close
چت روم
رمان یک اس ام اس

همه چیز برای همه

برای گفتگویی آزادتر با دوستانتان
به انجمن ما مراجعه کنید
قالب جدیدی برای وبلاگتان نیاز دارید؟!!
شهرقالب !
دنبال مطالب تفریحی هستید؟!
بخش تفریحی!
اطلاعات سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 147
کل نظرات : 9
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 73
آمار بازدید
آی پی امروز : 20
آی پی دیروز : 24
بازدید امروز : 63
باردید دیروز : 43
ورودی امروز گوگل : 1
ورودی گوگل دیروز : 5
بازدید هفته : 174
بازدید ماه : 272
بازدید سال : 272
بازدید کلی : 272
مشخصات
آی پی : 54.81.112.7
سیستم عامل :
مرورگر:
نویسندگان

پیوند های روزانه

آلبوم تصویر فانتزی

آلبوم منظره

نویسنده : admin
بازدید : 38


نیم ساعت بعد جلوی بیمارستان بودیم. بابک ماشین و پارک کرد و سریع پیاده شد و کمکم کرد تا پیاده شدم. زیر بغلم و گرفت و بردم توی بیمارستان. از لرزش تنم کم شده بود چون بابک به توصیه ی مانی یه شکلات بهم داده بود. اما هنوز بدنم یخ بود و سرم گیج میرفت.
دکتر معاینه ام کرد و گفت: فشارش خیلی پائینه سریع بهش سرم وصل کنید.

بابک رفت که داروها رو بخره وقتی برگشت مانی باهاش بود منم زیرسرم. سرم سرد که وارد رگهام میشد سرمای بدنم بیشتر میشد و دندونام از سرما بهم میخورد. بابک از روی تخت بغل یه پتوی اضافه برداشت و کشید روم. مانی بر خلاف همیشه ساکت بود و نگران نگاهم می کرد. به زور سلام کردم.

خندید و گفت: سلام بهتری؟

با سر جوابش رو دادم. چشمام تار میدید. پلکامو رو هم گذاشتم یکم بهتر شدم. بابک آروم به مانی گفت: بزار یکم تنها باشه. الان خوابش میبره بیا بریم بیرون.

مانی : آخه چی شد یه دفعه؟ اصلاً شماها کجا رفتید؟ چی کارش کردی که دختره مثل بید میلرزه؟

بابک: بیا بریم بیرون. من کاری نکردم بریم برات تعریف میکنم.

نیم ساعت بعد آروم تر شده بودم. چشمام هنوز بسته بود که بازم در باز شد و یکی وارد شد. صدای بابک و مانی بود که باهم حرف میزدن.

مانی: بیچاره چه دوران سختی داشت. دیدن مرگ یه نفر جلوی چشم آدم همین جوریش وحشتناکه چه برسه به این که یه حسی هم به طرف داشته باشی. پس برای همینه که چشماش این قدر غمگینه. اما دختر مقاوم و صبوریه. خیلی خوب خودش و با شرایط وفق داده. همیشه مثل مهناز دوسش داشتم و نگرانش بودم دلم می خواست خوشحال باشه.

بابک کنارم اومد و دستمو تو دستش گرفت. فکر میکرد خوابم. صداش و شنیدم که میگفت: خوشحال میشه. از این به بعد خودم مواظبشم نمی زارم دیگه ناراحتی ببینه.

مانی: حالا تو از احساست نسبت بهش مطمئنی؟ مطمئنی تحت تأثیر گذشته و غمهای اون قرار نگرفتی؟

صدای بابک عصبانی بود: تو منو این جوری شناختی؟ یعنی فکر می کنی آدمیم که بدون مطمئن بودن از احساسم حرفی بزنم؟ بهش قول دادم که کنارش باشم و تنهاش نزارم و سر قولم هستم. قبل از اینکه درباره اش بدونم دوستش دارشتم الان عاشقشم. مطمئنم لیاقت عشقو داره. اون آدم فداکاریه. کسی که می تونه از خودش بگدره تا یکی دیگه رو به زندگی امیدوار کنه لیاقت خوشبختی و عشق و داره. اون لایق اینه که یکی عاشقش باشه، که براش جونشم بزاره. آرزو میکنم یه روزی مهران رو به خاطره هاش بسپره و عاشق من بشه. من به یه همچین دختری با این احساسات پاک نیاز دارم. من براش هر کاری میکنم. مانی نمی تونی درک کنی که وقتی این جور مریض تو بیمارستان میبینمش چه دردی میکشم. عذاب میبینم. می خوام هر کاری در توان دارم انجام بدم تا دیگه غمگین و ناراحت نشه.


صداش با بغض تو گوشم پیچید: مانی ... اون تنها دختریه که تونسته با نگاهش قلبمو بلرزونه.



حرفهاش تنم و گرم میکرد و به دلم شوق و امید میداد. بودن بابک کنارم آرامش و امنیت می بخشید. با آرامش به خواب رفتم. یه خواب عجیب دیدم. توی یه جای تاریک بودم هیچ چیزی دیده نمی شد. یه دفعه یه نوری دیدم به طرف نور دویدم. یه مردی اونجا توی نور ایستاده بود. خیلی ترسیده بودم از اینکه توی اون جای تاریک تنها نیستم خوشحال شدم. مردو صدا کردم. مرد برگشت؛ مهران بود. سالم و سرحال و خوشحال بهم لبخند میزد.
بهش گفتم: اینجا کجاست؟ من از تاریکی میترسم. خوبه که تو پیشمی.

دوباره بهم خندید. دستش رو دراز کرد به طرفم. دستمو گذاشتم توی دستش و رفتم کنارش. بغلم کرد و سرم و گذاشت رو سینه اش. با صدای آرومی گفت: نترس من پیشتم هیچ وقت تنهات نمی زارم. دیگه از تاریکی نمی ترسیدم.

سرمو بلند کردم تا تو چشماش نگاه کنم، اما نگاهم به جای مهران تو چشمای بابک خیره موند. بابک کنارم بود و من تو بغلش به آرامش رسیده بودم. بهم خندید و دوباره بغلم کرد و من دیگه توی اون تاریکی از هیچ چیز نترسیدم.

با یه تکون از خواب بیدار شدم. چشمامو باز کردم. توی بیمارستان بودم و سرم به دستم وصل بود. بابک کنار تختم نشسته بود و دستمو تو دستاش گرفته بود. چشمش به من افتاد که بیدار شدم. لبخند شادی زد و با مهر نگام کرد و با مهربونی گفت: سلام عزیزم. بهتری؟ حسابی منو ترسوندی.

فشارت خیلی پائین بود. نزدیک بود یه کار بزرگ دست خودت بدی.

با صدایی که به زور در میومد گفتم: ببخشید حسابی اذیتت کردم. از کار و زندگی انداختمت.

بابک: این چه حرفیه؟ اذیت کدومه؟ کار و زندگیم تویی سوگند کجا باشم که بهتر از در کنار تو بودن باشه؟

لپام سرخ شد. دختر خجالتی نبودم اما این همه محبت اونم از کسی که تا دو ساعت قبل رئیسم بود خب تو این چند وقته عادت کرده بودم که تو ذهنم دوستش داشته باشم اما حالا بودن اون در کنارم و گفتن این حرفها که سرتا پام و پر شوق میکرد باعث میشد خون به صورتم هجوم بیاره.

بابک: خانم خوشگل ما سرخ شدن. یعنی خجالت کشیدی؟ از کی از من؟ از حرفهام؟ دیگه باید کم کم به حرفهام عادت کنی چون می خوام روزی هزار بار بگم« عزیزم، گلم؛ دوستت دارم»

یه لحظه نفسم بند اومد. چه بی مقدمه گفت دوستت دارم. از ذوق به سکسکه افتادم.

بابک با چشمای گرد بهم نگاه کرد و بعد پقی با صدای بلند زد زیر خنده.

بابک: وای خدا تو خیلی معرکه ای. از حرفم شوکه شدی؟

با سرتأیید کردم. با بدجنسی خندید و گفت: خب پس اگه بگم توهمین عید با خانواده ام میام خونه اتون واسه ی خواستگاری چی میگی؟

قلبم اونقدر تند میزد که میترسیدم بترکه. سکسکه ام هم شدت گرفته بود و نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم. بابکم که فقط نشسته بود و به من و عکس العمل عجیب و غریبم می خندید. به زور جلوی سکسکه امو گرفتم و گفتم: عید؟ چرا این قدر زود؟

بابک همون جور که می خندید با قیافه ی حق به جانبی گفت: همچینم زود نیست. من بیست و نه سالمه. خانواده ام آرزو دارن منو تو لباس دامادی ببینن باید از هم سن بودن من و مانی فهمیده باشی که پدر و مادرم خیلی پیرن. هر چند خوب موندن. اما من خودم دیگه طاقت ندارم. دوست دارم هر چه زودتر مطمئن شم که تو مال منی و کسی نمی تونه تو رو ازم بدزده. من آدم کم طاقتیم.

_: سوگند...

همچین صدام کرد که بی اختیار گفتم: جانم.

خندید و گفت: جانت بی بلا. سوگند می تونم امیدوار باشم که تو هم منو دوست داری.

بهش خندیدم. با ذوق گفت: واقعاً... واقعاً دوستم داری؟

دلم می خواد از زبونت بشنوم.

بعد با التماس گفت: میشه بهم بگی دوستم داری؟

واقعا" دوسش داشتم. اولین کسی نبود که عاشقش شده بودم اما این عشق کجا و اون کجا. این عشق ابدی بود و برای خودم. بدون نگرانی و دلواپسی. بدون تایم معکوس. با لبخند گفتم: دوستت دارم.

همچین ذوق کرد که از جاش پرید. گفتم یکم اذیتش کنم. بلافاصله گفتم.

_: دوستت دارم رئیس.

یه دفعه تو جاش ثابت شد. با دلخوری برگشت و به صورت خندون من نگاه کرد.

بابک: رئیس، دیگه نباید رئیس صدام کنی. بهم باید بگی بابک جان؛ نه بگو عزیزم؛ عزیزم خوبه. مخصوصاً وقتی تو بگی عزیزم. یه بار شنیدم به رعنا گفتی عزیزم کلی حسودیم شد.

با صدا خندیدم. مثل بچه ها بود.

حالا می دونم که بابک هدیه ای بود که مهران بهم داد. اون کمکم کرد تا تو مسیری قرار بگیرم که با بابک آشنا شم. عشق زندگیم.

بابک به حرفش عمل کرد و روز دوم عید با خانواده اش به خواستگاریم اومد. برعکس اینکه فکر میکردم بابام مخالفت کنه از اینکه خودم یکی رو انتخاب کردم و بهشون معرفی کردم اما با کمال تعجب دیدم که بابام با روی باز به بابک و خانواده اش خوش آمد گفت.
بابک و پدر و مادرش و خواهر و برادرش. بابک بچه ی آخر بود ظاهراً دیر بدنیا اومد. مامان بابک خیلی جوون بود که با پدرش ازدواج کرد و خواهر و برادر بابک خیلی زود بدنیا اومدن. خواهر بابکم زود ازدواج کرده بود. زیبایی بابک به مادرش رفته بود. زن زیبا و مهربونی بود و پدرش هم مهربون و محترم.

جلسه ی خواستگاری بیشتر شبیه مهمونی خانوادگی بود. با اینکه دو تا خانواده دفعه ی اولی بود که همدیگر رو میدیدند اما خیلی زود با هم اخت شدن. شاید به خاطر شوخی های مانی بود که پدرم رو وادار کرده بود بلند بلند بخنده. بابک بعداً بهم گفت: هر چی خواهرش به مانی گفت پسر مجرد تو مراسم خواستگاری نباید بیاد گوش نداد و یه جورایی زوری خودش و انداخت وسط خواستگاری. آخرای مجلس خانواده ها یه نیم نگاهی هم به ما کردن و در مورد اصل قضیه که خواستگاری بود صحبت کردن و خیلی زود به توافق رسیدن و قرار شد مراسم عقد و روز دوازدهم فروردین برگزار کنن و عروسی هم موکول شد به تابستون همون سال.

خودمم باورم نمی شد به این زودی کارها پیش بره و پدر به این سرعت بابک و به عنوان داماد قبول کنه. اونقدر هول بودم که نمی تونستم کاری بکنم. آخر شب زنگ زدم به مهسا و همه چیزو براش گفتم. فرداش مهسا و روجا و مریم صبح اومدن خونه امون. هر سه خوشحال بودن.

روجا به شوخی بهم گفت: ناقلا چه زبون سفتی داری اصلاً لو ندادی. دیدی عقد تو زودتر از من شده.

به کمک دوستام تونستم به کارهام سرو سامون بدم واقعاً اگه اونها نبودن نمی دونم چی کار میکردم. زندگیم خیلی زود تغیر کرد.

قرار شد مراسم عقد و شمال بگیریم برای مهمونایی هم که از تهران میومدن ویلا گرفتیم که راحت باشن. برای مراسم یه باغ بزگ کرایه کردیم چون مهمونا خیلی زیاد بودن. من معمولا تو مراسم عزا و عروسی زیاد حواسم به دور و بر نیست. اونشبم که مهمترین شب زندگیم بود اصلا" جایی رو ندیدم فقط یادمه که همه چیز خیلی سریع انجام شد و اینکه باغش خیلی سبز بود و حس خوبی بهم میداد.

سر سفره ی عقد وقتی بله رو گفتم و بابک انگشتر و تو انگشتم گذاشت و با تمام عشقش بهم نگاه کرد گفت:

_: سوگند با تمام وجود دوستت دارم و قول میدم خوشبختت کنم.

من: منم دوستت دارم و قول میدم همیشه کنارت بمونم.

اون لحظه بهترین لحظه ی عمرم بود. کسی که دوستش داشتم کنارم بود و به تمام آرزوهام رسیده بودم.

با لبخند و عشق به بابک نگاه کردم و تا خواستم چیزی بگم مامان من و مامان بابک سر رسیدن و دیگه حرفامون نصفه موند.

بعد از اینک همه یکی یکی اومدن و تبریک گفتن و هدیه دادن صدای موسیقی بلند شدو مانی اومد و دست من و بابک و کشید و برد وسط و گفت رقص اول و عروس داماد باید شروع کنن.

به افتخار ما یه آهنگ ملایم زدن و بابک اومد جلو کمرمو گرفت منم دستم و گداشتم رو شونه اش. یاد رقصیدنمون تو مهمونی افتادم بی اختیار لبخند زدم. بابک با

لبخند و کنجکاوی آروم پرسید: به چی می خندی؟

سرمو بلند گردم و تو چشماش زل زدم و گفتم: به مهمونی خونه ی شما. اون موقع اصلا" فکر نمی کردم که ممکنه یه همچین روزی بیاد.

بابک با یه لبخند عمیق گفت: اما اونشب من تمام آرزوم این بود که یه همچین روزی بیاد و من ببینم.

چشمام گرد شد.

من: واقعا" یعنی تو از اون موقع ...

بابک: نه از خیلی قبل تر از اون موقع بود. اولین باری که اومدم شرکت و یه دختر ظریف و کوچولو دیدم که پشتش به منه خیلی کنجکاو شدم بدونم کی می تونه باشه. حدس زدم منشی شرکته که من هنوز ندیدمش. وقتی روتو برگردوندی و چشمای متعجبتو بهم دوختی انگار صاعقه بهم زده باشن خشکم زد. نگاهت ... نگاهت خاص بود. یه جورایی آشنا اما در عین حال کاملا" غربیه. اول فکر کردم شاید قبلا" دیدمت و می شناسمت که برام انقدر آشنایی اما وقتی خودتو معرفی کردی فهمیدم که آشناعیتی در کار نیست. اما پس چرا با دیدنم اونقدر متعجب و هول شدی؟ اشگ گوشه ی چشمات، غم نگاهت چی بود؟ چرا اینقدر نسبت بهت حس نزدیکی می کردم؟

لبخند رو لباش عمیق تر شد.

اوایل خنگ بازیات برام جالب بود. یه دختر کوچولوی بی حواس که مدام به در و دیوار می خورد. اون روز که کامپیوترم و درست کردی و بد سرت خورد به در گیس یه لحطه حس کردم سر خودم خورده به کیس. همون قدر دردم گرفت. بعدم که تمام لباسات و کثیف کردی. دوست داشتم بیام جلو خودم لباسات و تمیز کنم. اما به زور جلوی خودمو گرفتم. نمی دونم چرا این احساس و داشتم حسم به تو برای خودمم عجیب بود.

اون روز که در و کوبوندی تو صورتم و خون دماغ شدم. کارات عجیب بود. انگار بی اختیار این کارها رو می کردی. نمی دو نستم یاد چی افتادی که انقدر منقلبت کرده و غم چشمات هزار برابر شده. کدوم خاطره چشماتو این چور طوفانی کرده بود. خواستم بغلت کنم و آرومت کنم اما یه دفعه رفتی.

تو شوک رفتارت و رفتنت بودم. تو فکر احساسی بودم که نزدیک بودن به تو توم ایجاد می کرد. وقتی به خودم اومدم و از شرکت زدم بیرون صدات و از تو پله ها شنیدم. وقتی گریه می کردی دلم ریش می شد. وقتی ضعف کردی و نمی تونستی بلند بشی از خدام بود که بغلت کنم و تا تو ماشین ببرمت اما به زور جلوی خودمو گرفتم و فقط به گرفتن و کمک کردن جزئی اکتفا کردم. دلم می خواست ازت بپرسم. چرا این جوری بودی؟ چرا غمگین بودی؟ یه حس مسئولیت نسبت بهت داشتم. حس می کردم باید ازت حمایت کنم.

نمی دونم از کی احساسم بهت شروع شد، شاید از روز اول بهت حس داشتم با نگاه اول تونسته بودی که ته دلم و خالی کنی.

اون روز که اومدی دفترم پرونده ها رو گرفتی و وقتی داشتی میرفتی بیرون اونقدر صدات کردم که عصبی شدی و یه دفعه گفتی مهران. خشکم زد. مهران دیگه کی بود؟ یعنی کسی تو زندگیت بود؟ چرا مدام این اسم و تکرار می کردم شاید برای تردیدام جواب پیدا می شد.

وجود یلدام یه مانع بود البته نه از طرف من بلکه می ترسیدم تو برداشت بدی بکنی وگرنه یلدا اصلا تو زندگی من نقشی نداشت. اون روزو یادته که رفتیم بستنی بخوریم؟ از حرفای یلدا ناراحت بودی. از ناراحتیت کلافه بودم کاش می تونستم دستت و بگیرم و ازت بخوام من و ببخشی. همه ی پشیمونیم و تو نگاه و صدام جمع کردم و ازت خواستم من و ببخشی و با کمال تعجب تو هم قبول کردی.

به مانی حسودیم میشد اون خیلی راحت بهت نزدیک شده بود و باهات صحبت می کردو هر وقت کنار اون بودی می خندیدی و شاد بودی. برعکس وقتایی که پیش من بودی، همش ناراحت و غمگین بودی.

شب مهمونی وقتی دیدمت انگار فلج شده بودم. تو این مدت با اینکه هر روز می دیدمت اما انگار فقط چشمات جلو روم بود و من عاشق چشمات شده بودم اما او روز وقتی تو اون لباسا دیدمت دلم به معنای واقعی لرزید و دل خالیم یه همخونه ی معرکه پیدا کرد. می خواستم بهت بگم که چقدر خوشگل شدی اما باز مانی سر رسید و خیلی راحت تو رو به اسم صدا کرد و دستتو کشید و بردت. داشتم منفجر میشدم. تو کی با مانی اینقدر صمیمی شده بودی که همدیگرو به اسم کوچیک صدا می کردین؟ نکنه مانی هم تو رو دوست داره؟ اگه میفهمیدم مانی هم تو رو می خواد با همه ی علاقه ام به تو خودم و می گشیدم کنار. مانی خیلی برام عزیزه. عصبی بودم از اینکه تو اینقدر به مانی نزدیکی و از من اینقدر دور.

اون شب وقتی باهات رقصیدم دلم نمیومد ازت جدا شم اما انگار تو برعکس من همش دلت می خواست ازم فرار کنی و تا جای ممکن ازم فاصله بگیری.

اون شب درک نمی کردم که چرا وقتی اون آهنگ و شنیدی حالت اونقدر بد شد. با دیدن حال و روزت داشتم سکته می کردم. به زور بلندت کردم و بردمت بیرون از سالن. طاقتم تموم شده بود تحمل ناراحتی و عذاب کشیدنت و نداشتم. باید می فهمیدم که چرا همیشه غمگینی. چرا یه آهنگ به این روزت انداخت. زبون که باز کردی و اون حرفا رو زدی برق گرفتتم. می فهمیدم که منظورت من نیستم اما مهران کی بود؟ اشکات داشت دیوونم می کرد. جلوم همه ی زندگیم نشسته بود گریون و شکننده. داشتی جلوی چشمای من می شکستی و خورد می شدی و من نمی خواستم این وببینم؟

اون موقع فهمیدم اسم احساسم بهت چیه؟ بدون اینکه خودم بخوام و بفهمم عاشق یه دخنر با چشمای غمگین شده بودم که هیچی ازش نمی دونستم.

اونقدر نگرانت بودم که می خواستم خودمو بکشم تا آروم شی. مشتای کوچولوت و گره کرده بودی و می کوبیدی بهم و مدام می گفتی چرا؟ من جواب چی و باید می دادم؟ خودمم نمی دونستم چرا؟ می خواستم آرومت کنم می خواستم بگم که کنارتم و ازت مراقبت می کنم. وقتی سرت و رو سینه ام گذاشتی از شوک در اومدم دستمو دورت حلقه کردم سعی کردم حس آرامشی که ازت می گرفتم و بهت منتقل کنم. شاید آروم بشی. وقتی تو بغلم آروم شدی انگار دنیا رو بهم دادن. دلم نمی خواست هیچ وقت از خودم جدات کنم حتی وقتی یلدای مزاحم اومد نمی خواستم خوشی من و آرامش تو رو که به زور داشتی پیدا می کردی و بهم بزنه. مثل ماده شیری بودم که دشمن می خواست بچه اش و اذیت کنه. با تمام وجود جلوی هر کسی که می خواست آسیبی بهت برسونه وای میستادم. می خواستم حامیت باشم. می خواستم تکیه گاهت باشم.

وقتی خواستی ازم جدا شی سعی کردم بیشتر پیش خودم نگهت دارم و با تمام وجودم حست کنم جوری که تا مدتها تو ذهنم بمونه.

چقدر اون شب خودمو کنترل کردم که ازت چیزی نپرسم. تا صبح خوابم نبرد همش تن لرزون و چشمای گریونت جلوم بود. با خودم عهد بستم که نذارم هیچ وقت دوباره به این حال بیوفتی. نمی خواستم موذب باشی واسه همین بعد مهمونی سعی کردم عادی رفتار کنم و به روی خودم نیارم که چه اتفاقی افتاده. تو هم بدتر از من اصلا" انگار نه انگار.

تو کوه هم وقتی دیدی مانی خونریزی داره و تو ضعف کردی دیگه طاقتم تموم شده باید می فهمیدم که چته و ناراحتیت چیه. باید در مورد خودم و احساسم بهت می گفتم. اما وقتی تو گفتی تا وقتی که در مورد گذشته ام ندونی جوابی بهت نمی دم با اینکه داشتم می مردم که بدونم چه اتفاقی برات افتاده که غم مهمون همیشگی چشماته اما از تر ازدست دادنت حاضر بودم بیخیال گذشته بشم.

بقیه اش و هم که خودت می دونی. وقتی همه چیزو فهمیدم نه تنها سرد نشدم بلکه آتیش عشقم بیشترم شده بود. یه جورایی مدیون مهران بودم که تو رو به من داد. اگه مهران بود من هیچ وقت تو رو بدست نمیاوردم یا اگه مهران و تشابه صداهامون نبود شاید تو هیچ وقت یه نیم نگاهم به من نمی کردی.

سوگندم عاشقتم و ممنونم که بهم اجازه دادی کنارت باشم. می خوام آرامش و امنیت و بهت بدم. قول می دم همیشه کنارت بمونم.

حرفاش منقلبم کرده بود. چه دل بزرگی داشت بابک. واقعا" عاشقش بودم. بابک حمایتگر من بود. تنها کسی که می تونستم بهش تکیه کنم و اون مثل مهران شونه خالی نمی کرد. تنهام نمی زاشت.

با تمام عشقم تو چشماش نگاه کردم. با لبخند بهم نگاه می کرد. صورتش با صورتم شاید 5 سانتیمتر فاصله داشت. فوران احساسات و تو وجود جفتمون حس میکردم.

نگاهش از چشمام به لبهام رسید. منم به لبهاش خیره شدم. یه حسی خاص و شیرین داشتم. یه حستوام با شرم و حیا.

حواسمون به اطراف نبود اونقدر غرق حرف زدن شده بودیم که اصلا" نفهمیدیم کی بقیه مهمونا زوج زوج اومدن وسط و کنارمون می رقصیدن.

تو عالم خودمون بودیم. تنها چیزی که تو اون لحظه بهش فکر می کردم لبهای بابک بود. دلم می خواست حسش کنم. می خواستم طعم لبهاش و بچشم. بابکم بی طاقت بود. سرامون بهم نزدیک تر شده بود. از هیجان چشمام و بستم.

-: خونه خالی بدم خدمتتون؟


-: خونه خالی بدم خدمتتون؟
انگار از یه کره ی دیگه به زور با یه دست قدرتمند کشیده باشن و پرتم کرده باشن رو زمین. یه هو چشمامو باز کردم و مانی و چسبیده به خودمون دیدم. کنارمون سیخ ایستاده بود و زل زل نگامون می کرد.

بابک با اخم: تو اینجا چی کار میکنی؟

مانی: می خوام با سوگند برقصم.

بابک: بیخود. سوگند دیگه شوهر داره. فقطم با شوهرش میرقصه. نه با یالغوزی مثل تو.

مانی یه چشم غره ای به بابک رفت و همون جور که سعی می کرد به زور دست بابک و از کمرم جدا کنه گفتک برو بابا حالا نمی خواد واسه من غیرتی بشیو من از خودتونم. مانیم دیگه ...

همچین مانی و گشیده بود که من و بابک برده بودیم از خنده. همون جور که مانی بابک و هل می داد عقب و خودش جای بابک و می گرفت گفت: اگه یکم به فکر من بودین واسم آستین بالا می زدین و منم از یالغوزی در میومدم.

بابک همون جور که عقب می رفت و جاش و به مانی می داد گفت نه انگار داری آدم میشی.

مانی: حالا تو بو با مامانت برقص منم دست به دامن سوگند می شم بلکم همین امشب از یالغوزی در اومدم.

من و بابک مرده بودیم از خنده. با حسرت به هم نگاه کردیم و بابک با یه لبخند رفت. یکم از دست مانی ناراحت بودم که بد موقع مزاحم شده و نزاشته من شوهرم و ببوسم. اوه چه شوهر شوهری هم می کردم.

مانی: خوب حالا نمی خواد زیاد به بابک فکر کنی اگه کار من و راه بندازی قول می دم خودم جور کنم براتون که کاره نا تمومتون و تموم کنید.

بعد یه چشمک به من زد و گفت: البته از بی ارزگی بابکه که تا حالا حتی نتونسته یه ماچ خشک و خالیم ازت بگیره. با خنده یه مشت آروم زدم به شونه ی مانی و گفتم : ساکت مانی.

مانی: خوب من ساکت. سوگند جوننننننن .... زن دائی گلمممممممممم ....

مانی همچین جون و گلم و کشید که ترکیدم از خنده.

من: چیه مانی؟ چی می خوای که زن دایی صدام میکنی ؟

مانی: اه فهمیدی چیزی می خوام؟

من: سلام گرگ بی طمع نیست. تابلوئه.

مانی: من گرگم؟؟؟ خدایش خیلی تابلو بود؟؟؟

من با خنده: آره خیلی. حالا چی ازم می خوای؟

مانی قیافش و مزلوم کرد و گفت: حالا که تو بابک به سلامتی سر و سامون گرفتین و به هم رسیدین من موندم و حوضم تنها. دلتون برام نمی سوزه؟ نمیگید مانی بی سامون مونده؟ نمی خواید منم بیام قاطی مرغا؟

من با خنده: مانی جان شما بس که قاطی مرغا بودین خودتون شدین یه پا مرغ.

بعد جدی شدم و گفتم: حالا منظورت از این حرفا چیه؟

مانی: سوگندی یه دختره است از سر شب رفته رو مخم هی دلم می خواد برم نزدیک دیدش بزنم اما نمی دونم چه جوری برم جلو سر صحبت و باهاش باز کنم.

مرده بودم از خنده.

من: مانی چاخان نکن یعنی توی پررو چلو یکی کم آوردی؟ منظورت اینه نمی تونی مخ بزنی؟

مانی: نه جان تو این دختره فرق داره بد جوری چشمم و گرفته. خیلی خوشم اومده ازش. خیلی خانم میزنه.

من: حالا کی هست این دختره که با یه نظر دل مانی شیطون و برده؟

مانی با سر به یه نقطه اشاره کرد و گفت اونجاست اون لباش قرمزه.

برگشتم به جایی کهه مانی اشاره میکرد نگاه کردم. با دیدن دختر لبخندم عمیقتر شد.

من: بیا مانی بیا بریم معرفیت کنم. دست رو چه کسی هم گذاشتی. فقط یادت باشه که اگه فکر پلیدی داشته باشی خودم خدمتت میرسم.

مانی: نه به جون خودم این یکی فرق میکنه می خوام بشم مثل تو بابک. عاشق و معشوق لیلی و مجنون . خل و چل...

یه چشم غره بهش رفتم که ساکت شد. دیگه رسیده بودیم به اون دختره. سلام کردم و گفتم: سلام بچه ها خیلی خوش اومدین خیلی خوشحالم کردین.

مهسا: خودتم می کشتی نمیتونستی ماها رو دک کنی ما آویزونت بودیم محال بود عروسیت نیایم.

مریم: دیر گفتی اما به موقع گفتی.

روجا:عروسی تو اومدن داشت.

مهسا: نکنه فکر کردی بعد اون همه کاری که ازمون کشیدی عروسیتم نمیایم؟ یه شام امشب و به ما ببین خواهشن.

داشتیم می خندیدیم که با سقلمه ی مانی به خودم اومدم.تازه یادم افتاد واسه ی چی اومده بودم پیش بچه ها. یه اشاره ای به مانی کردم و گفتم.

-: بچه ها این مانی خواهرزاده ی بابکه البته مثل داداشن باهم منم مثل داداشم دوسش دارم. مانی اینام دوستای جون جونی من به ترتیب مهسا، روجا اینم مریمه.

مانی: به به خانم ها از دیدنتون خوشحالم زحمت کشیدید تشریف آوردید قدم رنجه فرمودید منت رو تخم چشمای ما گذاشتین ...

محکم زدم تو پهلوی مانی که ساکت شد. مهسا بهم اشاره کرد و آروم دم گوشم گفت: خدایی این مانی بانمکه. چه جیگریم هست.

منم آروم دم گوشش گفتم: به نظر مانی تو هم جیگری.

مهسا گیج من و نگاه کرد که من آروم به مانی اشاره کردم و گفتم: مانی از تو خوشش اومده.

مهسا یهو سیخ وایساد و یکم سرخ و سفید شد و سر شو انداخت پایین. خنده ام گرفته بود.

آروم به مانی گه داشت با روجا و مریم حرف میزد گفتم: حواست کجاست مگه نمی خواستی با مهسا حرف بزنی؟

مانی: الان که دارم با این دو تا حرف میزنم.

مجکم با حرص زدم تو پهلوش که به خاطر ضربه قرمز شد و آروم گفت: چشم پهلومو سوراخ نکن الان میرم حرف میزنم.

مانی رفت سمت مهسا و منم با روجا و مریم مشغول صحبت شدم. یکم بعد دیدم یه دستی دور بازوم پیچید یه نگاه کردم دیدم بابکه یه لبخند بهش زدمو از بچه ها جدا شدم و با بابک رفتیم اون طرف سالن.

بابک: مانی چی کارت داشت؟

با لبخند: از مهسا خوشش اومده بود منم آشناشون کردم.

بابک: پس بگو دیدم یهو مانی با بابک اومدن وسط تعجب کردم.

جشن فوق العاده بود. اونقدر رقصیدیم که حسابی پا درد گرفتم. موقع شام یهو مانی آروم اومد کنارمون و دستمون و کشید و ماها رو دنبال خودش برد. هر چی من و بابک می پرسیدیم کجا میبری ماها رو جواب نمی داد فقط میگفت دنبالم بیاید بد نمیبینید.

خلاصه ماها رو برداشت برد اون ته مهای باغ. یکم که بیشتر رفتیم یهو یه نوری دیدیم جلو که رفتیم دیدیم یه میز شام دو نفره جلومونه که روش پر غذاست و رو میزم شمع گداشتن و به شکل یه دایره اطراف میزم رو زمین شمع های خوشگلی چیده بودن. فقط یه قسمت این دایره شمع نداشت که بتونیم از اونجا بریم به میز برسیم. کلی دوغ زده شدم خیلی رمانتیک بود. یه نگاه به بابک انداختم دیدم اونم تعجب کرده.

مانی: این برای تشکر و تلافی کار سوکند بود. برای آشنا کردنم با مهساو اگه بونید براتون چه نقشه ای کشیده بودن دعا به جونم می کنید. می خواستن شماها رو مثل میمونای سیرک بزارن جلوی دوربین غذا بخورین. خوب دیگه من برم.

یه قدم برداشت و دوباره برگشت سمت ما و با یه چشمک گفت: می تونید اون حرکت ناتمومتونم تموم کنید.

بابک: مانی برو پروو نشو.

مانی رفت و ماها با لبخند بدرقه اش کردیم.

داشتم به مسیری که مانی میرفت نگاه میکردم. پسره ی دیوونه درست بشو نیست. خندیدم و سرمو برگردوندم یهو چشمم افتاد به بابک که داشت با عشق و لبخند نگاهم می کرد. بهش لبخند زدم. یکم اومد نزدیکتر و گفت: سوگند هنوز باورم نمیشه که الان اینجام و تو کنارمی. باورم نمیشه که تو دیگه مال منی برای همیشه و دیگه کسی نمیتونه تور و ازم بگیره.

دستش و انداخت دور کمرم و با یه فشار من و به خودش چسبوند. سرم تا روی سینه اش می رسید برای اینکه ببینمش باید کامل سرمو بالا می گرفتم. بابک همن جور که تو چشمام نگاه می کرد سرشو آورد پایین. چشمام و بستم و تو یه لحظه داغی لبهاش و رو لبهام حس کردم. انگار خون تو رگهام سرعتش بیشتر شد. داغ شدم و یه حس شیرین همراه با جریان خونم تو کل بدنم پخش شد. ناخودآگاه دستام بالا اومد و دور گردنش حلقه شدو سرش و بیشتر به سمت خودم کشیدم. حلقه ی دستای بابکم دور کمرم سفت تر شد و با یه حرکت من و از زمین بلند کرد و با خودش برد تا کنار میز. هنوز لبهامون از هم جدا نشده بود یه لحظه از هم جدا شدیم که یکم نفس بگیریم. بابک با یه دستش صندلی پشت میز و عقب کشید و روش نشست و من و رو پاش نشوند. تو چشماش نگاه کردم . پر بود از عشق و محبت، تمنا و خواستن. دوباره لبهامون همو پیدا کردن. یه دستم دور گردنش بود و یه دستم تو موهاش. بابکم دستاش رو کمرم می چرخید.

چه بوسه ای بود چه حس عجیبی داشت . دیگه از او حس مبهم ترس و تنهایی که موقه بوسیدن مهران بهم دست داده بود خبری نبود. این یه حس شیرین بود حس یکی شدن تا ابدیت حس حمایت، امنیت حس بدست آوردن و داشتن یه چیزی واسه همیشه.

بعد مدتی که نمی دونم چقدر گذشت بالاخره به خودمون اومدیم و رضایت دادیم که بی خیال شیم الان و شام بخوریم. خواستم از روی پای بابک بلند شم برم رو صندلی بشینم که کمرمو گرفت و نذاشت تکون بخورم. با یه اخم کوچیک بهم نگاه کرد و گفت: کجا؟

من: خوب می خوام برم جام بشینم شام بخوریم.

بابک: از الان جات همین جاست.

با دست پاش و نشون داد. با لبخند و یه کوچولو خجالت بهش نگاه کردمو آروم سرمو رو گودی گردنش گذاشتم.

بالاخره رضایت دادیم که شام بخوریم. دو تا لقمه بیشتر نخورده بودیم که با شنیدن صدای پایی از جامون پریدیم . بابک بلند شد و من و هم رو زمین گذاشت. به تاریکی چشم دوختیم که دیدیم مانی از بین درختا داره میاد سمتمون.

بابک با حرص گفت : بر خر مگس معرکه لعنت. پسر تو کار و زندگی نداری مدام دنبال ما راه افتادی؟

مانی چشم غره ای به بابک رفت و گفت: بیا و خوبی کن. تقصیر منه که اومدم خبرتون کنم تا غافلگیر نشید.

بابک: خبر چی؟

مانی: هیچی لو رفتین فهمیدن که شما جیم شدین دارن در به در دنبالتون می گردن اومدم خبر بدم که خودتون سنگین و رنگین برگردید اونجا تا نیومدن کت بسته نبردنتون.

خلاصه با خنده و شوخی دنبال مانی راه افتادیم. و تا فیلمبردار و مامان اینا ماها رو دیدن کلی دعوامون کردن که بی خبر کجا رفتیم و بعدم فیلم بردار مثل اینکه دزد گرفته باشه ماها رو برد سمت میز برگ شام و به قول مانی مجبورمون کرد مثل میمونای سیرک ادا در بیاریم موقع غذا خوردن. آخرشم اون شب نتونستیم دو تا لقمه غذای درست و حسابی بخوریم چه برسه به شام رمانتیک.

اون شب مانی و مهسا حسابی به هم نزدیک شدن و من خوشحال و امیدوار از اینکه شاید یه اتفاقی بینشون بیوفته و من بتونم دینم و به این دوتا عزیز ادا کنم.

اون شب بهترین شب زندگیم بود چون بعد مدتها دربه دری روحی به جا و کسی رسیده بودم که تکیه گاهم و آرامش بخشم بود.


***

الان چهار سال از اون روزا میگذره. مانی و مهسا هم تابستون همون سال با هم ازدواج کردن. و من خوشحال از شادی دو تا عزیزی که خیلی تو زندگیم نقش داشتن و برام مهم بودن.

الان می فهمم که خدا چه هدیه ی بزرگی بهم داد. با تمام وجود از مهران ممنونم و دعا میکنم که خدا روحش و در کنار خانوادش غرین رحمت قرار بده. من الان عشق تمام زندگیم و شریک شادی ها و غم هام و دارم کسی که نفس هاش امید بخشمه.

الان مهران جزویی از خاطرات گذشتمه که خیلی برام عزیز و محترمه. دیگه به گذشته نگاه نمی کنم بلکه نگاهم به آینده است آینده ای که می خوام در کنار همسر عزیزم بابک و پسر شیرینم که به یاد مهران و اولین اسمی که بهش گفتم و دوسش داشت ، اسمش و گذاشتیم سپند ، با تلاش خودمون و لطف خدا روشن بسازیمش.

من در کنار بابک و پسر یکساله ام که همه ی هستی من و پدرشه خوشبختم.


هم پرسه ی خاطراتم

من مثل قدیم پابه پاتم

هواتو داره باز این دل تنها

این لحظه ها خالی از منه

می پرسی چرا عاری از منه

نداره ارزشی بی تو این دنیااااااااااااااا

چشمای تو همه رویام

نباشی پیش من بی تو تنهام

نزار از دست بره توی غم این مااااااااااااااااااا

می تونی که بگیری دستای عاشقمو تا بگذره از چشام رد غمو

دوباره بیااااااااااااااا

می تونی که بتابی، رو تن این شب سرد ، رد بشیم از این پاییز خسته و زرد

تا اوج بهارررررررررر

با من بمون تا همیشه

نزار ویرون بشم مثل شیشه

تمام قصه رو به دلت بسپار

بر گرد از این غم ممتد،

نذار بگن عاشقش دیگه جا زد،

نذار بشه خاطره آخرین دیداررررررررررر

می تونی که بگیری دستای عاشقم و تا بگذره از چشام رد غمو

دوباره بیااااااااااااااااا

می تونی که بتابی، رو تن این شب سرد، رد بشیم از این پاییز خسته و زرد

تا اوج بهاررررررررررررررررر

می تونی که بتابی، رو تن این شب سرد، رد بشیم از این پاییز خسته و سرد

بریم تا اوج بهاررررررررررررررررر


ادامه مطلب
نویسنده : admin
بازدید : 43


چند وقتی بود که وقتی می خواستم به مهران فکر کنم باید خیلی به مغزم فشار می آوردم تا قیافه اش تو ذهنم می اومد. وقتی هم که بعد کلی فکر کردن میومد تو ذهنم انگار که چهره اش توی مه باشه یه جورایی محو بود.
هنوزم چهارشنبه هام مال مهران بود. براش فاتحه می خوندم و دعا میکردم. برای اون و خانوادش. کلی برای مهران درد ودل میکردم. از اتفاقات روزانه ام براش میگفتم. حتی بعضی وقتها میدیدمش که بهم جواب میده.

یکدفعه که طبق عادت داشتم با مهران دردو دل میکردم و تو ذهنم صداش رو می شنیدم و خودش رو میدیدم که جلوم ایستاده و به حرفم گوش میده و جوابمو می ده. بعد کلی حرف و درددل صداش تو سرم پیچید که باهام حرف میزد اما با کمال تعجب چهره ای که می دیدم مهران نبود بلکه بابک بود.

از تصویری که تو ذهنم اومد حسابی جا خوردم. نمی دونستم چرا باید بابک رو ببینم. بعد به خودم جواب دادم که چون صدای هردو یکجوره خیلی اتفاقی به جای صورت مهران، بابک رو دیدم. اما بار آخری نبود که این اتفاق افتاد. به مرور چهره ی مهران محو میشد و صدای مهران با قیافه ی بابک بهم جواب میداد. خیلی سعی کردم تصویر ذهنمو عوض کنم اما انگار مهران نمی خواست خودش رو نشون بده. حتی صورتش به طور کامل تو ذهنم نمی اومد.

هر بار که این اتفاق می افتاد بعدش گریه میکردم. حس میکردم که مهران ازم دور میشه. انگار می خواست یه کاری بکنه که فراموشش کنم. داشت کمکم می کرد که قولی رو که نتونستم بهش عمل کنم رو انجام بدم. مهران بارها ازم قول گرفت که وقتی مرد فراموشش کنم اما هیچ وقت سعی در فراموشی اون نکردم. حالا داشت مانع فکر کردنم می شد و این موضوع ناراحتم میکرد. دیدن بابک تو تصوراتم باعث میشد که تو شرکت راحت باهاش برخورد نکنم. تا می دیدمش تصویر تو ذهنم شروع به حرف زدن میکرد و باعث سردردم میشد. برای اینکه دیگه سردرد نگیرم تصمیم گرفتم که دیگه نه با مهران و نه با تصویر توی ذهنم حرف نزنم. بعد چند روز صداها کم شد و به یه آرامش نسبی رسیدم.

***

از صبح کلی کار رو سرم ریخته بود و وقت سر خاروندن نداشتم. مسئله این بود که بابک خیلی دقیق بود و دوست داشت کارها منظم و بدون اشتباه انجام بشه واسه همین دقت و تمرکز زیادی رو کارها لازم بود و حسابی انرژی آدم رو میگرفت. ساعت نزدیک شش بود و من حتی صبحونه ی درست و حسابی نخورده بودم واسه ی ناهارم که اصلاً وقت نداشتم. انرژیم ته کشیده بود و به زور سرپا ایستاده بودم.

تلفنم زنگ زد و گوشی رو برداشتم. بابک بود که ازم می خواست چند تا پرونده رو ببرم توی اتاقش. پرونده ها رو برداشتم و از جام بلند شدم. یه لحظه چشمام سیاهی رفت. یکم صبر کردم تا حالم بهتر شد. بعد رفتم و در زدم و وارد اتاق بابک شدم. در و بستم و رفتم جلو که پرونده ها رو بدم بهش. نمی دونم چی شد، اونقدر عجله داشتم و خسته بودم این سرگیجه ی لعنتی هم مزید بر علت شد که یه دفعه پام محکم خورد به پایه ی صندلی و آنچنان دردی تو پام پیچید که نگو. به خاطر برخوردم تعادلم رو از دست دادم و پرونده ها ریختن زمین و خودم هم افتادم زمین.

بابک با صدای ضربه ی پام به صندلی سرش رو بلند کرد و وقتی دید افتادم تندی خودش رو رسوند بهم و زیز بغلم و گرفت و کمک کرد که بنشینم و تکیه بدم به دیوار.

با نگرانی و هول گفت: چی شد که افتادی؟ حالت خوبه؟ جایت درد نمی کنه؟ طوریت که نشد.

نمی تونستم حرف بزنم فقط با دستم پامو گرفتم و چشمهام و بستم. از درد پا و گشنگی و خستگی تحملم رو از دست داده بودم و بی اختیار اشکم دراومد.

بابک با دیدن اشک من دستپاچه شد و گفت: چی شده؟ کجات درد میکنه؟ چرا گریه می کنی؟

فقط تونستم به زور بگم پام.

بابک یه نگاهی کرد و متوجه ی پام شد. پامو با دستاش گرفت و شروع کرد به ماساژ دادن تا دردش کمتر بشه بعد چند دقیقه دردش کمتر شد و آروم تر شدم.

بابک: پات بهتر شده یا هنوز درد میکنه.

آروم چشمامو که از درد بسته شده بود رو باز کردم. بابک به فاصله ی چند cm ازم نشسته بود و پامو ماساژ می داد و سرش پایین بود وبه پام نگاه می کرد. سرش با صورتم چند cm بیشتر فاصله نداشت. داشتم نگاهش می کردم که یهو سرش و بلند کرد و چشم تو چشم شدیم. چشماش نگران و صداش لرزون بود.

یه لبخند محو زدم و گفتم: ممنون بهترم. نگران نباشید.

تو چشمام نگاه کرد و گفت: پس این اشکا برای چیه؟ می دونم خیلی درد کشیدی.

دستش رو آورد جلو و اشکامو از روی گونه هام پاک کرد. از تماس انگشتای سردش با صورتم تنم گر گرفت. احساس میکردم از صورتم آتیش میزنه بیرون، می دونستم لپام قرمز شده. به ندرت خجالت می کشیدم و وقتی هم که خجالت زده میشدم سریع سرخ می شدم. بابک دست یخ کرده از ترسش رو رو صورتم کشید. اونقدر بهم نزدیک بود که گرمای نفس هاشو رو صورتم حس میکردم. قلبم تالاپ تولوپ میکرد. متعجب از صدای قلبم نگاهمو از نگاهش جدا کردم و سرمو انداختم پائین.

بابک: سوگند.

قلبم افتاد پائین نمی دونستم این چه حسیه که پیدا کردم. چرا این مدلی صدام می کرد؟ چقدر قشنگ میگه سوگند. دلم می خواست پاشم و از جلوش فرار کنم. تحمل این همه نزدیکی بهش و نداشتم. تحمل گرمای نسها و نگاه تو چشماش و نداشتم. اومدم پاشم که یه دفعه در باز شد از صدای در که محکم به دیوار خورد هردو حسابی ترسیدیم.


مات به در بودیم که یلدا رو دیدم که با عصبانیت و نفرت بهم نگاه میکنه. سعی کردم از جام بلند شم اما بابک مانع شد. خودش بلند شد و ایستاد و مستقیم به یلدا نگاه کرد.
بابک: تو اینجا چی کار میکنی؟ نمی دونی قبل از وارد شدن باید دربزنی؟ هنوز یاد نگرفتی؟

یلدا با نفرت به بابک نگاه کرد و با داد گفت: چشمم روشن. تو خجالت نمی کشی پشت من با این دختره ی عوضی رو هم ریختی و به من خیانت می کنی؟ واقعاً که آدمی پست تر از تو ندیدم. چه طور تونستی یه دختره ی غربتی منگل رو به من ترجیح بدی؟ تو مهمونی دیدم بغلش کردی و از کنارش تکون نمی خوری گفتم واسه سرگرمیه. اما دیگه تحمل این کارات و ندارم.

دیدم یلدا حسابی دوچار سوء تفاهم شده بلند شدم آشی نخورده بودم که الان داشتم جیغ و توهین میشنیدم. خواستم توضیح بدم.

من: خانم شما اشتباه می کنید. سوء تفاهم شده موضوع اصلاً چیزی نیست که شما فکر می کنید.

با نفرت و عصبانیت بهم نگاه کرد و سرم جیغ کشید: تو دیگه خفه شو دختره ی هرزه. فکر کردی من شما آشغالارو نمی شناسم همه تون دنبال یه پسر ساده ی احمق پولدارید که خرش کنید و حسابی تیغش بزنید. اگه ادم درستی بودی که با شوهر یکی دیگه رو هم نمی ریختی و نمی دزدیدیش.

حرفاش مثل پتک تو سرم کوبیده می شد بی اختیار اشکام سرازیر شد هیچ تلاشی برای مهارش نکردم اونقدر غرورم خورده شده بود که دلم می خواست بمیرم. آخه من کی بابک و اغفال کردم؟ کی خواستم بدزدمش؟ اصلا" من کاری کرده بودم که حالا بخوام این حرفا رو بشنوم؟

بابکم با بهت وایساده بود و به یلدا نگاه میکرد. چرا هیچی نمی گفت؟ چرا خشکش زده؟ چرا نمیگه چیزی نبوده؟ چرا جلوی یلدا رو نمی گیره که بیشتر از این با توهیناش خوردم نکنه؟

از اونم بدم اومد. دیگه تحمل اونجا موندن رو نداشتم. از کنارشون دویدم اومدم بیرون. صدای بلند یلدا رو میشنیدم: آره آشغال فرار کن همتون تا گیر میوفتین فرار می کنید.

یه دفعه بابک انگار منفجر شده باشه با صدای بلند داد زد: خفه شو یلدا. تو به چه حقی این حرفها رو می زنی؟ کی بهت اجازه میده تو مسائل خصوصی من دخالت کنی؟ اصلاً تو کی هستی؟ اون دختر هیچ گناهی نکرده بهتره دهنتو ببندی...

نمی خواستم به حرفاشون گوش بدم. همون جور که گریه میکردم وسایلمو برداشتم که برم یه دفعه در باز شد و مانی اومد تو. متعجب به صورت سرخ از گریه ی من نگاه کرد و گفت چی شده؟ اینجا چه خبره؟ تو چرا گریه می کنی؟

با هق هق گفتم: هیچی. چیزی نشده.

اما لازم نبود من چیزی بگم. حرفهای بابک و یلدا توضیح کاملی به سؤالش داده بود از عصبانیت صورتش سرخ شده بود.

با دندونای فشرده گفت: دیوونه ها...

یه دفعه با عصبانیت رفت سمت دفتر بابک و داد زد: خفه شید با هردوتونم. اگه با هم مشکلی دارید برید بیرون حلش کنید. اینجا جای این حرفها نیست. شما به چه حقی به خودتون اجازه دادید که با اون دختر بیچاره این جور رفتار کنید؟ یلدا هر کاری کردی هیچی بهت نگفتم اما اگه بخوای سوگند و اذیت کنی با من طرفی فهمیدی....

دیگه بقیه ی حرفاشون و نشنیدم کیفمو برداشتم و دویدم بیرون. منتظر آسانسور نموندم گریه کنون از پله ها اومدم پائین. می خواستم برم خونه. می خواستم تنها باشم. آخه به جرم کدوم گناه باید اینقدر توهین میشدم. به حالت دو از ساختمون اومدم بیرون که یکی دستمو کشید و نگهم داشت. برگشتم دیدم مانی دنبالم اومده.

آروم گفت: با این حال خرابت تنها نری بهتره بیا سوار شو من می برمت.

اونقدر خسته و بی انرژی بودم که توان بحث کردن نداشتم مثل یه بچه ی حرف شنو دنبالش تا کنار ماشینش رفتم سوار شدم و مانی هم سوار شد و ماشین رو روشن کرد. نمی دونستم کجا میریم نمی خواستم هم بدونم. فقط کافی بود که از شرکت و یلدا دور بشم.

سرمو تکیه دادم به صندلی و چشمهام و بستم. مانی آروم گفت: بهتری؟ من به جای اونا ازت معذرت می خوام. یلدا نمی فهمه چی میگه، همش تقصیره بابکه هزار بار بهش گفتم که وقتی دختره رو نمی خواد درست و حسابی جوابش کنه که دل سرد شه اما این پسره ی احمق هی امروز و فردا کرد. حتماً باید یه گندی بالا می یومد تا اون یه فکری بکنه.

آروم گفتم: خواهش میکنم الان در موردش حرف نزنیم.

مانی: باشه هرجور که راحتی. بعداً صحبت می کنیم.

از خستگی و فشار عصبی و گشنگی فشارم پائین اومده بود و سرم گیج میرفت. چشمام بسته بود و قدرت انجام کاری رو نداشتم احساس تهوع میکردم. دستمو دراز کردم و بازوی مانی رو گرفتم و بریده بریده گفتم:

_: وایسا... ماشین رو نگه دار ... آب میوه... باید یه چیز شیرین بخورم.

ماشین و به سرعت متوقف کرد و خودش پیاده شد کمتر از یک دقیقه بعد اومد. برام یه آب میوه و چند تا شکلات آورد و داد به خوردم. اب میوه رو تا ته خوردم و یکی از شکلات ها رو هم گذاشتم دهنم. یکم حالم بهتر شد لااقل سرگیجه نداشتم اما هنوز ضعف کرده بودم. به مانی که با چشمای نگران بهم نگاه میکرد خندیدم و گفتم: چرا اون جوری نگام میکنی.

مانی: رنگت مثل گچ دیوار شده دور از جون عین میت شدی.

خندیدم و گفتم: نترس هنوز زندم و وبالت. ممنونم که نذاشتی تنها برم نمی دونم اگه تنها بودم چه طور میشد.

مانی: شرمنده ام نکن. سوگند؛ تو کی غذا خوردی؟ حسابی رنگت پریده.

سرمو انداختم پائین و با خجالت گفتم: دیشب.

با چشمای گرد بهم نگاه کرد و گفت: یعنی از دیشب تا حالا چیزی نخوردی؟ آخه چرا؟

من: خب اصلاً وقت نکردم. امروز سرم خیلی شلوغ بود حتی نتونستم یه چایی بخورم یعنی رئیسم چیزی نخوردن.

مانی زیر لب گفت: این بابک می خواد تورو بکشه؟

بعد ماشین و روشن کرد و راه افتاد.

مانی: اول میریم یه جایی یه چیزی می خوری تا فشارت بیاد بالا بعد میریم شام مهمون من.

من: خجالت میکشم تا الانم خیلی پرویی کردم.

مانی: دیگه این حرف و نزن تو مثل خواهرمی نمی خوام مریض بشی.

ته دلم حس خوبی پیدا کردم. منم مانی رو مثل برادرم دوست داشتم همون برادری که آرزوش و داشتم. همیشه وقتی عصبانی و ناراحت بودم کنارم ظاهر میشد و با شوخی هاش حالمو بهتر میکرد. باهاش احساس راحتی میکردم. دیگه چیزی نگفتم. مانی بردم یه کافی شاپ و یه بستنی شکلاتی با کیک شکلاتی برام سفارش داد و برای خودشم بستنی میوه ای.

مانی: تو این یخبندون و هوای سرد بستنی حال میده.ب خوری تمام وجودت یخ کنه.

بهش خندیدم.

بستنی رو که آوردن یه جورایی افتادم سرش. اصلاً نمی دونم چه جوری خوردمش. همچین با ولع بستنی و کیک و می خوردم که انگار تا حالا تو زندگیم همچین چیزایی ندیدم. هر لقمه ای رو که قورت می دادم تنم گرمتر میشد و چشمام بازتر کم کم تصاویر اطرافم از توی مه بیرون اومدن و رنگ گرفتن. تازه می فهمیدم دنیا چقدر قشنگه. یهو به خودم اومدم دیدم مانی هم تند تند داره بستنی و کیکش رو می خوره. اصلاً نمی فهمید تو دهنش میزاره یا تو چشماش. مات مونده بودم بهش که متوجه ی من شد. با دهنی پر گفت: چرا نمی خوری؟

من: تو کی غذا خوردی؟ فکر نمی کردم تو هم این قدر گرسنه باشی. مگه ناهار نخوردی.

مانی دست از خوردن کشید و گفت: چرا ناهار خوردم اما خب عصبی شدم گشنه ام شد. اشتهامم تحریک شد. تو هم یه جوری بستنی و کیکتو می خوردی که فکر کردم مسابقه است و خر کی زود تر تموم کنه برنده است..

خنده ام گرفته بود. مانی درست مثل یه پسر کوچیک مهربون بود.

من: بخور نوش جونت.

مانی: تو نمی خوری؟ اگه تو نخوری اصلاً بهم نمی چسبه.

خندیدم و بستنی و کیکم رو تا ته خوردم. تلفن مانی زنگ زد. گوشی رو از جیبش درآورد و یه نگاه بهش کرد و یه ببخشید گفت و از جاش بلند شد.

مانی: به به حال شما می ذاشتید یه سال دیگه زنگ میزدید الان زوده.

نمی دونستم مانی داره با کی حرف میزنه چون ازم فاصله گرفته بود و صداش رو نمی شنیدم فقط حالت صورتش بود که مدام عوض می شد. نمی دونم چی میگفت که حسابی عصبانی شد. یه چیزایی گفت و بعد ساکت شد. یکم بعد آرومتر شده بود. یه چیزی گفت و تلفن رو قطع کرد و اومد نشست رو صندلیش.

یه نگاهی بهم کرد و با لبخند گفت: بستنیت تموم شد؟ حالت بهتره؟

با لبخند سرمو تکون دادم.

مانی: خوبه حالا بریم یه جای خوب شام بخوریم.

دلم نمی خواست برم خونه. می دونستم به محض اینکه تنها بشم اتفاقات امروز میاد جلوی چشمم. نمی خواستم بهش فکر کنم برای همین با مانی موافقت کردم. رفتیم و سوار ماشین شدیم بیست دقیقه بعد دم یه رستوران ایستادیم.


مانی: اینجا غذاهاش خیلی خوبه. من تضمین می کنم. باید یکم به خواهرم برسم که دیگه حالش مثل عصری بد نشه.
برای تشکر لبخندی زدم و هر دو پیاده شدیم. رفتیم ته رستوران یه گوشه دنج پشت یه میز نشستیم. گارسون اومد و سفارش دادیم. مانی دست دست میکرد یه چیزی بهم بگه. تعجب میکردم. چون مانی آدم کم رویی نبود. خواستم کمکش کنم واسه همین ازش پرسیدم : مانی چیزی شده؟ چیزی می خوای بگی؟ آخه خیلی کلافه ای.

با خوشحالی بهم نگاه کرد و گفت: خوبه خودت فهمیدی مونده بودم چه طور بهت بگم. راستش تو کافی شاپ بابک زنگ زد. اصرار داشت تو رو ببینه. گفتم وقت مناسبی نیست اما خیلی اصرار کرد که همین امشب باهات حرف بزنه. آخرش مجبور شدم بهش بگم کجا می خوایم شام بخوریم. سوگند از دستم ناراحت نشو اما فکر می کنم اگه امشب باهم حرف بزنید بهتر از فرداست. لااقل مشکلتون زودتر حل میشه.

با کلافگی گفتم: نه اصلاً دلم نمی خواد امشب ببینمش. آمادگیش و ندارم. ای کاش میزاشتی برای فردا. باید آروم بشم و قضیه رو یه جوری درک کنم. تو نمی فهمی خیلی بهم برخورده. یلدا حرفهای بدی بهم زد چیزایی که هیچ وقت تصورش و نمی کردم که یه روز از دهن یکی بشنوم.

اشک تو چشمام جمع شده بود. به مانی نگاه کردم و با بغض گفتم: نمی تونی حالمو درک کنی. نمی تونی بفهمی که چقدر دردناکه که کسی تهمت کاری رو که نکردی بهت بزنه از همه بدتر که چیزی هم نمی تونستم بگم چون اصلاً اجازه ی حرف زدن بهم نمی داد. نمی خوام دائیتو ببینم نمی خوام چون اونم مثل یلدا فکرمیکنه چون تو جواب یلدا حرفی نزد...

بغض تو گلوم دیگه اجازه ادامه دان رو بهم نداد. یه هو دیدم بابک از پشت مانی داره میاد سمتمون با عصبانیت به بابک و بعد به مانی نگاه کردم. کیفم و برداشتم و به مانی گفتم: بابت کمک امروزت ممنونم. نمی خوام با رئیسم رو به روشم من میرم.

مانی: حالا که اومده بزار حرفش و بزنه خواهش میکنم.

بدون اینکه جوابشو بدم از کنارش رد شدم و رفتم. برای اینکه از رستوران بیرون برم باید از کنار بابک که به سمتم می اومد می گذشتم. سعی کردم نگاهش نکنم و از کنارش رد شم. بابک که از دور منو دید وقتی به دو قدمیم رسید ایستاد.

بابک: سوگند، سوگند کجا می ری. چند دقیقه صبر کن باید باهات حرف بزنم. یه لحظه وایسا سوگند...

قبل از اینکه از رستوران بیرون بیام بازوم و کشید و متوقفم کرد.

با عصبانیت برگشتم و گفتم: به من دست نزن، فهمیدی؟ نمی خوام بقیه دچار سوء تفاهم بشن.

بازمو کشیدم عقب واز در رستوران بیرون اومدم. بابک هم دنبالم می یومد و التماس میکرد.

بابک: سوگند خواهش میکنم. باید به حرفهام گوش بدی. به خاطر حرفای یلدا متأسفم. اون عصبانی بود نمی فهمید چی داره می گه. خواهش میکنم ببخشش.

خیلی عصبانی بودم دلم می خواست قدرتش رو داشتم و بابک و می زدم. نمی دونم از چی بیشتر ناراحت بودم. از حرفهای یلدا که غرورم و خورد کرد یا از بابک که طرف یلدا رو گرفته بود و اومده بود التماس میکرد که یلدا رو ببخشم. با عصبانیت و نفرت برگشتم بهش نگاه کردم. از نگاهم ترسید و ایستاد.

_: جناب مهندس شایان اگه به خاطر نامزدتون اومدید که من ببخشمش باید بهتون بگم که من به حرفهای مزخرف دختر احمقی مثل اون اصلاً توجهی نمی کنم. نه شما و نه نامزدتون برام مهم نیستید. برامم فرقی نمی کنه که درباره ی من چه فکری می کنید. من به خودم مطمئنم و بهتون اجازه نمی دم بهم تهمت بزنید.

بابک: تو اشتباه می کنی سوگند من نیومدم که کار یلدا رو توجیه کنم. به خدا من فکر بدی در موردت نکردم باور کن. من بهت ایمان دارم.

من: جدی به خاطر همین وقتی نامزدتون هر چی از دهنش دراومد و بهم گفت ساکت موندید؟

بابک: نه سوگند من ساکت نموندم فقط شوکه شده بودم. قدرت حرکت کردن نداشتم. وقتی اشکاتو دیدم به خودم اومدم. تو رفتی ولی خدا شاهده که من ازت دفاع کردم. با یلدا دعوا کردم و اونو از شرکت و زندگیم بیرون کردم. اون دیگه جرأت نداره بهم نزدیک بشه. سوگند...

من: حرفاتون اصلاً برام مهم نیست.

اینو گفتم و دوییدم تو اولین کوچه ای که سر راهم بود. می خواستم برم یه جایی که بابک نتونه ببندم، باید فکر می کردم باید تنها می بودم تا باور کنم که بابک راست میگه تا بتونم ببخشمش. داشتم می دوییدم که دستی از پشت بازومو کشید. با چنان سرعتی چرخیدم که اصلاً نفهمیدم چی شد بعد محکم به جسم سختی برخورد کردم. از ترس چشمامو بستم. با صدای نفسهای کسی آروم چشمامو باز کردم و سرمو بلند کردم. رو بروم تو تاریکی شب و اون کوچه، چشمای سیاه بابک بود که با التماس به چشمام نگاه میکرد. جسم سختی که بهش برخورده بودم سینه ی بابک بود. با دو دست بازوهامو گرفته بود و بهم اجازه ی تکون خوردن نمی داد. هم ترسیده بودم هم یه حس عجیب داشتم مثل آرامش. برق نگاهش، گرمای نفس هاش و ضربان قلبش آرومم می کرد. گرم شده بودم و این حس برای خودمم عجیب بود. چون یه حسه کاملا" جدید بود. حتی وقتی مهران بغلم می کرد هم یه همچین حسی رو تجربه نکرده بودم.

بابک: سوگند نرو خواهش میکنم. منو ببخش.

ناراحتی، پشیمونی و التماس تو صداش موج میزد. اونقدر مبهوت چشماش و حس امنیت و آرامش آغوشش شده بودم که نمی دونم کی گفتم: باشه.

بابک با خوشحالی نگاهم کرد. عجیب بود که حتی چشماشم میخندید. با تمام وجود و از ته دل گفت: ممنونم، ممنونم.

دستش دور کمرم انداخت و من و بیشتر تو آغوشش فرو کرد. من نباید اینجا باشم تو بغل بابک. این چه حسی که دست از سرم بر نمی داره. چرا خودم و نمی کشم عقب چرا فرار نمی کنم؟ با یه حرکت کمی خودم و عقب کشیدم سرم و بلند کردم و تو چشماش نگاه کردم. می خواستم بفهمم معنی این کاراش چیه؟

بابک با یه نگاه خاص تو چشمام زل زد. با اینکه معنی نگاهش رو نمی فهمیدم اما حس کردم دیگه واقعا" باید ازش فرار کنم. نباید دیگه اینجا می موندم. با فشار خودمو ازش جدا کردم و یه قدم عقب رفتم. با عجله و دستپاچه گفتم: باید برم.

اومدم برگردم که بازومو گرفت و گفت: لطفاً نرو. مانی منتظرمونه. برامون شام سفارش داده. میشه اونو به عنوان شیرینی آشتی کنون قبول کنی؟ لطفاً.

حوصله ی مخالفت کردن نداشتم. با سر تأیید کردم و با هم راه افتادیم سمت رستوران.

مانی که ما رو با هم دید یه لبخند گشاد زد و گفت: خوب خدا رو شکر. پس آشتی کردین.

بعد چشمکی به من زد و گفت: چرا زود قبول کردی؟ کادوی آشتی کنون چی داد بهت؟

فقط بهش خندیدم. مانی که دید من حرفی نمی زنم از بابک پرسید. بابکم با لبخند گفت: شامی که تو حساب میکنی کادوی آشتی کنونه.

مانی با دست محکم زد تو سر خودش و گفت: خاک بر سر من که از عصر تا حالا وردل سوگند بودم و کادوی آشتی کنون هم خودم باید بدم. پس بابک به چه دردی می خوره؟ خودم دختر به این خوبی رو قر میزدم.

بابک یکی زد تو سر مانی و گفت: دهنتو ببند و دری وری نگو.

بعد با ابرو به من اشاره کرد و مانی دیگه چیزی نگفت. با شوخی های بابک و مانی با خنده شام خوردیم و بعد شام بابک به مانی گفت: خب دیگه شما مرخصید من خودم خانمو می رسونم.

مانی یه نگاهی به بابک کرد و بعد خیلی جدی گفت: مواظبش باش اگه بازم اشکشو دربیاری خودم به خدمتت میرسم.

بعد رو به من کرد و گفت: اگه اذیتت کرد به من بگو. اصلاً مهم هم نیست رئیسته.

بهش خندیدم و خداحافظی کردیم و مانی رفت سوار ماشین خودش شد و ما هم با ماشین بابک رفتیم. بابک منو رسوند دم خونه و وقتی داشتم پیاده می شدم گفت: بازم ممنون که منو بخشیدی.

لبخندی زدم و خداحافظی کردم.

اون شب تا نزدیکیهای صبح بیدار بودم و به بابک و اتفاقات اون روز فکر میکردم و نفهمیدم کی خوابم برد.


سه شنبه بود و صبح زود بیدار شده بودم و طبق معمول به موقع رسیدم شرکت. اما چند روزی بود که حسابی حالم گرفته بود. حوصله ام سر رفته بود. تو این چند ماهی که تو این شهر به این بزرگی تنها زندگی می کردم همه ی دلخوشیم این بود که صبحها زودی بیدارشم برم شرکت. عصری پاشم بیام خونه. یه چیزی بخورم و بخوابم و دوباره فردا روز از نو روزی هم از نو. آخر هفته هام برم دانشگاه و بنشینم سر کلاس و به درس دادن مداوم و تموم نشدنی استادا گوش بدم. نه خودش و نه سرگرمی و نه دوست صمیمی ببینمش و یکم حرف بزنیم یا بریم بیرون یه هوایی بخوریم، یه خریدی بکنیم و خلاصه خوش بگذرونیم. تنهای تنها بودم. خیلی کار میکردم هر دو هفته یه بار که جمعه کارای خونه ام کمتر بود میرفتم یه سری به خاله ام میزدم. اما اونم هیجانی نداشت. همه چیز یکنواخت و کسل کننده بود اگه بیتا و درنا نبودن که تو دانشگاه با هم یکم شیطونی کنیم و بخندیدم یا اگه مانی نبود که تو شرکت سربه سرم بزاره و بخندونم دلم از قصه و تنهایی میمرد.
پشت میزم نشسته بودم و با کامپیوتر بازی میکردم. اما بی حوصله از کارهای مداوم هر روزه که تمومی نداشت. تو این هوای سرد و برفی که من عاشقش بودم چقدر حیف و کسل کننده بود که باید می نشستم یه جا و از پشت پنجره یه آسمون نگاه میکردم. دست از بازی کردن کشیدم. دستمو گذاشتم زیر چونه ام و با بغض به بیرون نگاه کردم. بازم داشت برف میومد و طبق معمول من از پشت پنجره باید نگاهش میکردم. چقدر دلم می خواست می رفتم بیرون زیر بارش برفها راه میرفتم. برف بازی میکردم و سرمای هوا رو تا مغز استخونام حس میکردم. از ته دل آهی کشیدم. کار چند روز اخیرم شده بود. مدام آه می کشیدم شاید این تنهایی و کسالت ازم دور شه. داشتم دوباره آه میکشیدم که در باز شد و مانی و رعنا پر سرو صدا وارد شدن.

مانی: خانم خانما آه واسه چی ؟

من: واسه همه چی.

سرش رو آورد جلو و تو چشمام نگاه کرد و گفت: مثلاً..

رعنا هم به تبعیت از مانی اومد جلو و با دست چونه ام و گرفت و صورتمو سمت خودش چرخوند و به چشمام نگاه کرد. چشماش و ریز کرد سعی کرد به صداش یه حس عجیب بده. مثل این فالگیر ها شده بود که می خوان پیشونی آدمو بخونن.

رعنا: این چشما، چشمای یه دختر خسته است. از چیزی ناراحتی؟ دلت گرفته؟ دلت تنگ شده؟ مامانتو می خوای؟

مانی زد رودستش و دستش و از چونه ام جدا کرد و گفت: برو بابا این که تابلوئه. تو هر روز مامانتو می بینی و بازم هی مامان مامان میکنی. این طفلی از وقتی اومده اینجا فقط یه بار رفته خونه اشون همشم تنهاست. ببینم سوگند تو اصلاً اینجا دوستی، فامیلی چیزی داری.

غمگین سرمو تکون دادم و گفتم: نه، فقط یه خاله دارم.

دوباره چشمم به برفها که به پنجره می خوردن و آب میشدن افتاد. مانی نگاهمو دنبال کرد وگفت:

_: برف دوست داری؟

من: آره ؛ عاشق زمستونم.

مانی یکم نگاه کرد و بعداً انگار چیزی به ذهنش اومده باشه با خوشحالی صاف ایستاد و دستاش و محکم به هم کوبید و گفت: فهمیدم. فهمیدم چی کار کنیم.

رعنا که از حرکت ناگهانی مانی حسابی ترسیده بود گفت: کوفت و فهمیدم. حالا نمی شد آرومتر می فهمیدی؟ ماها رو سکته دادی. حالا چی فهمیدی؟

مانی نیشش باز شد و گفت: جمعه بریم کوه.

رعنا هم سریع گفت: وای چه عالی. من پایه ام. پیمانم راضیه.

تو دلم داشتم بهشون حسودی میکردم که می خوان برن کوه و من بدبخت هم باید تو خونه تنهایی سر کنم و از صبح پاشم خونه رو بسابم.

مانی: منم مهناز و میارم. البته می خواستم دوست دختر جدیدم و بیارم اما گفتم به تو اعتباری نیست میزنی دختره رو ناکار میکنی می گرخه دیگه نگاهمم نمی کنه.

رعنا دست به کمر شد و گفت: بله که این کارو میکردم پس چی؟ 100 بار بهت گفتم این دخترها رو جلوی من نیار خوشم نمی یاد. همون خواهرت مهناز و بیاری بهتره. خب...

مانی: خب...

داشتم نگاهشون میکردم که دیدم یه دفعه هر دو ساکت شدن و به من نگاه میکنن. با تعجب بهشون نگاه کردم دیدم با ابرو و چشم بهم اشاره میکنن. متعجب گفتم: خب...

رعنا: وای دختر خنگ بازی چرا درمی آری؟ خب تو چی؟ موافقی؟

با تعجب گفتم: مگه قراره منم بیام.

مانی با دست زد به پیشونیش و گفت: وای که تو منو میکشی. فکر کردی من بیکارم که پاشم برم کوه اونم با کی این رعنا؟ اون همه دختر خوشگلو اون بیرون ول کردم بعد بیام با این رعنا که کل هفته مجبورم قیافه اش و تحمل کنم برم کوه؟ نذر دارم؟ به خاطر تو دارم رعنا رو تحمل میکنم که بیای کوه دلت بازشه.

مانی داشت شوخی میکرد، یه دفعه رعنا عصبانی یه پرونده رو لوله کرد و دوید دنبال مانی تا بزنتش مدام میگفت: مانی به نفعته خودت وایسی تا بزنمت اگه خودم بگیرمت میکشمت.

مانی: مگه عقلم کمه؟ در هر حال تو منو میکشی. حاضر نیستم تو تله ی تو آدم پلید گرفتاربشم.

دلمو گرفته بودم و به این دو تا می خندیدم که در دفتر بابک باز شد و بابک اومد بیرون با تعجب به رعنا و بابک نگاه کرد و بعد به من گفت: اینجا چه خبره؟

همون جور که سعی میکردم جلوی خودمو بگیرم تا نخندم ایستادم و گفتم: رعنا می خواد مانی و بکشه چون...

حرفم تموم نشده بود که مانی رفت و پشت بابک قایم شد و بابک و مثل سپر جلوی خودش گرفت رعنا هم هی پرونده ی لوله شده رو حوالی مانی می داد که چون بابک جلوی مانی بود همه ش قسمت بابک می شد. بابکم دستاشو بالاآورده بود تا از شدت ضربات رعنا کم کنه و مدام میگفت: صبر کن. چی شده؟ رعنا داری منو میزنی. مانی برو اون ور این منو کشت.

مانی: دائی جون این قاتل پلید میخواد خواهرزاده ی عزیزتو بکشه نجاتم بده دائی جون.

بابک: حالا تو هیچ وقت منو به دائی بودن قبول نداری وقت کتک خوردن که رسید شدم دائی جون؟

مانی: تو همیشه دائی جون بودی حالا یه وقتهایی کمتر یه وقتهایی بیشتر.

یکی از ضربات رعنا محکم خورد تو فرق سر بابک. صدای بابک بلند شد و با عصبانیت پرونده رو از تو دستای رعنا بیرون کشید. پیدا بود که حسابی دردش گرفته چون با چنان عصبانیتی نگاه میکرد که رعنا و مانی حساب کار دستشون اومد و هر دو آروم اومدن کنار میز من ایستادن و هیچی نگفتن. منم به زور دهنم جمع کردم که نخندم.

بابک: حالا یکی بگه این جا چه خبره؟

مانی و رعنا شروع کردن به تعریف کردن ماجرا. اونقدر تند تند و توهم توهم حرف میزدن که من که تو جریان همه ی وقایع بودم چیز زیادی نمی فهمیدم چه برسه به بابک. فقط چند تا کلمه اش پیدا بود. جمعه، کوه، رعنا، پیمان، سوگند؛ مانی، مهناز، وحشی، پررو...

بابک: بسه بسه هردو تا تون ساکت دیگه نمی خواد چیزی بگید. خودم می پرسم.

هردو ساکت شدن.

بابک: خب می خواین جمعه برین کوه؟

مانی و رعنا به نشانه ی بله سرشون و تکون دادن.

بابک: مانی و رعنا می خوان با هم برن؟

هر دو: بله...

بابک: رعنا و پیمان و مانی و مهناز؟

هر دو: بله...

بابک: رعنا وحشی؟

مانی: بله

بابک: مانی پررو؟

رعنا: بله.

بابک: دیگه کی میاد؟ چون باور نمی کنم که شما دو تا با هم جایی برید چون از بچگی هیچ کس جرأت نکرده شما دو تا رو با هم و تنها جایی بفرسته چون همدیگر رو میکشید.

انگار به رگ غیرتشون برخورده بود که هر دو باهم گفتن: نخیر کی گفته ما با هم خیلی هم خوبیم.

مانی: رعنا مثل خواهرمه و من دوسش دارم.

رعنا: منم مانی رو مثل داداشم دوسش دارم.

بابک: در این که شما همدیگر رو دوست دارید شکی نیست اما چون هر دو قُد تشریف دارید به صلاح نیست که تنهایی جایی برید. مانی یه کاری میکنه که رعنا ناراحت میشه، رعنا هم از کوره در میره مانی رو میکشه. حالا بگید با کیا می خواستید برید؟

مانی: با مهناز، پیمان و این خانم...

رعنا و مانی با دست به من اشاره کردن.

رعنا: سوگند اینجا تنهاست دلش گرفته گفتیم ببریمش کوه برف بازی یکم شاد شه.

بابک: چقدر خوب منم میام. هرچی شلوغ تر باشه بیشتر خوش میگذره.

مانی: آره راست میگه پس منم دو تا از دوست دخترامو میارم.

رعنا محکم زد تو سر مانی. مانی همون جور که سرش رو می مالید گفت: مانی غلط میکنه جمع خانوادگی و ناموسیه غریبه نباید بیاد. البته به جز سوگند که از خودمونه و برگ سبز داره.

بعد به رعنا نگاه کرد و گفت: مگه نه؟

رعنا لبخند گشادی زد و گفت: تازه داری آدم میشی پسر خوب.

خلاصه قرار شد جمعه صبح ساعت هفت حرکت کینم و بریم پارک جمشیدیه. قرار شد رعنا و پیمان بیان دنبالم که مانی گفت: نمی خواد شما ماشین بیارید. با یه ماشین میریم.

رعنا نمی شه شش نفریم جا نمی شیم توی یه ماشین.

مانی: چرا جا نمی شیم شوهر شما که لاغرن و جای زیادی نمی گیرن، تو و مهناز و سوگندم رو هم بزاریم قد یه صندلی جا نمی خواین. پس شما چهار تا پشت می شینین.

بعد آروم به رعنا گفت: خوبه خوشم میاد دختر حسابگری هستی. به شوهرت جای غذا حرص میدی که چاق نشه و بتونی همه جا ببریش.

رعنا: دوباره میزنمتا.

مانی: باشه باشه ببخشید.

دو روز بعدش اونقدر خوشحال بودم که حد نداشت. طاقت صبر کردن نداشتم. دلم می خواست چشمامو ببندم و باز کنم ببینم جمعه است. حالا خوب بود که مجبور بودم برم دانشگاه اگه می خواستم تو خونه بمونم دیونه می شدم. با اینکه تو شهر خودمون برف نمی اومد اما من عاشق برف و برف بازی بودم. همیشه زمستونها دعا میکردم برف بیاد اما تعداد دفعاتی که من تو زندگیم برف دیدم خیلی کم بود واسه همین همیشه آرزوی برف داشتم.

به هر جون کندنی بود جمعه رسید. شب قبلش از ذوق خوابم نمی برد. همه ی وسایل آماده بود. فلاسک چای و یه بطری آب و کتلتی که واسه ناهار درست کرده بودم. همه رو هم ساندویج کرده بودم که حملش و خوردنش راحت تر باشه. ترجیح میدادم غذای سالم خونه رو بخورم تا ساندویچ های آماده ی بیرونو. دوست نداشتم تو این شرایط تنهایی مریض شم چون هیچ کس نبود ازم مراقبت کنه. نه اینکه تو خونه وقتی مریض میشدم کسی ازم مواظبت می کرد نه. اما چون اینجا تنها بودم اگه می خواستم مریض بشم دلتنگی میکشدتم. این که احساس کنم کسی و ندارم تا حالمو بپرسه حالمو بدتر میکرد. خلاصه به زور خوابم برد و صبح زود بیدار شدم. خیلی زودتر از اونچه که باید حاضر شدم ومنتظر موندم.کلی لباس گرم پوشیده بودم. پولیور گرم و پالتوی کلفت و شال گردن و دستکش و خلاصه مجهز و آماده بودم. شاید دوبار بیشتر نرفته بودم کوه. هیچ وقتم تو هوای برفی کوه نرفته بودم. سر ساعت 7 زنگ زدن. آیفون و ورداشتم. صدای رعنا بود.
رعنا: سلام سوگند حاضری؟

من: آره الان میام پائین.

اومدم آیفون و بزارم که یه دفعه یادم اومد اصلاً به رعنا تعارف نکردم بیاد بالا. دوباره آیفون و برداشتم و گفتم: رعنا جون بفرمایید بالا.

رعنا: نه عزیزم همه منتظرن تو بیا پائین. انشاا...یه روز دیگه میام خونه ات. دیگه آدرسش و یاد گرفتم.

من: باشه هرجور راحتید. الان میام.

کوله امو برداشتم و سریع رفتم پائین. همه از ماشین پیاده شده بودن و باهم حرف میزدن. بلند سلام کردم. بابک و مانی به گرمی جواب سلاممو دادن و بقیه هم با لبخند جواب دادن.

رعنا اومد جلو و دستش و گذاشت پشت کمرم وگفت: اینم از سوگند جون.

خندیدم و دوبار ه به همه سلام کردم.

بابک: چاق سلامتی بسه دیگه سوارشید بقیه باشه برای توی ماشین.

سریع سوار شدیم. چهار نفری راحت پشت نشستیم. بابک برگشت یه نگاهی به ما کرد و گفت:شما راحتید؟ جاتون تنگ نیست.

رعنا: نه جامون خوبه. بابا سه تا خانم مانکن همراهتونه امروز حسابی خوش به حالتون دیگه.

مانی: بکنش چهار تا پیمان رو حساب نکردی.

رعنا از پشت زد تو سر مانی.

مانی: اِه پیمان جلوی زنتو بگیر دستش حسابی هرز رفته. بخواد این جوری کنه حواسم پرت میشه میریم تو باقالی ها. پیمان فقط می خندید.

پیمان: من تو مسائل شما دو تا دخالت نمی کنم. خودتون حلش کنید.

مانی: خاک بر سر بی غیرت زن زلیلت بکنن.

رعنا دوباره زد تو سر مانی. و ما همگی به این کارش و مانی که جیغ جیغ میکرد خندیدیم.

با شوخی های بچه ها و کل کل و جدل مانی و رعنا رسیدیم پارک جمشیدیه.

ماشین رو یه جا پارک کردیم و وارد پارک شدیم. من این پارک رو خیلی دوست داشتم مخصوصاً تو زمستون که همه جا سفید میشه منظره ی خیلی قشنگی پیدا میکنه.

همه وسایلمون رو برداشتیم و هر کی با یه کوله پشتی رو کولش را افتاد. رعنا جلوتر از همه می رفت و ماهام دنبالش. یکم که رفتیم متوجه شدیم به سمت بالای کوه نمی ریم بلکه داریم یه خط و تا آخر میریم. من که کلاً مسیر رو بلد نبودم واسه همین تعجب نکردم. اما مانی طاقت نیاورد.

مانی: میشه یکی بگه ما کجا داریم میریم؟

رعنا از همون جلو داد زد: یه جای خوب.

یکم بعد رعنا وایساد و پیمان رو صدا کرد. پیمانم رفت جلو و رعنا کوله اش و داد به پیمان و منو مهناز و صدا کرد. رفتیم جلو گفت: بچه ها تا مانی متوجه نشده و غرغراش رو شروع نکرد زودی با من بیاید.

مهناز: کجا می خوای بری؟

رعنا: بابا دستشویی دو ساعته خودمو نگه داشتم از دست این مانی اگه بریم بالا دیگه تا عصر نمی تونید برید.

خنده ام گرفته بود. سه تایی رفتیم دستشویی و برگشتیم. مانی انگار دزد گرفته باشه تا مارو دید گفت:

_: آهان خائن ها رو پیدا کردم. اگه کاری داشتید باید میگفتید. دو ساعته مارو معطل خودتون کردید. من می دونستم با این رعنا نمی شه بیرون رفت با کش بستش به دستشویی. صبحم کلی منتظرخانم شدیم دم خونه تا خانم به کارشون برسن. از الان گفته باشم توقفگاه بعدی بالای کوه.

اینو گفت و یه ابروش و بالا برد و سرش و بالا کرد و بدون اینکه به ما نگاه کنه راهشو کشید و رفت.

رعنا: آقا رو باش انگار شاه تشریف دارن چه با ابهتم راه میره.

بابک و پیمانم که اصلاً حرف نمی زدن فقط به کارهای مانی می خندیدن. دنبال مانی راه افتادیم یکم که رفتیم دیدم از مانی خبری نیست. برای اینکه مردم راحت بتونن از کوه بالا برن راه رو پله پله کرده بودن که حرکت راحت تر باشه. بالای پله ها که رسیدیم کنار یه درخت وایسادیم با تعجب دنبال مانی میگشتیم که یه دفعه دیدیم کلی برف رو سرمون ریخت. رعنا ومهناز با یه جیغ خودشون و کنار کشیدن. بابک و پیمان هم یه دادی زدن و پیمان هم خودشو از زیر بارون برف کنار کشید. نگو این مانی رفته بود پشت یه درخت که بلند بود و برگهاش پر برف بود و تا روی پله ها کشیده شده بود و تا دیده ما داریم میایم درخت و تکون داده و هر چی برف رو شاخه ها بود ریخت روی کله ی ماها. مهناز و رعنا و پیمان چون تو مسیر برفها و درخت نبودن زیاد برفی نشدن منم نصف تنم برفی شده بود اما بابک بدبخت که درست زیر شاخه ها بود برف کل هیکلش و سفید کرده بود. چشماش و بسته بود تا برف توشون نره. رو موهاش پر برف بود انگار بیست سال پیرتر شده. شکل و قیافه ی برفی بابک اونقدر جالب و خنده دار بود که همه بدون استثنا شروع کردن به خندیدن و هیچکی یادش نبود که به بابک کمک کنه. حدود دو سه دقیقه داشتیم می خندیدیم و مانی و رعنا قیافه ی بابک و مسخره میکردن و بهش میگفتن آدم برفی و غول برفی.

دلم برای بابک سوخت که داره تنهایی برفها رو از رو سر وکله اش پاک میکنه و زیر لب بد و بیراه نثار مانی میکنه. رفتم جلو و کمکش کردم تا برفها رو از سر و شانه اش پاک کنه. برگشت و با یه نگاه قدر شناسانه ازم تشکر کرد.

بهش لبخند زدم و گفتم: کاری نمی کنم هر چی باشه رئیسمی و باید هواتو داشته باشم.

خندید و گفت: پس یادم بنداز آخر ماه بهت تشویقی بدم.

من: حتماً.

دوتایی خندیدیم. یکم بعد راه افتادیم. همون جور که پیش میرفتیم راه سخت تر میشد. رعنا و پیمان و بابک جلو بودن و بعد من و پشت سرم مانی و مهناز میومدن. یه جایی بود که برف آب شده بود و یخ زده بود. خیلی سرد بود. بی هوا پام و گذاشتم روش که سر خوردم و داشتم از پشت می افتادم که مانی که پشتم بود نگهم داشت.
مانی: خوبی؟ بیشتر مواظب باش باید درست نگاه کنی پاتو کجا می زاری.

من: باشه بیشتر دقت میکنم. ممنون که کمکم کردی وگرنه فکر کنم همین جور تا ته پله لیز می خوردم.

مانی: قابل نداره.

بابک که لیز خوردن منو دیده بود خودش و عقب کشید و اومد کنارمون و گفت: حواست کجا بود مانی این دخترا اصلاً حواسشون نیست. رعنا هم اون جلو داشت سُر می خورد شانس آورده بود پیمان دستش و گرفته بود. من مواظب سوگند هستم تو حواست به مهناز باشه. می دونم که زیاد میاد کوه اما باید مراقبش باشی.

مانی سری تکون داد و رفت پیش مهناز که مواظبش باشه. بابک به من اشاره کرد که جلوتر از اون حرکت کنم و خودش مواظبم بود. بعد یکساعت و نیم رسیدیم بالای کوه یه جایی که سطح تقریباً صافی داشت و همه جاش برفی بود. مانی اعلام کرد که همین جا می شینیم.

همه موافقت کردن. رو برفها نشستم که مانی اومد و گفت: سعی کن یه چیزی بزاری زیرت تا یخ نکنی.

با خودم فکر کردم آخه این بالای کوه من چی پیدا کنم که بزارم واسه همین بی توجه رو برفها ولو شدم. بعداً وقتی داشتیم برمی گشتیم متوجه ی منظور مانی شدم. اون قسمت از پالتوم که در تماس با برفها بود کاملاً یخ زده بود و وقتی مینشستم احساس میکردم رو یه تیکه یخ نشستم.

خلاصه رو برفها نشستیم و مهناز گفت: خوب الان وقتشه که یه چیزی بخوریم.

مانی: من نمی فهمم یه ذره معده ی تو چقدر جا داره که مدام چیز توش میریزی. موقع بالا اومدن هم مدام چیپس و پفک دستت بود داشتی می خوردی.

مهناز: خب من معده ام رو تقسیم بندی کردم که برای همه چیز جا داشته باشه.

رعنا چند تا بسته چیپس و پفک و تخمه از تو کولش درآورد و بین همه تقسیم کرد. یادم افتاد که چایی آوردم. فلاسک چای و چند تا بسته بیسکوئیت و قند آوردم و گفتم: کسی چایی می خواد؟

یه دفعه همه افتادن رو سرمو هی چایی چایی کردن. یکی یه دونه لیوان چایی برای هر کدومشون ریختم و دادم دستشون. انصافاً که توی هوای سرد هیچی بیشتر ازیه چایی داغ نمی چسبه. همراه های من هم همه چایی خور.

رعنا و مانی مدام سربه سر هم میزاشتن و با هم کل کل میکردن. مهنازم از رعنا دفاع میکرد و خوشحال از اینکه یکی از پس مانی برمیاد. پیمان هم نشسته بود و فتنه به پا میکرد. یه موقع پشت مانی بود و از اون دفاع میکرد و مانی رو در برابر رعنا میشوروند و یه موقع اوضاع برعکس میشد.

من و بابکم نشسته بودیم و به اونا نگاه میکردیم و می خندیدیم.

رو به بابک کردم و گفتم: پیمان چرا به جای اینکه جلوی این دو تا رو بگیره برعکس آتیش بیار معرکه شده؟

بابک همون جور که می خندید گفت: تو اصلاً به پیمان توجه کردی ببینی چی کار میکنه.

متوجه ی منظورش نشده بودم. گیج نگاهش میکردم که یه اشاره بهم کرد که یعنی به پیمان نگاه کن. برگشتم به پیمان نگاه کردم که دیدم پیمان واسه خودش شاد نشسته جلوشم پر بود از پفک و چیپس و تخمه حواسشم به پائین کوه بود و اصلاً به مانی و رعنا نگاه نمی کرد و همون جور که خوراکی می خورد یه بار میگفت: حق با مانیه. یه بارم میگفت: مانی حرفت خیلی زشت بود رعنا ناراحت میشه. من که بودم بهم برمیخورد.

دیدم این اصلاً حواسش به بحث این دو تا نیست فقط همین جوری یه چیزی میپرونه. پقی زدم زیر خنده. چه آدم خونسردی. واسه خودش آروم نشسته بود و بقیه رو به جون هم می انداخت. خندیدنم که تموم شد برگشتم دیدم بابک داره نگاهم میکنه و بهم لبخند میزنه. راستش اونقدر باآرامش نگاهم میکرد که انگار داره یه فیلم زیبا نگاه میکنه. از نگاهش دستپاچه شدم و پفکی که گذاشته بودم تو دهنم پرید تو گلوم. به سرفه افتادم. بابک خودش و بهم نزدیک کرد و آروم با دست زد به پشتم. این کارش بیشتر هولم کرد. اومدم یه جوری از اونجا برم ، یه ببخشید گفتم و پا شدم که صدای مانی و شنیدم که صدام میکرد. برگشتم ببینم چی کارم داره که یه دفعه یه گلوله برفی خورد تو صورتم. تمام تنم یخ کرد. صورتمو پاک کردم که دیدم مانی ایستاده و بهم میخنده.

من: اِه پس بازی شروع شده؟ اما آقا مانی نامردی زدی حواست باشه چون تلافی میکنم. سریع خم شدم و یه گلوله برفی درست کردم و پرت کردم طرف مانی . مانی جا خالی داد و گلوله برفی خورد به پیمان که نشسته بود.

پیمان یه نگاهی بهم کرد و گفت: داشتیم سوگند خانم؟

شرمنده عذرخواهی کردم. گلوله ی دوم مانی هم خورد به کتفم. پیمان و بی خیال شدم و یه گلوله ی دیگه درست کردم و پرت کردم سمت مانی که داشت به مهناز و رعنا برف پرت میکرد. گلوله برفیم خورد تو سر مانی. ذوق زده پریدم بالا و به خودم گفتم: ای ول .

بازی شروع شده بود حتی پیمان هم وارد بازی شده بود. گلوله های مانی درست می خورد به هدف اما ماها که گلوله پرت میکردیم مانی یا جا خالی میداد یا گلوله نمی خورد بهش. همه به هم برف میپاشیدن. بابک کنارم بود و به مهناز گلوله پرت میکرد. یه دفعه دلم خواست اذیتش کنم. یه مشت برف برداشتم و رفتم پشتش و صداش کردم. تا برگشت برفها رو کوبیدم به صورتش حسابی غافلگیر شده بود. آروم چشماش رو باز کرد و با یه لبخند گفت: هر چه از دوست رسد نیکوست.
بعد به تلافی برفی که تو دستش بود و کوبید به صورتم. یه جیغ کشیدم و فرار کردم. من نشونه گیریم اصلاً خوب نبود و گلوله هام به هدف نمی خورد مثلاً اگه رعنا رو هدف میگرفتم احتمال اینکه گلوله ام به مانی که 4 متر با اون فاصله داشت بخوره بیشتر بود تا رعنا واسه همین بی خیال پرتاپ برف شدم. با دست برف بر می داشتم و میرفتم نزدیک طرف و میکوبیدم بهش.

مانی حسابی لجم و درآورده بود همه از دستش عاصی شده بودن بدبختی گلوله هامون بهش نمی خورد. دستمو پر برف کردم و رفتم پشتش و ریختم تو یقه اش. یه دادی کشید و یکم لباسش و تکون داد تا برفها از تو لباسش خارج شن من که از کارم راضی بودم. همون جا وایساده بودم و می خندیدم. مانی برگشت و منو دید و این بار منو هدف گرفت در عرض 30 ثانیه 3و 4 تا گلوله ی برفی بزرگ به سر و بدنم خورد. اومدم از دست مانی فرار کنم ولی مگه میشد دنبالم کرده بود و برف میپاشید بهم. یه لحظه گیر کردم به برفها و افتادم زمین. تنها کاری که تونستم بکنم این بود که وقتی برگشتم دیدم مانی داره با دستای پر برف میاد طرفم دستامو بزارم جلوی صورتم تا صورتم برفی نشه.

مانی جلوم زانو زده بود و هر چی برف تو دستش میومد می پاشید روم. فقط جیغ میکشیدم و میگفتم بسه. بعد دو دقیقه که سر تا پا برفی افتاده بودم و با برف تقریباً خاک شده بودم دیدم مانی دیگه برف نمی پاشه. چشمامو باز کردم دیدم بابک پشتم ایستاده و به مانی گلوله پرت میکنه نمی دونم چقدر برف پاشید به صورت مانی تا تونست مانی و از جاش بلند کنه و فراریش بده. بچه ها که حسابی از مانی لجشون گرفته بود به تلافی تمام برفهایی که مانی روشون ریخته بود دنبالش کرده بودن و با تمام قدرت هر چی گلوله میتونستن به مانی می زدن.

بابک کمکم کرد که از زیر برف بیرون بیام و وایستم و لباسامو بتکونم. با سرو صدای بچه ها حواسمون بهشون جمع شد. مهناز و رعنا و پیمان دور مانی جمع شده بودن و با صدای بلند حرف میزدن و به مانی یه چیزایی میگفتن. دقت که کردم رنگم پرید. مثل اینکه یه گلوله برفی محکم کوبیده بود به صورت مانی که باعث شده بود خون از دماغ مانی جاری شه. یه دفعه تمام تنم یخ کرد و احساس کردم خون دیگه تو رگهام جریان نداره. سرم گیج رفت و تنم بی حس شد و غش کردم. تو زمین و هوا بودم که دو تا دست قدرتمند کمرم و گرفت و مانع واژگون شدنم شد. همون دست کمکم کرد و منو برد یه گوشه و نشوند. یکی به زور سعی داشت یه مایعی و به خوردم بده. چشمام و آروم باز کردم . دیدم همه نگران دروره ام کردن. با گیجی گفتم چی شده؟

رعنا: هیچی یه گلوله برف خورد به مانی و خون دماغ شد. حواسمون به مانی بود که یه دفعه دیدیم دویید سمت تو انگار حالت بد شد و بیهوش شدی شانس آوردی بابک تو هوا گرفتت وگرنه بدجوری می خوردی زمین. حالا چرا حالت بد شد؟

تازه یادم افتاد چی شده. وقتی که مانی و با صورت خونی دیدم یه لحظه احساس کردم مهران جلوم ایستاده و تمام صورتش پر خونه. یاد صحنه ای افتادم که با صورت غرق خون زمین خورد بغض کرده بودم و به سؤالات بچه ها جواب نمی دادم.

رعنا: چرا حالت بد شد؟

مانی: سوگند از خون می ترسی؟

مهناز: چی میگی مسخره کی از خون میترسه؟

پیمان: آخه وقتی مانی و اون شکلی دید حالش بد شد.

رعنا: شاید از قیافه ی وحشتناک مانی ترسیده.

بابک: بچه ها، بچه ها آروم باشید این جوری حالش و بدتر میکنید.

بغض داشت خفه ام میکرد و چشمام از اشک می سوخت اما نمی خواستم جلوی اونا گریه کنم. اما راه فراری نداشتم. با التماس به بابک که کنارم نشسته بود نگاه کردم. متوجه ی نگاهم شد و فهمید چی می خوام. بلند شد و شروع کرد به هول دادن بچه ها.

بابک: خیله خب نظراتتون و واسه خودتون نگه دارید سوگند باید تنها باشه. آخه چه جوری حالش بهتر شه وقتی شما مدام بالای سرش حرف میزنید.

مانی: مارو داری دک می کنی؟ چرا خودت نمی ری.

بابک: مانی...

مانی: چون دائیمی بهم زور میگی.

بابک مانی و کنار کشید و یه چیزی در گوشش گفت. مانی برگشت و به من نگاه کرد و سرش و تکون داد. بعد مانی رفت سمت بچه ها و رفتن اون طرف و بابک هم اومد پیش من نشست. سپاس گزار نگاهش کردم. با لبخند جوابم و داد.

اشکم آروم سر خورد رو گونه ام. رومو برگردوندم که اشکامو نبینه و سعی کردم جلوی اشکامو بگیرم اما دست خودم نبود بی اختیار اشک میریختم. مهران و میدیدم که با صورت خورده زمین و همه جاش خونیه. گریه ی بی صدام تبدیل به هق هق شد. بابک آروم دستش و دور شونه ام انداخت و من و سمت خودش کشید و سرمو گذاشت رو سینه اش.

دوباره همون حس امنیت تو تنک پیچید. بابک با دست آروم پشتمو میمالید. برای اینکه راحت باشم حرف نمی زد و هیچی نمی پرسید. یکم که آروم تر شدم و هق هقم کم شد. آروم صورتموبه سمت خودش بالا برد. ناراحتی و غم تو صورتش پیدا بود. دستش و بالا آورد و اشکامو پاک کرد.

آروم گفت: دوست داری حرف بزنی؟ شاید سبک شی.

نگاهش کردم. دوباره گفت: می دونم که از خون نمی ترسی. چون اون بار که خون دماغ شدم کمکم کردی و صورتمو پاک کردی. اما نمی دونم که چرا با دیدن خون حالت بد میشه.

آروم گفتم: خون نیست که ازش می ترسم.

بابک: پس از چی میترسی؟

حرفی نزدم. دوباره گفت: نمی خوای بهم بگی؟

چیزی نگفتم. آهی کشید و گفت: خیلی دلم می خواد بدونم که چی این قدر اذیتت میکنه و چی تو رو به این حال انداخته. اما حیف که تو لب باز نمی کنی. شاید بتونم کمکت کنم. سوگند تو برام یه معمایی. یه مسئله ی حل نشده ی شیرین و جذاب که من دارم ...

تو چشمام نگاه کرد و از ته دلش گفت: سوگند من بهت فکر میکنم خیلی بیشتر از چیزی که تصورش و بکنی. نگرانتم. با تمام وجود آرزو داشتم که بهم اعتماد میکردی و بهم میگفتی چی این قدر ناراحتت می کنه. کاش حالمو درک میکردی.

سرمو انداختم پائین. نمی دونستم درست شنیدم یا نه. درست فهمیده بودم؟ گفت بهم فکر میکنه؟ یعنی فقط من نبودم که تصویر بابک تو ذهنم بود. اونم همون جور بهم فکر میکرد. خیلی وقت بود که وقتی نزدیکش بودم احساس آرامش و امنیت می کردم. نمی خواستم باور کنم.
ولی همون حسی که یه روزی به مهران داشتم الان با شدت بیشتری در مورد بابک داشتم. دقیقاً همون احساس نبود چون احساسم به مهران همراه با یه ترس و دلهره ی همیشگی بود ولی کنار بابک امنیتو احساس میکردم.

اصلا" کی من به بابک حس پیدا کردم که خودم نفهمیدم؟ اولش فقط به خاطر شباهت صداش با مهران بود که جذبش شدم. اما کم کم وقتی بیشتر شناختمش، اول با روحیه آروم و ساکتش آشنا شدم. بعدش یه پسر بچه ی شیطون و دیدم. بعد اون کم کم حس مهربونیش تو وجودم رخنه کرد. حس حمایت حس اینکه یکی به فکرمه نگرانمه کسی که نیازی نیست هر لحطه نگرانش باشم. تو مهمونی وقتی حالم بد شد و بابک کمکم کرد. وقتی با مهران اشتباه گرفتمش و همه ی حرفای رو دلمو بهش گفتم و اون آروم نشسته بود تا من به آرامش برسم. یه آدم صبور که می تونم جلوش ضعیف باشم و مطمئن باشم اون قویه و حمایتم میکنه. کسی که به اشتباهام میخنده. ناراحتیهام و درک میکنه. کسی که از پیشم نمیره. برای کنارم موندن تلاش میکنه و کلی احساسای دیگه که هیچ وقت با مهران نداشتم. با بابک مجبور نبودم نگران این باشم که چقدر زمان برای با هم بودن داریم بابک مثل یه بمب ساعتی نبود ک دقیقه هاش رو به اتمام باشه. بابک یه آدم بود، مقاوم، پا برجا، محکم. کسی که می تونستم بهش تکیه کنم. کسی که یه حس عجیبی توم ایجاد می کرد و من و به سمت خودش می کشید بدون اینکه خودم بخوام.

حرفهای بابک تن یخ کردمو گرم کرد. اما نه، نباید بهش فکر میکردم. نمی تونستم. بابک هیچ چیزی در مورد من نمی دونست. شاید اگه در مورد مهران می دونست احساسش عوض میشد. نه نمی تونستم بهش فکر کنم.

بابک که حال خراب منو دید. دستامو تو دستاش گرفت و مجبورم کرد که تو چشماش نگاه کنم. سعی میکردم از نگاه کردن به چشماش دوری کنم. بابکم اینو فهمیده بود.

بابک: سوگند بهم نگاه کن. چرا سرتو انداختی پائین. خواهش میکنم. تو چشمام نگاه کن.

هنوزم مصر بودم که بهش نگاه نکنم سرمو انداخته بودم پائین و به برفها نگاه میکردم. دستش و آورد و چونه امو گرفت و صورتمو به سمت خودش چرخوند. نمی خواستم نگاهش کنم. اما چیزی گفت که دلمو لرزوند.

بابک با بغض گفت: یعنی اینقدر ازم بدت میاد که حتی حاضر نیستی بهم نگاه کنی.

نه این حقیقت نداشت. من ازش متنفر نبودم. میترسیدم. میترسیدم که از چشمام بفهمه که منم بهش فکر می کنم. دلم نمی خواست ناراحت باشه. سرمو بلند کردم و تو چشماش نگاه کردم. بهم خندید. چشماشم می خندید.

بابک: خودت می دونی چقدر بهت فکر میکنم؟ می دونی چقدر برام مهمی، که تحمل ناراحتیتو ندارم. نمی تونم ببینم این جوری غمگین باشی. سوگند من واقعاً دوست....

پریدم تو حرفش و گفتم: نه.

با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: چی نه؟

کلافه بودم نمی دونستم چی بگم: ببین این درست نیست. یعنی ممکنه الان تحت تأثیر شرایط فکر کنی که یه حسی داری اما بعداً بفهمی که درست نبوده. یعنی اون چیزی که تو حس کردی نبوده.

بابک با دلخوری گفت: یعنی فکر میکنی اونقدر بچه ام که نمی فهمم چه حسی بهت دارم.

کلافه گفتم: نه منظورم این نبود.

خیلی بهش برخورده بود حسابی رنجیده بود. با ناراحتی دستامو ول کرد من و از خودش جدا کرد و بلند شد. باید یه چیزی میگفتم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: بابک...

برگشت و بهم نگاه کرد.

من: من به احساست احترام میزارم. ولی تو چیزی در مورد من نمی دونی و اصلاً منو نمی شناسی.

با ناراحتی گفت: به قدر کافی میشناسمت.

من: تو چیزی در مورد گذشته ام نمی دونی.

بابک: نمی خوام بدونم. مگه چه اتفاق مهمی افتاده که...

وسط حرفش پریدم و گفتم: ولی من می خوام. می خوام که تو در مورد همه چیز بدونی. بعد اگه هنوزم همون حسو بهم داشتی...

سریع جلوی پام زانو زد و دستامو گرفت و گفت: اگه حسم عوض نشد چی؟ قبولش میکنی سوگند؟

بهش نگاه کردم و سرمو تکون دادم. خوشحال از جاش بلند شد. مدام تشکر می کرد. نمی دونستم چی میشه ولی برای سبک شدن خودمم که شده باید با کسی حرف میزدم و همه چیزو براش میگفتم. از خودم ، از مهران، از حسی که بهش داشتم از ترسهام. از همه چی...

من: بهتره بریم پیش بچه ها.

بابک: موافقم.

کمکم کرد که بلند شم. کمرمو گرفت و بلندم کرد. تو جام ایستادم و کوله ام و پشتم گرفتم. وقتی داشتم راه می افتادم، به بابک که کنارم ایستاده بود گفتم: بابک...

بابک: جانم...

من: من از خون نمی ترسم... نمی... نمی تونم ببینم از بینی کسی خون میاد.

بابک با گیجی و تعجب بهم نگاه کرد. متوجه بودم که کلی سؤال داره اما نمی خواستم الان چیزی بگم. باید صبر می کرد به وقتش. رومو از بابک برگردوندم و به طرف بچه ها رفتم. چند قدم که رفتم بابک خودشو بهم رسوند و گفت: سوگند کی از گذشتت برام میگی؟

بهش خندیدم و گفتم: کنجکاوی؟

جدی گفت: دارم میمیرم از فضول.

با صدا خندیدم.

بابکم با خنده گفت: اگه یه کم هم مانی روم تأثیر گذاشته باشه باید بدونی که چقدر فضولم.

من: به وقتش میگم.

با بی صبری گفت: وقتش کیه؟

یه فکری کردم و گفتم: چهارشنبه ی هفته ی بعد ساعت 4 عصر بیا دنبالم. باید بریم یه جایی.

بابک: کلاس نداری؟

من: نگران نباش کلاس ندارم، بچه ها تعطیل کردن.

با ذوق خندید و گفت: چه جوری تا چهارشنبه دووم بیارم؟

رسیدیم به بچه ها که مانی اومد و گفت: سوگند بهتر شدی؟

من: آره ،ممنون تو چی؟ بینیت درد میکنه؟

مانی: ببین همش به خاطر تو بود، همچین آه کشیدی که خونم ریخته شد.

من: دیوونه من کی می خواستم تو اینجوری بشی.

رعنا: ما تلافی برفایی که روی تو ریخت رو درآوردیم.

مهناز: یادش رفته چقدر به ما برف پاشید.

پیمان: مانی جان چیزی که عوض داره گله نداره.

مانی: انگار هنوز راضی نشدید، اگه دماغم کم بود بیاید سرمم بشکنید که دلتون خنک شه.

رعنا: آره والله.خوبه.

بعد نیم خیز شد که بلند شه که مانی تندی گفت: نه نه تو نه غلط کردم، تو اگه بلند شی تا ضربه مغزیم نکنی ول کن نیستی.

همه به حرف مانی خندیدم. از کوه بالا اومدن و بازی کردن همه رو گرسنه کرده بود، نشستیمو بساط ناهاررو پهن کردیم و غذا خوردیم. یه ساعت بعدش پا شدیم که برگردیم پائین.آفتاب در اومده بود و برفا رو آب کرده بود و حالا سردی هوا اونها رو تبدیل به یخ کرده بود هر قدم که بر می داشتم لیز می خوردم سردی و خستگی با یخ،همه دست به دست هم داده بودن و من نمی تونستم قدم از قدم بردارم.پاهام مثل بید می لرزید و مدام روی یخ ها لیز می خوردم. بابک اومد کنارم و گفت: دستتو بده به من، من می برمت پائین.

وقت ناز و تعارف نبود، رو در وایسی رو کنار گذاشتم دستمو دادم بهش، محکم دستمو گرفت و بامن هم قدم شد. خدایی بود که دست بابک رو سفت چسبیده بودم وگرنه حتماً سقوط می کردم. با اینکه بابک مواظبم بود چهار پنج بار لیز خوردم. به هر جون کندنی بود رفتی م پائین و خودمونو رسوندیم به ماشین. مانی کشو قوسی به خودش داد و گفت: آخیش چه روز خوبی بود. به من که خیلی خوش گذشت بچه ها از همه تون ممنونم.

همه حرف مانی رو تأیید کردیم و به خاطر روز خوبی که داشتیم تشکر کردیم. مانی برگشت سمت من و بابک و گفت: اما دائی جون انگاری شما زیادی خوش به حالتون بود. حیف که تموم شد. دوست نداشتی روز تموم شه نه؟

بابک: آره ، واقعاً حیف که باید بریم خونه.

مانی :آره خیلی حیف چون دیگه کسی نیست که تحویلت بگیره و دل به دلت بده.

بابک با تعجب: دل به دلم بده؟ چی میگی درست حرف بزن.

مانی اشاره ای به بابک کرد و گفت دوست داری ول کنی ؟ کنده شد.

تازه متوجه شدیم که بابک هنوز دستمو ول نکرده.سریع دستمو از تو دستش کشیدم بیرون. صورتم سرخ شده بود از خجالت.

مانی اومد کنارم و گفت: سوگند جون تو خودتو ناراحت نکن. من این دائیم رو می شناسم می دونم چقدر پلیده، حتماً اغفالت کرده. دائی خجالت بکش.

بابک: خفه شو مانی می زنم تو سرتا.

بعد اومد سمت مانی که بزنتش که یهو مانی مثل جت پرید و در رفت. همه به حرکت مانی خندیدیمو با شوخی و خنده سوار ماشین شدیم. اول رعنا و پیمان رو رسوندیم و بعد منو بردن دم خونه. پیاده شدم و مهناز رو بغل کرد و ازش تشکر کردم و گفتم: خوش حالم که دیدمت ممنون، امروز روز خیلی خوبی داشتم.

از بچه ها هم خداحافظی کردم ، همه سوار ماشین شدن غیر بابک.آروم جوری که فقط من بشنوم گفت: فردا می بینمت، خوب بخوابی، بی صبرانه منتظر چهارشنبه ام.

بهش لبخند زدم و تشکر کردم. مانی از تو ماشین بابک رو صدا کرد و بابک به زور سوار ماشین شد و برام دست تکون داد. منم ایستادمو دست تکون دادمو تا سر کوچه با چشم تعقیبشون کردم.

بعد سریع درو باز کردم و از پله ها رفتم بالا و رفتم تو خونه. حس خیلی خوبی داشتم. بعد مدت ها حس عالی داشتم همون موقع زنگ زدم به مهسا و همه چیز رو براش تعریف کردم.

دو هفته مونده بود به عید. بچه ها تک و توک میومدن دانشگاه. یه روز همه جمع شدن و با هم قرار گذاشتن که این دو هفته ی آخر و نیان کلاس چون راه خیلی از دانشجوها دور بود و فقط دو روز آخر هفته به خاطر کلاسها می یومدن تهران و با این سرما و برف جاده ها شرایط مناسبی نداشتن و رفت وآمد خطرناک بود به خاطر همین استادها هم قبول کرده بودن.
همه رفته بودن خونه هاشون و من مجبور بودم بمونم. به خاطر کارهای شرکت نمی تونستم برم خونه باید تا دو روز قبل عید میموندم. همه ی کارمندا روز 7 سال برمیگشتن سرکارشون اما بابک بهشون گفته بود که اگه بتونن کارها ی مهمشون و تو خونه انجام بدن و بعد تحویل شرکت بدن می تونن تا بعد از 13 مرخصی باشن. به من اجازه داده بود که عید و کامل پیش خانوادم باشم.

دلم برای خونه و مامانم اینا تنگ شده بود. دلم می خواست هر چه زودتر برم خونه. نمی دونم چه جوری یه زمانی فکر میکردم دور بودن از خانواده ام می تونه خوب باشه. درسته که به شرایطم عادت کرده بودم و دیگه مثل اوایل اذیت نمی شدم اما هنوز دلم می خواست زود زود ببینمشون. واقعاً یه وقتهایی هست که هیچ کس و هیچ چیز مثل محیط خانواده بهت آرامش نمی ده.

در هر حال این دو هفته رو باید دندون سر جیگر می ذاشتم واقعاً کار سختی بود مخصوصاً با حرفهایی که بابک بهم زده بود. یاد حرفهاش و نگاهش که می افتادم تنم داغ میشد و یه حس شیرین تمام وجودم رو پر میکرد. حرفاش باعث شده بود که وقتی چشمم بهش میوفتاد خجالت بکشم. اما چون کلا" و ذاتن آدم پررویی بودم خجالت مجالت تو کارم نبود. در کل رو اعصابم مصلت بودم و دستپاچه و هول نمیشدم. هر چند وقتی یاد کوه رفتنمون و آغوش گرم بابک میوفتادم یه حسی پیدا میکردم که یه جورایی دلم می خواست دوباره تجربه اش کنم. با اینکه بار دوم بود که تو کوه بغلم می کرد. تو مهمونی هم بغلم کرده بود اما تو مهمونی حسی که الان داشتمو نداشتم. از اینکه بابک بغلم کرده بود حس آرامش می کردم اما چون فکر می کردم اون شب به خاطر حال بدم بابک فقط می خواست کمکم کنه حسم نمود پیدا نمی کرد. بابکم هیچ وقت به روی خودش نیاورد که تو مهمونی چه حرفایی بهش زدم و تو بغلش چقدر گریه کردم. منم که خدای تسلط بودم کوچکترین عکس العملی نشون نمی دادم. ما الان بعد کوه هر بار که بابک من و میدید یه لبخند مهربون می زد که خیلی هولم می کرد. از خدام بود که تو شرکت به روی خودش نیاره. این جوری راحتتر بودم. اما بابک تا من و می دید لبخند می زد و هر بار یه اشاره به چهار شنبه می کرد که بدتر دلشوره می گرفتم. خودمو کشته بودم بس که رو کارام تمرکز کرده بودم که گند نزنم. واسه همین سعی میکردم زیاد نزدیک بابک نشم.

واسه چهارشنبه استرس داشتم اما تصمیمم و گرفته بودم. خیلی از رفتارهای الانم به خاطر خاطراتیه که با مهران داشتم پس اگه قرار بود کس دیگه ای وارد قلبم بشه باید مهران و می شناخت. نمی تونستم تا آخر عمر این راز و تو دلم نگه دارم. شاید غیر از خودم فقط مهسا از کل ماجرای منو مهران خبر داشت. دلم می خواست یه بار و برای آخرین بار با صدای بلند در مورد مهران حرف بزنم و بگم چه حسی داشتم و چه روزهای سختی بود.

چون دو هفته کلاس نداشتم قرار شده بود کل هفته رو برم شرکت این جوری می تونستم تا سیزدهم خونه بمونم. نمی دونم چه جوری روزها میگذشت تمام حواسم به چهارشنبه بود و چیزایی که می خواستم به بابک بگم مخصوصاً که بابکم با نگاه ها و اشارات گاه و بیگاهش دستپاچه ام میکرد. یکی دو دفعه مانی متوجه ی ما شد و یه لبخند خاص زد. مطمئن بودم که بابک همه چیز و به مانی میگه. اونا اسمن دائی و خواهرزاده بودن اما از دو تا دوست و برادر نزدیکتر بودن. آب می خوردن اون یکی خبردار میشد.

بابک مدام راه میرفت و میگفت: چهارشنبه یادت نره.

دیگه عصبیم کرده بود. بار آخر کفری بهش گفتم: یه بار دیگه تأکید کنی بی خیالش میشم و قرار بهم میخوره.

همچین ترسید که دیگه حتی اشاره ای هم بهش نکرد.

چهارشنبه از صبح بی تاب و بی قرار بودم. برام سخت بود که در مورد مهران حرف بزنم. خودمو آماده کرده بودم و تمرین کرده بودم که چی بگم اما مطمئن بودم که موقع تعریف کردن که برسه همه چی یادم میره. دلم نمی خواست شرکت برم اما مجبور بودم. از صبح همه ی سعی خودمو کرده بودم که از بابک فرار کنم و بهش نگاه نکنم تازه به این فکر افتادم که شاید زوده واسه تعریف گذشته ام. اما دیگه دیر شده بود بابک رو نمی تونستم آروم نگه دارم. سر ساعت چهار عصر حاضر و آماده و شیک اومد کنار میزم و گفت: من حاضرم.

سرمو بلند کردم و ناچاراً نگاهش کردم. مجبوری بلند شدم و کیفم رو برداشتم و از شرکت زدیم بیرون. تو ماشین کنارش نشسته بودم و به موزیک ملایمی که فضا رو پر کرده بود گوش میدادم. این آهنگ آروم بهم آرامش میداد. کلی تو دلم به خاطر انتخاب اون آهنگ و موزیک از بابک تشکر کردم.فقط فکرش رو بکن اگه از اون آهنگهای اعصاب خورد کن که هیچی غیر از صدای بلند موزیک و دوف دوفش نمی فهمیدی می زاشت احتمالاً تشنج می کردم.

یکم که گذشت بابک یه نگاهی بهم کرد و گفت: خب کجا بریم.

آروم گفتم: بهشت زهرا.


با تعجب بهم نگاه کرد. شاید فکر میکرد اشتباه شنیده وقتی قیافه ی جدی من رو دید گفت: داری جدی میگی؟

خیلی جدی و خونسرد گفتم: آره بریم بهشت زهرا.

با اینکه قیافه اش شکل یه علامت سؤال بزرگ شده بود اما به زور جلوی خودش و گرفت که چیزی نپرسه.

یه ساعت بعد رسیدیم.

گفتم: هر جا که جای پارک پیدا کردی پارک کن.

گوش کرد و ماشین و یه جا پارک کرد. پیاده شدم و رفتم سمت قبرها. بدون حرف دنبالم راه افتاد. میون قبرها راه میرفتم و به سنگها نگاه می کردم یعنی اینایی که اینجا خوابیدن آرومن؟ یعنی مهرانم الان آرومه؟ جاش راحته؟

کنار یه قبر نشستم و تکیه امو دادم به درختی که اونجا بود و زانوهامو گرفتم تو بغلم. بغض کرده بودم.

بابک اومد کنارم ایستاد و با کنجکاوی گفت: صاحب این قبرو می شناسی؟

گفتم: نه.

گیج پرسید: پس چرا اینجا نشستید؟

من: همین جوری. من هیچ کدوم از این آدمهایی که اینجان و نمی شناسم اما هر وقت که بتونم چهارشنبه ها میام اینجا. اینجا بهم آرامش میده.

با تعجب نگاهم کرد. اما چیزی نپرسید. کنارم زانو زد و گفت: چرا اومدیم اینجا؟

نگاهش کردم و گفتم: نمی شینی؟

یه نگاهی کرد و روبروم نشست. دوباره سؤالش رو تکرار کرد. یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: اومدیم تا از خودم برات بگم. می دونم که تعجب کردی و گیج شدی. حتماً با خودت میگی جا از اینجا بهتر گیر نیاوردم؟ اما بهت میگم اینجا خیلی خوبه. همه آرومن و هیچکی حرف نمی زنه. می تونی تا دلت می خواد حرف بزنی و کسی نیست که وسط حرفت بپره و ساکتت کنه. حتماً خیلی کنجکاوی که بدونی چی می خوام بهت بگم.

با سر تأیید کرد.

دوست داری بدونی که چرا وقتی یکی خون دماغ میشه حالم بد میشه؟ حتماً اون شبی که در خورد تو صورتت از کارام تعجب کردی. ازم پرسیدی که چرا من و مهسا وقتی تو رو دیدیم اشکمون در اومد. می خوام همه چیزو برات تعریف کنم. نمی خوام چیزی رو تو دلم نگه دارم.

یه نفس گرفتم و بغضمو فرو دادم . آهی کشیدم و شروع کردم.

_: همه چیز از یه sms شروع شد یه sms که هنوزم مطمئن نیستم که اشتباه رسیده بود بهم یا سرنوشت بود. تو یه شب زمستونی تو اتاقم بود. نصفه های شب بود که با یه sms بیدار شدم....

و گفتم و گفتم و گفتم. همه چیزو تعریف کردم. از sms هامون. از گم شدنم تو بارون و کمک مهران که با اینکه توی یه شهر دیگه بود نجاتم داد. از مسافرتش، از خانواداش از مریضیش از رفتنش. از استادی که یه دفعه اومد تو دانشگاه از احساس عجیبم از صدای آشناش. از همه چی گفتم. از اینکه فهمیدم استاد معینی مهرانه و هنوز مریضه. حرف می زدم و اشک می ریختم. یادآوری خاطراتی که همه ی تلاشمو کرده بود تا لحظات تلخش و فراموش کنم خیلی سخت بود. انگار همین دیروز بود. قلبم هنوز درد می گرفت. وقتی از اردوی فارغ التحصیلی گفتم، وقتی از زمین خوردن و بیهوشی مهران گفتم نفسم بند اومده بود. به خس خس افتاده بودم اما هنوز می خواستم ادامه بدم. باید تحمل میکردم. از مرگ ناگهانی مهران، از حال بد خودم. از مهسا که تنهام نزاشت از خانواده ام که تازه میفهمیدم چقدر خوبن. از پدر و مادرم که احساس میکردم چقدر عوض شدن اما انگاری همیشه همین جوری بودن منتها من نفهمیده بودم. از قبولیم تو کنکور که به خاطر تلاش مهران میسر شد. از اومدنم به این شهر و کار کردن توی شرکت. از اولین باری که بابک و دیدم. هق هق میکردم.

_: روز اولی که دیدمت یادته؟ پشتم بهت بود. ازم پرسیدی منشی جدید منم؟ اون موقع قلبم وایساده بود. یادته برگشتم و با بهت بهت نگاه کردم؟

بابک با صدایی گرفته گفت: یادمه که اشک ریختی.

من: آره، گریه کردم. سخت بود که قبول کنم صدای دو نفر این قدر شبیه همه. بهت گفته بودم که صدات عین صدای مهرانه. تو لحظه ی اول فکر کردم مهران پشتمه. اما تو بودی. اون شبی که برگشتم شرکت و در خورد بهت و دماغت خون اومد.

بابک انگار داشت یه خاطره رو از نزدیک می دید آروم و شمرد گفت: حالت خیلی بد بود اما کمکم کردی جلوی خونریزی و بگیرم و صورتمو پاک کنم. اون شب یه حسی بهم میگفت متوجه نیستی داری چی کار می کنی . انگار منو نمی دیدی.

_: آره اون شب احساس کردم مهرانه که دوباره خونریزی کرده. مهران و دیدم که بیهوش افتاده. می تونی تصور کنی که چقدر سخته که مدام این صحنه بیاد تو ذهنت؟

وقتی مهران زنده بود خیلی تلاش کرد کاری کنه که فراموشش کنم اما نتونست. فکر میکنم بعد مرگش می خواست کارش و تموم کنه. واسه همین کاری کرد که تو رو ببینم. اوایل صدات بود که برام جالب بود. اما بعداً این خودت بودی که مهم شدی مدام تو ذهنم بودی و بهت فکر میکردم. نمی خواستم باور کنم که غیر از مهران به کس دیگه ای فکر میکنم اما نمی تونستم. احساسم برای خودمم عجیب بود. با احساسی که به مهران داشتم فرق میکرد. حست آرامش دهنده بود فکرت آروم آروم وارد زندگیم شد. نمی خواستم بهت فکر کنم چون تو یلدا رو داشتی و باور نمی کردم به من توجهی داشته باشی. فکر میکردم مثل مانی منو مثل خواهرت می بینی. کارهات، نگاهت و حرفهات گیجم میکرد. احساسمو باور نداشتم تا هفته ی پیش توی کوه که بهم گفتی تو هم بهم فکر میکنی. با تمام وجودم خوشحال بودم. اما نمی خواستم قبل از اینکه از زندگیم و احساسم تو گذشته بدونی هیچ تصمیمی بگیرم.

از سرما و فشار عصبی تمام بدنم یخ کرده بود اشکامم که مثل رود جاری بود. بابک جلو اومد و با دست اشک روی گونه هامو پاک کرد. دستامو تو دستاش گرفت و تو چشمام نگاه کرد.

بابک: سوگند، قبلاً هم گفته بودم که گذشته ات تأثیری روی نظرم نسبت به تو نداره. من تو رو به خاطر خودت به خاطر شخصیتت و وجودت دوست دارم. از حق نگذریم چشمای غمگین تو برام مثل یه معما شده بود. خیلی دوست داشتم بدونم چی این قدر آزارت میده. سوگند تو قلب بزرگی داری. می تونم تصور کنم که چه درد و رنجی رو تحمل کردی. دلم می خواد کمکت کنم تا غمها تو فراموش کنی. بهم اجازه بده تا کنارت باشم و بهت آرامش بدم. من خیلی خوشحالم که تو رو پیدا کردم. تو با اون دل مهربونت اگه بتونی عشق و دوست داشتن منو قبول کنی من خوشبخت ترین آدم دنیا میشم. سوگند فکر میکنی بتونی منو همون اندازه که مهران و دوست داشتی دوست داشته باشی؟ من همیه تلاشم و می کنم که خوشبختت کنم.

حرفاش آرامش دهنده بود. یه لبخندی محوی زدم اما قبل از اینکه بتونم هیچ جوابی بهش بدم بدنم شروع کرد به لرزیدن. سرما تو تمام جونم نفوذ کرده بود و من و به لرزه انداخته بود. گریه ی زیاد و فشار عصبی هم بدترش کرده بود. مثل بید میلرزیدم.

بابک نگران و دستپاچه بهم نگاه میکرد. نمی دونست چی کار کنه. محکم بغلم کرد تا از لرزشم کم شه اما وقتی دید تأثیر نداره بلندم کرد و منو برد تو ماشین. پالتوش و درآورد و کشید روم. بخاری ماشین و هم تا ته روشن کرد. تندی ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد. توی راه به مانی هم زنگ زد. نمی دونستم مانی چی میگه اما بابک بهش گفت که منو میبره به بیمارستان... و اونم خودش و برسونه.


ادامه مطلب
نویسنده : admin
بازدید : 50


درسهای دانشگاه یکم سنگین شده بود واسه همین مجبور بودم چند تااز کتابها و جزوه هامو با خودم ببرم شرکت و اونجا تو وقتهای بیکاری یه نگاهی بهشون بکنم. مهندس شایان آدم دقیقی بود ولی یکم گیج و کم حواس بود اونم به خاطر مشغله ی زیاد کاری و فکری بود که داشت. معمولاً صدام میکرد توی دفترش و یه دستوری بهم میداد و تا میومدم از کنار میزش بیام و برسم به در ده دفعه صدام میکرد و یه کار جدید اضافه میکرد. اوایل از این کارش خنده ام میگرفت منو یاد مهران می انداخت. اونم همین طور بود. وقتایی که باهم تلفنی حرف میزدیم میومدیم خداحافظی کنیم که یه دفعه یه چیزی یادش میومد و میگفت. دوباره خداحافظی می کردیم و تا گوشیو قطع کنم دوباره صدام میکرد و یه چیزی میگفت این کار مدام تکرار میشد. بعضی وقتها از اولین خداحافظی مون ده دقیقه میگذشت اما هنوز قطع نشده بود بس که مهران آخر کاری یکی یکی چیزا یادش میومد. سرآخرم مجبور میشدم با حرص و عصبانیت داد بزنم «مهران» اونوقت بود که مهران میخندید و مجبوری ول میکرد و من گوشی رو قطع میکردم. سه شنبه بود و من فرداش امتحان میان ترم داشتم. از یه هفته قبل جزوه هامو آورده بودم تو شرکت و اونجا وقتی که بی کار می شدم یا وقتی که بابک کارم نداشت خلاصه هر وقتی که گیر میاوردم جزوه امو باز میکردم و میخوندم. شاید برای بار چهارم بود که جزوه رو می خوندم اما چون اولین امتحانی بود که تو مقطع فوق لیسانس می دادم واسه همین استرس گرفته بودتمو همش حس میکردم چیزی بلد نیستم. سرم تو جزوه بود و داشتم درس می خوندم که بابک با تلفن صدام کرد که برم پیشش که کارم داره. یه نگاه سریع به جزوه ام کردم و بلند شدم رفتم ببینم چی کارم داره. در زدم و وارد شدم. رفتم کنار میزش ایستادم و گفتم: با من امری داشتین؟ یه پوشه رو به طرفم گرفت و گفت: لطف کنید این پرونده رو بررسی کنید و ببینید مدارک لازمو داشته باشن. اگه کامل بود بفرستید آدرسی که توش نوشته. چشمی گفتم و برگشتم که از اتاق برم بیرون. یه قدم که برداشتم دوباره صدام کرد و گفت: خانم آریا مدارک شرکت سهند رو آماده کردید؟ من: بله همش آمادست. بابک: نقشه هاشم دقیقه؟ من: بله دادم مهندس شهبازی چکشون کرده کامل بودن. بابک: خوبه، بفرمائید. دوباره دو قدم که رفتم طرف در صدام کرد و گفت: خانم لطف کنید به مهندس اخوان بگید نامه ای که بهشون گفتم رو تا ساعت دو حاضر کنن. دوباره چشمی گفتم و برگشتم که برم. دوباره صدام کرد و یه چیزی گفت بازم گفتم چشم و برگشتم یه دو دفعه دیگه ام صدام کرد و یه کار دیگه بهم داد. بار آخر که صدام کرد حسابی عصبی شدم و استرس امتحانم مزید بر علت شد و باعث شد بی هوا و با تحکم و اعتراض بگم: "مهراننننننننننننننننن" وقتی این اسمو بلند گفتم خودمم تعجب کردم. چشمای من و بابک به یه اندازه گشاد شده بود. منتها من از ترس و تعجب به این روز افتادم و بابک از کنجکاوی و تعجب. سریع دستمو گذاشتم جلوی دهنم و گفتم: ببخشید جناب رئیس از دهنم در رفت. بدون اینکه اجازه بدم بابک حرف یا سؤالی بپرسه دوویدم اومدم بیرون. رفتم سمت دست شویی و یه مشت آب پاشیدم به صورتم تا آروم بشم. به تصویر خودم توآینه نگاه کردم وآروم گفتم: سوگند تو کی می خوای مهران رو فراموش کنی. و خودم به تصویرم جواب دادم: هیچ وقت.مهران فراموش شدنی نیست. اما بابک مهران نیست. اون فقط یه صداست. دوباره تو جواب خودم به آینه گفتم: مهرانم اولش یه صدا بود. از دست خودم عصبانی بودم. مهران یکی بود و برای همیشه رفته این و یادت باشه. با حرص و عصبانیت یه مشت آب به تصویر خودم تو آینه پاشیدم بلکم آروم شم . اما آتیشی که تو دلم بعد مهران روشن شده بود خاموش شدنی نبود.
امتحانات ترم رسید. برای اینکه بهتر درس بخونم چند روز مرخصی گرفتم و نشستم تو خونه حسابی درس خوندم. تو زندگی هر آدمی ممکنه آدمهای زیادی وجود داشته باشن اما فقط یه دوست فوق العاده و همیشگی داری. فقط یکی که حاضره تو تمام شرایط پیشت باشه. برای منم مهسا همون دوست بود. تو تمام لحظاتم باهام بود. چه اون موقع که به خاطر مرگ مهران افسرده کنج خونه افتاده بودم چه الان که کیلومتر ها باهاش فاصله داشتم. تقریباً یه روز در میون بهم زنگ میزد و تو جریان کامل کارام بود. همه چیزو براش تعریف میکردمتنها چیزی که ازش پنهان کرده بودم شباهت زیاد صدای بابک با مهران بود. نمی دونم یه حسی داشتم که دلم می خواست این و مثل راز پیش خودم نگه دارم و به هیچپی نگم. تو دوره ی امتحانات هم که سرم سوت میکشید از درس خوندن زیاد بهم دلداری می داد و میگفت: تو می تونی. تا حالا هر کاری که خواستی رو انجام دادی اینم خوب پیش میره. خلاصه با تلاش خودم و تشویقای مهسا حسابی درس خوندم و امتحانا رو عالی دادم. بعد حدود دو هفته برای رفع خستگی گفتم یه دو روزی برم خونه امون و یه سری به مامانم اینا بزنم. از وقتی اومده بودم تهران به خاطر کارم اصلاً وقت نمی کردم برم خونه. چون سه روز از مرخصیم مونده بود رفتم خونه.خانوادم از دیدنم خیلی خوشحال شدن و حسابی تحویلم گرفتن. مامانم کلی خوشحال بود. مدام برام غذاهایی که دوست داشتم می پخت پسرهام کلی تحویلم میگرفتن باهام خوب رفتار می کردن. روز بعد زنگ زدم به دوستامو یه قرار گذاشتم که باهم بریم بیرون. قرار شد همه با هم ناهار بریم بیرون. با اینکه همه توی یک شهر نبودیم اما شهرهامون بهم نزدیک بود مشکلی نبود. مهسا و مریم که از یه شهر با هم می یومدن و روجا یه 45ً طول میکشید تا برسه. خلاصه سر ساعت 12 ظهر همه با هم تو کافی شاپ مهتاب که پاتوق همیشگیمون بود همدیگر رو دیدیم دلم خیلی براشون تنگ شده بود. بغلشون کردم؛ کلی ذوق داشتم. تا نشستیم شروع کردیم به حرف زدن. حال واحوال و اینکه چی کار میکردن و تو این مدت چه اتفاقاتی افتاد و از این حرفها. مریم داشت درس می خوند و خودش رو برای کنکور آماده کرده بود. ظاهراً سر عقل اومده بود و بی خیال یه سری کارا شده بود. هنوزم کم حرف بود. مهسا هم دنبال کار میگشت چند جا به عنوان منشی رفته بود اما از محیطش خوشش نیومده بود. یکی از آشناهاش قول یه کار مناسب رشته اش رو بهش داده بود. الانم مهسا منتظر بود تا اون آشناشون خبرش کنه. من: خوب همه گفتن چی کار کردن و می خوان چی کار کنن غیر روجا. تو چی کار کردی؟ همه با لبخند به من نگاه می کردن اما کسی حرفی نمی زد. با شک به تک تکشون نگاه کردم. خیلی عجیب رفتار میکردن. من: چیه؟ چی شده؟ چرا مشکوک میزنید؟ اه چقدر لوسید. می دونید من فضولمو بازم این اداها رو درمیارید؟ من: واه چرا حرف نمی زنید؟ مهسا چی شده؟ چرا می خندی؟ مریم؟ روجا تو بگو. مهسا: خب روجا هنوز کار زیادی نکرده ولی قراره بکنه. من: چی؟ چی کار کنه. مریم: از جمع خارج شه. من: خارج شه؟ مگه کجا می ره؟ می خواین خونه تون رو عوض کنید؟ روجا: نه بابا. جایی نمی خوام برم اینا خودشونو لوس کردن. مهسا: ما خودمونو لوس کردیم یا توی آب زیرکاه؟ من: سردر نمیارم چی میگید. تو رو خدا یکی درست حرف بزنه ببینم چی شده. مهسا: هیچی روجا خانم پرید. یعنی پروندنش. با چشمای گرد به روجا نگاه کردم. من: راست میگه روجا؟ کی؟ با کی؟ چه طور؟ چرا یهو؟ بی خبر؟ مهسا: همچینم یهو و بی خبر نیست. بی معرفت خانم گذاشتن همه چیز که تموم شد بهمون گفتن. من: یعنی چی همه چیز تموم شد؟ یعنی اگه من نمی اومدم هیچکی هیچی بهم نمی گفت؟ واقعاً که؟ روجا: نه به خدا چی چی تموم شد؟ هنوز اتفاقی نیوفتاده. با بی صبری گفتم: زود باش از اول برام بگو چی شده زود. روجا با خجالت سرش رو انداخت پائین و شروع کرد به تعریف کردن. روجا: راستش پسر یکی از آشناهای دوست بابامه. دوست بابام یه چند باری گفت تا اینکه بالاخره بابام رضایت داد یه روز بیان تا همدیگر رو ببینیم. قرار بود فقط دو طرف همو ببینن اما بعد که اومدن دیدیم با دسته گل و شیرینی اومدن. من که از همه جا بی خبر بودم فکر می کردم قراره دوست بابام بیاد واسه خودم داشتم فیلم میدیدم که یهو مامانم اومد گفت حاضر شو. گفتم حوصله ندارم بیرون نمی یام. دو دستی زد تو صورتش و گفت: وای خاک بر سرم. اومدن خواستگاری بعد تو از اتاق بیرون نیای مگه میشه. قلبم ریخت وقتی مامان گفت خواستگاری. ماتم برده بود اگه مامان کمکم نمی کرد تا حاضر شم فکرکنم تو شوک می موندم.خلاصه حاضر شدم و دستپاچه رفتم بیرون. دیدم دوست بابام با زنش و یه پسر جوون و یه دختر جوون اومدن.یه خانمی هم همراهشونه.رفتم شربت آوردم و نشستم کنارشون شباهتی به جلسه ی خواستگاری نداشت چون هر حرفی زدن غیر از خواستگاری.منم زل زل پسره رو نگاه میکردم.بعد یه ساعت بدون مقدمه دوست بابام گفت دختر و پسر برن با هم حرف بزنن. ماتم برده بود.همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. ظاهراً دوست بابام همه چیزو برنامه ریزی کرده بود و هم ما و هم اونا غافل گیر شده بودیم.یکم با پسره حرف زدم.پسر خوبی بود.مثل خودم بود شاد و شوخ.مثل منم مدام می خندید.اسمش سامان،پدرش چند سال پیش مرده و مادرش هم ازدواج کرده و با شوهرش زندگی میکنه. سامان و خواهرش سحر با هم توی خونه ی پدریش زندگی میکنن.27 سالشه و چهار تا بچه ان دو تا پسر،دو تا دختر.اون دو تای دیگه ازدواج کردن.خودش تو بانک کار میکنه و خونه و ماشینم داره.بعد چند بار که اومدن و بیشتر آشنا شدیم ازش خوشم اومدبهش جواب مثبت دادم.حالا قراره تو عید مراسم نامزدی بگیریم.روجا اولش که شروع به تعریف کردن کرد صداش آروم و خجل بود کم کم صداش بلند تر و هیجانی تر شد.چشماش برق می زد و با هیجان جزئیات رو تعریف میکرد حتی حرفایی که موقع خواستگاری با سامان گفته هم مو به مو برامون تعریف کرد.کاملاً پیدا بود که حسابی از طرف خوشش اومده وآماده است که تا یه ماه دیگه شایدم کمتر عاشق بشه. براش خیلی خوشحال بودم. اما با دلخوری گفتم: مبارکه،یه بارکی می ذاشتی بچه دار می شدی بعد بهم خبر می دادی اون جوری بیشتر سورپرایز می شدم.اما جدی خیلی برات خوشحالم پیداست که خیلی دوستش داری همچین با ذوق ازش حرف می زنی که نگو. یه یک ربعی با بچه ها سر به سرش گذاشتیم و خندیدیم.روز خیلی خوبی بود.دیدن دوباره ی دوستام بعد مدتها هیجان زیادی داشت مخصوصاً که می دیدم دارن زندگی جدیدی رو با یه هدف تازه شروع میکنن.منم از خودم و کارم و دانشگاهم گفتم و بعد سه ساعت از هم خداحافظی کردیم و هرکس رفت خونه و شهر خودش. دو روز مثل برق و باد گذشت و وقت برگشتن بود. از قدیم گفتن دوری و دوستی واقعاً راست گفتن. من به وضوح می دیدم که دوری من باعث شده که برادرام در نظر اول که منو میبینن خیلی خوب رفتار کنن و هر کاری بخوام برام بکنن اما یکم که بیشتر بمونی دوباره روز از نو و روزی از نو. دوباره دعواها شروع میشه.خلاصه بعد دو روز برگشتم خونه ی خودم دلم واسه ی خونه ام تنگ شده بود. شب زود خوابیدم که صبح زود پاشم چون مرخصیم تموم شده بود و باید میرفتم شرکت. صبح زود بیدار شدمو صبحونه خوردم و راهی شرکت شدم. غیر از چند تا از بچه ها هنوز کسی نیومده بود. زود رسیده بودم. با بچه ها سلام و احوال پرسی کردم و رفتم سر میز خودم نشستم. وای که چقدر دلم برای میز و کارم تنگ شده بود. حسابی به شرکت عادت کرده بودم. نیم ساعت بعد در باز شد و یکی سوت زنان وارد شد. سرمو بلند کردم دیدم مانی. سوتی زد و گفت: به به خانم آریا. چه عجب ما شما رو دیدیم. فکر کردیم تعطیلات خوش گذشته موندگار شدید. اما نه انگار بهتون ساخته رنگ و روتون باز شده بزنم به تخته خوشگل تر شدید. همون جور که می خندیدم تشکر کردم. یهو مانی یه قیافه ی ناراحت به خودش گرفت و گفت: _: اما جدی خیلی ازتون ناراحتم. خیلی بی معرفتی، درسته که مرخصی داشتی، درس و امتحان داشتی، نمی گم به ما یه سر می زدی ما به یه تلفنم راضی بودیم. بابا دلمون تنگید براتون. جای برادری حق دارم گله کنم یا نه؟ خندیدم و شرمنده گفتم: بله حق با شماست کوتاهی از من بود حاضرم هر جور که بخواید جبران کنم. مانی یه فکری کرد و گفت: باشه قبوله جبران کن. یادته بهت بستنی رشوه دادم. خب الان برای جبران باید منو ببری و بهم بستنی بدی. _:ما هم بستنی می خوایم. بابک و رعنا پشت مانی بودن و با لبخند به ما نگاه می کردن. اصلاً نفهمیده بودم کی اومدن. سلام علیکی کردیم و رعنا رو بغل کردم. مانی: دائی جون زشته، آدم خودشو دعوت نمی کنه. بابک: من خودمو دعوت نکردم، خانم آریا دعوتم کردن مگه نه خانم آریا؟ خندیدم و گفتم: مگه من جرأت دارم وقتی رئیسم می خواد دعوتش نکنم. قدم شما هام سرچشمم. بابک شکلکی برای مانی در آورد و گفت: حسود خان دیدی؟ مانی: فقط چون رئیسی ازت ترسید و گرنه دعوتت نمی کرد. بابا تو هنوز مثل بچه ها تا می فهمی یه جا بستنی میدن می دویی میری. کی می خوای عاقل شی. بابک: این موضوع ربطی به عقل نداره. به دل بستگی داره. این دل و شکمم که عاشق بستنیه حالا حرف نزن دیگه می گم تو رو نبریم ها می دونی که من رئیسم و رو حرفم حرف نمی زنند. مانی: بس که پر رویی تو. من و رعنا فقط وایساده بودیم و به این دو تا نگاه میکردیم و می خندیدیم. خلاصه قرار شد ظهر موقع استراحت بریم کافی شاپ جلوی شرکت و بستنی بخوریم. ظهر ساعت 12 مانی اومد و بس نشست کنار من و هی غر زد که «چرا نمی ریم؟ بیا دو تایی بریم اینا رو قال بزاریم. اصلاً چرا خودشونو دعوت کردن. من بستنی بدنم کم شده و...» مثل یه پسر بچه ی شیطون به همه چیز غرمیزد. یه بارم گفت: من گرمم بستنی می خوام. همون جور که می خندیدم از دستش گفتم: حواست هست که الان بهمن و وسط زمستون؟ تو این سرما چه جوری گرمت شده. جوابمو نداد فقط روشو کرد اون طرف و به یه چیزدیگه گیر داد. نیم ساعت بعد بابک و رعنا جونم اومدن. بابک: مانی تو، تو این شرکت کارم میکنی؟ نیم ساعته که داری غر میزنی سرمو از تو اتاق بردی. چقدرم صدات بلنده کل ساختمون فهمیدن می خوای یه بستنی بخوری. مانی: به تو چه دوست دارم همه بدونن. خلاصه با کل کل این دو تا بلند شدیم و رفتیم کافی شاپ روبروی شرکت. یه جای تمیز و زیبا بود. موزیک ملایمی هم گذاشته بودن که به آدم آرامش میداد. یه میز یه گوشه ی دنج پیدا کردیم و رفتیم نشستیم. اومدم صندلی رو بکشم و بنشینم که بابک قبل من صندلی رو برام عقب کشید و تعارف کرد بنشینم. تشکر کردم و نشستم. من و رعنا کنار هم و مانی و بابک رو به رومون پشت میز نشستن. یه پسر جوونی اومد تا سفارش بگیره. مانی با ذوق گفت: من بستنی میوه ای می خوام. رعنا: بستنی سنتی. من و بابک با هم گفتیم: شکلاتی. بهم نگاه کردیم و به خاطر تفاهممون بهم لبخند زدیم. رعنا: مانی چته؟ روی جوجه تیغی نشستی؟ برگشتیم دیدم مانی هی از جایی که نشسته یکم خودشو میکشه بالا و از بالای سر من و رعنا سرک میکشه و مدام این طرف و اون طرف رو نگاه میکنه. با تعجب به کاراش نگاه میکردیم که بابک زد پس کله ی مانی . مانی آخی گفت و دستشو گذاشت پس کله اش و با عصبانیت گفت: دیوونه ای؟ چته تو؟ وحشی. بابک: مانی تو آدم بشو نیستی. بعد با ابرو به من و رعنا اشاره کرد و گفت: خجالت بکش. یکم مراعات کن. برگشتم دیدم رعنا به مانی چشم غره میره. رعنا: واقعاً که مانی خیلی بی ادبی. با دوتا خانم اومدی بیرون و بازم چشمت دنبال بقیه است. مانی: خب شما جای خودتون بقیه هم جای خودشون. رعنا: مردشورتو ببرن که اینقدر هیزی. یه دفعه مانی صاف نشست و خیلی جدی گفت: هیچ ربطی به هیزی نداره. دیگه این حرفو نزن که خیلی ناراحت شدم. ببین عزیزم اومدیمو دختر رویاهای من همین الان تو این کافی شاپ بود باید یه نگاهی بندازم ببینم کی می تونه باشه یا نه . بعد دوباره به پشت سر ما نگاه کرد و به بابک گفت: خدا چه هنری داره این همه دختر خوشگل و خانم رو آفرید. ماها باید یه بهره ای ببریم دیگه. رعنا: آره جون خودت تو گفتی و من هم باور کردم. دختر رویاها ... هه چه خیالاتی، سوگند و دیدی اومدی یه چیز بگی گند کاریتو بپوشونه. آقا به تعداد موهای سرشون دوست دختر دارن. هنوزم دله است و بیشتر می خواد. تازه فهمیدم موضوع چیه. زیر زیرکی خندیدم. شیطونی این پسر هم خیلی عجیب بود. بعد دو دقیقه مانی گفت: من برم یه لیوان آب بیارم. و سریع از جاش بلند شد و رفت. رعنا با چشم تعقیبش کرد و گفت: این مانی هم معلوم نیست کی می خواد سر عقل بیاد و دست از شیطونی برداره. بابک: مانی خیلی پسر خوبیه. شیطون هست اما تو دلش هیچی نیست. آخر معرفت و مرامه. محال یکی بهش احتیاج داشته باشه و مانی نره کمکش. من که خیلی دوسش دارم. رعنا: منم دوسش دارم. من مثل خواهرشم، دلم می خواد مانی یه دختر خوب پیدا کنه و سروسامون بگیره. می دونم هیچ کدوم از این دختر ها رو واقعاً دوست نداره. بابک: نگران نباش. مانی هر وقت دختری رو که بخواد پیدا کنه دست از این کاراش بر میداره و عاقل میشه. فقط هنوز کسی رو که بتونه عاشقش بشه پیدا نکرده. داشتم به حرفاشون گوش میدادم و با خودم گفتم: از کجا معلوم که بعد از پیدا کردن از دستش ندی؟ رعنا: بحث به اینجا کشید بزار بپرسم بابک خان شما دقیقاً با یلدا چه سروسری داری. بابک: سروسر چی؟ من اصلاً با یلدا کاری ندارم. رعنا: کاری نداری و این دختره هر روز تو شرکت پلاسه؟ بابک کلافه دستی به موهاش کشید و گفت: به خدا خسته شدم رعنا. نمی دونم باهاش چی کار کنم. دم به دقیقه می آد سراغم یا شرکت یا خونه. دیگه از دستش دارم دیوونه میشم. حرف آدمم که نمی فهمه. رعنا: اگه نمی خوایش چرا کاری نمی کنی؟ چرا به خودش نمی گی. بابک بهت می گم که اصلاً خوب نیست که این دختره مدام میاد شرکت. همین الانشم کلی حرف پشت سرتونه. بابک: فکر کردی خودم نمی دونم؟ آخه چی کار کنم؟ تا بهش میگم دیگه نیا شرکت همچین میره رو اعصابم که دیگه نمی تونم کار کنم. فکر کردی نفهمیدم چه جوریاست که همه ی منشی ها یکی یکی استعفا میدن ومیرن؟ تا یه دختری نزدیکم میبینه همچین با حرفها و کاراش رو اعصابش میره که دختره خودش در میره. به خاطر رفت و آمد خانوادگیمونم نمی تونم چیزی بگم. رعنا: پس می خوای چی کارکنی؟ ببینم نظر خاله اینا چیه راجع به یلدا؟ بابک: مامان اینا اصلاً تو کارا و مسائل خصوصی من دخالت نمی کنن. انتخاب رو گذاشتن به عهده ی خودم. هر چی باشه زندگی و آینده ی منه. این دختره اگه یکم شعور داشت می فهمید که اصلاً از اون تیپ دختر هایی نیست که من خوشم بیاد. هرچی فکر کردم دیدم به نظر من یلدا همچینم بد نیست. خوشگل و خوش تیپ بود و خانواده ی خوبی هم داشت. از رفتارش با خودم که می گذشتم همچین هم بد نبود. با کنجکاوی گفتم: چرا؟ مگه چشه؟ به نظر من که خوشگله. بابک درست تو چشمام نگاه کرد و گفت: همه چیز که خوشگلی نیست. مهم اخلاق آدمه. من یکی و می خوام که من و به خاطر خودم بخواد به خاطر شخصیتم نه به خاطر پول و موقعیت خانواده ام. من باید یه کسی رو پیدا کنم که دوستش داشته باشم و مطمئن باشم که اونم منو از ته دلش دوست داره. کاملاً درک میکردم. خب منم این جوری بودم. اما اگه بابک چنین نظری داشت باید به یلدا همه چیزو میگفت نباید اونو سر می دواند. باید درست و حسابی باهاش حرف میزد. من: من کاملاً باهاتون موافقم. ببخشید که فضولی میکنم اما فکر نمی کنید بهتره که اول تکلیفتون رو با یلدا خانم روشن کنید؟ من میدونم که ایشون شما رو نامزدش میدونه چون به منم گفته نامزد شماست در صورتی که شما تأیید نمی کنید. به خاطر همین هم در برابر دختر های دورو برتون که بهش احساس خطر میدن موضع میگیره و سعی میکنه که اونا رو هر طور که شده ازتون درو کنه تا نکنه ازچنگش برید. شما باید بهش توضیح بدید که چه حسی دارید اینو بهش بدهکارید. یه جوری حس میکنم شما زیادم از اینکه یلدا دورو برتون باشه ناراضی نیستید. بابک با اعتراض گفت: چه طور می تونی یه همچین حرفی بزنی؟ همین الان گفتم که حسی بهش ندارم. من: ولی کاراتون یه چیز دیگه رو میگه. شما به ما گفتید که چی می خواید نه به یلدا. من که فکر می کنم شما یلدا رو گذاشتید تو آب نمک تا اگه اونی که می خواید رو پیدا نکردید برید سراغ یلدا. بابک معترض گفت: نه اصلاً این جور نیست. من نمی خوام کسی رو تو آب نمک بزارم. من فقط نمی تونم بهش بگم نمی خوامش چون ... چون خب .... ام ... من: دیدید دلیلی ندارید که بگید. این نشون میده که کوتاهی از خودتون بوده نه از یلدا. اون دختری که من دیدم فکر نمی کنم وقتی بفهمه شما نمی خوایدش بازم دنبالتون بیاد و بخواد زورکی باهاتون باشه. اون به غرورش احترام میزاره. رعنا که تا این لحظه ساکت نشسته بود و به حرفهام گوش می داد سری تکون داد و گفت: من با سوگند موافقم. تو خودت اجازه دادی که یلدا تا اینجا ها پیش بره. اون با دخترهایی که نزدیکتن بد رفتار میکنه انگار که دوشمنشن کاملاً پیداست که حرف سوگند درسته و اون تو رو شوهرش میدونه واسه همین پاچه ی همه ی دخترها رو میگیره. بابک با اعتراض گفت: نه با همه اینجور رفتار نمی کنه. اون با تو و سوگند خانم کاری نداره. من: خب بله چون رعنا شوهر داره و دیگه خطری محسوب نمی شه. در مورد منم؛ کی به یه عتیقه ی منگل توجه میکنه. رعنا با دهنی باز گفت: چی داری می گی ؟ عتیقه ی منگل یعنی چی؟ یه نگاه به بابک کردم که دیدم اونم متعجب نگاه میکنه. دستمو تو هوا تکون دادم و با اعتراض گفتم: وای بی خیال چرا یه جوری رفتار می کنید که انگار بار اولتونه که این حرف رو شنیدید، چون باور نمی کنم. خودم وقتی یلدا داشت بهتون میگفت که این منشی عتیقه و منگل رو از کجا آوردی شنیدم. فکرم نمی کنم که از این حرف چندان بدتون اومده باشه چون نشنیدم که اعتراضی بکنید. بابک تند تند شروع کرد به حرف زدن که یه جورایی قضیه رو درست کنه. بابک: نه این چه حرفیه. من اصلاً خوشم نیومد که بهتون گفت عتیقه و منگل بعداً اعتراض کردم و گفتم حق نداره به بقیه توهین کنه. دوباره همون حس عصبانیت و نارضایتی اون روز و داشتم. سرمو انداختم پائین. رعنا: اون دختره چه طور جرأت کرده؟ وای که حسابی کفریم میکنه. وای ... بابک خم شد جلو و دستش رو گذاشت رو میز و اومد طرفم و با ناراحتی گفت: باور کن خودمم ناراحت شدم. اصلاً نمی خوام فکر کنی بهت بی احترامی کردم. نمی خوام ناراحت شی. تو همین لحظه مانی با سروصدا اومد نشست. سرمو بلند کردم که مانی و ببینم که دیدم بابک با چشمای ناراحت بهم نگاه میکنه. رعنا داشت با مانی دعوا میکرد که کجا مارو قال گذاشته و رفته. بابک خیلی آروم جوری که فقط خودم بشنوم گفت: اگه ناراحتت کردم معذرت می خوام. اصلاً همچین قصدی نداشتم. سرش رو خم کرد یه طرف و یه مدل عجیب نگام کرد و آروم گفت: منو میبخشی؟ اه وا این چرا همچین می کرد؟ منظورش چیه نمی خواد ناراحت بشم؟ نمی دونم چرا ولی یه حس عجیب داشتم دلم یه جوری شده بود کاملاً حس میکردم که ناراحته. دوست نداشتم حس بدی داشته باشه همون جور که تو چشماش خیره شده بودم و داشتم فکرمیکردم که چرا تا حالا متوجه ی سیاهی چشماش نشدم. گفتم: مهم نیست. بابک: چرا مهمه می خوام که منو ببخشی و اون حرف رو فراموش کنی. من: باشه، من چیزی نشنیدم. یه لبخند قشنگ زد و ازم تشکر کرد.به خودم اومدم و دیدم دو دقیقه است دارم زل زل تو چشماش نگاه میکنم اونم بدون اعتراض و با لبخند نشسته بود و به چشمام نگاه میکرد. سریع رومو برگردوندم سمت رعنا و مانی که داشتن دعوا میکردن. گویا مانی آخر کار خودش رو کرده و رفته با دختری که 2 تا میز جلوتر نشسته حرف زده و شماره اش و گرفته. رعنا هم داشت باهاش دعوا میکرد که چرا وقتی ما اونجا بودیم این کارو کرده باید بهمون احترام میزاشت و به خاطر همراه بودن 2 تا خانم آروم می نشست سر جاش. مانی: خب اگه الان نمی رفتم سراغ دختره دیگه پیداش نمی کردم. خلاصه رعنا اعتراض میکرد و مانی سعی میکرد با زبون چربش اونو نرم کنه. بالاخره با رسیدن بستنی هامون این دو تا آتش بس دادن. موقع خوردن بستنی تا سرمو بلند میکردم دو تا چشم سیاه می دیدم که بهم نگاه میکنن. نمی فهمیدم چرا این جوری نگام میکنه راستش یه جورایی معذب شده بودم. این پسره چرا امروز این جوری می کرد؟ خلاصه بستنی اون روز حسابی چسبید موقع حساب کردن که شد رفتم حساب کنم که گفتن یه آقایی قبلاً حساب کرده با تعجب گفتم: کی؟ دیدم بابک اومده کنارم و گفت: شما بفرمائید من حساب میکنم. من: اما ظاهراً یکی قبلاً حساب کرده. بابک: جدی؟ کی این کارو کرده؟ من: نمی دونم انگار یه آقایی بوده. به فروشنده گفتم کی حساب کرده اونم گفت: همون آقایی که همراتونه همون اول اومدن حساب کردن. من تعجب کرده بودم و بابک می خندید. بابک: جونور من فکر کردم رفته دختره رو تور کنه نگو دختره بهانه بود که بیاد زودتر حساب کنه. من با تعجب گفتم: آخه چرا؟ قرار بود من حساب کنم. اصلاً اومدیم که مهمون من باشین. بابک: درسته که به اسم تو اومدیم ولی خوب نیست تا آقایون هستن خانمها دست تو جیبشون کنن. اینو یادت باشه. مانی هم بستنی رو بهانه کرد تا دور هم باشیم. حسابی گیج شده بودم و سر از کار این دائی و خواهرزاده درنمی آوردم. چند وقتی بود که تو شرکت همه همه بود پیش هر کی می رفتی در مورد قرار داد جدید میشنیدی. ظاهرا" قرار بود که یه شهرک ساحلی تو شمال ساخته شه که یه پروژه ی بزگ و سود آور بود همه در تکاپو بودن که کار به نحو احسنت پیش بره و نظر مشتری جلب شه که قرار داد و به ما بدن. همه شبانه روز کار می کردن و مشغول بودن . یادم نمیره روزی که مانی و بابک خوشحال و سرمست وارد شرکت شدن و خبر بستن قرار داد بزرگ و اعلام کردن. صدای سوت و دست بود که کل شرکت و پر کرده بود. همه می خندیدن و به هم تبریک می گفتن. تو این هاگیر واگیر یه دفعه مانی با صدای بلند شروع کرد به ساکت کردن بچه ها و گفت همه ساکت می خوام یه چیزی بگم. وقتی همه ساکت شدن یه نگاه به اطراف کرد و یه صندلی ورداشت رفت بالاش ایستاد و بلند رو به همه گفت: بچه ها ممنون از زحمات شبانه روزی همه تون و تبریک به خاطر این قرار داد بزرگ. با اینکه بستن این قرار داد یعنی کار بیشتر و خستگی و سفرهای کاری بیشتر اما برای اینکه هم خستگی این چند وقته از تنتون در بره هم برای گرفتن نیرو و انرژی برای ادامه ی کار بابک همه تون و به مهمونی بزرگ تو خونه اشون دعوت میکنه. همه ی همکارا جمعه شب منزل مهندس شایان دعوتید. یه هو صدای هورای بچه ها از همه جا بلند شد و همه دست زدن. بابک بیچاره هم که انگاری غافلگیر شده بود در جواب دست دادن و تشکر همکارا با بهت لبخند می زد و سر تکون می داد. بعد چند دقیقه همه برگشتن سر کار خودشون و بابک و رعنا و مانی هم با هم به سمت دفتر بابک حرکت کردن من که نزدیک میزم ایستاده بودم میدیدم که بابک با اخم داره یه چیزی به مانی میگه و رعنا هم با لبخند نگاهشون میکنه. بابک: آخه پسر تو کی می خوای آدم بشی. دفعه ی چندمته که از این کارا میکنی؟ هزار بار بهت گفتم قبلش یه هماهنگی با من بکن. مانی: خوب حالا دایی جان ناپلئون ناراحت فرمودن. حالا که دعوتشون کردم. چی شده مگه. بابک که حرص می خورد یه هو تو جاش ایستاد و رو به مانی گفت: آخه چی بگم به تو؟ مگه تو نمی دونی که مامان جمعه مهمونی گرفته و کل فامیل و دعوت کرده. مانی خیلی خونسرد رو به بابک گفت: خوب . بابک : خوب و زهر مار. من همکارارو کجا ببرم واسه جشن؟ خونه که غرق مامانه. مانی: واسه این داری خودکشان راه می ندازی؟ خدا بزاره مامان فریماه و کم که نمیزاره تو مهمونیهاش 20 ، 30 نفر اضافه تر مشکلی براش ایجاد نمیکنه. می تونی دو تا جشن و با هم بگیری اگه بد میگم بگو بد میگی. رعنا: آره مانی راست میگه این جوری خیلی بهتره. مهمونی که آماده است فقط تعداد مهمونا بیشتر میشه. بابک که تو فکر فرو رفته بود آروم گفت: باید به مامان بگم ببینم موافقه یا نه. نیش رعنا و مانی تا بنا گوش باز شده بود. خوشحال و شاد بابک و تا دفترش با چشماشون بدرقه کردن. در دفتر که بسته شد مانی رو به من گفت: تو هم که میای؟ من: من ... من ... نمی دونم ..... بیام؟ مانی یه اخمی کرد و گفت: نه پس نیا. دختر مگه تو جزو کارمندای شرکت نیستی؟ پس باید بیای حتما". رعنا: یعنی چی نمیدونم. باید بیای. مانی یه فکری کرد و گفت: اصلا" خودم میام دنبالت به تو اعتباری نیست میزاری لحظه ی آخر جا میزنی نمیای. من دهنم باز مونده بود چون دقیقا" قصد داشتم همین کارو بکنم که بگم میرم اما نرم. فقط و فقط برای بستن دهن مانی و رعنا. خلاصه مانی به زور آدرس خونه مو گرفت که جمعه بیاد دنبالم. *** ساعت 7:30 بود و من حاضر و آماده منتظر مانی که بیاد دنبالم. قرار شده بود 7:30 اینجا باشه. داشتم فکر میکردم شاید دیر بیاد که صدای زنگ آیفون بلند شد. رفتم گوشی و برداشتم.من: کیه؟ -: خانم آریا؟ من: بله. -: از آژانش مزاحم میشم یه آقایی زنگ زدن آدرس دادن گفتن ماشین می خواین. تعجب کردم. من که زنگ نزده بودم آژانس. شاید اشتباه اومده باشه. اما نه فامیل من و گفت. من: ببخشید اون آقا که زنگ زدن اسمشون و نگفتن؟ -: آقای شهبازی. اه این که مانیه نکنه اون نتونسته بیاد دنبالم زنگ زده آژانس برام خوب پس چرا به خودم زنگ نزد بگه؟ گیج گفتم: صبر کنید الان میام پایین. شالمو رو سرم گذاشتم و کلید خونه رو برداشتم و اومدم پایین. از در بیرون رفتم و با چشم دنبال آژانس می گشتم اما هیچ ماشین آزانسی نمیدیدم. -: وا این ماشینه کجا رفت؟ 20 ثانیه ام طول نکشید تا بیام پایین. این چرا یهو غیب شد؟ داشتم زیز لبی غرغر میکردم که صدای یه صوت بلند شنیدم. برگشتم و با کما تعجب مانی و خیلی شیک جلوی خودم دیدم. -: اوا این چه خوشتیب شده. یه شلوار لی روشن با یه بلوز سفید و یه کت اسپرت سفیدم روش پوشیده بود. چه هیکل خوبی داری پسر ایول داری. مات داشتم نگاهش می کردم که گفت: چه خوشکل شدی. به خودم اومدم و گیج یه نگاه به خودم کردم. من خوشگل شدم؟ من که کاری نکرده بودم. یکم آرایش کردم. نه که همش من و مقنعه به سر و سیاه پوش با یه رژ کمرنگ دیده حالا این خط چشم و سایه نصفه ی دودی و رژ گونه و رژ ملایم صورتی خیلی چشمش و گرفته. من: مرسی. تو اینجا چی کار میکنی؟ مانی: خوب اومدم دنبالت. من : ام مگه زنگ نزدی آژانس؟ الان یه آقای ... با گیجی داشتم توضیح میدادم که 2 دقیقه ی قبل یه آقایی زنگ زده گفته آژانسه که دیدم مانی با نیش باز با لحجه راننده آژانسه گفت: خانم دیر کردین رفت. من: تو بودی؟ ای خدا بگم چی کارت بکنه که من و دست انداختی. واقعا" که. مانی با نیش بسیار گشوده: حالا خانم افتخار میدن تشریف بیارن؟ من راننده شون بشم؟ بعد با احترام رفت کنار یه آزارای مشکی و در جلو رو با احترام باز کرد و با دست من و دعوت به نشستن کرد. خنده ام گرفته بود از کاراش. با اون کفشای پاشنه بلند تق تق کنون و آروم رفتم سمت ماشین و نشستم توش. مانی در و بست و خودشم رفت پشت فرمون نشست و راه افتاد تا برسیم در خونه ی بابک اینا این مانی کلی چیز میز خنده دار تعریف کرد که من روده بر شدم از خنده. اونقدم به خودم فشار میاوردم که اشکم از زور خنده در نیاد که نکنه این ریملم برزه پاییش و نرسیده به مهمونی مجبور شم برگردم خونه. آخرش دیگه طاقت نیاوردم و گفتم: مهندس جون هر کی دوست دارید بس کنید دارم میمیرم بس که خندیدم. بابا من برای این صورت وقت گداشتم که این شکلی شه یکم دیگه حرف بزنید اشکم در میاد و کل آرایشم بهم میریزه اونوقت نمیام مهمونیا. مانی با یه لبخند بدجنس گفت: به یه شرط بس میکنم. من: چه شرطی؟ مانی: باید قبول کنی وگرنه اونقدر می خندونمت که آرایشت بهم برزه و از اونجا که زورم زیاده همون شکلی میبرمت مهمونی. اوکی؟ من: خوب آخه چه شرطی؟ مانی: تو بگو باشه بهت میگم. من: خوب باشه. مانی: دیگه به من نگو مهندس و آقای شهبازی. من اسم دارم اسمم هم مانی. اسم به این قشنگی و راحتی مثل فرنی میمونه تو دهن میپیچه خوب اسممو صدا کن. من: آخه. مانی: ببین قول دادی آخه و اگه نداره . باشه؟ من که برام فرقی نمی کرد اما خداییش صدا کردن اسمش راحتتر از فامیلیش و مهندس بود. خوب منم مهندس بودم اما همه من و خانم آریا صدا می کردن. من: باشه هر جور راحتید. مانی: خوبه منم سوکند صدات میکنم. بعد یه لبخندی زد و دیگه تا خونه ی بابک آروم نشست.دم یه در بزگ آهنی نگه داشت. ماشین و جلوش که نگه داشت دره خودش باز شد. هی من نگاه کردم ببینم آدم میبینم که در و باز کرده باشه. اما دریغ از آدم. بعد من خنگ فهمیدم دره از این خودکارای خود به خودیه. در که باز شد دهن منم یه متر باز شدو چشام از کاسه اش داشت میزد بیرون. وای خدا اینجا کجاست چه خوشگله. یه راهروی بزرگ ماشین رو که دو طرفش درخت کاشته شده بودن و انتهای راهرو یه خونه ی بزرگ تقریبا" چهار برابر خونه ی خودمون. یعنی فقط ساختمونش چهار برابر کل خونه ی ما با حیاطش بود. چقدرم خوشگل بود جلوی ساختمونم یه میدونک گرد بود که وسطش یه فواره ی خوشگل بود که هی آب میپاشید. خلاصه اینکه یه خونه وسط یه باغ بود. منم که عاشق سبزی و درخت و آب، یاد وطن افتاده بودم . چشمام و بستم و یه نفش عمیق کشیدم. چه بویی بوی سبزه ی آب خورده به آدم روح می داد. مانی ماشین و نگه داشت و اومد در سمت من و باز کرد. کلید ماشینم داد یکی پارک کنه. مانی: بفرمایید سوگند خانم خوش اومدید. من کنار مانی راه افتادم برم تو ساختمون. از در که وارد شدیم یه آقایی اومد جلو و پالتو شالمو ازم گرفت. حالا من روم نمیشد جلوی مانی شالمو در بیارم. به زور پالتو و شالمو دادم به آقاهه یعنی در واقع آقاهه شالمو یه جورایی کشید از دستم چون ولش نمی کردم. یه نگاه به خودم کردم. موهامو که تا آرنجم بود کج آورده بودم رو شونه ی راستم ریخته بودم و با یه گیره جمع کرده بودم که تو یه خط صاف وایسه و پخش نشه. یه پیراهن کوتاه مشکی تا دو انگشت بالای زانو پوشیده بودم که از دو طرف با کش جمع میشد و رو لباس خط چین های ریز می انداخت. یه جوراب شلواری پوشیده بودم که پاهام لخت نباشه لباس آستین حلقه ای بود و روش یه کت کوتاه داشت. خلاصه تا جایی که میتونستم حجاب اسلامی رو رعایت کرده بودم. حالا نه که خیلی مومن باشم نه. ولی اینجا با حضور همکارا حسابی معذب بودم. خلاصه دوتایی وارد شدیم و از همون دم در مانی یکی یکی با همه سلام علیک می کرد و منم که همراهش بودم به بقیه معرفی میکرد. مانی: خانم آریا از همکارای شرکت. من که تو پررویی لنگه نداشتم دیگه کم کم داشتم خجالت میکشیدم. حالا خوب بود کفش پاشنه بلندامو پوشیده بودم و گرنه اگه اسپرت و بی پاشنه بود که همه میگفتن مانی با بچه اش اومده. نه که من قد کوتاه باشم مانی زیادی بلند بود. در این حالت یه سر و گردن بلند تر بود. آروم آروم با کفشا راه می رفتم از ترس اینکه نکنه کله پا شم و با مخ بیام زمین آخه به این کفشا عادت نداشتم. مانی که دید من مثل مورچه راه میرم یه نگاه کرد و گفت: خاله سوسکه کمک نمی خوای؟ من: نه ممنون خودم میام. مانی: می دونم خودت میای. می خوام تو رو به مامانم و مامان بزرگم آشنا کنم اما این جوری که تو میای فکر کنم فردا هم بهشون نرسیم. من: خوب مانی هولم نکن می خورم زمین آبروت میره ها. مانی: خوب خاله سوسکه آروم بیا. فقط سالم بیا. بالاخره رسیدیم پیش خانواده مانی و من دوتا خانم و جلوم دیدم که از شباهتشون پیدا بود که با هم نسبت دارن. مامان مانی یه زن چهل پنجاه ساله ی خوش پوش بود و مامان بابکم دست کمی نداشت شصت هفتاد ساله بود به گمانم اما یکی میدید فکر می کرد این دو تا خانم کم کم ده سال جون تر از سن واقعیشون باشن . هر دو خیلی مهربون و خنده رو بودن. یه حس خوبی به آدم می دادن که نگو. خلاصه به مامانا معرفی شدم و بعد چند تا تعارف تیکه پاره کردن یه با اجازه ای گفتیم و رفتیم سمت یه میز که بشینیم. مانی: بیا بریم اونجا پیش رعنا اینا بشینیم. نمیدونم این بابک کجاست که پیداش نیست. با مانی سمت میزی که رعنا با یه پسر و یه دختر جوون نشسته بودیم رفتیم. رعنا با دیدن من لبخندی زد و از جاش بلند شد و بغلم کرد. رعنا: وای عزیزم چه خوشگل شدی. خوش اومدی. بیا که می خوام تو رو به بچه ها معرفی کنم. دست من و گرفت و به دختر و پسری که کنارش بودن اشاره کرد و گفت: این آقا خوش تیپه شوهر بنده پیمان. این خانم خوشگل هم خواهر مانی، مهناز. خدارو شکر اصلاً به مانی نرفته و خیلی ماهه. با لبخند اعلام خوشبختی کردم و با تعارف رعنا کنارشون نشستم. مانی: چه طوری پیمان؟ تو که هنوز زنده ای. گفتم تا حالا این رعنای گودزیلا خوردتت. رعنا محکم زد پس کله ی مانی. مانی هم آخی گفت و با دستش کله اش و گرفت. مانی: چته رم کردی دوباره. رعنا: درست صحبت کن مانی وگرنه من می دونم و تو. مانی: خوب همین کارا رو میکنی که بهت میگم گودزیلا دیگه. رعنا خیز برداشت که دوباره بزنه پس کله ی مانی که مانی از جاش پرید و در رفت. بعدم یکی صداش کرد و رفت ببینه چی کارش دارن. ما دیگه مرده بودیم از خنده. صدای آهنگ و موزیک کل ساختمون و برداشته بود کلی دختر و پسر جوونم وسط سالن مشغول رقص بودن. یه پسره اومد و دست مهناز و گرفت و بردش وسط. رعنا رو به من گفت: سوگند جون تو نمی رقصی؟ وای همین یک کارم مونده بود که با این کفشا بیام مثل غازم برقصم. لبخندی زدم و گفتم: نه عزیزم شما بفرما ممنون. رعنا هم وقتی بعد کلی اصرار دید من برقص نیستم دست پیمان و گرفت و رفتن وسط. داشتم رقص مهمونا رو نگاه می کردم که یه صدایی از پشتم سلام کرد. -: سلام خوش اومدین. برگشتم و با دیدن بابک خشکم زد. نفس کم آورده بودم. خیلی خوشتیپ شده بود. یه شلوار لی تیره با یه پیراهن مردونه ی سرمه ای آستیناشم تا کرده بود تا آرنج بر عکس مانی کروات نزده بود و دوتا دکمه ی بالای پیراهنش باز بود. عضلات برجسته ی بازو و سینه اش از رو لباسم پیدا بود. همین جور مات داشتم نگاهش می کردم. اونم مات خیره شده بود به من که یه دفعه صدای مانی ما رو به خودمون آورد. نفسم برگشت و ریه هام بالاخره هوا پیدا کردن.مانی: اه بابک تو اینجایی یه ساعت دنبالت می گردم. سوگند و آوردم به زور. یه ابروی بابک با شنیدن اسمم از دهن مانی بالا رفت. مانی: اگه نمی رفتم دنبالش می خواست جیم بزنه. وای اینجا چقدر گزمه پختم. مانی کتش و در آورد و گذاشت پشت صندلی.بابک اخم کرده بود. مانی رو به من گفت: بیا بریم برقصیم. تا خواستم مخالفت کنم دیدم دستم کشیده شد و من تقریبا" پرت شدم وسط جمعیت. یاد این تام و جری افتادم که یه هو دست تام کشیده میشه و دو متر میره جلو اما بدنش سر جاشه بعد با سرعت نور بدنش پرت میشه میرسه به دستش. منم همون شکلی بودم. به زور خودم و رو اون کفشا نگه داشتم و با مانی رقصیدم. مانی با آهنگ می خوند و خیلی هم قشنگ می رقصید من ضایع هم بیشتر درجا می زدم و دستمو تکون میدادم. یه لحظه چشمم افتاد به کنارم دیدم بابک داره با یلدا میرقصه اما حواسش به یلدا نیست. یلدا هم نامردی نمی کرد همچین دست انداخته بود دور گردن و کمر بابک و با هر حرکتش خودش و می چسبوند به بابک که من جای بابک میخ رقص و حرکات ماری یلدا شدم. یه دور که رقصیدیم به مانی گفتم بسه من میرم بشینم. تا خواست مخالفت کنه یکی صداش زد و مانی هم دیگه چیزی نگفت. منم خوشحال و شاد و خندون رفتم رو صندلیم نشستم. پام درد گرفته بود نه که عادت به این کفشا نداشتم اذیتم می کرد. داشتم با دست زانوهامو ماساژ می دادم که حس کردم یکی کنارم نشسته. سرمو بلند کردم ببینم کیه که دیدم بابک اومده نشسته کنارم و با اخم زل زل نگام میکنه. اونقدر هول شدم که نگو هم از اخمش هم از جذبه ی نگاهش. دستپاچه و بی اختیار از جام بلند شدم و گفتم: سلام مهندس شایان. اخمش عمیق تر شد. این چرا امروز انقده بد اخم شده؟ بابک: علیک سلام. خوش اومدین. چرا ایستادین؟ من: همین جوری ... بشینم؟ وای خدا من چقدر خنگ شدم نمی دونم اینا چه دری وریه که من میگم. اما انگار خنگ بازی من تاثیر داشت بابک اخمش کم شد و یه نیمچه لبخند زد. از جاش بلند شد و جلوم ایستاد و گفت: حالا که وایسادین افتخار یه دور رقص و بهم می دین؟ من عین گیجا: من .... رقص ... چرا؟؟؟ ای دختر چرا هم شد سوال؟ برای اینکه دور هم باشیم خوب. خدا جون قربونت باز این بد اخم نشه. بابک یه ابروش و داد بالا و گفت: برای اینکه برقصیم. بعد با یه لبخند گفت: برای مجلس گرم کنی. وا ... بابک داره شوخی میکنه؟ گوشام درست شنیده؟ چشام درست دیده؟ نکنه یکی دیگه باشه خودش و جای بابک جا زده باشه . آخه نه که بابک معمولا" جدیه و اونی که شوخی میکنه مانیه اصلا" باورم نمیشد که بابکم بتونه شوخی کنه. بابک که دید من مبهوتم خودش دستم و گرفت و بردم وسط منم مثل یه بره دنبالش رفتم. راستش انقدر بابک چشمم و گرفته بود با اون تیپش که نگو. علاوه بر اون از شوخی کردنش تعجب کرده بودم که اصلا" نمی دونستم دارم چی کار می کنم. یه آن به خودم اومدم دیدم بابک دستهاش و انداخته دور کمرم و دستهای منم گذاشته رو شونه اش و آروم آروم من و خودش و به چپ و راست تکون میده. وا این چرا همچین میکنه چرا پس نمیرقصیم؟ یه نگاه به دور و برم کردم دیدم همه جا پره از دختر پسرایی که زوج شدن و دارن همین مدلی میرقصن. رعنا و پیمان هم بودن. مانی هم دست یه دختره رو گرفته بود داشت میرقصید. تازه دوزاری قابلمه ی من افتاد که داریم تانگو می رقصیم. واه چه غلطا از کی تا حالا من با مهندس بابک شایان این جوری صمیمی شدم که بیام تو بغلش این مدلی برقصم؟ یه لحظه سختم شد. خجالت کشیدم خواستم خودم و از بین دستای بابک عقب بکشم و برم سر جام بشینم اما تا یه تکون خوردم انگاری بابک فهمید می خوام چی کار بکنم که دستش و دور کمرم محکم تر کرد و آروم دم گوشم گفت: کجا رقصمون هنوز تموم نشده. خسته شدی؟ دیدم بهترین راه برای خلاصی از دستش اینه که تایید کنم خسته شدم واسه همینم گفتم: آره خسته شدم. حس کردم عضله هاش منقبض شدن و دستش که دور کمرم بود مشت شده. سرمو بلند کردم به صورتش نگاه کنم دیدم با اخم داره نگاهم میکنه آروم گفت: چطور با مانی که میرقصی خسته نمیشی؟ یعنی من انقدر خسته کنندم برات؟ من مات: مهندس شایان این چه حرفیه ؟ مانی ... بابک: مهندس شایان؟ چرا من مهندس شایانم اما مانی همون مانی؟ مگه من اسم ندارم سوگند؟ مگه بابک چشه ؟ ای خدا به دادم برس این پسره چرا همچین می کرد. منم که کلا" امشب از دنیا غافل بودم. خدایی یکی من و نمیشناخت فکر می کرد سکته ایم که با دهن باز مدام زل می زنم به بابک. اما نمی دونم وقتی این حرفا رو می زد چرا گرم میشدم. انگار خوشم میومد. حتی دیگه از این که دارم این جوری می رقصم هم خجالت نمیکشیدم. بابک: من آدم حسودی نیستم اونم حسودی به مانی که خیلی دوسش دارم. اما نمی دونم چرا وقتی میبینم اون با تو اینقدر راحته و نزدیک و من انقدر ازت دورم کفری میشم. میتونی منم به اسم کوچیک صدا کنی؟ می تونم سوگند صدات کنم؟ همچین این حرفا رو میزد که دلم نمیومد بگم نه ولی آخه چطور میشد؟ اون رئیس بود و من کارمندش. من: آخه شما رئیسمین این اصلا" درست نیست. بابک چشماش و بست و یه نفس کشید و آروم چشماش و باز کرد و تو چشمام نگاه کرد و گفت: باشه تو شرکت مهندس شایام صدام کن اما پامون و که از شرکت بیرون گذاشتیم من میشم بابک باشه؟ تو چشماش نگاه می کردم و به صدایی که به همه ی وجودم رخنه میکرد گوش میدادم. دوست داشتم میشد و اون هیچ وقت حرف زدن و تموم نمیکرد و من میتونستم همیشه و همیشه به صداش گوش بدم. فقط تونسته ام یه کله تکون بدم که یعنی باشه. یهو اخمای عمیق بابک باز شد و جاش و به یه لبخد خیلی قشنگ داد. داشتم زل زل بهش نگاه میکردم. آخه چرا من نمیتونم به این آدم نه بگم؟ چرا نمیتونم در برابر صداش مقاومت کنم؟ بابک حلقه ی دستاش و دورم تنگ تر کرد و من و بیشتر به سمت خودش کشوند. نمی خواستم انقدر نزدیکش باشم امشب به اندازه ی کافی سه کرده بودم همش مثل مه و ماتا بهش نگاه میکردم. سرم و آوردم پایین که به چشماش که میخندید نگاه نکنم، چشمم افتاد تو یقه ی بازش. ایول عضله. چی ساخته. همین جور میخ سر و سینه ی بابک شده بودم که آهنگ تموم شد. خدا جون شکرت به موقع بود حسابی. برای فرار از دست بابک و این حس کنه ای که تو وجودم بود و اصلا" نمی دونستم چیه سریع با آخرین سرعت رفتم سر جام نشستم. تا اومدم تو جام جا به جا بشم دیدم که بابکم اومده کنارم نشسته. اه این کی اومد من تند تند اومدم این چه جوری به من رسید؟ چه حرفی میزنم منا معلومه که این بابک با این لنگای درازش ده قدم من و با دو قدم طی میکنه. قدش یه چند سانت ناقابل بلند تر از مانی بود اما زیاد پیدا نبود. خدا رو شکر اومد کنارمو بدون حرف به رقص مهمونای وسط سالن نگاه کرد. داشتم به رقص مهمونا نگاه می کردم که یلدا از بین جمعیت اومد و یه نگاه تحقیر آمیز به من انداخت و با عشوه و ناز دست بابک گرفت کشید و گفت: بابک جون عزیزم چرا نشستی بیا بریم برقصیم با هم. بابک: نه تو برو من خسته ام می خوام یکم بشینم. یلدا: اه بابک خودت و لوس نکن پاشو دیگه. هی این یلدا با تمام زورش دست بابک و می کشید اما دریغ از اینکه بابک یه میلیمتر از جاش تکون بخوره. یلدا که دید زورش به بابک نمی رسه صداش و یکم پایین آورد اما نه اونقدری که من نشنوم. با یه نگاه بد به من اشاره کرد و رو به بابک گفت: به خاطر این منشیه عتیقه نمی خوای بیای؟ بابک عصبانی یه چشم غره به یلدا رفت و با حرص به یلدا گفت: یلدا بسه دیگه گفتم نمی خوام برقصم تو هم ادامه اش نده و برو. اونقدر بابک محکم این حرف و زد که من جای یلدا خودمو جمع و جور کردم. یلدا هم که ناراحت شد بود یه چشم غره به من رفت و راش و گشید رفت وسط جمعیت. منم از ترسم آروم سر جام نشسته بودم و هیچی نمیگفتم. یه دور دیگه ی رقص تموم شد و یه آهنگ دیگه زدن که همه دوباره به ورجه وورجه افتادن. موزیکش خیلی قشنگ بود محو آهنگ شده بودم. هم زمان با خوندن خواننده بابکم زیر لبی شروع به زمزمه ی آهنگ با همون ریتم خواننده کرد. خیلی قشنگ میخوند. هم پرسه ی خاطراتم من مثل قدیم پابه پاتم هواتو داره باز این دل تنها این لحظه ها خالی از منه می پرسی چرا عاری از منه نداره ارزشی بی تو این دنیااااااااااااااا چشمای تو همه رویام نباشی پیش من بی تو تنهام نزار از دست بره توی غم این مااااااااااااااااااا می تونی که بگیری دستای عاشقمو تا بگذره از چشام رد غمو دوباره بیااااااااااااااا می تونی که بتابی، رو تن این شب سرد ، رد بشیم از این پاییز خسته و زرد تا اوج بهارررررررررر با من بمون تا همیشه نزار ویرون بشم مثل شیشه تمام قصه رو به دلت بسپار بر گرد از این غم ممتد، نذار بگن عاشقش دیگه جا زد، نذار بشه خاطره آخرین دیداررررررررررر می تونی که بگیری دستای عاشقم و تا بگذره از چشام رد غمو دوباره بیااااااااااااااااا می تونی که بتابی، رو تن این شب سرد، رد بشیم از این پاییز خسته و زرد تا اوج بهاررررررررررررررررر می تونی که بتابی، رو تن این شب سرد، رد بشیم از این پاییز خسته و سرد بریم تا اوج بهاررررررررررررررررر آهنگش با آدم حرف می زد. نمی دونم کی اشکام در اومد نمی دونم از کی به صورت بابک نگاه می کردم. اما اون لحظه بابک و نمی دیدم صدای مهران و میشنیدم که این آهنگ و زمزمه میکنه. مثل یه پیغام بود یه دل نوشته. نمی دونم چقدر گریه کردم. بابک روش به سمت سالن بود و متوجه ی من نبود. نفس کم آوردم ریه هام اکسیژن می خواست برای پیدا کردن اکسیژن چند تا نفس عمیق و صدا دار کشیدم که بابک و متوجه من کرد. تا برگشت من و با اون حال دید دست پاچه شد و تندی نزدیکم شد و با نگرانی گفت: سوگند، سوگند چی شده؟ نفس بکش، نفس بکش، یه دفعه چی شد تو که خوب بودی؟ بابک زیر بغلم و گرفت و بلندم کرد و همون جوری که من و از سالن بیرون می برد آروم گفت: بیا بریم بیرون تو هوای تازه شاید بهتر نفس بکشی. اینجا هواش خفه است. نرسیده به در سالن بودیم که مانی خودش و به ما رسوند. با نگرانی رو به بابک کرد و گفت: بابک چی شده؟ سوگند چته؟ حالت خوب نیست؟ چشمش افتاد به صورت اشکی من. مانی: بابک این دختره چرا گریه میکنه؟ باز تو چیزی گفتی؟ کاری کردی؟ بابک: نه بابا من کاری نکردم داشتم آهنگ می خوندم که دیدم زل زده بهم و گریه میکنه. از سالن بیرون اومدیم و بابک من برد سمت میز و صندلی که رو تراس بود نشوند و خودشم کنارم نشست و رو به مانی گفت: مانی برو براش یه لیوان آب بیار. مانی هم تندی رفت که آب بیاره. بابک: سوگند چی تو رو انقدر ناراحت کرده ؟ کاش به من میگفتی. کاش دلیل غم تو نگاهتو بهم میگفتی. کاش سر سوزن بهم اعتماد داشتی که باهام درددل کنی. بابک کلافه بود و تند تند حرف میزد و دست تو موهاش میکشید. اومد نزدیکم و با دست پشتم و ماساژ داد تا نفس کشیدنم بهتر بشه. من که تو عالم خودم بودم اصلا" بابک و نمی دیدم. تو خاطرات و رویاهام غرق بودم زمان و مکان و یادم رفته بود. وقتی بابک اون حرفا رو زد بهش نگاه کردم اما بابک و ندیدم جلوم مهران نشسته بود که با چشمای نگران ازم سوال میپرسید و می خواست علت ناراحتیمو بدونه. دلم براش تنگ شده بود به تعداد تمام شبایی که تنهایی اشک ریخته بودم به تعداد تمام روزایی که بی اون سر کرده بودم به تعداد تمام دلتنگیام و حرفهای نگفته که تو خودم دفن کرده بودم دلتنگش بودم. طاقتم تموم شده بود این دوری و نمی خواستم. نمی خواستم تنها بمونم . نمی خواستم حرفامو قورت بدم. با بغض و چشمای گریون رو به مهران گفتم: یعنی تو نمیدونی؟ تو که بهتر از همه باید بدونی. چرا تنهام گذاشتی؟ چرا رفتی؟ چرا روز آخر به خدا گفتی دیگه عمری نمی خوام؟ تو که هم پرسه ی خاطراتم بودی کجایی که هوامو داشته باشی؟ همه ی این روزا و لحظه ها بدون تو و حضور توئه. دیگه تنهای تنهام دیگه رویایی ندارم دیگه آرزویی نمونده همه ی روزام سرد و پاییزیه همیشه برگریزونه برام. داغون شدم . چرا رفتی؟ چرا نموندی؟ چرا تحمل نکردی؟ چرا جا زدی و تنهام گذاشتی؟ بهترین خاطره ی عمرم آخرین دیدارمون بود. می خواستی کاری کنی که همیشه یادت باشم؟ که بی تو نتونم زندگی کنم؟ به من نگاه کن دیگه چیزی ازم نمونده همش تویی دیگه سوگندی نمونده. چرا این کارو باهام کردی؟ چرا؟ دستامو مشت کردم و به خیالم به سینه ی مهران میکوبیدم و مدام میگفتم چرا؟ چرا؟ وقتی به هق هق افتادمو دیگه جونی برای مشت زدن نداشتم آروم سرمو رو سینه ی مهران گذاشتم و سعی کردم عطر تنش و حس کنم. بابک متعجب از کارای من و متاثر از حرفا و حال زار من مات مونده بود و هیچی نمیگفت حتی وقتی با مشت به سینه اش می کوبیدم هم فقط با چشمای ناراحت و نگران بهم نگاه می کرد. سرمو که گذاشتم رو سینه اش آروم دستاش و دورم انداخت. موهام و نازکرد و آروم دم گوشم گفت: چه دل پری داری سوگند. کی این بلا رو سرت آورده؟ آخه کی دلش اومد تنهات بزاره و بره؟ بابک آروم آروم حرف میزد و سعی میکرد آرومم کنه. نمی دونم چقدر تو بغلش بودم. صدای مانی و شنیدم که از بابک می پرسید حالم چه طوره؟ بابکم گفت: آروم تر شده. یه دفعه با یه صدای جیغی هر سه تامون تو جامون خشک شدیم. یلدا از پشت مانی به سمتمون میومد و عصبانی و ناراحت داد می زد و میگفت: چشمم روشن سرتون این بیرون گرم منشی جونتونه. من و بگو که 2 ساعته کل ساختمون و دنبال شما گشتم. بابک خان خجالت بگش من و تو سالن تنها گذاشتی اومدی این بیرون دنبال عشق و حال اضافیت؟ این دختره رو بگو که چه خوب خودش و مزلوم و خنگ نشون داده بود اصلا" فکر نمیکردم انقدر زرنگ باشه که بتونه دو تاتون و تو تور بندازه. با چیغ چیغای یلدا یکم به خودم اومدم. تازه فهمیدم تو بغل بابکم. از یلدا و عصبانیتش ترسیدم. از اینکه تو بغل بابکم بودم خجالت کشیدم. اومدم خودمو بکشم بیرون از تو بغلش که بابک کمرمو سفت تر گرفت و من و به سمت خودش کشید و سرمم با دستش تو سینه اش فرو کرد. صدای قلبش و می شنیدم که تند تند میزد. یعنی قلبش به خاطر نگرانی برای من تند میزد یا اونم از جیغای یلدا ترسیده بود. بابک یه چشم غره ی اساسی به یلدا رفت که یلدا صداش در جا ساکت شد. بابک خیلی جدی و سرد گفت: یلدا برو تو سالن لزومی نمیبینم تو اینجا باشی. کارای من و مانی و سوگندم به تو هیچ ربزی نداره. پس تا چیزی نگفتم و کاری نکردم که از اومدن به مهمونی پشیمون بشی بی سر و صدا و حرف اضافه برگرد تو سالن. آخ که چقدر دلم خنک شد وقتی بابک این حرف و زد. انگار با یه سوزن باد یلدا رو خالی کرده باشن. پاشو کوبید به زمین و با قر روش و برگردوند و به حالت قهر رفت تو سالن. بابک آروم سرمو از رو سینه اش بلند کرد و گفت: سوگند جان پاشو آب بخور یکم حالت جابیاد. لیوان و به لبام نزدیک کرد و کمکم کرد یکم آب بخورم. حالم یکم بهتر شد و آروم شدم. نمی خواستم برگردم توی سالن. از بابک و مانی هم خجالت می کشیدم که من و تو اون حال دیدن. دوست داشتم برگردم خونه و تنها باشم. از طرفی هم مطمئن بودم با این همه گریه حتما" تمام آرایشم ریخته و صورتم افتضاح شده. بابک انگار فکرمو خوند. رو به مانی کرد و گفت: مانی تو برو تو حواست به مامان اینا باشه. منم سوگند و میرسونم خونه اش. با این حالش بره خونه و استراحت کنه بهتره. مانی یه نگاه به من انداخت که با سر حرفای بابک و تایید می کردم. رو به من گفت : تو حالت خوبه؟ مطمئن؟ من: آره الان خوبم ببخشید ناراحتتون کردم. مانی: نه بابا این چه حرفیه. پس برو خونه و حسابی استراحت کن. تو شرکت می بینمت. با مانی خدا حافظی کردم و بابک رفت تو سالن و لباسا و کیفمو برام آورد و سوار ماشینش شدیم و رسوندم خونه. در تمام طول راه حس می کردم که دلش می خواد یه چیزی بگه و یه سوالی بپرسه اما خودش و کنترل کرده که نکنه من دباره حالم بد بشه و من چقدر به خاطر این کارش ممنون بودم چون آخرین کاری که اون شب دلم می خواست انجام بدم توضیح در مورد رفتارم بود. دم در خونه با کلی سفارش و نگاه های نگران بدرقه ام کرد که برم تو خونه و بعد خودش رفت. وارد خوه که شدم فقط لباسام و عوض کردم و تا 2 ساعت یه سره اشک ریختم و نمی دونم کی خوابم برد. از اول صبح کلی ذوق و شوق داشتم و دل تو دلم نبود. مهسا دو روز پیش زنگ زده بود و گفته بود به خاطر یه کاری باید بیاد تهران. می خواست بره خونه ی دائیش و یه سر بیاد منو ببنه اما من گفتم حتماً باید یک شب پیشم بمونه. اما راضی نمیشد. بعد کلی اصرار بالاخره قبول کرد که تو این دو روزی که میاد تهران یه شب بیاد خونه ی من و یه شبم بره خونه ی دائیش ... قراربود صبح جمعه حرکت کنه و تا ظهر میرسید. بهش گفتم میام ترمینال. دنبالش اما گفت: تو که ماشین نداری برای چی باید بیای ترمینال می تونم تاکسی بگیرم بیام خونه ات. آدرس دقیق خونه رو بهش دادم و از صبح بلند شدم همه جارو تمیز کردم. یه ناهارخوشمزه هم پخته بودم و بعد رفتم دوش گرفتم. تروتمیز و خوشگل مشگل منتظر بودم تا برسه. یه آهنگم گذاشته بودم و حسابی خوش به حالم شده بود. چشمامو بسته بودم و از فضا لذت میبردم که زنگ زدن. رفتم آیفون و ورداشتم دیدم مهساست. یه جیغی کشیدم و با ذوق گفتم بیاد تو. تندی رفتم درو باز کردم و منتظربودم تا تو پله ها دیدمش. با یه صدا که از هیجان و ذوق جیغ جیغی شده بود سلام کردم و رفتم جلو و سفت بغلش کردم. دلم حسابی براش تنگ شده بود مهسا هم خوشحال از دیدنم هی فشارم میداد و میزد پشتم. بعد دو دقیقه که حسابی ذوق مرگ شدیم دعوتش کردم که بیاد تو. مهسا وارد شد و یه سوتی زد و گفت: وای چه خونه ی کوچولو موچولو و جمع و جوری داری چقدرم تمیز، از تو بعیده این همه تمیزی. یه چشمکی زدم و گفتم: از تو چه پنهون که از صبح تا حالا پدرم دراومد تا اینجا رو تمیز کردم. ولی خودمونیم ثواب کردی اینجا شده بود بازار شام کلی از وسایلی که گم کرده بودم و پیدا کردم. هر دو خندیدم. مهسا رو بردم و نشوندمش و وسایلش و بردم توی اتاق گذاشتم یه گوشه و گفتم: اول چایی می خوری خستگیت در بره یا یه دفعه ناهار رو بیارم. مهسا: نه ناهار زوده گشنم نیست. چایی بهتره. فقط دستشویی کجاست؟ برم دستامو بشورم و لباسامو عوض کنم. دستشویی رو نشونش دادم و خودم رفتم چایی ریختم. یه دقیقه بعدش مهسا لباس عوض کرده بود و اومد پیش من. همون جوری که چایی رو برمی داشت گفت: چه خبر خانم مهندس چی کارا می کنی؟ اوضاع و درس و شرکت چه طوره؟ من: وای که چقدر دلم تنگ شده بود یکی مهندس صدام کنه. نه که تو شرکت همه همدیگرو مهندس صدا میکنن الا منو دیگه عقده ای شده بودم. همه یا بهم میگن خانم منشی یا خانم آریا. کم کم از فامیلیم بدم اومد بس که مدام شنیدمش. مهسا: دیوونه. مهسا: یالا تعریف کن ببینم چی کارا می کنی؟ من: چی رو تعریف کنم؟ مثل اینکه من بهت ثانیه ای خبر میدم یادت رفته؟ دو سه بارم این مهندس شهبازی ... مهسا: مانی؟؟؟ من: چه صمیمی اسمشم میگه. آره همون مانی غافلگیرم کرد. میومد نمی دونم از کجای حرفامون گوش وایمیستاد و آخرش که تلفن رو قطع میکردم میومد جلو و هر جا رو که نفهمیده بود می پرسید. مهسا ترکیده بود از خنده. مهسا: چه آدمیه این پسره. خوشم اومد. سوگند رو دستت بلند شده. رقیب پیدا کردی این یکی دست تو رو از پشت بسته تو فضولی. من: بلا به دور من کجام این قد فضوله من اصلاً فال گوش وانمی ایستم. فقط بعضی حرفارو اتفاقی میشنوم. من تعریف میکردم و مهسا میخندید. یه یک ساعت یک ساعت و نیم بعد رفتم ناهار آوردم و خوردیم و بعد مهسا برام از کاراش گفت و اینکه اگه خدا بخواد تا یک هفته ی دیگه میره سر کار و از این یکنواختی درمیاد. کلی حرف داشتیم که بزنیم از هرکسی که می شناختیم گفتیم و گفتیم و گفتیم تاشب. ساعت دو بود که قصد کردیم بخوابیم چون من صبح باید میرفتم شرکت و مهسا هم باید میرفت دنبال کاراش و بعدم خونه ی دائیش. دو تا تشک پهن کردم کنار هم و هردو دراز کشیدیم اما هیچ کدوم خوابمون نمی برد. تو جام نیم خیز شدم و به مهسا نگاه کردم. من: مهسا بیداری؟ مهسا: آره بیدارم. من: مهسا یه سؤالی ازت بپرسم قول می دی جوابمو بدی؟ مهسا که کنجکاو شده بود سرش و بلند کرد و بهم گفت: چی؟ من: مهسا من از اون اردوی فارغ التحصیلی یعنی از زمانی که مهران رو بردیم بیمارستان دیگه چیزی یادم نمی یاد. خیلی دلم می خواد بدونم چی شد. مهسا آروم دراز کشید و طاق باز خوابید و به سقف خیره شد. انگار داشت خاطراتش رو به عقب به زمانی که اون اتفاق افتاده بود برمیگردوند. بعد یه آهی کشید و گفت: حق داری یادت نیاد .تو اصلاً حالت خوب نبود مدام بیهوش میشدی یا اگرم بهوش بودی اونقدر شوکه بودی که چیزی نمی فهمیدی. چه روزای بدی بود. از روجا شنیدم وقتی مهران حالش بد شد و بردیمش بیمارستان تا یک ساعت بعد همه شوکه بودن و نمی فهمیدن چی شده. بعدشم که همه مدام در مورد مهران و تو حرف میزدن و هر کس یه چیزی میگفت. خب تو، تو حال خودت نبودی. وقتی مهران افتاد تو بدون توجه به بقیه خودتو رسوندی بهش. اون جور که بغلش کرده بودی و صداش میکردی و اشک میریختی همه فکر کردن یه چیزی بین شما دو تا هست. بد برداشت کردن. روجا و مریم حسابی حال همشون رو گرفتن و اجازه ندادن کسی پشتت صفحه بزاره. اما فرداش که مهران تموم کرد. دیگه هیچ کس به خودش اجازه نداد حرفی بزنه. یعنی کسی باورش نمی شد مهران به فاصله یک شبانه روز از بین بره و دیگه زنده نباشه. همه غم باد گرفته بودن. مهران خیلی بین بچه ها محبوب بود و همه دوسش داشتن. از پسر و دختر گرفته تا استادا همه ناراحت بودن و اشک می ریختن از همه بدتر وقتی بود که تو رو مثل یه مرده ی متحرک دیدن. حال همه بدتر شد. هیچ کس به خودش اجازه نداد در مورد تو فکر بد کنه حال خراب تو نشون میداد که رابطه ی تو و مهران یه رابطه ی سطحی و معمولی نبود. از طرفی مهران مجرد بود و موردی نداشت که عاشق بشه. و حال بد تو نشون میداد که شما واقعاً همدیگرو دوست داشتین. دانشگاه تا دو ماه تو عزا بود و پارچه ی سیاه زده بودن خیلی بد بود. سوگند مهران واسه همه عزیز بود همه به خاطر مرگ ناگهانیش عزادار شدن. خدایا دلم نمی خواد به اون روزا برگردم. مخصوصاً اینکه تو بعدش امید به زندگیتو از دست دادی. الان خیلی خوشحالم می بینم حالت خوبه و شدی همون سوگند شاد قبل. فقط با سر حرفش رو تأیید کردم و تو جام دراز کشیدم. مهسا نمی دونست تو قلبم چی میگذره. نمی دونست هنوزم مهران تو قلبم زنده است و همیشه همراه منه. و بدتر از اون من هر روز پام و جایی می زارم و پیش آدمی کار میکنم که صداش برام قشنگترین موسیقیهصبح روز بعد زودی از خواب بیدار شدم و تا قبل از اینکه مهسا رو بیدار کنم صبحونه رو حاضر کردم و بعد مهسا رو صدا کردم تا بره دست و صورتش رو بشوره. سر صبحانه با لبخند بهم گفت: سوگند فکر نمی کردم هیچ وقت این جوری ببینمت. واسه خودت یه کدبانو شدی دختر.خوشحال از تعریفش نیشم تا بناگوش باز شد. بعد صبحانه هر دوحاضر شدیم و از خونه زدیم بیرون. مهسا یه سری مدارک داشت که داد دست من و منم گذاشتم تو کیفم. چون کیف مهسا خیلی کوچیک بود و اون مدارک رو نمی شد نه تو کیف نه تو کوله جا کرد. تا یه مسیری با هم رفتیم و بعد مهسا رفت دنبال کاری که داشت و منم رفتم شرکت. حدود ساعت 11 بود که موبایلم زنگ خورد. گوشی رو برداشتم. مهسا بود. تند تند حرف میزد و مدام به حواس پرتش گله میکرد. نگو صبح هردو مدارک و فراموش کرده بودیم. من یادم رفت که مدارک رو به مهسا بدم و مهسا هم یادش رفت که اونا رو ازم بگیره. خلاصه بعد کلی غرغر کردن قرار شد من مدارک رو براش ببرم. گفتم: یه مرخصی میگیرم و مدارک رو بهت می رسونم و زودی برمیگردم شرکت. تلفن رو که قطع کردم، استرس گرفتم آخه دفعه ی اولم بود که می خواستم در طول روز یه مرخصی بگیرم. غیراز زمان امتحانات دیگه مرخصی نگرفته بودم از طرفی هم مهسا به مدارک احتیاج داشت. یه نفس عمیق کشیدم و رفتم دم دفتر رئیس و در زدم. صداشو شنیدم که گفت بفرمائید. درو باز کردم و رفتم تو. سلام کردم و رفتم کنار میزش ایستادم. سرش هنوز پائین بود و کار میکرد. وقتی دید چیزی نمیگم سرش رو بلند کرد و با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: کاری داشتید؟ با من من گفتم: بله ... راستش می خواستم 2 ساعت مرخصی بگیرم. ابروی سمت چپش بالا رفت: برای کی؟ من: همین الان. بابک: چرا یه دفعه؟ من: کاری برام پیش اومد که باید دو ساعت برم بیرون اما برمیگردم. تو جاش صاف نشست و تکیه داد به صندلی و همون جور که بهم نگاه میکرد گفت: متأسفم نمی تونم بهتون مرخصی بدم. من با ناله گفتم: آخه چرا؟ بابک: خب به خاطر اینکه من برای یه پروژه باید برم یکی رو ببینم و به حضور شما نیاز دارم. چون شما باید باشید که مدارک رو خودتون تحویل بگیرید و در جریان کارها باشید تا برای مرتب کردن شون دوچار مشکل نشید. آهم در اومده بود حالا با مهسا باید چی کار می کردم طفلی تو سرما منتظرم بود تا من مدارکش رو براش ببرم. فکر کنم قیافه ام خیلی شبیه ناله بود چون بابک یه نگاه به من کرد و یه فکری کرد و بعد گفت: خب شما می تونید بعد از کارمون برید به کارتون برسید. اصلاً من خودم میبرمتون تا از کارتون جا نمونید. کار ماهم زیاد طول نمی کشه. خوشحال از اینکه مشکلم داشت حل میشد گفتم: راضی به زحمتتون نیستم دستتون درد نکنه. بابک یه لبخند زد و گفت: زحمتی نیست خودم می خوام این کارو بکنم. بهش خندیدم و بعد از تشکر حرکت کردم که بیام بیرون از اتاق که صدام کرد و گفت: حاضر باشم که تا دو دقیقه ی دیگه راه می افتیم. چشمی گفتم و اومدم بیرون. زودی وسایلمو جمع کردم و حاضر و آماده منتظر رئیس شدم. دقیقاً دو دقیقه بعد کیف به دست اومد بیرون و وقتی منو دید که حاضر و آماده سرپا منتظرش ایستادم لبخندی زد و گفت: حاضرید؟ پس بریم. دوتایی از شرکت بیرون اومدیم و رفتیم سوار ماشین بابک شدیم. یه 10 دقیقه بعد رسیدیم به شرکت سهند و رفتیم بالا. تو کمتراز 15 دقیقه کارمون تموم شد و دوباره سوار ماشین شدیم. بابک رو به من کرد و گفت: خب خانم من در خدمتم کجا باید بریم؟ یکم خجالت کشیدم آخه ناسلامتی رئیسم بود و من داشتم ازش به عنوان راننده ی شخصی استفاده می کردم. برای اینکه یه چیزی گفته باشم که بعداً پیش خودش نگه این دختره پررو و سوء استفاده گره گفتم: من می تونم خودم برم و شما رو تو زحمت نندازم. بابک لبخندی زد و گفت: شما رحمتید تا باشه از این زحمتها بودن با شما می ارزه به این کار. این پسره هم یه چیزیش میشدا این چه حرفی بود زد. از حرفش یکم سرخ شدم و گفتم: شما لطف دارید. بعدم قبل از اینکه فرصت کنه که پشیمون بشه سریع آدرس رو دادم و اونم راه افتاد. راستش اصلاً حسش نبود تو این سرما با تاکسی و اتوبوس برم. ترجیح میدادم پررویی به خرج بدم اما توی یک ماشین گرم و راحت برم و سرما رو به خودم نبینم. نزدیک جایی که قرار گذاشته بودیم رسیدیم و از دور مهسا رو دیدم. یه دفعه از این که با بابک اومدم پشیمون شدم. تو دلم گفتم: کاش تنها اومده بودم الان مهسا واسه خودش یه فکرایی میکنه. اما کار از کار گذشته بود و دیگه رسیده بودیم. رو به بابک کردم و بهش گفتم: لطفاً اون جلو نگه دارید. چشمی گفت و درست همون جایی که گفته بودم؛ دقیقاً جلوی پای مهسا ترمز کرد. تشکر کردم و سریع پیاده شدم. مهسا تا چشمش به من افتاد که از یه همچین ماشین گرونی پیاده شدم چشماش گرد شد. حتی جواب سلامم نداد. همون جور با تعجب و کنجکاوی به ماشین نگاه میکرد. مهسا: سوگند این ماشین کیه؟ اون پسره کیه توش نشسته؟ من: مهسا اون جوری نگاه نکن زشته. رئیسمه. مهسا با چشمای گرد منو نگاه کرد و گفت: اون چرا اومده؟ نکنه شما ... من: اه ساکت شو توهم. باید میرفتیم یه جایی بعدش لطف کرد و منو رسوند که بیام مدارکتو بدم. مهسا: این همون بابکه که تعریفش رو میکردی. با دندونهای بهم فشرده گفتم:آره. جون مادرت تابلو نکن. اما مهسا اصلاً به حرفم توجهی نمی کرد همون جور از پشت سر من زل زل زوم کرده بود توی ماشین و بابک رو نگاه میکرد آخرم اون قدر نگاه کرد که بابک متوجه شد. مهسا: وای سوگند فکر کنم فهمید دارم نگاش میکنم. اِه، اِه ... داره پیاده میشه. داره میاد جلو هه چقدر خوش تیپه. چه قد بلنده. وای چه رئیس توپی. سوگند، سوگند نگاه کن دیگه بهمون رسید. رومو برگردوندم و دیدم بابک به دو قدمی ما رسیده. بس که مهسا تابلو نگاه کرده بود طفلی پسره از روی ادب پیاده شده بود که سلام کنه. از همون دور سلام کرد. خدا خدا می کردم که این کارو نکنه. بابک: سلام حالتون خوبه؟ برگشتم دیدم مهسا انگاری بهش برق وصل کرده باشن بی حرکت ایستاده. دیگه از ورجه ورجه و پرحرفی های چند دقیقه قبلش خبری نبود .مات و مبهوت وایساده بود و به بابک نگاه می کرد. حتی مژه هم نمی زد مجبوری یه سقلمه به پهلوش زدم یه تکونی خورد و با بهت گفت: سَ ... سلام ممنون شما خوب هستید؟ بابک که از رفتار مهسا تعجب کرده بود یه لبخند زد و گفت: ممنون خودم شخصاً اومدم تا بابت تأخیرمون عذر خواهی کنم.یه کار فوری پیش اومد که من به کمک سوگند خانم احتیاج داشتم این شد که دیر سر قرارشون رسیدن. هر چی بابک بیشتر حرف میزد حال مهسا خرابتر می شد. کاملاً درکش میکردم می دونستم چه حسی داره. منم دفعه ی اول که صدای مهران رو با صورت بابک دیم همین حال رو پیدا کردم. اشک تو چشمای مهسا جمع شد. با لکنت گفت: اختیار دارید. شما ببخشید که من تو ساعت اداری مزاحم کارتون شدم. بابک دوباره خندید و چند تا تعاروف دیگه پروند و بعد یه با اجازه گفت و رفت کنار ماشین ایستاد مهسا همون طور مبهوت بهش نگاه میکرد و با چشم حرکاتش رو دنبال می کرد. وقتی بابک ازمون دور شد مهسا با چشمای اشکی بهم نگاه کرد و گفت: سوگند این ... این ... یه لبخند کم رنگ و ناراحت زدم و تو ادامه ی حرفش گفتم: صدای مهران. با سر جواب مثبت داد. انگار زبونش قفل شده بود شایدم چیزی به ذهنش نمی یومد که بگه همون جور که ناراحتی صورتش بیشتر می شد پرید بغلم کرد. منم بغض کرده بودم. مطمئناً اگه یکی احساس منو درک کنه اون یک نفر مهساست و حالا کاملاً پیدا بود که داره با تمام وجود درکم میکنه و می خواد آرومم کنه. اما من تو این چهار پنج ماه به بابک با صدای مهران عادت کرده بودم اما مهسا هنوز تو شوک بود. یکم تو بغلش موندم و بعد خداحافظی کردم و رفتم سمت ماشین. بابک درو برام باز کرد و من رفتم نشستم تو. بابکم رفت نشست پشت فرمون. از شیشه به مهسا که هنوز گیج بود نگاه کردم و لبخند زدم اونم خندید و برام دست تکون داد. بابک ماشین رو روشن کرد و حرکت کردیم. تو افکارم غرق بودم که صدای بابک منو به خودم آورد. بابک: شما حالت خوبه؟ سرمو بالا آوردم و بهش نگاه کردم. بغضمو قورت دادم و گفتم: بله ممنون. بابک: فضولی نباشه اما میشه یه سؤالی بکنم؟ من: بفرمائید. بابک: اتفاقی افتاد؟ دوستت حرفی زده که ناراحتت کرده؟ من: نه چیزی نشده. بابک:اما خیلی ناراحت به نظر می آی. لبخندی زدم و گفتم: نه مشکلی نیست. بابک دوباره گفت: می تونم یه سؤال دیگه بپرسم؟ من: بله بفرمائید. بابک: قول می دی جواب بدی؟ من: البته. بابک: از دست من ناراحتید من: چرا این فکر روکردید؟ بابک با کلافگی دستی تو موهاش کشید و گفت: آخه احساس میکنم وقتی دوستتون منو دید ناراحت شد. داشتم از توی ماشین می دیدمتون. قبلش داشتیم حرف میزدین و دوستت می خندید اما تا منو دید ساکت و ناراحت شد. حتی حس کردم اشک تو چشماش جمع شده، مثل ... یکم مکث کرد و بعد دوباره گفت: مثل تو که بار اول منو دیدی. اون روز تو هم گریه کردی. خودم اشکاتو دیدم. نمی دونم چی کار کردم که باعث ناراحتیتون میشه. اصلاً فکر نمی کردم بابک متوجه شده باشه نه اشکای روز اول من و نه گریه ی مهسا رو. نمی دونستم چی بگم اما باید یه چیزی میگفتم چون بابک بدون اینکه تقصیر داشته باشه خودش رو مقصر ناراحتی ما می دونست و ناراحت بود. واسه همین گفتم: اصلاً ربطی به شما نداره. یعنی شما کاری نکردین. بابک: پس چرا وقتی منو میبینید این حال بهتون دست میده. کلافه شده بودم باید بهش میگفتم تا الان خیلی آقایی کرده بود که به خاطر کارهای عجیب و غریبم ازم هیچ سؤالی نکرده بود. من: راستش مشکل شما نیستید، بلکه... بابک: چی...؟ من: صداتون، اونه که باعث میشه هم من وهم دوستم این جور متأثر بشیم. بابک با گیجی بهم نگاه کرد کاملاً پیدا بود که چیزی نفهمیده. بابک: چرا صدام اذیتتون میکنه؟ من: اذیتمون نمی کنه فقط مارو یاد یه کسی می ندازه. بابک: نمی شه بپرسم کی؟ کلافه گفتم: استادمون. ابروی چپ بابک از تعجب بالا رفت. _: اما چرا صدای استادتون باعث میشه شماها ناراحت بشید. بابک ول کن نبود تا از کل ماجرا خبردار نمی شد ول نمی کرد. بابک: دوسش داشتین. من: کیو دوست داشتم؟ بابک: استادتون و یا باید خیلی دوستش داشته باشید یا خیلی ازش ناراحت باشید که شنیدن صداش باعث اشک ریختنتون بشه. من فکر میکنم که دوسش دارید چون یه جور خاصی به من نگاه می کردین هر دو تاتون انگار یه جورایی... غمگین بودین. خیلی خلاصه برای اینکه از فکر وخیال راحتش کنم گفتم: مرده. بابک ناباور گفت: کی؟ چی؟ من: استادم مرده. بابک با ناراحتی گفت: متأسفم. اما بازم درک نمی کنم که چرا باید اینقدر ناراحت بشید. عصبی با چشمایی که از اشک پر شده بود بهش نگاه کردم و داد زدم و گفتم: استادم جوون بود. اون فقط بیست و هشت سالش بود هنوز چیزی از زندگیش نفهمیده بود و اون نباید میمرد. نباید. بعد کمی آروم تر گفتم: می دونی بدترین قسمتش کجاست؟ این که جلوی ما مرد. نمی تونی تصور کنی که دیدن مرگ یه آدم جلوی چشمات چقدر وحشتناکه. دیگه طاقت نیاوردم؛ نمی تونستم ادامه بدم نفس کم آورده بودم. به هق هق افتاده بودم و با صدا هوا رو به داخل ریه هام میکشیدم. بابک با دیدن من دستپاچه ماشین رو گوشه ی خیابون پارک کرد بعد منو به صندلی تکیه داد و از ماشین پیاده شد. از دکه ی بقل پیاده رو یه بطری آب معدنی گرفت و اومد در سمت منو باز کرد و آروم آروم آب رو به خوردم داد. یکم که آب خوردم حالم بهتر شد. نفس کشیدن آسونتر شد. اما هنوز چشمام از اشک می سوخت. با چشمایی که به خاطر اشک تار میدید به بابک نگاه می کردم. طفلی هم ترسیده بود و هم نگران شده بود. با صدایی که به زور در می اومد گفتم: ببخشید. نگرانت کردم. ترسیدی؟ یه لبخند قشنگ زد که آرومم کرد. بابک: اعتراف میکنم که خیلی ترسیدم. معذرت می خوام نباید با سؤالام اذیتت میکردم. واقعاً شرمنده ام. من: مهم نیست حق داشتی کنجکاو شی. تو این مدت مدام در برابر کارهای عجیبم سکوت کردی. ازت ممنونم. بابک: تشکر لازم نیست سوگند. من میرسونمت خونه. تو باید استراحت کنی. نمی خواد برگردی شرکت. سریع گفتم: نه میام شرکت. حالم خوبه. نمی خوام تو خونه تنها باشم. تو شرکت آروم ترم. یه لبخندی زد و گفت: هر جور راحتی. اونقدر استرس و نگرانی داشتیم که اصلاً حواسمون نبود که چقدر راحت مثل دو تا دوستداریم با هم صحبت می کنیم. بابک یکم دیگه صبر کرد تا حالم بهتر شد و بعد سوار شد و رفتیم شرکت. دیگه ام در مورد مهران ازم سؤال نپرسید. دانشگاه طبق معمول آخر هفته ها برپا بود. از صبح میرفتم دانشگاه و شب برمیگشتم. یه درس داشتیم که هم سنگین بود و هم مطالب درسیش زیاد. به خاطر همین استادمون به خاطر راحتی ما و برای اینکه پایان ترم بتونیم نمره ی خوب بگیریم گفته بود که دو سه تا میان ترم میگیره و بعد اون قسمت مطالبی که امتحان دادیم و حذف میکنه.چهارشنبه بود و قرار بود اولین میان ارم رو بدیم. کلی درس خونده بودیم و حسابی آماده بودیم. تو دانشگاهم با درنا و بیتا کلی درس خونده بودیم. ساعت امتحان با استرس رفتیم سر جلسه نشستیم. استاد یه پیرمرده با مزه بود با اینکه قیافه اش جدی بود اما مهربون به نظر می اومد. اومد و گفت: هر کس هر جا دلش می خواد بشینه لازم نیست صندلی هاتون رو تکون بدید. من بهتون اطمینا دارم که تقلب نمی کنید. منو بیتا و درنا کنار هم نشستیم. ردیف کناریمون هم آقای مهدوی و موسوی و یه پسر دیگه نشسته بودن. ما ردیف آخر بودیم و جلومون رو بچه ها گرفته بودن. استاداومد و سؤالها رو داد و امتحان شروع شد. دو دقیقه بعد استاد واسه ی خودش هی میرفت بیرون و پنج دقیقه بعد اومد. استاد مارو به حال خودمون گذاشته بود. داشتم تند تند سؤالا رو جواب میدادم که این پسره مهدوی شروع کرد. سؤال دو جوابش چی میشه؟ سؤال 6،سؤال 7. همین جور یکی یکی سؤالا رو ازم می پرسید. بس که دم گوشم وزوز میکرد تمرکزم بهم خورده بودم و جوابا یادم میرفت. مهدوی: خانم آریا، آریا، سوگند، 4 چی میشه. حسابی کفرم رو درآورده بود. برگشتم با عصبانیت نگاش کردم و آروم و با حرص گفتم: این قدر منو صدا مکنید تمرکزم بهم می خوره. اجازه بدید من جوابا رو بنویسم بعد شما از روی دستم ببینید. رو اعصاب نرید لطفاً صمیمی هم نشید. همون جور عصبانی رومو برگردوندم و دوباره شروع کردم به جواب دادن سؤالا. دیگه ساکت شده بود اما کامل روی برگه من دراز کشیده بود. دلم می خواست یه کتک حسابی بهش بزنمش. تا جوابا رو تموم کردم و کامل نوشتم از حرصم بلند شدم تندی برگه امو دادم به استاد میترسیدم یکم بیشتر بشینم جدی جدی کنترولمو از دست بدم و این پسره ی پررو رو ناکار کنم. اومدم و ایستادم دم در کلاس منتظر که بیتا و درنا بیان بیرون. اول بیتا اومد پشتش مهدوی بعدشم درنا. اصلاً دلم نمی خواست دوباره چشمم به این پسره ی رودار بیوفته. پرو اومد صاف صاف جلوی من ایستاد و با نیش باز گفت: دستتون دردنکنه خانم آریا، اما چرا این قدر زودبلند شدید؟ مجبور شدم بقیه ی سؤالا رو از روی جزوه بنویسم. پسره ی پررو چه گله هم میکرد. تحویلش نگرفتم حتی جوابشو ندادم رومو کردم سمت بیتا و با اون حرف زدم. مهدوی هم وقتی دید جوابش رو نمی دم رفت با درنا حرف زد. آروم به بیتا گفتم: بیتا ترو خدا زود از اینجا بریم دیگه تحمل این پسره ی مسخره رو ندارم. حالم داره بهم میخوره از لوس بازیش. بیتا با خنده و تعجب گفت: چرا؟ مگه چی شده. من: اول بریم از اینجا بعد برات تعریف میکنم. بیتا یه نگاهی به من کرد و فهمید جدی حالم بده. رفت کنار درنا و مهدوی ویه ببخشید گفت و دست درنا رو کشید و با خودش آورد. از ساختمون که بیرون اومدیم یه نفس راحت کشیدم و رفتم روی یه صندلی نشستم. بیتا اومد کنارم و نشست و گفت: حالا زود بگو چی شده که مردم از فضولی. تو با این مهدوی چه مشکلی داری؟ من: هیچی فقط نمی خوام ببینمش تحملش رو ندارم. بعد مجبور شدم کل داستان رو براشون تعریف کنم. بیتا و درنا دلشون رو گرفته بودن و می خندیدن. منم حرص می خوردم نمی فهمیدم کجای چیزی که تعریف کردم خنده داره. بیتا با دست منو نشون داد و گفت: وای سوگند اگه می تونستی الان قیافه تو ببینی. معرکه است. انگار داری منفجر میشی. درنا: مثل آتشفشان شدی. من: یعنی این قدر تابلوئه؟ بیتا: خیلی. خوب شد آوردیمت بیرون وگرنه پسره رو می کشتی جدی. الان که داری تعریف میکنی این قدر حرص می خوری پس ببین سر جلسه چه حالی داشتی. دختر تو چه جوری امتحان دادی. بعد اینکه بیتا و درنا حسابی بهم خندیدن جوری که خودمم خنده ام گرفت رفتیم یه چایی بخوریم. هفته ی بعد درنا اومد نشست کنارمون و با آب وتاب برامون تعریف کرد که بعد امتحان که می خواست بره کرمان، این پسره مهدوی با یکی از همکلاسی هامون که یه مرد چهل و پنج شش ساله بود با ماشین مهدوی می خواستن برن کرمان گویا مهدوی اونجا کار داشت این آقای رحمتی رو هم با خودش میرسوند شهرشون؛ انگاری فهمیده بود درنا هم میره کرمان اومد و بهش گفت که من میرسونمتون کرمان نمی خواد با اتوبوس برید. درنا یکم تعارف کرد و بعد از خداخواسته سوار ماشین مهدوی شد چون اصلاً دوست نداشت سه ساعت وایسه تو ترمینال تا زمان حرکت اتوبوس کرمان بشه. توی راه هم این آقای رحمتی و مهدوی مدام از درنا در مورد بچه های کلاس سؤال میپرسن و این درنا هم که دهنش چفت و بست نداره هر چی راجع به هرکی می دونه میگه. تا اینکه مهدوی بر میگرده میگه: این دوستتون خانم بد اخلاقه چرا با همه دعوا داره؟ درنا هم میگه: با همه دعوا نداره فقط با شما این جوریه. درنا هم برای اینکه مهدوی رو ساکت کنه میگه: سوگندو بی خیال اون عاشقه واسه همین این جوریه. وای که چقدر اون روز از دست درنا حرص خوردم. آخه یکی نبود به این دختر بگه تو چرا بی اجازه در مورد بقیه حرف میزنی. شاید یکی دوست نداشته باشه پشت سرش شایعه درست کنید. از بچه ها شنیده بودم که این مهدوی برای همه از دختر و پسر گرفته تا استادا اسم گذاشته و این جور که درنا میگفت اسم منم «بد اخلاق» بود. یه حسی بهم میگفت برم این مهدوی رو بزنم له و لوردش کنم اما باز جلوی خودمو گرفتم. گفتم این پسره ارزش وقت گذاشتن نداره. کاملاً متوجه بودم که مهدوی زاغ سیامو چوب میزنه تا سر از کارم دربیاره اما توجهی بهش نداشتم. مدام سعی میکرد خودش رو بهم نزدیک کنه و سر حرف رو باز کنه اما بهش رو نمی دادم. پنج شنبه بود و دم غروب حدود ساعت پنج اینا بود تقریباً کلاسمون تموم شده بود و با بیتا و درنا قدم زنان راه میرفتیم که دیدم موبایلم زنگ میخوره. شماره ناآشنا بود با کنجکاوی گوشی رو برداشتم. _: الو سلام. صدا: سلام خانم آریا حالتون خوبه؟ ببخشید مزاحم شدم. شماره تون رواز مانی گرفتم. کار مهمی داشتم باهاتون. بابک بود تعجب کرده بودم که چرا زنگ زده بود و باهام چی کار داره. من: خواهش میکنم، بفرمائید. مشکلی نیست. بابک: خانم من به کمکتون نیاز دارم. دنبال یه پرونده میگردم که سه شنبه بهتون داده بودم امروز بهش نیاز دارم اما هرچی میگردیم پیداش نمی کنیم. این بود که ناچاراً مزاحم شما شدم. میشه لطف کنید و بیاید شرکت و پرونده رو پیدا کنید؟ من: بله، حتماً، اما کی؟ الان؟ بابک: بله اگه میشه همین امشب، پرونده ی مهمیه؛ امشب باید روش کار کنم فردا صبح باید برم شمال. می دونستم امروز دانشگاهید. می تونید بیاید؟ من: بله، بله، وقتی این قدر پرونده مهمه حتماً میام. بابک: ممنون میشم من تا پنج دقیقه ی دیگه جلوی در دانشگاهتونم. میام دنبالتون که زیاد تو زحمت نیوفتید. یه جوری جبران محبتتون رو بکنم. من: ممنون، راضی به زحمتتون نیستم خودم میام شرکت. بابک: دیگه دیره نزدیک دانشگاهم، پس فعلاً، میبینمتون. من: باشه خداحافظ . گوشی رو قطع کردم. بیتا و درنا ایستاده بودن و برو بر بهم نگاه میکردن. بیتا: کی بود؟ کجا باید بری؟ درنا: کی می خواد بیاد دنبالت؟ من: رئیسم بود. باید برم شرکت یه پرونده رو پیدا کنم. فردا صبح می خواد بره شمال پرونده رو لازم داره. بیتا: جدی؟ کجا می یاد؟ دم دانشگاه؟ من: آره گفت تا 5 دقیقه دیگه می رسه. درنا: اه پس چرا وایسادی؟ بریم که الان دو دقیقه اش گذشته. بعد دستمو کشید و منو برد سمت ورودی دانشگاه. با تعجب به این دو تا که از من بیشتر عجله داشتن نگاه کردم. من: حالا شما چرا اینقدر عجله دارید؟ بیتا: تو هم خنگی دیگه. می خوایم رئیستو ببینیم. من: می خواین با من بیاید؟ درنا: نه ما دم دانشگاه وایمیستیم و از دور نگاه میکنیم. نگران نباش. من: باشه خوبه. رسیدیم دم دانشگاه، یه نگاهی به اطراف کردم و بابک رو دیدم که ایستاده کنار ماشین و تکیه اش رو داده بود به در ماشینش. به بیتا اشاره کردم. رسیدیم دم دانشگاه، یه نگاهی به اطراف کردم و بابک رو دیدم که ایستاده کنار ماشین و تکیه اش رو داده بود به در ماشینش. به بیتا اشاره کردم._: اوناهاش اونجاست. همونیه که کنار ماشین سیاهه ایستاده. بیتا: کدوم، کدوم، وای همون که کت شلواریه؟ درنا: عجب تیکه ای چه خوش تیپ و خوشگله. بیتا: کوفتت بشه رئیس به این خوبی. از حرفاشون خنده ام گرفت. همون جور که می خندیدم باهاشون خداحافظی کردم و رفتم سمت بابک. مهدوی کنار ماشینش ایستاده بود ماشینش فاصله ی زیادی تا ماشین بابک نداشت. مهدوی: خانم آریا کجا تشریف می برید؟ می تونم برسونمتون. خیلی سرد ازش تشکر کردم و به راهم ادامه دادم. بابک که از دور منو دید یه لبخندی زد و برام دست تکون داد منم تو جوابش دست تکون دادم. این همون لحظه ای بود که از جلوی مهدوی رد شدم. اونم با تعجب مسیر نگاهمو دنبال کرد و بابک رو دید. از فضولی همون جا ایستاد تا سر در بیاره بابک کیه. منم از قصد رفتم کنار بابک و بیش از حد خودمو بهش چسبوندم که مهدوی الاغ ببینه ما به هم خیلیییییییییی نزدیکیم. با لبخند خیلی صمیمی به بابک گفتم: سلام خوبی؟ کی رسیدی؟ خیلی وقته منتظری ببخشید دیر کردم. بابک که یکم گیج شده بود خندید و گفت: نه الان رسیدم. ببخشید... سریع پریدم تو حرفش تا یه وقت گند نزنه به نقشه ام. و با رسمی حرف زدن بند و آب بده. می دونستم که مهدوی پشت سرم حرف درآورده که من یکی رو دارم که این جوری سردم. می خواستم حالا که داره شایعه درست میکنه و منم نمی تونم جلوش رو بگیرم با نشون دادن بابک که از نظر تیپ و قیافه و دک و پوز صد تا بهتر از مهدوی و نوچه های حرف درآر دروبرشه یه تو دهنی بهش زده باشم. ببینم حالا که فکر میکنه بابک دوستمه بازم خودشیرینی میکنه یا نه. خدایش بابک با این تیپ و قیافه و کلاس و استیل سنگین با اون ماشین مدل بالاش تو دهنی خوبی برای مهدوی بود. من: خیلی خوب بریم دیگه. بابک لبخندی زد و درو برام باز کرد و بعد از اینکه نشستم و درو بست و رفتم از اون طرف سوار ماشین شد. لحظه ی آخر یه نگاه به مهدوی کردم که با دهن باز و متعجب به من و بابک نگاه میکرد.دلم خنک شده بود. مطمئنن دیگه جرأت نمی کرد پشت سرم حرف درآره.اون جلوی بابک جوجه بود. بابک با اون قد و هیکل ساخته شده 10 تا مثل مهدوی رو هم زمان حریف بود. یه لبخند رضایت آمیز زدم و برگشتم سمت بابک که داشت به من و لبخند شادم نگاه میکرد.همون جور که ماشین و راه می نداخت گفت: خیلی خوشحالید. نمی دونم چرا ولی احساس میکنم همین الان یکی و سرجاش نشوندید. اون لبخند روی صورتتون لبخند پیروزیه. خیلی پسر زرنگی بود و حس قوی داشت. قبلاً هم چند باری بدون اینکه حرفی بزنم حدسای دقیقی زده بود از حرفش تعجب نکردم فقط لبخندم عمیق تر و گشاد تر شد. بعد یادم اومد که چه جوری خوشحال واسه خودم باهاش صمیمی حرف زدم و خودمو بهش چسبوندم. اونم آقایی کرد و به روم نیاورد. یکم خجالت کشیدم و لبخندم رو جمع و جور کردم. اما خوشحالی تو صدام پیدا بود. با اینکه سعی کردم خودم رو شرمنده نشون بدم اما نمی شد. من: شرمندتونم. بابک: برای چی؟ منک برای چند دقیقه پیش... می دونید.... اون موقع که دیدمتون... اون جوری... اون جوری سلام علیک کردم... بابک با شیطنت خندید و گفت: سلامت چه جوری بود؟ زیاد پشیمون نشون نمیدی. زیرچشمی نگاهش کردم. داشت لذت می برد. کامل برگشتم طرفش و بهش نگاه کردم. رو صندلیم یکم کج شدم و تکیه ام رو به در دادم تا کامل رو به روم باشه. بعد گفتم: می تونم باهاتون راحت حرف بزنم. با لبخند گفت: البته چرا که نه. یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: ممنونم. هم به خاطر اینکه اجازه دادید راحت حرف بزنم هم به خاطر کمکی که امروز بهم کردین. بدون اینکه خودتون بدونید یه لطف بزرگ در حق من کردین که تا عمر دارم ازتون ممنونم. شما کمکم کردید که یه درس حسابی به یه آدم مزخرف بدم. حالا دیگه دهن گشادش رو میبنده و برای کسی حرف در نمی آره. پسره ی دلقک، کودن. احتیاج داشت که یکی سرجاش بنشوندش. بابت چند دقیقه ی قبل هم ازتون ممنونم. ببخشید که باهاتون صمیمی حرف زدم ولی لازم بود که یکی فکر کنه ما بهم نزدیکیم تا از شما بترسه و حساب کار دستش بیاد. اصلاً قصد نداشتم ازتون سوء استفاده کنم.حاضرم محبتی که به من کردید رو هر جوری که بخواید جبران کنم. حرفم که تموم شد یه نفس راحت کشیدم و آروم نشستم و به بابک نگاه کردم. بدون اینکه بخوام به عادت قدیمی تند تند و بدون نفس گیری حرف زده بودم و هرچی تو فکرم بود رو به زبون آورده بودم. یه لحظه نگران شدم که نکنه حرف بدی زده باشم، اما صورت و نگاه خندان بابک نشون میداد که گند نزدم.بابک همون جور که می خندید گفت: چه طور این همه حرف رو اینقدر تند گفتید؟ خیلی جالب بود. شانه بالا انداختم و گفتم: خب وقتی عصبی میشم حرفها همین جوری از دهنم میاد بیرون. بابک: آهان خوبه. خوب در مورد حرفات. فکر کنم می خواستی به یه پسر درس بدی همون که با چشمهای گرد و دهنی باز کنار 206 ایستاده بود. خب من میگم کارت خوب بود چون با قیافه ی وارفته ای که من دیدم مطمئناً دیگه کارت نداره و شما می تونی، راحت باشی. در مورد کاری که گفتی من برات کردم باید بگم که خوشحال میشم اگه بتونم کمکی بهت بکنم. پس نمی خواد ازم تشکر کنی. بعد یه فکری کردو گفت: در مورد مدل حرف زدنت. انگار تو هنوز با من راحت نیستی. یکی درمیون شما میگی و فعل ها رو جمع می بندی. بابا خودتو راحت کن و شما و جمع و بیخییال شو. من خودم آدم راحتی هستم و زیاد رسمی حرف زدن رو دوست ندارم اما تو محیط اداری اونم تو شرکت ما که همه با هم دوست و فامیل هستن باید یه رسمیتی به کار ببریم تا کارا بهتر پیش بره. البته همه با دل و جون کار میکنن.آقا و خانم گفتن فقط تو شرکته، بیرون شرکت دیگه لازم به رسمی حرف زدن نیست. الان اینجا نه من رئیس ام نه تو منشی پس موردی نداره که بیرون از شرکت غیر رسمی حرف بزنیم و همدیگر رو با اسم کوچیک و تو خطاب کنیم. یادت رفته سوگند تو بهم قول دادی. با اینکه خودمم از این همه آقا و خانم گفتن خسته شده بودم و از خدام بود که یکم حرف زدنم راحت کنم اما گفتم اگه همین اول قبول کنم شاید بگه چقدر پرروام و منتظر بودم واسه همینو با اینکه قول داده بودم اما هنوز ازش یکم خجالت می کشیدم خوب. گفتم: " ولی آخه شما رئیس شرکتید و خب این یه ذره..." بابک: یه ذره چی ؟ وقتی خودم میگم راحت باش تو چرا سختش میکنی؟ من که دیگه رسمی صدات نمی کنم تو اگه دوست داری رسمی باش. تو هر دفعه باید این بحث و پیش بکشی؟ وای خدا آق گربه هه عصبانی شد الانه که پنجول بکشه. یه فکری کردم دیدم عمراً من خودم اند راحتی و کوتاه کردنم حتی سر امتحانم واسه استاد تلگرافی و تیتروار می نویسم حالا اینجا بیام این همه پسوند و پیش وند به حرفام اضافه کنم و حرف دوکلمه ای رو تو دو تا جمله بگم؟ هیچ وقت. سریع از ترس اینکه پشیمون بشه و یا بازم قاطی کنه گفتم: نه،نه قبوله رسمی حرف زدن کنسل. بابک: حالا می تونیم راحت باشیم. ببین سوگند بدون تعارف میگم اگه اون پسره بازم دردسر درست کرد حتماً بهم بگو یه کاری میکنم که دیگه به فکر اذیت کردن نیفته. من: نه بابا فکر نمی کنم دیگه جرأت کنه. خودم اصلاً تحویلش نمی گیرم واسه همین حسابی سوخته امروزم که تو رو دیده با این قدو قواره خب دیگه.. یکی من و بگیره در عرض دو سوت پسر خاله شدم. بابک خندید و گفت: پس این قدو قواره یه جا به درد خورد. خلاصه رسیدیم شرکت و رفتم پرونده رو پیدا کردم و دادم به بابک می خواستم برم که بابک گفت صبر کنم منو میرسونه خونه هرچی گفتم خودم میرم گوش نکرد. منم شاد از این که راحت در خونه میرسم قبول کردم. منو برد دم خونه رسوند و بازم به خاطر پرونده تشکر کرد و رفت. از اون روز به بعد مهدوی دیگه حرفی نزد و سعی میکرد کمترم دم پر من بیاد. این راحتی و آرامش رو از بابک داشتم.


ادامه مطلب
نویسنده : admin
بازدید : 33


می خواستم زندگیمو تغییر بدم. باید یه شروع جدید داشته باشم. قبولی تو کنکور بهترین فرصت بود چون یه دانشگاه جدید، یه شهر جدید با آدمهای جدید و یه زندگی جدید بهم میداد.
آخرای شهریور با بابام رفتیم تهران تا برای دانشگاه ثبت نام کنیم. همش داشتم ورودم و به این دانشگاه با بار اولی که رفتم دانشگاه خودمون مقایسه میکردم. هر دو بار حس غریبی داشتم. اما دفعه ی اول لااقل دلم خوش بود که توی شهر خودم هستم. اما اینجا تک و تنها بودم بدون اینکه کسی رو بشناسم.

وای چقدر دلم می خواست مهسا پیشم بود. کاش با هم می یومدیم دانشگاه. کاش بازم با هم همکلاسی بودیم.

کارمون تو دانشگاه تا ظهر طول کشید بعدش رفتیم خونه ی خاله اینا. عصری با بابام رفتیم دنبال یه خونه ی مناسب. اما نمیدونستیم کجا رو باید بگردیم. خلاصه بعد دو روز گشتن یه خونه ی کوچیک و خب واسه ی زندگی کردن یه دختر تنها پیدا کردیم. بابا دلش نمی خواست تنها خونه بگیرم اما چاره ای نبود. دانشگاه خوابگاه نداشت و منم کسیو نمی شناختم که باهاش خونه بگیرم این شد که بابا راضی به انجام این کار شد. هم خوشحال بودم هم استرس داشتم. زندگی کردن تنها و مستقل شدن همون چیزی بود که همیشه آرزوشو داشتم. حدود یک هفته طول کشید تا خونه واسه یک زندگی آماده بشه. تقریباً همه چیزای لازم واسه یه شروع جدید و داشتم. از یخچال و بخاری و گاز و تخت و ظرف و خلاصه چیزای ضروری رو از خونه آورده بودم. حتی بابا مبلهای قدیمی که مدتها توی خونه خاک میخوردن و تمیز کرده بود و برام آورده بود. خیلی خوشحال بودم. اون مبلهای کهنه منو یاد خاطرات قشنگی مینداخت یاد سالهای دور که شبها یواشکی تا صبح روی اونها دراز میکشیدم و کتاب می خوندم و از ترس بابا با هر صدایی یک متر از جام می پریدم چون بابا دوست نداشت شبها بیدار باشیم و می گفت: این خواب شبه که به آدم انرژی و نیرو میده.

اما من سکوت شبو دوست داشتم. می تونستم تا صبح یکسره و بدون خستگی درس بخونم.

پدرم بعد سه، چهار، روز که از وضیعت زندگی من خیالش راحت شد بعد کلی سفارش رفت خونه.

منم کلی ذوق و هیجان داشتم برای شروع زندگی مستقلم شاد و خوشحال بودم حتی از تنهایی و شب هم نمی ترسیدم. البته خیره تر از اینها بودم که از تنهایی بترسم. بعد یک هفته همه چیز برام عادی شد. انگار سالها بود که تنها زندگی می کردم. به سکوت اونجا عادت کرده بودم و با تعجب فکر میکردم چه جوری این همه مدت توی اون همه شلوغی و سروصدا زندگی کردم. برای خودمم عجیب بود.

اولین روز تشکیل کلاسها صبح زود از خواب بیدار شدم. تو آرامش صبحانه خوردم و زودتر از خونه اومدم بیرون تا به موقع به کلاس برسم. برگه ی انتخاب واحد دستم بود. یه نگاه به برگه کردم و شماره کلاسو به خاطر سپردم. توی حیاط دانشگاه از یکی از دختر ها پرسیدم ببخشید کلاس شماره ی 17 کجاست.

دختر راهنماییم کرد و بعد از تشکر از اون به طرف یه ساختمون چند طبقه که کلی کلاس داشت رفتم. کلاس شماره ی 17 تو طبقه ی دوم بود. از پله ها بالا رفتم و کلاسو پیدا کردم. وارد کلاس شدم. چند تا دختر و پسر دیگه هم بودن که زودتر اومدن و روی چند تا صندلی نشسته بودن. منم رفتم و تو ردیف دوم روی یک صندلی ها نشستم.

جلوم دو تا دختر کنار هم نشسته بودن. بعد از دو دقیقه هر دو برگشتن و به من نگاه کردن و لبخند زدن یکی شون لب باز کرد و گفت: سلام. من بیتام اینم که کنارم نشسته درناست.

با دست به دختر نسبتاً تپلی که کنارش نشسته بود اشاره کرد. درنا برام دست تکون داد و سلام کرد درنا موقع حرف زدن لپاش قرمز می شد و همین بامزه اش کرده بود بیتا یه دختر شیک بود. زیبا نبود اما خیلی جذاب بود.

لبخند زدم و گفتم: سلام. خوش بختم من سوگندم.

بیتا: اهل کجایی؟

من: شمالیم.

درنا: ای ول دختر شمالی. منم کرمانیم این بیتام تهرانیه.

بیتا: راستش من و درنا چهار ساله با هم همکلاسی هستیم. قبلاً کرمان درس می خوندیم. من دیدم چهار سال اونجا مهمون بودم، گفتم درنام بیاد اینجا دو سال مهمون ما باشه تا بهش یاد بدم چه جوری از مهمون پذیرایی می کنن.

بعد چشمکی زد و گفت: می خوام غریب کوشون راه بندازم تا دیگه هی نگه شهر من شهر من. تو این چهار سال منو کشت با این شهرشون.

خندم گرفته بود. بچه های جالبی بودن. دلم هوای دوستامو کرد. ای کاش یکیشون پیشم بود. اونوقت کلی بهمون خوش میگذشت.

با اومدن استاد همه صاف نشستن و به استاد خیره شدن استاد بعد معرفی خودش یه حضور غیاب کرد و بعد در مورد درس و نمره و دانشگاه و کتاب و جزوه یه توضیحاتی داد و درسو شروع کرد. چون جلسه ی اول بود قد دو صفحه بیشتر درس نداد. خیلی زود کلاس و تموم کرد و برامون آرزوی موفقیت کرد و رفت.

بعد از رفتن استاد یه نفس تازه کشیدم. خیلی خسته شده بودم. همیشه نشستن توی کلاس برام عذاب آور بود.

البته ظاهراً فقط من خسته نشده بودم. بیتا و درنام خسته به نظر میومدن. داشتن غرغر میکردن. همون جور که وسایلشونو جمع میکردن میگفتن: وای که چقدرم حرف زد. حالا خوبه می خواست زود درسو تموم کنه و اینقدر حرف می زد اگه می خواست درست و حسابی درس بده چیکار میکرد.

درنا: آره وا... مغزمون ترکید.

خندم گرفته بود. بیتا یه نگاهی به من کرد و گفت: تا کلاس بعدی نیم ساعت وقت داریم میای بریم بوفه یه چایی بخوریم.

من: البته که میام.

بیتا و درنا دختر های جالبی بودن. تو همون چند ساعت به اندازه ی کافی با هم صمیمی و راحت شده بودیم. اونا مدام سربه سر هم میذاشتن و باعث خندیدنم میشدن. به من می گفتن خوش خنده. بیتا می گفت تا بهت پقی میکنم میزنی زیر خنده.

اون روز تا عصری کلاس داشتیم و بعد از تموم شدن کلاسها خسته و کوفته رفتم خونه.

***

دو سه هفته ای از شروع ترم گذشته بود. روزا بیکار تو خونه مینشستم و سعی میکردم خودمو با درس خوندن و فیلم دیدن سرگرم کنم. اما آخه چقدر می تونستم فیلم ببینم و کتاب بخونم. از بیکاری خسته شده بودم. موندن تو خونه کلافم میکرد. فقط آخر هفته ها کلاس داشتم و بقیه ی هفته بی کار بودم و تو خونه در و دیوار و نگاه می کردم. تنهایی وقتی که آدم کاری برای انجام دادن نداره اصلاً خوب نیست.

وقتی حسابی از تنهایی خسته شدم. زنگ زدم به بابامو کلی درد و دل کردم که اینجا بیکار افتادم و دارم دیوونه می شم یکم که سبک شدم خداحافظی کردم.

سه روز بعد بابام اومد زنگ زد و یه خبر خوش برای من داشت ظاهراً بعد از اینکه من زنگ زدم به بابام و کلی آه و ناله کردم از بیکاری، بابامم یه فکری میکنه و زنگ میزنه به یکی از دوستاش که تو تهران زندگی میکنه و در مورد من و وضعیتم باهاش حرف میزنه و ازش می خواد اگه کاری سراغ داره بهش معرفی کنه. اون دوستشم فرداش زنگ می زنه به بابام خبر میده که یکی از دوستاش که یه شرکت ساختمون سازی داره نیاز به یه منشی نیمه وقت دارن و باهاشون در مورد من صحبت کردن. بابام زنگ زد تا بهم خبر بده که من میتونم اونجا کار کنم و فردا باید برای معرفی خودم یه سری به اونجا بزنم.

کلی شاد شدم. از هیجان شب به زور خوابیدم. فرداش رفتم به آدرسی که پدرم داده بود و خودمو معرفی کردم. انگار دوست پدرم شرایط منو کامل براشون توضیح داده بود و اونها هم پذیرفته بودن. کار من از شنبه تا سه شنبه از 9 صبح تا 7 عصر بود البته یکی، دو ساعتی هم برای ناهار و استراحت وقت داشتم. اون جور که بعداً فهمیدم دو روز آخر هفته هم یه منشی دیگه می اومد که اونم دانشجو منتهی انگاری منشی آخر هفته از آشنا های رئیس شرکت بوده.

اولین روز کاریم خیلی استرس داشتم. اما به خودم امیدواری دادم. سر ساعت تو شرکت بودم. بهم گفته بودن یک خانمی به اسم نیک نام کارامو برام توضیح میده. اون روز اولین بار بود که خانم نیک نام و میدیدم یه خانم حدوداً سی ساله با یه چهره ی مهربون و قشنگ و خواهرانه. تو کارش جدی بود اما اونقدر به آدم اعتماد به نفس می داد که نگو. روز اول دونه به دونه کارامو بهم توضیح داد و تو کل روزم حواسش به من بود که اشتباه نکنم. با اینکه دفعه ی اولم بود اما خدارو شکر خرابکاری نکردم. اونقدر تمرکز کردم و حواسمو به کار دادم تا یه وقت تو روز اول گند نزنم که آخر روز مخم از تمرکز زیاد داشت میترکید. اما خوشحال از اینکه کارمو خوب انجام دادم رفتم از خانم نیک نام تشکرو خداحافظی کردم. موقع خداحافظی ازم خواست که از حالت رسمی در بیایم و همدیگرو به اسم کوچیک صدا کنیم.

وای من که از خدام بود. چون همین جوری در حالت عادی حرف زدنم همه ی کلمه ها و اسمها رو مخفف میکردم واقعاً واسم سخت بود که یه فامیلی، که در طول روز شاید بیش از 20 بار باید صدا میکردم و مدام با پسوند و پیشوند بگم.

با خوشحالی قبول کردم و قرار شد «رعنا جون» صداش کنم بعداً فهمیدم رعنا دختر خاله ی رئیسه.

روز اول کاریم اونقدر خسته شدم که وقتی به خونه رسیدم فقط لباسامو عوض کردم و بدون اینکه شام بخورم خوابیدم.


بعد از یک هفته کاملاً کارمو یاد گرفته بودم و می دونستم چی کار باید بکنم. جالب اینجا بود که من منشی رئیس شرکت شده بودم اما نه تنها تو اون یک هفته بلکه تا دو هفته بعدم ایشونو ندیدم. از بقیه شنیدم که ظاهراً شرکت یه پروژه تو شمال داره که رئیس و چند تا مهندس دیگه باید دائماً برای انجام کارهای اون برن شمال و برگردن و تو این چند هفته رئیس فقط آخر هفته ها تونسته بیاد شرکت و به کارا رسیدگی کنه و دوباره اول هفته برگشته شمال.
من تو اون شرکت علاوه بر کارهای منشی گری کارهای کامپوتری هم می کردم. هر کس که کامپیوترش عیب و ایرادی پیدا میکرد دست به دامن من میشد و منم که خب رشته ام همین بود خوشحال بودم که می تونستم کمکی بکنم.

شرکت خوبی بود بعد یکی دو هفته با همه ی کارمندها آشنا شدم. یه پسر حدوداً بیست وهشت، نه ساله بود به اسم مانی شهبازی. دفعه ی اولی که دیدمش وقتی بود که با سروصدا و شلوغ کاری با دو سه تا از کارمندها وارد شرکت شد. اون حرف میزد و بقیه می خندیدن. به خاطر سرو صدایی که راه انداخته بود ناخودآگاه توجه م جلب شد. داشتم با رعنا حرف میزدم که آقایون وارد شدن. با تعجب زل زل بهشون نگاه میکردم. زیر لب گفتم: اینا چه شادن.

رعنا جون مسیر نگاهمو گرفت و به در خیره شد. همون جور که لبخند روی لبش اومده بود تو جاش ایستاد و سلام کرد.

کارمند ها به رعنا جون سلام کردن و با پسر جوون دست دادن و رفتن سرکار خودشون. اما پسر که تازه چشمش به من افتاده بود همون جور با لبخند جواب سلام رعنا جون و منو که به تبعیت از رعنا سلام کرده بودم و داد و لبخند زنان اومد جلو.

چشمای شیطونی داشت و یه صورت بامزه، قدبلند و چهارشونه و در کل خیلی خوش تیپ و خوش قیافه بود و چون همش لبخند می زد ناخودآگاه به سمتش کشیده می شدی.

همون جور دقیق بهم نگاه کرد و گفت:

_: شما منشی جدید هستید؟

من: بله.

_: به،به ماشاا... چه خانمی، چه متین؛ چه زیبا، چه باوقار، چه ...

رعنا یه دفعه پقی زد زیر خنده. من مات مونده بودم که چه خبره. این یارو کیه. رعنا چرا می خنده. همون جوری گیج نگاهشون میکردم.

پسر" اه، خانم نیک نام چرا می خندید الان خانم چی فکر میکنن.

رعنا: بابا اول خودتو معرفی کن بعد شروع کن به چاپلوسی. ببین دختره چه گیج شده.

بعد رو به من کرد و گفت: عزیزم ایشون آقای مانی شهبازی هستن. معاون شرکت و البته خواهر زاده ی آقای رئیس. این آقا بسیار شاد و سرزنده هستن و با همه شوخی میکنن براشم فرق نمیکنه طرف کی باشه. در ضمن ازشون دوری کن چون سعی میکنه تورت کنه.

از حرفهای رعنا بیشتر گیج شده بودم شهبازی اعتراض کرد.

شعبازی: اه خانم نیک نام همین اول کار پته ی آدم و میریزی روی آب خوب ضایع میشیم. اصلاً شما کار ندارید اینجا وایستادید زیرآب منو میزنید؟

رعنا بلند می خندید. شهبازی به من نگاه کرد و گفت: شما خودتونو معرفی نمی کنید؟

تازه به خودم اومدم. رعنا دهن باز کرد که منو معرفی کنه که شهبازی دستشو بالا آورد و گفت: شما نمی خواد چیزی بگید بابا مگه شما منشی جدیدین؟ خوب بزار خودش حرف بزنه ببینم صداش چه جوریه؟

رعنا دوباره خندید.

من: من سوگند آریا هستم از امروز اینجا کار میکنم.

مانی خندید و دستشو آورد جلو که دست بده و همون جور گفت: خوشبختم.

یه لحظه مات مونده بودم چی کار کنم که رعنا به دادم رسید و زد رو دست شهبازی و گفت: بچه تو هنوز آدم نشدی؟ هزار بار گفتم تو شرکت از این کارا نکن.

مانی: یعنی وایسم بیرون شرکت به خانم آریا دست بدم.

رعنا:دیوونه تو آدم نمی شی. پاشو برو سر کارت.

بعد همون جور هلش داد که بره. شهبازی هم سرش و برگردوند و همون جور که می رفت چشمکی به من زد و گفت: بعداً می بینمتون. وقتی که نیک نام رفت.

رعنا دوباره بلند خندید. منم مثل بچه خنگا فقط نگاهشون میکردم و اصلاً سر از کارشون در نمی آوردم. شهبازی که رفت رعنا برگشت و بهم گفت: این مانی پسر خوبیه فقط یکم شیطونه. بچه ی راحت و ساده ای هم هست. تو شرکت با همه دوسته همه هم دوستش دارن. کاراشو جدی نگیر. داشت باهات شوخی میکرد.

چند روز بعدش فهمیدم رعنا راست میگه واقعاً شهبازی آدم شادی بود. وقتای استراحت همه دورش جمع میشدن و از حرفهاش می مردن از خنده. با همه رابطه ی خوبی داشت. چون من تازه وارد بودم تا کارش تموم میشد زودی میومد بالا سر من و چهار تا چیز جالب میگفت و میرفت. اولاا سعی میکردم سنگین باشم و نخندم اما بعد دیدم نه دیگه بس که خندمو قورت دادم دل درد گرفتم. بعد سه چهار بار که خودمو کنترول کردم دیدم نمی شه خودمو ول داده بودم و می خندیدم. اونم برای اینکه من احساس راحتی بیشتری کنم و زیاد سخت نگیرم هی میومد و سر به سرم میزاشت.

خیلی از مهندسای شرکت از قبل از اینکه بیان تو شرکت با هم دوست و فامیل بودن. یه سری همکلاسی های شهبازی بودن و یه سر یا فامیلای رئیس و شهبازی. مثلاً همین رعنا دختر خاله ی مامان شهبازی بود خانواده هاشون بهم نزدیک بودن و اونا هم صمیمی و راحت بودن و چون رعنا ازدواج هم کرده بود یه جورایی مثل خواهر بزرگتر بهش نگاه میکردن.

اما از حق نگذریم تمام کارمند ها حرفه ای بودن و از جون واسه کارشون مایع میزاشتن. هیچ کدومشون صرفاٌ به خاطر نسبت فامیلی یا آشنائیت اونجا استخدام نشده بودن بلکه همه علم و توانایی کارو داشتن و خوب کار میکردن. در ضمن آقای شهبازی منبع خبرها و شایعات بود. هر اتفاقی که تو شرکت می افتاد شهبازی ازش خبر داشت و برای اینکه من از اوضاع شرکت بی خبر نباشم میومد و کامل خبرها رو بهم میداد.

یه وقتی از یکی شنیده بودم که میگفت منشی ها منبع خبرها هستن ولی من خودم خبرها رو از یکی دیگه میگرفتم تو شرکت ما باید میگفتی آقای شهبازی منبع خبرهاست.

خلاصه بعد دو هفته دیگه شرکت شده بود مثل خونه ی خودم. همه با هم دوست و صمیمی بودن.

***

دانشگاه جدید جای خوبی بود اما نه به خوبی دانشگاه دوره ی لیسانسم. صمیمیت بچه های اونجا بیشتر بود و دانشگاه برامون جذابیت بیشتری داشت. بیشتر روزهای هفته دانشگاه بودیم و همه مثل یه خانواده ی بزرگ بودیم. همکلاسی های دختر و پسر مثل خواهر برادرامون بودن. اما هنوز بعد از یکماه و نیم اون حسی که باید و به این دانشگاه جدید نداشتم. بچه ها خوب بودن اما چون مدت زمان کمتری با هم بودیم، فقط دو روز آخر هفته به خاطر همین اونقدرها که باید صمیمی نبودیم. البته من با درنا و بیتا صمیمی شده بودم اونا دختر های خوبی بودن.

اما پسرهای همکلاسی و فقط در حد سلام و علیک می شناختم. یکی از پسرهای کلاسمون حس خوشمزگی داشت و سر کلاسها مدام تیکه می انداخت و به شدت سعی میکرد با بچه ها صمیمی بشه. اصلاً از رفتارش خوشم نمی یومد مخصوصاً اون اوایل.

یه بار بعد کلاس از استاد سؤال داشتم. دور استاد شلوغ بود. صبر کردم تا دور استاد یکم خلوت شه بعد سؤالمو مطرح کردم. قبل از اینکه استاد جوابمو بده یکی استاد و صدا کرد و استاد برگشت ببینه چی کارش دارن. صبر کردم تا کار استاد تموم بشه. این آقای مهدوی هم که حس فضولی زیادی داره بدون اینکه کسی ازش سؤالی بپرسه شروع کرد جواب سؤالمودادن.

اصلاً از این کارش خوشم نیومد. در ضمن نمی خواستم اول کاری بهش رو بدم. چون اصلاً نمی شناختمش واسه همین فقط برگشتم و یه چپ چپ بهش نگاه کردم که حساب کار دستش اومد و خودش ساکت شد. بعداً درنا بهم گفت که این آقای مهدوی و دوستاش بهم می گن « بد اخلاق» مطمئناً به خاطر برخورد همون روزم بود. اصلاً برام اهمیتی نداشت که اونام چی صدام میکنن.

قصد داشتم فقط روی درس و کارم تمرکز کنم. فرصت خاله زنک بازی نداشتم.


تو این مدتی که توی شرکت بودم رئیس و ندیده بودم. مدام مسافرت کاری بود. دستورای کارمو یا از مهندس شهبازی میگرفتم یا از خانم نیک نام.
به خاطر یک مسئله ی کاری نیاز به کمک داشتم. مهندس شهبازی از شرکت بیرون رفته بود و من نمی دونستم کی برمیگرده. حس بلند شدن از جامو نداشتم. اما به زور از جام بلند شدم و رفتم دم دفتر خانم نیک نام. در زدم و وارد اتاق شدم. رعنا جون داشت با تلفن حرف میزد. صبر کردم تلفنش تموم بشه بعد رفتم جلو و مشکلمو گفتم زیاد مطمئن نبود اما جوابمو داد و یه سری دستورات کاری بهم داد و بعد گفت: برای اطمینان به مهندس شهبازی زنگ بزنم و دستورات دقیق و از ایشون بگیرم.
از اتاق بیرون اومدم و رفتم سر میز خودم. بدون اینکه بشینم از همین طرف میز تلفنو گرفتم و زنگ زدم. چند تا بوق خورد اما کسی جواب نداد. همیشه همین جور بود باید یه چهار پنچ باری زنگ می زدی تا مهندس جواب تلفنشو بده.
داشتم زیر لب پیش خودم غرغر میکردم و میگفتم: این پسره اصلاً معلوم نیست کجا میره. حالا رفتی لااقل به تلفن یه نگاهی بنداز شاید یکی آتیش گرفته باشه زنگ زده باشه به تو بیای یه لیوان آب بپاشی روش.
همون جوری غرغر میکردم و با پرونده ای که دستم بود خودمو باد میزدم.
_شما منشی جدید هستید؟
صدا از پشت سرم میومد. یه صدا سر حال و قوی و فوق العاده آشنا. صدایی که هیچ وقت فراموش نمی کنم. قلبم داشت وامیستاد. با ترس و ناباوری برگشتم ببینم این صدای آشنا برای کیه. روموبرگردوندم و یه پسر هم سن مهندس شهبازی جلوم دیدم. خیلی شیک و تر تمیز و کت و شلوار پوشیده و ادکلن زده بود قد بلند و خوش استیل، صورت صاف و پوست خوش رنگ با دو چشم قهوه ای باهوش و متعجب. فکر کنم حسابی رنگم پریده بود که پسر از دیدنم تعجب کرده بود.
یه لحظه خنده ام گرفت چه تصوراتی داشتم. تو یه آن حس کردم صدای مهران و شنیدم اما با دیدن این مرد جوون جلوی خودم که هیچ شباهتی با مهران نداشت فهمیدم اشتباه کردم.
با گیجی گفتم: شما ... شما کاری داشتید؟
_: پرسیدم شما منشی جدید هستید؟
یه دفعه دستم شل شد و پرونده با برگه هاش ریختن زمین. همون جوری مات مونده بودم. خدایا درست میشنیدم. صدا همون صدا بود. صدای مهران اما این صدا متعلق به یه آدم دیگه بود که با چشمای گرد شده از تعجب به من نگاه می کرد حتماً فکر می کرد دیوونه ام. لابد قیافه ام خیلی عجیب بود.
با صدایی که به زور در می اومد گفتم: بله، شما کی هستید؟
سریع یه لبخندی زد و گفت: من بابک شایان مدیر این شرکتم و شما؟
با شنیدن دوباره ی صداش اشک تو چشمام جمع شد همون جور آروم و مبهوت . با بغض گفتم: من سوگند آریا هستم. از ... از ملاقاتتون خوشبختم.
بدون توجه به اطرافم زل زده بودم به رئیس اصلاً حواسم نبود. به تک تک اجزای صورتش دقیق شده بودم. چند تا از موهای مشکیش با سماجت توی صورتش افتاده بود و کنار نمی رفت لب و دهنش خوش فرم و بینی متناسب، صورت جذابی داشت اما اون چیزی نبود که من دنبالش بودم هر چی بیشتر نگاش میکردم بیشتر مایوس می شد این پسری که جلوم بود زمین تا آسمون با کسی که تو ذهنم بود و همه جا دنبالش بودم فرق داشت. یه دفعه با صدای خانم نیک نام به خودم اومدم.
نیک نام: سوگند جون زنگ زدی به مهندس شهبازی؟ اه، سلم جناب رئیس رسیدن به خیر خوش اومدید.
رئیس با لبخند رو به خانم نیک نام کرد و گفت: سلام خانم. ممنون. شما خوب هستید؟
خانم نیک نام به من اشاره کرد و همون جور که می خندید گفت: می بینم که بعد دو هفته بالاخره با منشی جدید آشنا شدید.
یه دفعه چشم نیک نام به پرونده و برگه های پخش شده افتاد و با تعجب گفت: اینا چرا رو زمین افتاه.
من که از فرصت استفاده کرده بودم و خیره خیره به رئیس نگاه میکردم به خودم اومدم و سریع گفتم: ببخشید از دستم افتاد.
تندی نشستم تا برگه ها رو جمع کنم. بی اختیار قطره اشکی که تو چشمام جمع شده بود روی گونه ام چکید.
خانم نیک نام حرفش با رئیس تموم شد و به سمت اتاقش رفت. رئیس هم یه نگاه به برگه ها کرد و دلش برام سوخت. کنارم نشست و کمک کرد تا برگه ها رو جمع کنم.
بعد از اینکه تموم برگه ها رو جمع کردیم. آقای شایان برگه هایی رو که جمع کرده بود سمتم دراز کرد. سعی کردم بهش نگاه نکنم اما وقتی برگه ها رو بهم داد سرمو بلند کردم که تشکر کنم. شایان با تعجب به صورتم و اشک روگونه ام نگاه کرد و گفت:شما حالتون خوبه؟
سریع از جام بلند شدم و یه دستی به گونه ام کشیدم که اشکم پاک شه بعد با یه لبخند کج گفتم: بله جناب رئیس ممنون.
بی تفاوت شونه اش و بالا انداخت و رفت سمت اتاقش یهو یاد کارم افتادم تندی گفتم: ببخشید آقای رئیس.
رئیس برگشت و بهم نگاه کرد و گفت: بله؟
من: ببخشید یه سری مدارک هستن که من نمی دونم باید باهاشون چی کار کنم. از خانم نیک نام پرسیدم دقیقاً نمی دونستن گفتن زنگ بزنم به آقای شهبازی اما ایشون ... خب ...
دنبال یه کلمه ی مناسب برای پیچونده شدن می گشتم اما پیدا نمی کردم.
یه لبخندی زد و گفت: گوشیشو بر نمی داره نه؟
با سر جواب مثبت دادم گفت: بیار تو دفترم ببینم چی کارشون باید کرد مدارکو برداشتم و پشت مهندس وارد دفتر شدم مهندس همون جور که کتش رو در می آورد با خنده گفت: این پسر همیشه همین جوریه. به گوشیش یه نگاه نمی کنه نمی گه یه وقت آدم در حال آتیش گرفتنه و به کمکش احتیاج داره.
نمی دونستم غرغرهای منو شنیده بود یا از خودش داشت میگفت در هر حال خودمو زدم به نفهمی. بعد از اینکه مدارکو دید دستورات دقیق و داد و مرخصم کرد. رفتم سر جام پشت میز نشستم و فکر کردم. اصلاً یادم نیست به چی. مدام فکرای مختلف تو ذهنم می اومد که بعضی هاش ربطی به هم نداشتن.
همون جور که فکر میکردم دیدم مهندس شهبازی داره میاد طرفم. از کارای این پسر خنده ام میگرفت. هر وقت دوست داشت بدون هیچ توضیحی یهو می ذاشت میرفت بیرون و هیچ کسم پیداش نمی کرد و هر وقت عشقش کشید بر می گشت. اما همیشه کارای شرکت و درست انجام می داد واسه همین هیچ کی نمی تونست ازش گله کنه.
از دور لبخند منو دید. داشت از فضولی میمرد. تا بهم رسید زودی گفت: به چی می خندیدی؟
امدم بگم نه نمی خندیدم که متوجه شد و گفت: انکار بی فایده است از اون دور که میومدم دیدمت. تا چشمت بهم افتاد گل از گلت شگفت. خوشحال شدی منو دیدی؟
خندم عمیق تر شد و گفتم: البته که خوشحال شدم شمارو که اصلاً نمی شه پیدا کرد پس حتماً شانس باهام بوده که دیدمتون. در ضمن میشه عاجزانه یه خواهشی ازتون بکنم؟
با لبخند گفت: چه خواهشی؟
من: خواهشاً به اون گوشیتون یه نگاهی بندازید به خدا انگشتام سر شد از بس روزی هزار بار شماره ی شما رو میگیرم و جواب نمی دید.
شهبازی: حالا که عاجزانه خواهش کردی بهت یه ارفاقی میکنم و جواب تلفوناتو میدم. تا من میرم یه دقیقه از شرکت میرم بیرون هی دم به دقیقه از شرکت بهم زنگ میزنن واسه اینه که وقتی شماره ی شرکتو میبینم جواب نمی دم. اما چون شمایید یه کاریش می کنم. آهان فهمیدم شماره ی موبایلتو بده به من هر وقت کار مهمی داشتی یه تک زنگ با موبایلت بنداز تا من بفهمم که تویی.
خنده ام گرفته بود. گفتم: حالا واجبه این جوری رمزی کار کنید؟
شهبازی: آره خب این بچه های شرکت حسودن تا میرم بیرون موی دماغم میشن.
خندیدم و شماره امو بهش دادم . یه تک زنگ بهم زد تا شماره اشو بگیرم.
شهبازی: خب خانم منشی خبرای جدید چیه؟
یه ابروم از تعجب بالا رفت و گفتم: شما خبر ندارید؟ دارید از من می پرسید؟
شهبازی: با اینکه هزار تا چشم و گوش دارم اما هنوز وقت نکردم بهشون سر بزنم پس از شما می پرسم. با دست به اتاق رئیس اشاره کردم.
شهبازی: به به پس این دائی جان ما بالاخره تشریف فرما شدن؟
بعد صداشو پائین آورد و گفت: بچه امو دیدی؟ چقدر شیرینه؟ مادر به فداش دلم براش یه زره شده بود.
صداشو نازک و زنونه کرده بود و همون جور که قربون صدقه ی مهندس شایان میرفت، رفت سمت در اتاقش و داخل شد.
مرده بودم از دستش از خنده. خیلی بانمک بود. مثل داداشم دوستش داشتم. یعنی همه همین جوری بهش نگاه میکردن مثل یه برادر بزرگ تر و دوست داشتنی.


بعد از چند روز به صدای مهندس شایان عادت کردم. اوایل وقتی حرف میزد فکر میکردم که باید مهران و جلوم ببینم. خیلی عجیب بود قبول صدای مهران با یه قیافه ی جدید.
یه روز پشت میزم نشسته بودم که در دفتر رئیس باز شد و مهندس شایان با اخمای درهم اومد بیرون. از جام بلند شدم.

مهندس عصبی اومد جلوی میزم و گفت: خانم آریا به یکی بگید یه نگاهی به کامپیوترم بکنه ببینه چه مرگشه که باز اذیت میکنه.

اینو گفت و همون جور عصبانی رفت سمت در و از شرکت خارج شد. با چشم تا جایی که می شد نگاهش کردم بعد از جام بلند شدم و همون جور که با خودم زیر لبی حرف میزدم رفتم تو دفترش سراغ کامپیوترش ببینم چشه.

_: این مردام معلوم نیست چشونه. یعنی اینقدر اعصاب خوردی واسه ی یه کامپیوتر بود؟ چه میدونم. شایدم کار مهمی باهاش داشت دید کار نمی کنه اعصابش خورد شد.

یه نگاه به کامپیوتر کردم یه سری مشکل داشت که تونستم درستش کنم بعد در کیس و برداشتم و یه نگاه به داخلش کردم. ببینم فنش درسته؟ آخه هی هنگ می کرد و از فن یه صدای ناجوری میومد. توش پر گرد و خاک بود واسه همین کامپیوتر خوب کار نمی کرد. فن بدبخت به زور تکون می خورد. معمولاً با یه جارو برقی توشو تمیز میکردم ولی اونجا جارو نداشتیم. از روی میز چند تا دستمال برداشتم و مشغول تمیز کردن شدم یه یه ساعتی از رفتن آقای مهندس گذشته بود. سرگرم کار خودم بود و با کله رفته بودم تو کیس. اصلاً نفهمیدم کی در باز شد و مهندس شایان وارد اتاق شد. فقط وقتی به خودم اومدم که صداش و شنیدم که می گفت: چی کار دارید میکنید؟

چون تو سکوت و تنهایی کار میکردم یهو از حضورش جا خوردم و ترسیدم. اومدم صاف وایسم که سرم محکم خورد به در کیس که بعد از بازکردنش گذاشته بودم بالای کیس. سرم خورده بود به تیزی لبه اش و اونقدر شدید بود که احساس کردم سرم سوراخ شده و در کیسم با صدای مهیبی افتاد رو زمین. دستمو گرفته بودم روی سرم و می مالیدم تا از دردش کم بشه و آروم آخ و واخ میکردم.

مهندس شایانم که اصلاً فکرشم نمی کرد این قدر بترسم با شرمندگی نگاهم میکرد.

مهندس: خانم آریا حالتون خوبه؟ فکر نمی کردم این قدر بترسید. ببخشید اصلاً نمی خواستم بترسونمتون. فکر کردم متوجه ی ورودم شدید.

همون جور با آه و ناله گفتم: نه، خواهش میکنم من باید حواسمو بیشتر جمع میکردم.

مهندس یه نگاه متعجب به من و به نگاهم به کیس باز شده انداخت و گفت شما داشتین چی کار می کردین؟

من: داشتین می رفتین گفتین کامپیوترتون خرابه اومدم ببینم مشکلش چیه؟

شایان: شما؟ گفتم به یکی بگید بیاد درستش کنه.

من: خوب من درستش کردم. رشته ام کامپیوتره دارم ازشد می کیرم خیالتون راحت از دیگه کامپیوترتون مشکلی نداره.

مهندس: ممنونم از زحمتتون.

درد سرم که یکم آروم شد در کیس و که مهندس از روی زمین برداشته بود و گرفتم و گذاشتم سر جاش بعد میزو که بهم ریخته بودم مرتب کردم و از پشتش اومدم این ور و روبه روی رئیس ایستادم. مهندس شایان داشت به سرم نگاه می کرد و گفت: خانم آریا سرتون.

من: سرم؟ ... چی؟ چی شده؟

مهندس: سرتون کثیف شده.

من:سرم؟ چرا؟ ...

یه دفعه یه نگاه به دستام کردم و دیدم حسابی خاکی شده و من دستمو به مقنعه ام مالیده بودم پس باید گند زده باشم به مقنعه ام.

زورکی یه لبخند زدم و گفتم: جناب رئیس اگه با من کاری ندارید من برم.

مهندس شایان: نه خام کاری نیست بفرمائید.

همون جوری که تشکر می کردم چشمم بهش بود و یه وری هم راه میرفتم که یهو گرومپی خوردم به صندلی و اگه دستمو به لبه اش نگرفته بودم با مغز می اومدم زمین.

سریع صاف ایستادم و دیدم مهندس چشماش و بسته و دستاشو آورده بالا انگار از دور می خواست مانع افتادنم بشه.

برای اینکه بیشتر ضایع نشم سریع یه ببخشید گفتم و از اتاق دوئیدم بیرون. درو که بستم یه نفس راحت کشیدم اما حسابی شرمنده شده بودم. با دست میزدم تو سر خودمو به خودم بدو بیراه می گفتم و دعوا می کردم.

_: دختره ی دیونه ی دست و پا چلفتی. راه صافم نمی تونی بری. دیدی گند زدی. اون از روز اول فکر میکرد عقب موندم اینم از الان که با خودش میگه دست و پا چلفتی هم هستم. ای خدا سوگند یه کارو درست نمی تونی انجام بدی.

همین جور غرغر میکردم.

_: دست و پا چلفتی هستی ولی چرا خود درگیری داری و خودتو میزنی؟

همین یکیو کم داشتم. مهندس مانی شهبازی جلوم بود. رو میزم خم شده بود و کله اشو آورده بود جلو و با کنجکاوی نگاه میکرد.

تندی خودمو عقب کشیدم و گفتم: هیچی همین جوری.

با تردید نگاهم کرد و گفت: بچه خر میکنی؟ دایی جان ناپلئون چیزی بهت گفته؟

سرمو جلو آوردم و آروم گفتم: اگه بهتون بگم به کسی نمی گید؟

همچین قیافه ی جدی به خودش گرفت و گفت: مگه من خبر چینم؟ اصلاً کی شنیدی که من حرفی به کسی زده باشم؟

من: خب همیشه.

همچین جدی ناراحت شد که یکی نمی دونست فکر میکرد رازدارتر از این آدم تو دنیا پیدا نمی شه.

شهبازی: دستتون درد نکنه، دیگه ما شدیم فضول و خبر چین. بشکنه این دست که نمک نداره. دیدم خیلی ناراحتید گفتم کمکتون کنم. نمی خواید بگید چی شده خوب نگین چرا تهمت می زنید به من شریف.

خنده ام گرفته بود این داشت می مرد از فضولی ولی ببین چه ژستی هم گرفته برا من.

گفتم: یعنی واقعاً نمی خواید بدونید چی شده؟

سریع سرشو آورد جلو و گفت: من اگه نفهمم می میرم. ترو خدا بگو.

پقی زدم زیر خنده. خنده ام که تموم شد گفتم: میگم به شرطی که خدایی واسه دائیتون جاسوس نشید.

با سر گفت باشه.

_: خب امروز همش خنگ بازی درآوردم و فکر کنم دائیتون فکر میکنن من یه چیزیم میشه.

مانی: یعنی مشکل داری؟

من: آره.

مانی: یعنی دست و پاچلفتی.

من: آره.

مانی:یعنی عقب مونده ای .

من: آره. چی؟ نه. یعنی چی. اصلاً پاشو برو سر کارت دیگه یک کلمه هم چیزی نمی گم.

مانی: نه ترو خدا غلط کردم. دیگه چیزی نمی گم. اگه الان نفهمم چی شده شب خوابم نمی گیره.

من: نه نمی گم. می خوای مسخره بازی در بیاری.

مانی: اگه بهت رشوه بدم چی.

گوشام تیز شد و چشمم برق زد: رشوه؟ چی میدی؟

مانی: چه خوششم اومد. برات بستنی می خرم خوبه؟

من: با اینکه به این نمی گن رشوه ولی خوب ... کاکائویی باشه.

مانی: قبوله. پس معامله انجام شد. حالا زود، تند؛ سریع تعریف کن چی شده.

منم کل ماجرا رو براش تعریف کردم و اونم بعد کلی خندیدن گفت: پس بگو این قیافه چرا این ریختی شده. لحظه ی اول که دیدمت فکرکردم از سر ساختمون اومدی که این قدر خاکی وکثیف شدی.

دوباره با صدا خندید. متوجه ی منظورش نشده بودم. یکم فکر کردم، یه جیغ کوتاه کشیدم و دوئیدم تو دستشویی. وای خدا تو آینه چی می بینم. صورت خاکی و کثیف. مقنعه ی کثیف. لباس کثیف. آخه اینا کی این جوری شده بودن. تازه اون موقع یادم اومد که دستامو هنوز نشستم و اون دستای کثیف و به کل هیکلم مالیدم. این مانی شهبازی خیر ندیدم گذاشت گذاشت حسابی که به سرو شکلم خندید و کیف کرد بهم گفت. اههههههههه من کی با این پسره ، پسر خاله شدم که هی بهش میگم تو ؟؟؟ بیخیال مگه اون من شما صدا میکنه؟ نکنه فکر بد کنه؟ نه بابا اون با همه راحته اصلا هم فکر بدی نمیکنه. بیخیال بابا.

یه ربعی طول کشید که سرو صورت و لباسامو تمیز کردم. بیرون که اومدم مانی نبود. بعد یه ربع دیدم آقا از تو اتاق رئیس بیرون اومدن. حسابی از دستش کفری بودم. جوابشو خیلی کوتاه و رسمی دادم. هر چی گفت « چی شده » به روی خودم نیاوردم. خلاصه یکی دو ساعتی باهاش سرسنگین بودم.

سرم تو پرونده ها بود و مشغول کار که دیدم یه چیزی اومد جلوم. خودمو عقب کشیدم و دیدم یه بستنی شکلاتی بزرگ توی جام با یه قاشق جلومه. سرمو بلند کردم ببینم این از کجا اومده دیدم مانی جلومه و بستنی رو با احترام گرفته جلو روم.

مانی: جناب سرکار خانم سوگند آریا، اینجانب مهندس مانی شهبازی دو ساعتی می باشد که متوجه ی بی محلی شما شده ام. وبسیار ناراحت می باشم.

اینارو رسمی وکتابی میگفت. خنده ام گرفته بود. بعد یهو تغیر زبان داد و گفت:یکم فکر کردم ببینم چرا این ریختی شدی کشف کردم سر موضوع کثیف کاری و اینا ناراحتی. گفتم چاره ای نیست جز اینکه بیام منت کشی اونم با بستنی رشوه ای. جون من قبولش کن و بی خیال شو. باور کن خیلی دردسر کشیدم براش مجبور شدم کلی منت صاحب بستنی فروشی رو بکشم و پول اضافه ترم بدم تا بزاره بستنی رو با ظرف خارج کنم. تازه اشم قول دادم به مدت دو هفته هر روز اونجا بستنی بخورم. ببین چقدر دردسر کشیدم. حالا مارو عفع بفرمایید لطفاً.

_: چرا باید عفعت کنه؟

هردومون ترسیدیم. برگشتیم دیدم مهندس شایان از دفترش اومده بیرون و کنار میز ایستاده. نمی دونم چقدر از حرفامونو شنیده ولی تا بناگوش سرخ شده بودم. همش فکر میکردم نکنه الان برداشت بدی بکنه.

مانی: آقا دائی جان شما دو ثانیه صبر کنید بزارید من رأی بخشش بگیرم براتون میگم چی شده.

بعد رو کرد به من و گفت: چی شد بخشیده شدم یا هنوز باید مجازات بشم؟

از خجالت نمی تونستم سرمو بیارم بالا. همون جوری گفتم: اصلاً مسئله ای نبود که نیاز به بخشیده شدن باشه.

مانی سرش رو آورد جلو و دم گوشم گفت: از این دائی ناپلئون ترسیدی؟ بی خیالش. اگه چیزی نبود دو ساعت کم محلی نمی کردی. حالا بستنی رو قبول کن و منو راحت کن.

ناچاری بستنی رو برداشتم. انگارمهندس شایان تازه چشمش به بستنی افتاده باشه.

مهندس شایان: اه این بستنی از کجا اومد؟ منم می خوام. مانی پس چرا برای من نگرفتی تو که می دونی من عاشق بستنی شکلاتی ام.

مانی: هستی که هستی. بابک جون می خواید شمام قهر کنید من رشوه بهتون بستنی بدم. همین یکی هم با کلی گانگستر بازی آوردم تا اینجا که نکنه یه وقت کسی ببینتش. حالا اینجا وایسادی که چی دختر طفلی بستنی کوفتش میشه بیا بریم تو دفترت.

بعد دستشو کشید و به زور بردش تو دفتر. دلم برای بابک سوخت. تنهایی از گلوم پائین نمی رفت. بستنیش هم خیلی زیاد بود بلند شدم رفتم دو تا کاسه و دو تا قاشق تو سینی گذاشتم و آوردم وبستنیم رو به سه قسمت تقسیم کردم و ریختم توی کاسه ها و یه تیکه هم برای خودم نگه داشتم. رفتم دم دفتر و در زدم و وقتی اجازه گرفتم سینی بدست وارد شدم. بابک و مانی با صدای در سراشون به طرفم چرخید و وقتی سینی بستنی رو تو دستم دیدن مانی رو به مهندس شایان کردو گفت: بیا دلت خنک شد. همچین به بستنی زل زدی که دختره از گلوش پائین نرفت. بیا حالا با خیال راحت بخور. رئیس اینقدر شکمو نوبره.

مهندش شایان که از دیدن بستنی خوشحال شده بود گفت: خب خوردن بستنی آشتی کنون یه مزه ی دیگه داره. حیف بود که این بستنی از دستم در میرفت.

پیدا بود که مانی همه چیزو براش تعریف کرده. این دائی و خواهر زاده هم موجودات جالبی بودن. جونشون واسه هم در می رفت و آب می خوردن به هم میگفتن.


دوشنبه بود و کلی کار رو سرم ریخته بود و از صبح سرپا بودم و فرصت نکردم حتی یه استراحت درست و حسابی کنم. چون من کارم بسته به کار رئیسه بعضی وقتها که مهندس شایان نیاز به کمکم داره مجبور میشم حتی بیشتر از ساعت اداری بمونم و به کارا رسیدگی کنم. اون روزم یکی از همون روزهای پرکار بود. ساعت هشت بود و همه ی کارمندا به جز من و مهندس شایان رفته بودن. کارای منم تقریباً تموم شده بود. پرونده ها رو مرتب کردم و هر چیزی رو سر جاش گذاشتم و وقتی مطمئن شدم وسایلمو جمع کردم و گذاشتم توی کیفم. از جام بلند شدم و رفتم در اتاق رئیس باید بهش اطلاع میدادم که کارم تموم شده و می خوام برم.
به رئیس گفتم و خداحافظی کردم و از شرکت خارج شدم. چند قدم بیشتر از ساختمون شرکت فاصله نگرفته بودم که یهو یادم اومد موبایلمو برنداشتم. ناچاراً دوباره مسیرو برگشتم تا برم و از شرکت موبایلمو بردارم.
خداخدا میکردم که مهندس شایان هنوز تو شرکت باشه. رسیدم دم شرکت و دستگیره رو پائین کشید اما در باز نشد فکر اینکه مهندس رفته باشه و من کلی راه رو بی خودی برگشتم عصبیم میکرد. این بار با نیروی بیشتری دستگیره رو پائین کشیدم و درو محکم هل دادم. یه دفعه در محکم باز شد و متعاقب اون صدای شخصی و از داخل شنیدم. سریع رفتم تو شرکت و درو بستم. پشت در مهندس شایان ایستاده بود و با دست صورتشو گرفته بود. در که محکم باز شده بود با شدت به صورت مهندس خورده بود. مهندس آخی گفت و زانو هاش خم شد و همون جا کنار دیوار نشست.
با نگرانی و اضطراب به مهندس نگاه میکردم. زانو زدم کنارش و گفتم.
_: حالتو خوبه؟ چی شده؟ در خورد به صورتتون؟ طوریتون شده؟ دستتون رو بردارید تا ببینم چی شده.
اونقدر ترسیده بودم که نکنه بلایی سرش آورده باشم که اصلا" نمی دونستم دارم چی کار میکنم. جلو رفتم و سعی کردم دستشو از روی صورتش بردارم. دستش که کنار رفت دیدم صورتش خونی شده ضربه به بینی اش خورده بود و خون بود که از بینی اش جاری شده بود.
وقتی مهندس و تو اون حال و صورت خونی دیدم حسابی ترسیدم.
اول یه قدم عقب رفتم. بعد زمان برام به عقب برگشت. خودمو میدیدم که جلوی مهران نشستم و مهران خون دماغ شده و صورتش پر خونه. زمان و مکان رو از دست داده م. انگار تو عالم دیگه ای بودم. صورتم از اشکی که بی اختیار از چشمام پائین میچکید خیس شد.
دستپاچه یه نگاه به دورو بر کردم و یه جعبه دستمال کاغذی روی میز دیدم.سریع رفتم دستمال و با جعبه اش آوردم و چند تا از توش بیرون کشیدم. رفتم جلوی بابک و زانو زدم. سرش و به سمت بالا گرفتم و دستمالها رو روی بینیش گذاشتم.
همون جور که کار میکردم اشکم می ریختم. بی اختیار مدام زیر لب اسم مهران رو می گفتم. بعد از یکی، دو دقیقه دیدم خونریزی بند اومده. دستمالهای کثیف رو پائین گذاشتم و رفتم تندی یه لیوان آب آوردم. چند تا دستمال دیگه آوردم و با آب خیس کردمشون بعد صورت بابک رو آروم آروم تمیز کردم و خونها رو پاک کردم.
اصلاً دست خودم نبود. اشک می ریختم. من تو اون لحظه بابک و نمی دیدم بلکه مهران و میدیدم و به عادت قدیم که مهران خون دماغ میشد این کارها رو میکردم برای بابکم همون کارها رو انجام دادم.
بابک هم مثل یه بچه آروم نشسته بود و اجازه داده بود من تمام کارها رو انجام بدم. با چشمای متعجب به من که هنوز اشک می ریختم نگاه می کرد. نگران شده بود و مضطرب. می خواست آرومم کنه.
یکم خودشو جلو کشید و مستقیم بهم نگاه کرد بعد دستامو که هنوز دستمال توشون بود و از اضطراب میلرزید و تو دستش گرفت و گفت: خانم آریا ... خانم آریا ... سوگند .... خوبی آروم باش چیزی نشده. من حالم خوبه فقط خون دماغ شده بودم. سوگند ... سوگند ....
یه دفعه تکونی خوردم و به زمان حال برگشتم. بابک جلوم نشسته بود و دستامو تو دستش گرفته بود و با چشمهای نگران بهم خیره شده بود و مدام منو به اسم صدا میکرد.
آروم گفتم: بله؟
بابک: حالتون خوبه؟ انگار صدامو نمی شنیدی.
درسته من صداشو نمی شنیدم من مهران رو دیده بودم که صدام میکرد.
یه دفعه به خودم اومدم تندی دستمو ازتو دستش بیرون کشیدم و یه دستی به صورتم کشیدم و اشکامو پاک کردم. کیفمو برداشتم و بدون اینکه به بابک نگاه کنم درو باز کردم و خودمو انداختم بیرون. ده تا پله رو تند تند اومدم پائین که یه دفعه احساس کردم تمام نیرو و انرژیم خالی شده. مجبوری رو اولین پله نشستم. نمی تونستم راه برم. نمی تونستم خودمو کنترول کنم. سرمو گذاشتم رو زانوم و زدم زیر گریه. با صدا ی بلند گریه میکردم. به هق هق رسیده بودم. نفسم به زور بالا میومد. مدام صحنه ی خون دماغ شدن و افتادن مهران میومد جلوی چشمام. مدتها بود بهش فکر نکرده بودم. به مهران بیهوش توی بیمارستان فکر نکرده بودم. به مرگ مهران فکر نکرده بودم. همون جور هق هق میکردم که احساس کردم یه دستی اومد رو شونه هام. گیج سرمو بلند کردم و دیدم بابک کنارم نشسته و دستشو گذاشته رو شونه ام و سعی داره آرومم کنه.
بابک: چی شده؟ آخه چی باعث میشه یه آدم این جوری گریه کنه؟ فکر نمی کنم که به خاطر خون دماغ شدن من یا احساس عذاب وجدان این جوری گریه کرده باشی پس آخه چرا؟ چرا اینقدر بی تابی میکنی؟
نه می خواستم نه می تونستم جوابشو بدم. انرژیم تموم شده بود و هیچ کاری نمی تونستم بکنم.
بابک با نگرانی گفت: نباید اینجا بشینی پاشو من میرسونمت خونه.
سعی کردم از جام بلند شم اما انرژی برام نمونده بود. هر بار که سعی میکردم بلند شم زانوهام توان نگهداری وزنمو نداشت و دوباره میوفتادم سر جام.
بابک نگاهی بهم انداخت. خم شد و زیر بغلمو گرفت و کمکم کرد از پله ها پائین برم.
بابک: صدای گریه اتو شنیدم و فهمیدم با پله ها اومدی پائین. اونقدر عجله داشتی که حتی صبر نکردی آسانسور بیاد.
رفتیم تو پارکینگ و بابک بردم دم ماشین و درو باز کرد و بعد کمک کرد سوارش شم. هنوز قدرتمو بدست نیاورده بودم. سرمو تکیه دادم به صندلی و بی صدا اشک ریختم.
بعد مدتها یاد مهران انگار داغ دلمو تازه کرده بود. نمی تونستم جلوی اشک ریختنم و بگیرم.
بابک انگار با خودش حرف بزنه.
بابک: اصلاً نمی فهمم چرا یه دفعه اونجوری شدی. دختر با چه سرعتی خون های صورتمو پاک کردی. عجیبه ولی احساس میکنم دفعه ی اولت نبود که این کارو میکردی. تو دختر عجیبی هستی. از روز اول که دیدمت یه جورایی مرموز بودی یه حسی بهم میگه یه راز بزرگ داری که به کسی نگفتی.
بعده نیم نگاهی بهم کرد و دوباره با خودش گفت: سوگند تو کی هستی؟ چرا باعث میشی یه همچین احساسی داشته باشم؟ انگار سالهاست که میشناسمت. نگاه غریبی داری. یه وقتایی فکر می کنم هیچ غمی تو زندگیت نداری اما یه زمانی هست که چشمات خیس میشه انگار یه غم بزرگ رو با خودت حمل میکنی.
یه نفس عمیق کشید و دیگه هیچی نگفت. یکم بعد آدرس خونه امو پرسید و منم بهش گفتم. منو رسوند دم خونه: بهم کمک کرد پیاده بشم و زیر بغلمو گرفت. دم در آپارتمان دو سه بار ازم پرسید: نیاز به دکتر دارم یا نه؟ حالم بهتر؟
و وقتی بهش اطمینان دادم که حالم خوبه رفت.
وارد خونه شدم از خستگی و بی حالی خودمو روی تخت پرت کردم و چشمامو بستم یادم اومد که آخرش موبایلمو برنداشتم.


صبح با سردرد به زور از خواب بیدار شدم دیرم شده بود زودی دست و صورتمو شستم و یه لیوان شیر و یه قرص مسکن خوردم و رفتم شرکت.
به موقع رسیده بودم. مهندس شایان هنوز نیومده بود. رفتم سر جام نشستم و مشغول کار کردن شدم. یه ربع بعد بابکم اومد. از دور منو دید و اومد جلو. به احترامش از جا بلند شدم.

بابک: خانم آریا خوب هستید؟ فکر نمی کردم امروز بیاید. با حال دیشبتون ...

من: سلام آقای مهندس خوب هستید؟ الان حالم بهتره. به خاطر کمک و محبت دیشبتون تشکر می کنم. دیشب یادم رفت که تشکر کنم بازم ممنونم.

بابک: پاک یادم رفت. علیک سلام. لازم به تشکر نیست خودم می خواستم کمکتون کنم. خوب خدا رو شکر که حالتون بهتره. ولی اگه نظرتون عوض شد و خواستید امروز مرخصی بگیرید من مانعی نمی بینم.

بازم تشکر کردم و گفتم: اگه احساس بیماری کردم حتماً مرخصی میگیرم. بابک رفت تو دفترش و منم حواسمو دادم به کارم.

حدود ساعت 10:5_11 بود که یه خانمی اومد. صدای تق تق کفشش منو متوجه ی ورودش کرد. سرمو بلند کردم ببینم کی اومده که یه خانم سانتی مانتال و شیک جلوی خودم دیدم.

یه خانم خوش تیپ و شیک. یه مانتوی کوتاه و خوش رنگ پوشیده بود با شلوار جین تنگ و یه کفش پاشنه دار بلند که قدش رو حسابی بلند کرده بود. شال سرشم همین جوری یه وری آزاد انداخته بود، عینک آفتابیشم بالای سرش گذاشته بود. یه کیف دستی کوچک و خوشگل تو یکی از دستاش و یه موبایلم تو دست دیگه اش بود. یه آرایش غلیظم کرده بود که خیلی خوشگلش کرده بود. اونقدر محو چشمها و آرایشش شده بودم که اصلاً یادم رفت باید چی کار کنم.

دختر یه نگاهی به من کرد و با عشوه گفت: شما کی هستید؟

من که هم تعجب کرده بودم هم جاخورده بودم هول هولکی گفتم: من؟ هیچکی.

یه خنده ای کرد و با ناز و ادا گفت: خانم هیچکی اینجا چی کار می کنی؟ حتماً یه کاری داری که اینجایی.

من: آهان بله من منشی ام. اما شما؟

خانم: اه حتماً منشی جدید شمایید. تا حالا ندیده بودمتون عجیبه. خب در هر حال من اومدم بابک رو ببینم. شما می تونید به کارتون برسید. کسی پیششه؟

با گیجی گفتم: نه آقای مهندس تنها هستن. اجازه بدید ...

اما قبل از اینکه بتونم به بابک اطلاع بدم که یه خانمی اومده دیدنش، دیدم خانمه سرش رو انداخت پائین و همون جور که داشت میرفت تو دفتر گفت: نمی خواد خبرش کنی.بعدم در رو باز کرد و رفت تو.

قبل از اینکه در بسته شه شنیدم که دختره داشت می گفت: بابک این منشی عتیقه رو از کجا آوردی. مثل منگولاست.

دیگه در بسته شد و بقیه ی حرفاشونو نشنیدم. اما همین قدر کافی بود تا خونمو به جوش بیاره. عصبی زیر لب غرغر کردم: به من میگه عتیقه؟ به چه جرأتی. چه از خود راضی. فکرکرده اونهمه رنگ بریزه تو صورتش خیلی خاص میشه؟ دختره ی پر روی افاده ای، آب زیرکاه. اه؛لعنتی اعصابمو خورد کرد.

_: کی اعصابتو خورد کرد؟

یه متری از ترس از جام پریدم. قلبم تلپ تلپ میکرد. دستمو گذاشتم رو قلبمو برگشت دیدم مانی پشتم وایساده و با کنجکاوی نگاه میکنه.

من: آخه چرا هربار اینجوری میای؟ آخرش از دستت سنکوپ میکنم و جوون مرگ میشم من.

بعد عصبی رو صندلیم نشستم. مانی هم یه صندلی کشید کنار میزم و گفت: حالا چرا این قدر اعصابت خورده؟ چی شده.

اگه خودمو خالی نمی کردم و به کسی چیزی نمی گفتم منفجر میشدم. واسه همین تند تند بدون اینکه بفهمم نمی دونم کی همه چیزو برای مانی تعریف کردم و آخرشم چهار تا بد و بیراه نثار دختره کردم.

وقتی صورت خندون مانی رو دیدم تازه فهمیدم که مثل همیشه کنترولمو از دست دادم و دری وری گفتم. یکم خجالت کشیدم واسه همین گفتم: این حرفامون بین خودمون میمونه مگه نه؟ به مهندس شایان که چیزی نمی گید؟

نیشش تا بناگوش باز شده بود و با بدجنسی گفت: یعنی نگم؟ خب کجاشو نگم. بد وبیراهایی که به دختره دادی رو نگم؟

من: مهندس من بهتون اعتماد کردم و باهاتون درد و دل کردم. من نمی دونم این خانم اصلاً کی هستن. اگه نامزد دائیتون باشن خب کارم ساخته است با این حرفهایی که پشت سرش زدم.

خندید و گفت: نترس به کسی چیزی نمی گم. این دختره هم نامزد بابک نیست هر چند خودش خیلی دوست داره به بابک بچسبه واسه همین دم به دقیقه می آد شرکت دیدنش. ولی خودمونیم شانس آوردی دختره فکر کرده عتیقه ای. الان خیالش راحته. پیش خودش میگه عمراً بابک به دختر ساده و یکم گیجی، البته ببخشیدها اینا تصورات اونه نه من، چی میگفتم؟ آهان دختر ساده و گیجی مثل تو توجه کنه. واسه همین هم به تو به چشم یه دشمن نگاه نمی کنه. من که میگم شانس آوردی.

من که حسابی گیج شده بودم گفتم: چه طور؟

مانی برای تفهیم من شمرده شمرده و آروم گفت: خب اگه نسبت بهت احساس خطر میکرد. همچین موی دماغت میشد و رو اعصابت میرفت تا خودت مجبورشی از شرکت بری. بابک به حرفاش گوش نمی کنه پس اون سعی میکنه با عصبی کردنت مجبورت کنه بری. اما انگاری تو رو جدی نگرفته پس خیالت راحته که اذیتت نمی کنه.

بعد یه فکری کرد و گفت: البته فکر کنم اشتباه کرده.

دوباره گیج و کنجکاو گفتم: چه طور؟

مانی: خب یلدا، یلدا اسم این دختره است. یلدا فکر میکنه بابک از دختر هایی تیتیش مامانی که خودشون و مثل عروسک می کنن خوشش میاد. اما برعکس بابک سادگی و صداقت و بیشتر دوست داره. بابک خیلی مشکل پسنده اما من نه.

دوباره گفتم: چه طور؟

مانی:خب من میونم با خانم ها خوبه و راحت باهاشون کنار میام. کافیه یک ساعت کنارشون بشینم همچین عاشقم میشن که بیا و ببین. خب خودتم میدونی خانم ها متفاوتن و هر کدومشون یه جواهرن خب منم سعی میکنم جواهرای بیشتری داشته باشم. اما بابک خنگ این جوری نیست.

من: چه طور؟

مانی: خب بابک با همه خوبه اما با خانم ها صمیمی نمی شه معمولاً چون ... خب نظراتش خاصه. میگه آدم باید کیس مناسبشو پیدا کنه. یه آدم که بدونه می تونه از ته دلش دوستش داشته باشه. کسی که آدم و فقط به خاطر خودش بخواد نه به خاطر موقعیت و پول و از این جور چیزا. یه دختر ساده ی بی شیله پیله کسی که قلبش و حرفش یکی باشه. یه ذره قدیمیه.

من: چه طور؟

مانی: چه طور و ....... یعنی چی من هر چی میگم تو میگی چه طور بابا قرص چه طور قورت دادی هیچی دیگه بلد نیستی بگی؟ گذاشتنش رو نوار پخش و مدام میگه چطور، چطور. میگم مانی گل میگه چه طور. میگم بابک خل میگه چه طور. با همین یک جمله زیر و بم زندگیمون رو درآوردی تو هم. پاشم، پاشم برم سرکارم تا تو دوباره یه چه طور دیگه نگفتی و من ننشستم از تموم کارای کرده و نکرده ام تعریف نکردم. دو دقیقه ی دیگه بمونم پته امو کامل میریزم رو آب.

بعد همون جور که زیر لب با خودش حرف میزد بلند شد و رفت بیرون. منم از پشت نگاهش میکردم و میخندیدم.

بعداً از رعنا جون شنیدم که این دختره یلدا یکی از فامیلهای بابک و مانیه و ظاهراً همش چسبیده به بابک. بابکم به خاطر اینکه دختره ناراحت نشه بهش چیزی نمی گه اما فکر خاصی در مورد یلدا نداره و فقط یلداست که خودش رو صاحب بابک می دونه.

در هر حال اینایی که من دیدم نمی شه گفت که بابک بی میله. هر چی باشه با یلدا خوب رفتار میکنه که اونم دم به دقیقه میومد شرکت. از اون روز به بعد کم کم هفته ای دو بار تو شرکت پلاس بود. هر دفعه هم با یه عشوه ای به من نگاه می کرد و همچین باهام حرف میزد که اگه پسر بودم تا حالا عاشق این قر و قمضش شده بودم. اما پیدا بود که من و پشه هم حساب نمیکنه. انگار نه انگار که من منشی بابکم. میومد تو شرکت و با ناز و خرامان خرامان از کنارم رد میشد میرفت تو دفتر بابک. مدام صدای خنده ی این دوتام بلند بود. اونقده که این یلدا زیادی دختر و عشوه ای بود به مونث بودن خودم شک کردم. نکنه من عیب و ایراد و مشکلی دارم که مثل این ناز و عشوه ندارم. به قول خود یلدا مثل منگلا محوش می شدم که یکی باید میومد منو جمع منه. بابا به من چه خوش باشن با مهندس ما که بخیل نیستیم. اما یه حسی داشتم. هر وقت که فکر می کردم صدای مهران قربون صدقه ی این دختره میره یه حس بدی پیدا می کردم. چه انتظاراتی داشتم من. بابک که مهران نبود یه آدم دیگه است نمی تونم بهش بگم چون صدات عین صدای مهرانه منه پس دهنتو ببند حرف نزن. دارم کم کم خل میشم . دیگه به حضور مداوم یلدا عادت کرده بودم . مانی هم تا این دختره میومد تو شرکت انگار موش و آتیش میزدن میومد دم در اتاق بابک گوشش و میچسبوند به در و سعی میکرد صداهای داخل اتاق و بشنوه. وقتی ازش میپرسیدم چی کار میکنی؟ میگفت : من باید حواسم به این بابک باشه . این دایی من ساده است این دختره گولش میزنه و از راه به درش میکنه.

خلاصه من که سر از کار این خانواده در نیاوردم.


ادامه مطلب
نویسنده : admin
بازدید : 37


ذوقی کردم و سریع پاشدم و لباس پوشیدم و یواش یواش از بین بچه ها گذشتم و با کمترین صدایی که می تونستم درو باز کردم و اومدم بیرون.تندی از پله ها پائین اومدم و رفتم سمت اتوبوس دیدم مهران یه تیپ اسپرت قشنگ زده و ایستاده کنار اتوبوس. بس که مرتب و با کت و شلوار دیده بودمش. تیپ جدیدش برام تازگی داشت.یه سوتی کشیدم و گفتم: چه ماه شدید استاد.خندید و گفت:ماهی از خودتون خانم. حالا بیا زودتر بریم توجنگل تا کسی ما دو تا رو با هم ندید.بعد همون جور لبخند زنان دو تایی رفتیم تو جنگل.همون جور که می رفتیم جلو باهم حرف می زدیم.
مهران خوشحال بود که تونسته بود با دانشجوهاش بیاد مسافرت دو روزه می گفت: خیلی وقت بود که توی یه جمع شاد و صمیمی نبوده.

همون جور داشتیم راه میرفتیم و حرف می زدیم که یه دفعه دیدم مهران خم شد و شروع کرد به سرفه کردن. با اینکه بار اولی نبود که سرفه کردنش رو میدیدم اما بازم مثل همیشه ترسیدم. تنها چیزی بود که نمی تونستم بهش عادت کنم.

آروم پشتشو مالیدم تا سرفه اش کمتر بشه اصلاً نمی دونستم چی کار کنم حتی نمی دونستم کاری که می کنم تأثیر داره یا نه. با نگرانی بهش نگاه کردم که دیدم در حین سرفه کردن اخم کرده. دستی که جلوی دهنش بود سریع رفت بالا و جلوی بینیش رو گرفت یه دفعه صاف ایستاد و سرش و بالا گرفت دوباره خون دماغ شده بود. هر بار شدیدتر از دفعه ی قبل بود. دست بردم تو جیبم و چند تا دستمالی که توش بود و درآوردم و گذاشتم رو بینی مهران. بازوش و گرفتم و گفتم: بیا اینجا کنار این درخت بشین. زودی بند میاد.

با این که خودمم به حرفی که میزدم ایمان نداشتم. فقط گفتم تا حرفی زده باشم. مهران و بردم سمت یه درخت و نشوندمش. خودم هم جلوش زانو زدم وسرشو بالا گرفتم تا خون ریزیش بند بیاد. مهران چشماشو بسته بود.

یکم که گذشت خونریرزی بند اومد. با دستمالهای تمیز باقی مونده تو جیبم صورتشو پاک کردم. یه دفعه مهران دستمو که رو صورتش بود و گرفت و آروم چشماشو باز کرد. با نگاهی که توش ناراحتی موج میزد بهم زل زد وگفت: سوگند تا کی می خوای این کارو بکنی؟ خسته نشدی؟ من به جای تو خسته ام دیگه تحملم تموم شده. خدایا زودتر تمومش کن. دیگه طاقت عذاب کشیدنو ندارم سوگند. هر بار که این جوری میشم می فهمم که چه زجری میکشی. خدایا کاش به حرفم گوش می دادی. سوگند دلم نمی خواد منو این جوری ببینی. بیا تمومش کنیم.

بی تفاوت دستمو از تو دستش بیرون کشیدم و دوباره مشغول پاک کردن خونها روی صورتش شدم. هر بار که این حرفو میزد دلم آتیش میگرفت و بی اختیار بغض میکردم و اشک تو چشمام جمع می شد .آروم آروم شروع کردم به زمزمه کردن یه شعری. که همیشه این موقع ها یادم میومد وقتی مهران حرف از جدایی می زد.

عطش بودن با تو،تو دلم کاشته جوونه

چشم من مرگ دلم رو از تو چشم تو خونده

ترو از من،من و از تو اگه آسمون بگیره

توی دشت خشک سینم عشق پاک نمیمیره

بیا تا برای غم جایی نباشه

شاید امروز بره فردایی نباشه

بیا تا برای غم جایی نباشه

شاید امروز بره فردایی نباشه

التهاب و تشنه مردن رسم این دنیا همینه

تا بجنبی جای قلبت خالی مونده توی سینه

نداره طاقت و تاقی گلی که نداره گلدون

آخه آرزوی آدم آخ چه آسون میشه ویرون.

بیا تا برای غم جایی نباشه

شاید امروز بره فردایی نباشه

با بغض رو به مهران گفتم: مهران شاید دیگه فردایی نباشه. خواهش می کنم.

دیگه اشکم داشت در می اومد. کنترولی روی اشکام نداشتم. قطره قطره اومده بود روی گونه هام. مهران دستشو دراز کرد و اشکامو یکی یکی پاک کرد و بعد چیزی و گفت که با تمام وجود می خواستم از دهنش بشنوم.

مهران: دوستت دارم. مهم نیست که چقدر سعی کردم جلوش و بگیرم و ازت دور باشم اما نشد. سوگند من جسارت کردم و عاشقت شدم. اعتراف می کنم از همون روز اولی که دور میدون با دوستت دیدمت عاشقت شدم و قتی داشتی دورو برت و نگاه می کردی و دنبال ماشینی که قرار بود کادو هاتو بیاری می گشتی. همون موقع که کادو به دست بی تفاوت از کنارم رد شدی و سوار تاکسی شدی. نمی دونی اون موقع چه حالی داشتم. چقدر خودمو کنترل کردم که جلو نیام و خودمو نشندم. دوست داشتم همون موقع بیام و بگم سوگندم من مهرانم. دوست داشتم بغلت کنم سفت فشارت بدم شاید زندگی تموم شدم بر می گشت. شاید خدا به خاطر ما از من می گذشت. اما نمی تونستم. تو هیچی از من نمی دونستی تو باید می فهمیدی که من موندنی نیستم. من یه مسافرم که لیاقت با تو بودن و ندارم یعنی اصلا" زمانش و ندارم. نباید تو رو وارد زندگی پر از عذاب خودم می کردم. همه ی امیدم این بود که تو بعد خوندن نامه ام دیگه جوابمو ندی دیگه نخوای حتی صدامو بشنوی اما وقتی زنگ زدی وقتی گفتی می خوای امیدم بشی وقتی می خوای کنارم باشی تا با هم بجنگیم انگار دنیا رو بهم دادن اما وقتی یادم اومد که فقط باعث عذابتم خواستم خودم تموم کنمو اما نشد خواستم به خاطر تو درمان شم اما نشد دیگه راهی برای با تو بودن نبود. اما من می خواستم تو رو ببینم حتی اگه تو هیچ وقت من و نمی دیدی. می خواستم کنارت باشم حتی اگه تو هیچ وقت نمی فهمیدی. می خواستم تو موفقیتت سهمی داشته باشم حتی اگه شده به عنوان یه استاد جدی. اما تو، بازم تو سوگند با این دقتت با این چشمات و با این حافطت من و شناختی اونم وقتی که تمام سعیم و می کردم که کنارت باشم اما دور از تو. دفعه ی اول که تو دانشگاه پشتت به من بود و داشتی واسه انتخاب واحد با دوستات بحث می کردی شناختمت. از حرف زدنت. از دور شناختمت. تو تنها کسی بودی که من حتی از فاصله ی هزار متری حتی از پشت بدون اینکه مستقیم ببینمت می شناختمت. می تونستم حست کنم. وای اون لحظه ای که شک زده با نگاه متعجبت ماتت برده بود و حتی نفهمیدی چی ازت پرسیدم دوست داشتم بپرم و ماچت کنم بس که خواستنی شده بودی. اونقدر دلتنگت بودم که هیچی برام مهم نبود نه اینکه تو هنوز من و نمیشناختی نه اینکه اینجا دانشگاهه نه اینکه سه تا دوستت دارن باتعجب نگاهم می کنن. چقدر سخت بود که راحت از کنارت رد شم و نگاهت و پشت سر خودم حس کنم. بماند که سر کلاسا چه عذابی می کشیدم. سوگندم اگه تا الان دووم آوردم فقط و فقط به امید تو بود به خاطر حضور تو به خاطر با تو بودن.

تنم گرم شده بود صورتم داغ کرده بود. شنیدن این حرفها از مهران این همه اعترافات. زبونم بند اومده بود. یه جرقه تو ذهنم اومد، مهران من و دیده بود مدتها قبل، بدون اینکه من بفهمم. و من تمام این مدت با یه صدا زندگی می کردم بدون تجسم یه آدم. با دلخوری به مهران نگاه کردم و با ناراحتی گفتم: مهران خیلی بی انصافی خیلی... تو من و دیدی اما من ... خیلی بدی ...

با ناراحتی و یکمم عصبانیت مشتهای گره کردمو به سینه ی مهران می کوبیدم تا شاید این بی انصافی یکم جبران بشه اما وقتی لبخند خوشحال مهران و دیدم عصبانیتم دوبرابر شد به صدای جیغی گفتم: مهران خیلی بی انصافی ... خیلی ... من ... من ...

دنبال یه کلمه ی مناسب برای توصیف این بی عدالتی می گشتم که یهو مهران باهمون لبخندش دستام و که به سینش مشت می کوبیدم و گرفت و با یه حرکت من و به سمت خودش کشید و ...

فقط تونستم چشمامو ببندم و داغی لبهاش و رو لبهام حس کنم. خدایا این چه حس لذت بخشی بود. یه حس شیرین همراه با یه ترس و نگرانی. نگرانی برای از دستدادن مهران برای اینکه ممکنه این اولین و آخرین بوسه ی ما باشه. با این فکر ناخوداگاه دستام بالا اومد و رو صورت مهران قرار گرفت دستم و تو موهاش بردم و دلم نمی خواست ازش جدا شم. انگار مهرانم همین فکر و حس و داشت چون اونم با یه حرکت کمرمو گرفت و بیشتر به سمت خودش کشید. نمی دونم چقدر طول کشید فقط می دونم که دیگه نفس کم آوردیم . آروم از هم جدا شدیم. خجالت می کشیدم بهش نگاه کنم. سرمو انداخته بودم پایین هنوز تو بغل مهران بودم. مهران آروم چونه امو گرفت و سرمو بالا آورد.

مهران: سوگندم به من نگاه کن.

تو چشماش نگاه کردم. یه نگاه مهربون با کلی محبت و عشق.

مهران بالبخند عمیقی تو چشمام زل زده بود.

مهران: سوگندم ازت ممنونم. تو من و به تنها آرزوم رسوندی. دیگه بوسیدن و بغل کردنت برام تبدیل شده بود به یه رویا یه آرزو، حتی اگه همین الانم خدا جونم و بخواد با تمام وجود تقدیمش می کنم.

سرش و به سمت آسمون برد و گفت: خدایا بنده ی ناشکری بودم اما الان میفهمم که من و یادت نرفته بود، با همه ی لج کردنای من تو لج نکردی و آرزومو براورده کردی. ممنونم خداجون.

صورتم از خوشحالی و خجالت سرخ شده بود.مهران آروم منو جلو کشید و سرم و گذاشت رو سینه اش و همون جور سرمو ناز کرد. هیچ چیزی نمی خواستم. دوست داشتم تا همیشه تو همین حالت بمونم. جام خوب بود و گرمای محبت و عشق و حس میکردم.


یه یک ساعتی تو جنگل موندیم و بعد هر کدوم جدا رفتیم سمت ویلا تا کسی نفهمه ما با هم بودیم به ویلا که رسیدم سریع از پله ها رفتم بالا و پاورچین پاورچین رفتم تو اتاق و لباسمو عوض کردم. سعی میکردم هیچ گونه صدایی ایجاد نکنم که بچه ها بیدار نشن. رفتم کنار مهسا دراز کشیدم و چشمام و بستم و به مهران فکر کردم. نیم ساعت بعد حس کردم یکی داره تکونم میده. خیلی خسته بودم واسه همین توجه نکردم.
اما تکون ها نه تنها قطع نشد بلکه شدیدتر هم شد. مجبوری چشمامو باز کردم. تو عالم خواب و بیداری زمان و مکان رو گم کرده بودم .فکر میکردم خونه ی خودمونم و داداشم داره تکونم میده.

به زور و با عصبانیت چشمامو باز کردم که سرش یه داد بکشم اما با دیدن مهسا که بالا سرم نشسته و تکونم میده تعجب کردم. متعجب تو جام نشستم و دورو برم و نگاه کردم بعد سی ثانیه یادم اومد کجام.

مهسا: چته تو؟ چقدر می خوابی؟ زود باش پاشو ببینم پاشو کارت دارم.

چشمامو با دستهام مالیدم تا خواب و از خودم دور کنم. با گیجی به مهسا نگاه کردم و گفتم:تو خوبی؟ چی داری میگی واسه خودت؟ آخه چی کارم داری؟ من خوابم می آد.

مهسا: بله دیگه منم همه رو خواب کنم و جیم بزنم و بعد دو ساعت برگردم خسته و کوفته می شم و دلم نمی خواد از جام پاشم.

من: چی؟ مثلاً باید بفهمم چی میگی؟

مهسا: زود باش پاشو ببینم. تو خیلی مشکوکی. نزاشتم روجا و مریم بفهمن. اومدم از خودت بپرسم کجا رفته بودی.

من: مهسا جون قربونت برم الان خسته ام بزار برم صورتمو بشورم بعد حرف میزنم.

برای راضی کردن مهسا یه ماچی از لپش کردم وسریع پا شدم رفتم صورتمو بشورم. وقتی دوباره اومدم توی اتاق دیدم همه در حال حاضر شدن هستن. با تعجب نگاهشون کردم و گفتم: کجا میرید؟ چرا لباس پوشیدید؟

مریم: زود باش لباستو بپوش قراره بریم دریا.

خوشحال دوییدم سمت لباسامو زودی حاضر شدم. یکی از بچه ها که مسئول شده بود همه رو جمع کرد و سوار اتوبوس کرد و مواظب بود کسی جا نمونه. یه ده دقیقه بعدش رسیدیم به ساحل و پیاده شدیم.

ذوق زده تا پامو از اتوبوس بیرون گذاشتم شروع کردم به عکس گرفتن از همه جا و همه کس عکس میگرفتم. باید تمام این لحظات این سفر رو ثبت می کردم. بچه ها رو جمع کردم و عکسای دسته جمعی و تکی گرفتیم.

رفتیم کنار آب و گوش ماهی جمع کردیم. یه سری از بچه ها با چوب روی ماسه ها شکلک میکشیدن و بعضی هام پاهاشون و برده بودن توی آب.

بعد کلی ورجه وورجه رفتم یه گوشه و ایستادمو زل زدم به دریا. بازم آبی دریا جذبم کرده بود جوری که نمی تونستم چشم ازش بردارم.

_: به چی این قدر عمیق نگاه میکنی.

دیگه عادت کرده بودم با لبخند برگشتم و مهرانو کنار خودم دیدم. با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: خانم کوچولوی ما شجاع شده. گفتم الان نیم متر میپری تو هوا.

من: دیگه حنات رنگی نداره آقا. عادت کردم که تو بترسونیم واسه همین دیگه نمی ترسم. ابروهاش و بالا انداخت و گفت: جداً؟ می خوای ثابت کنم که راست نمی گی؟

مبارزه طلبانه گفتم: می تونی ثابت کن.

یه لبخند شیطانی زد و زوم کرد تو چشمام. یه دفعه داغ شدم. مهران بدون توجه به اطرافش دست دراز کرد و دستمو گرفت. از ترس رنگم پرید. وای اگه یکی میدید چی میشد؟ بازار شایعه راه می افتاد.

سریع دستمو عقب کشیدم اما مهران دستمو محکم گرفته بود و ول نمی کرد. داشتم سکته می کردم. همون جور با ترس گفتم: مهران دستمو ول کن الان یکی میبینه.

با بدجنسی خندید و گفت: خب ببینه. تو که گفتی نمی ترسی.

من: نمی ترسم ولی ...

ابروهای مهران بالا رفت و گوشه ی لبش پائین اومد: تا اعتراف نکنی ترسیدی ولت نمی کنم.

نمی خواستم کم بیارم واسه همین سعی کردم با بی تفاوتی بگم: نه اصلاً نمی ترس ...

اما تا خواستم جمله ام رو تموم کنم دیدم مهسا و روجا و مریم دارن از پشت مهران سمت ما میان. رنگ صورتم که پریده بود بدتر شد.

سریع گفتم: مهران جون میترسم دستمو ول کن زود خواهش میکنم.

مهران که حسابی خندش گرفته بود با خنده ای که روی صداشم تأثیر گذاشته بود گفت: اااااا ... چه زود تغیر عقیده دادی.

من: مهران قربونت برم الان ول کن ترو خدا الان مهسا اینا می رسن بهمون میبیننمون.

دوباره مهران با خنده بهم نگاه کرد و بعد خیلی آروم دستمو ول کرد. از رو دستپاچگی ناخودآگاه دستامو پشت سرم قایم کردم. دیگه مهران به زور جلو خنده اش رو گرفته بود.

مهران: حالا چرا دستاتو قایم میکنی.

با گیجی چشم از مهسا اینا برداشتم و به مهران نگاه کردم و گفتم: چی؟

با ابرو به دستام اشاره کرد. یه نگاه کردم دیدم دستامو پشتم قایم کردم. خدایا اصلاً نفهمیدم کی این کاروکردم و چرا؟ همون جور گیج گفتم: نمی دونم .... دستامو چرا پشتم قایم کردم؟ ...

مهران دیگه نتونست خودشو کنترول کنه و با صدای بلند خندید و گفت: وقتی گیج می شی خیلی بامزه میشی. مثل دختر بچه های ناز و خوردنی و یکمی خنگ.

اصلاً نمی دونستم چه عکس العملی نشون بدم. بس که نگران برداشت دوستام بودم که حالا دیگه به ما رسیده بودن بودم که با تعجب به مهران نگاه می کردن که با صدای بلند می خندید. روجا با اشاره ازم پرسید چی شده که من خودمو زدم به نفهمی و جوابشو ندادم. اما مهسا طاقت نیاورد. وقتی سلام کردنشون تموم شد سریع گفت: استاد معینی به چی این جوری می خندید؟ راستش اونقدر جالب می خندید که آدم دلش می خواد همین جوری بخنده. یعنی از خنده ی شما خندش میگیره.

مهران یه نگاهی به من کرد و گفت: خانم آریا یه جوک خیلی بامزه تعریف کردن منم خندم گرفت.

مهسا این بار به من نگاه کرد و گفت: جدی؟ سوگند تعریف کن ما هم بخندیدم باید خیلی جالب باشه.

مونده بودم که چی بگم. هیچ چیز جالبی یادم نمی اومد اونایی هم که یادم می اومد عمراً برای مهران تعریف میکردم که این جوری بخنده. از رو ناچاری گفتم: یادم رفته چی تعریف کردم. مهران دوباره با صدای بلند خندید. این بار منم از خندیدنش خندم گرفته بود. دو ساعتی تو ساحل موندیم و وقتی هوا تاریک شد همون جا کنار ساحل آتیش روشن کردیم و چند تا از بچه ها رفتن شام گرفتن و همون جا کنار ساحل شام خوردیم. حدود ساعت یازده بود که برگشتیم ویلا و اونقدر خسته بودیم که تا رسیدیم توی اتاق فقط تونستیم لباسامونو عوض کنیم و پنج دقیقه بعد صدا از کسی در نمی اومد.


صبح ساعت 7 شیپور بیدار باش و زدن. همه تند و تند با سرو صدا دست و صورتشونو شستن و همه ی دخترا رفتیم طبقه ی پائین که بساط صبحونه پهن بود و مهمون آقایون صبحونه خوردیم.
بعد صبحانه همه تو حیاط جمع شدیم همه دسته دسته مشغول کاری شدن. یه سری رفتن تو جنگل یه سری رفتن فوتبال بازی میکردن. یه سری هم دور هم نشسته بودن و حرف میزدن. یکی از پسرام بایه توپ والیبال اومد و گفت: خانم ها وآقایون هر کی می خواد بازی کنه بیاد جلو باید یه تیم تشکیل بدیم. به زور بچه ها رو بلند کردم و رفتیم که والیبال بازی کنیم.

چندتا از پسرهام بلند شدن و مهران و استاد حمیدی هم گفتن که بازی میکنن.

قرار شد که دخترها توی یه تیم و آقایون تو تیم بعدی باشن. دسته بندی کردیم و هر کس رفت جای خودش ایستاد. به جای تورم یه طناب به دو تا درخت بستم و بازی شروع شد. تیم آقایون قد شون بلند تر و بازیشون بهتر بود اما ماهام کم نمی آوردیم بعد 20 دقیقه بازی هنوز امتیاز ها برابر بود و هیچ تیمی نمی تونست بیشتر از دو دقیقه امتیاز بالارو داشته باشه چون تیم مقابل بلافاصله تو کمتر از دو دقیقه امتیاز میگرفت.

توپ یکی از بچه ها بیرون رفت و تیم آقایون بازی رو باید شروع میکردن. مهران رفت که سرویس و بزنه چشمم به مهران بود مهران توپو که زد همه ی حواسا رفت سمت توپ یه لحظه نگاه کردم دیدم مهران هنوز سر جاش ایستاده. یه حس عجیبی داشتم. بدون توجه به بازی به مهران نگاه می کردم . همه ی حواسم به مهران بود که دیدم حالش عجیبه و انگار گیج میزنه. نمی تونست روی پاهاش وایسته و تعادلش و حفظ کنه یه دفعه دیدم خون از دماغش مثل رود پائین اومد. اما مهران هیچ تلاشی برای مهارش نکرد. تنم یخ کرده بود و قلبم اومده بود توی دهنم. یه دفعه جلوی چشمای مبهوت من مهران با زانو خورد زمین و نقش زمین شد. فقط تونستم جیغ بکشم و با صدای بلند اسمشو صدا کنم.

من: مهراننننننننننننننننننننن ننننننننن ...

اصلاً نمی فهمیدم چی کار میکنم. با جیغ من همه دست از بازی کشیدن و با تعجب به من نگاه کردن. اما من بی توجه به اطراف و اون همه چشمی که به من نگاه میکردن. دویدم سمت مهران و سعی کردم برش گردونم. سرش رو پاهام بود و صورتش غرق خون بود همه مات مونده بودن به من انگار هنوز موضوع رو درک نکرده بودن. یه دفعه انگاری متوجه ماجرا شده باشن همه اومدن دورم و شروع کردن به پرسیدن: چی شده؟

_چرا صورت استاد خونیه؟

_: چی شد که افتاد؟

_: چه اتفاقی براش افتاده؟

به پهنای صورتم اشک می ریختم و مهران و صدا میکردم: مهران ... مهران ... چشماتو باز کن. مهران ... پاشو ...

اما فایده نداشت. حال مهران خراب تر از چیزی بود که فکر میکردم. با چشمای خیس به بچه ها که دورم کرده بودن نگاه کردم. دنبال بزرگتری میگشتم که کمکم کنه. اون میون چشمم به استاد احمدی افتاد که کنار مهران زانو زده بود. با التماس گفتم: استاد ترو خدا. یه کاری کنید. باید ببریمش بیمارستان. مهران حالش خوب نیست.

استاد با سر حرفمو تأیید کرد و با کمک چند تا از بچه ها مهران و سوار ماشین کردن. خودمو به استاد رسوندمو گفتم: منم میام.

استاد که حال خراب منو دیده بود با نگرانی گفت: بهتره شما اینجا بمونید. حالتون خوب نیست.

با شدت سرمو تکون دادمو گفتم: نه منم باید بیام. من اینجا نمی مونم. من میدونم مهران چشه.

هم همه ای بین بچه ها افتاد. همه متعجب از حال و روز من و اینکه چه طوری من از حال استاد معینی خبر دارم و مهمتر از همه چرا من استاد و به اسم کوچیک صدا میکنم.

مهسا جلو اومد و سعی کرد مانعم بشه اما من بی توجه به اون بازم به استاد حمیدی التماس کردم.

استاد که حال زار منو دید دیگه مقاومت نکرد و گفت: باشه بیاید. بعد رو به مهسا گفت: شمام بیاید ایشون حالشون خوب نیست..

مهسا با سر چشمی گفت و رفتیم تو ماشین استاد نشستیم. من پشت پیش جسم بی هوش مهران نشستم و مهسا هم صندلی جلو. گویا چند تا از پسرهای همکلاسی هم تو ماشین استاد امیری نشستن و دنبال ما به سمت بیمارستان حرکت کردن.

به بیمارستان که رسیدیم سریع چند تا پرستار خبر کردیم. مهرانو روی تخت گذاشتن و بردنش توی بیمارستان. دکتر کشیک اومد ازمون پرسید مریضیتون سابقه ی بیماری خاصی ندارن؟

استاد امیری: ما بی اطلاعیم آقای دکتر. ما ...

من که تا اون لحظه تو بغل مهسا گریه میکردم همون جور که مهسا زیر بغلمو گرفته بود تا نیوفتم خودمو به دکتر رسوندم و گفتم: آقای دکتر مهران سرطان خون داره.

تقریباً همه ی کسانی که با ما به بیمارستان اومده بودن منجمله خود دکتر با چشمای گشاد از تعجب به من نگاه کردن. شاید تو سلامت عقل من شک داشتن.

دکتر مشکوک گفت: شما مطمئنید خانم.

من: بله مطمئنم.

دکتر: چند وقته این بیماری رو دارن؟

من: خیلی وقته آقای دکتر این اواخر حالش مدام بد میشد. حسابی ضعیف شده بود و مدام خون دماغ میشد.

همه با تعجب و گیجی به توضیحات من گوش میدادن. دکتر سری تکون داد و ازم تشکر کرد و رفت سمت اتاقی که مهران و توش برده بودن.

من به بازوی مهسا آویزون بودم اما حس میکردم اونم به خاطر شوکی که بهش وارد شده توانش و از دست داده، بهم کمک کرد و بردم رو یک صندلی نشوند.

استاد حمیدی و بقیه دور من حلقه زده بودن و با تعجب بهم نگاه می کردن. خوب میدونستم که خیلی سؤالا دارن که می خواستن من جوابشونو بدم.

استاد حمیدی: خانم آریا شما از کجا می دونید که مهران چه مریضی داره؟ شما مطمئن هستید؟

به زور به استاد نگاه کردم. تو دلم آرزو میکردم کاش مهران این بیماری رو نداشت.

من: بله استاد مطمئن هستم. ایشون فکر کنم ... حدود دو سالی میشه که بیمارن ...

استاد امیری: اصلاً امروز چه اتفاقی افتاد؟

من: وقتی داشتیم والیبال بازی میکردیم که دیدم مهران حالش خوب نیست. بعد از اینکه سرویس و زد خون دماغ شد و بعد بیهوش افتاد رو زمین.

استاد حمیدی: خانم آریا، ببخشید ولی میتونم بپرسم شما اینا رو یعنی در مورد بیماری مهران از کجا می دونید؟

سرم درد میکرد. کاش سؤال کردنو تموم میکردن. کاش میزاشتن به حال خودم باشم و برای مهران گریه کنم. با دست سرمو فشار دادم تا از دردش کم کنم.

من: من ... من از قبل مهرانو می شناختم ... از یک سال پیش. قبل از اینکه استاد دانشگاهمون بشه. خودش ... خودش موضوع بیماریش رو بهم گفت. فکر کنم خیلی پیشرفت کرده ... من ....

دیگه نمی تونستم ادامه بدم. ظاهراً قیافم کاملاً از حال خرابم خبر می داد چون دیگه کسی چیزی ازم نپرسید و از دورم پراکنده شدن.

مهسا: سوگند ... تو راست میگفتی؟ ... اون ... استاد ... همون مهرانه؟ استاد معینی مهرانه سوگند؟ چرا بهم نگفتی؟ چند وقته که می دونی؟

من: گفتنش چه فایده ای داشت؟ تو باور نمی کردی ...

بغض گلومو گرفته بود. مهسا با چشمای خیس بهم نگاه کرد و بعد محکم بغلم کرد و سرمو رو سینه اش فشارداد. چقدر به آرامش احتیاج داشتم. چقدر دلم می خواست در باز میشد و مهران سر حال و سر پا می یومد جلوم. بهم می خندید و میگفت: من خوبم. چرا ترسیدی؟

اما حس بدی داشتم. خیلی بد. انگار یکی بهم میگفت چه خیالات دست نیافتنی. یکی بهم میگفت: باید بترسم. باید .... چقدر خسته بودم ... چقدر داغون بودم ... دلم می خواست چشمام و ببندم و ببینم همه چی یخ خواب بوده .

منگ بودم و نگران حال مهران. مدام یه آهنگ تو سرم می پیچید.

(( شاید امروز بره فردایی نباشه ))

نمی خواستم بهش فکر کنم.

نه ... مهران خوب میشه. بازم تو چشمام نگاه میکنه و به این همه نگرانیم می خنده. نه من بهش احتیاج دارم اون نمی تونه تنهام بزاره. نه .... نه ....

نمیدونم چه مدت گذشته. اونقدر گریه کردم تا همون جا روی صندلی بیمارستان خوابم برد. چه کابوسایی دیدم. چشمامو که باز کردم. دیدم ممسا کنارم نشسته. یه لبخند کمرنگ بهم زد و گفت: بیدارشدی عزیزم؟ سه ساعته که خوابی. فکر کنم بیهوش بودی.

سعی کردم بخندم اما نشد.

من: مهسا چی شده؟ مهران چه طوره؟

مهسا: زیاد حالش خوب نیست. استاد حمیدی یه تماس گرفت و دو ساعت بعد به آقایی اومد که انگار وکیل مهران بود. مدارک پزشکیش رو آورد. سوگند فکر کنم ...

به دهنش زل زده بودم و سعی میکردم حرفاشو بفهمم اما چیزی درک نمی کردم.

مهسا: سوگند فکر کنم حال مهران اصلاً خوب نیست. راستش ... دکترا گفتن رفته تو کما و علائم حیاتیش هم ....

نه .... نه ... نمی خواستم بشنوم. دستامو گذاشتم رو گوشام تا چیزی نشنوم. یعنی عمر خوشی من این قدر کوتاه بود. خدایا چرا؟ چرا؟

« بیا تا برای غم جایی نباشه

شاید امروز بره فردایی نباشه»

خدایا...مهرانمو ازم نگیر. می دونم بزرگی. می دونم برای هر کاری که میکنی دلیل داری. خدایا الان خیلی زوده ... الان نبرش.

با زاری به مهسا نگاه کردم و گفتم: مهران خوب میشه. اون طوریش نمی شه. اون هنوزوقت داره. خیلی وقت داره. دکترا گفتن سه سال. هنوز یه سالش مونده. اون خوب میشه. باید خوب بشه.

مثل دیوونه ها واسه خودم حرف میزدم و دلیل می آوردم. اشکای مهسا سرازیر شده بود. محکم بغلم کرد و منو به خودش فشار داد.

مهسا: آروم باش سوگند جون. عزیزم آروم باش. هر چی خدا بخواد همون میشه.

باورم نمی شد. مهران، مهران من، اون که تا دیروز حالش خوب بود و سرپا. الان چرا به این حال افتاد؟ چرا همه ازش قطع امید کردن. یعنی زندگی این قدر کوتاهه؟ واقعاً این که میگن زندگی به مویی بسته است راست میگن.

شب هر چی استاد حمیدی اصرار کرد که برگردم ویلا قبول نکردم. با اصرار و زور گفتم: می مونم من پیش مهران می مونم. مهسا هم به خاطر من موند. استاد حمیدی و وکیل مهران هم بودن.

دکتر گفته بود: فکر نمی کنم تا صبح دووم بیاره. نمی دونم چه جوری این همه مدت دردو تحمل کرده بود اما انگار دیگه طاقت درد کشیدن نداره.

با شنیدن این حرف حس کردم روح از بدنم جدا شده. چشمام تار شد و دیگه چیزی نفهمیدم. چشمامو که باز کردم روی تخت بیمارستان بودم و تو دستم سرم بود. مهسا کنارم ایستاده بود و نگران نگاهم میکرد. من اینجا چی کار میکردم؟ من باید کنار مهران می بودم. خدایا نه،نه چه جوری باید تحمل کنم. با یاد آوری مهران غم عالم تو دلم نشست یاد این اواخر افتادم. خدایا چه طور توجه نکرده بودم. مهران حسابی لاغر و رنگ پریده شده بود اما همش میگفت حالش خوبه. چرا زودتر نفهمیدم که چه عذابی میکشه.

من: مهسا مهران خوشحاله. می دونم خوشحاله که داره میره پیش خانوادش. حتماً خیلی منتظرش بودن. می دونم که دلش برای همه اشون تنگ شده. حتماً شاده که بعد مدتها تو آغوش خانواده اش جا میگیره. مادرش بالاخره پسرشو میبینه. مهران همینو می خواست. دوست داشت زودتر بره. واسه همین طاقت نیاورد یکسال دیگه صبر کنه.

بالاخره با خدا لج کرد و زودتر رفت. به چیزی که می خواست رسید. حالا من موندم و عروسکهاش و مهر مشهدش و یه عالمه خاطره.

یاد آهنگی افتادم که گاهی براش می خوندم.

« اگه حتی بین ما فاصه یک نفسه، نفس منو بگیر.

برای یکی شدن،اگه مرگ من بسه،نفس منو بگیر.

ای تو هم سقف عزیز،ای تو هم گریه ی من

گریه هم فاصله بود،گریه آخرما

آخر بازی عشق ختم این قافله بود.

ترس گر گرفتن عشق،در تنور هر نفس

غم نه اما کم که نیست،هم شب تازه ی تو.

ترکش خودتیر عشق،سنگ سنگر هم که نیست

خوبه دیروز و هنوز طرحی از من برصلیب روی تن پوشت بدوز

وقت عریانی عشق با همین طرح حقیر در حریق تن بسوز

پلک تو فاصله ی،دست کاغذوغزل من وعاشقانه بود

رفتی از پیله ی خاک،ای کلید قفل شعر خواب شاعرانه بود.


« اگه حتی بین ما فاصه یک نفسه، نفس منو بگیر.

برای یکی شدن،اگه مرگ من بسه، نفس منو بگیر.

از ته جام سکوت تا بلندای صدات

یار ما بودی عزیز در تمام طول راه

با من عاشق ترین هم صدا بودی عزیز

هر سه رو گردان شدن از من و همراه ما

باور بی یاوری روز انکار نفر روز میلاد تو بود

مرگ این خوش باوری خوب دیروزو هنوز

« اگه حتی بین ما فاصه یک نفسه، نفس منو بگیر.

برای یکی شدن،اگه مرگ من بسه، نفس منو بگیر.»

مهران تا صبح دووم نیاورد.

رفت.

برای همیشه تنهام گذاشت.

رفت و به آغوش خانوادش پیوست


از اون روزا چیز زیادی یادم نیست. یکسری تصاویر محو، همه غمگین، همه ناراحت، همه ناباور خیلی ها گریه میکردن. کسی باورش نمی شد.
همه چیزهایی که یادمه مثل قطعه های فیلم بریده بریده بود. قیافه های ناراحت. مهسا که گریه میکرد روجا که بغلم میکرد و دلداریم میداد استادا ناراحت. آمبولانسی که برای حمل جسد مهران عزیز اومده بود. خیلی چیزا یادم نیست. بعدها مهسا بهم گفت وقتی فهمیدم مهران مرده تو یه حالتی از شوک و بیهوشی بودم. حتی یادم نمیاد چه جوری به خونه برگشتم .

خانوادم با دیدن حال من رو به موت بودن. مامانم گریه میکرد و بابام مدام میگفت: نباید میزاشتم بره. اولش همه فکر میکردن که من به خاطر دیدن مرگ استادم دچار شوک شدم و به این حال افتادم. اما بعداً مهسا به مادرم گفت: ماجرا چه جوری بوده که مهران برام بیشتر از یه استاد بود. حدود دو ماه از زندگیم بعد از مهران به بی خبری گذشت. دچار افسردگی شدید شده بودم.

دوست داشتم تو اتاق تاریکم بمونم و به مهران فکر کنم.عروسک مهران گلابی رو بغل میکردم و باهاش حرف میزدم. مادرم رو می دیدم که با محبت بهم نگاه میکنه و باهام حرف میزنه. پدرمو می دیدم که از غصه ی من پیر شده. برادرامو می دیدم که به خاطر من سعی میکردن هیچ سروصدایی نکنن با نگرانی بهم نگاه میکردن و لبخند میزدن.

شاید اون روزها بود که می فهمیدم مهران چی میگه. وقتی میگه کانون گرم خانواده یعنی چی. وقتی میگفت: اگه همه ی دنیا بهت سخت گرفت برو پیش خانوادت. مطمئن باش که آرومت میکنن.

واقعاً راست میگفت. تو اون شرایط اگه به خاطرخانواده و دوستام نبود شاید هیچ وقت به زندگی بر نمی گشتم. مهسا تقریباً هر روز بهم سر میزد و کلی باهام حرف میزد. با این که بیشتر حرفاشو نمی شنیدم اما حضورش تأثیر زیادی تو بهبودی حالم داشت. بعد دو ماه کم کم به خودم اومدم. یاد قولی که به مهران داده بودم افتادم.

مهران: سوگند قول بده که بعد من به زندگیت ادامه می دی. نگذار بعد مرگم به خاطر زندگی تو عذاب بکشم و تو آتیش جهنم بسوزم.

و بازم این مهران و یاد اون بود که منو به زندگی برگردوند. به کمک مهسا سعی کردم به روال عادی زندگیم برگردم. روزها یه ادم معمولی بودم و شبها توی خلوت اتاقم با مهران و خاطره هاش سر میکردم.

روزی که جواب کنکور اومد رو یادمه. مهسا با ذوق اومد خونمون و از دم در به همه تبریک گفت.

وارد اتاق من که شد پرید و گونه هامو بوسید و یه ریز گفت: مبارکه؛ مبارکه، مبارکه.

با تعجب بهش نگاه کردم: چی مبارکه؟

با یه فکری چشمام گرد شد و گفتم : می خوای ازدواج کنی؟

نیش مهسا بسته شد و پشت چشمی برام نازک کرد و گفت: ازدواج من چه ربطی به تو داره که بگم مبارکه؟

شونه بالا انداختم و گفتم: پس چی مبارکه؟

مهسا دوباره ذوقی کرد و با هیجان گفت: اول مشتولوق.

من: خبرو بده بد بهت یه چیزی میدم.

مهسا: خیلی گدایی. ولی خوب خودم دیگه طاقت ندارم.

بعد جیغ بلندی کشید و گفت: سوگند قبول شدی. تو ارشد قبول شدی.

یک دقیقه ای طول کشید تا حرفشو تو مغزم تجزیه و تحلیل کنم و بفهمم چی میگه. وقتی فهمیدم با ناباوری بهش نگاه کردم و وقتی مطمئن شدم که جدی میگه و شوخی در کار نیست. اشک تو چشمام جمع شد. بلند شدم و سفت مهسا رو بغل کردم.

خدایا شکرت.خدا شکرت. می دونستم قبولیم به خاطر لطف خدا و تلاشهای مهرانه. اینم آخرین یادگاری که مهران بهم داده بود. به زور خودمو نگه داشتم تا خانوادم اشکامو نبینن. اما وقتی تنها شدم از ته دل گریه کردم و از مهران تشکر و آرزو کردم کاش خدایا مهران پیش خانوادش شاد باشه.

مهران تو زندگیم یه رویای شیرین بود که زود تموم شد.

نمی خواستم این جوری باشم. نمی خواستم همه با نگرانی و دلسوزی بهم نگاه کنن. مامانم همش با یه غصه که دل آدمو آب میکرد بهم نگاه میکرد و بابام با اینکه فکر میکردم مستبده و اصلاً دوستم نداره، تا به خونه می اومد سریع میومد دم اتاقم و با لبخند ازم میپرسید: حالت خوبه؟

دوست داشتم جوابشونو بدم. جواب تمام محبتهاشون و ازشون معذرت بخوام به خاطر تمام رفتارایی که کردم به خاطر تمام فکرایی که در موردشون داشتم به خاطر اینکه می خواستم تنها باشم بدون اونها. واقعاً شرمندشون بودم.می دونستم تحمل کردنم تو اون حالت عصبی و افسردگی کار آسونی نیست.اما خانوادم بدون هیچ حرفی تحملم میکردن حتی خواهرزاده ی نازوشیرینم با اون چشمای قشنگش بهم نگاه میکرد و میگفت:خاله مریضی؟ و وقتی چشمام دوباره اشکی میشد با اون دستای نازو کوچیکش اشکامو پاک میکرد.محکم بغلش میکردم و به خودم فشار میدادم.دیگه وقتی تو آینه نگاه می کردم خودمو نمی دیدم.گونه های برجسته ام آب رفته بود و چشمام گود افتاده بود.چند کیلو لاغر شده بودم و بی حال و بی انرژی و نامرتب بودم.

می خواستم دوباره بشم همون سوگند قدیمی ولی برای برگشتن به خودم لازم بود واقعیتها رو قبول کنم. این که مهران دیگه نیست و هیچ وقت برنمی گرده.این که من فقط می تونم خاطراتشو حفظ کنم.هنوزم چهارشنبه ها مال من بود.می تونستم برای مهران و خانوادش دعا کنم و فاتحه بخونم.

باید قبول میکردم که مهران خیلی وقت بود که می خواست با خانوادش باشه و حالا بهش رسیده بود من نباید با این کارهام روحشو عذاب میدادم.یه شب نشستم تا صبح با مهران حرف زدم. من اونو کنار خودم میدیدم و براش حرف می زدم و از دردام میگفتم از دلتنگیهام.کلی اشک ریختم.همون شب بهش گفتم:مهران کمکم کن کمکم کن که بتونم دوریتو واسه ی همیشه تحمل کنم.کمکم کن که بتونم خودم باشم. که یاد تو فقط واسه خودم،تو ذهنم واسه همیشه نگه دارم.

صبح روز بعد که بیدار شدم انگار نیروی تازه ای تو وجودم پیدا شده بود که بهم انرژی میداد تا همه ی دردام و غم هامو فراموش کنم.

صبح بیدار شدم و رفتم دست و صورتمو شستم و رفتم سر میز صبحونه نشستم.خانوادم با تعجب به تغیر رفتارم نگاه میکردن.خوشحالی تو صورت همشون دیده می شد اما جلوی خودشونو گرفته بودن که چیزی نگن.

بعد مدتها نشستن کنارخانوادم و غذا خوردن دست جمعی یه حس عجیبی بهم می داد. یه حس شیرین که انگار از مدتها قبل فراموشش کرده بودم.

بعد صبحانه به مادرم کمک کردم که میزو جمع کنه. بهش کمک کردم که خونه رو جمع و جور کنه و غذا رو واسه ناهار آماده کنه.مادرم طفلی از شوق و خوشحالی یکسره تشکر می کرد و دم به دقیقه میگفت: تو به کارای خودت برس من همه کارا رو میکنم.نمی خواد کمک کنی.

اما گوشم به این حرفها نبود و کار خودمو میکردم.بعد ناهار رفتم تو اتاقم یه نگاه به دورو بر انداختم نیاز به یه گردگیری و خونه تکونی حسابی داشت.دست به کار شدم وشروع کردم.دو تاکارتن گرفتم و تمام کتابها وجزوات درسی و کتابهای غیردرسی رو ریختم توش و بردم گذاشتم تو انباری.با یه دستمال خیس همه جارو دستمال کشیدم.آینه ام که قد یه سال غبار روش نشسته بود. وسایل روی میز توالت و مرتب وتمیز چیدم.جای تخت و میزم رو عوض کردم ویه دکور جدید چیدم.بعد از دو ساعت که کارم تموم شدایستادم و با رضایت به کاری که کردم نگاه کردم.این اتاقی که جلوم بود اتاق دو ساعت قبل نبود.مثل صاحبش که زمین تا آسمون با شب قبل تغیر کرده ود اونم عوض شده بود انگار یه روح تازه توش دمیده بودن.اتاق به آدم نیرو و شادی تزریق میکرد.خسته از کار حوله ام رو برداشتم و رفتم یه دوش گرفتم و کلی سبک شدم و اومدم همون جور روی تخت ولو شدم.نمی دونم کی خوابم برد ولی بد مدتها با آرامش خوابیدم .توی خواب یه جنگل خیلی قشنگو دیدم. داشتم تو جنگل راه میرفتم اما انگار ناراحت بودم.پریشون و خسته.دیگه توان نداشتم.به یه درخت پیر تکیه دادم تا خستگیم دربره یه دفعه یه صدایی شنیدم سریع خودمو کنار کشیدم یهو دیدم درخت پیر با یه صدای بلند از تنه ترک خورد و شکست و با یه صدای ناجور افتاد روی زمین.جیغ بلندی کشیدم و دوییدم.همون جور که می دوییدم گریه می کردم انگار درد زیادی میکشیدم.نمی دونم چقدر دوییدم اما وقتی ایستادم دیگه توی جنگل نبودم وسط یه چمنزار پر از گل بودم که سبزی و زیبایش چشممو خیره کرده بود. یه حس خوب و شیرین تو وجودم رخنه کرد.بی اختیار لبخند زدم و با ولع و هیجان به اطراف نگاه میکردم.مثل کارتن ها ی بچه گیام بود.واقعاً رویاییبود.یکم که جلو رفتم یه درخت جوون و سبز دیدم که قد کشیده بودو شاخه های بلندش سایه انداخته بودن.خسته از دویدن و بی توان از درد کشیدن رفتم و زیر سایه ی درخت نشستم و تکیه دادم به تنش.یه دفعه انگار حسی از قدرت یه حس گرم و قوی یه حس آرامش و امنیت تو بدنم پیچید.آروم شدم.اونقدر آروم که کم کم چشمام سنگین شد و خوابم برد.

آروم چشمامو باز کردم.هنوز گیج خواب بودم.فکر میکردم الان که چشم باز کنم هنوزم تو همون چمنزار رویایی هستم اما دیدم توی اتاق خودمم و مامان دم در ایستاده و به اتاق نگاه میکنه.پیدا بود که از تغیرات اتاق خیلی خوشش اومده.یه نگاه به من کرد وگفت: تو کی اتاقو کنفیکون کردی؟ صبح که اتاقت این شکلی نبود؟همون جور که از جام بلند میشدم خندیدم و گفتم:خب دیگه من جادوگرم یه وردی خوندم و اسباب اثاثیه اتاق فرتی تغیر مکان دادن.

مامان خندید و در حال بیرون رفتن از اتاق گفت: کاش یه وردی می خوندیو آشپز خونه هم مثل دسته ی گل تروتمیز میشد.


ادامه مطلب
نویسنده : admin
بازدید : 45


خیلی داغون بودم. نمی تونستم رو چیزی تمرکز کنم. هر وقت میومدم کاری انجام بدم یه دفعه چشمای مهران میومد تو ذهنم و قدرت هر کاری رو ازم میگرفت. حسابی گیج بودم.با اینکه مطمئن بودم مهرانه اما نمی تونستم حرفی بزنم. چون هر چی میگفتم کسی باور نمی کرد. مهران هم هیچ عکس العمل خاصی نشون نمی داد.
بعد از قضیه دفترش خیلی ناراحت و افسرده شده بودم. همش با خودم فکر میکردم که چرا مهران چیزی نمیگه. چرا حتی به روش نمیاره که منو میشناسه! اونم وقتی این قدر بهم نزدیکه؟ یعنی منو فراموش کرده؟ به همین راحتی؟ نه نمی تونستم باور کنم که من و از یاد برده ... نه نمی تونستم باور کنم ... نه این امکان نداشت. نگاه های گرمی که هر چند وقت یه بار بهم میکرد اینو ثابت میکرد. اما چرا چیزی نمی گفت؟ هم عصبانی بودم هم ناراحت.

کم حرف شده بودم و گوشه گیر. رفتارم کاملاً نشون میداد که از چیزی ناراحتم. هر چی بچه ها اصرار میکردن که بگم « چمه» با یه لبخند زورکی میگفتم: بابا چیزیم نیست فقط چند وقته که مریضم. مریضی رو بهانه میکردم تا راحتم بزارن و دست از سرم وردارن.

خسته شده بودم. دلم نمی خواست با کسی حرف بزنم و براش توضیح بدم. تو خونه هم مامانم میگفت: سوگند تو چند وقته یه چیزیت هست. اما زبون وا نمیکنی بگی چی شده. من که سر از کار تو یکی در نمی آرم.

چیزی نداشتم که بگم. حرفی نبود که بزنم.

چیزی که بیشتر آتیشم میزد رفتار عادی و طبیعی استاد معینی بود. هنوزم سر کلاسها کاملاً جدی ودقیق بود. یه غرور و جدیتی تو کاراش بود که همه رو وادار به احترام گذاشتن میکرد. دلم نمی خواست بهش نگاه کنم. اگه دست خودم بود حتی نمی خواستم صداشو بشنوم. خیلی از دستش ناراحت و دلگیر بودم و دوست داشتم که اونم متوجه ی ناراحتیم بشه. اما اون انگار نه انگار که چیزی میفهمه.

سر کلاسش سعی میکردم بهش نگاه نکنم. چیزی هم نمی نوشتم. تمام مدت سرمو می انداختم پائین و به دستم که روی میز بود نگاه میکردم.

یه بار مهسا اعتراض کردو گفت: سوگند تو چته؟ معلومه چه مرگته؟ سر کلاس استاد معینی انگار یه چیزیت میشه. حتی استادم ناراحته از دستت. تمام مدت آروم نشستی و به میز نگاه میکنی حتی وقتی اسمتو میخونه سرتو بلند نمیکنی تا جواب بدی فقط دستتو میاری بالا. دیروز استاد همچین با ناراحتی نگاهت کرد که من قلبم وایساد. گفتم الانه که یه چیزی بهت بگه. خیلی مرد بود که جلوی خودشو گرفت. اگه من بودم همچین محکم میزدم تو سرت که با صورت بخوری به میزی که این قدر دوسش داری و نگاش میکنی. آخه تو چته سوگند؟

هیچی نگفتم. فقط رومو برگردوندم و یه طرف دیگه که بچه ها ایستاده بودنو نگاه کردم سکوت من کفر مهسا رو در آورد.

با حرص گفت: واقعاً که لج درآری سوگند. تو دیگه شورشو در آوردی.

ته دلم خوشحال بودم که استاد متوجه ی ناراحتیم شده و فهمیده دارم بهش بی محلی میکنم. حقش بود تا اون باشه که منو نادیده نگیره.


اون روز باید یه کاری انجام میدادم.باید از یکی از استادام برای یک کاری یه نامه میگرفتم. از صبح دنبالش بودم. همه ی کارهای نامه رو کرده بودم و امضای همه رو هم گرفته بودم فقط مونده بود امضای مهندس علوی.
مشکل هم همین بود. هر جا که میرفتم میگفتن پنج دقیقه زودتر اومده بودی مهندس بود. یه بار میگفتن رفته سر کلاس. یه بار میگفتن جلسه داره. یه با میگفتن کارداشت از دانشگاه خارج شده تا یه ساعت دیگه برمیگرده.

خلاصه این دویدن ها تا عصری طول کشید. ظاهراً استاد ساعت آخر کلاس داشت و بعد کلاسش با یکی از اساتید کار داشت و یه بیست دقیقه هم اینجا طولش داد تا بیاد و خلاصه کلی منو کاشته بود.

مهسا و روجا و مریم هم که کلاس هاشون تموم شده بود و دیگه کاری نداشت دو ساعت قبل رفته بودن خونه هاشون.

دانشگاه هم دیگه کم کم داشت تعطیل می شد. تقریباً همه رفته بودن. فقط چهارتا مستخدم و نگهبان مونده بودن و من بدبخت که باید حتماً همون روز امضا می گرفتم. خیلی عصبی شده بودم. دیرم شده بود. همه رفته بودن و من تنها مونده بودم اونجا منتظر. با ناراحتی به آخرین سرویسی که دانشگاه و ترک میکرد نگاه کردم و تو دلم کلی بد و بیراه نثار استاد محترم کردم که یکجا بند نیست و اینقدر منو علاف خودش کرده بود.

به ساعتم نگاه کردم از هفت و نیم گذشته بود. خدایا چی کار میکنه این استاد.

همون جور زیر لب غرغر میکردم که دیدم استاد داره میاد. ذوق زده از همون فاصله سلام کردم و رفتم جلو. براش توضیح دادم که من احتیاج به امضای ایشون دارم.

نامه رو از دستم گرفت و یه نگاه به کل صفحه کرد و امضاهاش و دید و وقتی دید مشکلی نداره با منت خودکارش رو درآورد و یه امضای ناقابل پای نامه ام کرد و برگه رو داد دستم. خیالم راحت شده بود که حداقل زحمتم هدر نرفت و بالاخره امضا رو گرفتم.

با خوشحالی برگه رو گرفتم و از دفترش اومدم بیرون. یه نگاهی به ساعتم کردم وآهم در اومد. خدایا چقدر دیر شده بود. دیگه ماشینی هم نبود. ماشین گرفتن تو این جاده ی دانشگاه هم خیلی خطرناک بود. اما چی کار می تونستم بکنم.

با دو خودمو به در دانشگاه رسوندم و بقل جاده ایستادم تا ماشین بگیرم. ماشین مناسبی برام نمی ایستاد. همش ماشین های شخصی بود و آدمهایی که من اصلاً جرأت سوار شدن تو ماشینشونو نداشتم.

با ناامیدی منتظر تاکسی بودم که دیدم یه ماشینی از پشتم بوق میزنه. برگشتم دیدم یه ماکسیمای مشکی پشتمه و با بوق بهم اشاره میکنه.

فکر کردم میخواد بره تو جاده و من سر راهشم واسه همین خودمو کشیدم کنار تا بتونه راحت رد بشه . اما انگار قصد رفتن نداشت. دوباره بوق زد.

فکر کردم مزاحمه واسه همین رومو کردم اون ور و بهش توجهی نکردم. اما دست بردار نبود. ماشینو یکم تکون داد و اومد کنارم ایستاد و گفت:خانم مهندس بفرمائید سوار شید من میرسونمتون به شهر.

تعجب کردم. برگشتم دیدم استاد معینی تو ماشین نشسته. شیشه ی سمت راننده رو داده پائین و به من نگاه میکنه. هم تعجب کرده بودم هم یه حس عجیبی داشتم. بعد اون همه موش و گربه بازی کردن و اوقات تلخی و دلخوری می خواست بهم کمک کنه. اما من که هنوز از دستش ناراحت بودم قصد سوار شدن نداشتم واسه همین گفتم: ممنون استاد مزاحمتون نمیشم. با تاکسی میرم.

عصبانی شده بود. با عصبانیت گفت: این ساعت تو این جاده تاکسی پیدا نمی شه. سوار شو گفتم میرسونمت.

خیلی عصبانی بود و با صدای محکمی حرف میزد که راستش منو حسابی ترسوند. زیر چشمی نگاهش کردم دیدم دستهاشو رو فرمون مشت کرده و چشماش و بسته که خودشو کنترل کنه.

خواستم یه چیزی بگم و سوار نشم: مرسی خودم می...

حرفمو قطع کرد و تقریباً داد زد: سوار شو.

از صدای بلندش ترسیدم. گفتم یه ذره دیگه وایسم منفجر میشه. بدون حرف اضافه رفتم که سوار ماشین بشم. در عقب و باز کردم که استاد خیلی جدی و در عین حال عصبانی گفت: من رانندتون نیستم خانم. جلو بنشینید.

خجالت کشیدم و یکم بهم برخورد آخه همش سرم داد میکشید. اما چیزی نگفتم و در و بستم و در جلو رو باز کردم و رفتم نشستم تو ماشین.

همچین گاز داد که ماشین از جاش کنده شد. سرعت ماشین انقدر زیاد بود که به پشتی صندلی چسبیده بودم حتی فرصت نکرده بودم کمربندم و ببندم. با ترس دستامو که میلرزید سمت کمربند بردمو کمربندمو بستم و برای اینکه حرفی زده باشم با ترس گفتم: سلام.

یه نیم نگاهی بهم کرد و دید دارم از ترس سکته می کنم و الانه که بمیرم بیوفتم رو دستش.

سرعت ماشینو یکم کم کرد و آرومتر شد و آروم گفت: علیک سلام. اینو می تونستی همون اول بگی خانم نه اینکه بزاری حسابی عصبانی بشم بعد بگی.

سرمو انداختم پائین و برای اینکه صلحو برقرار کنم گفتم: ببخشید.

یه خنده ای کرد و گفت: بخشیدم.

دوباره یه نگاهی بهم کرد و گفت: حالا خانم میشه بگید چرا تا حالا دانشگاه بودید؟ فکر کنم دانشجوها خیلی وقته که رفتن.

خیلی کوتاه گفتم: کار داشتم.

ابروش رو بالا انداخت و با یه شیطنتی تو صداش دوباره پرسید: خب چه کاری داشتین؟ اونم تا این موقع. میشه به منم بگید؟ آخه دارم از فضولی میمیرم.

از لحن حرف زدنش خندم گرفته بود .یه نگاه بهش کردم. الان که کنارش نشسته بودم و از نزدیک میدیدمش بیشتر حس میکرم که یه پسر جوون و شیطونه نه یه استاد جدی. با اون هیبت و جدیتی که تو کلاس داره آدم فراموش میکنه که اختلاف سنی زیادی باهاش نداره. فکر میکنی با یه مرده چهل ساله طرفی. اما الان مثل یه پسر بچه ی شیطون و در عین حال فضول شده بود.

منم که خسته بودم و سردرد و دلم باز شده بود بدون اینکه بفهمم با کی دارم حرف میزنم مثل اینکه دارم با صمیمی ترین دوستم دردودل می کنم تند تند شروع کردم به حرف زدن:

چه می دونم والله ... از صبح تا حالا لنگه یه نامه و یه امضام. از صبح دنبال مهندس علوی دارم میدوام. اما نیست. یا جلسه، یا کلاس، یا بیرون، خلاصه منو کشته تا بیست دقیقه ی پیش منتظرش بودم که آقا تشریف بیارن. آقا مثل علی بی غم شاد و خوشحال سلانه سلانه راه میرفتن انگار نه انگار که من بدبخت از صبح تا حالا مثل سگ پا سوخته وایسادم سرپا منتظر ایشون اومدن و بعد کلی منت و چشم و ابرو اومدن نامه رو امضا کردن. بعد هم همچین نگاهم کرد انگار واسم کوه کنده. کفرمو در آورده بود. اگه یکم بیشتر تو دفتر میموندم حتماً خفش میکردم.

حرفم که تموم شد از سر آسودگی یه نفس بلند کشیدم. یه دفعه به خودم اومدم دیدم استاد بلند بلند و از ته دلش داره میخنده. تازه یادم اومد این حرفا رو به کی زدم. سکته کردم. با دست محکم جلوی دهنم و گرفتم که چیز اضافه تری نگم و کارو از این خرابتر نکنم.

برای اینکه یه جوری قضیه رو ماست مالی کنم به خودم فشار آوردم و به زور گفتم: وای استاد ببخشید اصلاً حواسم نبود که دارم با شما حرف میزنم. تورو خدا هر چی گفتمو فراموش کنید.

همون جور که میخندید با بدجنسی گفت: چی رو فراموش کنم؟ این که می خواستی مهندس علوی رو خفه کنی؟

من: وای استاد خواهش میکنم.

داشتم قبض روح میشدم اگه بدجنسی می کرد و میرفت حرفامو به استاد علوی می زد بدبخت بودم ترم آخری اخراج می شدم. هرچی نباشه اینا همکار بودن . همکاره رو ول نمی کرد بیاد من دانشجوی بیچاره رو بچسبه که. از ترس داشتم می لرزیدم و مثل گچ سفید شده بودم. معینی همون جور که می خندید یه نگاه بهم کرد و وقتی رنگ و روم و لرزش بدنمو دید با تعجب و دستپاچه و هول گفت:

استاد: خواهش برای چی؟ چرا این شکلی شدی. دختر آروم باش الان سکته می کنی ها. باشه باشه من چیزی به کسی نمی گم. اصلاً انگار نه انگار که این حرفها رو شنیدم.

من: واقعا" ؟

استاد : آره بابا نمیگم.

من که خیالم راحت شده بود یه نفس بلند کشیدم و آروم تو جام نشستم.

استاد:اما جدی خیلی با حال بود. خوشم اومد و کلی هم خندیدم.

خیلم راحت شده بود. داشتم به استاد نگاه میکردم که داشت از ته دلش می خندید. یه دفعه شروع کرد به سرفه کردن. اونقدر سرفه کرد که قرمز شد. ماشینو یه گوشه پارک کرد. سرفه اش بند نمیومد. با ترس بهش نگاه میکردم و نمی دونستم چی کار کنم می ترسیدم از سرفه ی زیادی خدایی نکرده خفه بشه. کاملاً به سمت استاد برگشته بودم و با نگرانی نگاهش میکردم. یه دفعه دیدم داره از بینی اش خون میاد. خودش اصلاً نفهمید یعنی این سرفه ی لعنتی نمی گذاشت چیزی حالیش بشه ...

نمی دونستم چی کار کنم. یه نگاه به دورو برم کردم و جعبه ی دستمال کاغذیو روی داشبورت دیدم. با عجله یه چند تا دستمال از توش ورداشتم. یه نگاه به مهران کردم. سرفه اش بند اومده بود اما هنوز دستش جلوی دهنش بود و خم شده بود. داشت سعی میکرد نفس بگیره.

با احتیاط خودمو کشیدم جلو خیلی آروم گفتم: مهران اجازه میدی؟

با چشمای بی رمقش یه نگاهی به من کرد و هیچی نگفت. کمکش کردم تا به صندلی تکیه بده و سرش و با دست بالا گرفتم و آروم آروم با دستمالها سعی کردم خون های رو صورتشو پاک کنم اما نمی شد. خون ریزی هنوز بند نیومده بود. اگه همین جوری پیش می رفت تمام لباسش هم خونی میشد.

چند تا دستمال دیگه برداشتم و گذاشتم روی بینیشو نگه داشتم. دستمالها از خون پر شده بود. یه دو سه دقیقه بعد دستمو برداشتم دیدم خونریرزی بند اومده. یه نگاهی به داخل ماشین کردم و یه بطری آب معدنی دیدم. درشو باز کردم و به مهران کمک کردم یکم ازش بخوره. مثل یه پسر بچه ی حرف گوش کن به حرفهام گوش میکرد. شایدم جونی براش نمونده بود که مقاومت کنه.

با چند تا دستمال که با آب خیسشون کرده بودم شروع کردم به پاک کردن صورتش. وقتی تو اون حال دیدمش دلم ریش ریش شد. خیلی سعی کردم خودمو مقاوم و قوی نشون بدم اما دیگه نمی تونستم. همون جور که صورتشو پاک میکردم ریز ریز اشکام سرازیر میشد.

مهران با چشمهای ناراحت بهم نگاه میکرد. به خودم اومدم دیدم مهران دستشو گذاشته روی دستمو و با دست دیگش اشکامو پاک می کنه.

با صدای ضعیفی گفت: گریه نکن سوگند. خواهش میکنم. گریه نکن. هیچ وقت دلم نمی خواست ناراحتت کنم. اما همیشه باعث میشم اشکت در بیاد.

خدایا داشت اعتراف میکرد. بعد این همه مدت داشت قبول میکرد که من راست میگم. اون مهران بود. مهران من. با اینکه خیلی سعی کرده بود اما نتونسته بود گولم بزنه. تو چشماش نگاه کردم تا شاید بفهمم علت این همه پنهان کاری چیه؟ اما وقتی چیزی دستگیرم نشد با بغض گفتم:

"چرا مهران؟ چرا؟ چرا هیچی نگفتی؟ چرا با اینکه پیشم بودی سعی میکردی خودتو ازم دور کنی؟ چرا سعی میکردی بهم بقبولونی که اشتباه میکنم و حسم غلطه؟ چرا؟"

بغضی که گلومو فشار می داد دیگه اجازه نداد بیشتر از این ادامه بدم. فقط با چشمای اشکی بهش خیره شده بودم. همون جور آروم بهم نگاه میکرد وصورتمو ناز میکرد.

مهران: به خاطر خودت. نمی خواستم اذیت بشی. بهت گفته بودم فراموشم کن. اما خودم نتونستم فراموشت کنم. وقتی از آلمان برگشتم می دونستم وقت زیادی ندارم. دکتر های اونجام نتونستن برام کاری بکنن. نمی خواستم برگردم و دوباره باعث رنجت بشم. اما هیچ وقت صدات و نگاهتو از یادم نمی رفت. تنها دلیلی که می تونست سرپا نگهم داره تو بودی سوگند. واسه همین اومدم اینجا تا کنارت باشم و مراقبت. می خواستم کمکت کنم تا به چیزایی که می خوای برسی. اومدم و شدم استادت. بهت سخت میگرفتم تا بیشتر درس بخونی. می دونستم که باید حس درس خوندنت بیاد تا بری سراغش واسه همین سعی کردم با سخت گیری هام مجبورت کنم. دعوات میکردم و می خواستم با جری کردنت باعث شم درس بخونی. فکرم کنم موفق شدم. تو عالی بودی سوگند. می دونم همه ی تلاشتو کردی. حالا احساس میکنم بی استفاده نبودم و زنده موندنم حتی برای یه مدت کوتاه بی دلیل و انگیزه نبوده. با اینکه همه ی تلاشمو کردم که تو منو نشناسی اما تو زرنگ تر از اون چیزی بودی که فکرشو میکردم. وقتی بار اول تو دفترم منو به اسم صدا کردی خشکم زد. می خواستم خودمو لو بدم و با صدای بلند بگم «آره. آره عزیزم منم مهران» اگه خانم محمدی یکم دیرتر سر می رسد حتماً خودمو لو میدادم. اما خدارو شکر به موقع اومد و منم دهنمو بستم. نمی خواستم عذابت بدم. این که نزدیکت باشم ولی از دور نگاهت کنم خیلی زجر آور بود ولی به خاطر تو تحمل کردنش شیرین میشد. فقط می خواستم نزدیکت باشم. نمی خواستم عذاب بکشی. من این حقو نداشتم تو رو تو دردام سهیم کنم."

صورت هر جفتمون از اشک خیس شده بود. دلم می خواست فقط نگاهش کنم. نمی خواسم چیزی بگم. همین که کنارش بودم آروم بودم. نمی دونم چقدر طول کشید تا به خودمون اومدیم. هوا تاریک شده بود و ما نزدیک شهر کنار جاده بودیم.

مهران انرژیشو بدست آورده بود و حالش بهتر شده بود. یه لبخند شیرین بهم زد و گفت: فکر کنم دیگه باید بریم حتماً مامانت کلی نگرانت شده. ساعت از هشت ونیم گذشته.

با تعجب یه نگاه به ساعت کردم و دیدم راست میگه. نمی دونستم چه جوری زمان به این سرعت گذشته. مهران با دستمال صورتشو تمیز کرد و خون و اشکها رو پاک کرد. یه دستمالم سمت من گرفت و گفت:

بیا بگیر.صورتتو پاک کن سوگند نمی دونی چقدر خنده دار شدی.

با تعجب بهش نگاه کردم و چیزی از حرفش نفهمیدم.

یه نگاه به آینه ی ماشین کردم و از چیزی که می دیدم ترسیدم. به خاطر گریه هایی که کرده بودم تمام آرایشم بهم ریخته بود. پای چشمم سیاه شده بود و بس که دماغمو بالا کشیده بودم دماغم قرمز شده بود. حالا تصور کنید دو تا چشم و یه دماغ قرمز یه صورت راه راه سیاه شده با یه لب رنگ پریده چه قیافه ای میشه.

تند تند صورتمو تا جایی که میشد پاک کردم و زیر لب همش غر میزدم.

من: وای خدا چرا این شکلی شدم. آقا مهران شما که منو نگاه میکردین یه لطفی میکردین یه ندا میدادین من صورتمو پاک میکردم الان مثل اژدها نمی شدم. آخه من که نمی تونستم خودمو ببینم بفهمم چه ریختی شدم. اصلاً من نمی دونم تو دوساعته به من خیره شدی و داری این قیافه ی راه راه قرمز مشکی رو نگاه میکنی.

مهران یه خنده ای از ته دلش کرد و گفت: اتفاقاً خیلی جالب بود تا حالا تورو شکل اژدها و پاندا ندیده بودم که الان دیدم. اگه زودتر میگفتم مزش میرفت.

همون جور که من حرص میخوردم مهران سرشو آورد نزدیک گوشمو خیلی آروم گفت: من این صورت اژدهایی رو هم دوست دارم.

تنم داغ شد و صورتم گُر گرفت.می دونستم لپام گل انداخته.سعی کردم خودمو بزنم به نشنیدن. مهران هم متوجه شده بود واسه همین حرفی نزد و فقط با لبخند بهم نگاه می کرد. کارم که تموم شد و یکم قیافه ام مثل آدمیزاد شد مهران گفت: بریم سوگند خانم.

منم طبق عادت گفتم: بفرمائید استاد.

یهو یادم اومد که لازم نیست الن بهش بگم استاد یه نگاه بهش کردم و دوتایی زدیم زیر خنده.

همون جور که مهران ماشین رو روشن میکرد گفت: مهران. اینجا بهم بگو مهران. استاد فقط مال دانشگاه و جلوی بچه هاست.

یه چشم بلند گفتم و راه افتادم. مهران منو تا سر کوچه امون رسوند. ازش تشکر کردم و پیاده شدم. درو که بستم. مهران شیشه رو پائین کشید و گفت:خانم مهندس.

سرمو خم کردم تا درست ببینمش و گفتم: بله؟

مهران: میشه موبایلتون رو ببینم؟

با گیجی گفتم: موبایل؟ ... بله.

موبایلمو از توی کیفم در آوردم و دادم دستش. یه نگاه به گوشیم کرد و یه شماره گرفت و گوشی و گذاشت دم گوشش دیدم یه صدای زنگی از تو ماشین میاد.

مهران موبایلش و از جیبش در آورد و یه الو گفت و گوشی و قطع کرد. بعد هم موبایل منو بهم پس داد و با لبخند گفت: مواظب خودت باش سوگند.

همون جوری که دنده رو عوض میکرد گوشیشو تو هوا یه تکون داد و گفت: بهت زنگ میزنم.

منم مات مونده بودم و رفتنش رو نگاه میکردم وقتی حسابی دور شد تازه فهمیدم منظورش چی بود و یه ذوقی کردم و گوشی مو به خودم چسبوندم. بعد با عجله و بادو خودمو رسوندم به خونه. مامانم خیلی نگرانم شده بود. منم گفتم کارم طول کشید و مجبور شدم تا کلی وایستم تا یه تاکسی پیدا کنم.

خلاصه قضیه رو یه جوری ماست مالی کردم رفت.

یه ساعت بعد بابام اومد خونه و همه با هم شام خوردیم و من زودی کارامو کردم و اومدم تو اتاقم بس نشستم و زل زدم به گوشیم. همون جور که تو فکر بودم دیدم گوشیم زنگ می خوره با عجله گوشی و برداشتم و گفتم : الو، سلام...

مهران: باز رفت رو پیغام گیر. بابا تو نمی خوای جمله اتو عوض کنی؟

با بدجنسی گفتم: نه نمی خوام همین جمله باعث شد کشفت کنم آقا.

مهران: منو کشف کنی؟

من: آره همون روز که با مهسا تو دفترت بودم و موبایلم زنگ خورد. همون جا که فهمیدم جناب استاد معینی محترم همون مهران جونی خودمه. آخه اون روزم گفتی رفتم رو پیغام گیر.

خندید. یه خنده از ته دلش.

مهران: واسه همینه که میگم جمله اتو عوض کن که خودم و لو نرم.

من: خب چی بگم.

مهران: بگو.« الو سلام عزیزم.»

خودش بلند خندید.

منم از رو بدجنسی گفتم: یعنی هر کسی زنگ زد بدون اینکه ببینم کیه بگم «الو سلام عزیزم؟» اومدیدم و یه آدم ناشناس غریبه بود؟ اونوقت چی؟

یکم ساکت شد و بعد گفت: نمی خواد تو همون جمله ی خودتو بگو فقط به من بگو «سلام عزیزم.»

بلند خندیدم و یه چشم بلند گفتم.

یه یه ساعتی با هم حرف زدیم و بعد قطع کردیم که بگیریم بخوابیم. به زور چشمامو بستم اما به خاطر گریه ای که کرده بودم چشمام خسته بود و زود خوابم برد و یه کله تا صبح خوابیدم.


صبح با انرژی و هیجان از خواب بیدار شدم. وقتی به روز قبل فکر می کردم ناخواسته لبخند روی لبهام میومد. خیلی سر حال از جام بلند شدم و حاضر و آماده و صبحانه خورده منتظر بقیه شدم. هیچی نمی تونست حال خوبمو خراب کنه. نه دیر کردن داداشام. نه حتی دعوای معمول بابام.
دم سرویس که رسیدم دیدم مهسا و روجا وایسادن. مریم معمولاً دیر میرسید به سرویس و مجبور می شد تاکسی بگیره تا دانشگاه. خوشحال جلو رفتم و با لبخند بهشون سلام کردم. سعی میکردم آروم باشم اما نمی شد. با این رازی که تو دلم بود چه جوری می تونستم خودمو کنترول کنم که چیزی بهشون نگم. اگه به خاطر قولی که به مهران داده بودم نبود همون دیروز زنگ می زدم و همه چی رو براشون تعریف میکردم. اما مهران که از فضولی ذاتی من خبر داشت به زور ازم قول گرفته بود که فعلنه به کسی چیزی نگم. دوست نداشت تو محیط دانشگاه انگش نما بشیم. البته بیشتر به خاطر من میگفت.

منم زورکی جلوی خودمو گرفته بودم. فکر اینکه یه راز دارم که کسی چیزی ازش نمی دونه و نباید بدونه داشت خفم میکرد. واسه همین تند تند حرف میزدم و هر چی به ذهنم می یومد تعریف میکردم که فکر راز و این حرفها رو از خودم دور کنم.

سرویس بعد ده دقیقه اومد و ماها سوار شدیم یه بیست دقیقه بعد رسیدیم دانشگاه.

دم در دانشگاه پیاده شدیم و سلانه سلانه وارد دانشگاه شدیم و به سمت ساختمون ها حرکت کردیم.همون جور در حین حرکت راه میرفتیم که دیدم از پشت سرمون ماشین داره میاد. یکی دوتا از استاد ها و کارمند های دانشگاه با هم وارد شده بودن البته با ماشین منتها با وجود اون همه دانشجوی پیاده. سر راهشون مثل مورچه حرکت میکردن. بین اون ماشین ها ماشین مشکی مهران هم دیده میشد. دلم تاپ تاپ میکرد و احساس سرخی تو صورتم میکردم. فکر کردم الانه که با رفتارم تابلو کنم که یه خبری هست.

همه ی بچه ها سرک میکشیدند و به ماشین ها نگاه میکردن. چشمم به مهران بود که احساس کردم با چشماش از زیر عینک دودیش به من خیره شده. به نشانه ی سلام سرمو یکم خم کردم و اونم یه لبخند محو زد و سرش و کمی خم کرد تا زیاد تابلو نشه.

اما نمی دونم این مهسای فضول تر از من از کجا متوجه ی مهران شد که یه دفعه با هیجان و کنجکاوی گفت: دیدید بچه ها ... استاد معینی به ما نگاه میکرد. اگه اشتباه نکنم سلام هم کرد. انگاری استاد اخلاقش بهتر شده.

منم خودمو زدم به اون راه و گفتم: جدی به ما سلام کرد؟ تو چه چشمی داری دختر من که چیزی ندیدم.

خلاصه یکم پشت سر مهران غیبت کردیم یعنی من بیشتر شنونده بودم و بچه ها غیبتشو میکردن. تا به در کلاس رسیدیم. اون روز ساعت اول کارگاه داشتیم. همه ی بچه ها تو کارگاه جمع بودیم و هر کس سرش به کار خودش بود در واقع هر کی هر کاری دوست داشت میکرد. هم همه ای بود تو کارگاه صدا به صدا نمی رسید. یه دفعه همه ساکت و آروم شدن. یعنی بچه های جلوی در ساکت شدن و این سکوت مثل موج پیش رفت تا به ته کلاس رسید. ما که اون ته های کارگاه بودیم اصلاً نمی دونستیم چرا ساکت شدیم فقط به تبعیت از بقیه این کارو کردیم. مثل بقیه هم زل زدیم به در اونجا بود که فهمیدیم موضوع از چه قراره.

معمولاً استاد کارگاهمون آقای اسدی بود اما ظاهراً اون روز مشکلی براش پیش اومده بود و از استاد معینی خواسته بود به جاش بیاد سر کلاس.

بچه ها وقتی استاد و دیدن همه دمق شدن. با اینکه استاد و همه دوست داشتن اما دلشون نمی خواست که مسئول کارگاه باشه. چون کلاسهای کارگاه بیشتر یه جور تفریح بود. هر کسی هر کاری دوست داشت میکرد. کل کاری که باید انجام میدادیم توی یک ربع، نیم ساعت تموم میشد و بقیه ی ساعت همه واسه خودشون خوش بودن. اما با شناختی که از استاد معینی داشتن فکر نمی کردن بتونن یه همچین کاری و با اون انجام بدن. در واقع تفریح بی تفریح. واسه همین حال همه گرفته شده بود.

اما در کمال تعجب دیدیم استاد شاد و با لبخند گفت: خب همه می تونن آزاد باشن و هر کس با هر چی خواست میتونه کار کنه.

در واقع این حرف یه جور حال دادن عظیم به بچه ها بود همه یه هورایی کشیدن و هر کس مشغول کار خودش شد. استاد همون جا وایساد و مثل یه مبصر به همه نگاه میکردو واسه خودش اون وسط قدم میزد.

مهسا: بچه ها استاد انگار عوض شده. خیلی مهربون و خوش اخلاق شده. حالا خیلی بیشتر دوستش دارم. اون اولا ازش میترسیدم خیلی جدی بود. اما الان یخش آب شده.

همچین با ذوق اینا رو میگفت و لبخند میزد که داشتم میترکیدم از خنده آخه قیافه اش خیلی با مزه شده بود. تازه مهران اگه این ها رو میشنید چقدر حال میکرد.

طبق معمول همیشه تو کارگاه من و مریم و مهسا و روجا با هم توی یک گروه جمع میشدیم و به جای کار کردن یکریز حرف میزدیم این بار هم همین کارو کردیم. من از همه شون شیطون تر بودم.

مریم کلاً دختر آرومی بود و عکس العملش خیلی کند بود. روجا هم همیشه سعی میکرد نقش خانم ها رو بازی کنه. اما مهسا باهام میومد. با این که همیشه مثل دختر خوبها بود اما همیشه هم پایه بود. اگه میخواستم کاری بکنم باهام بود و نه تو کار نمی آورد.

دور هم جمع شدیم و یه نیم دایره تشکیل دادیم. بدون اینکه کسی بفهمه موبایلمو در آوردم و شروع کردم یکی یکی به بچه ها تک زنگ زدن. یکسری که موبایلشونو خاموش کرده بودن. یه عده هم رو حالت سکوت و توی کیفشون گذاشته بودن. اما نه همه.

اونایی که موبایلشون رو زنگ بود یه دفعه میدیدن موبایلشون شروع کرده به زنگ زدن سریع میرفتن سراغ موبایلشون تا خفه اش کنن اما همین که پیداش میکردن قبل از اینکه بلایی سر موبایل بیارن من تماس و قطع میکردم. اونام عصبانی یه نگاه به شماره میکردن و یه چشم غره با لبخند و نگرانی به من میرفتن.

آخه همه می دونستن که مهران در واقع استاد معینی خیلی به زنگ وموبایل سر کلاس حساسه اما نمی دونستن تو کارگاه چه جوریه. اما ظاهراً که مهران خودشو زده بود به نشنیدن و به روی خودش نمی آورد که چیزی فهمیده .

تو حال خودمون بودیم و زیرزیرکی میخندیدیم که یه دفعه روجا گفت: بچه ها سرتونو به کار گرم کنید معینی داره میاد.

همه تو جمع خودشون استاد ها رو بدون پسوند و پیشوند و فقط با اسم فامیلی صدا میکردن. تا روجا اینو گفت یهو هر چهار نفرمون پراکنده شدیم و از هم فاصله گرفتیم و خودمونو به کاری مشغول کردیم که یعنی ما کاره ای نیستیم و از اول سرمون تو لاک خودمون بود.

مهران هم قدم زنان و نرم نرمک اومد کنار ماها و سر راهش یکی دو ثانیه کنار هر نفر وامیستاد و نگاه میکرد که چی کار میکنه. همون جور اومد بالای سر مهسا و روجا و مریم و یه نگاهی بهشون کرد و بدون حرف ازشون گذشت و اومد ته کارگاه که من بودم و کلمو کرده بودم تو یه مدار و مثلاً باهاش ور میرفتم.

اومدو آروم کنارم واستاد و همون جور که به بچه ها نگاه میکرد خیلی آروم گفت: داری آتیش میسوزونی؟ سرمو بلند کردم و یه نگاهی به پشت سرم کردم. بچه ها سرشون به کارخودشون بود و حواسشون به ما نبود. منم تو جوابش همون جور آروم گفتم: من؟ من دارم کارمو انجام میدم استاد.

استاد و همچین با منظور یکم کشیدم.

مهران دوباره به من نگاه کرد و گفت: به خاطر همینه که همه بهت چپ چپ نگاه می کنن و زیر لبی غر می زنن.

یکم به طرفش چرخیدم و گفتم: نمی دونم استاد.

مهران: سر کلاس من شیطونی نکن مجبور میشم توبیخت کنم.

تو چشماش نگاه کردم. شیطنت و خنده از توش میبارید. هیچی نگفتم فقط با لبخند و عشق تو چشماش نگاه کردم. نگاه شیطونش رنگ محبت گرفت اما نمی خواست کم بیاره واسه همین تندی گفت: اون نگاهتم نظرمنو عوض نمی کنه.

وبلافاصله روش رو برگردوند و ازم دور شد. خنده ام گرفته بود. دلم غش رفت براش. یه نگاه به بچه ها کردم غرق کار خودشون بودن. آروم موبایلمو آوردم و یه پیام بهش دادم: « خیلی ماهی».

اینو فرستادم و کامل برگشتم تا ببینم عکس العملش چیه. گوشیش رو سکوت بود چون هیچ صدای زنگی بلند نشد. اما دستش سمت جیبش رفت و گوشیشو درآورد. یه نگاهی بهش کرد و یه لبخند خیلی قشنگ رو لبش اومد. با همون لبخند بهم نگاه کرد. منم تو جوابش لبخند زدم. اما از ترس اینکه یکی ببینه زودی سرمو انداختم پائیدیگه ترم داشت تموم میشد.کلاس ها یکی یکی تموم میشد اما ماها کماکان به دانشگاه رفتنمون ادامه میدادیم.من که شخصاً تو خونه نمی تونم درست درس بخونم.اون قدر چیزای جورواجور واسه انجام دادن هست که اصلاً سمت کتاب و جزوه نمی رم.اما دانشگاه وقتی با دوستامم بهتره.با اینکه از هر یک ساعت فقط نیم ساعت درس میخونیم ولی بازم بهتر از هیچیه.
چهارنفری دور هم می نشستیم ودرس میخوندیم و به هم کمک میکردیم تا پروژه ها رو راست وریست کنیم و برای تحویل دادن به استاد آمادش کنیم.
با بچه ها توی سالن مطالعه نشسته بودیم و مشغول درس خوندن.گوشیم رفت رو ویبره.گوشیمو برداشتم و یه نگاه کردم.برام پیام اومده بود مهران بود گفته بود:کجایی؟چی کار میکنی؟
من:دانشگاهم،سالن مطالعه، تقریباً درس میخونم.
مهران:تقریباً یعنی چی؟
من: یعنی درس میخونم.اما حسش رفته و مخم هنگیده.دیگه چیزی تو کلم نمیره.
مهران:دوست داری بیام دنبالت ببرمت یکم هوا بخوری؟
با ذوق گفتم: آره.کجا می بریم.
مهران:نمی دونم دوست داری کجا بری؟
یکم فکر کردم وبعد نوشتم:دوست دارم تو بگی کجا بریم.
مهران:پس آماده باش تا یه ربع دیگه روبه روی دانشگاه منتظرتم.
کلی ذوق کردم:خب کجا میریم؟
مهران: سورپرایزه.
من: میمیرم تا بفهمم.
مهران: زودی میفهمی.
من: پس منتظرم.
مهران: میبینمت.
همون جور گوشی تو دستم بود و بهش نگاه میکردم و نیشم تا بنا گوش باز شده بود.
روجا: چته؟ذوق مرگ شدی؟
همون جور که دندونامو بهش نشون می دادم گفتم: تو فضولی؟
بعد براش زبون درآوردم و شروع کردم به جمع کردن وسایلم.مهسا با اعتراض گفت: خانم کجا میرن؟ هنوز دو ساعت مونده تا آخرین سرویس.
همون جور که قند تو دلم آب میکردن و قلبم تالاپ تلوپ میزد از هیجان گفتم: حوصله ندارم.می خوام برم خونه یکم بخوابم حالم جابیاد.
مریم: ماهام گوشامون درازه دیگه.تو با این ذوقزدگی می خوای بری خونه؟ ما خودمون این کاره ایم سوگند خانم. کجا می خوای جیم شی؟
مهسا و روجا مات و با تعجب بهم نگاه میکردن.برای اینکه خودمو لو ندم رو به مریم گفتم: بله خانم شما گرگ باروندیده اید اما ما گرگچه نیستیم. بابا دارم میرم خونه.
روجا:گرگچه نه و بچه گرگ.جدی می خوای بری خونه سوگند؟
با این که دوست نداشتم دروغ بگم اما به خاطر قولم به مهران مجبور بودم:آره عزیزم حالا چرا بغض کردی میدونم دوستم داری و طاقت دوریمم نداری. زودی میام پیشت عزیزم ...
روجا: اه ... لوس. چه خودتم تحویل میگیری. برو بابا بهتر همش حرف میزدی و نمی زاشتی ماهام درس بخونیم. برو بای بای.
مهسا: ماشین میگیری؟ مواظب باش. سعی کن با خطی ها بری.
من: چشم مامان جون. کاری ندارید. بوس بوس. بای بای.
همون جور که عقب عقبکی میرفتم براشون ماچ تو هوا میفرستادم. با قدمهای تند خودمو به در دانشگاه رسوندم. از رو پل هوایی رد شدم و رفتم اون طرف خیابون. دیدم مهران یکم جلوتر منتظرم نشسته. تندی خودمو به ماشین رسوندم. درو باز کردم و نشستم. بس که تند تند اومده بودم نفس نفس میزدم همون جور بریده بریده گفتم: سلام خوبی. خیلی معطل شدی؟
مهران: سلام تو خوبی؟ نه زیاد. چرا عجله کردی. ببین نفست گرفت.
من: خب نمی خواستم منتظر بمونی.
مهران با لبخند گفت: حالا دو دقیقه منتظر میموندم چی میشد؟ وظیفم بود عزیزم.
با لبخند بهش نگاه کردم. بعد یه دفعه یاد یه چیزی افتادم: راستی مهران کجا میریم؟
همون جور که ماشین رو روشن میکرد با یه لبخند شیطانی گفت: می خوام بدزدمت.
پقی زدم زیر خنده و گفتم: وای خدا ترسیدم.
مهران با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: واقعاً نمی ترسی بدزدمت؟
من: اگه عرضشو داشتی هم خوب بود. این که همش حرفه.
مهران با یه لبخند شوخ گفت: یعنی دوست داری بدزدمت؟ منظورت چی بود؟ فکر میکنی عرضه اشو ندارم؟
یه لبخند پت و پهن زدم و ابرومو چند بار بالا انداختم و گفتم: نه جونم نداری مثل اینکه یادت رفته شما ببو گلابی هستی عزیز دلم. تو اگه از این کارها بلد بودی که خواهر دوستت ... ام ... اسمش چی بود؟ ... یادم نمی یاد ولش کن که همون دختره اون بلا رو سرت نمی آورد. به خواسته ی قلبش می رسید. تو هم الان پیش اونا بودی. حالا دیدی من مهران خودمو می شناسم.
با صدای بلند خندیدو گفت: تو هیچی رو فراموش نمی کنی نه؟ حالا گلابی دوست داری؟
تند تند سرمو به نشونه ی آره تکون دادم.
مهران: ببو گلابی چی؟
من: خیلی دوست دارم.
مهران با بدجنسی گفت: منو چی؟ مهران گلابی؟
خنده ام عمیق تر شد و چشمامو ریز کردم و با شیطنت گفتم: خب اونو باید فکر کنم. الان نمی دونم.
دوباره با صدا خندید و دستشو جلو آورد و آروم لپمو کشید و گفت: تو چقدر زبون داری دختر.
منم خندیدم و گفتم: استادم خوبه. ماهه.
مهران:دختره ی بلا. خب بلا خانم رسیدیم.
با تعجب به دورو برم نگاه کردم. اون قدر غرق حرف زدن بودم که اصلاً متوجه ی مسیر نشدم. یه نگاه انداختم و دهنم باز موند. ذوق زده گفتم: وای مهران. منو آوردی دریا؟ از کجا فهمیدی که دلم لک زده بود واسه دیدن دریا.
با لبخند گفت: خب من شما رو نشناسم کی باید بشناسه خانم خانما.
با عشق نگاهش کردم به این امید که تشکرمو از نگاهم بفهمه. و فهمید و با یه لبخند عمیق بهم جواب داد.
با ذوق از ماشین پیاده شدم و به سمت دریا دوییدم. تو اون ساعت روز غیر از چند تا مغازه دار کس دیگه ای اونجا نبود. رفتم کنار آب و سعی کردم کف کفشمو به آب برسونم اما موجها اجازه نمی دادن. تا نزدیک آب میشدم یک موج بزرگ باعث عقب نشینیم میشد. جوری شده بود که اگه یکی منو میدید فکر میکرد دارم دنبال آب میدوام. مهران کنارم اومد و با خنده گفت: مثل بچه ها بازی میکنی.
من: بازی نمی کنم می خوام آبو حس کنم اما نمیشه.
با صدای پر از خنده گفت: این جوری؟
یه نگاه با تعجب به خودم کردم و گفتم: پس چه جوری؟ مگه چیه؟
مهران: دختر بگو چش نیست. آخه کی با کفش آبو حس میکنه.
من: خب چیکار کنم؟
مهران جوابمو نداد. خم شد و پای راستمو بلند کرد. داشتم تعادلم رو از دست میدادم. به زور خودمو رو یه پا نگه داشتم. همون جور که برای حفظ تعادلم دستهامو تو هوا تکون میدادم با اعتراض گفتم: مهران چی کار میکنی؟ دارم میوفتم. دیوونه الان با مغز میام پائین.
مهران: یه دقیقه آروم بگیر ببین چی میشه.
مهران پامو بلند کرد و کفشمو بعد جورابمو از پام درآورد. همون جور آروم پامو گذاشت روی زمین و اون یکی پامو بلند کرد و کفش و جورابمو درآورد و وقتی کارش تموم شد. بلند شد و گفت: خب خانم جیغ جیغو حالا می تونید برید آبو حس کنید.
یه چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: تنهایی نمی رم.
با صدا خندید و گفت: خب حالا قهر نکن بیا با هم بریم. بعد دوباره خم شد و کفش خودشو هم درآورد و بعد از تموم شدن کارش رفت وسط آب وایساد و دستاشو باز کرد.
وای خدا چه حسی داره. مدتها بود که اینقدر دریا رو دوست نداشتم.
بعد دویید طرف من و دستمو کشید و برد تو آب. یه جیغی کشیدم و چشمامو بستم اما کار از کار گذشته بود احساس میکردم تا زانو خیس شدم. آروم، چشمامو باز کردم و خودمو وسط آب دیدم. مهران کنارم ایستاده بود و می خندید. هم خنده ام گرفته بود و هم لجم در اومده بود. یه نگاهی به آب کردم و برای تلافی با پا به سمتش آب پاشیدم.
چند قدمی عقب رفت و بعد اونم به جبران کارم شروع کرد به آب پاشیدن به من. جیغ می زدم و فرار می کردم اما مهران دست بردار نبود. برای مقابله با اون ایستادم و با پا و دست و هر جوری که میشد آب بیشتری پخش کرد آب پاشیدم به سمتش. مهران دستش و جلوی صورتش گرفته بود و آروم آروم میومد سمتم و مدام میگفت : نکن سوگند به خدا تلافی میکنم بد می بینی ها.
اما کو گوش شنوا. با ذوق بهش آب می پاشیدم . یه هو با یه حرکت خودش و رسوند به من و دستامو محکم گرفت و کشیدم تو بغلش. چون بی هوا این کار و کرد تعادلم و از دست دادم و تقریبا" پرت شدم تو سینه اش. یه جیغ کوتاه از ترس کشیدم و چشمام و بستم.
صدای نفس نفس زدن مهران میشنیدم . نفسای داغش به صورت خیسم می خورد و مور مورم میکرد. یه حس عجیبی داشتم. تازه یادم افتاد تو بغل مهرانم. وقتی من و به سمت خودش کشید از ترس اینکه نکنه بیفتم تو آب و کل بدنم خیس بشه دستم وبه کمر مهرا گرفتم که تعادلمو حفظ کنم. تازه حواسم جمع شده بود دستم هنوز دور کمر مهران حلقه بود. مهرانم یه دستش دور کمر من بود و یه دستش دور شونه هام پیچیده شده بود و من و محکم بخ خودش فشار میداد. قند تو دلم آب می کردن. مدتها بود که آرزوم بود یه بارم شده بتونم مهران و بغل کنم. حس فوقالعاده ای بود. سرم و رو سینه اش بود. با نفس های عمیق بوش می کردم . وای خدا چرا این جوری شده بودم . چه بی آبرو شدم من انگار نه انگار که اینجا مثلا" دریاست و یه مکان عمومی و هر آن ممکنه یکی از راه برسه و ماها رو ببینه و بعدش خر بیار و باقالی بار کن. نمی دونم چقدر تو بغلش بودم که به خودمون اومدیم و یکم از هم جدا شدیم.
یه کوچولو خجالت می کشیدم اما فقط یه کوچولو. حس خوبی که این بغل بهم داده بود بیشتر خجالتمو رفع کرده بود. اما خوب یکم حجب و حیام بد نبود. سرمو انداختم پایین و آروم فاصله ام و از مهران بیشتر کردم و اومدم از آب بیام بیرون که دیدم دستم کشیده شده. برگشتم دیدم مهران دستم و میکشه. با گنگی و تعجب به چشماش نگاه کردم. چشماش و صورتش می خندید. اومد کنارم و دستم و محکم تو دستش گرفت و آروم به سمت ساحل حرکت کرد.
وای یعنی دلش نمیومد یه لحظه ام ازم جدا بشه؟ بسه سوگند چقدر خودت و تحویل می گیری. نه خوب پس این کارش یعنی چی؟
آروم از آب بیرون اومدیم. قیافه هامون حسابی دیدنی شده بود. هر دو خیس از آب بودیم و آب از سرورومون می چکید.
من: استاد معینی نمی ترسید یکی از شاگرداتون شما رو به این شکل و شمایل ببینه؟
مهران: نه، مگه من آدم نیستم؟ منم آب دوست دارم. بعدشم من می تونم توبیخشون کنم که الان نزدیک امتحاناست به جای درس خوندن اینجا چی کار می کنن؟
من: تو روت خیلی زیاده.
با شیطنت بهم خندید. یکم نشستیم تا خشک بشیم و بعد مهران رفت تا دوتا آبمیوه بگیره. رفتم جلوی دریا ایستادم و زل زدم به آبی بی انتها. اون قدر محو دریا و افکارم بودم که اصلاً متوجه ی اومدن مهران نشدم.
مهران: به چی اینقدر دقیق نگاه میکنی؟
با صدای مهران یه تکونی خوردم و برگشتم بهش لبخند زدم و گفتم: به خاطره ها، به آرزوها، رویاها و ...
مهران با گنگی سرشو تکون داد.
من: می دونی چقدر آرزو داشتم با تو بیام اینجا؟ با تو به دریا نگاه کنم؟ تموم اون شبا و روزایی که میومدی اینجا دوست داشتم کنارت باشم، که بگم همیشه باهاتم که تنهات نمی زارم که دریا اونقدر ها هم بد نیست. شاید غم اون بیشتر از ماها باشه. فکر میکنی دریا دوست داره جون آدما رو بگیره؟
مهران: نمی دونم ... منو که نخواست.
بهش نگاه کردم. تو خاطره هاش غرق بود و چشم دوخته بود به دریا. یه غمی تو صورتش نشسته بود.
من: من که ازش ممنونم.
مهران با تعجب برگشت و بهم نگاه کرد و همون جور با گیجی گفت: از دریا؟ چرا؟
بهش نزدیک شدم و درست تو چشماش نگاه کردم و گفتم: چون تو رو به من داد. چون اجازه داد باشی و من پیدات کنم. چون الان پیش منی.
تو چشماش محبت و غم و شادی با هم بود. چشمای عجیبی داشت همه ی احساسات با هم و کنار هم تو چشمای اون جمع بودن. دستشو دراز کرد و دستمو گرفت. همون جور که بهم نگاه میکرد خیلی آروم گفت: قدم بزنیم؟
با لبخند جواب مثبت دادم و دوتایی با هم کنار ساحل قدم زدیم. دستم هنوز تو دستش بود. شاید اون روز یکی از قشنگترین روزای زندگیم بود که برای همیشه برام موند.

هنوزم با بیاد آوردن اون روز تنم گرم میشه و خون تو رگهام جریان پیدا میکنه.
کلاسها تعطیل شده بود و همه در تب و تاب آخرین امتحانای ترم بودن. آخرین امتحانایی که توی این دانشگاه داشتیم.دیگه داشت تموم میشد و تا یک ماه دیگه تمام چهار سال عمری که توی دانشگاه گذروندیم به خاطره ها پیوست.همه تلاش میکردن حسابی درس بخونن و این ترم آخر معدلشونو بالا بیارن.منم به زور مهران یه کله میخوندم.برام برنامه ریخته بود و مجبورم میکرد که از برنامه اش پیروی کنم.اگه کاری رو که گفته بودم انجام نمی دادم کلی ناراحت میشد و حسابی دعوام میکرد و من از ترس دعوا کردنش حسابی درس میخوندم.وقتهای بیکاریم.بهم زنگ میزد و کلی باهام حرف میزد و منو میخندوند و بهم انرژی میداد تا برای ادامه ی درس خوندن آماده بشم.

به لطف مهران برای اولین بار تو تمام زندگیم تمام درسها مو تو فرجه ها خوندم و برای امتحان آماده شدم.روز امتحان رسید و من مطمئن سر جلسه رفتم.قبل از امتحان مهران بهم پیام داده بود تاآروم شم و گفته بود برات دعا میکنم.بی نگرانی برو سر جلسه. من کنارتم.

هیچ چیز به اندازه ی دیدن مهران سر جلسه امتحان بهم آرامش نمی داد. این که بدونم کنارمه و نگرانمه خیلی معرکه بود. با یه لبخند شیرین دعوت به آرامشم میکرد و من با اعتماد به نفس و بی نگرانی امتحان رو برگزار می کردم.

امتحانا یکی یکی برگزار میشد و من برخلاف ترم های قبل شاد و خندان از سر جلسه بیرون میومدم. لبخند امید بخش مهران و دعاهاش و برنامه ی فوق العادش جواب داده بود و من از همه ی امتحانا راضی بودم و نمره ها هم نشون می داد که تلاش ما بی نتیجه نبود.با تمام وجود از مهران ممنون بودم.عشق و محبت زیادش که هر لحظه با تمام سلولهام حسش می کردم زندگیمو رویایی کرده بود. و من به خاطر این همه شادی از خدا ممنون بودم.

روزهام با بودن مهران شیرین تر شده بود.هر روز چند ساعت با هم حرف میزدیم و اگه دانشگاه بودیم سعی میکردیم از دور هم که شده همو ببینیم.دوست نداشتم اون لحظه ها ی خوب هیچ وقت تموم بشه.اما می دونستم که وقت زیادی نداریم.وضیعت جسمی مهران خوب نبود.نسبت به بار اولی که دیده بودمش خیلی لاغرتر شده بود.خون دماغ شدنش هم بیشتر و شدیدتر شده بود و سرفه های وحشتناکی میکرد جوری که حس میکردم هرآن ممکنه حنجرش پار هبشه.

مهران دوست نداشت من مریضیش رو ببینم.هر بار که جلوی من خون دماغ میشد خیلی سریع روشو ازم برمیگردوند و سعی میکرد تنهایی جلوی خونریزی رو بگیره.از این کارش دلم میگرفت دوست نداشتم تنهایی زجر بکشه.دوست داشتم کنارش باشم و بهش دلداری بدم و آرومش کنم.بگم خدا بزرگه.اما می دونستم آدمی تو شرایط اون به هیچ کدوم از این حرفها اعتقادی نداره.همیشه میگفت از این که عمرم داره تموم میشه خوشحالم چون میرم پیش خانوادم.ولی عذاب میکشم که تورو ناراحت میکنم.می دونم به خاطر من خیلی اذیت شدی و میشی.حاضر بودم هرچی دارم بدم تا تو یه جوری فراموشم کنی. اما نمی دونم چرا نمی شه. خودت نمی خوای و این تنها دلیل عذاب وجدان داشتن منه.

با این حرفهاش به دلم آتیش میزد.بغض میکردم و اشکم در می اومد. خیلی دل نازک شده بودم.طاقت عذاب کشیدنش رو نداشتم اما طاقت دوری و بی خبری رو هم نداشتم.حاضر بودم واسه همیشه عذاب بکشم اما یک لحظه ازش بی خبر نباشم. مهران شده بود همه ی دنیای من و خودش اینو نفهمیده بود.

بازم هر چند وقت یکبار بهم میگفت: سوگند هنوزم دیر نشده بیا و همه چیز رو فراموش کن فراموش کن که مهرانی بوده.

منم با سماجت و بغضی که تو گلوم گیر کرده بود و داشت خفم میکرد

می گفتم: نه، نه، نه. چه طور فراموشت کنم؟ چه طور مهران، استاد معینی و تمام خاطره ها ولحظه هامو فراموش کنم؟ اگه تموم دانشجوهایی که باهات بودن تونستن خاطره ی استاد معینی رو فراموش کنن منم می تونم مهران معینی رو فراموش کنم.

دوست داشتم جیغ بکشم و مهران و وادار کنم که دیگه در مورد این موضوع حرف نزنه اما چند وقت بعد که دوباره جلوی من حالش بد میشد بازم این بحث مسخره رو پیش میکشید.

شبا تو تاریکی اتاقم براش دعا میکردم. نمی دونستم چه دعایی باید بکنم.بگم «ای خدا مهرانم رو شفا بده» می دونستم که خودش نمی خواد.مدتها بود که امید به زندگی درش مرده بود و امیدی به بهبودیش نداشت فقط معجزه می تونست شفابخش باشه.خودش همیشه به شوخی میگفت: من کوپنم رو برای یکی دیگه خرج کردم.خدا دیگه بهم کوپن شفا نمی ده.

و بعد خودش با صدای بلند می خندید.تنها امیدش رفتن و رسیدن به خانوادش بود.

فقط می تونستم دعا کنم« خدایا بهش آرامش بده»

دلم می خواست گریه کنم زار بزنم برای مهران،برای خانوادش، برای جونیش،برای دل خودم.برای خودم که می دونستم وارد چه بازی شدم و بازم پیش می رفتم.می دونستم آخر این ماجرا اونی که همه چیزش و می بازه منم.من می مونم و کلی خاطره که هیچ وقت پاک نمیشه.

دانشگاه تموم شد و یه دوره ی خیلی مهم زندگیم به آخر رسید.دل کندن از دانشگاه و مخصوصاً بچه هایی که چهار سال هر روز با هم بودیم خیلی سخت بود.برای همین بچه ها تصمیم گرفتن برای به یاد ماندنی کردن دوره ی دانشگاهمون یه سفر دو روزه با همکلاسی ها بریم و از چند تا از استادام هم دعوت کرده بودن که همراهمون بیان.مهران هم جزویی از اونها بود.

پدرم کلاً با اردوی دانشجویی راحت نبود و خوشش نمی یاد.دفعه ی اولی که موضوع رو بهش گفتم خیلی جدی گفت: نه .

و بعد بدون اینکه اجازه بده من چیزی بگم گذاشت و رفت.

یادمه دوروز تموم گریه کردم و به هرکس که می تونستم متوسل شدم که بابا رو راضی کنه.این وسط مهران دلداریم می داد و میگفت: خب پدرته.حق داره نگرانت میشه.ازش ناراحت نباش.

اما من اصلاً دلم نمی خواست این آخرین لحظات بودن تو جمع دانشجویی رو از دست بدم خلاصه بعد از دو روز اشک و آه . زاری بابا با کلی نارضایتی و اوقات تلخی رضایت داد. اما حتی صبح روز حرکتم خون به جیگرم کرد که«من راضی نیستم تو بری.اما خودت خودسر شدی و می خوای بری.و این جوری ماها رو اذیت میکنی.»

با اشکی که تو چشمام جمع شده بود سوار اتوبوس شدم و کنار مهسا نشستم و مهسا با دیدن حالم دلداریم می داد و بغلم میکرد و سعی در آروم کردنم داشت.یه ساعتی بعد همه چیزو فراموش کرده بودم و تو جمع بچه ها شاد می خندیدم.

چند ساعتی تو راه بودیم تا رسیدیم به نور.یکی از بچه ها که خودش اهل نور بود راهنمامون شد و آدرس داد اتوبوس بچه ها و ماشین استادها همه گوش بفرمان همون پسر که اسمش اردلان احمدی بود داده بودند و دنبال اون راه افتاده بودن.

بعد از یک ربع رسیدیم به یه ویلای بزرگ کنار جنگل.گویا ویلای یکی از آشناهای آقای احمدی بود و ایشون زحمت کشیده بودن و دو روز ازشون ویلا رو اجاره کردن.

بچه ها یکی یکی با شور وهیجان وسروصدا از اتوبوس پیاده می شدند و با دیدن مناظر اطراف ذوق زده هر کدوم به سمتی می رفتن.

با اینکه خودم یچه ی جنگل و دریا بودم اما باز هم با دیدن سبزی جنگل به هیجان می یومدم جو بچه ها هم مزید بر علت شده بود که از ته دلم احساس شادی کنم.واقعاً دو روز اشک ریخن به بودن تو یه همچین جایی می ارزید.

مهران: خوش میگذره.

از جام یه متر پریدم هوا و با حالت شوک زده برگشتم دیدم مهران داره بهم می خنده.

خندیدم و گفتم: خیلی،حیف بود نمی اومدم اینجا.

چشمکی زدم و رفتم وسایلمو از ماشین بیرون بیارم.

ویلا دو طبقه بود و طبقه ی دوم دوتا راه ورودی داشت یه راه از بیرون ساختمون که پله می خورد و میرفت به طبقه ی دوم و یکی از داخلی سالن ویلا.

آقای لرستانی که مسئولیت این لردوی دو روزه رو قبول کرده بود بچه ها رو تقسیم بندی کرد و قرار شد که خانم ها طبقه ی بالا باشن وآقایون طبقه ی پائین.جلوی ورودی سالن هم یک پرده زده بودیم که دو تا طبقه کاملاً از هم جدا بشن.

با سروصدا وسایلمونو بردیم تو ویلا و توی سه تا اتاق تقسیم شدیم .من و مهسا و روجا و مریم و هنگامه و الناز با هم توی یه اتاق جا گرفتیم.

سریع وسایلمونو یه گوشه ای گذاشتیم و اومدیم یرون تا یه قدمی تو جنگل بزنیم.دوربین رو برداشته بودیم و تند تند در مدلها و ژست های مختلف از خودمون عکس میگرفتیم.یکم بعد دیدم بقیه ی بچه ها از دختر و پسر گرفته تا استادا از ویلا بیرون اومدن و دسته دسته تقسیم شدن و هر کدوم از یه طرف وارد جنگل شدن.به زور و خواهش قبل رفتنشون نگهشون داشتیم تا چند تا عکس بگیریم.وقتی می خواستیم با مهران و استاد حمیدی و استاد امیری عکس بگیریم مهران اشاره ای بهم کرد که یعنی کنار من وایستا.زیرزیرکی بهش خندیدم و وقتی همه جمع شدن دور استادا آروم رفتم و کنار مهران خودمو جا کردم.یه چند نفر این طرف و اون طرف سه تا استادا ایستادن و چند نفرم خم شدن ونشستن تا عکس بگیریم.پسری که پشت دوربین بود مدام میگفت:" بچه ها بخندید و آماده باشید الان عکس میگیرم" اما هر بار یکی از بچه ها می گفت:نه، نه صبر کن.بعد خودش و مرتب میکرد.خلاصه یه دو دقیقه طول کشید تا بتونیم عکس بگیریم.همه آماده چشمون به دوربین بود و لبخند رو لبام بو که یه حسی مثل جریان الکتریسیته به بدنم وصل شد.

مهران از فرصت استفاده کرده بود و وقتی دیده بود همه چشمشون به دوربینه دستشو انداخته بود دور کمرم و منو به خودش نزدیکتر کرده بود.

از خجالت و ترس اینکه یکی ماها رو ببینه صورتم سرخ شده بود. اما از ترس چیزی نگفتم. عکسو که گرفتیم همه خندیدن و از استادا تشکر کردن منم سریع خودمو کشیدم کنار.تو یه لحظه که بقیه حواسشون نبود خیلی آروم به مهران گفتم: شیطونیت گرفته؟ دم آخری می خوای تابلو بشیم اونم جلوی این همه آدم؟

فقط خندید و نگاه شیطونشو بهم دوخت.دیگه هیچی نتونستم بگم.مهسا اومد و دستمو کشید و من و با خودش برد.مهرانم رفت پیش استادای دیگه.

خلاصه تا ظهر راه رفتیم و عکس گرفتیم.وقتی حسابی گشنمون شد برگشتیم سمت ویلا.دیدیم یکی دوتا از پسرها با یکی از استادا رفتن برامون ناهار گرفتن همه با خوشحالی یه هورا براشون کشیدیم و رفتیم توی ساختمون و بساط ناهار رو پهن کردیم.

بعد ناهار خانم ها وآقایون هر کدوم رفتن تو طبقه و اتاق خودشون تا یکم استراحت کنن.

نیم ساعتی بود که تو اتاق بودم.همه خوابیده بودن اما من از زور شیطونی و انرژی زیاد خوابم نمی برد.خیلی سعی کرده بودم با اذیت کردن مهسا و ورجا و مریم نگذارم اونام بخوابن اما نشد.تنها دراز کشیده بودم و به سقف نگاه میکردم که احساس کردم گوشیم لرزیده.سریع خوابیدم رو گوشی و یه نگاه کردم دیدم مهران پیام داده که: بیداری؟ من دلم می خواد تو جنگل قدم بزنم اگه تو هم میای تا پنج دقیقه ی دیگه کنار اتوبوس می بینمت

ادامه مطلب
نویسنده : admin
بازدید : 31


_:سلام من معینی هستم.استاد این درستون.با اینکه درستون اختیاریه اما خیلی مهمه.امیدوارم که همه سرکلاسها به صورت منظم و کامل شرکت کنند و استفاده ی کافی رو از کلاس ببرن.خوب...اسمها رو بر طبق لیستی که آموزش به من داده می خونم تا با قیافه و اسامی آشنا بشم."
سرمو بلند کرده بودم و زل زده بودم به استاد معینی.صدا خیلی آشنا بود اما قیافه...

استاد معینی همون پسری بود که تو سالن ازمون آدرس گرفته بود وما مثل خنگا رفتار کرده بودیم.وای چه گند عظیمی.کاش یکم معقولانه تر عمل کرده بودیم.

یه آن به خودم اومدم دیدم سقلمه ی مهسا دیگه از پهلو گذشته و رسیده به دل و رودم.همچین درد گرفته بود که نگو.با عصبانیت برگشتم یه چشم غره بهش رفتم می خواستم یه چیزی بهش بگم که دیدم،با چشم داره بهم اشاره می کنه و زیر لبی میگه:بگو بله..بگو بله..اسم توروخونده...

یه نگاه به دورو برم کردم و دیدم همه دارن به من نگاه می کنن و منتظرن.تازه دوزاریم افتاده بود.یه نگاه به استاد کردم دیدم خیلی آروم داره بهم نگاه میکنه و منتظره.

توجام صاف نشستم و دستمو بردم بالا یعنی «بله».

استاد همون جور که بهم نگاه می کرد با یه لبخند محو گفت:خانم سوگند آریا؟

_:بله استاد.

یه ثانیه دیگه بهم نگاه کرد و بعد رفت سرغ اسم بعدی. منم برگشتم به مهسا گفتم: چی میشد زودتر بهم میگفتی تا آبروم نره؟

مهسا:بابا رو توبرم آرنجم درد گرفت بس که کوبیدم بهت.

روجا:بسه دیگه. ساکت استاد داره نگاهمون میکنه.

آروم نشستن سر کلاس خیلی سخته مخصوصاً که باید ساکت بشینی و توکل کلاس فقط یک نفر حرف بزنه. معمولاً خونه ی پرش یک ساعت اول شروع کلاس آدم بتونه خودش و نگه داره و به زورم که شده به حرفهای استاد گوش کنه اما از یک ساعت که گذشت دیگه این فکر آدم به همه جا کشیده می شه به غیر از درس و کلاس.

من معمولاً سریع خوابم میگیره. سرم سنگین میشه و چشام قیلی ویلی میره و پلکام هی میوفته روی هم و سرم خم میشه. این همیشه یه مصیبت عظیمه. واسه همین سعی میکنم سر کلاسا همیشه عینک طبیمو بزارم رو چشمام که حالت خواب آلودگی چشمام کمتر پیدا باشه.

کلاسهای استاد معین هم مستثنا نبودن. یک ساعت اول که گذشت دیگه حواسم به درس نبود همش داشتم چرت می زدم. خب بعد 3 ماه تعطیلی و صبح تا شب تو خونه خوابیدن خیلی سخت بود که بتونم 4 ساعت کامل تو کلاس بشینم و به درس گوش بدم.

قبل این کلاسم یه کلاس دیگه بود که مجبور شدم 2 ساعت تموم سرکلاس بشینم. استادش از 8 صبح که کلاس شروع می شد شروع میکرد به درس دادن تا 9:55ً به طور کامل و یکریز درس می داد و ماهام باید تند تند جزوه می نوشتیم.

دیگه مخم هنگ کرده بود و نمی کشید.عینکمو چشمم گذاشتم و سعی کردم زیادی تابلو نباشم.اصلاً حواسم نبود همه ی تمرکزمو گذاشته بودم رو اینکه کسی نفهمه دارم چرت می زنم. بدبختی اینکه من چه 2 دقیقه چه 2 ساعت چشمامو میبستم فرقی نمی کرد. سریع خوابم می گرفت و حتی بیشتر وقتها خوابم می دیدم. ساعت از 11 گذشته بود حدوداً یا 11:9،ً11:8 بود که استاد گفت: برای امروز درس کافیه. چون جلسه ی اوله بعد از تابستونه بهتون ارفاق می کنم و کلاسو زود تعطیل می کنم.

می بینم که خیلی هاتون خوابتون گرفته و بیشتر از این نمی تونید به درس توجه کنید.

من که با حرف استاد تازه هوشیار شده بودم سعی کردم صاف بشینم و زل بزنم به استاد که یعنی همه ی حواسم به درس بود. اما با نگاهی که استاد معینی بهم کرد اونقدر خجالت کشیدم که حد نداره. یه نگاه سرزنش کننده و گله گزار بود. با تأسف سرشو تکون داد و رو به بچه ها گفت: از جلسه ی بعد هر کسی نمی تونه سر کلاس بشینه به خودش زحمت نده بیاد تو کلاس.

بعد هم وسایلشو جمع کرد و از کلاس خارج شد. همه نفس راحتی کشیدن و شروع کردن به حرف زدن باهم و نظر دادن.

مهسا:اوف... راحت شدم. وای خدا کی فکر می کرد یه همچین استاد جوونی اینقدر جذبه داشته باشه. از دختر و پسر هیچکدوم جرأت نمی کردن حتی نفس بکشن چه برسه به اینکه حرف بزنن.

مریم:این استاده چه با سواد بود با چه هیجانی درس می داد انگار عاشق این درسه.

مریم معمولاً زیاد حرف نمی زنه اما هر چند وقت یکدفعه که حرف می زنه اگه از روی عقل بگه به نکته ی مهمی اشاره می کنه.

حق با مریم بود. اون یک ساعتی که داشتیم به درس گوش میکردم فهمیدم که بار علمیش بالاست سعی می کرد همه چیزو ساده و روان و در عین حال دقیق و کامل بگه تا همین جا سر کلاس کل درسو بفهمیم.

استاد معینی شده بود سوژه ی کل دانشکده. در واقع هر کسی که باهاش درس داشت و اونایی هم که درس نداشتن و فقط دیده بودنش در موردش صحبت می کردن. یک استاد جوون و فوق لیسانس با معدل
A.
معمولاً به استادهای فوق لیسانس خیلی سخت کلاس واسه تدریس می دن. اما این استاد فرق می کرد. معدلش
A بود و شاگرد اول. ظاهراً از دانشگاه سراسری فارغ التحصیل شده بود و همون جا می خواستن واسه دکتری بهش سهمیه بدن اما خودش نخواست که بخونه. هیچ کس اطلاعات درستی ازش نداشت.
خیلی سنگین می یومد سر کلاس و درس می داد و سنگین می رفت تو دفترش می نشست. هیچ کس حرف و حدیثی پشت سرش نشنیده بود.

یه استاد داشتیم به اسم استاد حمیدی. استاد خوبی بود. هر درسی که خالی میشد و استاد نداشت چه تخصصش بود یا نبود می دادن به این استاد. معمولاً خوش تیپ و تر وتمیز بود. سی و چند ساله بود. بچه ها میگفتن یه زن خیلی خانم و خوشگل داره. همیشه خیلی به خودش می رسید. یه جورایی خوشتیپ ترین استاد دانشگاه بود. بوی عطرش خیلی خوب بود. همه دوست داشتیم بدونیم از چه عطری استفاده می کنه.

یه سه هفته ای از شروع ترم می گذشت با بچه ها توی حیاط نشسته بودیم که دیدیم استاد معینی و استاد حمیدی با هم دارن قدم می زنن و حرف زنان می رن سمت ساختمان گروه.

مهسا:چه با هم مچ شدن. البته حق هم دارن. تقریباً جوان ترین استادای گروهمون هستند. باید باهم دوست بشن.

من: آره با هم جورن. اما فکر کنم استاد حمیدی رقیب پیدا کرده. از حق نگذریم. مهندس معینی هم جوون تره و هم خوش قیافه تره. هیچ سوء پیشینه ای هم نداره.

روجا: آره گفتی سوء پیشینه یادم افتاد یه چیزی براتون تعریف کنم. ریحانه رو که می شناسید؟ همه با سر تأیید کردیم.

مریم: نه! ریحانه کیه؟

من: اَه... مریم تو هم که همیشه از همه چیز عقبی. ریحانه همون دختره ترم بالائیس دیگه.

[وقتی ما سال اول بودیم ریحانه سال آخر بود. یه دختر چشم و ابرو مشکی. از نظر قیافه دختر زیبایی بود. اما از نظر رفتاری چندان تعریفی نداشت. از بچه های ترم بالایی شنیده بودیم که ریحانه وقتی ترم آخر بود با استاد حمیدی دوست شده بود و سروسری با هم داشتند.

حتی گفته بودند ریحانه به استاد حمیدی فشار می آره تا استاد زنشو طلاق بده و با اون ازدواج کنه. اما چون زن استاد یک زن زیبا و کامل بود ظاهراً استاد بهانه ای برای جدایی از اون نداشت. البته ریحانه هم بیکار ننشسته بود گفته بودند که اون هم با یه پسر جوون و پولدار دوسته و ترجیح می ده که با اون ازدواج کنه. اما اگه اون نشد استاد حمیدی مورد مناسبی برای ازدواج بود. در هر حال همیشه از این حرفها بود وما فقط اونها رو از بچه های ترم بالایی شنیده بودیم. درسته که از قیافه ی استاد پیدا بود که وقتی جوون بود شیطون بوده اما ما توی دانشگاه چیزی ازش ندیده بودیم.

ما حداقل ترمی یک درس با اون داشتیم اما هیچ حرکت ناجوری از این استاد ندیده بودیم. تنها چیز بدی که وجود داشت همین شایعاتی بود که در این مورد می گفتند.

مریم: آهان یادم اومد.حالا ریحانه چی شده؟

روجا: خسته نباشید بعد یک ساعت تازه یادت اومد؟ داشتم می گفتم. بچه ها میگن یکشنبه ریحانه اومده بود دانشگاه. مهنا اولین نفری بود که اونو دیده. از همون در دانشگاه
sms میزنه به هرکسی که میشناخته و میگه ریحانه نامی وارد دانشگاه شده. همه ی بچه هام خبر و پخش میکنن. ریحانه که وارد دانشگاه میشه هر جامیره چند تا چشم دنبالشن.
من: واقعاً؟ اه... چه حیف شد خیلی دلم می خواست منم ببینمش.

روجا: آره حیف شد. اما می دونید نکته ی جالبش چیه؟

مهسا: نه چیه؟...

روجا نگاهی به اطرافش کرد و سرش و جلو اورد ما هم برای اینکه صداشو بهتر بشنویم خم شدیم جلو.

روجا صداشو پائین آورد وآروم گفت: جالبش اینجاست که با اینکه یکشنبه روز کاریه مهندس حمیدی بود اما هیچ کس از صبح اون و ندیده. ریحانه هم عصبانی دربه در دنبالش می گشت.

من: وای یعنی استاد کلاساشو کنسل کرده؟ پس شایعه ها درسته چون استاد حمیدی آدمی نیست که بی خودی سر کلاس نیاد. وای... ای کاش منم بودمو صحنه رو می دیدم.

مهسا: حتماًخیلی هیجان انگیز بود. منم بودم فرار می کردم. اگه اینجا بود و ریحانه رو می دید خیلی ضایع می شد.

یکم پشت سر استاد و ریحانه حرف زدیم و بعد رفتیم سر کلاس. دانشگاه با اینکه همه ی انرژی آدم و میگیره. اما به آدم انرژی هم میده اینکه یه هدفی داری. در ضمن بودن پیش دوستام خیلی عالیه. هر روز توی یه جمع صمیمی و هم سن با اینکه کلی حرف می زنیم اما بازم وقت کم می یاریم. هیچ جا برای فراموش کردن زمان بهتر از جمع دوستان نیست.

استاد معینی روش خاص خودشو برای تدریس داشت.دو جلسه درس می داد وجلسه ی بعد یک امتحان از قسمتهای تدریس شده می گرفت. به نظر کار خوبی بود چون هیچ مدلی نمی شد بچه ها رو مجبور کرد که درسو در طول ترم بخونن.

امتحاناش هم همیشه یه شیوه ی خاص داشت سری اول سؤالات تستی بود و سری دوم سؤالات تشریحی .

استاد معینی برام مثل یه معما بود. به نظر صداشو خودش آشنا بود اما هر چی فکر می کردم یادم نمی یومد که کجا دیدمش همین موضوع گیجم می کرد. با اینکه کل ساعت کلاسشو درس می داد اما بازم وقت کم می آورد و مجبور بود کلاسهای فوق العاده بگذاره.

سعی می کرد از دانشجوها کار بکشه تا مطمئن باشه درسی رو که داده به طور کامل درک شده. برای همین هم به طور مداوم به بچه ها پروژه می داد و امتحان می گرفت. سعی می کرد همه رو برای کنکور ارشد آماده کنه.

می گفت:مهم نیست که شما قصد دارید برای ارشد بخونید یا نه در هر حال همه تون اون امتحان رو می دید.این امتحان می تونه به عنوان محکی باشه برای شما که بدونید توی این چهار سال که درس خوندید چی یاد گرفتید و چی حالیتونه.

سه شنبه بود وهمه تو دانشگاه دور هم جمع شده بودیم.8 صبح کلاس داشتیم و بعد از 1:45ً استاد ولمون کرده بود. درسا هم سنگین بودن هم زیاد. از طرفی استرس کنکور هم بود. تکلیفمون معلوم نبود. نمی دونستی باید درسای سخت ترمتو بخونی یا باید درسایی که تو کنکور میاد و بخونی. آدم حسابی گیج می شد.

استاد معینی کلاس فوق العاده گذاشته بود.معمولاً ساعت کلاس و روزش رو تعیین می کرد. اما شماره ی کلاس رو نه. می یومد ببینه کدوم کلاس خالیه تا ازش استفاده کنه.

همه ی بچه ها دم ساختمان جمع شده بودن و منتظر استاد که بیاد و بگه کدوم کلاس باید بریم. یکی از بچه ها از دور استاد و دید و به بقیه خبر داد.


_: بچه ها استاد اومد.
همه خودشونو جمع وجور کردن مرتب وایسادن تا استاد بهمون رسید. همه یکی یکی سلام میکردن و استادم با حوصله جواب سلام همه رو می داد.

به نظر رابطه ی خوبی با بچه ها داشت. همه دوسش داشتن و هیچ کس جرأت نمی کرد پشت سرش بد بگه. با اینکه تو درس سختگیر و حساس بود هیچ کس گله ای نداشت.

استاد: خب بچه ها کسی نرفته دنبال کلاس؟

یکی از پسرهای کلاس که سرزبون دار تر از بقیه بود گفت: استاد ما جسارت نمی کنیم تو کار شما دخالت کنیم. اما همین جوری گذری از کنار کلاسها رد می شدیم دیدیم همه جا پره و همه کلاس داشتن.

استاد: یعنی هیچ کلاسی خالی نبود.

_:چرا استاد یه جا خالی بود منتها آزمایشگاه بود. به نظر تنها جای خالی تو طبقه بود. دیگه جاهای دیگه رو نگشتیم.

استاد: باشه، خوبه بریم تو همون آزمایشگاه. یکم هم حال و هوای کلاس از شکل رسمی در می آد و اونقدر ها کسل کننده نیست.

بعد با یه لبخند شیطنت آمیز گفت: قابل توجه اون دانشجوهایی که سر کلاس دائم چرت میزنن بعد یه نگاه گذری به جمع ما چهار نفر کرد و به آقای اکبری همونی که آزمایشگاهو بلد بود گفت: لطفاً نشونمون بدید.

به خاطر حرف استاد کلی خجالت کشیدم. نمی دونستم می فهمید که خوابم میگیره یا نه. اما هیچ وقت به روی خودش نیاورده بود. من خوش خیالو بگو فکر می کردم با وجود عینک کسی متوجه ی چشمای چپ شده از خواب من نمی شه.

سعی کردم خودمو پشت بچه ها قایم کنم و وقتی وارد آزمایشگاه شدیم روی اولین صندلی خالی کنار دوستام نشستم.

آزمایشگاه پر بود از وسایل شیشه ای و دستگاه های مختلف و محلولها و ترازو ها با اندازه و دقت های مختلف. وسط آزمایشگاه یه میز بزرگ بود. میز که چه عرض کنم بیشتر شکل یه سکوی سرامیکی یا کاشی کاری شده بود که به صورت U انگلیسی بود.

در واقع یه مربع که یه ضلع نداشت و روبروش یه تخته بود. همه ی صندلی ها هم دور تادور این مربع توخالی چیده شده بود. وسط میزها یعنی وسط مربع خالی یه صندلی بود که پیدا بود برای نشستن استاد یا مسئول آزمایشگاه بود.

همه دور تا دور میز نشستیم و استادم صندلیش و کشید عقب و روش نشست. یه نگاهی به تخته کرد و بعد خطاب به آقای اکبری گفت: خوب آقای اکبری حالا که زحمت پیدا کردن جارو کشیدید لطفاً زحمت اوردن ماژیک و هم بکشید برید آموزش یه ماژیک بگیرید بیارید تا درس رو شروع کنیم.

آقای اکبری هم یه چشمی گفت و از جاش بلند شد تا بره دنبال ماژیک.

جلسه ی قبل که کلاس داشتیم استاد امتحان گرفته بود و قرار بود جلسه ی بعد هم امتحان بگیره. بچه ها هم شروع کرده بودن با استاد در مورد امتحان صحبت کردن.

استاد از بچه ها پرسید امتحان جلسه ی قبل چه طور بود و همه میگفتن: استاد خیلی عالی بود. ما راضی بودیم.امتحان راحتی بود.

جالب اینجا بود که به نظر من خیلی هم سخت بود و من فکر می کردم جوابهای ناجوری به سؤالات دادم. برگشتم یه نگاه به مهسا کردم دیدم اونم با من موافقه. بهش گفتم:

من: کجای امتحان آسون بود؟ من که خراب کردم. پس این سؤالایی که اینا میگن کجا بود که ما ندیدیم؟

مهسا: آره منم افتضاح نوشتم. به نظر منم سخت بود.

هر دو با تعجب و لبخند داشتیم با هم پچ پچ می کردیم چون یا ما امتحان و حسابی خراب کرده بودیم یا بچه ها و به خاطر همین موضوع خندمون گرفته بود.

منو مهسا دقیقاً رو به روی استاد معینی نشسته بودیم و در تیر رس نگاه استاد بودیم. استاد حواسش به ما بود. ما که به خیال خودمون داشتیم یواشکی حرف می زدیم و میخندیدیم یه دفعه با صدای استاد خشک شدیم و خندمون رو صورتمون ماسید.

استاد: مشکلی پیش اومده خانم اریا؟

من: نه ... نه استاد چه مشکلی؟

استاد: پس میشه بگید به چی می خندید تا ما هم بخندیدم؟

هم خجالت کشیده بودم هم نمی دونستم چی بگم اونم جلوی کل بچه های کلاس از دختر و پسر بگم ما گند زدیم به امتحانمون واسه همین می خندیدیم؟ نمی گه شما خلید آخه؟

با تته پته و بریده بریده گفتم: راستش استاد ... چیزه ... یعنی امتحان جلسه ی قبل ... خوب ...

استاد که منتظر بود من حرفمو کامل کنم با بی صبری گفت: خوب ...

دلمو زدم به دریا و مستقیم به استاد نگاه کردم و گفتم: خوب ما خراب کردیم.

بعد که دیدم ابروهای استاد از تعجب بالا رفت برای تصیح حرفم گفتم: یعنی خوب به نظر ما امتحان سختی بود. (( با دست خودم و مهسا رو نشون دادم.)) اما با توجه به اینکه تقریباً اکثریت کلاس میگه امتحان آسونی بود پس حتماً ما امتحانمون خراب شده که یه همچین احساسی داریم.

از خجالت جرأت نمی کردم غیر از استاد به کس دیگه ای نگاه کنم. چون با تموم شدن حرفم بچه ها شروع کرده بودن به پچ پچ کردن. واسه همین هم تغیر حالت صورت استاد و کاملاً درک کردم. تو چشماش خنده بود و گوشه ی لبش جمع شده بود. پیدا بود که داره جلوی خودشو میگیره که نخنده.

استاد یه سرفه کرد و روشو برگردوند طرف یکی از دخترها که ازش سؤال کرده بود. منم یه نفس راحت کشیدم.

چون استاد معینی جوون بود نمی خواست به بچه ها رو بده. همین جوری هم نمیشه از پس دانشجوها براومد چه برسه به اینکه لیلی به لالاشون بذاره. به خاطر همین سعی میکرد جلوی بچه ها مخصوصاً دختر ها نخنده. حقم داشت. بچه ها می خواستن در مورد امتحان جلسه ی بعد یه چیزایی بدونن و سعی می کردن با سؤال کردن زیاد از زیر زبون استاد حرف بکشن هر کسی یه سؤال می کرد.

_: استاد امتحان سخته؟

+: اگه مثل این دفعه سؤال بدید خیلی خوبه؟

*: استاد نمره ی این امتحانا چقدر تأثیر داره تو نمره ی پایان ترم؟

استاد با یه لبخند به بچه ها نگاه می کرد. انگار کیف میکرد که میدید بچه ها سعی میکنن ازش حرف بکشن. جوری نگاه می کرد که انگار منظره ی هیجان انگیزی جلوشه.

مهسا محو استاد شده بود. یکم صداشو نازک کرد و با عشوه ای که همیشه تو صداش بود گفت: استاد نمیشه سؤالات رو یکم ساده تر بگیرید؟ آخه خیلی سخته.

داشتم از دست مهسا حرص می خوردم. زیر لبی گفتم: مهسا نمی بینی استاد چه جوری می خنده؟ عمراً به حرف ماها گوش کنه. مطمئنن کار خودشو میکنه. این جوری فقط خودمونو ضایع می کنیم. نمی خواد چیزی بگی.

اما مهسا اصلاً به من توجهی نمی کرد.ظاهراً اصلاً صدای منو نمی شنید. دوباره مهسا اومد خودشو لوس کنه واسه همین گفت: استاد نمیشه همه ی سؤالا تستی باشه؟

می خواستم مهسا رو ساکت کنم تا کمتر خودشو ضایع کنه واسه همین با پام کوبیدم به ساق پاش. فکر کنم یکم محکم کوبیدم چون بی هوا یه آخی گفت که خدا رو شکر تو سروصداهای بچه ها گم شد و کسی غیر از من نشنید. بعد با دست پاشو گرفت و به من چشم غره رفت. سرمو بلند کردم که ببینم کسی متوجه شده یا نه. تا سرمو بلند کردم استاد و دیدم که از رو به رو متوجه ی ماهاست از روی لبخندی که زورکی سعی میکرد جلوشو بگیره فهمیدم که همه چیزو دیده. وای خدا از خجالت سرخ شدم. از طرفی هم کاری که کرده بودم و قیافه ی استاد اونقدر خنده دار بود که نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم. برگشتم به مهسا نگاه کردم اونم استاد و دیده بود.

دیگه نمی تونستم خودمو کنترول کنم. سرمو گذاشتم روی میز و از خنده ای که سعی میکردم بی صدا باشه کبود شده بودم. مهسا هم دسته کمی از من نداشت. هر وقت خندش شروع میشد دیگه تمومی نداشت. همچین می خندید که تمام تنش تکون می خورد. هر وقت این حالتی می شد ما میگفتیم مهسا رفته رو ویبره. این ویبره ی مهسام مزید بر علت شده بود که خندم بیشتر بشه. فقط یه لحظه سرمو بلند کردم دیدم استاد چشمش به ماست و اونم نمی تونه جلوی خندش رو بگیره. از طرفی یکی از بچه ها ازش سؤال پرسیده بود و منتظر جواب بود اما استاد به جای جواب دادن کبود شده بود.

یه دفعه شروع کرد به خندیدن و برای توجیح خندش فقط گفت: بچه ها من از اینجا پاهاتونو می بینم ...

بچه ها از این حرف استاد خیلی تعجب کردند اما از اونجایی که استاد چشمش به ما بود و من و مهسا هم سرمون رو میز بود و داشتیم می خندیدیم، شصتمون خبردار شد که هر چی هست مربوط به ماست و ما یه کاری کردیم. اصلاً یادم نیست بقیه ی کلاس چه جوری گذشت چون هر وقت سرمو بلند می کردم تا چشمم به استاد یا مهسا می افتاد ناخودآگاه خندم می گرفت و برای جلوگیری از خندیدن دوباره اصلاً جرأت نکردم تا آخر کلاس سرمو از رو میز بلند کنم. در طول کلاس زل زده بودم به برگه ی جلوی روم.

بعد کلاس همه ی بچه ها دور من و مهسا جمع شدند تا ببینن موضوع به طور کامل چی بوده.

منم که اصلاً حوصله ی توضیح دادن نداشتم.از طرفی هم بس که خندم رو قورت داده بودم دل درد گرفته بودم. سریع وسایلمو جمع کردم تا از کلاس برم بیرون گذاشتم مهسا داستانو برای بچه ها ی کنجکاو تعریف کنه.

از کلاس که بیرون اومدم چشم تو چشم استاد شدم ناخودآگاه گفتم: ببخشید.

استاد با یه لبخند شیطنت آمیز گفت: واسه چی؟ برای اینکه ززدی پای دوستتو ناکار کردی ؟؟؟ یا واسه اینکه من پاهاتون رو دیدم؟؟؟ خب حیف بود یه همچین صحنه ای رو از دست بدم.

از خجالت سرخ شده بودم از طرفی دهنمم یه متر باز مونده بود (( یعنی این همون استاد معینی عصا قورت داده است که داره باهام شوخی می کنه؟؟؟ ) نمی دونستم چی بگم واسه همین دوباره گفتم: ببخشید.

استاد دقیق بهم نگاه کرد و گفت: اشکالی نداره. خودتو اذیت نکن.

بعد راشو کج کرد و از سالن خارج شد.

منم تا میتونستم به خودم بد و بیراه گفتم که چرا نتونستم جلوی خودمو بگیرم و خودمو ضایع کردم.


معمولاً سر کلاسها بچه ها موبایلشونو خاموش نمی کنن میزارن رو حالت سکوت و ویبره که اگه تلفن شون زنگ خورد بفهمن و از کلاس برن بیرون و جواب بدن.
معمولاً هم مشکلی پیش نمی یاد.تقریباً همه همین کارو میکنن.استاد معینی زیاد خوشش نمی یومد کسی سر کلاسش از جاش بلند شه و بره بیرون.

همیشه میگفت:حواسم پرت میشه و رشته ی کلام از دستم در میره.

سر یه جلسه یکی از بچه های کلاس که موبایلش رو ویبره بود گوشیشو دستش میگیره و از کلاس میره بیرون که جواب بده.کلاس،کلاس استاد معینی بود.

همیشه بچه ها گوشیشون و میزاشتن توی جیبشون تا استاد نبینه و به هوای دستشویی رفتن میرفتن بیرون از کلاس و برای اینکه تابلو نشه میزاشتن کامل از کلاس برن بیرون و یه چند قدم دور از کلاس به موبایلشون جواب میدادن.

اما اون جلسه اون دختر موبایلشو تو دستش گرفته بود و هنوز کاملاً از کلاس بیرون نرفته گوشیشو جواب داد و مشغول حرف زدن شد.استاد معینی هم در حین درس دادن بود و داشت روی تخته یه نکاتی رو می نوشت، وقتی این دختر از جاش بلند شد حواس استادم پرت اون شد و از لحظه ای که دختره از جاش بلند شد تا لحظه ای که از کلاس خارج بشه چشم استاد بهش بود.

اون دختر هنوز به طور کامل از کلاس خارج نشده بود که تلفنشو جواب داد.همه ی بچه ها دهنشون از این کار و دل و جرأت اون دختره باز مونده بود.

همه یه نگاه به دختره می کردن ویه نگاه به استاد.نارضایتی از چهره ی استاد پیدا بود.استاد معینی از اینکه اون دختر همکلاسیم وسط حرف استاد از جاش بلند شد و می خواست کلاسو ترک کنه به اندازه ی کافی عصبانی بود وقتی که دید دختره داره با تلفن حرف می زنه خونش به جوش اومد.

پشت سر دختره رفت ودرو باز کرد وبا عصبانیت گفت:خانم بفرمائید توی کلاس.

دختره چشماش از تعجب گشاد شده بود و اونقدر از کار استاد شوک زده بود که نمی تونست تکون بخوره.استاد با عصبانیت زیاد دوباره تکرار کرد:تلفن تون رو قطع کنید بفرمائید سر کلاس.

بعد استاد درو باز گذاشت و تکیه داد به در تا دختره که خیلی ترسیده بود بیاد توی کلاس.بعد استاد با چشماش اونو تعقیب کرد تا سر جاش نشست.استاد چشماشو بست ویه نفس بلند کشید تا عصبانیتش کمتر بشه.بعد با صدایی که عصبانیت درش دیده می شدگفت:از این به بعد حق ندارید سر کلاس من با تلفن روشن بیاید.اگه تلفنی زنگ بزنه یا کسی از جاش بلند شه بره بیرون تا تلفنشو جواب بده،بهتره دیگه تو کلاس برنگرده و از همون طرف بره درسشو حذف کنه.

همه ی بچه ها حسابی ترسیده بودن.هیچ کس استادو تا به حال اونقدر عصبانی ندیده بود.هیچ کس هم جرأت حرف زدن نداشت.

از اون روز به بعد هیچ احدالناسی جرأت نداشت جلوی استاد معینی به گوشیش حتی نگاه کنه چه برسه به اینکه دستش بگیره.


استاد معینی خیلی جذبه داشت.با اینکه جوون بود و به خاطر همین باید حرف زدن باهاش خیلی راحت تر از استاد های دیگه بود اما به خاطر جدیتی که استاد داشت هیچ کس از دختر و پسر جرأت نداشت تنهایی باهاش حرف بزنه.
همیشه هر کس با استاد کار داشت سعی میکرد کم کم یه نفرو با خودش ببره تا تنها نباشه.

مهسا با پروژه ای که استاد معینی بهش داده بود مشکل داشت و از صبح که اومده بود دانشگاه یکریز غر زده بود و گله کرده بود.دیگه حسابیروی اعصاب بود.

من:وای مهسا کشتی منو آخه تو مشکلت چیه دختر؟

مهسا:نمی فهمم.اصلاً نمی دونم اینی که استاد بهم گفته یعنی چی اصلاً نمی دونم چی کار باید بکنم.

من: خب چرا از صبح نشستی وردل منو غر می زنی. برو از استاد بپرس چکار باید بکنی.

مهسا به نشانه ی نه دستاشو تو هوا تکان داد و با ترس گفت: نه، نه، نه مگه خل شدم. هنوز جوونم از جونم سیر نشدم. من اصلاً جرأت ندارم برم پیش استاد معینی.

باکلافگی گفتم: آخه چرا؟ مگه استاد می خوردت؟

مهسا: نه منو میکشه.

با عصبانیت گفتم: دیوونه ای؟ آخه کی تا به حال به خاطر سؤال پرسیدن کسی رو کشته که استاد معینی دومین نفرش باشه؟

مهسا: خب نمی دونم شاید اولین نفرش باشه. در هر صورت من میترسم تنهایی برم پیشش. سوگند جونم میشه تو هم بیای؟

من: من؟ من بیام بگم چی؟ آخه من که کاری ندارم.

مهسا قد پنج دقیقه رو مخم راه رفت و حرف زد تا راضیم کرد باهم بریم پیش استاد. تا گفتم: باشه بریم .

سریع از جاش پاشد ودستمو کشید و یه جورایی کشون کشون منو برد دم اتاق استاد معینی.

دم دفتر استاد که رسیدیم تازه فهمیدم می خوام چی کار کنم یه آن به خاطر تعریفهای مهسا از استاد ترسیدم. آخه واقعاً این موضوع به من هیچ ربطی نداشت و من نخود آش شده بودم. اما تا اومدم به خودم بجنبم مهسا در اتاق رو زده بود.

استاد از داخل اتاقش گفت: بفرمائید. مهسا هم درو باز کرد و اول خودش رفت تو و بعد منو کشید تو اتاق.

استاد پشت میزش نشسته بود و وقتی ما وارد شدیم سرش رو از روی برگه های جلوش برداشت و به ما نگاه کرد. هر دو تا سلام کردیم و استاد با لبخند جواب سلاممونو داد و بعد گفت:ب فرمائید با من کاری داشتید؟

مهسا: بله استاد. راستش در مورد پروژه ام می خواستم کمکم کنید. اصلاً نمی فهممش.

استاد با لبخند گفت: کدوم قسمتشو نمی فهمید؟

مهسا برگه هاشو از توی کیفش در اورد و داد دست استاد. استاد معینی هم همون جور که برگه ها رو از مهسا می گرفت گفت: خب شماها بنشینید تا من ببینم مشکل از کجاست؟ بفرمائید.

یه نگاه به دورو برم کردم. یه صندلی جلوی میز استاد بود که چسبیده بود به میز ، مهسا برای اینکه به استاد نزدیکتر باشه و روی برگه ها مسلط باشه اونجا نشست. یه صندلی هم روبروی میز استاد بود که چسبیده بود به دیوار من رفتم روی اون نشستم. داشتم با کنجکاوی به دفتر نگاه می کردم. اتاق چندان بزرگی نبود اما ظاهراً وسایل لازم و داشت. یه کتابخونه که توش پر بود از کتابهای درسی و علمی. یه میز و صندلی برای استاد که روش کامپیوتر و وسایل جانبیش بودن ،یه فایل برای ورقه ها و مدارک. یه جا لباسی برای لباسها که یه کت و یه پالتو روش آویزون بود. چند تا صندلی برای نشستن مراجعه کننده ها.

داشتم به دورو بر اتاق نگاه می کردم که دیدم استاد متوجه منه. یه لبخندی بهم زد و گفت: حوصله تون سر رفته؟ خیلی آروم نشستید. بفرمائید شکلات بر دارید تعارف نکنید.

به یه ظرف پر از شکلات روی میز اشاره کرد و با اصرا مجبورمون کرد که یکی یه دونه شکلات ورداریم. استاد مشغول توضیح دادن مشکل مهسا بود و سعی میکرد موضوع رو ساده بیان کنه تا مهسا کاملاً درکش کنه.

منم تو عالم خودم بودم که یه دفعه دیدم از یه جایی یه صدای آهنگ میاد. همه مون با تعجب بهم نگاه کردیم تا ببینیم این صدا از کجا میاد. یه دفعه رنگ و روم سفید شد و دستم شروع کرد به لرزیدن. تازه فهمیده بودم این صدا، صدای زنگ گوشی منه که به کل یادم رفته بود. بس که مهسا هولم کرده بود یادم رفته بود گوشیمو خاموش کنم. یاد عصبانیت اون روز استاد تو کلاس افتادم. با دست لرزون زیپ کیفمو باز کردم و گوشیمو درآوردم و با منگی فقط بهش زل زدم که با صدای استاد به خودم اومدم.ب ا لبخند داشت بهم نگاه می کردو میگفت: نمی خوای جواب بدی؟ گوشیت داره مترکه بس که زنگ خورد.

با گیجی و ترس به خودم اومدم و دکمه ی وصل موبایلو فشار دادم و طبق عادت گفتم:الو سلام .

اما صدا نیومد.

دوباره گفتم:الو..الو...

دیدم صدا نمی یاد تلفنو قطع کردم. یه نگاه به استاد کردم ببینم چقدر عصبانیه اما با تعجب دیدم نه نتها عصبانی نیست بلکه یه لبخند هم رو لبشه و داره به برگه های توی دستش نگاه میکنه.

رو صورت استاد زوم کرده بودم که دوباره گوشیم زنگ خورد. برای اینکه زودتر خفش کنم سریع برش داشتم و گفتم:الو...سلام.

اما یخ کردم از چیزی که شنیدم یخ کردم.

+:دوباره رفت رو منشی تلفنی.

وای خدا ... این صدا ... این جمله ... مگه یادم میره ...

هیچ صدایی نمی شنیدم حتی نفهمیده بودم این صدا رو از تو گوشی شنیدم یانه. به خودم اومدم دیدم گوشی دستمه و روجا پشته خطه و هی الو الو میکنه. با منگی جوابشو دادم. اصلاً نفهمیدم چی گفت و من چی حواب دادم.

حال عجیبی داشتم مطمئن بودم که اون صدا و اون جمله ی آشنا رو شنیده بودم اما کی؟ کی می تونست اون حرفو زده باشه؟ بغض کرده بودم. برای اینکه آروم شم چشمامو بستم.

صدایی که می شنیدم همون صدا بود. همون صدایی که خیلی منتظر شنیدنش بودم. همونی که حاضر بودم هرچی دارمو بدم تا یه بار دیگه بشنومش.

جرأت نمی کردم چشمامو باز کنم می ترسیدم وقتی چشممو باز کنم ببینم صدا رفته. خیلی آروم چشماموباز کردم.

اولین چیزی که جلوم بود استاد معینی بود. به دهنش خیره شده بودم. بعد از یکماه و نیم تازه فهمیده بودم که چرا هر وقت استاد حرف میزد به نظرم اینقدر آشنا بود.

اشتباه نمی کردم. این صدا صدای مهران بود. خودش بود. چند دقیقه ای طول کشید تا صدا و قیافه رو از هم جدا کنم. اما حاضر بودم قسم بخورم که صدای مهران بود که داشت برای مهسا توضیح میداد. بغض گلومو فشار میداد و داشتم خفه میشدم. تو چشمام اشک جمع شده بود و با همون چشما زل زده بودم به استاد. انگار دفعه ی اول بود که استاد و می دیدم.

استاد بعد از کلی توضیح به مهسا گفت: خب حالا فهمیدی چی شد؟

مهسا با لبخند: بله استاد خیلی ممنون که راهنمائیم کردین.

استاد خندید: خواهش میکنم وظیفه امه بازم اگه مشکلی داشتی بهم بگو.

مهسا: چشم استاد.

استاد: خوبه.

سرشو بلند کرد و دید دارم نگاهش میکنم. یه دفعه چشم تو چشم شدیم. نگاهش عجیب بود انگار توش نگرانی بود.

استاد: خانم آریا حالتون خوبه؟

یه دفعه به خودم اومدم دیدم با چشمای اشکی زل زدم به استاد. سرمو پائین انداختم و گفتم: بله استاد خدا رو شکر.

از جام بلند شدم و با مهسا از اتاق استاد بیرون اومدیم. هنوز گیج بودم. نمی دونستم حدسم درست بوده یا نه. اما یه احساسی بهم میگفت استاد معینی همون مهرانیه که من میشناسم.

صدا که همون صدا بود. اما من هیچ وقت مهرانو ندیده بودم. من حتی نمی دونستم اسم استاد معینی چیه؟ بدبختی اینکه هیچ وقت فامیلی مهرانو نپرسیده بودم.

خیلی گیج بودم. نمی دونستم چی کار کنم. داشتم از فضولی می مردم اما راهی برای فهمیدن موضوع نبود. مهسا هم تو عالم خودش بود. باذوق میگفت: خب شد رفتیم پیش استاد الان کاملاً می دونم چی کار کنم. اما راستی اونجوریام که از استاد تعریف میکنن نیست. بیچاره خیلی خوش اخلاقه.

حوصله ی حرفای مهسا رو نداشتم. حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم. دلم می خواست الان خونه بودم. تو اتاقم، روی تخت راحت دراز می کشیدم و به امروز فکر میکردم.


ادامه مطلب
cool text

منوی راست

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت

Profile Pic
سلام به همه ی شما امیدوارم لحظات خوشی را در وب من بگذرانید.من درمورد همه چیز برایتان مطلب نوشتم.راستی؟!نظر یادتون نره. منتضر پیشنهاد های خوبتون هستم. می دونیدکه..اگر نظر بدید سعی میکنم سایت و وب بهتری را ارایه بدم. مر30 از همکاریتون
اطلاعات کاربری و عضویت سریع

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
اسکریپتهای اختصاصی

مرورگر های مناسب سایت