close
چت روم
رمان المپیاد عشق قسمت10

همه چیز برای همه

برای گفتگویی آزادتر با دوستانتان
به انجمن ما مراجعه کنید
قالب جدیدی برای وبلاگتان نیاز دارید؟!!
شهرقالب !
دنبال مطالب تفریحی هستید؟!
بخش تفریحی!
اطلاعات سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 147
کل نظرات : 9
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 73
آمار بازدید
آی پی امروز : 17
آی پی دیروز : 25
بازدید امروز : 52
باردید دیروز : 39
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 0
بازدید هفته : 132
بازدید ماه : 823
بازدید سال : 6,885
بازدید کلی : 111,028
مشخصات
آی پی : 54.224.89.34
سیستم عامل :
مرورگر:
نویسندگان

پیوند های روزانه

آلبوم تصویر فانتزی

آلبوم منظره

نویسنده : admin
بازدید : 308


رفتم توی آشپزخونه و یه لیوان قهوه درست کردمو دوباره برگشتم سر جزوه ها ! به خاطر رادین کارام عقب افتاده بود ، روی پاراگراف سوم بودمو حدودا ده صفحه دیگه داشتم تا تموم شه اونم چی به انگلیسی !
دستمو بردم بلا و یه کشو قوسی به بدنم دادم که همزمان گوشیم ویبره رفت!
گوشیمو برداشتمو گفتم: الو؟
مامان: سلام ایرسا جان خوبی مادر؟
من: سلام مامان خوبی؟
مامان: نه نیستم ، چه خبر؟
من: چرا مامان چی شده ؟
مامان: آخه مادر ، نوه ی من یه سالش شده من هنوز ندیدمش ! پسرم اونور داره کار می کنه تا نصف شب واسه اون طلب کارای خدا نشناس ، توهم که رفتی اونور دنیا یه زنگم به من نمیزنی!
من: مامان جان توروخدا ببخش به خدا ،رادین خیلی وقتمو گرفته ، درسای دانشگاهمم عقب افتاده!
مامان: حالا ایرسا تو قصد نداری برگردی؟
من: چرا مادر جان ، کارام که جور شد برمیگردم ! بهتون خبر می دم !ایرسام خوبه؟
مامان: نه بچه ام طفلی دانشگاهشو یه درمیون میره تا بتونه کار کنه !
داد زدم : چی ؟ دانشگاهشو ول می کنه میره سر کار؟مامان امشب که اومد بهش می گی زنگ بزنه بهم ؛ نه اصلا ساعت چند میاد خودم بهش زنگ میزنم!
مامان: دیر میاد مادرجون!
من: مامان جان به وقت ایران دیر میاد به وقت اینجا مشکل نداره!
مامان: باشه بهش می گم زنگ بزنه ، به خدا هر چی بهش می گم نمیخواد اینجوری کار کنی بالاخره یه کاریش می کنیم می گه نه بذاریم ماه بعد دوبرابر می شه!
من: باشه مامان جان ، کاری نداری؟
مامان: نه عزیز م فقط بهم خبر بده ها!
من: باشه چشم !
دیگه حوصله ی درس خوندنم نداشتم آخه این چه بدبختیه بود !؟ خداجون اصلا می بینی مارو ؟
معلومه !؟ تو اونقد ربزرگی و ما اونقدر کوچیکیم که شک دارم اصلا بدونی هستیم یا نه!
پریدم روی تختو از فرصتی که آروین با نگه داری رادین برام به وجود آورده بودو با یه خواب راحت نهایت استفاده ارو ببرم!
هر چی بیشتر به تعطیلات نزدیک می شدیم ، استرس منم بیشتر می شد و کابوسای شبانه وحشتناک تر ! هر شب شمیم بود که تو خواب بهم پوزخند می زد ، اصلا نمی تونستم از آوا و روناکم بپرسم شمیم کجاست!
یه هفته دیگه مونده بود که برگردیم ایران! فقط یه هفته ! آها مثل اینکه به اصرار امیر پاشا و تیردادم می خوان عروسیاشونو که عقب انداخته بودن بگیرن!
هر شب با استرس می خوابیدم!
یه قرص از توی کشو درآوردمو به رادین که روم روی تخت خوابیده بود ؛ نگاه کردم! آوخی !پسرم یه هفته دیگه باباتو می بینی!
یه لحظه یادم افتاد به اون دفعه که توی آشچزخونه بودیمو رادین گفت: ماما آب مو خوام !
جسته و گریخته دیگه حرف میز ، اون موسسه علاوه بر نگه داری بهشون چیزای دیگه هم یاد میاد ، دیگه نقاشی می کشید و با چند تا بچه دوست شده بود!
جدیدا بهشون مامان و بابا رو یاد داده بودن ! رادینم به آروین می گفت بابا ! هر دفعه ام منو آروین کلی ازش می خندیدیم!
خوب بچه اس دیگه ، بیچاره روحشم خبر نداره باباش کجاس!
قرصو انداختم بالا و یه لیوان آبم روش و رفتم کنار رادین خوابیدم!صبح یه امتحان دیگه داشتم!
خوب بچه اس دیگه ، بیچاره روحشم خبر نداره باباش کجاس!
قرصو انداختم بالا و یه لیوان آبم روش و رفتم کنار رادین خوابیدم!صبح یه امتحان دیگه داشتم!
روی تخت دراز کشیدمو و به سقف خیره شدم!
مه و ستاره های شب نما که برای رادین بودو آویزون کرده بودیم بالای تخت و هرشب رادین اونقدر نگاشون می کرد تا خوابش ببره!
به زندگیم فکر می کردم، به گذشته ام به آینده ام ! به اشتباهاتم!
یه هفته ی دیگه برمی گشتم ایران!
یه نکته ی قابل توجه این بود که جدیدا همون مرد سیاهپوش مدام جلوی خونه می ایستاد!زیاد به اینکه این قضیه تهش خوب باشه یقین نداشتم!میومد وایمیساد ، من یا آروینو هم که می دید گاز می داد می رفت یا می رفت اونورتر می ایستاد!
برای اینکه کسیم زیاد بهش توجه نکنه لباسای مشکی می پوشید!هرچند که اینجا کسی کاری به کسی نداره!
تنها خبر نسبتا خوبی که فهمیده بودم این اواخر این بود که ایرسام بهم زنگ زدو گفت که اون کسی که از بابا طلب داشته بهش گفته سود پولو نمی خواد ، چون بابا چیزی بهش داده بوده که اونا رو صاف می کنه ولی به ایرسام نگفته بود که چطوری اون پول صاف شده!
ایرسام 100 تومنشو با قرضو کارو پس انداز حساب کرده بودو حدودا می مونه 200 تومن دیگه!
یعنی بابا چی به اون مرده داده ؟
هفته ی دیگه چطوری باید با امیر پارسا برخورد کنم؟
اشتباه کردم که اومدم اینجا؟
چطوری باید برگردم؟
بچه ها الان چی فکر می کنن درباره ی من؟
امیر الان چه جوریه؟
و هزار تا سئوال دیگه که توی ذهنم حرکت می کرد تا خواب منو بگیره!
یه هفته مثل برقو باد گذشت ، اونقدر سریع که الام باورم نمیشه توی فرودگاه ایستادمو بلیط برای ایران دستمه!
آروینم باهامون میاد و سه تایی باهم میریم!
وسایلمونو چک کردنو و اجازه دادن که بشینیم!
رادین با اینکه می تونست راه بره ولی بغلم بود؛ آروینم داشت صندلیارو نگاه می کرد ؛ بالاخره نشستیم و بعد از یه تاخیر کوتاه مدت هواپیما بلند شد!
همش تو ذهنم اینو تکرار می کردم که الان باید چیکار کنم!چقدر زحل بهم سفارش کرد و بود به اصطلاح خودش دوره ی کاردانی بهم داده بود ولی من با تمام ریلکس بودنم الان نگران برخورد دوستا و خانواده ام بودم، با اینکه کار اشتباهی که خلاف عرف باشه انجام نداده بودم ولی نگرانی توی وجودم موج میزد!
مکعب روبیک 3 تایی کوچولو از توی دستای رادین درنمیومد!آروینم که سرشو تکیه داده بود به صندلیو چشماشو بسته بود، به آدمای دور برم نگاه کردم ، سرگرمی سابقم!
هرکدوم از این آدما الان توی یه شرایطین!هیچکدومشون بدون درد نیستن! از اون مرد مسنی که خودشو با اون لباسای رنگیو عجق وجق و قیافه ی مسخره اش که حالا بع فکر خودش جوون شده گرفته تا اون خانم نسبتا جوون که کنار یه مرد دیگه نشسته!
همه و همه گرفتارن ! اصلا انگار آدما آفریده شدن برای حل مشکلات!هواپیما نشست و آروین چشماشو باز کرد و یه لبخند به رادین و بعد من زد! استرسم بیشتر شد!
از هواپیما پیاده شدیم! رادین می خندید!
توی ورودی بودیم تا وسایلمونو چک کنن!
آروین ساک منو و چکدونو هم برداشت ! رادینو بغل کردمو و کیف دستی رو هم خودم برداشتم!
رادین: ما ما ، در !
ای خدا! حالا من کجا دستشویی پیدا کنم!؟؟
رو کردم طرف آروینو گفتم : آروین من برم رادینو ببرم دستشویی الان میام!
آروین: باشه من میرم تاکسی می گیرم ؛ بیرون منتظرتونم!
من: باشه !
از روی تابلو ها سرویس بهداشتیو پیدا کردمو رادین و بردم دستشویی !
از دستشویی که اومدیم بیرون رادین گفت: ماما ؛ آب!
وای اینم که امروز فقط سفارش می ده!گرفتمش جلو و گفتم: مامان جان بریم که خیلی دیره!
و از ساختمون اومدم بیرون! اوه حالا آروین کدوم تاکسیو گرفته ؟؟
رفتم جلوتر که یه مرد داشت گوشیشو نگاه می کرد و به یه سمند که تاکسی بود تکیه داده بود ؛ گوشیشو گذاشت توی جیبشو اومد جلو: خانوم سالاری؟
من: بله ؟
مرد: یه آقایی که چمدونو و ساک دستشون بود گفتن بهتون بگم ؛ سوار شید ایشونم جلوتر منتظرن! یه لحظه شک کردم ولی ،اگر آروین بهش نگفته از کجا فامیل منو می دونست ؟ یا اصلا چطور می دونست آروین یه چمدونو ساک دستشه؟
رفت طرف ماشینو منو رادینم رفتیم دنبالش! رادین داشت راه میرفت ،که دویید طرف در ماشینو با دستگیره اش ور میرفت!
به در که رسیدیم ، رادین بغل کردمو در ماشینو باز کردمو نشستم!
رادین: ماما،آب!
مرد شروع کرد به حرکت!
من: پی اون آقایی که بهتون گفتن ما سوار شیم کجاست؟
مرد : جلو ترن خودشون!
رادین: آب!
مرد یه بطری آب معدنی از داشبورد در آورد و داد بهم!
مرد: بدید پسرتون تشنه اشه!
بطری رو گرفتمو تشکر کردم؛خودمم تشنه ام بود!
اول خودم خوردم ازش یه ذزه تیز می زد ؛ مگه آبم مزه داره ؟
من: عذر می خوام این آبه؟
مرده: آره خانوم ،آبه !آب لوله کشی نخوردین؟
خیالم راحت شد که چیز دیگه ای نیست!بطری رو به لب رادین نزدیک کردمو به اونم دادم! رادین سرفه کرد و گریه اش شروع شد بطری رو گذاشتم ری صندلی !خواستم رادینو ساکت کنم که گلوم سوخت 1 دیگه مطمئن بودم که اون مایع آب نبوده!
من: آقا بزن کنار!
من: بزن کنار!
چشمام درست نمی دید ! مرد یه اسپری درآورد و ضد توی ماشین همزمان خودشم ماسک زد! مردتیکه ی عوضی دزدیده بودمون!
رادین بیهوش روی دستام بود! خودمم گیج بودم ، بالاخره مقاومت بیوده بود و چشمام افتاد روی همو دیگه چیزی نفهمیدم!
باشه بابا حالا از این به بعد بزنید مثبت و تشکرو و نقدم بکنید دیگه ! نقدکنید پست بیشتر میذارم!
چشمام درست نمی دید ! مرد یه اسپری درآورد و ضد توی ماشین همزمان خودشم ماسک زد! مردتیکه ی عوضی دزدیده بودمون!
رادین بیهوش روی دستام بود! خودمم گیج بودم ، بالاخره مقاومت بیوده بود و چشمام افتاد روی همو دیگه چیزی نفهمیدم!
چشمامو باز کردم ؛ رادین نبود!هنوزم گیج بودمو چشمام دو میزد! تصاویر مبهم جلوم کم کم واشح می شد ، یه انباری نم ناک و خیس!
کلی آتو آشغالم توش بود؛ دستام از پشت به ستون بسته بود!گردنم حسابی درد می کرد!با هر حرکتی که بهش می دادم آخم بلند می شد!
مچ دوتا دستامم از فشار طناب دورشون حساب می سوخت!توی آنالیز محیط اطرافم بودم! کل نور محیط از یه پنجره ی میله ای بالای قسمت سمت راستم بود! یه در فلزی یا از همین جنس فلزگوشه ی روبه رویی بودو قوس نور از توی همون دریچه مستطیلی افتاده بود روی زمین!
تیکه های آهنو و قطعات ماشین یه قسمتی افتاده بودن! رادین ؟
رادین کجاس؟
اصلا حس خوبی نداشتم ؛ یه ترس ! یه ترس ناشی از نبودن رادین ! چه بلایی سر پسرم آوردن!؟
خوب که نگاه کردم ،گردنبند فروهری که امیر پارسا بهم داده بودو من انداخخته بودمش توی گردن رادینو دیدم که افتاده بود روی زمین! با دستام تلاش می کردم ، طنابارو بازکنم ولی فایده نداشت! همون صحنه ی کلیشه ای توی فیلما ولی ایندفعه واقعی بود!
در آهنی با یه صدای گوشخراش باز شد ؛ اول هیکل دوتا مرد گنده بود که توی قاب در معلوم بودن و بعدم یه مرد دیگه که هیکل ورزشکاری داشت! نور حسابی چشممو میزد و فقط یه سایه ی سیاه ازشون می دیدم!
همون مرد وسطی اومد نزدیک ؛ نزدیک و نزدیک تر!
جردتمو جمع کردمو گفتم: مشتاق بودم ببینم کی مارو دزدیده و به چه هدف شومی؟
پسره خندید ؛ بلند! و گفت: هنوزم زبون درازی خانوم کوچولو !مثل چند سال پیش!
مثل چند سال پیش؟ صداش آشنا بود ؛نه !!!!
همزمان قیافه اشو دیدم ؛ آره خودش بود راستین بهروزی !
با تمام تنفرم کفتم: حالا از گرفتن من چی گیرت میاد؛ بیچاره؟
راستین یه اخم کوچیک کردو یه صندلی که روبه روی من بود به پشت گذاشت جلوی ستون !و وارو نشست روشو دوتا دستاشو گذاشت روی پشت چوبی صندلی!
راستین: خیلی چیزا ؛ دوست داری بشنوی؟
من: حوصله ی چرندیات و ندارم ! مخصوصا که از دهن تو عوضی دربیاد!خیلی ریلکس بود /غ و نسبت به حرفام واکنش نشونن نمی داد!
خندید و گفت: بچه بودیم !من و ایمان و امیر!همیشه بین مامانو بابام دعوا بود ! مامان به بابام می گفت ببین شوهر خواهرم چه جوریه؟ چی جوری به خواهرم میرسه ولی توهیچی !
بیرون که با اقواما بودیم ؛ منو امیر باهم مقایسه می شدیم! این وسط شمیم ، یه جورایی به امیر پارسا علاقه پیدا کرد و این باعث می شد من عصبانی بشم ، رقیبی که می خواستم سر به تنش نباشه ، عشق خواهرم بود!خواهری که حاضر بودم جوون بدم براش!
بزرگتر که شدیم، خاله می گفت ؛شمیمو می خوایم برای ایمان بگیریم! ایمانم واقعا شمیمو دوست داشت ولی شمیم؛دلش جای دیگه بود هرشب میومد پیش من گریه می کرد و می گفت نمیخواد با ایمان ازدواج کنه!همه چیز گذشت زن برنامه ها نبودا فقط یه اسم بود ؛ چون اونا هنوز سنی نداشتن!
فقط در حد اسم بود و حرف مجالس خانوادگی!اما همینا هم شمیمو زجر می داد ؛این شد که به یکی از بچه ها گفتم که صحنه سازی یه تصادفو بکنه و ایمان...
ایمان رفت ولی با مرگ ایمان همه چیز اونطوری که ما می خواستیم نشد! امیرپارسا رفت بوشهر و شمیم هر روز خودشو توی اتاقش حبس می کرد؛ اما خواهر امیرم فوق العاده بهش وابسته بود اونم همینطوری شد!آقای راد می دونست که امیرو ایمان چقدر روابطشون صمیمی بود و وقتی امیر رفت می دونست داره کجا میره ؛تی یه جورایی کمکش کرد! شاید الان بپرسی چرا برش نگردوند!امممم؟
با دهن باز به راستین نگاه می کردم، پازل تیکه تیکه ای که از زندگی امیر ساخته بودمو و تاقص بود داشت کامل می شد!
راستین: آقای راد با مشورت چند تا روانشناس اینکارو کردولی حتی یه ثانیه هم از امیر غافل نبود،می دونست چی میخوره چی می پوشه و کجا میره!
به شمیم گفتم باید به طرلان بگیم که با امیر دوست شه ،تا ماهم ازش خبر داشته باشیم1شمیمم استقبال کرد پس طرلانم وارد ماجرا شد،دختری که توروحتم ازش خبر نداره!البته شایدم داره ولی در حد یه اسم ،درسته؟
آقای راد می خواست امیر مستقل بار بیادبرای همین هر دفعه یه جورایی بهش پول میرسوند،پدرم چون یه جورایی به آقای راد نزدیک بود آمار کاراشو داشت، امیر توی درسش موفق بود ولی من نمیخواستم درس بخونمو وهمه اینو می کوبوندن توی سرم!
آقای راد هر دفعه لوح تقدیرای قلابی با یه مبلغ پول میفرستاد مدرسه ،حتی مدرسه هم دیگه قضیه ارو می دونست و با آقای راد همکاری می کرد،اصلا تو هیچ وقت از امیرپرسیدی یه پسر 16ساله تنهاتوی یه جای دیگه بدون درآمدچه جوری می تونه زندگی کنه؟
واقعا چرا تا حالا ازش نپرسیده بودم؟
راستین: بگذریم!طرلان با امیر دوست شد، طرلان می گفت،امیر اوایل اصلا بهش محل نمی داده ولی خوب اون سمج تر بوده!
ماهمآمار امیرو داشتیم؛همه چیز عالی بودو شمیم رفت آمریکا!ولی اون المپیاد که شما و امیرو دوستاش باهم اومدید همه چیز بهم خورد ،آقای راد فهمیده بود که امیر با طرلان دوست شده و این نمی خواست!اون می خواست پسرش مستقل باشه نه متکی !
اون بیمارستانو امیرو حال تو یه فرصت طلایی بود واسه آقای راد که امیرو ببینه بدون این که تلاشی بکنه!
از اینکه اینقدر دقیق می دونست چ اتفاقاتی افتاده دهنم باز مونده بود!
راستین: دهنتو ببند! کلی تلاش کردم واسه همینا!
خلاصه فهمیدم که امیر تورو دوست داره و این ینی زنگ خطر برای ما ! خیلی تلاش کردم شمیم برگرده ولی شمیم پاش اونور گیر بود!پدرم با تصادف مرد ، تمام مشوقم با یه تصادف مرد!و از اون به بعد من عوض شدم، وقتی دیدم امیرپارسا تورو اینقدر دوست داره خواستم بهت نزدیک شم تا اون ضربه ببینه ولی تو خیلی سرسخت تر از این حرفا بودی! منم دوست داشتم، ولی نمی خواستم دوست داشتنم با انتقام قاطی بشه پس هرچیی که بودو از توی خودم از بین بردم!
راستین اینارو که می گفت دستش مشت شده بود و یه لرزش کمم داشت ! چشماشم قرمز شده بود!
راستین : شما ازدواج کردین ؛ شمیم ام برگشت ولی کار از کار گذشته بود، شمیم تورو مثل دشمن خونی می دید ولی وقتی من از تو براش گفتم آرومتر شدولی کل شبا گریه می کرد!
شمیم دیگه وضعش خراب بود ،داغون شده بود خودش پیشنهاد داد ......
در آهنی دوباره با یه صدای بدتر از دفعه ی قبل از شد و یکی از همون مردای غول تشن قبلی اومدن تو!
از راستین متنفر بودم و همزمانم یه جورایی نسبت بهش حس ترحم داشتم!
راستین: کامران چیه؟
مردی ک حالا فهمیده بودم اسمش کامرانه گفت: آقا آماده اس!
راستین: بیارش!
بعدم برگشت طرفمو گفت: این تنها راهه نابودی کامل امیر پارساس پس من مجبورم!
من: چی؟
کامران اومد تو و یه آمپولم تو دستش بود!
من: می خوای چی کار کنی؟
راستین: هیچی ناراحت نباش! می دونی که از بین این همه راه که برای نابودیش امتحان کردم فقط اونایی که تو توش بودی نتیجه داده ! دستمو گرفت و آمپولو تنظیم کرد ، پاهام بسته بود و اون دستمم کامران گرفته بود!
من: عوضی ولم کن چه غلطی داری می کنی!
راستین: آروم ،آروم!
آمپول زد؛ نفرت کل وجودمو گرفته بود! نفرت از راستین ، شمیم و فریدون!
آمپولوزد بعدم انداخت توی سطلو برگشت طرفم: خوش باشی ایرسا خانوم!
من: رادین کجاس؟
راستین: اون پسر بچه هه؟
من:آره!
راستین: راستی اون بچه ی کیه؟ بچه ی امیرپارساس نه؟
خیلی قاطع و محکم گفتم : نه!
راستین: ولی خیلی شبیه اشه!
من: مهم نیست!
راستین سرشو تکون دادو گفت: اممم آره مهم نیست،جاش خوبه وبعد خندیدو رفت! دلم همش شور میزد ،رادین نبود حتی صداشم نمیومد ،فقط گردنبندش افتاده بود نزدیک پام!
هرچی تقلا کردم که طنابارو باز کردم راهی به جا یی نبردم!
خیلی گذشته بود فقط می دونستم که دیگه نور از اون دریچه نمیومد ؛ یعنی شب بود!
دوباره در باز شد و راستین با یه آمپول اومد تو! یه حدسایی میزدم!برای انتقام از امیر من باید قربانی می شدم!
رااستین اومد نزدیکو دستمو گرفت: سلام بر بانوی توانا!
من: خفه شو! فقط بگو توش چیه؟
راسیتین: هروئیین!
من: خیلی پستی !
راستین: می دونم!
من: رادین کجاست؟
راستین: آها روش فکر کردم،چه با دقتم اسمشو انتخاب کردی!رادین راد! بهم میخورن!
حالم داشت ازش بهم میخورد، عوضی آشغال داشت معتادم می کرد،اونم به چی هروئئین!
راستین آمپولو انداختو گفت: نگران نباش بانوی توانا به زودی برنامه های خوب براتون ترتیب دادم!
من: اگر یه مو از سر رادین کم شه...
راستین: یه مادر معتاد می تونه چیکار کنه...؟و بعدم صدای در آهنی که مثل پتک توی سرم بود !
فقط یه جمله:یه مادر معتاد می تونه چیکار کنه؟؟؟
یه مادر معتاد می تونه چیکار کنه؟
یه مادر معتاد می تونه چیکار کنه؟
همش توی ذهنم تکرار می شد؛ من الان معتادم!معتاد به هروئیین !توی زندگیم از یه چیز به اندازه ی کل زندگیم متنفر بودمو اونم مواد و سیگارو دوو و دم بود ولی حالا خودم!از بالای ستون لیز خوردمو نشستم روی زمین ! کتفام حسابی درد می کرد؛ نمیدونم چقدر تواون حالت بودم فقط صدای داد و دعوا میومد و دوباره صدای درآهنی که شده بود ناقوس مرگ من!
و یه مرد با لباسای خونی که نمیتونست حرکت کنه و یکی از اون مردا یقه اشو از پشتش گرفته بود و شوتش کرد کنار دیوار ، این دیگه چه بیچاره ای؟اون مرد که هیکل بزرگی داشت دوباره رفت طرف همونی که لباسا و سرش خونی بودو بلندش کرد،مرده سرشو آورد بالا و من همونجا ماتم برد!
امیرپارسا؟؟؟؟؟؟؟!!!!؟
امیر: ایرسا؟
صداش پر از غمو و درد و دلتنگی بود! همونجوری بهم خیره شده بودیم ؛اون به من ؛ منم به اون! یهو صدای دست زدن یه نفر اومد ،من به اونی که دست زد مگاه کردم،راستین بود ولی امیرپارسا محو من بود!
راستین باخنده: اوه ایرسا بانو سلام خوبید؟ برنامه ای که بهتون قولشو داده بودم، حاضر شده ! بازیگرمونم تازه از راه رسیده ،آوردیمش اینجا شماهم مستفیش شین!بعدم به کامران اشاره کرد، سه تا مرد مثل کامران اومدن تو!
راستین: هومن !؟
یکی ازشون برگشت و گفت: بله ؟
راستین: همونطور که گفتم!
مرد غولپیکری که امیر پارسا رو گرفته بودو اسمش هومن بود با پا یکی زد توی سینه ی امیر که امیر افتاد وسط !
چهارتایی با هم میزدنش !و من فقط میدیدمش ! حالاتم توی صورتم مشخص بود ولی نه جیغ نه دا د و نه گریه هیچی!راستین یه نگاه به من می کرد و یه نگاه به امیر! دیگه نمیتونستم تحمل کنم!
تمام نفرتمو ریختم توی چشمامو ذل زدم به راستین، می دونستم الان ترسناک شدم! راستین داشت با خنده کتک خوردن امیرو می دید که از دهنش خون میریخت!برگشت طرف من ولی به ثانیه نکشید لبخندش جمع شد، و به هومن گفت: بسه!هومن. کامران برو اونور!امیدو بگید پایین باشه!
کامرانو هومن رفتن بیرون و راستین یه نگاه منظور دار بهم کرد و گفت: تنهاتون میذارم شاید امیر پارسا خان،وصیت نامه ای داشته باشن و رفت!آَشغال!
امیر پارسا وسط افتاده بود روی زمینو دور تا دورش خونی بود ، لباساش تیکه تیکه شده بود یه منظره چندش آور درست شده بود !
آروم در حد نجوا گفتم: امیر پارسا؟
ولی بر خلاف اینکه فکر می کردم نشنیده بود ، شنیدو چشماشو باز کرد، یه نگاه بهم کرد و بعد سعی کرد بلند شه!
یهو تمام بدنم درد گرفت، می لرزیدم !تاحالا سابقه نداشت این طوری شم!آشغال وقتش بود!
اصلا نمیتونستم تحمل کنم، تمام استخونام درد می کرد، با دندونام لبمو گاز می زدم تا صدام بلند نشه! نشسته بودم روی زمین و دستام از پشت بسته بود!
امیر پارسا رو دیدم که میومد طرفم با تمام دردش سعی می کرد بیاد طرفم! من میلرزیدم و از درد استخونام دیگه نمی دونستم باید چیکار کنم! امیر دیگه رسیده بود به هم ! باهمون وضعیت بغلم کرد و سرم افتاد روی شونش!
امیر: منو ببخش ایرسا ،خواهش می کنم،چرا اینجوری شدی؟
هه ! چه خوش خیال نمیدونست الان یه معنادو بغل کرده!
من: ولم کن!
امیرازم جدا شدو و گفت: من برات توضیح می دم،خواهش می کنم ایرسا؟ ایرسا ، ایرسا ؟ ایرسا داشت داد می زد ولی لرزشم خیلی زیاد شده بود دیگه دست خودم نبود، که یهو در باز شد ، و هیکل یه مرد که می یومد طرفم و دیدم!
راستین بود که شنیدم که گفت: ببخشید خانومی ؛ امروز دیر شد ولی چه تحملی داریا!
من: ن..می ...خوام!
راستین: خیلی کله شقی ! داری می میری از درد بعد میگی نمی خوای؟
من: گم.....شو!
صدای فریادای امیرو هم می شنیدم که کامرانو و هومن گرفته بودنش!و با راستین حرف میزد!حرف که نه دعوا...

امیر: منو ببخش ایرسا ،خواهش می کنم،چرا اینجوری شدی؟
هه ! چه خوش خیال نمیدونست الان یه معتادو بغل کرده!
من: ولم کن!
امیرازم جدا شدو و گفت: من برات توضیح می دم،خواهش می کنم ایرسا؟ ایرسا ، ایرسا ؟ ایرسا داشت داد می زد ولی لرزشم خیلی زیاد شده بود دیگه دست خودم نبود، که یهو در باز شد ، و هیکل یه مرد که می یومد طرفم و دیدم!
راستین بود که شنیدم که گفت: ببخشید خانومی ؛ امروز دیر شد ولی چه تحملی داریا!
من: ن..می ...خوام!
راستین: خیلی کله شقی ! داری می میری از درد بعد میگی نمی خوای؟
من: گم.....شو!
صدای فریادای امیرو هم می شنیدم که کامرانو و هومن گرفته بودنش!و با راستین حرف میزد!حرف که نه دعوا...راستین یه جعبه از جیبش درآورد و گفت: باشه ولی من باید بزنم!
من: عوضی بهم دست نزن!
راستین: امیرخان مشاهده کن!
امیر داشت تقلا میکرد که از دست کامران بیاد بیرون ولی چه فایده!
راستین آمپولو گرفتو گفت: الان درست میشه ؛یه لحظه صبر کن !
و بعد سوزش سوزن سرنگو روی دستم حس کردم!
راستین سوزنو از دستم درآورد!
همزمان؛ امیرمبا پاش زد توی شکم کامرانو خودشو آزاد کرد و اومد طرف راستین! یه مشت خوابوند توی صورت راستین!
راستین خندید ولی نگاش عصبی بود، خونی که از بینیش میومدو با آستینش پاک کرد و گفت : چی شده امیر خان؛ به مزاقتون خوش نیومد؟
امیر دوباره بهش حمله کرد و گفت: خفه شو عوضی! و با پا یکی زد پشت راستین!
هومن از پشت امیرو گرفتو یکی زد توی شکمش!
راستین از روی زمین بلند شدو دستی به صورتش کشید با دیدن دستش که خونی بود رفت طرف امیر پارسا که روی زمین زانو زده بودو دوتا دستاشو هومن از پشت گرفته بود!
راستین یه سیگار از توی جیبش درآوردو با فندکش روشنش کرد؛ با استشمام بوی سیگار به سرفه افتادم ولی راستین اصلا توجهی نداشت!
راستین: راد بزرگ چه جوری جلوی من زانو زد، سرفه هام خیلی اذیتم می کرد و راستین رفت جلو و موهای امیر پارسا رو گرفتو صورتشو آورد بالا!
راستین : چیه امیر خان ؟ ناراحتی؟
ولی امیر یه نگاه به سیگاری که توی دست راستین بود میکرد و یه نگاه به من!
راستین لباس امیرو گرفتو سیگارو از روی لباس چسبوند به بدن امیر! امیر لبشو با دندونش گرفته بود که داد نزنه و چشماشو محکم روهم فشار داده بود ،کل پیشونیش از عرق خیس بود! تحمل این صحنه واقعا واسم سخت مخصوصا اینکه سرفه هام شدیدتر شده بود ،حالت خفگی داشتم!
کامران: آقا ،دختره از حال رفت!
فقط شنیدم که راستین گفت: ببرش!

و بعد یه نفر دستمو باز کردو گرفتم و دیگه هیچ!
با باز کردن چشمام متوجه شدم که دیگه توی اون انباری کثیفو تاریک نیستم!یه اتاق با دکوراسیون قهوه ای سوختته و فوق العاده مجلل و شیک که بهش می خورد با اون انباری صدها کیلومتر فاصله داشته باشه!
با به یاد آوردن انباری ، یاد رادینو امیرپارسا افتادم! روی یه تخت دونفره طلایی خوابیده بودمو یه لحاف سفید رنگم روم بود! یه میز آیینه و میزتوالت هم گوشه ی اتاق بود! پرده ی طلایی سلطنتی که کل دیوار روبرومو پوشونده بود نشون می داد که صاحب ساختمون یه آدم پولداره!
درچوبی قهوه ای رنگ اتاق باز شد و راستین توی چارچوب در پیدا شد!
راستین: سلام بر بانوی نازک نارنجی!
با یادآوری اون صحنه ها فقط تونستم بگم: ازت متنفرم!
راستین: باشی یا نباشی دیگه امیری وجود نداره ،منم واسه شما برنامه ها دارم!
اومد جلوتر ، یه قدم دیگه ، یکی دیگه !
راستین: بهت گفته بودم یه زمانی دوستت داشتم اره؟
من: خفه شو عوضی ؛لیافتشو نداری!
یه نیشخند زد و اومد طرفم! اون میومد جلو و من میرفتم عقب! دیگه چسبیده بودم به دیوار ، اونم دو طرفم خیمه زده بود،چشماش توی چشمام بود! دتشو برداشت،فقط یه قطره اشک از چشمم اومد پایین و پشیمون شدم! از ترک کردن امیر پارسا ، سرزمینم ،خانوادم ! از همه پشیمون شدم!
راستین دستشو بالاتر آورد، لحظه ی آخر دستشو برد پشتمو در یه قسمت مخفی توی دیوار و باز کرد و یه بطری از توش درآورد، مشروب بود!
راستین یه پوزخند بهم زد و شیشه ارو سر کشید!
هولم داد رو تختو گفت: هرچی امیرپارسا تجربه کرده منم باید تجربه کنم،هرچی که باشه!
دکمه های پیرهنشو باز کرد؛بئی مشرئب زیر دماغم بود!
یاد اون شبی که امیر پارسا هم اونجوری بود افتادم ولی اونشب کجا و الان کجا !
اون شب دیگه بوی مشروب تا این حد برام زجرور نبود ؛ راستین دستشو آورد و با خنده ای که از روی مستی بود ،اولین دکمه ی مانتومو باز کرد، تقلا فایده ای نداشت ، خودشو انداخته بود رومو دست و پامم،گرفته بود!
بدترین لحظات عمرم بود!دکمه های مانتوم زیاد بود،راستین دیگه سعی نکرد بقیه اشو باز کنه !پارچه ارو جر داد و دستشو برد برای تی شرتم اما منصرف شد!
همون لحظه پام آزاد شد!با پام زدم روی شکمش و از روی تخت پریدم ،اما دستمو گرفت،آشغال عوضی!
راستین: کجا،کار داریم باهم خوشگله!
دستمو کشیدم که اون ول نکرد و افتادم روی زمین اونم به خاطر اینکه تعادل نداشت از رو تخت افتاد روم!!
آخ،پرس شدم! راستین دیگه عصبی شده بود!سرشو خم کرد و با وحشی گری لبامو گاز گرفت، مزه ی خونو حس کردم!
- پلیس! این خونه محاصره شده! دستاتونو بذارین رو سرتون ؛ به نفعتونه که تسلیم شید!
راستین همچنان داشت لبامو گاز می گرفت!
- دوباره تکرار می کنم!به نفعتونه که تسلیم شید تا سه شماره ی دیگه مامورا میان تو!
راستین از روم بلند شد،توی مستی بودولی این هشیاری رو داشت که ولم کنه! بلند شدو با حالت نامتعادلش گفت: لعنتی! و رفت طرف میز آرایش!
یه اسلحه از توی کشو درآوردو بعد خم شد روی زمینو، پارکت کف اتاقوزد کنار، گیج میزد، یکی از موزاییکارو درآورد و یه چن تا توپ کوچیک درآورد!
مانتومو بستموبلند شدم که داد زد:قصر در فتی ولی مطمئن باش من برمی گردم!
رفت طرف در که همزمان در باز شد! راستین تو یه حرکت پرید پشت در و با دندونش یه قسمتی از همون توپه کوچیکو کشید و انداختش توی راهرو! صدای سرباز و پلیسا میومد که داد میزدن!
راستین یکی دیگه هم انداخت همون جا و رفت طرف پنجره ی بزرگ اتاق!
یه نگاهی به من که گوشه ی تخت نشسته بودموشاهد ماجرا بودم انداخت و پرید پایین!
با نگاش می گفت ؛ این آخرش نیست! تازه موقعیتو درک می کردم!
همزمان صدای شلیک چند تا گلوله میومد!و بعد یه نفر وارد اتاق شد،برگشتم طرف در! امیر پارسا بود، با دیدنش انگار دنیا رو دوباره بهم داده بودن و دوباره روح توی بدنم برگشت! راستین که گفت امیر مرده!یه پاش لنگ میزد و به سختی حرکت می کرد ،هرچند بقیه ی اعضای بدنشم خونی بود ولی اون دیگه خیلی تو چشم بود!
دوییدم طرفش ؛ انگار میخواستم واقعا با لمس وجودش تاییدیه زنده بودنشو بگیرم!
امیرم بغلم کرد و محکم، به خودش فشارم داد!
امیر: معذرت می خوام ایرسا1
من:..................
امیر: خوبی عزیزم؛ چیزیت نشد؟
فقط با صدای قفل شدم تونستم بگم: امیر! و اشکام روی گونه امو خیس کرد! پیرهنش خیس شده بود!امیر با دستش چونه امو گرفته و سرمو آوردبالا!
امیر: منو ببین ! داری گریه می کنی خانومم؟
من: راس..تین!
امیر: اسم اون عوضیو نیار!
من: اون می خواست ،می خواست......
من رو انداختین! منتظرتون هستم توی تاپیک نقدا! یادتون نره!

دیگه نتونستم چیزی بگم@
مانتوم پارهه شده بود ، امیر یه نگاهی به تخت به هم ریخته و مانتوی پاره ی من انداخت؛و فک کنم همه چیز و فهمید؛چون برق عصبانیت توی چشماش مشخص بود و دستاشو مشت کرده بود!
موهام آزاذ بودن ،یه پلیس خواست بیاد تو اما با دیدن من به این وضع گفت: سرکار صادقی برای این خانوم لباس بیارین!
امیر دستمو ول نمی کرد!
یه زن چادری اومد تو و یه دست مانتو و روسری بهم داد! مانتو و روسریو پوشیدمو با امیر زدیم بیرون،خونه ی فوق العاده بزرگی بود!
البته نه بزرگتر از خونه ی پدر امیر اینا!
امیر: اینجا خونه ی فریدونه@
من:..........................
رفتیم توی حیاط ! روی زمین یه جناره بود که روش ملافه سفید انداخته بودن!
رفتم جلو! یعنی کی بود؟
یه قدم دیگه!
ملافه ارو زدم کنار! چشمای بسته ی راستین و خونی که رو صورتش بود،چندش آور ترین منظره ای بود که دیده بودم!
مملافه ارو انداختم!رفتم جلو ،امیر پارسا هم پشتم میومد، رادینو دیدم دست یه پلیس زن بودو داشت بلند گریه می کرد! دوییدم طرفش ؛نمیدونم چقدر ندیده بودمش ولی می دونستم که دیگه نمی تونم صبر کنم! رادینو از بغله پلیسه گرفتمو محکم به خودم فشارش می دادمو گریه می کردم،نشسته بودم روی زمین؛و فقط نازش می کردمو می بوسیدمش!
رادین ساکتر شده بود: مامان!
تعجب امیرو حس می کردم!بلند شدمو رفتم جلوتر!چیزی که جلوم بودو باور نمی کردم! آوا و پاشا ؛ روناکو تیرداد ایتاده بودن! جلوتر از اونا ؛ ایرسامو آروین بودن! دوییدم طرفشون/1
آوا هم داشت با گریه نگام می کرد، دوییدم طرفشون1 ایرسام اولین کشسی وبد که اومد جلومو، محکم بغلم کرد، حضورشون برام اینجا غیر قابل هضم بود، فکرشم نمی کردم که اولین برخوردم بعد از اومدنم به ایران اینجوری باشه!
آروین نگامون می کرد و ایرسام محکم بغلم کرده بود!
ایرسام: خواهری ،مردمو زنده شدم! خوبی ؟
سرش پایین بود و یه قطره آب افتاد روی مچ دستم که رادینو گرفته بودم توی بغلمو سرش روی شونه ام بودو کسیو نمی دید! صورت ایرسامو دیدم ، چشماش پر از اشک بود، امیر پارسا پشت سرم بودو اونم داشت این صحنه ارو می دید ولی نگاه میخش روی رادین بود انگار یه موجود ناشناخته ارو داره می بینه!
رادین سرشو آورد بالا و با دیدن آروین دستاشو آورد بالا و داد زد: بابا ! بابا!
سرمو چرخوندمو امیر پارسا رو دیدم،کارد میزدی خونش درنمیومد، نگاش پر از غم بود، پر از التماس، پر از شکستگی! به چشمام نگاه کرد ،آروین اومد جلو و رادینو که توی بغلم داشت داد میزد گرفت! امیر خیره شد بود توی چشمام انگار می خواست تاییدیه بگیره که واقعا رادین پسره منو آروین! از فکر خودم خندم گرفت!
باید یه ذره ادب می شد، رفتم طرف آوا و روناک که کنار تیرداد و پاشا وایساده بودن! هرچهارتاشون توی شوک بابا گفتن رادین بودن! انگار تنها کسایی که توی این جمع تعجب نکردن منو آروین بودیم !وصد البته ایرسام!
رادین سرشو آورد بالا و با دیدن آروین دستاشو آورد بالا و داد زد: بابا ! بابا!
سرمو چرخوندمو امیر پارسا رو دیدم،کارد میزدی خونش درنمیومد، نگاش پر از غم بود، پر از التماس، پر از شکستگی! به چشمام نگاه کرد ،آروین اومد جلو و رادینو که توی بغلم داشت داد میزد گرفت! امیر خیره شد بود توی چشمام انگار می خواست تاییدیه بگیره که واقعا رادین پسره منو آروین! از فکر خودم خندم گرفت!
باید یه ذره ادب می شد، رفتم طرف آوا و روناک که کنار تیرداد و پاشا وایساده بودن! هرچهارتاشون توی شوک بابا گفتن رادین بودن! انگار تنها کسایی که توی این جمع تعجب نکردن منو آروین بودیم !وصد البته ایرسام!
آوا محکم بغلم کرد؛ چشماش پر از اشک؛ روناک با اینکه می دونست از تف مالی بدم میاد ولی با گریه می بوسیدم و یه لحظه ولم نمی کرد!
روناک: بابا ما مردیمو زنده شدیم، اما عجب صحنه های اکشنیو از دست دادما!
من: خفه روناک ،که من حسابی باید به حسابت برسم!
روناک: اوه ، اوه رفته انور بی ادب شده برگشته1
یهو دستشو گذاشت روی دهنشو به امیر نگاه کرد ولی کار از کار گذشته بود ،امیر داشت منو نگاه می کرد و فهمیده بود!
روناک زیر لب زمزمه کرد : ببخشید نمی خواستم...
آوا: ایرسا ؛خیلی عوض شدی !
من: اره خوشگل بودم ، خوشگل تر شدم!
اصلا به امیر محل نمی دادم، مثل یه مجسمه رفتار می کرد ؛ از وقتی رادینو دیده بود اینطوری شده بود وگرنه داخل ساختمون اینجوری نبود ، حالا چه فکرایی می کنه!
به خودم فکر کردم؛ چقدر خودخواه شدم ؛ من همیشه اینطوری بودم ، خود خواه ، خود رای و مغرور ولی عشق امیر پارسا منو از ایرسایی که از بوشهر اومده بود تهران دور کرد ، باعث شد شکننده بشم ، عوض بشم ولی من دوباره برگشته بودم به خودم!خودی که 18 سال روش کار کرده بودم و با دیدن امیر پارسا دود هوا شد !
آوا حرف میزد ولی من نفهمیدم چی می گفت توی افکار خودم بودم، فقط با جیغ روناک از افکارم اومدم بیرون! ایرسامو آروین که داشتن حرف می زدن پریده بودنو به یه طرف نگاه می کردن ، به پشت سرم! آوا و روناکم همینطور! با ترس برگشتم پشت ، احساس می کردم صحنه ی پشت سرم ، چیزی نیس که بخوام الان ببینم!
سرمو برگردوندم!پاشا یه طرفو تیردادم یه طرف دیگه ی امیر و گرفته بودن تا رو زمین نیفته!
5 دکتر بودیم ولی هیچکس حرکت نمی کرد؛ من ، آوا و روناک و پاشا و تیرداد .....
هیچ کس !
آوا داد زد : پاشا زود باش دیگه!
پاشا ، سریع نبضشو گرفتو دستشو گذاشت روی قلب امیر ! روی سر تیرداد داد زد: تیرداد برو ماشینو بیا ر! سکته زده!
با شنیدن سکته ، بدنم شل شد! چقدر فشار بهش وارد شده بود که سکته زده! تیرداد دویید طرف پشت محوطه !
یه پسر جوون با فرم پلیس اومد طرفمونو گفت: پاشا چی شده؟
پاشا : مهیار ؛ امیر سکته زده! ما میریم بیمارستان!
همین موقع تیرداد با گاز اومد و ماشینو ،جلوی پاشا پارک کرد ؛ با کمک مهیار امیر و گذاشتن توی ماشینو و لحظه ی آخر پاشا کلید و پرت کرد طرف آوا گفت:آوا بیمارستان پدر امیر!
ذهنم فرمان نمی داد ! فقط فهمیدم ؛ توی تهرانیم که می خوان برن بیمارستان پدر امیر!
آوا: بریم !روناک همینجا باش من ماشین پاشا رو بیارم ،مواظب ایرسا باش!
ایرسام اومد طرفمو و گفت: منو آروینم میایم ؛ رادینم پیش خودمونه!
فقط سرمو تکون دادم ، دستی به صورتم زدم که متوجه خیسی شدم!حتما گریه کرده بودم دیگه!
آوا به دقیقه نکشید جلوی پامون ترمز کرده ، دیگه ظرفیت این اتفاقاتی که پشت سرهم پیش میومد و نداشتم،تا کی باید امتحان می شدم ؟ ها ؟>
خدا جون بس نبود !؟
نمیدونم کی رسیدیم در بیمارستان فقط می دونم ماشین هنوز تو حرکت بود که درو باز کردمو دوییدم طرف ساختمون! روناکوآوا هم پشت سرم!
ورودیه ساختمون گذروندم و رفتم توی یکی از راهرو ها ! تیرداد پشت در یکی از اتاقا بود ؛ رفتم طرفش ! نمی دونستم چرا ولی پاهام میلرزید!
من: امیر چی شده ؟
تیرداد: نمیدونم؛ توی اتاقه !
همونجا نشستم روی زمین!
صدای کفشای آوا وروناک میومد که محکم به زمین کوبونده میشد و نشون می داد که دارن میدوون!
روناک: ایرسا ؛ ایرسا؟ ایرسا؟ خوبی ؟
آوا: بلندش کنیم!
روناک دادزد: تیرداد چرا وایسادی ! پاشا کجاس؟
تیرداد: نمیدونم ، مشخص نیست!
روناکو اوا بلندم کردن و مجبور شدم بشینم روی صندلیای کناری که برای انتظار پشت اتاق طراحی شده بودن!
آوا: کنارم نشسته بود و سرشو انداخته بود پایین!روناکم درگیر گوشیش بود ولی مطمئن بودم اینجا نیست! سرمو تکیه دادم به صندلی و چشمامو بستم ؛ فقط توی دلم از خدا می خواستم امیر طوریش نشده باشه!اینم زندگیه من بود؛ اتفاق پشت اتفاق!چیزی که نمی شد انکارش کنی!
پاشا اومد بیرون!آوا بلند شد و رفت طرفش: چی شد ، حال امیر خوبه؟
پاشا: دومین سکته اشه ولی معجزه بود که برگشته!و...
من : و چی؟
پاشا آوا رو کشید کنار و من همون جا روی صندلی افتادم،یعنی چی بود که نمی خواستن بگن؟
آوا برگشت ولی یه چیزی بود که می خواست با خنده بپوشوندش!
من :آوا یریع بهم بگو چی شده!
آئا: چیزی نشده ، ایرسا!
من: دروغ می گی !
روناک: ایرسا ؟ عزیزم آروم باش!
من: آوا بگو وگرنه خودم از پاشا می پرسم!
آوا: باشه باشه!فقط...
من: بگو!حاشیه نرو!
آوا: ببین؛ امیر به پاش گلوله خورده و تقریبا میشه گفت عصب پاش از کار افتاده...
دیگه چیزی نمی شنیدم یعنی امیر دیگه نمیتونه راه بره!بلند شدمو با نهایت سرعت از ساختمون اون بیمارستان زدم بیرون!توی محوطه روی یکی از نیمکتا نشسته بودم؛ نیاز داشتم به خودم کنار بیام، حرفای استاد توی ذهنم تکرار میشد!
« خیلی مواقع یه شوک؛ یه معجزه ! زندگی یه نفرو برمیگردونه»
نمی دونستم چقدر نشستمو به این فکر می کنم ولی می دونستم که الان تنها شانسمو باید امتحان کنم!
اشکامو پاک کردمو بلند شدم! دوباره با ژست ایرسا ی مغرور آروم رفتم طرف ورودیه بیمارستان!
توی راهرو بودم؛ پاشا و تیرداد پشت در اتاق بودن!پاشا دکتر امیر بود،روناکو آوا هم نشسته بودن! تیرداد عصبانی بود ولی سعی می کرد خودشو کنترل کنه!
اولین نفر روناک بود که منو دید؛ روی صندلی خشک انتظار بیمارستان نشسته بودو یه کتاب دعا دستش بود!
همشون از اینکه من الان اینجوری بودم تعجب کرده بودن!حقم داشتن ؛ ایرسایی که با گریه از اینجا رفت بیرون و اینجوری برگشته ...
رفتم جلوی پاشا: آقا پاشا لطفا کامل بهم توضیح بدین!
پاشا با تعجب گفت: چی رو؟
من: وضعیت امیرو!
پاشا: خوب ؛ احتمالا توی درگیری که توی ساختمون بوده تیر خورده به پاش و عصب پاش پاره شده ، درواقع یه جورایی بی حسه و الان امیر احساس می کنه که دیگه کنترلی رو پاش نداره!
من: استادمون می گفت ، یه شوک ممکنه همچین بیمارایی رو برگردونه!
پاشا: ممکنه ولی امیر خیلی وضعش خرابه، مثل اینکه شما فراموش کردین ؛ امیر دومین سکته اشو رد کرده ها!
من: باشه می خوام ببینمش!
پاشا: برو تو!
از پاشا دور شدمو رفتم طرف اتاق؛ دستمو گذاشتم روی دستگیره ، یک ثانیه مکث و بعد با اعتماد به نفس دستگیره ار و فشار دادم!
هیچ وقت فکرشم نمی کردم امیرو توی همچین وضعی ببینم، همش تقصیر من بود ، و خودخواهی هام!
روی تخت خوابیده بود و کلی دستگاه بهش وصل بود ،دستگاهایی که هر کدومو استادامون سر کلاس توضیح می دادن که چه جوری باعث میشه به زندگی یه بیمار کمک بشه!
نشستم روی صندلی کنار تخت! 10 دقیقه ای بود که به صورتش ذل زده بودم ، شاید می خواستم یه جوری دلتنگیای یه ساله ارو برطرف کنم! دست امیرو از زیر ملافه نازکی که روش انداخته بودن در اوردمو محکم گرفتم توی دستم!یه حس بهم می داد، یه حس قدیمی ! درست مثل گذشته!
من: می دونی امیر خیلی برای خودمون متاسفم! متاسفم چون برای چیزای بی ارزش زندگیمون خراب شد!من تا حالا معذرت خواهی نکردم ولی همین جا ازت معذرت می خوام ولی اینو هم باید بدونی که منم کمتر از تو عذاب نکشیدم، اگر تو اینجا دلتنگ بودی من اونجا دوبرابر دلتنگ بودم؛ دلتنگ گذشته ، پدرو مادرم ، کشورم!
اممم.....معذرت می خوام! همون موقع صدای بوقا رفت بالاتر 1داد زدم : پاشا!
اصلا مهم نبود که الان چیه فقط امیر باید می موند!
چند تا پرستار به همراه پاشا سریع اومدن تو! دست امیر هنوز تو دستم بود وپاشاهم چیزی نمی گفت! یه چند دقیقه بعد پاشا یه نفس عمیق کشید و گفت: به خیر گذشت! دختر تو به بیهوشش هم رحم نمی کنی؟
خنده ی تلخی کردمو گفتم: ممنون!
پاشا هم یه ببخشید گفتو رفت: می دونستم امیرو پاشا و تیرداد از برادرم بهم نزدیکتر بودن! برادرایی که عروسیشون که مهم ترین اتفاق زندگیشون بود و برای مشکلات برادر دیگه اشون عقب انداختن و اصلا کوچکترین اعتراضی هم نکردن!
از اتاق اومدم بیرون تصمیمو گرفته بود!
آوا و روناک نگران پشت در ذل زده بودن به دستگیره! تیرداد مشخص بود کاملا کلافه اس چون یه پاشو خم کرده بودو داده بود تکیه به دیوارو یه دستشم پشت کمرش بود! با یه دستشم مدام توی موهاش چنگ می زد!
من: آقا تیرداد؟
تیرداد برگشت طرفم!
من: پاشا نمی دونید کجاس؟
تیرداد: میاد الان کاریش داری؟
من: امیر کی مرخص میشه؟
تیرداد : احتمالا پس فردا !
یه توضیح مختصر به آوا و روناک دادمو، زنگ زدم به ایرسامو آروین !
ادرس هتلو گرفتمو و برگشتم هتل ! شاید خیلی بی رحمی به نظر بیاد که اونجا نموندم ولی رادین الان برام تنها یادگاری امیر بود و مطمئنا الان اونقدر گریه کرده بودکه هتل داره می خواسته بندازتمون بیرون!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ ++++++++++++++++++++
امیر پارسا :
چشمامو باز کردم؛ تو طول این مدت نبودش اینقدر که با دیدنش بهم فشار آورده بود فشار نیاورده بود!
اون پسره کی بود که بهش می گفت مامان! باورم نمیشه!
یعنی ازدواج کرده؟!
نفسم بالا نمیومد! پاشا دراتاقو باز کرد روپوش پزشکی تنش بود!
من: پاشا ! قضیه چیه! ؟
خواستم بلند شم ولی پام هیچ حسی نداشت!
پاشا نشست روی لبه ی تخت و گفت: چطوری رفیق؟ سوپرمن شده بویا!
من: پاشا پام چرا حس نداره؟
صدای تیرداد از پشت پاشا اومد که گفت: حتما موش حسشو برده1
من: تیرداد شوخی ندارما!؟
آوا: خوب معلومه ندارین!
پشت سرش روناکم اومد تو! برخلاف اون چیزی که فکر می کردم، روناک درو پشت سرش بست و این یعنی ایرسا نیومده!چه خوش خیال بودم من با وجود دیدن اون بچه بازم منتظرش بودم!
پاشا: داداش پاشو که دوروزه دست هممونو گذاشتی تو حنا!
من: چی می گی تو!؟ دو رو زچیه؟
تیرداد: بَه! آقارو داشته باش ! دوروز مارو معطل عشقو عاشقیش کرده، دو قورتو نیمشم باقیه ! البته این را با یه لحن شوخ و دوستانه می گفت!
یه چشم غره بهش رفتم که یعنی جلوی خانوما زشته ولی مثل اینکه اونا بیشتر از خودم خبر داشتن!
من: حالا آقای دکتر نمی خوای منو مرخص کنی!
اینارو اینقدر خسته گفتم که خودمم شک کردم!
پاشا اومدو گفت :چرا مرخصی!
تیرداد : از اونورم می خوایم بریم پارک!
من: حوضله اشو ندارم!
تیرداد : مگه دست خودته سردار امیر ! بابامیخوایم بریم یه ذره هوا بخوره به کلت !خفه شدیم تو این چاردیواری!
من: پاشا نگفتی چرا پام حس نداره!
پاشا یه اشاره ای کردو تیرداد و آوا و روناک کرد و هرسه تاشون رفتن بیرون!
من: چیزی شده؟
یهو یه چیزی به ذهنم خطور کرد نکنه...
پاشا: ببین امیر .... توی اون درگیری به پات تیرخورد...
من: نمیخواد بگی فهمیدم!
پاشا: امیر...
من: فقط ویلچرو بیار!
پاشا بدون هیچ حرفی لباسامو داد و رفت بیرون! با دردسر لباسامو پوشیدم و منتظر ویلچر موندم!
تیرداد باخنده ویلچرو آورد: بیب بیب! برین کنار ! الگانسمو می خوام حرکت بدم!
من: تیرداد ؟
تیرداد : جونم سردار ؟
من: خفه شو!
تیرداد: جون داداش نمیشه! بذار یه ذره سروصدا کنم!
من: بیچاره روناک خانوم!
تیرداد: خیر اون خوشبخت ترینه!
من: صددرصد!
تیرداد: سردار بپر بالای اسبت که باید بریم جنگ!
تیرداد با وجودد اینکه همیشه ناراحت می شد ولی ناراحتیاشو پشت این خندیدنا و خندوندنا قایم می کرد!
نشستم روی ویلچر!چیزی که هیچوقت فکرشم نمی کردم!
آوا و روناک گفتن نمیان و پاشا هم گفت بیمار داره!ولی تیرداد ول کن نبود!
من: باشه تیرداد برو!
تیرداد: ایول جون داداش؟
من: تو چرا جدیدن اینجوری حرف میزنی؟
تیرداد: از درد فراغ تو!لات شدم رفت!
تیرداد: ایول جون داداش؟
من: تو چرا جدیدن اینجوری حرف میزنی؟
تیرداد: از درد فراغ تو!لات شدم رفت!
خودمم خندم گرفته بود! شده بود لاتی حرف میزد! از تیرداد ممنون بودم،چون نمیذاشت به خودم فکر کنم یا به ایرسا یا به وضعیت الانم!
یعنی الان جزو معلولینم، درکش برام سخت بود!
چقدر راستین بهم صدمه زده بود، بیشتر از خودم هر لحظه صحنه ی بابا گفتن اون پسر بچه جلوی چشمام رژه میرفت!
بابا!
بابا!
نگران بودم،نگران اتفاقاتی که افتاده بود و یا ممکن بود بیفته!من چیزی برای ازدست دادن نداشتم!
توی فکر بودم که تیرداد گفت: داداش ، بزن بریم هواخوری!
من: چه جوری اونوقت؟
تیرداد اومد پایین و منم نشستم روی ویلچر؛ تیرداد برگشتو گفت: اینجوری!
رفتیم یه قسمت پارک که بچه ها جلوش توی زمین بازی بودن!
5 دقیقه گذشته بود که تیرداد گفت: سردار اذن خروج می دهید؟
من: کجا تیرداد؟
تیرداد: خونه ی آقای شجاع سردار!
من: تیرداد ؛ کجا؟
تیرداد: شنیدم چی گفتی! میرم تودتا لیوان چایی بگیرم!
تیرداد رفت، به زمین بازی ذل زده بودم! صدای یه پسر بچه میومد،که داشت با داد به چن تا بچه یه چیزایی می گفت!
کنجکاو شدم ، ویلچرو بردم طرف همون پسره! چندتا پسر بچه ی بزرگتر از اون پسرکوچولو که دستو پا شکسته حرف میزد وایساده بودنو آماده بودن اونو کتکش بزنن@
یکی از بچه های بزرگتر گفت: بچه ها دیگه وراچی بسه! بزنیمش!
خواستن پسره ارو بزنن که داد زدم: نه!
همه اشون به جز اون پسر کوچیکه برگشتن طرفم! رفتم جلوتر که یکی از پسرا گفت:
آقا شما کی باشی؟
من: هر کی باشم! اینجا چیکار دارید؟
یکی دیگه از پسرا: این پسره می خواس سوار تاب سوار شه!
من: خوب بشه، برین دیگه نبینمتون اینجاها!
همشون فرار کردم،آخه جمله ی آخرو با داد کفتم!ولی پسر کوچولوهه حتی میلی مترم تکون نخورد!
من: کوچولو سرتو بگیر بالا/1
پسره سرشو گرفت بالا؛ باورم نمیشد!همون پسره!اولین چیزی که دیدم گردنبند فروهر بود، همونی که برای ایرسا بود/1
پسره چند لحظه به چشمام خیره شد ودویید طرف یه قسمت پارکو داد زد: مامان ،مامان!
رفتم دنبالش! ایندفعه دیگه باید همه چیز مشخص میشد! ایرسا روی یه نیمکت نشسته بودو داشت با گوشیش حرف میزد! پسره رو که دید دستاشو باز کرد تا پسره ارو بغل کنه! رفتم جلوتر ، درست روبروش بودم ولی سرگرم تلفن بود و منو ندید!
از اینکه با ویلچر بودم یه حس حقارت داشتم!مهم نبود باید میفهمیدم!
رفتم جلوتر ایرسا سرشو بلند کرد تا یه چیزی رو برداره ولی با دیدن من بلند شد، با لکنت تلفنشو قطع کرد و گفت: مامانی اینجا باش! و پسره ارو گذاشت روی نیمکت و اومد جلو!
من: سلام!
ایرسا: سلام!
لحنش خالی از هر احساسی بود،به واقع می تونستم بگم ناامید شدم!
من: فقط می خوام یه چیزی بپرسم!
ایرسا: بیمارستان بودی بهتری ؟
من: جواب سئوالمو بده!
ایرسا: هنوز نپرسیدی که جواب بدم! یه لحظه یاد گذشته افتادم، مثل گذشته هنوزم حاضر جواب بود!
من: این پسره کیه؟
ایرسا: پسره باباش!
عصبانیتو توی ذره ذره ی سلولای بدنم حس می کردم!
به چشماش خیره شدم، به چشمایی که هیچ وقت نتونستم تهشو بخونم!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ +++++++
ایرسا:
دقیقا همون چیزی که می خواستم!نمی دونستم کارم درسته یانه ! این یه ریسک بود،ریسکس که من تمام احساسمو پاش گذاشته بودم!
چشای امیر قرمز شده بودو فکش لرزش داشت!
رگ گردنش هم، بیرون زده بودو دستاش میلرزید!همون چیزی که بهش نیاز داشتم،چقدر سعی کردم بی تفاوت باشم!
امیر با صدای گرفته از بین دندونای کلید شده اش گفت: یه باره دیگه می پرسم،این پسره کیه؟
من: خیلی بده یه پدر پسرشو نشناسه!
همین کافی بود،رومو برگردوندم،اگر قرار بود اتفاق بیافته ،اتفاق میفتاد!
دوقدم برداشتم طرف رادین که صداشو شنیدم!آره !خودشه!
برگشتم طرفش روی دوتا پاش ایستاده بود! اشک توی چشمام حلقه زده بود! امیر با تعجب به اشکی که از چشمام میومد ذل زده بود!
رادین اومد کنار پامو ، هی مانتومو می کشید و می گفت : مامان!
امیر متوجه موقعیتش شد چون با ناباوری به پاش نگاه کرد و بعد به منو رادین!
من: تبریک می گم امیر !
امیر: ایرسا نمی خوا ی بگی این پسره ...
چشمامو به معنی تایید روی هم گذاشتم!روی یه زانوم نشستمو در گوش رادین گفتم بره پیش امیر! امیرخشکش زده بود!
رادین رفت کنارش!امیر نشستو بغلش کرد، باورش نمیشد که این پسرش باشه!
رفتم طرفشون!
امیر: باورم نمیشه!
من: منم باورم نمیشه!
امیر: اسمش ....
من: رادین!
یهو جدی شد و گفت: من باید برات توضیح بدم!
من: همه چیزو می دونم!
امیر: اما شمیمو نمی دونی!
من: چرا همش نقشه بود!
امیر: ایرسا!
من: می دونم امیر،معذرت می خوام!معذرت می خوام که اینجوری شد ولی من مجبور بودم ...
امیر: دوستت دارم ایرسا!
من: همیشه دوستت داشتم امیر!
امیر: باید تیردادو شیرینی مهمون کنم!
من: تیرداد و نه منو مهمون کن!طراح نقشه من بودم!
امیر: نقشه؟
من: شوک برای راه رفتن!
امیر خندید ، بعد از مدتها احساس آرامش کردم، احساس برگشت چیزی که گم شده بود!
تیرداد: امیر!!؟
هر دوتامون برگشتیم طرفش!
تیرداد رو به من گفت: چاکرتم خانوم دکتر ، خودم دربست میام پیشت دوره ی پزشکی!
من: برا چی!
تیرداد: امیرو نمی بینی ؟ ماشاالله دکترش همچین اساسی پایه گذاری کرد که تو کل دنیا فک نکنم لنگش باشه! و به من اشاره کرد!
امیر: تیرداد بسه زبون نریز!
تیرداد:آره خوب ،شما که به آؤزوت رسیدی ما چی!
امیر: من به روناک خانوم وقت می دم که دوباره درباره ات فکر کنه تیرداد !
تیرداد: جنابعالی رسما غلط می کنی! دردسرای تو نبود که الان منو روناک خانوم ،خونه ی خودمون بودیم ککه!
البته همه ی اینارو با لحن دوستی می گفت!
امیر: باشه پس !عروسیتونو بگیرین!
تیرداد: بعله دیگه! سردار امیر به ته قصه اش رسیده تازه ما باید عروسی بگیریم! هی روزگار روناک جونم کوجایی؟
روناک: کسی اسم منو آورد؟
تیرداد با تعجب برگشت و گفت: روناک اینجا چیکار می کنی؟
پاشا: مگه فقط باید خودت صحنه ها رو ببینی!
امیر: خفه بابا!
آوا: راس می گه دیگه!
بهش یه چشم غره رفتم که آوا روبه رادین گفت: خاله جون من رسما غلط کردم که این حرفو زدم از مامانت عذر خواهی کن!
کنار امیر پارسا وایساده بودم که یهو دستم داغ شد!امیر و دیدم که با یه لبخند نگام می کرد!
دستشو محکم فشار دادم که صدای بچه ها باهم بلند شد: اوووووووووووووووووووووووو وووووووووووو!
من: کوفت! ینی چی خو؟
روناک روبه تیرداد: خوش به حال خودمون فیلم سینمایی هنوز شروع نشده بود ، سر بزنگاه رسیدیم!
تیرداد: روناکی جونم، از اون صحنه های عاشقونه داشتن نبودی!
منو امیرم که فقط با تعجب ذل زده بودیم بهشون! رادین بغل امیر پارسا بود که تیراد گفت: امیر بابا شدن خیلی بهت میادا!حالا اسم پسرتون چیه؟
امیر: رادین!
پاشا: رادین راد ! بابا سلیقه!
من: شرمنده نفرمایید!
امیر:من پام درد می کنه ها!
یهو روناک جیغ زد: امیر پات!
آوا و پاشاهم متعجب ذل زدن به پای امیر که روش وایساده بود!
پاشا: روناک از بس حرف زد مارو از این صحنه محروم کرد؛ ایرسا دوره ی آموزشی نمیذاری؟
امیر: نه خیر خانوم من دوره نمیذاره!
پاشا: او برو بابا توهم!رادینو بچسب!
پاشا: روناک از بس حرف زد مارو از این صحنه محروم کرد؛ ایرسا دوره ی آموزشی نمیذاری؟
امیر: نه خیر خانوم من دوره نمیذاره!
پاشا: او برو بابا توهم!رادینو بچسب!
هرچی می خواستم رادینو از امیر بگیرم اصلا ولش نمی کرد؛ همش می پیچوند! ولی بابا شدن خیلی بهش میومدا!
رادین زد زیر گریه ؛ امیرم در کمال آرامش گرفتش!
من: امیر بدش من ! داره گریه می کنه!
امیر برگشت طرفمو گفت: باید جبران اون مدتی که من نمی دونستم بچه دارم بشه!
با حرص گفتم : امیر!
بچه ها سرگرم حرف بودنو کسی توجهی بهمون نداشت! امیر رادینو که گریه می کرد ، همونطوری که بغل بود بردش طرف دیگه ی پارک!
آوا: ایرسا ، فکرشم نمی کردم که راهکارت جواب بده!
من: پزشک مغزو اعصابو دست کم گرفتیا!
آوا: بر منکرش لعنت!
روناک ناگهانی بغلم کرد و گفت: ایرسا واقعا برات خوشحالم ؛ ما فکرشم نمی کردیم که اینجوری شه! دیگه نامید شده بودیم!
من: ممنون عزیزم!
پاشا: تبریک می گم ایرسا!
من: ممنون! سر وقت باید از خودتون بگینا خجالت بکشین هنوز نرفتین خونه ی بخت؟؟؟
هر چهارتاشون خندیدن!
تیرداد: وای وای ! روناک جونم، می بینی؟ بشکنه این دست که نمک نداره ،بیا و خوبی کن!توروخدا می بینی! کی الان مقصره که روناک جونم الان خونه ی بخت نیس؟
روناک دست تیردادو فشار می دادو با ناخناش دستشو فشار می داد ولی تیرداد بدتر می کرد می کفت: آخ ، روناک جونم چیکار موکونی؟
روناک: بسه تیرداد!
- آره دیگه اصلا من براتون تالار میگیرم که دیگه اینقدر منو خانوممو مقصر ندونین!
صدای امیر بود، برگشتم طرفش دیدم،رادین داره می خنده ، یه خرس گنده که دوبرابر رادینم بود دستشه!
من: امیر این چیه؟!
امیر: خرسه نمی بینی؟
من: امیر ....

نظرات کاربران

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
cool text

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت

Profile Pic
سلام به همه ی شما امیدوارم لحظات خوشی را در وب من بگذرانید.من درمورد همه چیز برایتان مطلب نوشتم.راستی؟!نظر یادتون نره. منتضر پیشنهاد های خوبتون هستم. می دونیدکه..اگر نظر بدید سعی میکنم سایت و وب بهتری را ارایه بدم. مر30 از همکاریتون
اطلاعات کاربری و عضویت سریع

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
اسکریپتهای اختصاصی

مرورگر های مناسب سایت