغلش کردم ، مامان چیه ؟ چی شده عزیزم!
رادین: مامان، آب!
من: باشه مامانی ، وآروم دستاشئ گرفتم تا پاشه! با دیدن رادین همش فکر می کردم امیر پارسا جلومه!
رفتیم توی آشپزحخونه، امروز نوبت آروین بود واسه آشپزی که گفت: مادر و پسر باهم خلوت کردین!
من: تا کور شود چشم آن که نتوان دید!
آروین به حالت قهر سرشو برگردوندو گفت: دستت درد نکنه ، ایرسا خانوم منو بگو که از مامان جون و خونواده ام زدم بیام اینجا با شما اون موقع چشم کور شه؟ با خنده برگشت طرف رادین و گفت: رادین خان از من میشنوی این مامانت قدر نشناسه اصلا نخند واسش ، بیا واسه دایی بخند!
رادیت یه خنده ی پت و پهن کرد که حسابی نیش آروین شل شد !
آروین: دیدی جوجوی داییم تایید کرد آیا؟
من: بر بابا!
آروین ، غذای دیروز گرم کرده بود با یه سالاد و گذاشت جلوی ما!
من: آروین شد تو به ما یه غذای درست بدی؟ همش یا پسمونده اس یا فست فوده یا چمی دونم غذای دو روز پیشه!
آروین: خوب بابا این کارا در حیطه ی تخصص من نیست ، چیکار کنم به نظر شما آیا؟>
من: اینجوری چرا حرف میزنی؟
آروین: چه جوری آیا؟
من: آروین !؟؟؟؟؟ جدی باش!
آروین جدی نشست و گفت : بگو!
من: ببین آروین من دوماه دیگه بر میگردم ایران؟
با تعجب با صدای بلند گفت: دوماه دیگه میری ایران؟
بلند شد از پشت میز غذا رفت ، توی سالن و گفت: ایرسا تو اصلا با من مشورت کردی که همینجوری تصمیم گرفتی؟
من: آروین؟
ولی آورین رفت طبقه ی بالا!
ای خدا من چیکار کنم خو؟ الان باید چه غلطی بکنم؟
ای خدا ! با رادین ناهارمونو خوردیم و بشقاب آروینو با یه کاسه سالاد گذاشتم تو سینی و با رادین رفتیم طبقه بالا!
من: مامانی بیا!
رادین: آوخ!
من: آفرین ، پسرم!
بالاخره رسیدیم بالا! ایرسام توی سالن نبود ، دوتا پله ی کوتاه رو هم گذروندیم و رفتیم توی راهرو ، زیاد نمیومدم بالا اونم توی اتاقش ، اون برای خودش اینجا دیگه راحت بود، در زدم ولی جواب نداد!
دوباره !
یهو رادین گفت: دای!
با تعجب برگشتم طرف رادینو گفتم: چی؟
که در باز شدو آروین رادینو بلند کرد و بوسیدشو بی توجه به من گفت: یه بار دیگه بگو جوجو!
رادین: دای !
من: آروین؟
آروین برگشت طرفم ، لبخند زد ولی هنوزم از دستم دلخور بود!
با رادین رفتیم توی اتاق آروین ! خیلی مرتب بود ، خیلی!
من: آروین خونه هم همینجوری مرتبی؟
آروین سر تکون داد!
من: آروین تو روخدا از دستم ناراحت نباش ، من کلا ادم رکیم !خوب؟
آروین: ناراحت نیستم دلخورم!
من: هموننم نباش!
آروین خندید و گفت: ینی عجیب می تونی آدمو راضی کنیا !
من: ما اینیم دیه!
آروین : آها، امروز می خواستم بهت بگم ، همین نزدیکی هتا یه موسسه هس ، تقزیبا مثل مهد کودک می مونه ، این دوماه من تمرینام فشرده اس نمی تونم بمونم پیش رادین بفرستیمش اونجا!
من: آلمانیه؟
آروین: نه ؛ اتفاقا در کمال تعجب ایرانیه!
من :: یعنی فارسیه ؟؟؟
آروین یه لبخند زد و گفت : آره ،به خاطر اینکه کلا این منطقه بیشتر ایرانی ها هستن ، این موسسه هم ایرانیه !"من: خیلی خوبه ، رادینو ببر !
آروین: باشه پس فردا می برمش!
من: آروین ، دوماه دیگه امتحانات تمومه!منم برمی گردم ایران ،برای عروسیه آوا و روناک ! ولی برای ادامه درسم بازم برمیگردم اینجا!
آروین: عالیه ! منم بعد از مسابقه برمی گردم!
من: خیلی خوبه!
آروین: باشه ، و بعد شروع کرد به خوردن غذاش هر از گاهی رادینم دست می کرد توی غذاش که اونم باخنده بهش غذا می داد! غذاش که تموم شد ، بلند شدمو سینیو برداشتم !
می خواستم رادینو ببرم که آروین گفت: رادینو بذار بمونه برو به درسات برس!
من: باشه ممنون!
آروین : قابلی نداره ! خواهش می کنم عوض اون زود قضاوت کردن!
من: باشه پس جبران کن!
آروین: باشه برو ! از طبقه دوم اومدم پایینو رفتم توی اتاقم کل کتابا رو پخش کردم کف اتاقو وسطشون نشستم!
ساعت نزدیکای 7 بود که دیگه مدادمو انداختم روی کتابو انداختمش اونور!
ح.صله نداشتم ، از اتاق زدم بیرون که دیدم آروینو و رادین نشستنو دارن کارتون می بینن!
من: آروین هنوز توی تایم جبرانی؟
آروین: عوارض زود قضاوت کردنه به پا دامن تورو نگیره!
من: مواظبم !


نظرات کاربران

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
cool text

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت

Profile Pic
سلام به همه ی شما امیدوارم لحظات خوشی را در وب من بگذرانید.من درمورد همه چیز برایتان مطلب نوشتم.راستی؟!نظر یادتون نره. منتضر پیشنهاد های خوبتون هستم. می دونیدکه..اگر نظر بدید سعی میکنم سایت و وب بهتری را ارایه بدم. مر30 از همکاریتون
اطلاعات کاربری و عضویت سریع

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
اسکریپتهای اختصاصی

مرورگر های مناسب سایت