close
چت روم
رمان الهه ناز2

همه چیز برای همه

برای گفتگویی آزادتر با دوستانتان
به انجمن ما مراجعه کنید
قالب جدیدی برای وبلاگتان نیاز دارید؟!!
شهرقالب !
دنبال مطالب تفریحی هستید؟!
بخش تفریحی!
اطلاعات سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 147
کل نظرات : 9
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 73
آمار بازدید
آی پی امروز : 4
آی پی دیروز : 17
بازدید امروز : 57
باردید دیروز : 24
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 4
بازدید هفته : 215
بازدید ماه : 907
بازدید سال : 8,572
بازدید کلی : 112,715
مشخصات
آی پی : 54.221.9.6
سیستم عامل :
مرورگر:
نویسندگان

پیوند های روزانه

آلبوم تصویر فانتزی

آلبوم منظره

نویسنده : admin
بازدید : 51


وقتی مادروپدر شب بخیر گفتند و رفتند به اتاق خواب آمدم و با عصبانیت کیفم را روی مبل پرت کردم

منصور گفت: چیه گیسو؟ چرا انقدر اخم و تخم میکنی من چه خطائی مرتکب شدم؟

·        خجالت کشیدی یک دفاع از زنت کنی

·        خوت دفاع کردی دیگه عزیز دلم .موقع کندن موهای من فرا رسیده ؟

·        بیخود عزیز دلم عزیز دلم نکن ، مادره که منو دوست داره نه تو

·        گیسو باز شروع کردی .من که گفتم نریم این مهمانی آخرش اینه

·        پس آخر آخرش هم گوش کن .دیگه دوست ندارم اینها پاشون رو تو خانه من بذارند

·        گیسو جان اینها سالی دو سه بار میان اینجا اون هم تحمل کن. من نمی تونم بگم نیان

·        همین که گفتم ،آدم که مجبور نیست دشمنش رو تحمل کنه

·        حالا چرا گریه میکنی؟ آخه آنها ارزشش رو دارند؟

·        ولم کن تو تکیه گاه خوبی برای من نیستی اصلا بیخود بچه دارشدم

·        گیسو من ملاحظه نسرین و پرویز رو کردم درست مثل خودت. خانه مردم که نمیشه دعوا راه انداخت

·        مگه پرویز دعوا کرد. از زنش دفاع کرد

·        کجا می ری؟

·        پیش مادر جون

·        آنجا می ری چکار؟

·        میخوام آنجا بخوابم اعصابم متشنجه

سریع مقابلم ایستاد و گفت : منکه روم نمیشه بیام اونجا بخوابم ، بیا بگیر بخواب همینجا عزیز من

  • میخوام از تو دور باشم
  • آخه من چه گناهی کردم؟
  • سکوت گناه توئه .من واسه بچه تو انقدر ورم کرده م
  • تو صدبرابر این هم که بشی باز همه چیز زندگی منی، قربونت برم
  • ولم کن زبون نریز، آنجائی که لازمه زبانت رو کار بینداز
  • خب الان لازمه ، چون نمی تونم بدون شماها بخوابم
  • شما ها کیه ، دیگه ؟
  • تو و این گوگول گولیها.آخه کجا می خوای بری از اینجا بهتر؟

با ناز و افاده نگاهم را ازش برگرفتم و روی مبل نشستم .خم شد منو بوسید و گفت : آن عفریته ها الان دارند می سوزند که می بینند داری برام بچه میاری ، حالا تازه نمی دونند دوتا هم میخوای بیاری. عوض یه میخ معمولی میخ طویله کوبیدی .وگرنه آتیش می گیرند

دیگه نتونستم اخم کنم و خنده بر لبم نقش بست ادامه داد. الهی که اول فدای اون اشکهات بشه منصور ، بعد فدای این خنده های یواشکیت .من قول شرف می دم یکروز حق اینها رو کف دستشون بذارم

  • لابد میخواهی بگیریشون و از پشت بهشون خنجر بزنی ، حکایت آذره، لازم نکرده ازم دفاع کنی
  • من به گور بابام بخندم برم طرف این دوتا عجوزه .مگه از جونم سیر شده م؟
  • منصور به خداوندی خدا حلالت نمی کنم اگه بعد از من این دوتا را بگیری
  • یعنی فکر میکنی دوتاشون رو به من می دن

اخمهام را درهم کشیدم و خواستم از جا بلند شم اجازه نداد و گفت: بگیر بشین دارم شوخی میکنم عزیزم

  • بعید هم نیست دوتاشون رو بگیری واصولا شانس شما دوتا دوتاست.آنهم دوتا خواهر
  • خدا اون روز رو نیاره که سایه تو رو سر خودم و زندگیم نباشه .ایشاءا... اول منو خاک کنند
  • مرگ خبر نمیکنه منصور. یه موقع دیدی سر زایمان رفتم .بچه هام رو به تو سپردم .نمی گم زن نگیر اما یکی رو بگیر که واسه بچه هام مادری کنه، سراغ این دوتا عفریته نرو
  • همینطوریش اضطراب دارم تو دلم را خالی تر نکن .پاشو لباست رو عوض کن بگیریم بخوابیم
  • پاشو عزیزم ، پاشو قربونت برم .خودت خوب می دونی که چقدر ذلیل و عاشقم منتها عادت داری هرچند گاهی یه امتحانی ازم بگیری . بنده هم که همیشه نمراتم بیسته، یه مهر هزار آفرین هم بزن پای پرونده همسر داریم که دیگه خیالم راحت باشه .خب عزیزم؟
  • روش فکر میکنم
  • فدای اون دندونهای ردیف بشم،خنده ت رو قایم نکن من روم زیاد نمیشه. من همیشه خدمتگزار شمام .لالیم رو هم بذار بحساب این پرویز ذلیل شده که همیشه مثل بند تنبون به ما احتیاج داره

فریاد خنده ام به هوا رفت .منصور فلک زده نفس پیروزمندانه ای بیرون داد وگفت: بالاخره موفق شدم قهقهه قشنگ جنابعالی را به هوا بفرستم .الهی صدهزار مرتبه شکر که این پرویز یکجا به درد ما خورد

  • پرویز همیشه به درد تو خورده یادت رفته؟
  • من همیشه بهش مدیونم .زندگیم را بهم برگردوند

با لبخند نگاه عاشقانه ای تحویل منصور دادم. گرمی لبهاش رو روی لبم احساس کردم. وای که چقدر این بوسه بهم روحیه بخشید چقدر منصور را دوست داشتم .

  • خب حالا برم رات شیر عسل بیارم بخوری

منصور رفت .لباسم را عوض کردم و در دل بخاطر داشتن چنین همسری خدا را ستایش کردم و آرزو کردم که حداقل تا زنده ام منصور را کنارم داشته باشم . چون آرزوی عمر جاودان برای خود وکسی کردن آرزویی محال و غیر ممکنه

*****************************

درد خواب را از من ربوده بود. به خودم می پیچیدم و نفس در سینه حبس میکردم تا منصور از خواب بیدار نشه .خیلی تحمل کردم ، اما ساعت شش صبح صبرم تمام شد .بالاخره صداش زدم .مثل ترقه از جا پرید و پرسید: وقتشه ؟

  • نمی دونم فقط می دونم چهارساعته دارم درد می کشم
  • پس چرا بیدارم نکردی؟
  • دلم نیومد
  • دلم نیومد یعنی چیه؟ الان وقت این دلسوزی هاست عزیز من؟
  • آخه تو سردرد داشتی با قرص خوابیدی
  • منصور نگاهی به ساعت کرد .برخاست چراغ را روشن کرد وگفت: چه عرقی کردی گیسو، این ملاحظه کاریهای تو آدم رو دیوانه می کنه .نکنه اتفاقی بیفته؟
  • ای خدا دارم می میرم به دادم برس
  • من برم مامان رو صدا بزنم
  • مزاحمشون نشو .خودت منو ببر بیمارستان
  • میخوای فردا محاکمه م کنه؟
  • خب، پس تماس بگیر .اینهمه راه نرو

شماره مادرش را گرفت سپس کمکم کرد تا لباسم را عوض کردم .مادر خیلی سریع آمد و گفت: الهی بمیرم تو از دیشب داری درد می کشی حالا میگی؟

  • سلام مادر جون .ببخشید از خواب بیدارتون کردیم به منصور گفتم مزاحم نشه
  • دیگه چی؟ آنوقت بهم بر میخورد .پس من باید کی به درد شما بخورم؟ بریم عزیزم .بریم نکنه بچه بدنیا بیاد دیر بشه

منصور با وحشت پرسید : یعنی داره بدنیا میاد؟ همینجا؟

  • آره دیگه .مگه چقدر میتونه اونجا بمونه؟ دیشب تا حالا داره التماس میکنه که من رو در بیارین

منصور با حالتی دستپاچه گفت: بریم بریم. یا امام رضا خودت رحم کن زن و بچه ام رو بتو سپردم

مادر پرسید: ساک بچه ت کجاست گیسو جان؟ یادمون نره

  • منصور برو بیار .کنار تختش گذاشتم

منصور رفت تا از اتاقی که برای فرزند یا فرزندانم آماده کرده بودم و از سلیقه ووسائل بازی و سیسمونی چیزی کم نگذاشته بودم ساک نوزاد را بیاورد مادر در این فرصت قرآن را آورد و رو سرم گرفت و دعا خواند .بالاخره به بیمارستان رفتیم و کارهای مقدماتی انجام شد تا پزشکم آمد .بعد از سپری شدن سه ساعت و اندی درد به حد مرگ کشیدن به خواست باریتعالی صاحب دو فرزند از دوجنس مخالف شدم یکی پسر و یک دختر. وقتی بچه ها را برای شیر خوردن نزد من آوردند اشک از دیدگانم اشک می بارید .احساس عجیبی بود غرق شادی بودم، در حالیکه هاله غم قلبم را گرفته بود .مادر شده بودم در حالیکه داغ مادر شدن و فرزند در آغوش گرفتن به دل خواهرم گیتی مانده بود. چقدر آرزو داشت فرزند منصور را در آغوش بگیرد و حالا به جای او این من بودم که فرزندان منصور را در آغوش گرفته بودم .از اینکه روح گیتی نظاره گر ما بود شرمنده بودم ، با اینکه می دانستم که اینک او خوشحال است .

بارها وبارها خوابش را دیده بودم .در دل گفتم: گیتی عزیزم اکنون که امیدهای زندگیمان را در آغوش گرفته ام از روی تو شرمنده ام .اعتراف میکنم که عشق و دوست داشتن را از تو آموختم .درست است که عشق و دوست داشتن در خانواده رادمنش بی حد و مرز است اما منصور لیاقت این همه عشق را دارد . روی فرزندانت همان اسامی را می گذارم که تو دوست داشتی امید و دلارام. بابت هدایای زیبایت از تو سپاسگزارن به پاس همه مهربانیها و گذشتهایت بوسه بر فرزندان زیبایت می زنم .ای فرشته خوبیها و پاکیها ، ای حک شده بر قلب منصور، منصور هرگز تو را فراموش نکرد و نخواهد کرد .هنوز که هنوز است بیادت اشک می ریز. با جمله منصور افکارم گسسته شد .

  • چرا گریه می کنی عزیزم؟ نکنه بیشتر می خواستی؟

لبخندی به لب همه نشست

پاسخ دادم: داشتم با گیتی درددل میکردم،از اینکه تو رو به من بخشیده و اینها رو تو دامنم گذاشته ازش تشکر می کردم

ابخند قشنگی زد و سپس چهره غمگینی به خود گرفت و بسمت پنجره قدم برداشت .مادر گفت: خدا رحمتش کنه،روحش شاد.از دعای اونه که این دوتا خوشگل تو دامنته عزیزم، الهی فداشون بشم

پدر گفت: خانواده از دست رفته شما و ما الان غرق شادیند .آنها از ما زنده ترند

بغض منصور شکست همانطور که کنار پنجره ایستاده بود وپشتش به ما بود بلند بلند گریست .همه خشکمون زده بود .اشک تو چشمان همه حلقه زد. منصور حق داشت و می دانستم چه حالی داره و چقدر دلش هوای گیتیش را کرده. چه زجرهای روحی را بدون او تحمل کرده تا بالاخره فرزند من را در آغوش گرفت .می دانستم تنها چیزی که الان بهش آرامش می دهد این است که آذر را به سزای عملش رسانده وانتقام خودش را گرفته

پدر با دستمال اشکهاش را پاک کرد و بطرف منصور رفت دست بر شانه اش نهاد وگفت: پسرم می دونم چه احساسی داری و چقدر دلت برای گیتی میسوزه .اما اون الان جاش خوبه و خیلی هم خوشحاله .تازه گله منده که تو چرا داری گریه می کنی عوض اینکه با بچه هات عشق کنی

پدر ومنصور یکدیگر را در آغوش گرفتند و منصور نالید که گیتی خیلی زود مرد پدرجون و بیشتر از همه این موضوع عذابم می ده که بخاطر من مرد و گیتی واسه خاک حیف بود

پدر چند ضربه پشت منصور زد وگفت : اون الان از تو خوشتره پسرم. خوشحالم که حداقل یک دختر دیگه داشتم تقدیمت کنم . دلشادم که از دست ندادمت .تو هم واسه دیگران حیف بودی هنوز به اینکه دامادمی و پدر نوه های قشنگم افتخار میکنم

منصور گونه پدر را بوسید وگفت: من هم به داشتن شماها افتخار میکنم و دوستتون دارم

  • بچه هات رو عروس و داماد کنی ، ایشاءا....
  • در کنار شما به امید خدا

منصور نگاهی به من کرد .جلو آمد دست نوازشی به سر من کشید وگفت: خدا تو رو از من نگیره که همه چیزم رو بهم برگرداندی

پسرش را از من گرفت و به پیشانیش بوسه زد وگفت: حالا چی صداشون بزنیم گیسو؟

  • نظر من اینه که همان اسامی را که گیتی دوست داشت روشون بذاریم منصور جان
  • پس این پسر قندعسل را امید صدا می زنیم و آن دختر نازنین را دلارام

مادر گفت: نامدار باشند الهی .سلیقه گیتی حرف نداشت

منصور گفت: فسقلی با لبش دنبال یه چیزی می گرده که من ندارم و شرمنده م .انگار شیر میخواد گیسو جان

همه زدیم زیر خنده

  • دلارام رو بده به من مادر .به امید شیر بده .گرسنه تره

پدر گفت : من می رم بیرون هوائی عوض کنم در ضمن به ثریا خانم خبر بدم که از خدا چیها گرفتیم خیلی سفارش کرد بنده خدا که بی خبرشون نذارم .می خواست بدونه یک قلوئه یا دو قلوئه

وقتی به امید شیر می دادم مادر دلارام را به منصور داد و دنبال پدر روانه شد و منصور با حالتی بامزه گفت: تحویل بگیرم مادرجون چون رادمنش تنهاست آره ؟

فریاد خنده بلند شد و مادر گفت: منصور دست بردار تو رو خدا میخوام شما دوتا راحت باشید

منصور با کنایه گفت: برو مامان جان .اما نترس پدر باوفاست

مادر در حالیکه از در خارج میشد گفت : اینو که می دونم می ترسم چیز خورش کنند از مردم می ترسم

همه زدیم زیر خنده و منصور سری تکان داد وگفت: بیچاره بابام تنهائیها کشید .خدا شانس بده

چپ چپ نگاهی به منصور انداختم .ادامه داد خودت می دونی که پدر رو چقدر دوست دارم و فقط چون ایشون بود رضایت دادم منتها دارم درددل میکنم .دلم واسه بابام می سوزه .خب، گیسو نکنه بعد از من شوهر کنی ها.هیچ نمی تونم بپذیرم

  • انشاءا... صدسال سایه ات بالای سر ما باشه عزیزم

منصور روی کاناپه نشست دستی به سر دلارام کشید وگفت: می دونی گیسو دارم فکر میکنم که خدا اگه دوتا رو ازم گرفت عوضش سه تا گذاشت تو بغلم

  • چرا سه تا؟
  • خب، تو و این دوتا دیگه
  • خداوند عادله منصورجان و نتیجه صبر و استقامت اینه
  • خدا را شکر
  • بیا منصور دیگه نمی خوره ، اینو بگیر اون یکی رو بده بهش شیر بدهم
  • تو باید حسابی تقویت کنی. سیر کردن این دوتا شکمو کار آسونی نیست ضعیف می شی. برای من هنوز اول تو مهمی
  • خوبه که اینها چیزی از حرفهای ما نمی فهمند منصور
  • چطور مگه؟
  • آخه، من هم می خوام اعتراف کنم که تو برام یه چیز دیگه ای
  • قسم بخور تا باور کنم
  • به همون خدائی که اینها رو تو دامنم گذاشته قسم

نگاه عاشقانه ای بهم کرد خم شد مرا بوسید وگفت: دوستت دارم عزیزم. از حالا هم انقدر به این وروجکها رو نده ، از حالا که کوچکند عادتشون بده که مزاحم ابراز علاقه ما بهم نشند .من بزرگ هم که بشند جلو روشون می گم که تو رو بیشتر از همه دوست دارم .تو بودی که اینها هستند

  • دخترت هیچ خوشش نیومد منصور .بگیر خودت ساکتش کن اصلا از اشتها رفت

منصور امید را روی تخت گذاشت وگفت: بدبختیها تازه شروع شده گیسو. این رو بذار اون رو بردار .باید شرکت رو رها کنم بشینم خانه ور دست تو .طبع بچه هام خیلی لطیفه و کارمون در آمده

غش غش زدم زیر خنده وگفتم: ما که از خدامونه

منصور نگاه عمیقی به صورت امید و دلارام انداخت وگفت: پسرم به تو رفته، دخترم به من

  • آره دلارام کپی خودته منصور
  • پس شکل مامانه . بزرگ شه خوشگل میشه

مدتی بعد پدر ومادر برگشتند و پدرگفت: منصور جان حسابی سرت شلوغ شده بابا .شدی آقای گرفتار

  • کاش همه گرفتاریها اینطوری باشه پدرجون .ازخوشحالی روپا بند نیستم

پدر به دلارام که در آغوش منصور بود اشاره کرد وگفت: این دخمره ست که داره گریه می کنه؟

  • بله
  • چشمش به باباش افتاده که شکل خودشه .خودش رو لوس کرده ها می دونیم خوشگلین

همه زدیم زیر خنده ومنصورگفت: نظر لطف شماست .راستش بهشون گفتم من مامانتون رو بیشتر دوست دارم این یکی ناراحت شد زد زیر گریه

مادر گفت: خب دختر هووی مادره دیگه. بذار برم بگم پرستار بیاد ببرتشون حتما جاشون کثیفه

***********************

باری زندگی ما با وجود فرزندانم رنگ قشنگتری بخود گرفته. از آن دوران که مربوط به سالها پیش است خاطرات زیادی دارم .اما دیگه بهتر می دانم قلم گیتی را زمین بگذارم و کتاب الهه ناز را ببندم

اکنون که به فرزندان رشید و زیبایم می نگرم احساس میکنم که به هرچه خواستم رسیدم .گیتی همانطور که خود گفته بود جاده ای هموار وزیبا را برای من صاف کرد و امانتهای گرانبهائی را برایم به یادگار گذاشت و رفت .احساس میکنم زحماتش به هدر نرفته و آن نهال زیبایی که با عشق وامید بسیار در خانه متین کاشته به ثمر نشسته .احساس آرامش زیادی میکنم و از عشق به خانواده ام لبریزم و شاکر به درگاه خدا. غبار سپیدی روی موهای منصور نشسته که نشان از گذران سالها  وتجربه و تلاش پر نتیجه دارد .امید دو ماهی است با گرفتن مدرک فوق لیسانس الکترونیک از فرانسه برگشته و دلارام با وجود زیبایی فوق العاده و داشتن لیسانس زبان انگلیسی و خواستگارهای متعدد ازدواج نکرده .تنها بهانه او باباش است چون نمی تواند از او جدا شود در عوض امید وابستگی شدیدی به من دارد و در عین حال قصد ازدواج هم دارد، از این بابت برای همسر آینده اش نگرانم .همسر ایده آل و مناسب امید بنظر خودش وما کسی جز آتوسا فرهان نیست .آتوسا بیست و پنج سالگی را پشت سر می گذارد و در رشته دندانپزشکی تحصیل میکند .بیش از اندازه به امید علاقه دارد و از بازگشت او بسیار خوشحال است. امید من هم بدتر از پدرش عاشق وشیداست و اینجاست که می گویم روزگار بازیهای عجیبی را با ما شروع کرد و هیچ پایانی هم براش قائل نیست .اما امیر فرزند سوم ماست که در رشته پزشکی تحصیل میکند و اصلا بین من ومنصور تبعیض قائل نمی شود. پسر با جذبه ،صبور وخودداری است و بسختی میشود پی به درونش برد .فقط خوب می دانم که قلبی به شفافیت آینه دارد .قلبش به خاله از دست رفته اش رفته و چهره اش به دایی از دست رفته اش. خداوند در طی سالیان سال همه چیز را بنوعی دیگر به ما برگرداند و شکر خدا پدر ومادرجون را هنوز از ما نگرفته، با اینکه ایشان مرز هشتاد سالگی را گذرانده اند هنوز روحیه  وچهره ای جوانتر از سنشان دارند و لبریز از عشق یکدیگرند .

آقای فرزاد در سن هفتاد سالگی جان به جان آفرین تسلیم کرد و با کمال تاسف الناز هم دوسال بعد یعنی در سن چهل وسه سالگی در اثر سانحه رانندگی همراه همسرش راهی دیار باقی شد. تنها دخترشان ساناز در آستانه ازدواج است که با مادربزرگش خانم فرزاد زندگی میکند .المیرا در کنار همسر دوم و دو پسرش روزگار را می گذراند و بنظر من زن خوشبختی نیست .پسرانی عیاش و خلاف همانند همسرش دارد و از این بابت همیشه گرفتار است و رنج می برد .هنوز که هنوز است به من و زندگی ام حسادت میکند. اما من همچنان برای مغفرت الناز و خوشبختی دخترش ساناز و سلامتی وعاقبت بخیری المیرا وخانواده اش دعا میکنم، چرا که بقول مادرم وگیتی خیر وگذشت وتواضع در حق دیگران تنها ضامن سعادت وخوشبختی ما انسانهاست همانطور که من این سعادت را تجربه کردم. اعتراف میکنم که هنوز منصور را بیشتر از فرزندانم می پرستم و اگر طول عمری باشد خدمتگزارش خواهم بود، و به آینده بهتر از این امیدوارم

 

گیتی عزیزم

پایان نگاه تو، پایان امیدهای تو و پایان ضربان قلب مهربان تو برای درد آورترین لحظه ای بود که تجربه کردم. تو که رحم کردی و بیرحمانه پرپر شدی. تو که همیشه برای راحتی دیگران زیستی. تو که همواره آسایش من را خواستی و جاده صاف کن من بودی. گاهی فکر میکنم فداکاری تو به حدی بود که میخواستی با رفتنت سایبانی از عشق و آرامش خیال برای من بسازی تا من هم خوشبختی را تجربه کنم و اعتراف میکنم که تجربه کردم و به آرزوهام تمام وکمال رسیدم .هرکس نداند تو خوب می دانی که ناخواسته چه بهای سنگینی برای رسیدن به این آرزو پرداختم . من هرگز نمی خواستم از سنگ قبر تو شکوفه زیبا پله ای برای رسیدن به منصور و در نهایت خوشبختی خود بسازم ، فقط کسی مثل او را آرزو کردم که ای کاش هرگز نمیکردم .ای کاش همسری مثل منصور نمی خواستم ، آنوقت شاید تو را هنوز داشتم . حقیقتا با غروب تو و زندگی دنیوی تو خورشید سعادت برمن طلوع کرد .اما همیشه ابر سیاه دوری وجدائی از تو بر این سعادت سایه انداخته .خدا می داند که من ومنصور در این فراق چگونه سوختیم و از این وصال چقدر شرمنده ایم. چون می دانم که تا چه حد خوشبختی و آرامش منصور برایت اهمیت داشت ، چون می دانستم که دوست داشتن را فرای عشق می دانی تا آنجا که در توان داشتم خالصانه منصور را دوست داشتم و دارم و به او خدمت کردم وخواهم کرد. از عمق دل برای آرامش روح بزرگ تو دعا می کنم و مطمئنم تمام توفیق وسعادتی که هر روز بیشتر از دیروز کسب می کنیم از برکت دعای تو فرشته زیبا و پاک است .پس تا هنگامی که بسویت پرواز کنم پروازت را بخاطر می سپارم، ای الهه ناز.

تو الهه نازی در بزمم بنشین                                من تو را وفا دارم بیا که جز ای

  نباشد هنرم .


نویسنده : admin
بازدید : 55


آخر شب وقتي كنار منصور دراز كشيدم، گفت: بيست روزه بيچاره م كردي، حالا غير از يه ماه قبلش. اصلا ازت انتظار نداشتم. منم ازت انتظار نداشتم. خب ازت مي ترسيدم كه دروغ گفتم. مگه من لولو خورخوره ام؟ اگه مي گفتي مي خوام  برم مشكل فرهان رو حل كنم، مي كشتمت؟ فرهان قسمم داده بود نگم، وگرنه مي دوني كه طاقت دوري تو ندارم و مي گفتم. منم طاقت دوري تو ندارم، با اينكه خيلي ازت متنفر شده بودم، ولي هوست رو مي كردم. مگه من هوس انگيزم خانمي؟ بله. فداي اون صداقتت بشم. و بوسه به گونه ام زد و ادامه داد: حالا اين ناز نازي كي به دنيا مياد؟ هشت ماه ديگه، يعني حدودا اواسط ارديبهشت. براي تشريف فرماييش لحظه شماري مي كنم. ديدي نذاشتم بري؟ پس مخصوصا اين كار رو كردي. ولي من كه رفتم. اين فسقلي باعث شد برگردي. ترفند خوبي زدم. نكنه با اومدنش منو از ياد ببري منصور. اون وقت هم همسرم هستي، هم مادر بچه م، پس دو برابر دوستت دارم. منم همين طور. مي دوني منصور، اين آرزوي گيتي بود كه ازت بچه داشته باشه. مي گفت افتخار مي كنم پدر فرزندم منصوره. ولي خب عمرش به دنيا نبود. احساس مي كنم فرزند اونو تو وجودم پرورش مي دم. ديشب خواب ديدم گيتي مي گه مي خوام برم پيش بچه هام، يعني بچه منو بچه خودش مي دونه. يكي هم خودش داشت مي شه دو تا، براي همين جمع بسته. گيسو! از اين پله ها زياد بالا پايين نكن، لباس بلند نپوش، حسابي هم خودت رو تقويت كن، آروم و خونسرد باش، عصباني نشو و استراحت كن. منصور اگه قرار باشه هشت ماه بهم سفارش كني، رواني مي شم ها نگرانم گيسو، خاطره خوبي ندارم. باورم نمي شه بچه م رو به چشم ببينم. انشاءالله مي بيني، توكل به خدا. از اين حرفا هم نزن. بله ياد خدا آرام بخش دلهاست. لابد شركت هم نبايد بيام. اتفاقا كنار خودم باشي راحت تره. فقط بپا اخلاقت عوض نشه. منصور! خوب دو دانگ صاحب شدي ها، شيطون! زحمت كشيدم. اينهم حق الزحمه شما. و مرا بوسيد و بوسيد. من فقط تو رو مي خوام منصور، اون شركت حق مادرت هم هست. دو دانگ مال من، دو دانگ مال تو، دو دانگ مال مادر. پس اين بيچاره چي؟ اين پدر سوخته كه وارث همه ماست. پدرش كجاش سياه سوخته س؟ ماشاءالله! خدا روز به روز سفيدتر و خوشگلترت كنه! قربونت برم الهي! واي واي از اين نازها نريز كه ديوونه مي شم. الهي منصور پيش مرگت بشه. ******************************** پنج شنبه طبق دعوت قبلي، خانواده آقا كريم به منزل ما آمدند. نسرين با آن موهاي صاف و بلند مشكي، چشمان درشت و مژه هاي برگشته، بيني قلمي و لبهاي غنچه اش دل مرا به لرزه درمي آورد، واي به حال فرهان كت و شلوار مشكي دخترانه اي پوشيده بود و مثل هميشه سنگين و موقر بود. فرهان نيم ساعت بعد رسيد. با آقايان دست داد و با خانمها سلام و احوالپرسي كرد. منصور شروع به معرفي كرد. فرهان هنگامي كه مي نشست، نگاهي به نسرين انداخت، بعد به من نگاه كرد و لبخند زد فهميدم پسنديده. منصور كمي از كمالات فرهان و كمي از فضايل اخلاقي خانواده آقا كريم تعريف كرد و مجلس را گرم كرد. وروجكي بود كه لنگه نداشت. ثريا براي صرف شام صدا زد و همه سر ميز رفتند. من و منصور بيرون سالن، از فرهان پرسيديم: خب چي شد؟ باور كنيد سي و سه ساله دنبال همچين دختري مي گردم. گيسو جان بدون دروغ مي گه. چون يه روز هم اين حرفها رو به گيتي و تو مي زد. اينو من مي شناسم. زديم زير خنده. فرهان گفت: دخترهاي خوب كم نيستن، اينم دوست گيتي خانم خدا بيامرز و گيسو خانمه. تو هر دختري رو مي بيني، مي گي تو روياهام دنبال شما مي گشتم؟ زديم زير خنده. نمي دونم چطور تا حالا متوجه ايشون نشده بودم؟ البته چهره شون آشناست. براي اينكه اهل خودنمايي و جلب توجه و بزن و برقص نيست. تازه اون لختي پتي ها مگه واسه تو حواس مي ذارن؟ گيسو خانم، تو رو خدا از دستم نره. پرويز خجالت بكش. يه كم خودت رو كنترل كن. آخه شانس ندارم. مي ترسم ترتيب اينم بدي منصور جان. صداي خنده بلند شد. پس ببريم و بدوزيم؟ بله فقط بگيد لباسم كي حاضره؟ يعني كي مي تونم تنم كنم؟ و چشمك زد. خيلي رو داري پرويز! برو دعا كن نسرين قبول كنه. صد تا مثل تو رو جواب كرده. بفرمايين. منتظرن. مادرجون سر ميهمانها را خوب گرم كرده بود. عذرخواهي كرديم و سر ميز نشستيم. براي اينكه فرهان را با زبان شيرين نسرين آشنا كنم، پرسيدم: راستي نسرين جان ثبت نام كردي؟ بله گيسو جان، ديروز ثبت نام كردم. دو سال ديگه مي شي دبير ادبيات. به به! ممنون. حالا چرا ادبيات رو انتخاب كردي؟ عاشق شعر و نوشتنم. احساس كردم استعدادم تو اين رشته بيشتره. خيلي عاليه. منم خيلي ادبيات را دوست داشتم ولي بابا معتقد بودن كه زبان بيشتر به دردم مي خوره. و به زبانم اشاره كردم و ادامه دادم: خيلي راست مي گفتن. فعلا زبان باعث خوشبختي من و گيتي شد.  همه خنديدند. و منصور گفت: انشاالله ادبيات هم، براي شما خوشبختي به ارمغان بياره، نسرين خانم. ممنونم مهندس. اما فكر مي كنم زيبايي، نجابت، صداقت و دلسوزي گيسو جان بود كه باعث خوشبختيش شد، البته اينها همه خواست پروردگاره. فرهان نگاه تحسين آميزي به نسرين كرد و گفت: حق با شماست نسرين خانم. منصور نگاه بامزه اي به من كرد و ابرويي بالا انداخت. آقا كريم گفت: خدا شاهده وقتي گيسو خانم گيسو خانم رو تو ترمينال سوار كردم، مهرشون به دلم نشست. انگار نسرين و نرگسم بودن. قسمت چيز عجيبيه. روح گيتي خانم شاد، چه دختر خوبي بود! درست مثل گيسو خانم، خوش اخلاق، خوش رفتار، با محبت و همه چي تموم. شما لطف دارين. خوبي از خودتونه. گيتي هم شما رو دوست داشت. پدر گفت: اگه مادرشون رو مي ديدين چي مي گفتين آقا كريم/ زن نمونه اي بود. خدا رحمتشون كنه. توي دلم گفتم حتما شب مادرجون پوست از كله بابام مي كنه. كه مادر گفت: بله ديگه. دختر به مادرش مي ره، هم خوشگليش هم اخلاقش. ممنون مادر جون. خدا مليحه جون رو رحمت كنه. مطمئنم ايشون هم از زيبايي و خانمي نمونه كامل شما بودن. ممنونم دخترم. بعد از غذا به سالن پذيرايي برگشتيم و به صحبت ادامه داديم. فرداي آن روز با طاهره خانم تماس گرفتم و از نسرين براي فرهان خواستگاري كردم. طاهره خانم ذوق زده شده بود. چنين دامادي، آرزوي ديرينه او و آقا كريم بود. از نرگس هم كه خيالشان آسوده بود، مرتضي هم از نرگس خواستگاري كرده بود. طاهره خانم گفت: ما كه از خدامونه دخترم، ولي اين نسرين قبول نمي كنه. خودت كه مي دوني چه عقايدي داره. مي گه حتما بايد همسرم هم سطح خودمون يا فقط كمي بالاتر باشن از طاهره خانم خواستم كه اجازه دهد با خود نسرين صحبت كنم. بعد از سلام و احوالپرسي به او گفتم: خوشگلي و خانمي كار دستت داد دختر. مهندس فرهان رو شديدا شيفته و ديوونه كردي. حق با تو بود. به خودنمايي و رقص نيست، اونكه بايد بياد مياد. برو، دست بردار گيسو. به جان تو شوخي نمي كنم. منو چه به مهندس فرهان؟ حرفا مي زني ها! فعلاً كه به التماس افتاده. ديشب سفارش مي كرد تو رو خدا از دستم نره، سي و سه ساله دنبال همچين دختري مي گردم. به گيتي خدايا بيامرز هم همين حرفا رو زده بود، همين طور به خود تو. خب، ما سه تا مثل هميم: خوب، خانم، باوقار، زيبا! البته! البته! خب، چي مي گي؟ آرزومه چنين همسري داشته باشم. يعني اي كاش ما هم پولدار بوديم كه مي تونستم چنين همسري اختيار كنم، اما خودت كه وضع ما رو مي دوني. ما يه زندگي معمولي داريم و البته با صفا. نا شكري هم نمي كنم. فقط معيارم براي انتخاب اينه كه اولاً با ايمان و خوش اخلاق باشه. دوماً تحصل كرده باشه. سوماً در سطح خودمون باشه، چه از نظر مالي، چه از نظر فرهنگي. خودت كه ديدي من چه خواستگارهايي رو رد كرده م. آره، مي دونم چه كله شقي هستي، بالا خونه تو اجاره دادي. اگه وضع ما رو ببينه، نظرش عوض مي شه. هيچ هم اين طور نيست. لگد به بخت خودت نزن. فرهان مرد ايده ال توئه. البته، ولي من معذوريت دارم. ازشون عذرخواهي كن. نسرين! خواهش مي كنم بازي در نيار. به خدا بازي در نميارم. جدي مي گم. من حاظر نيستم زن مرد پولداري بشم و تحقير بشم. اون اهل تحقير و مسخره كردن نيست. پسر با ايمان و فهميده ايه. من آدم بد به تو معرفي نمي كنم. مي دونم. ازت ممنونم گيسو، ولي شرمنده م. نسرين عاقل باش. حيفه. شرمنده م. يه ضرب المثل هست كه مي گه هميشه پات رو به اندازه گليمت دراز كن. ديوونه، برو زن يه گدا بشو كه هشتت گرو نهت باشه و همان گليم هم نداشته باشه. راضي ترم، بهتر از سرزنش و تحقير هميشگي يه. واقعاً نمي خواي؟ واقعاً. باشه، هر طور ميلته. در مورد ازدواج نمي شه اصرار كرد. ازت ممنونم. از قول من عذرخواهي كن گيسو جان. مسئله اي نيست. خدانگهدار. منصور با حوله از حمام بيرون آمد و پرسيد: چيه؟ چرا پكري گيسو جان؟ زانوي غم به بغل گرفتي. نبينم عزيزم تو رو در اين حال! نسرين مي گه نمي خوام. عجب دختر فهميده ايه! عاقل، باهوش، باريكلا! دماغ فرهان رو خوب سوزوند. منصور. آخه عزيزم، من كه گفتم قبول نمي كنه. چيز عجيبي نبود. حالا چيكار كنيم؟ هيچي، به فرهان بگو يكي ديگه برات پيدا مي كنم. به همين سادگي؟ اون دلش رو خوش كرده. ديگه بدتر از دست دادن تو و گيتي كه نيست. دختره بي عقل دنبال گداگدوله ها مي گرده! از اين بفهم كه دختر قانع و مغروريه. منصور، يه كم كله ات رو به كار بنداز، ببين چيكار كنيم؟ انقدر به اعصابت فشار نيار، واسه بچه م خوب نيست. حالا ديگه واسه ما بچه دوست شدي؟ گيسو مرد كه مرد، مسئله اي نيست؟ خدا نكنه. كمي ادوكلن به كف دستش زد و آن را با چند ضربه به صورتش ماليد، بعد آمد روي تخت كنارم نشست و گفت: دوست توئه، قلقش رو تو بهتر بلدي. خيلي التماسش كردم. ديگه چي كار كنم؟ حتماً قسمت نيست گيسو جان، خودت رو ناراحت نكن. من مي گم بنفشه رو واسه فرهان جور كنيم. من به خونواده آقا كريم مديونم و بايد كاري كنم اين وصلت سر بگيره، چون فرهان پسر خوبيه. خب پس نا اميد نشو و دوباره برو جلو. خودت يادت رفته چقدر التماسم كردي؟ بربر نگاهش كردم. چرا اين طوري نگام مي كني گيسو جان؟ مي گم يادت رفته چقدر التماست كردم؟ اين حرف بديه؟ نه حرف درست كجاش بده منصور جان؟ اي شيطون بلا. منصور من دارم فكرم رو متمركز مي كنم. مزاحم نشو. گور باباي پرويز كرده، فكر من باش زن. لااله الا الله قديمها مردها كه از حمام بيرون مي اومدن، زنهاشون بقچه اي براشون پهن مي كردن، نازي نوازشي، ماساژي، مشت و مالي. كاش تو عصر قديم به دنيا اومده بودم. انگار نه انگار منصور خان از حموم اومده بيرون. والله هويج رو كه مي شورن، دستي به سر و روش مي كشن ببينن تميز شده يا نه؟ از هويج كمتريم گيسو خانم؟ آخر مرا به خنده آورد حقه باز! ·         شما آقايي، ولي موقعيت آدم رو بايد درك كني. هويج كي مياد مي گه منو بشورين، منو ماساژ بدين؟ ·         بابا ما آدميم نه هويج. من كجام نارنجيه زن؟ ·         حالا سرت رو بذار رو پام تا ببينم خودت رو تميز شستي يا نه، عزيزم؟ ·         با كمال ميل آخيش. موهاي منصور را نوازش كردم كمي شانه هايش را ماليدم و گفتم: ·         مي دوني منصور، وقتي خودم رو خوشبخت ترين زن دنيا مي بينم، دلم مي سوزه نسرين خودش رو از اين نعمت محروم كنه. فرهان مثل توئه، زن دوست و با عاطفه. براي همين انقدر مصرم. ·         اون طرف قضيه رو هم بگو عزيزم، بگو كه فرهان هم مثل منصور خوشبخت مي شه. ·         اون رو تو بايد مي گفتي كه گفتي. ممنونم. ·         من مي گم به فرهان بگيم خودش بره جلو، اين طوري توي رودرواسي مي افتن و قبول مي كنن. بره موي دماغشون بشه. ·         اگه نكنن؟ ·         خب فرقي با الان نداره، ما سعي خودمون رو كرديم. ·         پس بلند شو به فرهان زنگ بزن. ·         حالا بعداً. ·         بلند شو ديگه، دستم درد گرفت. ماساژ كافيه، خيلي تميز شستي به خدا. ·         امان از دست اين مويز كه آرامش رو از ما سلب كرده، تازه داشتم گرم مي شدم. منصور شماره فرهان را گرفت و قضيه را به او گفت. از مكالمه آنها فهميدم كه فرهان خيلي التماس مي كند. منصور هم نگذاشت و نه برداشت، بي رحم گفت: ·         من كه بهت چند سال پيش گفتم تو تا آخر عمرت مجرد مي موني. به حرفهاي من ايمان داشته باش، ولي حالا چون پسر خوبي هستي و گيسو وكيل مدافعته، مي خوام دعوتت كنم اينجا، به نسرين هم مي گيم بياد، با هم حرف بزنين. بلكه حلقه به انگشتت رفت. گفتم يه كم لاغر كن پسر جان. در حالي كه مي خنديدم گفتم: ·         منصور انقدر اذيتش نكن، خدا رو خوش نمياد. وقتي منصور گوشي را گذاشت، به نسرين زنگ زدم و از او خواهش كردم غروب به منزل ما بيايد. با اصرار من پذيرفت. به فرهان هم خبر داديم كه بيايد. حالا يا به هدف مي خورد يا نمي خورد. غروب آمدند. نسرين كت و دامن آبي نيلي خوشرنگي پوشيده بود كه خيلي نازترش كرده بود، حتي ذره اي هم آرايش نكرده بود. بعد از سلام و احوالپرسي و پذيرايي، منصور گفت: ·         بدون تعارف، بريم سر اصل مطلب، چون مي دونم الان دل تو دل پرويز نيست. نسرين و فرهان با خجالت نگاهي به هم كردند. منصور ادامه داد: ·         ببين نسرين خانم! غرض از اينكه دوباره مزاحمتون شديم، اينه كه يه جوري بله رو ازتون بگيريم و البته از پدر و مادرتون قبلاً كسب اجازه كرديم. من شخصاً فرهان رو تضمين مي كنم. الان حدوداً نه ساله با ايشون همكارم و همه ش ازش بدي ديدم. از من مي شنوين اصلاً رضايت ندين. فرهان با تعجب به منصور چشم دوخت. همه زديم زير خنده. فرهان گفت: ·         آدم يه دوست مثل شما داشته باشه، نياز به دشمن نداره. هر چي رشته كرديم پنبه كردين مهندس! ·         اگر حقيقت رو نگم، پيش خدا مسئولم. صداي خنده در اتاق پيچيد. منصور ادامه داد: ·         نه، حالا از شوخي بگذريم، فرهان رو مثل برادر مي دونم. خدا گواهه. اصلاً مي خواستم مليحه خدا بيامرز رو بدم بهش. حرف نداره، طرز فكرش قابل تحسينه، بيانش قابل ستايشه و اخلاقش غير قابل تحمل. اصلاض نمي شه دو كلمه باهاش حرف حساب زد.       از خنده غش كرده بوديم. فرهان در حالي كه لبخند به لب داشت گفت: ·         گيسو خانم، تو رو خدا شما حرف بزنين. اين منصور امشب ما رو بدبخت مي كنه، مي دونم. نسرين غش غش مي خنديد و از شوخيهاي منصور لذت مي برد، بعد گفت: ·         خيلي ممنون منصور خان كه آگاهم كردين، پس ديگه حرفي باقي نمونده فرهان گفت: ·         ديدين مهندس! حالا خودتون درستش كنيد وگرنه دوباره شر به پا مي كنم. باز صداي خنده بلند شد. ·         نه تو رو خدا پرويز جان، الان يه طومار ازت تعريف مي كنم. ·         بله پرويز بسيار خوشگل، خوش مشرب، خوش اخلاق، خوش صدا، خوش هنر، خوش ذوق، خوش سفر، خوش بيان، خوش خوراك، خوش پول، خوش خونه زندگي، خوش جيب، خوش ماشين، خوش .... نسرين گفت: ·         از خوش پول به اون ورش رو كه فرمودين مهندس، نظرم عوض شد. مي دونيد كه با پولدار جماعت نمي تونم بر بخورم. ·         بابا نخواستم منصور جان، نمي خواد از من تعريف كني. اصلاً خودم با نسرين خانم صحبت مي كنم. صداي خنده اتاق را پر كرد. ·         خيلي خب حالا كه اين طور شد، من و گيسو مي ريم، ولي اگه بازنده شدي نياي بگي دستم به دامنتون، دستم به شلوارتون ها، حالا خودداني! ·         من دلم به گيسو خانم گرمه منصور جان، وكيل مدافع زبردستي دارم. ·         نسرين خانم هم دلشون به بنده گرمه پرويز جان، يكي از خصلتهات رو بگم تومه، بگم؟ دست منصور را كشيدم و گفتم: ·         بيا بريم، انقدر شيطوني نكن منصور. و در حالي كه همه مي خنديديم، گفتم: ·         راحت باشين، ما مي ريم اون سالن، نيم ساعت وقت دارين. وقتي به سالن كناري مي آمديم، نسرين گفت: ·         ببينيد مهندس فرهان! من در شخصيت شما شك ندارم، ولي مطمئنم كه اختلاف توي زندگي هركسي هم پيش مياد. دلم نمي خواد در آينده خداي ناكرده ميون بحث ما، صحبت ماديات و خونه پدري وسط كشيده بشه. ما با شما خيلي متفاوتيم مهندس. پدر من سالهاست مسافركشي مي كنه. البته الحمدلله به كسي نيازمند نيستيم و راضي هستيم، فقط قصر و ماشين مدل بالا و زندگي آن چناني نداريم. من براي همون زندگي ساده و معمولي ارزش قائلم. تلاش پدرم رو به چشم ديدم و دوست ندارم حرمت خونواده م و زندگي خوبي كه با اونا داشتم، از بين بره. نه اينكه منظورم به شخص شما باشه. من تا حالا چند نفر مثل شما رو رد كردم. من دلم مي خواد با خونواده اي وصلت كنم كه از نظر مادي هم سطح خودمون باشن. تحصيلات و شخصيت معيار منه. اميدوارم منو ببخشيد. اتفاقا صبح به گيسو جان گفتم، آرزومه چنين همسري داشته باشم و اي كاش ما هم از نظر مالي و فرهنگي همسطح ايشون بوديم. من دوست ندارم با بهانه هاي پوچ و الكي شما رو رد كنم. مثلا بگم مي خوام به درسم ادامه بدم يا تفاوت سنمون زياده. حقيقت از هر چيزي دلنشين تره. مي دونم دركم مي كنين و منو بابت گستاخي ام مي بخشين. شما آرزوي هر دختري هستين، من بدون رودرواسي اعتراف مي كنم. ولي از آينده م مي ترسم. هميشه دلم مي خواست وقتي پدر و مادرم به خونه خودم ميان، راحت باشن و معذب نباشن و اين وقتي ميسره كه من و همسرم، به كمك هم زندگي مون رو بسازيم و به قول معروف از صفر شروع كنيم. اينه كه شرمنده شما هستم. انشاءالله يكي بهتر از من پيدا مي كنين در ضمن از اينكه ما رو قابل دونستين، ازتون سپاسگزارم. ·         شما هم آرزوي هر مردي هستين نسرين خانم. بايد بگم بدون تعارف براي به دست آوردن شما، هر كاري لازم باشه مي كنم. حتي حاضرم بيام كنار  منزل پدرتون، يه خونه ساده و معمولي بگيرم. حاضرم ماشينم رو با يه ماشين ساده و معمولي عوض كنم. حاضرم دوباره از صفر شروع كنم، فقط نگين نه. من توي اين دنيا يه خواهر دارم كه اونم ازم هزارها فرسخ فاصله داره و با خونواده اش آمريكا زندگي مي كنه. اينه كه خيلي تنهام. هميشه سعي كردم دنبال دختري بگردم كه به معنويات خيلي توجه داشته باشه و به زندگيم با فهم و كمال و صداقتش صفا ببخشه. آره من از مال دنيا بي نيازم، اما به يه همسر مهربون و فهميده نياز دارم، به يه غمخوار، به يه شريك، همون طور كه شما با من صادق بودين، منم با صداقت به اين حقيقت اعتراف مي كنم كه تا به حال سه دختر تونستن نظر منو جلب كنن و مطمئنم مي دونين دو نفر ديگه چه كساني بودن. دور و بر من دخترهاي پولدار فراوانه، ولي هيچ كدوم رو نخواستم. علتش رو هم لازم نيست بگم، چون مي دونين بهم اعتماد كنين. من سخت به كسي دل مي بندم و سخت فراموش مي كنم. نذارين از اين به بعد در حسرت شما بسوزم و به وضع مالي مساعدم لعنت بفرستم. شما هر شرايطي بفرمايين مي پذيرم. منم مثل شما اهل تجملات نيستم. البته تو ثروت بزرگ شدم، ولي از معنويات دور نيستم، مي تونين در مورد خونواده ام تحقيق كنين. خانم متين مادر و پدرم رو كاملا مي شناختن. اگه در آينده ديدين يا شنيدين به شما و خونواده تون توهيني كردم، هر كاري دوست داشتين انجام بدين. ما هنوز فالگوش بوديم و گوش مي كرديم. منصور گفت: ·         گيسو جان! اين ثريا امروز چي به خورد فرهان داده؟ ·         چطور مگه منصور؟ ·         چقدر حرف مي زنه! فكر ديگرون رو نمي كنه هيچ، فكر خودش رو هم نمي كنه. نمي گه اين هيكل به اكسيژن نياز داره. يك ريز حرف مي زنه، يه نفس نمي كشه. ·         ا .. منصور! خودت رو يادت بيار، اون شب كه عكسم رو دستت گرفته بودي و يك ريز حرف مي زدي. ·         بله. بله، درست مي فرمايين. ·         حالا باز هم التماس كنم، نسرين خانم؟ ·         اين بدبخت هم بدتر از من، زن ذليله. اي خاك بر سرت كنن. ·         اختيار دارين مهندس. شما بيش از حد به من لطف دارين، اما باور كنين نگرانم. ·         من امضا مي دم. خوبه خانم؟ ·         اين چه حرفيه؟ اما ما اصلا به هم نمي خوريم. من با گيسو جون و گيتي خدابيامرز زمين تا آسمون فرق مي كنم، انگشت كوچيكه اونا هم نمي شم. ·         اين رو ديگه بايد از ما آقايون بپرسين. گيسو خانم و گيتي خانم در انتخاب دوست دقيقن. وقتي انقدر به شما علاقه دارن، پس وجه تشابهي با اونا دارين. شكسته نفسي نفرمايين. ·         ممنونم. شما منو شرمنده مي كنين. پس اجازه بدين بيشتر فكر كنم. ·         مسئله اي نيست، كي جواب مي دين؟ ·         دو سه روز ديگه. ·         تا دو سه روز ديگه چي به من مي گذره؟ خدا عالمه. ·         من نشدم، يكي ديگه مهندس. زياد اميدوار نباش. ·         اومدين نسازين ها! ·         شما كه با كار كردن من مخالفتي ندارين؟ ·         راستش هيچ وقت دوست نداشتم همسرم شاغل باشه، ولي اگر شما بخواين مخالفتي ندارم. ·         نكنه بعد از ازدواج نظرتون عوض شه؟ ·         ثبت مي كنيم، چطوره؟ ·         تا چه حد براي همسرتون آزادي قائلين؟ ·         من آدم متعصبي هستم، ولي براي شما بي نهايت آزادي قائلم. شما خانم موقر و متيني هستين و اين مهر آزادي شماست. ·         ممنونم. به منصور نگاه كردم و ابرويي بالا انداختم و گفتم: ·         برو يه كم از فرهان ياد بگير. ·         تو چه ساده اي! اينها همه اش حرفه! من مي شناسم چه زندانبانيه! شاهنامه آخرش خوشه. ·         من دو سال از تحصيلم باقي مونده، صبر مي كنين درسم تموم شه؟ ·         نيازي نيست صبر كنيم. تشريف بيارين منزل خودتونف اون جا درس بخونين. ·         آخه من تا نمره اول رو نيارمف آروم نمي گيرم. اين باعث ناراحتي شما نمي شه؟ ·         مطمئنم شما خانم عادلي هستين و در كنار تحصيل، شوهرتون رو هم راضي نگه مي دارين. ·         محبتم رو كه دريغ نمي كنم، ولي شبهاي امتحان از من توقع آشپزي و خونه داري و مهمون داري و گردش نداشته باشين. ·         دو تا مستخدم در منزل هستن كه مشكل شما رو حل مي كنن. نگران خونه داري و آشپزي و اين طور مسائل نباشين. شما توي اون خونه فقط خانمي كنيد. فقط محبتتون رو دريغ نكنيد، كافيه. ·         اين هم از اون بد پيله هاست گيسو. خدا به نسرين رحم كنه، به دلش بندازه كه جواب منفي بده و مجبور نشه مرتب بگه پرويز برو كنار، پرويز ولم كن درس دارم، پرويز چقدر بد پيله اي! حالم رو به هم زدي. در حالي كه از خنده غش كرده بودم، گفتم: ·         شما مردها چقدر ساده اين! اينها همه ش ناز و عشوه س، وگرنه كي مي تونه از شما بگذره؟ ·         گيسو اينها كي مي روند؟ ·         منصور! ·         راستي اين رو هم بكم مهندس، ما خونواده پر رفت و آمدي هستيم. عاشق مهمونيم. روابط اجتماعي و ديد و بازديد رو دوست داريم. شما هم همين طورين؟ ·         منم عاشق مهمونم و به صله رحم معتقدم. خيالون راحت باشه. هر دو خنديدند. منصور گفت: ·         چه وعده هاي الكي مي ده گيسو! خودت رو واسه دعواها آماده كن. پرويز مياد مي گه خسته شدم. ديگه حالم رو به هم زده، انقدر درس مي خونه، نه كسي مي تونه بياد خونه مون، نه جايي مي ريم، نه محبتي، نه اختلاطي. ·         ا ... منصور، چقدر حرف مي زني! صبر كن ببينم چي مي گن؟ ·         خب، باز هم بايد دو سه روز صبر كنم نسرين خانم؟ ·         اگه اشكالي نداره.در صورتي كه جواب مثبت باشه، چه اشكالي داره؟ ·         خب گيسو جان بيا بريم. اينا مثل اينكه مي خوان حالا حالا حالا حرف بزنن. بيا بريم به كار و زندگيمون برسيم. ·         منصور مهمون داريم. ا ... يعني چه؟ ·         خب، اونها اين طوري راحت ترن، ما هم اين طوري. ·         عصباني مي شم ها. ·         اينم يه نوع ناز و عشوه س؟ ·         نخير، يه نوع تهديده. تا دو نفر عاشقانه حرف مي زنن، آويزون آدم مي شي. ·         آخه يادم مي افته با چه بدبختي هايي زن گرفتم، قدر مي دونم زن. بذار اقلاً استفاده ببرم. ·         از اين بيشتر استفاده مي خواي؟ به شكمم اشاره كردم و ادامه دادم: ·         از دست تو، ديگه نه دامن مي تونم بپوشم نه شلوار. با تعجب و نگراني پرسيد: ·         پس مي خواي چي بپوشي عزيزم؟ با خنده گفتم: ·         همون طور كه به دنيا اومدم، عريان. ·         پس بگو رشد نكنه گيسو، چون خودم با همين دستهام خفه ش مي كنم. با ناموس من كه نمي شه شوخي كنه. اصلاً بچه نخواستم، استفاده هم بخوره و سرم. ·         خودت گفتي نمي خواي ها. ·         به خدا فداشم مي شم. الهي دورش بگردم، ثمره سي و هشت سال زندگي منه. خب پيرهن بپوش. ·         تو مي گي به كي مي ره؟ و از پله ها پايين آمدم. دنبالم آمد و گفت: ·         فكر كنم به فرهان بره. ·         وا‍! بسم الله! عموشه؟ باباشه؟ داييشه؟ اخه كي شه؟ ·         آخه اين مدت مرتب صحبت اون بوده. ·         جدي مي پرسم منصور. ·         فكر كنم به ثريا بره. ·         لابد چون دستپخت اونو مي خوره.   ·         نخير چون در هنگام شكل گيريش چشممون به جمال ثريا روشن شد. يادته؟ زدم زير خنده و گفتم: ·         تو اون روز خجالت نكشيدي منصور؟ آبر حيثيت ما رو بردي. ·         براي نگهداشتن تو، حثيت و آبرو و خجالت رو مي ذارم كنار. تازه ثريا مثل مادرم مي مونه، هزار بار منو تر و خشك كرده، من فقط داشتم تو رو مي بوسيدم. ·         واي اصلاً يادم مي افته يه جوري مي شم. خيلي بد شد. كاش صداش نمي زدم! ·         يعني دلت نمي خواد به اون بره؟ هر دو زديم زير خنده. ·         از خدامه، ثريا خانم خيلي با نمكه. وارد سالن شديم. منصور گفت: ·         خب عليك سلام، عليك سلام، تهيت بگم يا تسليت پرويز جان؟ ·         فعلاً دعا كنين. ·         براي چي؟ ·         هنوز از نسرين خانم جوابي نگرفتم. فقط ونستم وادارشون كنم كمي تامل كنن، همين. ·         نسرين جان بلاخره چي شد؟ ·         والله گيسو جان، خودت شاهد بودي كه به خواستگارهاي ديگه ام مي گفتم نه، يك كلام. ولي گويا در برابر مهندس قاطعيتم رو از دست دادم. نياز دارم كمي فكر كنم. ·         به به! مباركه، منصور پاشو شيريني تعارف كن. ·         من كه هنوز بله نگفتم. تازه نظر خونواده م هم شرطه. ·         اين شيريني رو كه خوردي، بله رو مي گي. آخ دعا خونده س نسرين جون. نسرين شيريني برداشت و گفت: ·         ممنون. فرهان گفت: ·         ممنون مهندس. انشاالله شيريني پدر شدن شما رو بخوريم. ·         اون روز كه من شيريني انقدري پخش نمي كنم، نفري يه كيك بزرگ مي دم فرهان جون. ·         ممنون منصور جان. و شيريني را برداشتم. آن شب فرهان و نسرين را شام نگهداشتم و آخر شب فرهان نسرين را به منزلش رساند. از پر حرفيهاي فرهان در ماشين بي خبرم، ولي نسرين مي گفت خيلي التماس كرده. بيچاره فرهان با ان ابهتش چه ذليل شده بود!و اما نسرین !آنقدر ناز وادا آمد که دل ما را زد .پشت دستم را داغ کردم دیگر خودم را وارد این ماجراها نکنم .خلاصه ده روز بعد جواب مثبتش را اعلام کرد. بیچاره فرهان لپهایش فرو رفته بود، بسکه غصه خورده بود .گاهی عصبانی میشدم و با نسرین تماس میگرفتم و می گفتم : خودت رو خیلی لوس کردی ها، یا بگو آره یا بگو نه ، یعنی چه؟ بیچاره فرهان رو زجرکش کردی می خندید و می گفت : خونسرد باش دوست من ، خونسرد باش .به خودت فشار نیار ، یه موقع بچه ت زود بدنیا میاد .همیشه همینطور بود، آرام و خونسرد و مسلط به کار. هرکاری را آهسته و آرام انجام می داد .انگار می ترسید از زیبایی ووقارش چیزی روی زمین بریزد و حیف ومیل شود . وقتی روز خواستگاری ، جلوی فرهان چای تعارف کرد ، در گوش منصور گفتم: میتونی یه چرت بخوابی عزیزم ، تا خم بشه و فرهان چای برداره و دوباره راست بشه ، نیمساعتی طول میکشه منصور لبخند زد و گفت : همینش آدم رو می کشه عزیزم ، البته به چشم خواهری ها .دوباره اون ابروهات رو گره کور نزنی خوشم باشه ، خوشم باشه می دونی مردها از آروم بودن خانمها چه استنباطی دارن؟ نخیر، متخصص این موارد شمایین ، لطفا بفرمایین وقتی زنی آروم وخونسرده ، یعنی ناز داره ، یعنی دیر عصبانی میشه و با ظرفیته .یعنی بهترین پناهگاه و آرامگاه برای شوهرشه آهان ، که اینطور گیسو، نترسون منو با اون نگاههات تو رو خدا لبخند زدم چون حق با منصور بود. تمام زیبایی زن ، در آرامش ومتانت اوست ، و فرهان حسابی در برابر نسرین خودش را باخته بود .چنان نگاه قشنگی به نسرین کرد که یک لحظه حسادت کردم .چرا اولین بار که منصور برای عیادت از گیتی به منزل ما آمد و من به او شربت تعارف کردم ، از چنین نگاهی محروم ماندم .ولی بعد سریع یادم افتاد که نگاه منصور وقتی که در حضور بهرام و خانواده اش به منصور چای تعارف کردم، از این هم قشنگتر بود، ملتمسانه تر وعاشقانه تر .همان روز که بهرام به خواستگاریم آمده بود و منصور قالب تهی کرده بود ، تا آن حد که سر شام قلبش درد گرفت و دچار تشنج شد ما نباید رفتار همسرانمان را با هم مقایسه کنیم .شاید ظاهر عمل متفاوت باشد، یکی احساسی تر برخورد کند و یکی سنگین تر و تو دارتر . ولی مهم باطن عمل ونیت عمل است . مهم نفس عمل است .باید بدانیم همه مردها دیوانه وار به همسرانشان علاقه دارند ، درست همانقدر که ما به همسرانمان عشق می ورزیم .همه مردها بهترین و بارزشترین چیزهای دنیا را برای همسرشان می خواهند، حالا یکی می تواند و تهیه می کند ، یکی نمی تواند و خجالت می کشد .مهم این است که میخواهند، مهم اینست که ما را می پرستند ،حتی مردی که با همسرش عصبانی تر از دیگری برخورد میکند شاید بیشتر عاشق همسرش باشد .فقط شیوه رفتار وتربیتش متفاوت است .روش ابراز علاقه اش متفاوت است و البته چه بهتر که رفتارش را اصلاح کنه . پس چقدر زیباست که در زندگی زناشویی جویای باطن افراد باشیم فرهان بالاترین مهر، بهترین خرید و مجلل ترین عروسی رابرای نسرین خانم قانع ومتواضع ترتیب داد .چون وسعش می رسید .اگر هم نمی رسید فرقی نمیکرد .همانقدر نسرین را دوست داشت . جالب اینجا بود که فرهان آنقدر برای بردن نسرین عجله داشت که به او فرصت نداد اقلا کمی خجالتش بریزد .نسرین حتی خجالت می کشید با فرهان برقصد، چه برسد به اینکه در آغوش فرهان برود. خود این مسئله برای فرهان دنیایی ارزش داشت چون می فهمید که چه همسر پاک و نجیبی اختیار کرده است . بالاخره شیطنت کردیم و آنها را وادار به رقص کردیم . مثل معروفی هست که می گوید طرف آب نمی بیند وگرنه شناگر ماهری است .نسرین آنقدر قشنگ با فرهان می رقصید که همه حیرت کرده بودیم .فرهان گونه اش را به گونه نسرین چسباند و در گوشش پچ پچ کرد .متاسفانه نفهمیدم چه گفت .بعد نسرین دستش را دور گردن فرهان حلقه کرد و گونه اش را به گونه همسرش بیشتر فشرد .با دقت لب خوانی کردم. در گوشش گفت : زیباترین لحظه زندگیمه پرویز جان ، چون الان که توی آغوشتم و با گرمای وجودت گرم میشم ، مطمئنم که انتخاب درستی کردم .بعد صورتش را مقابل صورت پرویز گرفت وگفت: دوستت دارم پرویز .پرویز نگاه عاشقانه ای به نسرین کرد و بعد بدون رودرواسی بوسه ای به لب نسرین زد و اینبار فهمیدم که گفت:آخ که چقدر دوستت دارم .نسرین دوباره سرش را روی شانه فرهان گذاشت و در خوشبختی اش غرق شد من خودم را خوشبخت تر از آنها می دانستم ، از این جهت که بانی ازدواج و خوشبختی آنها شدم .از اینکه توانستم زحمتهای آقا کریم و همسرش را جبران کنم و عشق خودم را از قلب فرهان بیرون بکشم و مهر دختر خوبی چون نسرین را جایگزینش کنم . به اضافه اینکه منصور را دارم. اوکه عشق من، هستی من، شریک غمها و شادیهای من و پدر فرزند من است ************************ دوران شش ماهگی بارداریم را می گذراندم که مرتضی ونرگس با هم عقد کردند . هرروز که می گذشت بیشتر از پیش به راز و حکمت سفر از شیراز به تهران پی میبردم .روزگار چه بازیهای عجیبی را با انسان شروع میکند و هیچ پایانی هم براش قائل نیست روزها در خانه کلافه بودم. روزهای بارداری را با غر وگلایه می گذراندم ، دلم میخواست مدام در کنار منصور باشم اما مگر میشد ، فقط وفقط باید استراحت میکردم .مراقبت، رسیدگی ووابستگی منصور من را وابسته تر کرده بود، حتی الامکان از کنار من تکان نمیخورد .انگار از اینکه باز همسر و فرزندش را تنها بگذارد وحشت داشت .مرگ غیرقابل باور گیتی و فرزندش تجربه ای تلخ برایش به یادگار گذاشته بود. من خوب می فهمیدم که چه انقلابی در درون منصور برپاست ، باور نداشت این بار فرزندش را در آغوش میگیرد .با کمال حیرت می دیدم که نماز میخونه و از خدا کمک میخواد. چه چیز لذت بخش تر از این، منصوری که روزی کفر می گفت و می گفت کدوم خدا؟ حالا یک بنده مخلص ومومن شده بود، آره حق با گیتی بود،خداوند را وسیله کرده بود تا خودش را به منصور یادآوری کند.حالا منصور با اینکه مصیبت های زیادی را پشت سر گذاشته بود روز به روز بیشتر به خدا گرایش پیدا میکرد و همین روز به روز آرامترش میکرد. می دانست همه چیز به خواست و اراده خداست و اگر ز روی حکمت ببندد دری حتما به رحمت گشاید در دیگری . دو هفته ای به زایمانم باقی بود. مراقبتها شدیدتر شده بود و دلتنگی های من بیشتر .یک روز در حال لعنت کردن خودم بودم که چرا زود باردار شدم و خانه نشین که زنگ تلفن بصدا در آمد سلام سلام، نسرین چطوری؟ خوبم، تو چطوری ؟ بد و عصبانی .پشیمان وخسته چرا؟ خسته شدم .بخدا هیچ کاری نمی ذارن بکنم خوبیت را میخوان .برو شکر کن همچین مراقبتهایی داری، کاش منهم مادر شوهر داشتم خدا رحمت کند خانم فرهان زن خوبی بود .حالا عوض آن خدابیامرز خود پرویز بهت محبت میکنه آن که البته خب، چه خبرها؟ بقول گیتی خدابیامرز خبرها حاکی از اینه که فردا شب شام می دهیم نه بابا، بگو بخدا عجب بی چشم و روئی هستی گیسو، هفته پیش بهت جوجه کباب دادیم یادم نمیاد وقتی دیدمت یکی میزنم تو سرت که یادت بیاد ما چقدر مزاحم شیم عروس خانم؟ پنج ماه گذشته .آخه چه عروسی ومزاحمتی دور از جون تو کفن هم بری بهت میگم عروس خانم چون خیلی خوشگل شده بودی احتمالا آن موقع مال خوشگلیم نیست که بهم میگی عروس .مال رنگ پارچه کفنه .حالا از کجا انقدر مطمئنی که من زودتر از تو می میرم؟ من با خودم عهد کردم حلوای همه را بخورم ، بعد بمیرم .آخه خیلی حلوا دوست دارم تو چی دوست نداری؟ هوو رو اصلا دوست ندارم باشه من زودتر به جناب عزارئیل جواب مثبت می دم که به آنچه دوست داری برسی خدا نکنه .خدا آن روز رو نیاره که من فرهان را در ماتم ببینم اونکه تا اون موقع هفت کفن پوسانده گیسو. اول او باید بره آن دنیا، اگه خوب بود من هم برم چه بدجنسی تو .بوی پول به مشامت خورده سیصد و شصت درجه عاطفه ات چرخیده من هنوز همون نسرین دختر آقا کریم مسافرکشم .افتخار هم میکنم از پول زحمت کشی پدرمه که الان خوشبختم تو خانمی و هربار که پرویز منو دعا میکنه برام دنیائی ارزش داره تو لطف داری خوبی از خودته ، چه حال وخبر؟ همه خیلی بهم گیر می دن، تا آقا نبی برام تکلیف معلوم میکنه .آسه برو، آسه بیا .میخوام برم بیرون هوا بخورم می گن سرما میخوری .میخوام برم دوش بگیرم می گن نفست میگیره خب، پا به ماهی گیسو باید خیلی احتیاط کنی این دو هفته هم بسلامتی بگذره راحت بشم ای خدا، دلم واسه دمر خوابیدن یک ذره شده نسرین واسه شامهای من چی؟ لک زده .اما چه فایده که دیگه واسه ما کلفت ونوکر بهم زدی و دستپخت تو نیست میخوام جوابشون کنم .من خودم از عهده همه چی برمیام .کار کردن تو خانه را دوست دارم مگه زده به سرت .تو چطور میخوای خانه به آن بزرگی رو تمیز کنی . چطور میخواهی به کارهای خانه برسی در حالیکه دانشگاه می ری پرویز هم همین رو میگه. حالا چون اصرار می کنید باشه جوابشون نمی کنم یک چیزی بهت می گم ها نگو خب،حالا شام به چه منظوره؟ ما که تازه مزاحم بودیم خانواده فرزاد میان دیدنمون ، خواستیم شما هم باشید ما باشیم که چی بشه؟ نمی تونی تنهائی حرص وجوش بخوری؟ نه، چشم دیدن هووهام رو ندارم نخیر، بگو تو بیا که به من گیر ندهند بیخود می کنند .می دونی که از کسی نمیخورم حرف بیخود بارمون کنند شکمشون را سفره میکنم تو نمیخواد از من دفاع کنی از خودت و زندگیت دفاع کن جونم آخه من زندگی وعشقم را از تو دارم ، گیسو جان قابل دار نبود پرویز سر تا پاش جواهره .چی چی رو قابل دار نیست؟ خودش یا پولهایش؟ خودش خب، الهی شکر .اما ما نمیاییم ما منتظریم ، نیای دیگه هیچی آخه اعصابم را خرد می کنند، می دونی که تحملشون می کنیم، بیاد دیگه خوش میگذره باشه .ببینم نظر منصور چیه پرویز گفت منصور میگه هرچی گیسو بگه .اما دوری از آنها به نفع زندگیمونه. به پرویز هم نصیحت کرده که از اینها دوری کنه اگه یک حرف حساب تو زندگیش زده همین بوده آن که بنده خدا فقط حرف حساب میزنه بی انصاف تو از منصور دفاع کن من از فرهان که رنگ زندگیمون همیشه سبز باشه نه سیاه هر دو خندیدیم نسرین گفت: پس بیایید. گوشی را بده خانم متین که دعوتشون کنم من خداحافظی میکنم از اینکه بیاد ما بودی ممنون خواهش میکنم .قربانت گیسو جان خداحافظ .گوشی، تا مادر رو صدا بزنم همان موقع مادر به اتاق من آمد وگفت: گیسو جون مادر بیا برو حمام .من مراقبتم عزیزم هربار شما تو زحمت می افتید .از دست این منصور چی از این بهتر مادر که از عروس گلم و نوه ام مراقبت کنم خدا شما را از ما نگیره .بیایید با نسرین جون صحبت کنید به موقع آمدید وقتی مادر از نسرین خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت گفت:سفارش کرد حتما تو را راضی کنم . مادر چرا نمیخوای بیای؟ مادر جون یکبار نشد از اینها حرف مزخرف نشنوم، از اینها باید دوری کرد می دونم عزیزم .اما حسود بیشتر از همه خودش رو می سوزونه عقد شما و پدر بود که گفتند خوب واسه متینها مرتب دست بالا می کنید و رادمنشها را بهشون می اندازید .عروسی نسرین و پرویز برگشتند گفتند باز که بانی خیر شدید .آخه آدم به اینها چی بگه مادر؟ خدا جوابشون رو داده که با تمام خوشگلیهاشون هنوز ازدواح نکرده ند.چشم ندارند ببینند خوشبختیم .من که همیشه دعات میکنم دخترم . عجب شوهری واسه م پیدا کردی !ماهه ، ماهه در حالیکه می خندیدیم گفتم : انشاءا.... به پای هم پیر شید . هر بلائی هم می خواهید سر پدرم بیارید من با شمام فداشم می شم. خدا محسن هم رحمت کنه .اونهم خیلی خوب بود .خلاصه هرچی ماه و خورشیده نصیب متینها شده بفرمائید نصیب رادمنشها قربونت برم مادر،بیا برو حمام تا منصور نیامده و وسواسش گل نکرده از حمام که برگشتم حالم خراب شد قلبم به تندی میزد و نفسم بالا نمی آمد و تمام بدنم می لرزید .ثریا گفت: حتما گرسنه اید بریم ناهار بخورید برام بیارید اینجا ثریا خانم .حال پایین آمدن ندارم الان براتون می آورم ثریا چندتا خرما هم بیار .بچه م فشارش آمده پایین .برو تا منصور نیامده حال گیسو را خوب کنیم که الان می آید پدرم را در میاره هنوز ثریا به پله ها نرسیده بود که صدای بوق ماشین منصور آمد و مادر سیلی کوچکی به صورت خودش زد و گفت : چه زود آمد پسره . عجب شانسی دارم بخدا. ساعت تازه یکه حال من بد میشه که تقصیر شما نیست مادر جون .من ضعیفم بعد از مدتی منصور وارد اتاق شد و سلام کرد و پرسید: چی شده گیسو؟ چرا رنگت پریده؟ خسته م چیزی نیست مگه چکار کردی؟ استراحت باز تو رفتی حمام .دو روز پیش حمام بودی عزیز من منصور جان پیله نکن عزیزم .حالم خوب نیست منصور روی تخت نشست و دستم را تو دستش گرفت بعد بوسه ای به دستم زد وگفت: چه یخ کردی منصور با شلوار بیرون نشستی روی ملحفه؟ از جا پرید و گفت: آخ، معذرت میخوام ، حواسم پرت شد میگم ثریا عوض کنه .اما شما حرف رو عوض نکن مادر گفت: والـله یک ربع بیشتر تو حمام نبود. منصور ثریا با سینی غذا وارد شد.گفت: سلام آقا، خسته نباشید سلام ثریا ، شما خسته نباشی ممنونم .واسه شما هم غذا بیارم بالا مامان شما خوردید؟ من میرم با رادمنش میخورم پسرم پس برای من هم بیار بالا ثریا چشم پدر کجان؟ یازده تا دوازده که پیش ما بود. بعد رفت سراغ مطالعه اش، خب، منصورجان زنت تحویلت .من رفتم منصور در حالیکه ساعتش رو از دست باز میکرد گفت: دور از جون میت تحویلش می دهید؟ من آخه با این چکار کنم مامان؟ مادر لبخند ظریفی زد و در حالیکه از در خارج میشد گفت: هرکاری دوست داری باهاش بکن منصور چشم بامزه ای گفت و ادامه داد: اینهم طاقت دوری رادمنش رو نداره .ما رو باش عمر و زندگیمون رو دست کی سپردیم منصور مادر از صبح پیش من بوده و مثل پروانه دورم چرخیده بی انصافی نکن انشاءا.... با هم خوش باشند شما هم بسلامتی فارغ شی خیال ما راحت بشه منصور برای شستن دست و صورتش از اتاق خارج شد .سینی غذا را مقابلم کشیدم و به جان تیغهای ماهی افتادم که منصور آمد وگفت: بهتری گیسو؟ گرسنمه . بخورم خوب میشم پس بخور دیگه ،چرا سرفرصت کار می کنی؟ بچه ضعف کرد جنین از خون من تغذیه میکنه نه از معده من تو رگهای من هم خون هست خب خونی که توش مداد ویتامینه نباشه چه فایده داره ؟ بچه م غذای درست وحسابی نمیخوره فکر کنم این بیاد دیگه ما باید زحمت رو کم کنیم. بیخود واسه خودم دردسر درست کردم منصور کنارم نشست بوسه ای به گونه ام زد وگفت: همه چیز من اول توئی خودت هم خوب می دونی. بچه ضعیف ومردنی که بدنیا بیاری اول از همه خودت زجر میکشی .ممنون ثریا چیز دیگه ای لازم ندارید منصورخان؟ نه ثریا فقط به محبوبه بگو ملحفه را عوض کنه چشم منصور سینی غذا را جلوش کشید وگفت: خب چه خبرها عزیز دلم؟ توی خونه که خبری نیست خبرها پیش شماست که تو اجتماعید پرویز برای فردا شب دعوتمون کرده آره نسرین هم تماس گرفت .حالا بریم یا نریم؟ امر امر شماست من میگم نریم چون هم تازه اونجا بودیم هم حالم روبه راه نیست و هم از مهمانهای آنها دلخوشی ندارم .اینو بگو منهم به پرویز گفتم دوری از آنها واسه همه ما بهتره اما اصرار میکنه .می دونی که بد پیله است خب بریم نکنه بدشون بیاد گیسو جان اگه یک چیزی گفتند که حتما میگن موهای منو دونه دونه نکنی عزیزم. من حال و حوصله ندارم. فکرهات را بکن دلرحمیهای شما همیشه هم کار دست خودتون می ده هم کار دست من. حرف بزنند شکمشون را سفره میکنم .تو نگران نباش منصور قاشق غذا را مقابل دهانش نگهداشت و با حیرت به من نگاه کرد وگفت: چکار می کنی؟ همان که شنیدی .دیگه ظرفیتم پره .می بینی که دلم هم خیلی پره منصور نگاهی به شکم من کرد وگفت: پس نمیخواد بریم خواهش میکنم اما مادر و پدر میرن خب،آنها برن. بخدا از وقتی میخوام با این خانواده روبرو شم اضطراب می گیرم تا وقتی که باهام آشتی می کنی. ول کن گیسو جان .داریم راحت زندگیمون رو میکنیم خب، حرف بیخود می زنند منصور، قبول نداری خب، من هم همین رو میگم عزیزم ، منتها تو شکم آنها رو سفره نمی کنی می آی خونه شکم منو سفره میکنی غش غش زدم زیر خنده منصور گفت: من نمی فهمم بابا خدابیامرز این تحفه ها را از کجا پیدا کرد ؟ البته حساب آقای فرزاد جداست مرد محترمیه واقعا برام سواله که این دخترها چطور از این پدرند دختر به مادرش می ره و ایشاءا... دختر من هم به مادرش می ره که الهی فدای جفتتون بشم. خدا نکنه .راستی منصور بهت گفتم که دکتر گفت شاید دوقلو باشن منصور با چشمان از حدقه بیرون زده پرسید: دوقلو باشن؟ اینطور می گفت عجب دکتر حاذقیه که بعد از نه ماه به این نتیجه رسیده همینطوری یک چیزی گفت .تیری پرتاب کرده یا به هدف میخوره یا نمی خوره تو چرا مسئله به این مهمی را حالا به من میگی؟ آخه به شکم من میاید دوقلو حامله باشم؟! لابد ضعیفند .عصری بریم یک دکتر دیگه .گیسو نکنه دوقلوئند و ما بی خبریم نیستند عزیزمن .یک قل هم به زوره بهت گفتم بریم پیش دکتر.........گفتی همین خوبه حالا چرا انقدر اعصابت رو خرد میکنی؟ منصور سینی غذا رو کنار زد وگفت: خدای من آخه چرا حالا میگی .دوتا بچه دارن از تو تغذیه می کنند آنوقت همین غذاته .نه فکر خودتی نه فکر این طفل معصومها .واسه همینه که شکمت جمع وجوره منصور باز داری پیله می کنی ها. احساس من بهم دروغ نمیگه این یک قلوئه همان احساس جنابعالی یه روزی به من تهمت زد که زن دارم و زنبازی می کنم. یادت که نرفته داشتی زندگیمون رو بهم می ریختی و بدبختمون می کردی احساسم درست گفته بود تو رفته بودی خانه الناز اینا،منتها برای کار دیگه، من فقط کمی به خطا رفتم کمی به خطا رفتی؟ بچه رو که داشتی می کشتی هیچ، خودت رو هم داشتی می کشتی چرا دوباره داری قبرستون کهنه می شکافی؟ آخه تو همه چیز رو سرسری می گیری .بعد از دو هفته داری می گی دو قلوئه .دو هفته که هیچ، نه ماه آخه من جدی نگرفتم .تاز اصلا پنج قلوئه مگه فرقی می کنه؟ منصور از جا بلند شد وگفت: اصلا متوجه نیستی گیسو. خب اگه دوقلو باشه دوتا سیسمونی میارم نگران نباش .بشین غذات را بخور چه وقته شوخیه زن؟ تو دوست نداری دوقلو باشه؟ از خدامه . از این ناراحتم که در حق تو و اینها کوتاهی شده بابا بخدا اگه می دونستم دوقلو هم حامله ام همینقدر میخوردم، همینقدر می خوابیدم ، چرا انقدر حرص میخوری ؟ میخوای دوتا بچه یک کیلویی رو دستم بذاری که یکی تو سرخودم بزنم یکی تو سر اینها .بخور ببینم که نخوری قاتی میکنم من نمی تونم اینهمه بخورم منصور. چرا اینطوری می کنی؟ شما ژن چند قلوئه دارید .مطمئنا دوقلوئه .حالا عصری می برمت یک دکتر دیگه من قول می دم بچه های سالم برات بیارم .ولم کن من خودت هم سالم میخوام چرا متوجه نیستی که وجودت چقدر برام حیاتیه .زن پس خودت هم بشین بخور من اشتهام کور شد .آرامش به من نیومده گفتم زود برم خونه ها .دلم شور میزد تا نخوری، من هم نمی خورم منصور نشست و با هم شروع به غذا خوردن کردیم .   وقتی به منزل فرهان رسیدیم هنوز خانواده فرزاد نیامده بودند و احساس آرامش می کردیم .اما این آرامش واطمینان خاطر بیست دقیقه بیشتر طول نکشید و اولین گلی که خوردم از الناز بود ، آن هم هنگام سلام واحوالپرسی که گفت: وای چقدر قیافتون عوض شده گیسو جان فکر نکنم منصورخان دیگه هوس بچه بکنه آب شدم رفتم تو زمین و برگشتم روی زمین. به منصور خیره شدم که حرفی بزنه اما مضطرب ولال من را تماشا میکرد .در عوض مادر جون گفت : بچه م فقط کمی ورم کرده که خب طبیعیه .الناز جان، حالا خودت که باردار شدی می فهمی دلم خنک شد اما شکمشون رو که سفره نکردم هیچ با سکوتم اجازه دادم که چند دقیقه ای بعد المیرا دهان باز کنه و بگه : خب نسرین خانم چه می کنید با محبتهای دوست عزیزی مثل گیسو جان .واقعا مانده م متحیر که ایشون چطور می تونند همه را بهم پیوند بدهند نسرین نگاهی به من کرد و خونسرد رو به المیرا گفت: همیشه دعاگوش هستم .دوست فقط گیسو خیلی دوستشون دارید؟ منظورتون چه کسی است؟ آقای مهندس فرهان را می گم اصلا رقمی براش وجود نداره الناز با خنده پرسید : یعنی صفره ؟! صفر یک عدده و اتفاقا عددی است که از کوچکترین عددها بزرگترین و بیشترین رقمها را میسازه و اندازه علاقه من به پرویز رقمی ست پره صفر از حاضر جوابی نسرین لذت می بردم اما لبخندم را برای منصور جمع کردم تا حساب کار دستش بیاد. مادر پرسید: شما دوتا چرا ازدواج نمی کنید؟ داره دیر می شه ها. المیرا گفت : والـله دست رو هرکسی می ذاریم می برنشون .مثل اینکه دستمون خیلی سبکه خانم متین فریاد خنده بلند شد .اما پدر که از دست این دوتا خشمگین بنظر می رسید فقط لبخند کمرنگی زد وگفت: خب شاید علتش اینه که شما دست رو آقایون می ذارید بذارید آنها دست رو شما بذارند آخ که خدا می داند چقدر خنک شدم المیرا والناز جا خوردند و الناز گفت: پس چطور گیسو خانم شما خوشبخت شدند؟ جناب رادمنش ! پدر به مادر اشاره کرد وگفت: اینجا شاهدی داریم که کفایت میکنه .دختر من هم انقدر انتظار کشید تا دست روش گذاشتند.البته گیسو به منصور خیلی علاقه داشت اما هرگز پاپیش نذاشت که یه موقع نبرنش .مرجان جون شما شاهدی دیگه همه زدیم زیر خنده ومادر گفت: منصور دیوانه گیسو بود و هست .ما هم زدیم و بردیم آقای فرزاد به شوخی گفت: این برد در مورد جناب رادمنش هم صادقه مرجان خانم؟ مادر خندید وگفت: البته که صادقه .پدر ودختر در خوبی همتا ندارند من و پدر همزمان گفتیم : خوبی از خودتونه خانم فرزاد گفت: نسرین جان از گیسو جان یاد بگیر سریع میخت را بکوب منصور و پرویز مضطرب به هم نگاه کردند .انقدر از گوشه کنایه های این مادر ناتنی وخواهران سیندرلا حرص میخوردم که بچه ها تو دلم پیچ وتاب میخوردند ودنبال هم میکردند .جواب داشتم اما ملاحظه هم داشتم . نسرین پرسید : منظورتون چیه خانم فرزاد؟ عذرمیخوام منظورم اینه که زودتر مادر شو عزیزم و یک وارث بیار . نسرین با لبخند تلخی نگاهی به من کرد که مثل برج زهرمار نشسته بودم، سپس گفت: باشه روش فکر میکنم اتفاقا پرویز جان خیلی دلش بچه میخواد ، منتها می بینم با درس ودانشگاه جور در نمیاد خانم فرزاد .اما اگه بنا به فرمایش شما وجود بچه باعث محکم شدن زندگیم باشه و پرویز را تا آخر عمر کنارم داشته باشم سختی ها را تحمل میکنم و براش بچه میارم، هرکاری میکنم که پرویز را از دست ندم .مگه عمرم به دنیا نباشه شیرت حلالت ای که امیدواری پرویز را عاشقتر کنی که اینطور خونسرد میتونی جوابهای مودبانه بدهی .لذت می بردم و کمی از نظر فشار روانی تخلیه می شدم که الناز گفت : فقط مواظب باشید مثل گیسو جان پف نکنید نسرین جان .گمان نکنم بچه م بتونه کاری کنه المیرا ومادرش در خندیدن با او همراه شدند .گستاخی تا چه حد و سکوت ما تا چه حد؟ نگاهی به منصور کردم که لبش را می گزید و حرص میخورد اما هنوز کما فی السابق لال لال بود . مادر جون گفت : زندگی اینها روی قیافه پایه ریزی نشده که روی همان اصل هم ویران بشه الناز جان .اگه اینطور بود که دخترهای دیگه ای برای فرهان ومنصور وجود داشتند .این دوتا پسر های خوب دنبال معنویات و درک بالا می گشتند که شکر خدا همه چیز تمام گرفتند ای کاش خانم متین تمام این جملات را در یک جمله خلاصه میکرد ومی گفت پس چرا شما دوتا را نگرفتند آقای فرزاد برای اینکه حرف را عوض کند گفت: ما همیشه از کمالات گیتی خانم خدابیامرز ، همچنین گیسو جان و نسرین خانم ذکر خیر می کنیم انشاءا... همیشه موفق باشند . راستی پرویز جان از خواهرت چه خبر؟ ایران نمیان؟ نخیر قراره انشاءا.... ما بریم جناب فرزاد، اینطوری نسرین جون را یه ماه عسل حسابی هم بردم . منتظریم نسرین این ترم رو به پایان برسونه بعد بریم، به امید خدا قیافه خانمان فرزاد دیدنی بود .خانم فرزاد گفت: به به پس عازم واشنگتون هستید .خیلی عالیه نسرین جون الناز گفت : هیچ فکر میکردی یه روزی برید آمریکا نسرین جون؟ موضوع این بود که خودم را که بدبخت کرده بودم هیچ نسرین هم گرفتار کرده بودم .اینبار جدا پرویز با وحشت به نسرین نگاه میکرد می دونست وقتی آن روی نسرین برگرده دیگه باید ترسید .اما نسرین همون دختر آقا کریم صادق مهمان نواز گفت: خب خدا جای حق نشسته همه ش که نمیشه شماها برید مسافرت .یک کم هم بقول شما ما فقیر بیچاره ها بریم بگردیم. برای دیدن خواهر پرویز سرازپا نمی شناسم مرتب تماس می گیرن که زودتر بریم. پرویز گفت : فقیر بیچاره چیه نسرین جان ؟ تو تاج سر منی عزیزم به منصور نگاه کردم و با نگاهم گفتم که از فرهان یاد بگیر و آنطور بدتر از من لال و بهت زده نگیر بشین روبروی من الناز گفت: خدا خیلی هم جای حق ننشسته، نسرین خانم چطور مگه ؟ استغفر الـله، کفر نگید تو روخدا خب حق ما خیلی چیزها بود مثلا یک آمریکا حقمون بود، اما هنوز نرفتیم .خدای شما کمی پارتی بازی میکنه و این عادلانه نیست این بار نسرین به پرویز نگاه کرد وپرویز گفت : پارتی بازی چیه الناز خانم؟ خداوند عادل ومهربانه .باید دید چی به صلاحه و البته گاهی اراده هم شرطه  شما اراده کنید حتما می رید آمریکا من آرزو ندارم مهندس فرهان همینطوری مثال زدم نسرین خیلی جدی گفت: پس چرا اعتراض می کنید؟ الناز جا خورد و به المیرا ومادرش نگاه کرد و با حالتی شکست خورده گفت: انگار نسرین خانم را عصبانی کردم؟ من از حق خودم می گذرم ، اما از حق کسی که همیشه در رحمتش به روم باز بوده نمی تونم بگذرم .همانطور که خدا همیشه از حق خودش می گذره اما از حق بنده هاش هرگز. اعتقادات هرکس برای خودش محترمه الناز خانم خب، من هم اگه همچین خدای مهربون و دست و دلبازی داشتم ازش دفاع میکردم اگه قلبتون را صاف کنید و کمی زیباتر به دنیا و آدمهاش نگاه کنید متوجه می شید که این خدا برای شما هم چنین بوده و هست .خدا بین بندگانش تبعیض قائل نمیشه المیرا گفت: لابد شما هم دارید مهندس فرهان رو به راه راست می آورید . فرهان تو راه درست بود که من انتخابش کردم. با اینحال ما همیشه تجربیاتمون رو در اختیار هم قرار می دیم تا زندگی قشنگتری داشته باشیم انگار دیدند با نسرین جدال کردن بی فایده است که دوباره بسراغ من آمدند الناز گفت: گیسو جان امشب شما فقط شنونده اید پیشنهاد بزرگان را پذیرفتم بزرگان نگفتند اصلا حرف نزنید .گفتند بیشتر شنونده باشید وکمتر حرف بزنید به لحظه انفجار چیزی نمانده بود بنابراین گفتم : عوضش شما صحبت می فرمائید باز به هم نگاه کردند المیرا گفت: نکنه با منصور خان قهر کرده ید، همچین رو فرم نیستید مگه آدم با دنیای محبت قهر میکنه پس چرا پکرید؟ خیلی خواستم خودم رو کنترل کنم اما رو اعصابم پا گذاشته بود و پیله کرده بود .بنابراین گفتم: دارم به کنایه هائی که بهم می زنید فکر می کنم و ظرفیتم را می سنجم منظورمون گفتن وخندیدنه گیسو خانم جدی نگیرید با مسخره کردن مردم؟ همه شوخیها دلنشین و بامزه نیستند شما خیلی حساسید گیتی خانم محکمتر از شما بودند .خب آدم باردار پف میکنه دیگه طبیعیه گیتی اگه محکم بود نمی مرد .گیتی طبعش از من حساستر و لطیفتر بود که بخاطر رضایت شما از تمام عشقش (منصور) دست کشید یا واسه آن آدم کش دلسوزی کرد .گفتن هر حرفی درست نیست و هرکس ظرفیتی داره المیرا والناز به هم نگاه کردند خانم فرزاد گفت: اتفاقا دخترهای من شما رو خیلی دوست دارند در اینصورت من دوستشون دارم و برای خوشبختیشون دعا میکنم رنگ و روی منصور پریده بود و مضطرب به من نگاه میکرد .لحظه ای همه ساکت شدند ومطمئنا پرویز با خودش می گفت نخواستیم این کادوی عروسی رو نسرین گفت : مونس خانم شام رو بیارید لطفا .گرسنه یم بعد از صرف شام گفتم منصورجان اگه اشکالی نداره بریم، منزل من نمی تونم زیاد بشینم منصور گفت: بریم عزیزم و از خدا خواسته برخاست و به منزل آمدیم .


نویسنده : admin
بازدید : 34


آن موقع نمی خواستم، ولی برای حفظ ظاهر گفتم: بفرمایین مادر جون سلام بابا، سلام مادر جون، خوش اومدین سلام. شما كه حالی از ما نمی پرسین. چرا گریه كردی دخترم؟ چی شده؟ منصور كجاست؟ چیزی نیست مادر جون، كمی حرفمون شده. آخه برای چی؟ مهم نیست، خب چه خبرها؟ تعریف كنین. پدر گفت:   مثل اینكه خبرها اینجاست. دعوا سر چیه؟ شما مدتیه یا با هم قهرین، یا چشمهای تو اشكیه، یا اعصاب منصور خرابه، نكنه دعوا سر ماست. نه والله بابا! این چه حرفیه؟ به خدا سر شما نیست. پس سر چیه؟ نپرسین، چون خودمون هم هنوز نمی دونیم. زن و شوهرها دعوا دارن دیگه رادمنش، خودمون عصری داشتیم با هم دعوا می كردیم یادت رفته. حرف رو عوض كن خواهش می كنم. چشم خانم، هر چی شما بفرمایین. شام خوردین مادر جون؟ آره عزیزم، ما یه ساعت پیش خوردیم. بابات گشنه بود، زود خوردیم. منصور كجاست؟ بالاست. زد بشقاب رو شكست، مثل اینكه دستش بریده. مادر از جا پرید و گفت: اوا خاك به سرم! چه بلایی سرش اومده؟ منصور از توی پله ها گفت: هیچی مادر، حالم خوبه. سلام. سلام پدر جان. سلام پسرم! سلام منصور جان، دستت چی شده؟ عصبانی شدم، خواستم بكوبم رو میز، خورد تو بشقاب. مثل اینكه ما بد موقعی مزاحم شدیم. اختیار دارین. اتفاقا خوب موقعی اومدین. روحیه مون عوض می شه. خب، چه حال و خبر؟ خوبیم پسرم، اومدیم بگیم ما فردا می ریم مشهد، شما نمیایین؟ به به! زیارت چه عالی! خوش بگذره. اگه زودتر می دونستیم می اومدیم، ولی حالا نمی شه. چند تا قرداد دارم، گرفتارم. ما هم یه دفعه تصمیم گرفتیم مادر. صبح رادمنش رفت برای ساعت هفت و نیم صبح فردا بلیط گرفت. به سلامتی. من هم باهاتون میام مادر جون، اگه پرواز كنسلی بود كه با هم می ریم، اگه نبود من عصرش میام. كدوم هتل جا رزرو كردین؟ هتل هما عزیزم. بیا خوش می گذره. منصور هم اگه كارهاش رو تمام كرد میاد. یه هفته می مونیم. من و گیسو یه فرصت دیگه میاییم. ولی من می رم. كجا می ری؟ مادر و پدر دوتایی می خوان برن. من اتاق جدا می گیرم. می خوام مدتی از این خونه دور باشم. تو كنار خودمی، اخلاقت این شده، وای به حال اینكه دور بشی. بدون من جایی نمی ری. پدر گفت: دخترم كنار شوهرت باشی بهتره، رضایت اون شرطه. منصور هم دلش به تو خوشه بابا. باشه، مشهد نمیام، ولی توی این خونه هم نمی مونم. پدر گفت: ای بابا من چی می گم،تو چی می گی، گیسو. می بینین پدر جان، همین جوری لجبازی می كنه. هر چی دندون رو جیگر می ذارم بدتر می شه. به دست منصور اشاره كردم و گفتم: آره، معلومه چقدر دندون رو جیگر می ذاری! مظلومیتت كاملا هویداست. بمیرم الهی. یه ماهه دارم تحملت می كنم. خودت هم خوب می دونی. خب تحمل نكن. مگه مجبوری زجر بكشی؟ صلوات بفرستین. شما چرا این طوری می كنین؟ قباحت داره. ما مثلا اومدیم دلمون باز شه. خب رفتین خرید؟ آره دخترم، حالا بعد بیا ببین، سلیقه پدرته. مباركتون باشه. و به خودش اشاره كردم و گفتم: پدرم خوش سلیقه س دیگه. آن شب وقتی مادر و پدر خداحافظی می كردند، مادر جون گفت:   مواظب همدیگه باشین. منصور كاسه بشقابها رو شمردم، وای به احوالت چیزیش كم بشه! حالا اومدیم و بشقاب از دست ثریا خانم افتاد. تقصیر من می ذارین مامان؟ ثریا دروغ نمی گه. ازش می پرسم. به اعصابت مسلط باش پسرم، جلو رادمنش خجالت می كشم. صبح می برمتون فرودگاه مامان. نه پسرم، ما ساعت شیش می ریم. مرتضی می بردمون. پس مواظب هم باشین. انشاالله خوش بگذره. ما رو هم دعا كنین. در ضمن اونجا دعا كنید اخلاق گیسو مثل سابق بشه.   منصور به اتاق خواب رفت. ده دقیقه بعد من رفتم لباس خوابم را برداشتم و از اتاق بیرون آمدم و به اتاق سابقم رفتم و همان جا خوابیدم. منصور هم اصلا اعتراضی نكرد، حسابی قهر بود. تا صبح دقیقه ای چشم برهم نگذاشتم. الناز لحظه ای از جلوی چشمم دور نمی شد، بالاخره زهر خودش را به من و گیتی ریخت. ساعت شش از پنجره دیدم كه پدر و مادر با مرتضی رفتند. آیت الكرسی بدرقه راهشان كردم. تا ساعت هفت و نیم فكر كردم و تصمیمم را گرفتم. دیگر زندگی زیر یك سقف در كنار منصور برام لذتبخش نبود كه هیچ، عذاب آور هم بود. به اتاق منصور رفتم. بیدار ولی هنوز در رختخواب بود. دستش را روی پیشانی اش گذاشته بود و به سقف چشم دوخته بود. سلام نكردم. چمدانم را از داخل كمد بیرون آوردم و چند تا لباس و لوازم شخصی داخلش چیدم. منصور بلند شد نشست و گفت: می خوای بری مشهد؟ جواب ندادم. لباسهایم را عوض كردم و شناسنامه ام را از داخل كشو برداشتم و در كیفم گذاشتم. بعد رفتم حوله ام را آوردم و داخل چمدان گذاشتم. زیپ را بستم و گفتم: ببخشین اگه براتون زن خوبی نبودم، مهندس متین. تو داری چیكار می كنی؟ خداحافظی. دارم می رم خونه پدرم، منزل سابقش. بلند شد آمد دستش را روی چمدان گذاشت و گفت: زده به سرت؟ ·         آره خوشی زده زیر دلم. می رم تا تو راحت زندگی كنی و مجبور نشی اون دندونهات رو روی جیگر عاشقت بذاری. یه موقع خون میاد! ·         بین همه زن و شوهرها حرف پیش میاد.   به دستش اشاره كردم و گفتم: این طوری؟ ·         مقصرش تو نبودی، خودم بودم. چمدان را بلند كردم. یعنی انقدر از من بیزار شدی؟ ما برای هم مناسب نیستیم منصور، اصلاً ایراد از منه. ولم كن تو رو خدا. من دوستت دارم گیسو، چرا نمی فهمی؟ چرا داری زندگیمون رو خراب می كنی؟ اگه می خوای به پات بیفتم، خوب می افتم، دیگه غروری برام نمونده. چرا؟ چون با من ازدواج كردی؟ از وقتی گیتی عزیزم رو خاك كردم، غرورم رو خاك كردم. اون همه چیز بود، غرورم بود، زندگیم بود، تو هم خواهر اونی، پس برای من تو همونی، این رو بفهم. تو منو به خاطر اون دوست داشتی. من تو رو به خاطر خودت می خوام. ولی من دیگه تو رو نمی خوام. بی دلیل كه نمی شه. مگه زندگی لباس تنه؟ به خودت بگو. والله كسی تو زندگی  من نیست. اگه چیزی هم گفتم، اگه گفتم می رم زن می گیرم، از روی عصبانیت بود. گیسو قهر و لجبازی بیخودی نكن. تعجب می كنم با داشتن اون همه خاطرخواه كه برات سر و دست می شكنن، به من التماس می كنی. كدوم خاطرخواه؟ كی در انتظار منه؟ چرا پرت و بلا می گی گیسو؟ برو كنار منصور، الهه ناز تو كس دیگه س. راست می گن تا سه نشه بازی نش. براش قشنگ تر اهنگ بزن.   بازویم را گرفت و من را روی تخت انداخت و گفت: فكر كردی نمی تونم نگهت دارم. دختر بی عقل؟ برو كنار منصور. نمی رم. خودت رو بكشیف فحشم بدی، رهات نمی كنم. و شروع كرد به بوسه باران بدن من                                                                                                                                                 ·         تو عزیز منی، تو عشق منی، وجود منی، لعنتی! اینو بفهم. هر چه می خواستم از دستش فرار كنم نمی توانستم. ماشاالله زوری داشت مثل فیل. جیغ كشیدم:   ·         منصور من از تو بدم میاد، برو كنار، آزام نده. ·         گیسو چقدر فریاد می كشی. ثریا میاد بالا زشته. ·         بذار بیاد. ثریا خانم!   دستش رو جلوی دهانم گرفت. به فشاری دستش رو برداشتم و فریاد كشیدم:   ·         ثریا خانم! این داره منو می كشه. به دادم برس.   منصور با یك دستش جلوی دهانم را گرفته بود و با دستش دیگرش باهام مبارزه می كرد، بعد دستش را از جلوی دهانم برداشت. ثریای بدبخت از جیغ و هوار من چند ضربه به در زد و گفت:   ·         آقا تو رو خدا ولش كنین. از شما بعیده! شما كه دست بزن نداشتین.   ثریا در را باز كرد و با ناراحتی گفت:   ·         آقا به خاطر من ....   ولی وقتی ما را دید گفت:   ·         استغفرالله.   و با خجالت و لبخند از اتاق بیرون رفت و در را بست.   ·         بی حیا! ·         تقصیر توئه كه اپرا اجرا می كنی. ·         ولم كن لعنتی! آخه بزور چه فایده داره؟ ·         فایده داره.   آن قدر دست و پا زدم كه خسته شدم. یعنی از شما چه پنان در برابر جذابیت منصور كسی نمی توانست مقاومت كند. بنابراین تسلیم شدم، ولی احساسی نشان ندادم. در آخر مرا بوسید و گفت:   دیگه باهام آشتی كن. من بدم، پیرم، به درد تو نمی خورم، ولی تو نادیده بگیر. چی كار كنم؟ دوستت دارم.   بلند شدم لباسم را مرتب كردم.   دیگه كه نمی خوای بری؟ مگه به خاطر این قهر كرده بودم؟ گفتم شاید شكستن غرورم دلت رو به رحم بیاره. مگه نمی خوای بری شركت؟ تا از جانب تو مطمئن نشم، نه. خیلی خب، من هستم، برو به كارت برس. مگه تو نمیای؟ نه، می خوام بخوابم، دیشب نخوابیدم. ·نری ها!   و بلند شد سر و وضعش را مرتب كرد و گفت:   بریم صبحانه بخوریم. من میل ندارم. اگه خوابم برد بیدارم نكن. باشه بگیر بخواب عزیزم. پس خداحافظ. خداحافظ.    منصور رفت. شاید اگر ان موقع ها بود و به چشم خودم ندیده بودم كه به دیدن الناز رفته می گفتم:   آخیش! چقدر باگذشته! چقدر مهربونه! چقدر وابسته س!   ولی آن لحظه هیچ كدام از این جملات را نگفتم. بر عكس فكرم رفت پیش فرهان و خوشبختیهایی كه در كنار او در انتظارم بود. وقتی منصور به اتاق آمد، خودم را به خواب زدم. ملحفه را رویم كشید، مرا بوسید و آرام گفت:   خانمم خسته شده، اعصابش ناراحت شده، قربونش برم الهی، چه ناز خوابیده! باید ببرمش مسافرت.   و رفت. نیم ساعت بعد بلند شدم، آماده شدم. چمدانم را برداشتم و پایین آمدم. خجالت می كشیدم به چشمهای ثریا نگاه كنم.   سلام ثریا خانم.   با لبخند معنی داری گفت:   سلام خانم. ببخشین تو رو خدا. امروز زده بود به سرش. برای اینكه تركش نكنم، آبرومون رو برد. عیب نداره. حالا فهمیدین چقدر دوستتون داره؟ ولی خودمونیم انقدر ترسیده بودم كه حد نداشت. فكر كردم واقعاً دارن شما رو خفه می كنن، نمی دونستم دارن با بوسه و قربون صدقه خفه تون می كنن، دور از جون. كور خونده. من دارم می رم ثریا خانم، دیگه خسته شدم، می رم خونه پدرم. ای بابا! این كارها چیه؟ ذوق و شوق آقا رو سركوب نكنین. اون ذوق و شوقش واسه كس دیگه ایه. خداحافظ. خانم جان، نرین تو رو خدا. بمونم دعوا مرافعه می شه. چند روزی می رم آرامش بگیرم. شاید به قول منصور خسته شدم. پس زود بیاین ها. انشاالله. خدانگهدار.    ماشین را روشن كردم و راه افتادم، به خانه كه رسیدم، آن قدر سرم درد می كرد و خسته بودم كه یك لباس راحتی پوشیدم ف سیم تلفن را از پریز كشیدم و خوابیدم. ساعت یك با صدای زنگ در از خواب پریدم. بلند شدم از پنجره نگاه كردم، منصور بود. رفتم در را باز كردم، وقتی آمد داخل گفت:   این بازیها چیه در آوردی، گیسو؟ بازی قایم باشك. حاظر شو بریم خونه. مریض نیستم كه صبح بیام اینجا بخوابم، ظهر بیام خونه. اصلاً تو حرف حسابت چیه؟   و در را بست.   من می خوام از تو جدا شم. شوخی هم نمی كنم، ناز هم نمی كنم، دعوا هم باهات ندارم. دوستانه با هم ازدواج كردیم، دوستانه هم جدا می شیم. هم واسه تو زن زیاده، هم برای من شوهر. پس لطفاً دوستانه بگو كی زیر پات نشسته؟ عقلم، شعورم، غرورم. اگه راست می گی ثابت كن. منصور من انقدر تو رو دوست داشتم كه تا آخرین لحظه هم دعا می كردم اشباه كرده باشم، ولی متاسشفانه حقیقت داشت. چی حقیقت داشت؟ چی دیدی؟ چیزی كه یك زن نمی تونه ببینه. منو با كسی دیدی؟ منصور دیگه مهم نیست. حتی اگر اون مسئله حقیقت هم نداشته باشه، دیگه باهات زندگی نمی كنم. چون بهم دروغ گفتی. چه دروغی گفتم؟ لعنتی. لعنتی جد و .... استغفرالله ... برو منصورف حالم خوش نیست. اومدی زابه راهم كردی.   منصور جلو آمد و مرا به دیوار تكیه داد و گفت:   اگه راست می گی بگو منو با كی دیدی؟ برو منصور حوصله ندارم. من فقط طلاق می خوام. نه به این دلیل كه بهم خیانت كردی. به این دلیل كه دیگه دوستت ندارم. ازت متنفرم. ای كاش همون موقع زن بهرام یا فرهان شده بودم. اونا شرفشون از تو بیشتره.   منصور نامردی نكرد و چند سیلی پی در پی به صورتم زد. مرتب فریاد می كشید: آره اونا از من شرفشون بیشتره. من بی شرفم؟ من پستم؟ من خائنم؟ فكر كردی تحملم چقدر كثافت؟ هر چی نازت رو می كشم گندتر می شی. دیگ از دستت خسته شدم! نمی خوای به درك! برو بمیر! برو طلاق بگیر! برو زن فرهان یا بهرام شو. اره دیگه من اخی شدم . ازم خسته شدی.   و بی رحمانه به صورتم سیلی می زد. دیوانه شده بود. شاید هفت سیلی به صورتم زد. صورتم بی حس شده بود. در اثر خونی كه از بینی و لبم جاری شده بود، به خودش آمد و كنار رفت. روی مبل نشست و سرش را میان دستهایش گرفت. خودش هم به نفس نفس افتاده بود.   از روی میز دستمال كاغذی برداشتم و جلوی بینی ام گرفتم و روی مبل نشستم. سرم را به مبل تكیه دادم تا خونریزی بینی ام بند بیاید. نگاهی به من كرد و گفت:   بگو منو كجا دیدی؟ با كی دیدی؟ وگرنه همین جا می كشمت. بكش راحتم كن. چرا معطلی نامرد؟   بلند شد به طرفم حمله ور شد و گفت:   بگو وگرنه لهت می كنم. گیسو. مگه دیروز بعدازظهر نرفته بودی خونه الناز؟   جا خورد. كم كم عقب رفت و روی مبل نشست.   از ساعت شیش تا هشت و ده دقیقه اونجا بودی و من توی ماشین بیرون منتظرت بودم. تو با الناز رابطه داری، می خوای باهاش ازدواج كنی. دیروز به خاطر قرار مدار رفته بودی اونجا.   منصور مبهوت به من نگاه می كرد.   چرا ساكتی؟ دفاع كن. بگو نبودم. بگو چشمهام عوضی دیده.   روی مبل نشست و گفت:   خب، بودم. آفرین، پس اونجا مركز شهر نیست. خونه دوستت هم نیست. زن هم توی اون جمع دوستانه بوده، اونم سه نفر. حالا می خوای با دروغهایی كه تحویلم دادی، باور كنم بدون منظور اونجا رفتی. خونه الناز رفته بودم، ولی نه برای خواستگاری و قرار مدار ازدواج. پس برای چه كوفتی بدون مشورت با من رفته بودی اونجا؟ مگه نمی دونی از اونا بدم میاد؟ اون وقت آلاگارسون می كنی می ری دیدنش؟ ای تف به اون روت بیاد. به خاطر كاری رفته بودم. چه كاری؟ بگو. نمی تونم بگم. منصور، بلند شو از اینجا برو. من دیگه حرفی با تو ندارم. اگه تا حالا به نامردیت شك داشتم، امروز با این رفتار وحشیانه ت مطمئن شدم. برو از جلو چشمهام دور شو. من فردا می رم تقاضای طلاق می كنم. پدرم هم میل خودشه، فقط قضیه ما رو از اونها جدا كن. همین. تو داری عجله می كنی گیسو، داری اشتباه می كنی. من الناز رو دوست ندارم. ولی اون تو رو دوست داره. گیسو زندگی مون رو خراب نكن. به خدا برای این چیزهایی كه تو گفتی اون جا نرفته بودم. ولی نمی تونم بگم چرا اون جا رفته بودم، چون ازم خواهش كردن چیزی نگم. آره، به قولی كه به اونا دادی عمل كنی، بهتره.   و فریاد كشیدم:   برو بیرون از این خونه.   منصور بلند شد و با عصبانیت به سمت در رفت و گفت:   اگه شهامت داری برو تقاضای طلاق كن، مطمئن باش خیلی راحت امضا می كنم. مطمئنم، خب، الناز بد تیكه ای نیست. از رادمنش ها استفاده كردی، دیگه حالا نوبت اونه.   در را كوبید و رفت. تازه زدم زیر گریه. آن قدر فحش دادم كه خودم خسته شدم. بی رحم چقدر سیلی به صورتم زد.   آن شب فقط منتظر بودم صبح شود بروم تقاضای طلاق بدهم. آن قدر از منصور بدم آمده بود كه به سه طلاقه هم راضی بودم. صبح به دادگاه خانواده رفتم كارهای مقدماتی را انجام دادم و به خانه برگشتم. حدود ساعت سه با فرهان تماس گرفتم.   سلام مهندس. سلام گیسو خانم، معلوم هست كجایین؟ من منزل پدرم هستم، منزل سابقمون. چرا اون جا؟ من دیدم مهندس امروز نیومد. پس ... چرا به این زودی؟ دیر هم شده. مهندس چه كرد؟ هیچی، كمی التماس، كمی دعوا مرافعه، دیروز طهر هم اومد اینجا، منو به باد كتك گرفت و رفت. بهش كه چیزی نگفتین؟ چرا گفتم كه خونه الناز دیدمت، می گه برای انجام كاری رفته بودم، ولی نمی تونم بگم چه كاری، چون بهشون قول دادم. هنوز گیجم. باورم نمی شه تقاضای طلاق دادین. چه ضرب الاجلی! پدر و مادر جون مسافرتن، تا اونا نیومده ن باید اقدام می كردم. كمكی از دست من برمیاد؟ نه ممنونم. فقط فعلا موضوع پیش خودمون باشه. تو شركت صحبتی نكنین. حتما. شماره منزل پدرتون همون شماره قبلیه؟ بله. قربان شما. خدا نگهدار.   بعدازظهر ثریا تماس گرفت، كلی نصیحتم كرد. خواهش كرد، التماس كرد، ولی به جایی نرسید.یک هفته گذشت و هیچ خبری از منصور نشد ،فقط گاهی تلفن زنگ میخورد،برمی داشتم .قطع میکرد .می فهمیدم منصور است .ولی او هم روی دنده لجبازی افتاده بود .هنوز خبر نداشت تقاضای طلاق داده ام یک روز بعدازظهر با صدای زنگ در ،گوشی اف اف را برداشتم،پدر و مادرجون بودند از دیدنشان خوشحال شدم .به استقبالشان  رفتم .بعد از پذیرایی گفتم: خب مشهد چه خبر؟ زیارتها قبول . جاتون خالی بود دخترم ،ولی همه رو از دل و دماغمون در آوردین .این چه بساطیه به پا کردین ؟ شما خودتون رو ناراحت نکنین مادرجون ، بین من و منصور اختلافی بوجود آمده که زیاد ساده نیست و من دیگه نمیخوام باهاش زندگی کنم .به منصور هم گفتم ، زندگی شما از ما جداست پدر گفت : من چطور تو روی منصور نگاه کنم دختر؟ حرفها میزنی ! مگه طلاق میخوای ، راست میگه ؟ آره تقاضای طلاق دادم مادر وپدر از جا پریدند. تو چکار کردی؟ هفته پیش رفتم دادگاه، تقاضای طلاق دادم .همین روزها باید احضاریه ش بیاد در خونه تون خیلی سرخود شدی گیسو ! این غلطها چیه؟ زن با کفن از خونه شوهرش بیرون میاد گیتی با کفن بیرون اومد بسه .اون مال قدیمهاست .من با یه آدم هوسباز زندگی نمیکنم .ببخشین مادرجون ،ولی باید حقیقت رو بددونین منصور میگه منظور خاصی نبوده گیسو جان.البته قبول داره نباید بهت دروغ می گفته ،ولی مبگه از ترسم دروغ گفتم بهتون گفت اومد اینجا منو سیلی بارون کرد؟ صورتم پر خون شده بود من دیگه نمی خوامش غلط کرد .ولی تو عصبانیت که حلوا خیر نمی کنند مادرجون،خودت می دونی منصور چقدر دوستت داره من از شما جز خوبی ندیدم مادرجون،منو ببخشین،ولی تصمیمم رو گرفتم، دیگه توی اون خونه برنمیگردم .اصرارتون بی فایده س پدر گفت: خب منصور چرا نمیگه برای چی رفته اونجا؟ فکر نمی کنه داره زندگیش به هم میخوره ؟ یعنی مردم مهم تر از زنش هستن خانم؟ یعنی چی؟ آدم خوش قولیه ، سرش بره حرفش نمی ره .رادمنش ، من چکار کنم؟ به کنایه گفتم : به منم قول داده بود از الناز دوری کنه مادرجون، اونا با هم سر و سر دارن اشتباه می کنی مادر .منصور همچین آدمی نیست ،هرزه نیست، سوءتفاهم شده حالا اونا هیچی ،من اصلا دیگه دوستش ندارم .با سیلی هایی که به من زد ، ورقه طلاق رو امضا کرد .اونهمه خونه از بینی و لب من اومد ، بلند نشد یه دستمال بهم بده .منصور همچین آدمی بود؟ پس حق رو باید به من بدین مادر نفس عمیقی کشید وگفت: نمی دونم چی بگم؟ فقط اینو بدونین با این کارهاتون، زندگی من و رادمنش رو هم به هم می ریزین شما به ما کار نداشته باشین پدر گفت: مگه میشه، بچه جان؟ حالا چایی تون رو میل کنین .حرف رو عوض کنیم بهتره اگه منصور عذرخواهی کنه وبگه چرا اونجا بوده .میای سر زندگیت عزیزم؟ نه مادرجون، دیگه نه .معذرت میخوام مادر دو دستش را بعلامت دیگه چقدر التماس کنم، باز کرد و به مبل تکیه داد پدر گفت: چاییت رو بخور مرجان جون ، اینها خودشون آشتی می کنن .ناراحت نشو .چه ماه عسلی رفتیم ! از شیرینی شکرک زد تو بمون اینجا رادمنش، من می رم خونه. تو مغز اینو شستشو بده .من مغز اونو .بلکه خدا بخواد زودتر اشتی کنن . اینم شده یه غصه روی دل ما نه مادرجون، من دوست دارم تنها باشم .خواهش میکنم بذار بمونم گیسو نه بابا، اگه لازم شد خودم خبرتون میکنم بابا بلند شو بریم سرخونه زندگیت .این بایها چیه ؟طلاق چیه؟ از شما بعیده .منصور تو رو طلاق نمی ده چرا اتفاقا خودش گفت اگه شهامت داری برو تقاضای طلاق بده .من راحت زیرش رو امضاء میکنم .الان یه هفته س، نه زنگی زده ، نه سری زده ، پس بدونین اونم خسته شده .اون دلش جای دیگه س گیسو جان ،تو اول بیا قیافه اش رو ببین، بعد قضاوت کن. رنگ و روش سیاه شده .غصه میخوره بچه م پدر و مادر نتوانستند من را ببرند و رفتند .از اینکه وقتی بروند منصور می فهمد تقاضای طلاق دادم، احساس خوبی داشتم .دلم خنک می شد فرهان گاهی با من تماس می گرفت .دروغ نباشد، من هم منتظر تماسش بودم. دلم به او گرم شده بود روز بعد با زنگ تلفن گوشی را برداشتم .منصور بود. سلام گیسو سلام خوبی؟ بد نیستم به لطف شما! مکث کرد کاری داشتی منصور؟ دوباره کمی مکث کرد، بعد گفت : میخوام خواهش کنم برگردی سر زندگیت .قبول دارم اشتبه کردم، ولی تو گذشت کن متاسفم منصور بخدا من الناز رو دوست ندارم .بخدا قصد ازدواج با اونو ندارم. کی به تو این چرت و پرتها رو گفته؟ هیچکس . اینهمه تو مواظب من بودی ، یه مدت هم من تو رو زیر نظر گرفتم و خودم فهمیدم گیسو من دوستت دارم تو جای من بودی چیکار میکردی؟ اگه من همچین خطایی مرتکب شده بودم ، باهام زندگی میکردی؟ مرد و مردونه جواب بده شاید تنبیهت میکردم .ولی طلاقت نمی دادم، چون بهت اطمینان دارم .حرفت رو باور میکردم .ولی تو حرف منو باور نمی کنی. هرچی میگم قضیه چیز دیگه ای بوده ، قبول نمی کنی اطلا گیریم تو رفتی اونجا، موضوعی رو حل کنی که مربوط به خودت نبوده، بهم دروغ که گفتی ، با مشت زدی تو بشقاب و با سیلی زدی تو صورت من .اینهاست که نمی ذاره باهات ادامه بدم. منم تو رو خیلی دوست داشتم، خیلی زیاد، ولی تو همه چیز رو خراب کردی. برگرد گیسو ،خواهش میکنم . من بدون تو نمی تونم زندگی کنم.حاضرم هر تنبیهی رو بپذیرم تنبیه تو فقط اینه که پای ورقه طلاق رو امضا کنی گیسو، دیوونگی نکن کاری نداری منصور؟ درست تصمیم بگیر.نمی خوام تهدیدت کنم، ولی اگه پام رو تو دادگاه بذارم، دیگه همه چیز تمومه ها، گیسو! حتما بذار .خدانگهدار .وگوشی را گذاشتم از لحن ملتمسانه منصور با غمی که در صدایش بود گریه ام گرفت .چرا کار ما به اینجا کشید؟ قابل تصور نبود دو هفته گذشت .پدر ومادر خیلی سعی کردند ما را آشتی بدهند، اما نتوانستند .پای عمو منصور هم وسط کشیده شد، ولی بی فایده بود یکماه بعد ،دادگاه ما تشکیل می شد و من بی صبرانه منتظر آن روز بودم .طاهره خانم و آقا کریم ونسرین خیلی نصیحتم کردند، ولی بی نتیجه بود.پدر هم دیگرازدستم عصبانی شده بودوقهرکرده بود.می گفت گذشت رو از مادرت یاد نگرفتی .بچه من نیستی و از این حرفها بیشتر از بیست روز بود که منصور را ترک کرده بودم. وضع وحالم عوض شده بود،حالت تهوع داشتم . با دیدن علامت های بارداری وحشت کردم .بعد از آزمایش فهمیدم تصورم درست بوده و باردارم .حالت مرگ به من دست داد .منصور را لعنت میکردم که آن روز وحشیانه و به زور در من اویخته بود .حق داشت که می گفت: فکر کردی نمی تونم نگهت دارم ؟ من را پابند کرده بود .کارم شده بود گریه .نمی دانستم باید چکار کنم .جریان را به احدی نگفتم به چند پزشک مراجعه کردم تا سقط کنم .دو نفر از آنها قبول نکردند ، ولی یکی پذیرفت و برای دو روز بعد به من وقت داد با وجدانم در جنگ بودم .نه دلم راضی میشد بچه ام را با دست خودم بکشم . نه دلم راضی می شد بی پدر یا بی مادر بزرگ شود . تازه با این وضع ،تا نه ماه دیگر هم نمی توانستم طلاق بگیرم و این از همه درد آورتر بود. دلم میخواست زودتر تکلیفم روشن شود .یعنی با وعده های فرهان قصر طلایی خودم را روی خرابه زندگی منصور ساخته بودم و برای رسیدن به آن روز شماری میکردم و شدیدا عجله داشتم بالاخره تصمیم گرفتم بچه را بدبخت نکنم و او را سقط کنم تا از این زدگی نکبتی راحت شود .فقط قبل از اینکه به اتاق عمل بروم، باید کارهایی را انجام می دادم .چون معلوم نبود زنده از اتاق عمل بیرون بیایم ، باید یک نفر می دانست من چرا اینکار را میکنم و در کجا. اگر می مردم و می فهمیدند که سقط جنین کرده ام، برایم هزار حرف در می آوردند .آنوقت کجا بودم که ثابت کنم بچه از منصور بودهخ .این بود که اول وصیت خودم را نوشتم و روی میز گذاشتم ، بعد به دیدن فرهان رفتم خب چه خبرها؟ خیای خوش اومدین ممنونم .خبر که زیاد دارم، فقط نمی دونم اول کدوم رو بگم راحت باشین می دونین مهندس ، من سه چهار روزه متوجه شدم باردارم بهت زده به من خیره شد حالا که نمیخوام با منصور ادامه بدم، تصمیم گرفتم سقط جنین کنم .فردا صبح وقت دارم. به شما گفتم،که اقلا یه نفر بدونه که بچه مال منصوره .شاید مردم، دوست ندارم پشت سرم تف ولعنت باشه شما نباید اینکار رو بکنین.قتل نفس گناهه هنوز زیر یه ماهه س وحوصله ندارم نه ماه دیگه طلاق به تعویق بیفته میخوام زودتر همه چی تموم بشه خب اگه میخواین طلاق بگیرین بگیرین، ولی بچه رو سقط نکنین .من اون بچه رو مثل بچه خودم دوست دارم ، یا می تونیم بدیم به پدرش من تصمیم رو گرفتم مهندس ، فقط یه موضوع دیگه........ نمی دونم چطور بگم ، ولی میخوام بدونم چرا با منصور اینکار رو کردین ؟ کدوم کار رو ؟ دست بردن تو حسابها ، تقاضای بی دلیل برای چک، جعل امضا، چرا؟ خشکش زد .این چه حرفیه گیسو خانم؟من سالهاست با منصور رفیقم و دارم بهش خدمت می کنم ببینید مهندس اگه باهام صادق نباشین،منم ازتون صرف نظر می کنم .اینو جدی می گم .من همه چیز رو می دونم .اگه خدا بهم شانس نداده ، الحمدالـله هوش وذکاوت بی نظیری داده . من از شما مدرک دارم .قصد هم ندارم به منصور چیزی بگم ، فقط میخوام بدونم چرا؟ سرش را پایین انداخت .کمی سکوت کرد بعد گفت : حق با شماست ، اما بخدا خیلی دلم از منصور گرفته .اون دوبار به من خنجر زد .روی هرکس دست گذاشتم ،صاحبش شد.گیتی رو تونستم فراموش کنم ، شما رو نتونستم .یکسال واندی به امید شما از خواب بیدار شدم، به خواب رفتم ، باهاتون زندگی کردم .هرچی به منصور می گفتم پس چی شد؟ به گیسو گفتی ؟ می گفت : آره گفتم، قبول نمی کنه .انقدر به منصور اطمینان داشتم که باور میکردم، ولی نمی دونستم دروغ میگه .شما خودتون رو جای من بذارین. با کسی اینطور..... و کف دستش را نشان داد ((صادق وصاف باشین و اون اینطور عشقتون رو بدزده ، اونم نه یه بار، دوبار! فقط خواستم یه جوری تلافی کنم . خودتون می دونین من آدم بی وجدان و بی ایمانی نیستم، اما باید بهش می فهموندم منم زرنگی و سیاست دارم. تصمیم گرفتم ازش بدزدم،موفق هم شدم .الان مبلغ زیادش ازش دزدیده م و همه رو به حسابی که براش باز کردم ریختم .فقط میخواستم یه روزی اون دفترچه حساب رو جلوش بذارم و بهش بگم، اگه میخواستم سرت کلاه بذارم،می تونستم .من چشمداشتی به مال منصور ندارم. الحمدالـله بی نیازم . هم خودم زحمت کشیدم ، هم پدر ثروتمندی داشتم که بی اندازه برام ارث گذاشته . پس قبول کنین اون پول رو برای خودم نمی خواستم .به روح مادر وپدرم قسم ، به جون شما که خیلی دوستتون دارم قسم، من دزد نیستم .ولی اعتراف میکنم که بشما نظر دارم ، یعنی به مال منصور نظر ندارم، ولی به ناموسش دارم ، چون شما اول ناموس خودم بودین .بهم حق بدین گیسو خانم. می دونم خلاف کردم ، ولی اقلا دلم خنک شد. حالا هم ازتون معذرت میخوام .الان می رم دفترچه حسابش رو براتون میارم . بلند شد به طبقه بالا رفت انگار با پتک زدند توی سرم .باورم نمیشد فرهان چنین آدمی شده باشد .خدا می داند چقدر به او فشار آمده که دست به چنین کاری زده بود .خب البته با تصوراتی که او کرده بود، حق داشت. وقتی با دفترچه حساب پس انداز برگشت ، آن را به من داد وگفت : اینو بهش بدین خودتون بهش بدین، من با اون کاری ندارم روم نمیشه .من هنوز منصور رو دوست دارم .بخدا فقط ازش گله مندم .نمیخوام رابطه مون بهم بخوره منصور هم شما رو خیلی دوست داره، باور کنید شما دچار سوء تفاهم شدین .منصور منو نمی خواست ، من منصور رو دوست داشتم .وقتی بهش گفتم،گفت اول بخاطر گیتی ، دوم بخاطر فرهان، نمی تونم باهات ازدواج کنم .دوست ندارم فکر کنه زرنگ بازی در میارم ، تو حق فرهانی .خیلی هم از شما تعریف میکرد .بعد به همین علت از خونه ش اومدم بیرون .چون می گفت نمی تونیم با هم ازدواج کنیم .ولی عشق منصور راه قلبم رو بسته بود .هیچکس رو نمی تونستم دوست داشته باشم .این بود که وقتی منصور منو برای شما خواستگاری کرد، رد کردم .بعد بهرام اومد وسط و بقیه ماجراها که می دونین واقعا اینطوری بود؟ بله بخدا قسم پس من شیش ماهه در اشتباهم .خدایا منو ببخش ! چه اشتباهی کردم ! و سرش را میان دستهایش گرفت من به منصور نمیگم ازش دزدی کردین . مطمئن باشید، فقط چون شرفم رو گرو گذاشتم که این پول رو براش زنده کنم، پول رو بهش پس می دم .میگم طرف اومده پولها رو داده به فرهان، اونم به خواهش من برات حساب جدا باز کرده ازتون ممنونم .شما زن بزرگواری هستین ، همیشه به منصور غبطه خوردم اگه با چشمهای خودم منصور رو خونه الناز اینها ندیده بودم، فکر میکردم این بساط همه حقه بازی بوده و قصد تلافی داشتین مهندس سکوت کرد و بعد گفت : به بچه کاری نداشته باش گیسو، خواهش میکنم ·        بچه بدون پدر ومادر، به دنیا نیاد راحت تره ·        من به منصور میگم ·        اونوقت منم میگم ·        گیسو، عاقل باش تو مادری، چقدر بی رحمی! ·        اینکار لازمه ، فرهان ·        نمی دونم چی بگم .اقلا چند روز صبر کن ·        من از منصور جدا میشم ، هیچ شکی ندارم. حالا شما چرا حرص میخوری؟ شما که باید خوشحال بشی ·        من راضی به مرگ بچه نیستم .تو رو دوست دارم گیسو ، اما قاتل نیستم .دوست ندارم این دنیا کامروا باشم و آن دنیا در عذاب ·        به شما ربطی نداره .شما منو متوجه کردی، حالا خودمم که تصمیم میگیرم فرهان کلافه بود، بعد گفت :میوه بخور گیسو جان ممنونم .زحمت رو کم میکنم .فقط خواهش میکنم برای منصور رفیق خوبی باشین .اون شما رو مثل برادر خودش می دونه .منصور خیلی تنهاست اگه برای من همسر باوفایی نبود، برای شما دوست و برادر خوبیه، مطمئن باشین منصور آدمی نیست که سرش کلاه بره .اما با اطمینانی که به شما داره باور نمی کنه که مسبب همه بدبختیهای مالیش شمایید .از این جریان هم به کسی چیزی نگین . و به شکمم اشاره کردم ماشین دارین؟ آره، ماشین منصور هنوز پیش منه، هرموقع جدا شدم بهش پس می دم هنوز زنشم اون حاضره دارو ندارش رو بده ، ولی شما رو از دست نده منم حاضرم بچه م رو از ببین ببرم ، ولی با اون زندگی نکنم نمی خوای در مورد منصور تحقیق بیشتری کنی؟ شاید سوء تفاهم بوده مگه شما نمی گی با المیرا در ارتباطی؟ مگه نمی گی المیرا گفته الناز و منصور با هم رابطه دارن ؟ پس جای شکی باقی نمونده سکوت کرد چیزی نمی خواین بگین مهندس؟ آره، یعنی نه، خواستم بگم ، عجله نکنید بخانه آمدم ، بازم حالم بد شد . یاد گیتی افتادم که چه ویار بدی داشت و چقدر زجر کشید .کلی اشک ریختم که هر دو فدای یک نامرد شدیم .چه قسمتی ما داشتیم .اینهمه آدم حسابی دور و برمان بود. مثل ندید بدیدها چسبیدیم به این رذل هوسباز ، که حالا به دنبال الناز رفته بود آنشب نمی دانم از هیجان بود، ترس واضطراب عمل بود، یا عذاب وجدان بود که خیلی دیر خوابم برد .وقتی هم خوابیدم آنقدر خوابهای پریشان دیدم که با جیغ و داد از خواب پریدم .هرچه فکر کردم بیاد بیاورم چه خوابی دیده ام موفق نشدم .سرصبحانه انگار جرقه ای به مغزم خورد و یک چیزهایی یادم آمد. خواب دیدم گیتی در یک بیابان وحشتناک می دود .کفشهایش از پایش درآمده بود و پریشان حال بود .هرچه صدایش میزدم، به من اهمیت نمی داد . آخر به او رسیدم وگفتم: تو چته؟ چرا انقدر پریشونی ؟ نگاه غضبناکی به من کرد و گفت : اینطوری میخواستی جای منو برای منصور پر کنی ، عوضی احمق ؟ گفتم : حرف دهنت رو بفهم . شوهر تو آدم نیست .من و تو فدایی یه حیوون شدیم ولم کن .میخوام برم پیش بچه هام .ولم کن، بی وجدان. و از من دور شد .با جیغهایی که می کشیدم وگیتی را صدا میزدم ، از خواب پریدم .از چای خوردن دست کشیدم .دیگر اشتها نداشتم .بچه های گیتی؟ گیتی که فقط یه بچه داشت .نکنه من دارم اشتباه میکنم. ولی نه، خودم منصور رو دیدم .خودش گفت اونجا بودم ، ولی چرا؟ نمی دونم . در هر صورت دوبار زیر قولش زده .اول اینک رفته پیش الناز، دوم اینکه کتکم زده .خواب زن چپه ، گیتی واسه من ناراحته ، برای بچه من که میخوام از بین ببرمش بلند شدم میز را جمع کنم که صدای زنگ در را شنیدم کیه؟ گیسو خانم، منم فرهان.اگه ممکنه، بیاین بریم دوری بزنیم ،باهاتون کار دارم خب بیاین بالا نه شما بیاین بهتره سریع حاضر شدم و پایین رفتم .فرهان داخل ماشین منتظر بود .سوار شدم سلام سلام. چه خبر شده مهندس؟ توی راه براتون میگم میخواین منو کجا ببرین؟ هیچ جا، دوری می زنیم و برمیگردیم پنج دقیقه بعد در کوچه خلوتی نگه داشت .ماشین را خاموش کرد و گفت: من باید حقیقتی رو بگم .البته خواهش میکنم عصبانی نشو و خوب گوش کن دل توی دلم نبود .داشتم از هیجان می مردم .قلبم تند تند میزد منصور رو.......چطور بگم......منصور رو من فرستاده بودم خونه الناز تو؟!! می دونی، الناز مرتب پاپی ام می شد که باهاش ازدواج کنم .اول المیرا منو دوست می داشت ، ولی گویا یکی بهتر پیدا کرده، حالا الناز مثل کنه شده، هی مادرش رو می فرستاد خونه من خواستگاری.من الناز رو دوست ندارم .روم نشد مستقیما به مادرش بگم نمی خوامش.این بود که از منصور خواهش کردم واسطه بشه و بره بهشون بگه .منصور قبول نمیکرد. می گفت اگه گیسو بفهمه من پام رو گذاشته توی خونه اونا، بیچاره م میکنه .التماسش کردم تا قبول کرد تلفن کنه .ولی چون هنوز تو رو دوست داشتم، باید ضربه محکمی هم به منصور می زدم .ازش خواستم حضورا بره و هیچ چیز در این مورد به کسی نگه، تا هم آبروی الناز حفظ بشه ، هم نقشه م عملی بشه.بالاخره قبول کرد .منم بهترین فرصت رو برای فریب تو واثبات حرفم پیدا کردم .منصور به تو وفاداره، انقدر که فکرش رو نمی کنی .بی حئ واندازه دوستت داره .وقتی چند روز پیش باهام درددل میکرد، گریه کرد .می گفت نمی دونم بعد از گیسو چطور زندگی کنم؟ ولی انقدر دوستش که حاضر نیستم در کنار من عذاب بکشه، طلاقش می دم ، شاید یکی رو پیدا کرد که بهتر از من باشه .می دونی بخاطر سیلی هایی که به تو زده ، کف دستش رو با سیگار سوزونده؟ درست هفت تا سوختگی.من خریت کردم ، ولی دوستت داشتم گیسو ، منو ببخش من با همه بدیهام حاضر نیستم یه بچه رو این وسط قربونی کنم . تو رو خدا بزن تو صورتم .بهم ناسزا بگو،ولی برو آشتی کن. این بچه رو نابود نکن .منصور چشم به راهته .میخواستم برم همه چیز رو به منصور بگم ، ولی جرات نکردم .دیروز بهم می گفت یه روز تلافی میکنم ، چون بهت گفتم منو نفرست خونه الناز ، زندگیم به هم میخوره .حالا چطور جرات کنم برم بهش بگم، داشتم زنت رو صاحب می شدم اشک از دیدگانم جاری بود. به چشمهای فرهان خیره شده بودم .وقتی صحبتهایش تمام شد ، تا مدتی مبهوت بودم .بالاخره گفتم : تو چیکار کردی ؟ نامرد!عوضی!بیشعور! من دیگه چطور به روی منصور نگاه کنم؟ تو آبروی خونواده ما رو بردی .تو نابودمون کردی فرهان! تو ایمان نداری! تو وجدان نداری! و بلند بلند گریستم گیسو آروم باش چطور آروم باشم؟ تقاضای طلاق ندادم که دادم ! به منصور تهمت نزدم که زدم ! تو روش نایستادم که ایستادم ! به الناز تهمت نزدم که زدم ! عشقم تبدیل به نفرت نشد که شد! قاتل بچه خودم هم که داشتم میشدم، لعنتی! این چه نقشه کثیفی بود فرهان؟ نگفتی شاید منصور دوباره خودکشی کنه، نگفتی باعث مرگ ما میشی؟ عشق تو کورم کرده بود و انتقام خرم عصبانی در ماشین را باز کردم کجا می ری؟ قبرستون بیا بریم پیش منصور، من همه جیز رو بهش میگم میخوای بکشدت؟ یا میخوای اخراجت کنه؟ اون دیگه به احدی اطمینان نمی کنه پس چیکار کنم تا منو ببخشی؟ برو آدم شو از ماشین پیاده شد.دنبالم آمد وگفت: پس نمی ری بیمارستان؟ خیالم راحت شد؟ می پرستمش ، هم خودش رو ، هم بچه اش رو بیا بالا، برسونمت لازم نکرده گیسو، من شرمنده م نری به منصور چیزی بگی، تا یه خاکی به سرم بکنم پیاده تا سر خیابان آمدم و از آنجا یک ماشین دربست گرفتم و بخانه آمدم . مثل مرده ها روی مبل افتادم و به افکار ور فتار زشت خودم اندیشیدم .بیخود نبود گیتی توی خواب به من می گفت احمق. چقدر ساده بودم ! چطور گول فرهان رو خوردم .چطور داشتم به شوهر نازنینم خیانت میکردم .چطور توی روی منصور نگاه کنم؟ این زندگی دیگه پرده حرمتش پاره شده .منصور دیگه مثل سابق دوستم نداره .هرچقدر بهش محبت کنم ، جای کارهای زشتم رو نمی گیره .بساعت نگاه کردم، یک ربع به دوازده بود .یکساعت بود که داشتم اشک می ریختم .وقتی یادم می افتاد تا چندساعت دیگر قاتل بچه ام می شدم ، از خودم بدم می آمد ووقتی یادم می افتاد که چطور فرهان را بجای منصور در دلم جا داده بودم، از خودم بیزار می شدم .دیگر راه برگشتی برایم نبود. بی اختیار بلند شدم و به حمام رفتم . مرگ برایم از همه چیز بهتر بود. از زیر بار اینهمه خجالت و عذاب وجدان راحت میشدم .این بچه چنین مادری نداشته باشد، بهتر است .تیغ را برداشتم ، بعد یادم افتاد باید نوشته ای بجا بگذارم .به اتاق برگشتم .روی کاغذی چنین نوشتم منصور جان دوستت دارم .من اشتباه کردم. ولی دیگه روی برگشت ندارم .مثل اینکه قسمت نیست از خانواده رادمنش بچه داشته باشی، همراه فرزندت ازت خداحافظی میکنم .این دفترچه حساب پس انداز متعلق به توئه .بالاخره تونستم پولهای بر باد رفته شرکت رو با کمک فرهان برات زنده کنم .بجای اینکه دو دانگ کارخونه رو به نامم کنی ،مقدار کمی از این پولها رو برام خیرات کن، بلکه خدا از گناهم بگذره .دل کندن از تو برام سخته .ولی خجالتش بدتره، از قول من از پدرم و مادرجون خداحافظی کن و حلالیت بخواه برای فرهان دوست خوبی باش، چون برات دوست خوبیه .اون همه چیز رو برام گفت .من شرمنده م                                                        قربونت             گیسو و فرزندت نامه و دفترچه حساب را روي ميز پذيرايي گذاشتم و كاغذ قبلي را برداشتم و پاره كردم و به سمت حمام رفتم. تيغ را برداشتم، طلب مغفرت كردم و روي دستم گذاشتم. ئاقعاً آن لحظه، دل كندن از منصور و خوشبختي هايم، برايم سخت بود. دودل شده بودم كه زنگ در باعث شد عجله كنم تيغ را روي دستم فشار بدهم و برشي ايجاد كنم. تيغ از دستم افتاد. براي بار چندم زنگ در زده شده. انگار كسي عجله داشت. بي اختيار به سمت اف اف رفتم و نپرسيده در را باز كردم. از دستم خون مي ريخت، البته جرات نكرده بودم برش عميقي ايجاد كنم. در واقع زنگ در باعث شد هول كنم و دستم بلرزد. در را كه باز كردم ديدم منصور و فرهان بالا مي آيند. خجالت و ترس بر من غلبه كرد. عقب عقب رفتم و روي مبل نشستم. دستم را روي بريدگي گذاشتم منصور و فرهان وارد شدند. خجالت مي كشيدم به صورت منصور نگاه كنم، ولي براي اينكه بي ادبي نكرده باشم، نگاهش كردم و گفتم : سلام. منصور آمد مقابلم روي زمين زانو زد. چشم از چشمم برنمي داشت. دستش را روي دستم گذاشت. تا چشمش به خونهاي روي دامنم افتاد رنگش پريد و گفت: چي شده گيسو؟ چرا از دستت خون مياد؟ بعد دستم را از روي بريدگي برداشت و فرياد كشيد چي كار كردي؟ پرويز! دستمال بده. فرهان هراسان دستمال را آورد. نگاه شرمنده اي به من انداخت. زبانش بند آمده بود. منصور چند تا دستمال روي دستم گذاشت و گفت: بلند شو بريم بيمارستان. عميق نيست، نگران نباش. بذار بميرم كه انقدر خجالت نكشم منصور.     و بغضم شكست. منصور گفت: اينو با دستت بگير گيسو. تا من بيام. بعد رفت از جعبه داروها چسب و باند آورد و با دقت دستم را ضد عفوني كرد و بست و گفت: تو فكر نكردي من بعد از تو و اون بچه ديوونه مي شم؟ بي رحم، وقتي فرهان اومد گفت مي خواستي بري بچه رو بندازي و اون مجبور شده بهت بگه من به خاطر چي پيش الناز رفته بودم، اصلا نفهميدم چطور اومدم اينجا. داشتم تصادف مي كردم. آخه اين چه كاري بود عزيزم؟ خدا رو شكر زود رسيدم. بعد مرا در آغوش كشيد و گفت: من مگه تو رو طلاق مي دادم؟ تو هنوز نمي دوني چقدر دوستت دارم؟ بلند بلند روي شانه هاي منصور اشك مي ريختم. بوي بدنش به من آرامش مي داد. احساس مي كردم هزارها برابر دوستش دارم. به فرهان نگاه كردم، او هم داشت اشك مي ريخت. با اشاره از فرهان پرسيدم: چيزي كه نگفتي؟ سرش را تكان داد يعني نه. به او لبخند زدم. منصور موهايم را نوازش مي كرد و مي گفت: اين همه آرزو داشتم پدر بشم. اون وقت تو مي خواستي بچه منو از بين ببري؟ منو ببخش منصور، من زود قضاوت كردم. به شرطي مي بخشمت كه برگردي سر خونه زندگيت. اگه بهم اجازه بدي، از خدامه. تو عشق مني. اون خونه بدون تو مثل قبره. تو هم بايد منو ببخشي. از آغوش منصور بيرون آمدم، كف دستش را نگاه كردم و گفتم: تو چرا اين كار رو كردي؟ من حقم بود كتك بخورم. و كف دستش را بوسيدم. همه ش تقصير اين پرويز ذليل شده س. مي رفتي النازو رو مي گرفتي، هم واسه ما شر درست نمي كردي، هم خيال اين الهه ناز من راحت مي شد. زديم زير خنده. فرهان گفت: شما حاضري واسه خوشبختي خودت منو بدبخت كني. مهندس؟ آره والله. تازه بدبخت نمي شي، فقط بايد بگي چشم! چشم اطاعت ... ولي خارج از شوخي، پرويز يه مژدگاني عالي پيشم داري! زندگيمو بهم برگردوندي. اون كه بله مهندس، عوض يه مژدگاني دو تا مژدگاني مي گيرم. من دو نفر رو براتون زنده كردم. يادم باشه فردا تو رو از سمت معاونت، به سمت آبدارچي ارتقا بدم. دست شما درد نكنه! منصور بوسه ديگري به گونه ام زد و گفت: حالت خوبه عزيزم؟ آره خوبم. خب با اجازه، رفع زحمت مي كنم. كجا پرويز؟ مي رم خونه كه شما هم راحت باشين. بعد از مدتي به هم رسيدين حرف و سخن زياد دارين. بگير بشين كه حوصله تعارف ندارم. ماشينت هم كه شركته، فعلا نمي توني بري. بمونين مهندس، خوشحال مي شيم. ممنونم. ايشاالله يه فرصت ديگه. باز هم به خاطر همه چيز معذرت مي خوام. اگه مي خواي ببخشيمت، بگير بشين سرجات لطفا. آخه ... جشن بزرگ ما رو مزين كنيد مهندس. آره مي خوام امشب سور بدم. نموني از دستت رفته، حالا خود داني. باور كن مهندس خسته م. راستش خون مي بينم حالم بد مي شه. اجازه بدين برم. شما هم از با هم بودنتون لذت ببرين. در كنار شما بودن مهندس فرهان، لذت ديگه اي داره. ما زندگي مون رو به شما مديونيم. بفرمايين. الان براتون قهوه دم مي كنم كه خستگي تون درآد. چشم، هر چي شما بفرمايين. و روي مبل نشست. منصور بلند شد و گفت: تو بنشين عزيزم، الان برات يه شربت قند ميارم كه حالت جا بياد. قهوه هم خودم دم مي كنم تازه چشمش به نامه و دفترچه افتاد، آن را برداشت، خواند و گفت: خوندن نامه هم دو حالت داره. يكي اينكه الان بايد بعد از خوندن اين نامه مي زدم تو سر و كله م، بعدش هم منو مي بردن ديوونه خونه. يه حالتش هم اينه كه مي گم الهي شكر. خدايا چقدر مهربوني! گيسو جان دو دانگ شركت و كارخونه مال توئه، همين فردا بريم كه به نامت كنم. تمام ضررهاي شركت رو هم به نام فرهان مي كنم كه كمكت كرده. بلند خنديديم. اين كه يك ريال هم توش نيست. شركت ما ضرر نمي كنه؟ واسه همين به نامت مي كنم ديگه. باز هم ممنون كه انقدر به ما روا دارين. خدا از بزرگي كمتون نكنه! مي دونين بازي روزگار شيريني اش به اينه كه خورد خورد و ذره ذره همه چيز رو از آدم مي گيره، بعد يه دفعه همه رو با هم بهت بر مي گردونه. امروز هم پدر شدم، هم شوهر، هم برادر شدم، هم پولدار شدم، هم عزيز شدم، هم .... خدا از برادري كمتون نكنه مهندس، برين يه قهوه بيارين، ممنون مي شم. حالا اين منصور تا نصفه شب حرف مي زنه. خدا به دادمون برسه. منصور در حالي كه به سمت آشپزخانه مي رفت گفت: خب خوشحالم. شما چرا بخيل ايد! منصور كه رفت فرهان گفت: نمي دونم چطور عذرخواهي كنم گيسو خانم؟ رفيق خوبي براي منصور و برادر خوبي براي من باشين. انشاالله! مطمئن باشين. همه چيزم فراموش كنين. بله، خدا رو شكر اتفاقي نيفتاد. شيطون به جلدم رفته بود. اگه اجازه بدين، مي خوام براتون همسر پيدا كنم. چون فهميدم ذاتتون خوبه و هرگز نمي تونين آدم بدي باشين. شما روي هر كسي دست بذارين، من حرفي ندارم. سريع اقدام مي كنم. براي چي سريع اقدام مي كني پرويز؟ و ليوان شربت قند را دستم داد. گيسو خانم مي خوان برام زن بگيرن. منم هر كسي ايشون تاييد كنن مي گيرم. به به! اون خوشبخت كي هست گيسو جان؟ يه دختر خوب كه مهندس رو خوشبخت مي كنه، مطمئنم. كي رو مي گي گيسو؟ نسرين. به به! براي منم يه فكري بكن گيسو؟ گناه دارم ها. صداي خنده بلند شد. گفتم: تقاضاي طلاق را هنوز پس نگرفتم ها، منصور خان حواست باشه. من غلط بكنم زن بگيرم، يكي گرفتم ببين به چه روزي افتادم. به خدا اين بيست روز، هشت كيلو وزن كم كردم. مي دوني پرويز، هم خوشگله، هم نجيبه، هم خوش هيكله، هم سفيده، هم قد بلنده، هم قشنگ حرف مي زنه، هم خانمهة هم خونواده داره، هم تحصيلكرده س، هم ....     چشم غره اي به منصور رفتم. ادامه داد: دارم تو رو مي گم عزيزم! جداً؟ اين همه خصلت داره گيسو خانم. پرويز، شر بپا نكن مرد! تازه باور كرده، دوباره شيطون رفت به جلدت؟ زديم زير خنده. آره مهندس، نسرين خيلي خانمه، از اون دخترهاست كه تا حالا با كسي نرقصيده، نه كسي رقصش رو ديده. ديگه دلم رو آب نكنين. عكسش رو ندارين؟ اينجا نه، خونه دارم. ولي اگر مايل باشين، خودش رو نشون مي دم. موافقم. البته حتماً اونو ديدين. تو مجالس و مهموني هاي ما هميشه بوده. نشونيش چيه؟ خيابون تخت جمشيد، كوچه مزين الدوله. منصور اذيت نكن. چشم خانم، اون كه لباس آبي و مشكي پوشيده بود. اينم شد نشوني منصور؟ پس چي بگم آخه؟ بايد اونو ببينه. اين طوري نمي فهمه كي رو مي گيم. عمرت بر فناست پرويز! چطور ماه تابان رو نديدي؟ يه هلوي درست و حسابيه! آخ آخ .... من آدم سر به زيري هستم مهندس، علتش اينه. درست بر عكس شما. آره آره جون خودت! اصلاً سر به پا چسبيده به دنيا اومدي زديم زير خنده. ولي خارج از شوخي پرويز جان، دختر خوبيه. به درد تو مي خوره. تو رو از فلاكت در مياره. مهندس فرهان، فقط پولدار نيستن ها، از حالا بگم، پدرش مرد زحمتكشيه. پول برام مهم نيست، گيسو خانم. حرفتون رو باور مي كنم چون خواستگار من و گيتي هم بودين؟ خدا گيتي خانم رو رحمت كنه. منصور آهي كشيد و بلند شد به آشپزخانه رفت. ياد گيتي روحش را مي آزرد. وقتي با فنجانهاي قهوه برگشت، گفت: گيسو جان دامنت رو عوض كن عزيزمف خونيه. الان فرهان بلند مي شه مي ره ها! باشه، پس ببخشين. بلند شدم، دست و صورتم را شستم و رفتم دامنم را عوض كردم و به سالن برگشتم و قهوه خورديم. منصور گفت: اگه موافقين، بريم هم مادر و پدر رو خوشحال كنيم و هم اونا رو در جشن خودمون سهيم كنيم، هم به شكممون برسيم. موافقم. چي از اين بهتر مهندس؟ بلند شدم به اتاق آمدم تا آماده بشوم. منصور آمد در را بست و گفت: گيسو چمدونت رو هم جمع كن. مطمئني هنوز منو دوست داري؟  منصور مرا به سمت خودش برگرداند و گفت: ·        ديوونه وار دوستت دارم عزيزم. ·        من هم دوست دارم منصور جان، باز هم معذرت مي خوام. ·        ما هنوز رسماً با هم آشتي نكرديم. مرا بوسيد و گفت:   آخيش دلم تنگ شده بود. چه مزه داد! زندگيم بي مزه بي مزه شده بود منصور. واقعاً تو همه زندگي مني، عزيزم. آخ فدات. بعد بوسه اي به شكم من زد و گفت: بچه م عقده اي نشه. اولين بوسه پدرانه رو بپذير فرزندم. منصور بريم ديگه، بده. مي گم اين فرهان رو سر به نيست كنيم چطوره؟ اي نمك نشناس! آخ دلم خيلي برات تنگ شده، سفيد برفي. لبخند زدم. چمدان را برداشتم. اجازه نداد و گفت: چي كار مي كني خانم؟ ديگه نبينم سنگين تر از پر بلند كني ها. آسه مي ري، آسه مياي. چشم. امري باشه. عرض ديگه اي نيست. حالا بفرماييد. از اتاق بيرون امديم. فرهان بيچاره رفته بود پايين تا ما راحت باشيم. خودش خودش رو سر به نيست كرده گيسو، چه پسر فهميده ايه! آخه مي دونه چه بي ملاحظه هستي. نخير، مي دونه نمي شه از تو گذشت. دلم به حال فرهان سوخت و چهره ام در هم رفت. چي شد گيسو جان؟! هيچي دلم به حال فرهان مي سوزه، خيلي تنهاست. زنش بده، از تنهايي در مياد. با خودم عهد كردم تو همين ماه دامادش كنم منصور، حالا مي بيني. انشاءالله. در را بستم و با هم پايين آمديم. فرهان به ماشين منصور تكيه داده بود و سيگار مي كشيد. منصور چمدان را داخل صندوق عقب ماشين گذاشت و گفت: پرويز جان، اين طوري كه آدم خودش رو سر به نيست نمي كنه، عزيز من. بايد يه دفعه ده پانزده تا بذاري رو لبت و بكشي. اگه روزي ده بار اين كار رو بكني. يكي دو ماهه از اين زندگي نكبتي راحت مي شي. فرهان خنديد و سيگار را دور انداخت و گفت: ولي من مي خوام زندگي كنم منصور جان. خيلي ببخشيد پرويز جان، ولي بهتره اون مغز و ملاجت رو بدي سرويس، فكر كنم نياز به تعمير اساسي داره، شايد هم تعويضش كنن.  نگاهي به فرهان كه لبخند به لب داشت كردم و سري تكان دادم. منصور گفت: ·    همه با اين ماشين مي ريم. ماشين گيسو، بمونه بعد ميام مي برمش. گيسو كه ديگه اجازه رانندگي نداره، تو هم كه بايد ماشين خودتو از شركت بياري. ·        پس شما بفرمايين جلو مهندس فرهان. ·        استدعا مي كنم! شما سر جاي خودتون بنشينين خانم. ·        من مي ترسم. منصور تند مي ره، عقب راحت ترم. ·        بنده هم مي ترسم منو جاي شما بگيرن. از اين منصور هر كاري بر مياد. ·        دست خوش پرويز! يعني انقدر بي سليقه شدم؟ ·        بفرمايين مهندس، تعارف نكنين. راه افتاديم. اول به شركت رفتيم، فرهان ماشينش را برداشت و از ما جدا شد. در طول مسير كلي با منصور صحبت كرديم. وقتي به خانه رسيديم، ساعت يك ربع به سه بعدازظهر بود. ثريا سريع برايمان ناهار آورد. سرعت عملش از خوشحالي زيادش سرچشمه مي گرفت. مادرجون و پدر هم در حال استراحت بودند و تا ساعت پنج متوجه ورود ما نشدند. وقتي ثريا خبرشان كرد، با خوشحالي آمدند. وقتي فهميدند باردارم، سراز پا نمي شناختند. واقعا چقدر زيبا مي شد اگر همه زندگي ها برپايه عشق، تفاهم، گذشت و وفاداري بود، نه نفرت و دعوا و كينه و بي وفايي. آدمها وقتي مي توانند خوش و شيرين نفس بكشند، چرا زندگي را تلخ مي كنند؟ شب همه به اتفاق فرهان در رستوران مهمان منصور بوديم


نویسنده : admin
بازدید : 51


یك هفته بعد پدر ومادر به منزل ما آمدند ودر ساختمان پشتی ساكن شدند.از اینكه همیشه پدرم را می دیدم خیلی خوشحال بودم .قرار بر این شد كه محبوبه وثریا وصفورا هر دو منزل را اداره كنند در عوض حقوقشان بیشتر شود . بیشتر شب ها هم شام را با هم می خوردیم .     دو ماه گذشت .یك شب به منصور گفتم :       * تكلیف چك های گم شده چی شده منصور ؟     * پریده حسابش كن اثری از اثارشون نیست .       * من می خوام بیام شركت .     * مگه توی خونه بهت بد می گذره ؟     * بد نمی گذره دیر می گذره دلم می خواد صبح ها هم با تو باشم .     * منم همینطور عزیز دلم .ولی خودت كه می دونی توی شركت ارباب رجوع زیاده من هم كه آدم حساسی هستم یكی چب بهت نگاه كنه قاتی می كنم .     * مگه به من اعتماد نداری ؟     * البته كه دارم ولی جناب عالی دل بی صاحب هر مردی رو می لرزونی خانم خوشگله !چرا بیخود واسه مردم درد سر درست كنیم .     * منصور !     * جون منصور     * خب میام توی اتاق تو كنار دست خودت توی كارها كمكت می كنم به خدا صبح ها دلم برات تنگ می شه ،حوصله ام تو خونه سر میره     * مگه قرار نیست منو بابا كنی خودتو مامان ؟به قول خدابیامرز گیتی دلم اووه اووه ی بچه می خواد عزیزم     * هر وقت بچه دار شدیم دیگه نمی ام اصلا تفریحی میام.     * نه عزیزم این طوری دباره من بهت عادت می كنم یه روز كه نیای دیونه می شم.     * منصور خواهش می كن    منصور همان طور كه روی مبل نشسته بود دستش را باز كرد و گفت:     *     بیا اینجا ببینم خوشگل من.   بلند شدم كنارش نشستم دستش را به دور شانه ام انداخت و گفت:       *    می خوای بیای شركت چكار كنی ؟       *       كمك دخالت مدیریت .     *       همسر من كه دیگه نمی شه تایپیست ومنشی ومترجم باشه.     *       چرا نمی شه؟این فكر ها رو بریز دور منصور جان اونجا همه می دونن تو رئیس شركتی ودر نهایت خودمان وفرزندانمان ایشائالله.     *       در موردش فكر می كنم .     *       فكر لازم نیست چون من میام.    ·          پس باید بیای تو اتاق خودم ها .   ·         خب من هم واسه این میام كه پیش تو باشم دیگه.   ·         مرا به خودش فشرد و گفت :توعزیز منی .   ·         پس از فردا بیام .   ·         قدم به چشم.       سرم را روی سینه اش گذاشتم وگفتم:خیلی بهت عادت كردم منصور مدام نگرانم یكی تو رو ازمن نگیره. سرم را بوسید گونه اش را روی سرم گذاشت وگفت:       ·         گاهی بین اینكه گیتی بهتر بود یا تو می مونم گیسو جان .   از فردا صبح با منصور به شركت رفتم همه خوش امد گفتند وابراز خوشحالی كردند ولی چه می دانستم داغ فرهان را تازه می كنم .چه می دانستم رفتن یعنی شروع تازه بدبختی ها وتمام شدن خوشبختی .چه میدانستم كه دارم با دست های خودم گور خودم را می كنم .       روزها بیشتر در اتاق منصور بودم در حساب وكتاب ها رسیدگی می كردم .خلاصه هر كاری بود انجام می دادم ترجمه وتایپ حسابداری و البته بیشتر پیگیری چك های بی اعتبار و برسی كمبودهای خزانه منصور .كسری های مبلغ كمی نبود كه بتوانیم راحت از انها بگذریم باید می فهمیدیم موضوع چیست؟       وقتی غریبه ها به اتاق منصور می امدند به من اشاره می كرد كه از اتاق بیرون بروم . گاهی اوقات با فرهان كار داشتم او باید به اتاق ما می امد در حضور منصور ارتباط با فرهان اشكالی نداشت ولی تنها هرگز. گاهی كه منصور مجبور بود بیرون برود سفارش می كرد كه پیش خانم حكیمی در سالن بنشینم. تااو بیاید به فرهان همان حساسیت راداشت كه من به الناز داشتم.با این تفاوت كه منصور فرهان را خیلی دوست داشت .     یك ماه گذشت از رفتار فرهان متعجب بودم .توجه خاصی به من داشت وقتی منصور نبود ارتباط بیشتری با من برقرار می كرد . با ان زبان چرم ونرم وگیرایش مرا تا حدی به خودش جذب كرده بود تا آنجا كه گاهی از ذهنم می گذشت كه اگر همسر فرهان می شدم خوشبخت تر بودم ولی هنوز از علاقه ام به منصور كم نشده بود ودیوانه وار دوستش داشتم.   یك بار یكی از مراجعین در ساعتی به شركت امد كه منصور حضور نداشت .باید زیر ورقه مهر وامضا میشد تا فروش صورت بگیرد فرهان گفت :       ·         خانم متین می شه محبت كنین مهر مهندس رو به من بدین؟   ·         می خواین مهر كنین ؟   ·         بله   ·         بهتر نیست صبر كنین خود منصور بیاد ؟   ·         موردی نداره من همیشه این كارو می كنم .       به اتاق منصور رفتم ومهرش رآوردم .خدا خدا می كردم منصور از راه برسه ومرا با فرهان ومهندس شاكر ببیند .زیر ورقه زد وگفت:       ·         بفرمایین این امادس مهندس .   ·         ممنونم فعلا با اجازه خانم مهندس به مهندس سلام برسونین خدا نگهدار .   ·         خدانگهدار مهندس شاكر       می خواستم از اتاق بیرون بیام كه گفت:       ·         خانم متین وقت دارین حساب های این ماه را با هم كنترل كنیم؟   ·         باشه وقتی مهندس اومد       نگاه عجیبی به من كرد گفت:       ·         من با شما كار دارم نه با ایشون       با رودر باسی روی مبل نشستم.فرهان خواست در را ببندد كه گفتم:       ·         لطفا در را باز بزارین وقتی در اتاق بسته س حالت خفه گی بهم دست میده       فهمید كه از ترس منصور این را گفتم لبخندی زد ومقابلم نشست .دفتر را باز كرد وگفت:       ·         من می خونم شما بزنین.و به ماشین حساب اشاره كرد       قبول كردم درضمن كار احساس می كردم به من خیره شده.       ·         خب شد ..............تومان  حالا این سه رقم رو بزنین   ·         می شه ........تومان   ·         بله درسته این هزینه سه دسگاهیه كه خریداری كردیم   ·         چه دستگاههایی بوده؟   ·         یه قطه یه دستگاه بسته بندی ویه دستگاه قالب   ·         حالا سود كردیم یا نه؟   ·         زیاد نه.   ·         می تونم دفتر را ببینم؟   ·         بله ولی انقدر شلوغ پلوغه كه چیزی سر در نمیارین.   ·         اشكالی نداره.   ·         همیشه آرزوم داشتم همسرم این جوری مدبر مدیر باشه ولی افسوس.....   ·         افسوس كه چی؟   ·         افسوس كه مهندس همیشه یه قدم از من جلوترن .   ·         من به قسمت معتقد نیستم اختیار هم شرطه.   ·         اگه اختیار شرط بود شما به اون چه كه می خواستین می رسیدین.   ·         آدما می تونن چیزی رو كه از دست دادن یه روز دوباره به دست بیارین .     ·         منظورتون رو متوجه نمی شم مهندس.   ·         بگذریم. می تونم یه سوالی ازتون بپرسم گیسو خانم؟   ·         البته.   ·         فكر نمی كنین اگه با مرد جوون تری ازدواج می كردین، آزادی بیشتری داشتین؟ تفاوت سن باعث به وجود اومدن تعصب بیش از حد می شه. مخصوصاً در مورد آقایون، چون دوست ندارن همسر جوونشون رو كسی تصاحب كنه.   ·         مردهای كم سن و سال هم متعصبن. به نظر من هر چه عشق عمیق تره، تعصب بیشتره.   ·         من این طور فكر نمی كنم. من روی همسرم به اندازه مهندس تعصب نخواهم داشت، در هر صورتی كه شاید خیلی بیشتر از ایشون عاشق باشم. زن موجود زیبا، فریبنده و هوس انگیزیه. ولی چرا ما مردها باید خودخواهی كنیم؟ اگه به همسرمون اعتماد داریم دیگه كنترل لزومی نداره. آزادی حق انسانهاست، چه مجردف چه متاهل. من مطمئنم الان دل تو دل شما نیست كه مبادا مهندس از راه برسه و من و شما رو اینجا ببینه.       از فراست و طرز فكر فرهان لذت بردم.       ·         خب بله. اون كمی رو من حساسه.   ·         كمی نخیر، خیلی زیاد   ·         من این رو نشونه علاقه ش می دونم، اگه دوستم نداشت بهم اهمیت نمی داد. من منصور رو با همین خصوصیات پذیرفتم.   ·         ولی آیا ایشون هم همین اندازه، به خودشون سختی می دن؟   ·         منصور مرد قابل اعتمادیه، من بهش شك ندارم.       خنده عجیبی به معنی چقدر ساده ایف تحویلم داد.           *       شما چیزی از منصور می دونین؟     *       بگذریم گیسو خانم.     *       خواهش می كنم.     *       مردها اكثراً همین طورن. وقتی به مرادشون رسیدن، یه چیز دیگه می خوان. حتی گاهی اون چیزی رو می خوان كه یه روز نمی خواستن.       قلبم فرو ریخت. بی اختیار فكرم به سمت الناز كشیده شد.           *       یعنی شما معتقدین منصور كسی رو می خواد؟     *       من دوست ندارم زندگی كسی رو به هم بریزم، گیسو خانم.     *       مهندس به من بگین موضوع چیه؟     *       هیچی خانم، هیچی. كم كم مهندس پیداشون می شه، دوست ندارم ناراحتتون كنه.       بلند شدم و با دنیایی فكر و غصه از اتاق بیرون آمدم. حالم بد شد بود. نیاز به آرامش و تنهایی داشتم. به اتاق منصور رفتم و در را بستم. روی مبل نشستم و در دنیای شك و خیال دست و پا زدم. ده دقیقه بعد منصور آمد.        # سلام گیسو جان. # سلام. # چی شده؟ چرا تنها نشستی؟ # هیچی، همین طوری. # چه خبرها؟ كی اومد؟ كی رفت؟ # مگه مردم می خوان منو بخورن منصور، این مسخره بازیها چیه؟ دزد اومد منو برد، یكی هم منو نگاه كرد، یكی هم خواست منو بخوره.       *       چرا انقدر عصبانی هستی؟ می گم یعنی كسی با من كار نداشت؟     *       مهندس شاكر اومد.   منصور پشت میزش نشست و در كیفش را باز كرد و اوراقی را بیرون آورد و پرسید:       *       چی كار داشت؟     *       فرهان از من مهر خواست، منم بهش دادم. الته گفتم صبر كنین منصور بیاد، گفت نیازی نیست، كار همیشگی ماست.     *       مهر فرهان مخصوص خودشه، مهر من مخصوص خودم. بدون امضای من نه اجازه خرید هست، نه اجازه فروش.     *       من چه می دونم، اصلاً از خودش بپرس.       منصور شماره اتاق فرهان را گرفت.           *       سلام مهندس ... موضوع شاكر چیه؟ ... خب ... مگه امضای منو بلدی؟ ... پس چطور ... آها آشنای توئه؟ خب باشه مسئله ای نیست. ممنون.       كوشی را كه گذاشت گفت:           *       می گه خریدار دوست خودمه. امضای منو قبول داره و چون معامله پرسودیه، خواسته از دستمون نره.     *       امضای تو رو بلده؟     *       نه، می گه امضای خودش رو زیر ورقه زده، مهر منو.  با تعجب به منصور خیره شدم. برایم عجیب بود كه فرهان دروغ به این بزرگی بگوید من خودم دیدم امضای منصور را زیر برگه زد    *       منصور!     *       بله.     *       این دستگاههای جدید رو خیلی گرون خریدین ها.     *       آره، عوضش سود خوبی داره گیسو جان.     *       فرهان كه می گه سود خوبی نداشته.     *       تو كی با فرهان حرف زدی؟       با اخم نگاهش كردم و گفتم:           *       همون موقع كه مهر رو بهش دادم، جلوی آقای شاكر.     *       فرهان گفت این دستگاهها رو می خوایم، منم اجازه دادم. دیگه خودش می دونه.     *       یعنی چه؟ پس تو چی كاره ای؟     *       فرهان كارشو بلده، بهش اطمینان دارم. حالا این سوالها چیه می كنی عزیزم؟     *       همین طوری، برای اطلاعات بیشتر.     *       قربونت برم. تو خودت كه علامه دهری.       و مشغول مطالعه اوراق شد. به چهره اش دقیق شدم. یعنی به غیر از من به كس دیگه ای هم علاقمنده؟ نكنه روم زن بگیره، نه، خدایا! طاقت ندارم، من حتما جدا می شم. دل تو دلم نبود. باید می فهمیدم فرهان از منصور چی می داند.     در آن چند روز خیلی پیگیر مسئله شدم، ولی فرهان پاسخ درستی به من نمی داد و حرف را عوض می كرد. شبها خوابم نمی برد، به منصور احساس بدی پیدا كرده بودم. وقتی به طرفم می آمد، بدم می آمد و از محبت او لذت نمی بردم، دیگر روابط ما آن گرمی سابق را نداشت. بالاخره یك هفته بعد وقتی منصور از شركت بیرون رفت، به اتاق فرهان رفتم و پرسیدم:           *       یا می گین از منصور چی می دونین یا در مورد خودتون فكرهای بد می كنم.       *       گفتنش چه فایده داره گیسو خانم؟ شاید من اشتباه می كنم.     *       پس چرا تا مطمئن نشدین قضاوت می كنین و اعصاب منو به هم می ریزین مهندس؟     *       البته تا حدی مطمئن شدم.     *       با تعجب به او خیره شدم.     *       اون كیه؟ من می شناسمش؟     *       خیلی خوب.     *       النازه؟     *       بله. البته بیشتر النازه كه موی دماغ منصور خان شده و مطمئنم روزی موفق می شه. الناز دختر هوس انگیزه.     *       چی دارین می گین مهندس؟     *       حقیقت رو. چشماتون رو باز كنین. تعجب می كنم چطور تا حالا نفهمیدین!     *       تازه من خر، یادم افتاد كه یك بار منصور گفت اگر من به رفتارم ادامه بدم الناز رو می گیره. خدای من!     *       من از اولش می دونستم شما برای مهندس حیفین. اما ترسیدم فكر كنین از سر حسادت می گم. منصور خان عاشق و شیدا زیاد دارن و این یه روز زندگیتون رو به هم می ریزه، همون طور كه زندگی گیتی خانم به هم ریخت و پرپر شد.       دیگر تحمل شنیدن حرفهای فرهان را نداشتم. بلند شدم به طرف پنجره رفتم. پرسیدم:           *       می تونین اینو ثابت كنید؟     *       صد در صد! ولی منصور نباید چیزی بفهمه. شاید هم من اشتباه می كنم. بهتره خودتون قضاوت كنین.     *       باشه من شما رو لو نمی دم، مطمئن باشین.     *       جایزه م چیه؟     *       هر چی دوست دارین.     *       من شما رو دوست دارم.       با شتاب نگاهش كردم. لبخند قشنگی زد و سرش را پایین انداخت و ادامه داد:           *       البته منو ببخشین. ولی هیچ چیز تو دنیا به اندازه شما منو جذب نكرده. البته قصد خیانت ندارم. اگه خودتون به چشم خودتون دیدین و قضاوت كردین، اون وقت می تونیم با هم خوشبخت باشیم. شاید هم بتونین همین طور ایشون رو بپذیرین و زندگی كنین در اون صورت باز من خودم رو كنار می كشم.     *       اگه راست باشه من یه دقیقه نمی مونم. مطمئن باشین.     *       من هم اون وقت یه دقیقه معطل نمی كنم گیسو خانم.     *       من منتظرم زودتر حقیقت رو ببینم مهندس.     *       در اولین فرصت، اما مبادا به روی خودتو بیارین.     *       نه، مطمئن باشین.       از اتاق كه بیرون آمدم، رنگ و روی یك جسد از من بهتر بود. چطور یكباره عشق تبدیل به تنفر می شود؟ چطور یكباره یك چهره زیبای دوست داشتنی تبدیل به یك چهره كریه آزار دهنده می شود؟ منصور در نظر من مثل دیوی شده بود كه وجودم را می لرزاند. ای كاش زن بهرام شده بودم یا زن همین فرهان. معلومه كسی كه بتونه اون عشق بی مثال رو زیر خاك دفن كنه و دوباره عاشق بشه، دفعه سوم هم عاشق می شه.           غرق افكار خودم بودم كه فرهان چند ضربه به در زد و گفت:           *       اجازه هست؟     *       بیا تو پرویز جان.     *       خسته نباشین.       تشكر كردیم. من و فرهان نگاهی معنی دار به هم كردیم. فرهان مقابل من نشست.       منصور گفت:           *       چه خبر فرهان؟     *       سلامتی، راستش خواستم یه چك یك میلیونی بنویسین. این یارو، فروشنده دستگاهها، دبه در آورده.     *       دستگاهها كه صد كفن پوسوندن پرویز.     *       می گه اگه این قیمتو قبول ندارین، دستگاهها رو پس بیارین. ضرر كردم و از این حرفا. البته حق داره، ارزون به ما داد.     *       خیلی خب، اگه این طوره بهش بده. بار اول كه نیست ازش خرید می كنیم.       و دسته چكش را از داخل كیفش در آورد و مبلغ را نوشت و امضا كرد وقتی ورقه چك را به سمت فرهان گرفت، پیشدستی كردم و چك را گرفتم و گفتم:           *       این بار من می خوام چونه بزنم، اشكالی كه نداره؟     *       چونه زدن كار تو نیست عزیزم.     *       مگه چه ایرادی داره منصور؟ بذار منم امتحان كنم. نمی شه كه بازی در بیاره.       منصور به فرهان چشم دوخت.           *       خانم متین، شما خودتون رو با این جماعت درگیر نكنین. من این پول رو بهشون می دم، ولی بعدا از حلقمشون می كشم بیرون.     *       این جماعت فروشنده ان دیگه، اگه بدن كه چرا باهاشون معامله می كنین؟ اگه می خوبن كه حرف منطقی رو می پذیرن.     *       چك رو بده فرهان، خودش قضیه رو پیگیری می كنه گیسو جان.     *       وقتی كاری رو شروع كنم تموم می كنم. منو كه خوب می شناسی منصور. اگه نذاری، چك رو برمی دارم واسه خودم خرج می كنم. در وجه حامل هم كه نوشتی.     *       خب فدای سرت عزیزم، من دو برابرش رو برات می نویسم. تو اون چك رو بده به فرهان و با جماعت دزد درگیر نشو.     *       متاسفم.       احساس كردم فرهان خودش را باخته، چون مرتب مخالفت می كرد و تعصب منصور را به جوش می آورد.           *       آخه آدم درستی نیست بیشرف، چشم هیزه! شما رو كه ببینه دیگه هیچ گیسو خانم.     *       گیسو، چك رو بده فرهان كه اون وقت منو به جرم قتل صاحب دستگاهها می برن زندون.     *       با هم بریم منصور جان. مسئله ای نیست. با مهندس فرهان هم می شه برم.     *       گیسو! چك را بده به فرهان.     با عصبانیت چك را روی میز مقابلم گذاشتم و بلند شدم و گفتم:           *       شما حقتونه سرتون كلاه بره، چون مدام وحشت دارین. چیه؟ میترسین من برنده بشم و آبروتون بره.       خواستم از اتاق بیرون بیایم كه منصور گفت:           *       حالا چرا عصبانی می شی عزیزم؟     *       دیگه تا بهم اختیارات ندی، پامو تو این شركت نمی ذارم.     *       خیلی خب بیا، هر كاری دوست داری بكن. گیسو خواهش می كنم.       با ناز و قیافه آمدم نشستم. فرهان متعجب به من نگاه می كرد. چك را برداشتم و گفتم:           *       مهندس شماره شركت رو به من بدین.     *       بعداً براتون میارم خانم.     *       ممنون.     *       می بینی فرهان چه همسری دارم، دلسوز و فعال!     *       بله، همین طوره.       و بلند شد از اتاق بیرون رفت.           *       گیسو كار زشتی كردی. ازت توقع نداشتم. الان فرهان فكر می كنه بهش اطمینان نداریم.     *       خب فكر كنه. مگه معاونت نیستم؟ منم حقی دارم. دو ماه نبودم گند بالا آوردین.بی عرضه ها! آخه تو چقدر ساده ای! مگه می شه یه شركت اسم و رسم دار بعد از یك هفته، تازه یادش بیفته جنسش رو ارزون فروخته و پول بیشتری بخواد؟ تو همچین كاری می كنی؟     *       تو این دنیا همه چیز امكان پذیره.     با كنایه گفتم:       *       اینو كه می دونم.     *       خب پس چی می گی؟     *       تو كار رو بسپر دست من تا برات پولهای از دست رفته رو زنده كنم.       منصور خندید.           *       می خندی؟     *       اگه تو تونستی این كار رو بكنی من دو دانگ این كارخونه رو به نمات می كنم. به خدا قسم!     *       نامردی اگه نكنی.     *       نامردم اگه نكنم.     *       پس باید بهم اختیارات بدی.     *       شما صاحب اختیاری، ولی بنده همسرم رو با پول معاوضه نمی كنم، تنها جایی نمی ری.     *       شاید لازم شدف خب با مهندس صدی می رم. «منظورم مرتضی بود»     *       من همین طوری به نامت می كنم. از خیرش بگذر.     *       ما پول در ازای زحمت می گیریم آقا، منم خواهر اون خدا بیامرزم.     *       پس همه جا با هم می ریم، یادت باشه گیسو . دخالتی تو كارت نمی كنم ولی كنارت هستمآن روز فرهان شماره شركت را به من نداد و گفت شماره را گم كرده ام. فردای آن روز مهندس شاكر وارد شركت شد. از اتاق منصوربیرون آمدم و بعد از سلام و احوالپرسی گفتم:   ·         مهندس شاكر ممكن لیست فروشی رو كه مهندس فرهان براتون مهر كردن، به من بدین؟   مهندس شاكر از داخل اوراق، آن را پیدا كرد و به من داد. نگاهی به امضای زیرش كردم تا مطمئن شوم امضای منصور است. بله، فرهان امضای منصور را جعل كرده بود. آن لیست را به اتاق یكی از همكارها برم و كپی كردم و اصل را به شاكر برگرداندم و به اتاق فرهان رفتم و گفتم:   ·         مهندس شماره شركت رو پیدا كردین؟ ·         بله، اما هر چی می گیرم كسی بر نمی داره گیسو خانم. ·         چه شركتیه كه این وقت روز تعطیله، می شه شماره رو دوباره بگیرین؟ شاید اومده باشن.   شماره را گرفت و گفت:   ·         چی شده گیسو خانم؟ از وقتی در مورد اون موضوع باهاتون صحبت كردم رو رفتار من دقیق شدین، نكنه به من شك دارین.     ·      این چه حرفیه؟ اتفاقاً رو حرفهاتون فكر كردم دیدم احتمالاً حق با شماست. ولی این دفعه بی گدار به آب نمی زنم و می خوام طرفم رو خوب بشناسم. برای آشنایی بیشتر هم لازمه با هم ارتباط داشته باشیم و برای ارتباط بیشتر لازمه بهانه ای پیدا كنم و به اتاقتون بیام، درسته؟     ·         آه! بله حق با شماست، من برای جلب رضایت شما هر كاری می كنم. ·                 ان وقت سر قولتون هستین؟     ·                 صد در صد.     ·         كه این طور! باشه در اولین فرصت. منتظرم یه بار كه منصور و الناز با هم قرار گذاشتن، شما رو در جریان بذارم. بر نمی داره. بیاین خودتون گوش كنین.   گوشی را گرفتم. حق داشت ولی گفتم:   ·         می شه یه بار دیگه بگیرین؟     ·         بله، صد بار می گیرم   شماره را در ذهنم ثبت كردم. به نظرم شماره آشنا آمد. ·         آره بر نمی داره،ممنونم. فعلا با اجازه.   و به اتاق منصور برگشتم. ·         كجا بودی گیسو؟ ·         همین دوروبرها. ·         این دوروبرها سوراخ سنبه زیاد داره. ·         پیش فرهان بودم. چرا این طوری نگاهم می كنی منصور؟ رفتم بپرسم كه با اون شركت تماس گرفته یا نه؟ ·         خب حالا بود؟ ·         نه كسی گوشی رو بر نمی داره. ·         اونم باید در شركتش رو تخته كنه.   پشت میز تایپ نشستم و شماره ای را كه به خاطر سپرده بودم یادداشت كردم. ظهر به منزل رفتیم. فرصتی پیدا كردم و شماره را گرفتم. فرهان گوشی را برداشت. تعجب نكردم، چون می دانستم سرم كلاه گذاشه ولی كور خوانده بود. شماره خودش را جای شماره شركت گرفته بود هر چه می خواستم باور كنم كلاهبرداریها زیر سر فرهان است، نمی توانستم. یعنی باورم نمی شد. فرهان مرد بی ایمان و شارلاتانی نبود. به خاطر همین تمام حرفهایش را درباره منصور باور داشتم و با منصور ارتباط بر قرار نمی كردم. آن شب هم مثل بقیه شبها منصور سراغم آمد و قربان صدقه ام رفت. ·         حوصله ندارم منصور، خسته م. ·         من خستگی تو در میارم.   ·         خسته ترم می كنی.   ·         یعنی چه؟ ·         یعنی اینكه برو كنار.   به او برخورد و طاقباز خوابید و ساق دستش را روی پیشانی اش گذاشت و چشمهایش را بست.   آن روز وقتی منصور رفت خوابید، پریز تلفن را كشیدم و به اتاق سابقم رفتم و شماره فرهان را گرفتم.   ·         بله.  ·         سلام مهندس. ·         سلام گیسو خانم، عصر به خیر. ·         ممنون. چه خبر؟ دل تو دلم نیست. ·         آروم باشین خانم. بدونین با چه كسی دارین زندگی می كنین بهتره یا عمری بترسین و ندونین؟ ·         حق با شماست. ·         امروز ساعت شیش و نیم بیاین سر خیابون جلوی رستوران. من میام دنبالتون، ماشین نیارین. ·         باشه، قراره با الناز كجا برن؟ ·         قراره منصور بره خونه اونا، در مورد ازدواج با هم صحبت كنن. مبادا چیزی به روش بیارین ها. ·         باشه، فعلا خدا نگهدار. ·         خدا نگهدار.   مثل مرده ها به مبل تكیه زدم. تمام وجودم می لرزید. آدم مرگ عزیزانش را راحت تر قبول می كند تا خیانت همسرش را. تمام قدرتم را در پاهایم جمع كردم و از روی مبل بلند شدم و به اتاق رفتم، منصور هنوز خواب بود. دو شاخه تلفن را به پریز زدم و روی تخت دراز كشیدم و به چهره منصور كه آرام خوابیده بود، خیره شدم. شاید علت تنفر این بود كه هنوز دوستش داشتم. اصلا فكر نمی كردم به من خیانت كند. كمی اشك ریختم. می دانستم امروز آخرین روز زندگی ماست. دلم برای آن همه عشق و شور و اشتیاق كه به منصور داشتم و آن همه امید كه مرا به این خانه كشاند. بدجوری می سوخت. بعد كه فكر كردم بعد از منصور باید با فرهان ازدواج كنم، با كسی كه می داند همسر اولم چه خیانتی به من كرده، منقلب می شدم. می ترسیدم مرتب به من سركوفت بزند و تحقیرم كند. یا مثلا موقع دعوا بگوید تو اگر لیاقت داشتی، تو اگر آدم بودی، منصور با وجود تو مجددا ازدواج نمی كرد. این بود كه به بهرام فكر كردم. آن قدر فكرهای جورواجور به سرم زد كه خسته شدم و استغفرالله گفتم. منصور غلتی زد، چشمهایش نیمه باز كرد و مرا كه دید انگار جن و پری دیده. چند بار چشمهایش را باز و بسته كرد بعد برای اینكه مرا بخنداند، دستهایش را روی چشمهایش مالید و گفت:   ·         خواب می بینم؟ جناب عالی كه گفتین كنار من نمی خوابین، مور مورتون می شه و از این حرفها ..... ·         كنار شما نخوابیده م، سر جای خودم خوابیدم.   و پشتم را كردم. باز غرورش را زیر پا گذاشت و خودش را به من چسباند و گفت: ·         آخه تو چرا با من بد شدی؟ ·         برو از قلبت بپرس، نه از من. با لحنی بامزه قلبش را نگاه كرد و گفت: ·         جناب قلب، می شه محبت بفرمایین بگین چرا همسر نازنینم با من بد شده؟ ·         بله، بله. ممنونم جناب قلب.   بعد در گوش من گفت:   ·         ایشون می فرمایند كه حتما سوءتفاهمی پیش آمده و گرنه كه من « یعنی قلب منصور » فقط به عشق گیسو جان می زنم.   و شروع كرد به بوییدن سر و گردن من. ·         آ ، منصور پرتت می كنم اون طرف ها! قاتی پاتی ام حسابی! ·         آخه چرا عزیزم؟ به من بگو چته؟ والله، باالله، من فقط تو رو دوست دارم. اگر هم یه وقت چیزی می گم، از روی عصبانیته. ·         پس چرا قبلا كه عصبانی می شدی از این حرفا نمی زدی؟ زن می گیرم و زنها سگند و فرهان زن نگیری. ·         غلط كردم خوبه؟ ·         نه، می دونی چرا؟ چون بعد از اینكه عشقبازیتون تموم شد، تازه حرفای اصلی دلتون رو می زنین. یادتون نمیاد كه غلط كردین. ·         من به خاطر این مسایل تو رو دوست ندارم، اینو بفهم. آدم اگه كسی رو قلبا دوست نداشته باشه، نمی تونه باهاش ارتباط زناشویی برقرار كنه. ·         ا ...! پس اون بدكاره ای كه روز و شب بغل این و اونه، میلونها نفر رو دوست داره؟ اونا هم دوستش دارن؟ آره؟ ما زنها وقتی نیاز شما رو برطرف كردیم می شیم اخ. ·         شما هوس رو با عشق عوضی گرفتین، خانم. ·         شما هم عشقتون را با من عوضی گرفتین، آقا. ·         تو عشق منی، به خدا قسم! فقط فقط فقط تو، تو، تو عشق منی، چرا باور نمی كنی؟   جیغ كشیدم: ·برو اون ور. ازت بدم میاد منصور. چرا باور نمی كنی؟   بدون كلمه ای از كنارم بلند شد. لبه تخت نشست، سیگاری روشن كرد و همانجا كشید. بعد بلند شد لباسش را عوض كرد و از اتاق بیرون رفت. به حال خودم كمی اشك ریختم. بعد بلند شدم و به طبقه پایین رفتم. منصور مشغول صرف چای بود ولی عصبانی و تو هم.   تلویزیون را روشن كردم و روی مبل نشستم. منصور نگاهی به ساعت كرد. ساعت پنج بود. بلند شد بالا رفت و دوش گرفت و تمیز و ادوكلن زده، در حالی كه كت شلوار دودی پوشیده بود، پایین آمد و بدون خداحافظی رفت.   خون خونم را می خورد. اولین بار بود منصور بدون اینكه بگوید كجا می روم و بدون خداحافظی از خانه خارج می شد. فاصله ای را كه بین ما ایجاد شده بود، به وضوح حس می كردم. بلند شدم با فرهان تماس گرفتم. گفت: ·         ساعت شش و نیم منتظرم. حاظر شدم و مظطرب از پله ها پایین آمدم.   ·         تشریف می برین بیرون؟ ·         آره ثریا خانم. می رم كمی قدم بزنم. نمی دونم چرا حالم دگرگونه؟ ·         قدم بزنین حال و هواتون عوض می شه. راستی، آقا گفتن بهتون بگم میرن خونه یكی از دوستاشون. ·         بره قبرستون، كی ناراحت می شه؟ ·         اوا خانم جون، خدا نكنه! بین زن و شوهرها حرف و قهر زیاده، عشقم زیاده، هر كدوم نباشه اون یكی معنا پیدا نمی كنه. ·      خداحافظ. راستی من سعی می كنم قبل از منصور بیام خونه، اگه تماس گرفت نگید من رفتم بیرونف بگید تو اتاقم، حمامم، خوابم، نگران می شه مغزم رو می خوره. می شناسیدش كه. ·         چشم خانم. ·         از همسایه مون چه خبر؟ ·         خوبن، اتفاقاً آقای رادمنش و خانم هم الان همین سوال رو كردن. ·         شب می رم سری بهشون می زنم. فعلا خداحافظ. ·         خیر پیش. سوار ماشین آلبالویی فرهان شدم و سلام و احوالپرسی كردم. ·         دیر كه نكردم؟ ·         نخیر، تا از شاه داماد پذیرایی كنن و صحبت كنن، دو ساعتی طول می كشه. ·         گفت می رم خونه یكی از دوستام. ·         خب اینا هم دوستن دیگه، دروغ نگفته   و به تمسخر خنده ای كرد. سری تكان دادم و گفتم: ·         می بینین عاقبتم به كجا كشید؟ از همه بدتر گیتی بیچاره فدای چه نامردی چه عاقبتی. ·         عاقبت شما خوبه. نگران نباشین. مثل شیر كنارتون نشستم. ·         ممنونم. ولی دیگه پشت دستم رو داغ كردم به كسی اطمینان نكنم. البته ببخشین. ·         بهتون حق می دم.   وارد خیابانی شدیم كه منزل الناز در آن بود. قلبم داشت می آمد توی دهنم. خدا خدا می كردم كه همه حرفهای فرهان دروغ باشد، ولی وقتی ماشین منصور را مقابل منزل آنها دیدم، عرقی سرد روی پیشانی ام نشست. دستم را روی چشمم گذاشتم و در دل گفتم: ·      خدایا بهم صبر بده. گیتی خوش به سعادتت كه مردی و این روز رو به چشم ندیدی. ای كاش از روز اول من پرستار مادر جون شده بودم، كه الان زیر خاك پوسیده بودم. اقلا با عشق می مردم. ولی حالا با نفرت دست به گریبانم. مرگ خودم را به چشم دیدم.   فقط این جملات را در دل می گفتم: ·         امیدوارم به خونه نرسیده بمیری! امید دارم مغزت از هم بپاشه، امیدوارم اون الناز بی شرف رو زیر خاك كنن. امیدوارم تو بغل هم بمیرین و بپوسین.   * ·خب، حالا ثابت شد؟ با سر جواب مثبت دادم. بریم؟ نه فرهان. صبر كن تا از خونه بیاد بیرون. تا به چشمم نبینم باور نمی كنم.   لحظه ای در عمق چشمان هم فرو رفتیم. باشه صبر می كنیم. دوست ندارم معمایی بمونه. دقیقا یك ساعت و پانزده دقیقه توی ماشین نشستیم و صحبت كردیم، تا آقای دلباخته از در منزل بیرون آمد. خانواده فرزاد هم تا كنار در نرده ای منصور را بدرقه كردند. الناز لباس زرشكی به تن داشت و خیلی زیبا شده بود. ولی آن لحظه در چشم من از خوك زشت تر بود. خب معلوم است، هوویم بود. فرهان مرا زیر نظر داشت. یك لحظه دستم رفت تا دستگیره در را باز كنم كه فرهان دستش را روی دستم گذاشت و گفت: نه گیسو، خواهش می كنم. در حالی كه اشكهایم سرازیر شده بود، گفتم: تو بودی تحمل می كردی فرهان؟ می نشستی و تماشا می كردی؟گیسو ما الان خودمون مجرمیم. اگه الناز و منصور اون طرفن. من و تو هم این طرفیم. می دونی منصور بفهمه تو الان كنار من نشتی چه بلایی به روزگارمون میاره؟ هر چی باشه اون مرده، می تونه صد تا زن بگیره، ولی تو حق نداری الان در كنار من باشی. تو هنوز زن منصوری، می فهمی چی می گم؟ سكوت كردم. اگه می خوای به زندگی با منصور ادامه بدی، كه اون حرفی جداست. ولی اگه تصمیم داری از منصور جدا شی، نباید چیزی از امشب برای منصور تعریف كنی. شتر دیدی ندیدی. فقط طلاق بگیر. بگو نمی خوامت، بگو تو خائنی، ولی اثبات نكن. می فهمی چی می گم؟ اشكهایم را پاك كردم و گفتم: می فهمم ولی سخته خفه شم فرهان.تحمل كن، خواهش می كنم. خب منصور رفت. بریم كه باید میون بر بزنم و شما رو قبل از منصور به خونه برسونم. و چنان با سرعت و ماهرانه از كوچه پس كوچه ها مرا به خانه رساند كه تعجب كردم. وقتی پیاده شدم تشكر كردم و گفتم: انشاءالله جبران كنم.همین كه بهتون برسم جبران شده.خدا نگهدار.گیسو خانم!بله.سكوت، سكوت، سكوت! عاقل و سیاستمدار باشید لطفا. به خانه آمدم. ثریا تا مرا دید گفت: خانم چرا رنگتون انقدر پریده؟حالم بده ثریا خانم. قلبم خیلی درد می كنه. بگم مرتضی شما رو برسونه دكتر؟نه كمی استراحت كنم بهتر می شم. منصور كه تماس نگرفت؟نه.خوبه. نگو بیرون بودم.باشه. خیالتون راحت.من می رم بالا استراحت كنم، جواب تلفن هم نمی دم.بله. به اتاق خوابمان رفتم. لباسم را عوض كردم. كمی توی آینه خودم را نگاه كردم و گفتم: ·      راست می گن خوشگلها بد شانسن. بعد به اتاق سابقم رفتم. در را قفل كردم و روی تخت، هم آغوش افكار پریشانم شدم. قلبم تند تند می تپید. اضطراب به جانم افتاده بود. تا آن حد كه خواستم به مرتضی بگویم برویم دكتر. ولی وقتی صدای ماشین منصور را شنیدم، منصرف شدم. دوباره روی تخت دراز كشیدم.  به لوستر نگاه كردم. آن را مثل نیزه چند شاخه ای می دیدم كه می خواست بر قلب من فرود آید. به اشیاء و مبلمان و تابلو ها نگاه می كردم. همه چیز در نظرم زشت و كریه می آمد. از آینه و پرده و كنسول و رنگ دیوار و اتاق و خانه متنفر شده بودم، چه برسد به خود منصور!  خوشبختی ما چه زود گذشت. هنوز شش ماه نشده بود. به پدرم و مادر جون اندیشیدم كه بعد از جدایی من و منصور چه می كنند؟ هزار بار خودم را لعنت كردم كه چرا واسطه شدم. چون جدایی من از منصور، واقعیتی غیر قابل انكار بود. دستگیره در اتاقم پایین و بالا شد. ·         گیسو! گیسو! در رو باز كن ببینم چته؟ بیا بریم دكتر. ·         برو گمشو كثافت. با تمام وزنت، با تمام قدرتت، پا روی قلبم گذاشتی حالا می گی بریم دكتر؟ اینها را در دل گفتم. ·         گیسو، با توام خواهش می كنم ... اقلا بگو ببینم حالت خوبه؟ ... ·         ثریا! كلید یدكی این در رو بردار بیار ببینم. نكنه ... ·         آره، چرا می گی نكنه؟ بگو ایشاالله بمیری كه دیگه راحت بشم و عروس تازه مو بیارم همین خونه. فریاد كشیدم: ثریا خانم من حالم خوبه، بهش بگو بره خونه همون دوستش، احوال اونو بپرسه. از صدای پای منصور فهمیدم به سمت اتاقش می رود. ثریا رسید و گفت: بفرمایید كلید آقا.دیگه لازم نیست، می گه حالش خوبه. یك ساعت بعد، ثریا برای صرف شام مرا صدا زد. وقتی پایین رفتم، سر میز نشسته بود و منتظر بود ولی شدیدا در فكر بود. آن شب برای اولین بار بی ادبی كردم و سلام نكردم. من تصمیم داشتم از او خداحافظی كنم. چه سلامی؟ چه علیكی؟ منصور نگاهی به من كرد و گفت: علیك سلام.سلام.بهتری؟من چیزیم نبود.مگه قلبت درد نمی كرد؟ مگه با تو نیستم؟درد می كرد ولی گفتنش چه اهمیتی داره؟از درد قلب انقدر اشك ریختی كه چشمات متورم و قرمزه؟ سكوت كردم از اینكه بدون خداحافظی رفتم ناراحت شدی؟ ولی من به ثریا پیغام دادم دو دستم را به حالت ایست مقابل منصور گرفتم و گفتم: بس كن منصور، از این به بعد اگه تا صبح هم نیای خونه كسی انتظارت رو نمی كشه. پس راحت باش. اومدم خیر سرم دو لقمه كوفت كنم و برم. ممنون ثریا خانم.آخه برای چی؟ این چه طرز صحبت كردنه گیسو؟ برای اینكه جناب عالی مردی، صاحب اختیاری.باور كن كار واجبی بود.چه كار واجبی؟یكی از دوستام خواسته بود برم منزلش.كدوم دوستت؟ من همه اونا رو می شناسم.اینو نمی شناسی.اتفاقا خوب می شناسم. آره. در كنار اون دوستها بودن خیلی خوبه و خیلی واجب.چیزی لازم ندارین؟چرا ثریا خانم، یه كم آرامش، بگو كجاست؟ ثریا رو به منصور كرد و گفت: خانم امروز حالشون خوب نیست، عصبانی هستن. این را گفت و رفت. مجلس مردونه بود.یعنی یه زن هم تو مجلس نبود؟نه.منزلشون كجا بود؟مركز شهر.خیلی خب اگه اینطوره، حرفی نیست. در حالی كه با چاقو شنیسل گوشت را می بریدم. ادامه دادم: ولی به همون خدایی كه اون بالاست اگه خلاف این ثابت بشه ... و چاقو را مقابلش گرفتم: با همین چاقو بند این زندگی رو پاره می كنم. این پیوند به اصطلاح مبارك و عاشقانه رو قطع می كنم.این حرفها چیه می زنی. تو دعایی شدی گیسو؟!یعنی طلاق. حالا یا دعایی شدم، یا جادوم كردن یا چیز خورم كردن یا دیوونه شدم یا كوفت كاری.چی شده مرتب اسم طلاق میاری؟ تو كه تا یه ماه پیش عاشق و شیدا بودی، وابسته بودی، دوستم داشتی. بهم عادت داشتی، پس یه دفعه اون همه احساس چی شد؟ مثل احساس شما پرپر شد. ریخت. حباب بود، شكست. دود بود، رفت آسمون.من همون منصور عاشق شیدای زن دوست گیسو دوست دیوونه مجنونم. به خدا قسم!   انقدر خدا رو قسم نخور، چون نیستی. ثابت كن كه نیستم. به موقعش.موقعش كیه؟هر لحظه، منتظر باش. بدبخت بابام كه این وسط اسیر شد.به بابات چه كار داری؟ اونها دارن بهتر از ما زندگی می كنن.من كه برم، بابام هم دنبالم میاد. چون دوست نداره بشه آینه دق تو.كجا می ری؟گورستون، قبرستون، هر جا به جز این قصر وامونده، خواهرم رو كه مدفون كردی، حالا نوبت منه؟تو بیجا می كنی. من تو رو طلاق نمی دم. اینجا خونه و زندگی توئه، هر موقع منو نخواستی، بگو من برم.نمی خوام. من این قصر رو نخواستم، من زندگی بلوری نمی خوام. من جام طلایی تو خالی نمی خوام، من شوهر خیالی نمی خوام، من یه مرد می خوام كه قلبش فقط مال من باشه.نكنه اون مرد رو پیدا كردی؟این طور فكر كن.راحت بگو منو نمی خوای، از من سیر شدی! خوشی زده زیر دلت، از محبت سیراب شدی، بگو كس دیگه ای رو می خوام. و بعد با مشت روی بشقاب كوبید و فریاد كشید: بگو تو پیری، تو آدمكشی، تو گیتی دوستی، تو متعصبی، تو زیادی به من وابسته ای، د بگو! چرا لال شدی؟ از بلندی صدای منصور سرم را میان دو دستم گرفتم. بشقاب شكسته را روی زمین پرت كرد و گفت: ای لعنت به من كه دستم نمك نداره، لعنت به این زندگی، لعنت به من كه انقدر قربون صدقه ت رفتم و این شد نتیجه ش. و از سالن خارج شد. ثریا دوید و گفت: چی شده؟ آخه چرا خلق خودتون رو تنگ می كنین؟ والله ارزش نداره!   بغضم شكست. سرم را روی میز گذاشتم و بلند بلند گریستم. ثریا دست به سرم كشید و گفت ببین دخترم، آقا شما رو خیلی دوست دارن. واقعا چطور می شه عشق و دوست داشتن رو ثابت كرد؟ مرتب كه قربون صدقه تون می رن، قهر می كنین، التماسشون می كنن. دیگه چیكار كنن؟ آخه یه كم منطقی باشین. به حرف مردم اهمیت ندین. این مردم چشم ندارن زندگی خوب و شیرین شما رو ببینن. والله شما تو چشمین، مدتیه زندگی شما به هم ریخته. ناراحت نشین ها، ولی از وقتی رفتین شركت، این خونه آرامشش رو از دست داده، حالا چرا، نمی دونم!برای اینكه بیشتر شناختمش ثریا خانم.شما اشتباه می كنین، حالا شا متون رو میل كنین، بعد برین از آقا دلجویی كنین. این همه ایشون اومدن ناز شما رو كشیدن، یه بار هم شما برین. والله ازتون چیزی كم نمی شه. آقا به محبت شما نیاز دارن. از نیاز هم گذشته، عادت دارن. الان مدتیه بی محلی می كنین. اعصابشون خراب شده. محبتون رو دریغ نكنین.من محبت می كنم، وقتی اون دلش جای دیگه س، چه فایده داره؟آقا كه صبح تا شب پیش شمان، چطور دلشون جای دیگه س؟مگه ندیدین عصر رفت بیرون. صبحها هم تو شركت چند با به بهانه كار می ره بیرون. من مطمئنم كه یه چیزی می گم. ·         به چشم دیدین؟ آره دیدم.استغفرالله! من كه باور نمی كنم. اون موقع كه تو قلب آقا كسی نبود پی این كارها نبودن، چه برسه به حالا كه قلبشون ، زندگیشون شما هستین. اشتباه م كنین. اشتباه خودتون رو پیدا كنین، نه اینكه زندگی تون رو به هم بزنین.   ثریا شروع به جمع كردن بشقابهای شكسته كرد و گفت: ببین چقدر به ایشون فشار اومده كه دست به چنین كاری زدن، غذا هم كه نخوردن، اقلاً شما بخورین.نمی تونم.   و بلند شدم به سالن رفتم و روی مبل نشستم. منصور از بالا صدا زد: ثریا یك چسب زخم توی این خانه نكبتی پیدا نمی شه؟چی شده آقا؟ دستتون بریده؟اعصاب برای آدم نمی ذاره. معلوم نیست چه مرگشه؟ صدای مادر آمد: مهمون نمی خواین


نویسنده : admin
بازدید : 53


روز عروسی فرا رسید وجشن باشکوهی برگزار شد.میهمان زیاد داشتیم .عقد  در منزل منصور بود و عروسی در هتل هیلتون .زهره از صبح برای آرایش من به منزل آمد .لباس عروسی را با مادرجون خریده بودیم و منصور از آن بی خبر بود .لباس دکلته بود با دامن پف پفی .وقتی کار زهره تمام شد ولباس و کفشم را پوشیدم .درست مثل عروسک شده بودم .ساعت چهار بعدازظهر بود.مادر به منصور خبردادکه برای بردن عروسش میتواند تشریف فرما بشود.وقتی منصور گل به دست وارد اتاق شد، لبخند به لبش خشک شد و با تعجب به شانه و بازوهای عریان من چشم دوخت .بعد به مادر و زهره گفت: میشه خواهش کنم چند دقیقه من و گیسو رو تنها بذارین؟ مادر و زهره بیرون رفتند .منصور جلوآمدو با جذبه پرسید : این چه لباسیه گیسو؟ سورپریزت این بود؟ مگه  چشه؟ خب، لباس عروسیه دیگه این که بالا تنه نداره منصور ایراد نگیر دیگه .یه شبه یه شب؟ بگو یه دقیقه! منصور جان دیگه نمیشه کاری کرد .الان عاقد میاد فکر نکن اگه منو در عمل انجام شده قرار بدی ، کوتاه میام .اینطوری امکان نداره بذارم بیای پایین.تو کی دیدی اجازه بدم گیتی چنین لباسی بپوشه؟ من گیسوام با گیتی فرق می کنم هیچ فرقی نمی گنی، تازه روی تو حساس ترم منصور داری اعصابم رو خرد میکنی ها! یه تیکه آستین که قابل این حرفها نیست من توی این مسائل شوخی ندارم .همه ش زیر سر این مامانه نخیر، من خودم اینو انتخاب کردم پس خیلی سریع ، خودت هم یه فکری براش بکن چه فکری کنم؟ چرا زور می گی منصور؟ اون روی منو بالا نیار! مثلا یه شالی ، چیزی بنداز رو شونه هات چرا مسخره بازی در میاری؟ مسخره بازی کدومه؟ تو مال منی یا ما مردم ؟ عصبانی از او دور شدم و روی مبل نشستم وگفتم :هنوز عقد جنابعالی نشدم .هنوزم مال تو نیستم پس خوب فکرهاتو بکن ، اگه میخوای همسر من باشی اینطوری نیا پایین بله، حق داری خونسرد باشی.چرا باید برای محرم شدن با من عجله داشته باشی، تقصیر منه که زن تو متاهل زن مرده شدم .اگه با یه پسر مجرد ازدواج کرده بودم ، خیلی هم عجله داشت منصور تا امد چیزی بگوید. چند ضربه در خورد .با عصبانیت گفت:بله پس چرا نمیاین؟ چی شده گیسو جان؟ چرا نشستی؟ از منصور بپرسین مادر جون . می گه با این لباس نمی ذارم بیام منصور ولمون کن تو رو خدا .مسخره بازی در اوردی؟ حالا که وقت این حرفها نیست همه ش تقصیر شماست، مامان به من چه منصور؟ حالا میگی چکار کنیم مامان جون؟ یه شالی بنداز رو شونه هات آخه عروس که شال نمی ندازه منصور بطرف در رفت و عصبانی گفت: هرموقع درستش کردین منو صدا کنین .اگه لازم باشه، عروسی رو بهم می زنم ولی نمی ذارم اینطوری بیای پایین .تا شما باشین بدون مشورت من کاری انجام ندین منصور چرا زور می گی؟ آخه چه جوری درستش کنیم؟ خب حق با توئه ، ولی ایندفعه رو کوتاه بیا پسرم ولش کنین مامان.چرا التماس می کنین؟ مثل اینکه منصور امروز قصد داره با آبروی من بازی کنه .منم وحشتی ندارم. این بود عروسی باشکوهی که همه رو انگشت به دهن کنه؟ منم می دونم چکار کنم منصور شر به پا نکن مادر، رضایت بده تمومش کن رضایت بدم که از سر وسینه زنم لذت ببرن ؟ صد سال ! شده عاقد رو بیارم تو این اتاق ، میارم ، ولی نمی ذارم اینطوری بیای خیلی خب، عصبانی نشو. تو برو ، ما یه فکری می کنیم پسرم منصور رفت .احساس میکردم از حرارت و عصبانیت تمام آرایشم دارد ذوب میشود .مرا بگو که گفتم الان منصور کلی از من تعریف و تمجید می کند.ای خاک بر سر من کنند با این انتخابم من الان زنگ میزنم به مغازه ای که ازش لباس رو خریدیم میگم چند دست دیگه بیاره طول میکشه مادر جون، ساعت چهار گذشته پس چیکار کنیم ؟ این منصور نمی ذاره تو اینطوری بیای منم نمیام .بگید عروسی رو به هم بزنه اوا!خدا مرگم بده!میخوای دشمن شادمون کنی مادر؟ این مسائل خیلی کوچیکخ .ارزش دعوا معارفه نداره چند ضربه به در خورد و مینو خانم وارد شد چرا نمیاین مرجان جون؟ منصور میگه یقه این لباس خیلی بازه .ما هم موندیم چه کنیم ای بابا! بیاین ببینین مردم چی پوشیده ن اینا رو برین به منصور بگین مگه میشه گیسو جان؟ انقدر عصبانی بود که گفتم چی شده ؟ حالا عیب نداره .یه چیزی روش بنداز چی بندازم مینو خانم؟ شال تمام سفید پر نداری؟ نه، ندارم خب، نگین داره .الان می گم بره برات بیاره زحمتشون میشه ، تازه وقت نداریم چه زحمتی ؟ با ماشین پنج دقیقه س.هیچ نگران نباش .الان می گم بره و زود بیاد ممنون مینو خانم رفت .اعصابم شدیدا بهم ریخته بود .اگر از پدرم و میهمان ها رودربایستی نداشتم چنان لجبازی میکردم که در تاریخ بنویسند پنج دقیقه بعد محبوبه آمد وگفت: آقا می گن پس چی شد، خانم؟ محبوبه خانم برو بگو پیچ پیچی شد.بگو بره تعصبش رو قاب کنه بزنه کنار ویولنش محبوبه از عصبانیت من جا خورد .مادر گفت : عصبانیه محبوبه ، چیزی نیست ببخشین محبوبه خانم ولی برین همین ها رو بگین محبوبه رفت .پانزده دقیقه بعد نگین و مینو خانم آمدند. شال زیبایی را که آورده بود، روی شانه ام انداختند و گفتند: بخدا خیلی هم قشنگتر شد. برو تو آینه ببین گیسو جان جلوی آینه ایستادم و نگاه کردم .راست می گفتند .خیلی هم زیباتر شده بودم .ولی اخمهایم هنوز توی هم بود .حوصله نداشتم ، نه بخاطر به هم خوردن لباسم، بخاطر رفتار و لجبازی منصور مادر گفت:خوبه گیسو جان؟ بله خوبه. ممنونم مینو خانم .نگین جان زحمت کشیدی خواهش میکنم .ما رفتیم به منصور خان بگیم بیان .شما هم اخمهات رو باز کن منصوری که من می بینم ، مطمئنم باز هم رضایت نمی ده نه دخترم، بخدا دیگه اگه ایراد بگیره .خودم میزنم تو سرش همه رفتند.روی مبل نشستم وسرم را میان دستهایم گرفتم .فقط فکر انتقام بودم .که البته می دانستم در این شب زیبا چطور میشد حال منصور را گرفت .ولی به زمان نیاز داشت .منصور ومادر آمدند.اصلا به صورت منصور نگاه نکردم .مادر منتظر بود ببیند منصور رضایت می دهد یا لازم است بزند توی سرش!وقتی دید منصور بالای سرم ایستاده و به من زل زده،گفت: خب، چطوره منصور؟ اول بگین اون اخمها رو باز کنه تا نظر بدم عصبانی بلند شدم و بسمت پنجره رفتم. مادر از دست ما کلافه شد و گفت : من برم. شما تنها باشین ، زودتر آشتی می کنین . و رفت و در را بست منصور بطرفم آمد.پشتم ایستاد ودر گوشم گفت: خیلی خوشگل شدی عزیزم سکوت کردم .منصور مقابلم ایستاد و بازوهایم را گرفت وگفت: با من قهری؟ چشمهایم پر اشک شد.ادامه داد: عزیزم،آخه نمی گی فرهان وکیارستمی وبهرام اینطوری منو نفرین می کنن؟ میخوای دلشون رو آب کنی ؟ بنظر خودت درسته ؟ حالا دیگران به کنار اونهمه دختر و زن لباس لختی پوشیده ن .فقط من نباید بپوشم؟ بله.چون من فقط تو رو دوست دارم وتو از همه زیباتری منصور ولم کن تو رو خدا.حوصله ندارم امشب حوصله ندارم .حال ندارم ، نداریم ها! یه قرون بده آش ، به همین خیال باش. لباسم رو به هم زدی، حال وحوصله هم میخوای؟ گیسو اذیت نکن ها! اذیت نکن تا اذیت نبینی تعصبم رو به حساب عشق وعلاقه ام بذار نه سختگیری عزیز من .وشانه وگردنم را بویید منصور بس کن دیر شد نمی تونم منصور! باهام آشتی کن تا ولت کنم خیلی خب، در اینمورد آخر شب تصمیم می گیرم .وبطرف در رفتم .بازویم را گرفت ومرا بسمت خودش کشید وگفت : همین الان خیلی خب، باهات آشتی ام دوستم هم داری؟ بله،دوستت هم دارم آخ که فدای اون دل رحیم با گذشتت بشم. چی بودی که نصیب من شدی! منصور آرایشم به هم می ریزه .دو ضربه به در خورد ومادر وارد شد منصور گفت: شما که منتظر جواب نمی مونین مامان جون، پس چرا بیخود به خودتوت زحمت می دین و در می زنین .دستتون هم درد می گیره آخه فکر نمیکردم انقدر بی تحمل باشی .منصور حالا چه وقت این کارهاس .عاقد اومده، منتظره داشتم منت کشی میکردم منت کشی رو بذار برای بعئ که دست کم نتیجه ای هم بده .کی میخوای این چیزها رو یاد بگیری؟ بالاخره خنده به لبم آمد.منصورگفت: ببین مامانم چه با تجربه س.معلومه از اون بلاها بوده .بعد آرام گفت: یک انگیزه ای نشونش بدم که صدتا انگیزه از اینور واونورش بزنه بیرون قهقهه خنده ام بلند شد بخدا وقتی نمی خندی و اخم می کنی، انگار پا گذاشتن بیخ گلوم و میخوان جونم رو بگیرن .خب حالا بریم عزیزم دست در دست منصور حلقه کردم واز اتاق بیرون آمدیم. فیلمبردار و عکاس دورمان را گرفتند .وقتی از پله ها پایین می آمدیم ، به این فکر میکردم که یک روز گیتی با چه امیدهایی ، با لباس عروس، از همین پله ها پایین آمد و امروز!؟ من را چه کسی خواهد کشت؟ خدا عالم بود. با هلهله شادی و پول و نقل وگلی که برسرما می ریختند از افکارم بیرون آمدم .با همه سلام و احوالپرسی کردیم و در جایگاه عروس وداماد بالای سفره عقد نشستیم .چشمم به عکس گیتی و منصور که خودم در سفره عقد گذاشته بودم افتاد.اشک درون چشمهایم حلقه زد منصور متوجه شد وگفت: قرار نشد گریه کنی ها،گیسو جان!من که منت کشی کردم، عزیزم یاد گیتی افتاده م.میشه اون عکس رو از داخل سفره برام بیاری گیسو جان بدتر ناراحت می شیم نه منصور.میخوام خواهرم رو ببوسم. منصور بلند شد ، عکس را آورد و به من داد .کمی به گیتی خیره شدم بوسه ای بر صورتش زدم و آن را به پیشانی ام چسباندم وهق هق زدم زیر گریه. چنان اشک می ریختم که دل هر بیننده ای به درد می آمد. منصور دستش را دور شانه ام انداخت و عکس را از من گرفت و گفت: گیسو جان، خواهش میکنم گریه نکن. ببین همه دارن نگات می کنن.اشک همه رو درآوردی مادر آمد، دستمالی به من داد وگفت: عزیزم آرایشت به هم می ریزه، آخه این چه کاریه؟گیتی الان خوشحاله ،بخدا. اشکهایم را آرام پاک کردم .به منصور نگاه کردم که چشمهایش پر اشک بود. به میهمناها نگاه کردم، احساس همه را برانگیخته بودم، ولی دست خودم نبود .به خوشبختی ای که گیتی به من هدیه کرده بود و رفته بود، فکر میکردم.یادم افتاده که هفده، هجده ساله بودیم و با هم رفته بودیم فال قهوه بگیریم فال گیر به من گفت: از خواهر یا مادرت هدیه بسیار با ارزشی به تو می رسه که هم دلت میسوزه و هم دعاش میکنی.وحالا امروز فهمیدم که آن هدیه، خوشبختی در کنار منصور بوده که دوری اش برپاست . ووقتی بیاد فال حافظی که روزی برایم گرفته بود افتادم اشکهایم باریدند.شوخیهایمان امروز جدی و به واقعیت تبدیل شده بودند . چطور می توانستم جلوی ریزش اشکهایم را بگیرم؟! عاقد کنار سفره نشست وخطبه را جاری کرد .آن لحظه که قرآن در دست داشتم برای آمرزش گیتی ، مادرم ،برادرم ، پدر و خواهر منصور وحتی آذر دعا کردم و از خداوند سلامتی پدرم و خوشبختی خودم را خواستم ..... عروس خانم وکیلم؟ با اجازه پدرم و مادرجون بله صدای هلهله وکف زدن فضای سالن را پر کرد. منصور دستم را در دستش گرفت و بوسه ای بر آن زد وگفت: خیالم راحت شد دفاتر امضا شد .حلقه ها را دست هم کردیم ، هدایا را گرفتیم ، با میهمانها عکس گرفتیم و بعد از فیلمبرداری و عکس گرفتن، راهی هتل شدیم .در هتل هم مراسم به بهترین شکل برگزار شد. همه به رقص وپایکوبی مشغول بودند .من ومنصور هم وسط رفتیم .همدیگر را در آغوش گرفتیم و می رقصیدیم که منصور گفت: چرا این عقربه ساعت همونجا وایساده؟ به آقا نبی بگم دستکاریش کنه؟ چیه منصور؟ خسته شدم ولی من دلم نمیخواد بهترین شب زندگیم زود بگذره بهترین لحظه زندگی من دوبار بود یکی اوندفعه که خدا گیتی رو بهم برگردوند، یکی هم این بار که نازنین گیسو یواشکی اومد تو اتاقم و منو از اون غم نجات داد پس یعنی امشب برات مهم نیست؟ مگه میشه برام مهم نباشه گیسو، حرفها می زنی ها . مردم باید حال داماد رو درک کنن.خسته ام .میخوام با همسرم دو کلمه اختلاط کنم. دو سه ساعت مهمونی بسه دیگه .منظورم اینه جنابعالی یادت رفته بعدازظهر چطور دستم رو تو حنا گذاشتی؟ تازه مهمونها برن نوبت منه.کم حرص نخوردم منصورخان! چیه؟میخوای تلافی کنی؟ گیسو اذیتم نکن تو رو خدا.بخاطر لباس که منت کشی کردم ، بابت امشب هم که خودت می دونی چقدر خوشحالم .ولی خب چون بار دومه که داماد شدم .جلوی مردم خجالت می کشم مسئله ای نیست .فقط امیدوارم این خجالت تا صبح همراه جنابعالی باشه همچین که مهمونا تشریفشون رو ببرن خجالتم ریزش میکنه لبخند زدم .گونه ام را به گونه منصور فشردم وگفتم :دوستت دارم منصور منم همینطور عزیز دلم چشمم به مرتضی ونرگس افتاد که زیر گوش هم پچ پچ میکردند.لبخند به لبم نشست .دختر آقا کریم لیاقت این خوشبختی را داشت و من برای خوشبختی بیشتر آنها دعا کردم شام صرف شد. بعد از شام دوباره رقص وپایکوبی را از سر گرفتیم .در حال رقص با نگین بودم که الناز خودش را به منصور رساند و از او خواست با هم برقصند و منصور هم پذیرفت .از حسادت کباب شدم. نسبت به الناز حساسیت عجیبی داشتم، از نگین عذرخواهی کردم و رفتم نشستم .وقتی منصور به من نگاه کرد، اخمهایم را درهم کشیدم و به او فهماندم دنیا دست کیست. منصور خیلی زود از الناز عذرخواهی کرد و آمد کنارم نشست .چنان قیافه ای برایش گرفتم که بیچاره گفت: چیه گیسو؟ چرا اینطوری نگام می کنی؟ سکوت کردم باز چرا قهر کردی؟ عجب گرفتاری شدم! آخه عزیز من همه دوست دارن با عروس وداماد برقصن دیگه ! خیلی خب، پس برو بگو بهرام بیاد با من برقصه .زود باش! گیسو، شب عروسیمون رو خراب نکن اتفاقا این تویی که قصد خراب کردن جشن رعوسی رو داری .اون از قبل از عقد، اینم از بعدش .چیه؟ دیگه عقدم کردی خیالت راحت شد ؟ تو نمی دونی من رو الناز حساسم خب، ازم خواهش کرد غلط کرد گیسو، زشته! تویی که پیله می کنی، بلند شو برو باهاش برقص منصور نفسی از عصبانیت بیرون داد وبلند شد بطرفی دیگر رفت . همان موقع که از عصبانیت داشتم آتش می گرفتم نسرین آمد کنارم نشست وگفت: چطوری عروس خانم؟ خوبم.ببینم .درست می بینم؟اون نرگس خودمونه که داره با مرتضی پچ پچ میکنه؟ آره خودشه ،عاشق ودلباخته مرتضی شده مرتضی هم خیلی دوستش داره . از من بپرس که با مادر شوهر خواهرت (ثریا خانم) اینطوری ام . و دو انگشتم را در هم قفل کردم .راستی تو چرا با کسی نمی رقصی نسرین؟چه بی ذوقی! راحتم اینهمه پسر خوب اینجاست .فرهان، بهرام ، پرهام ، سعید ، چه بی عرضه ای دختر؟ نه دوست دارم، نه روم میشه .تازه به این چیزها نیست .هرچی که رو پیشونیم نوشته ن همون میشه. من مرد خوبم رو از خدا میخوام کیک را مقابل من گذاشتند .نسرین بلند شد رفت . منصور آمد کنارم ایستاد وگفت:انشاءا.... که عصبانیتت رفع شد . نخیر ، هنوز خشم گیسو رو ندیدی .الان هم فقط دارم حفظ ظاهر میکنم . الان کیک دهنم می ذاری و باهام اشتی می کنی بله می ذارم، ولی آشتی نمی کنم گیسو! کوتاه بیا جان من! مراسم کیک بری را بجا آوردیم و منصور انقدر التماس کرد تا با او آشتی کردم ساعت دو نیمه شب میهمانها خداحافظی کردند .گروهی هم ما را تا منزلمان همراهی کردند و برایمان ارزوی خوشبختی کردند و رفتند .هرچه اصرار کردیم پدر آنشب منزل ما بماند، قبول نکرد و با آقا کریم و خانواده اش به منزل خود رفت روی مبل لم دادم و از فرط خستگی و خواب حس نداشتم .ثریا خانم گفت:گیسو خانم ، خسته نباشین .عجب شبی خوبی بود .یادتونه یه روز چی بهتون گفتم؟نمی دونین چقدر خوشحالم!خب یه جورایی برای ما هم مهمه خانم خونه کی باشه.ما از اون مستخدمهای خوش شانسیم شما عزیز ما هستین ثریا خانم، همه خوشبختیم از دعای شماست .خیلی زحمت کشیدین .انشاءا... عروسی آقا مرتضی ونرگس خانم ممنونم خدا گیتی خانم رو رحمت کنه مادر و منصور وارد سالن پذیرایی شدند ثریا برو استراحت کن .خسته شدی، محبت کردی اختیار دارین آقا. انشاءا... مبارک باشه ممنونم پس شبتون بخیر شب بخیر منصور چرا انقدر تند می رفتی مادر؟ مرتضی به گردت نمی رسید مردم از دلشوره .با اون ویراژهات! آدم شب عروسیش عجله نداشته باشه، پس کی عجله داشته باشه مامان جان؟ آدم دیر برسه بهتر از اینه که هرگز نرسه خب ساعت سه ونیم صبح شد .بلند شین برین به کار و زندگیتون برسین. و چشمکی به ما زد .بعد جلو آمد، دست من و منصور را در دست هم گذاشت وگفت: قدر هم رو بدونین همیشه توی گذشت کردن از هم پیشی بگیرین .شب بر عروس و داماد خوش مادر رفت .از خجالت نمی دانستم چه خاکی بر سرم کنم .منصور چشم از من برنمی داشت .خودم را با تکاندن لباسم مشغول کردم. منصور گفت:خب عزیزم به کار و زندگیمون برسیم .بوسه میشه کارمون.عشق میشه زندگیمون ........ لبخند زدم و ادامه دادم: خدا هم نگهدارمون بلند شو گیسو جان منصور درها را قفل کرد و چراغهای اضافی را خاموش کرد. به پله ها که رسیدم، خودش را به من رساند .با هم بالا آمدیم. هنوز هفت هشت پله باقی مانده بود که منصور گفت : کاش می دادم از پایین به بالا یه آسانسور کار می ذاشتن که چی بشه ؟واسه یه طبقه آسانسور بذاری؟ که شما سریعتر بالا برین و لاک پشت رو جواب نکنین تو همیشه این پله ها رو سه تا یکی می اومدی بالا، حالا امشب سانت سانت میای بالا می دونی؟ در کنار تو سانت سانت قدم زدن خیلی لذت بخشه منصور، اون لذت بخوره تو سرم بلند خنده ام گرفت .گفت:هیس!لابد یه ساعت هم باید برای مامان توضیح بدم که چرا میخوام آسانسور بزنم؟ کتش را آویزان کرد و گفت: آخیش، بالاخره رسیدیم بله به نقطه تلافی و بزن بزن گیسو ولمون کن توروخدا،گذشته ها گذشته دیگه نه بابا. چطور اون موقع نگفتی دیگه خریدی بپوش گذشته عیب نداره اون موقع اضطراب داشتم،عصبانی بودم خب حالا من اضطراب دارم ، عصبانی هستم .بنده سیاستم اینه که جلو مردم تو رو تو آب سرد نمی کنم و آبرو نمی برم،اما تو منو....... ببین!حالا چندساعت باید منو دعوا کنی، هان؟ آهان، به خوب نکته ای اشاره کردی منصور جان .از اول زندگیمون باید بدونی هرچقدر منو عذاب بدی عذاب می بینی .از لحظه ای که الناز تو رو صدا زد و تو دعوتش رو پذیرفتی تا حالا پنج ساعت می گذره، یعنی پنج ساعت عذاب کشیدم .نیمساعت هم که سر لباس عذابم دادی میشه پنج ساعت ونیم. نیم ساعت هم که جریمه ت میکنم میشه شش ساعت .یعنی تقریبا ساعت ده صبح می تونی بیای دنبالم .تازه، شاید ببخشمت! بلند شدم وگفتم: شب خوش عزیزم منصور دستم را کشید وگفت: کجا وروجک؟ بخدا خسته ام خب منم خسته ام .ما کنار هم می تونیم به آرامش برسیم متاسفم شادوماد .حالا مسئله لباس رو میتونم بگذرم .اما از مسئله الناز ابدا ای بابا اصلا هرجا الناز رو ببینم از سه متر اونطرفتر رد می شم ، خوبه؟ از کجا مطمئن باشم؟ قول شرف می دم پس قول دادی ها .از این لحظه به بعد باید از این دوتا عجوزه دوری کنی و از کنار من نباید جم بخوری .اگه زیر قولت بزنی اون روز می فهمم که منو دوست نداری و بدقولی کردی .اونوقت می دونی که چی میشه آره موتو سرم نمی مونه خوب فکرهات رو بکن. دو ساعت دیگه نگی اون موقع مست وخمار بودم ها! نه مطمئن باش .آخه من فقط تو ناز نازی رو دوست دارم منصور بذار اقلا تاجمو باز کنم .می شکنه فدای سرت ، سفید برفی ! دیگه تاج میخوای چکار ؟ مگه میخوای دوباره عروس بشی؟ شاید! مگه تو دوباره دوماد نشدی؟ دوباره دوماد شدم. ولی تاج به سرم نزدم از این به بعد یه تاجی رو باید همیشه رو سرت بذاری، منصور. چه تاجی رو؟ منو بخدا روی سرم می ذارمت .اون چشمات منو کشته گیتی بهتر بود یا من؟ گیسو ولمون کن توروخدا.دوباره دعوامون میشه، بلند می شی می ری اون اتاق حوصله داری؟ خب بجای اینهمه، یک کلمه می گفتی گیتی، چرا خودتو خسته میکنی؟ هر دو زدیم زیر خنده اگه تفاوتی بود که نمی تونستی دو روز منو گول بزنی خب حق با توئه.حرفت منطقیه واعتراض وارده قربون اون منطقت بشه منصور! خدایا یعنی این همون منصوره که می گفت بعد از گیتی نمی تونم کسی رو در آغوش بگیرم ؟می گفت آغوش من گرمی وکشش سابق رو نداره .داره، داره ، خودت خبر نداری .آغوش تو بهترین وگرمترین نقطه دنیاست .گرم ترین منطقه استواست .فکر نمی کنم بوسه ای در دنیا مانده بود که منصور به من هدیه نکرد ، قربانه صدقه ای بود و نرفت ، نوازشی بود ونکرد منصور! جانم تو از کی منو دوست داری؟ یعنی کی عاشقم شدی؟ میخوام بدونم دقیقا شصت و سه روز از مرگ گیتی گذشته بود .بعدازظهر رفته بودم پیش وکیلم .وقتی برگشتم ، همون جلوی در ، ماشین رو دادم مرتضی ببره مکانیکی ووارد باغ شدم وبه خونه اومدم. از پله ها که اومدم بالا، دیدم تو داری از حمام میای بیرون.حوله حمام سفید رنگی پوشیده بودی و داشتی موهای بلند پریشونت رو باد می دادی تا خشک بشه. دو سه تا پله پایین اومدم تا منو نبینی، کنار پنجره سالن بالا رفتی ونگاهی به جای ماشینها کردی بعد به ساعت بالای سرت نگاه کردی وگفتی:پس چرا نیومد؟ چرا انقدر دیر کرد؟بطرف اتاقت برگشتی، چهره ت حرکتی بعلامت تعجب ونگرانی به خود گرفت .موهاتو چندتا تاب دادی وبالای سرت سنجاق کردی و داخل اتاقت شدی. نمی دونم چی منو کشید کنار در اتاقت. روی تخت طاقباز بحالت صلیب دراز کشیدی وگفتی خدایا شکرت وچشماتو بستی .دلم لرزید. احساس کردم دیگه به چشم خواهری دوستت ندارم .دلم میخواست بیام در آغوشت بیگرم و ازت لذت ببرم .به پهلو چرخیدی. از زیر رومیزی کنارت ، یه عکس بیرون آوردی و بهش لبخند زدی و اونو بوسیدی سری به افسوس تکان دادی و دوباره اونو زیر رومیزی گذاشتی .بعد بلند شدی مقابل آینه وایسادی . موهاتو با سشوار خشک کردی وکمی به صورتت کرم مالیدی. بعد بطرف پنجره اومدی .دوباره بیرونو نگاه کردی وگفتی: اگه زنت بودم بهت می فهموندم دیر اومدن یعنی چه .بی فکر! خنده م گرفت .بسمت کمد لباسات رفتی که دیگه نایستادم و به اتاقم رفتم ای دروغگو!تو نایستادی ورفتی؟ بخدا چیزی ندیدم .هم بخاطر شرم وحیا ، وهم به حرمت گیتی .وگرنه دلم که خیلی می خواست خیلی شیطونی منصورها! خلاصه منتظر موندم تا رفتی پایین بعد به اتاقت اومدم وعکسو از زیر رومیزی برداشتم .وقتی عکس خودمو دیدم ، بی اختیار اشک و لبخند به چهره م نشست .اون لحظه انگار خدا دنیا رو به من داده بود .انگار خدا دوباره گیتی رو به من داده بود گیسو .چون مدتها بود دلم میخواست بدونم تو کی رو دوست داری. وفهمیدم اون آدم خوشبخت خودم هستم .از اون روز به بعد دیگه برام آروم و قرار نذاشتی .با خودم و تو وگیتی ووجدان و احساسم وارد جنگ شدم و بالاخره هم این عشق واحساس بود که پیروز شد. بوسه ای به صورت منصور زدم و گفتم: نمی دونی برای رسیدن به تو چقدر دعا کردم و اشک ریختم ، منصور! منصور دست نوازشی به سرم کشید وگفت: اگه بگم منم همینطور ،شاید باور نکنی باور میکنم عزیزم. خودم یه چشمه شو دیدم،مرد عاشق! معلومه خوابت گرفته گیسوها!شل حرف میزنی آره،خیلی خوابم میاد .خسته م، تکون نخور که خواب از سرم می پره . صدای ضربان قلبت داره برام لالایی میگه پس کی برای من لالایی بگه عزیزم ؟ منم میخوام رو قلبت بخوابم حالا امشب من، شبهای دیگه تو نه واقعا خواب خوابی . چون روز و داری شب می بینی، گیسو، ساعت هفت صبحه خمیازه ای کشیدم و گفتم : پس بذار بخوابم بخواب عزیزم .قفلت هم کردم که در نری. دستش را دورم حلقه کرد. بوسه ای به سرم زد وگفت : صبح خوش شکوفه زندگی من. و در عالم خواب فرو رفتیم . ****************************** با صدای مادر جون که به در میزد و می گفت: ساعت یک بعدازظهره ، بلند شید بابا .از خواب پریدم .منصور غلتی خورد و آرام گفت: حتما باز فکر کرده خودکشی کرده یم .آره مادر خودکشی کرده یم ولی از نوع دیگه .باید یه تابلو درست کنم یه طرفش بنویسم خودکشی کرده یم ، یه طرفش بنویسم خودکشی نکرده یم ، بذارم رو در .که دیگه ما رو از خواب بیدار نکنه از تکانهای دلم، منصور فهمید دارم می خندم .گفت: قربون اون خنده هات برم الهی! با شمام بچه ها! ای بابا، اقلا بگین حالتون خوبه یا نه . در رو باز می کنم ها منصور بلند گفت: آره مامان جان خوب خوبیم، زنده ایم . تابوتهایی که سفارش دادین پس بدین بلند زدیم زیر خنده .مادر صدایمان را شنید وگفت:خب، الحمدالـله مثل اینکه زیادی خوبین .خیالم راحت شد .بلند شین بیاین یه چیزی بخورین، ضعف نکنین باشه مامان،ممنون دخترم رو که نکشتی منصور؟ نه مامان، این منو کشته بخدا منصور قلقلکم نده تو رو خدا .بدنم خورد وخمیره الان خودم بارت وصله پینه ش می کنم باچی؟ با سوزن یا چسب؟ به بوسه های پی درپی و مرا چندبار بوسید بطرفش برگشتم وگفتم: ظهر بخیر بهار زندگی من ظهر امید زندگی من بخیر. مگه این زهره رو نبینم ! اینهمه پول گرفته ببین چه بلایی سر چشم وچار زن من آورده بی انصاف! زدم زیر خنده وگفتم:چیه؟ دورش سیاه شده؟ زیر چشمم دست کشیدم منصور گفت: اینطوری هم قشنگی بخدا ممنون .منصور بخدا گشنمه، دست و پام داره می لرزه مگه نگفتی بدنت خورد شده؟ خب، بذار وصله پینه بزنم که بتونی بری پایین نمیخواد .لق لقو می رم پایین چون سلامتی تو از هر چیزی برام مهم تره ، چشم. بلند شو بریم پایین ******************************** اینگونه زندگی ما شروع شد .دو سه روز بعد برای ماه عسل به رامسر رفتیم .در بهترین هتل اقامت کردیم ، بهترین تفریحات را داشتیم و یک هفته بعد به تهران برگشتیم تصمیم گرفتم مدتی به شرکت نروم و برای خودم خانمی کنم با مادر جون سرمان را گرم می کردیم .ورزش،شنا، میهمانی های دوره در منزل دوستان و میهمانیهایی که ما را دعوت میکردند و به اصطلاح پاگشایمان میکردند . برنامه هرروز این بود که به پدر سربزنم .گاهی ظهر می رفتم و منصور می آمد و با هم برمی گشتیم وگاهی غروب با منصور می رفتیم و آخر شب بر می گشتیم .یک فکرهایی هم برای پدر ومادر جون داشتم، ولی راستش جرات نمیکردم با منصور مطرح کنم دو ماه از عروسی ما گذشت. روزهای خوشی را در کنار منصور سپری میکردم و از خوشبختی برخود می بالیدم .یک روز با مادرجون در مورد پدرم صحبت کردم . لبخندی از خجالت بر لبانش نشست وگفت: از ما گذشته عزیزم شما سنی ندارین مادر.تازه پنجاه وهفت سالتونه . ماشاءا... مثل چهل و پنج ساله ها می مونین .من می دونم پدرم به شما علاقه داره .خودش به من گفته .اگر شما هم نظرتون مثبت باشه، قضیه حله عزیزم منم به آقای رادمنش علاقه دارم. خودت می بینی که ، من و ایشون حرف همدیگر رو خوب می فهمیم و با هم تفاهم داریم .اما منصور رو چکار کنم؟ عصبانی میشه .خدای نکرده همین ارتباطمون هم قطع میشه اون با من مادر جون، اگه مخالفت کرد منم قهر می کنم. اون طاقت قهر منو نداره والـله چی بگم ؟ آخه خجالت می کشم خجالت نداره .هر دو تنهایین و می خواین از تنهایی در بیایین .من امروز با منصور صحبت می کنم .شما بعدازظهر به بهانه کاری از خونه برین بیرون، بقیه ش با من باشه عزیزم.افتخارمه جای مادرت رو بگیرم منم افتخار می کنم مادرجون، این آرزوی گیتی هم بود پیر شی عزیز دلم ممنون، من می رم استخر شما نمیایین؟ تو برو، من میام می شینم نگاه می کنم و لذت می برم باشه، پس منتظرم ساعت حدودا یک بعدازظهر بود که مایو پوشیدم و داخل استخر شدم .به ثریا خانم سپردم که به آقا نبی بگوید آنطرف نیاد.مرتضی هم در شرکت بود .مشغول شنا شدم. چند دقیقه بعد مادر مجله به دست از ساختمان بیرون آمد وگفت: خوش می گذره پری دریایی؟ آره مادر، منتظر شاهزاده ام با کشتی  ش بیاد تا بیام بیرون قربونت برم الهی .شازده منصور عاشق توئه ، خوشگل خانم مادر روی صندلی نشست و پا روی پا انداخت و مشغول مطالعه شد .سه ربع بعد منصور با ماشین سفیدش وارد ساختمان شد . به مادرش سلام کرد ، ولی انگار حال وحوصله نداشت .بطرف من آمد و نگاهی به پنجره همسایه انداخت سلام منصور جان، خسته نباشی سلام، بیرون نیا گیسو ببینم از رفتار سردش تعجب کردم .چنان جذبه ای گرفته بود که قلبم ریخت .حوله ام را از روی صندلی برداشت و به من داد و گفت: از همون تو آب بپوش ،بیا بیرون.سریع! سابقه نداشت منصور اینطوری با من صحبت کند چی شده منصور؟ چرا عصبانی هستی؟ حوله رو که تو آب نمی پوشن همین که گفتم .نمی بینی مرتیکه لندهور داره تو رو با او چشمهاش میخوره؟ کدوم مرتیکه لندهور؟ همان که اون بالاست حوله ام را پوشیدم و از پله های استخر بالا آمدم .سرتا پایم خیس بود بشین پیش مادر، برم برات یه حوله دیگه بیارم این مسخره بازیها چیه در آوردی منصور؟ من یا جنابعالی؟ منظورت چیه؟ یعنی تو اون مرتیکه رو پشت پنجره ندیدی؟ نه بخدا قسم .من حتی یه نگاه هم به پنجره ننداختم یعنی همینطور مایو می پوشی ، سرتو میندازی پایین، می پری تو آب؟ یه نگاه به اطراف نمی کنی ببینی کی هست،کی نیست ؟ خوبه! و بطرف ساختمان رفت .دنبالش رفتم .کنار در وردی ، حوله را ازتنم در آوردم و روی نرده ها انداختم و با مایود وارد ساختمان شدم و دنبال منصور از پله ها رفتم بالا سرما میخوری .گفتم بشین تو آفتاب برات حوله میارم لازم نکرده .چرا جلوی مادر اینطور با من صحبت می کنی؟ مگه حالا چی شده؟ چی شده؟ تمام تنت یه ساعته دارن دید می زنن، می گی حالا چی شده ؟ بخدا من ندیدم وگرنه شنا نمی کردم. بابا، مادر اونجا نشسته بود! منصور روی آخرین پله ایستاد وگفت : چطور من دیدم تو ندیدی؟ برای اینکه من مثل تو دنبال چشمهای مردم نیستم .من سرم به کار خودمه .چه می دونستم داره منو نگاه میکنه ؟ اون خودشو نشون نداد ولی تو که نشون دادی منصور خجالت بکش .باور نمی کنی من ندیدمش؟ نه باور نمی کنم خیلی خب، حالا که اینطور شد پس تماشا کن تا بفهمی غرض داشتن با نداشتن چه فرقی می کنه و از پله ها پایین آمدم میخوای چکار کنی گیسو؟ می رم شنا کنم سریع خودش را به من رساند بازویم را محکم گرفت وگفت: تو بیجا می کنی میخوام برم تن وبدنمو به عشقم نشون بدم چنان سیلی محکمی به صورتم زد که کنترلم را از دست دادم و از پله ها پرت شدم . فریاد کشید :گیسو از شش هفت پله سرازیر شدم . به پاگرد میانی رسیدم . ازخونی که روی پایم ریخت فهمیدم از بینی ام خون می آید .دستم را جلوی بینی ام گرفتم .به منصور که حیرت زده به من چشم دوخته بود ، نگاه کردم و گفتم: نفهم بیشعور .مادر از صدای فریاد منصور داخل آمد و گفت: چی شد؟ اوا خدا مرگم بده . و از روی میز دستمال کاغذی آورد .منصور خودش را به من رساند .و کنارم زانو زد. دستمال را از جعبه برداشت که جلوی بینی ام بگذارد .دستش را کنار زدم و خودم از داخل جعبه ای که دست مادر بود ، دستمال برداشتم. مادر نگاهی به من کرد وگفت: چی شد افتادی گیسو جان؟ از ایشون بپرسین .میگه چرا شنا کردی؟ چی کارش کردی منصور؟ منصور از خجالت سکوت کرده بود. مادر بلندتر گفت:با توام! هولش دادی؟ نه بخدا ، عصبانیم کرد ، زدم تو صورتش پرت شد چشمم روشن .تو غلط کردی .برای چی دست روش بلند کردی، پسره بی فکر؟ اونم تو پله ها! معذرت میخوام گیسو نگاه کن. پیشونیش هم خراشیده شده، باد کرده! سرتو بالا بگیر خونریزی بینی ات بند بیاد مادر بلند شدم به بازویم نگاه کردم که کبود شده بود. ثریا وارد ساختمان شد و گفت:اوا! چی شده خانم؟ از پله ها افتاد. برو یخ بیار بذارم رو پیشانیش .از بینی ش خون میاد چشم خانم نمیخواد ثریا خانم ، ممنون .و از پله ها بالا رفتم صبر کن گیسو جان،بیا بریم درمانگاه لازم نیست مادر جون .واز پله ها بالا رفتم مادر به منصور گفت: واقعا که منصور!خب،رفته شنا، مگه چیکار کرده؟ برو لب دریا ببین چه خبره.اون وقت این بدبخت تو خونه خودش ،جلو چشم من داره شنا میکنه،بازم حرف داری؟ شورش رو در آوردی تو به اتاق سابقم رفتم .در را محکم به هم کوبیدم و قفل کردم .تازه بغضم مثل قلبم شکست .رفتم جلوی آینه . پیشانی ام باد کرده وخراشیده شده بود .بازویم هم کبود شده بود. خونریزی بینی ام تقریبا بند آمده بود .آمدم روی مبل نشستم .دستگیره در اتاقم پایین بالا شد گیسو باز کن، خواهش میکنم توی دلم گفتم:برو گمشو عوضی، ازت متنفرم گیسو بخدا عصبانی بودم، شرمنده م! بیا ببینم چه غلطی کردم؟ هیچی نگفتم ، فقط اشک ریختم .مثلا شنا کنم سرحال بیایم ، چه وضعی درست شد ! مرده شود اون تعصب وغیرتت رو ببره! منو بگو که میخواستم خبر عروسی مامان تو وبابای خودمو بهت بدم، شازده گور به گوری! نیمساعت گذشت .مادر آمد بالا وگفت: گیسو جان در رو باز کن عزیزم من حالم خوبه مادر جون .خیالتون راحت بیا ناهار بخور دخترم میل ندارم،شما بخورین مادر رفت ، دوباره منصور آمد وگفت: گیسو بیا ناهار بخوریم........گیسو! خب، آخه تو هم حرف بدی زدی! ولی بیا بزن تو صورتم تلافی کن....... فحشم بده.......خونریزی بینی ات بند اومد یا نه؟ باز کن این در رو ببینم نزدیک ساعت پنج ، آهسته در را باز کردم .رفتم آبی به سر وصورتم زدم .حاضر شدم ، کیفم را برداشتم .عکس منصور را از داخل کیفم در آوردم، وکنار در اتاقش ریز ریز کردم و پایین ریختم .بعد آرام از پله ها پایین رفتم .کسی داخل سالن نبود .از ساختمان خارج شدم و بزرف در باغ راه افتادم .ثریا از پنجره مرا دید و سریع بیرون آمد وگفت: خانم کجا می رین؟ می رم خونه پدرم قهر می کنین؟ دیگه جای من توی این خونه نیست ای بابا!گیسو خانم، بین همه زن و شوهرها اختلاف پیش میاد آقا توی شرکت عصبانی شده بودن. مرتضی می گفت حساب کتاباشون دچار مشکل شده. شما ببخشین و گذشت کنین .قهر مشکلی رو حل نمیکنه ولی مشکل منو حل می کنه ،از قول من از مادرجون خداحافظی کنین . به منصور هم بگین دنبالم نیاد که سنگ رو یخش میکنم بخاطر من،دخترم! خاطرتون عزیز،ولی نمی تونم تحمل کنم .اصلا توقع نداشتم .آخه این وضعه برای من درست کرده ؟وبه پیشانی ام اشاره کردم ایشون که نمی خواستن شما رو از پله ها پرت کنن .یه سیلی زدند .من انقدر از دست آقا نبی سیلی خوردم که یه ور صورتم رفته تو، همین طرف که یه کم قره ، البته جوون که بودم لبخند به لبم نشست بیا بریم تو دخترم ، آقا که عذرخواهی کردن. از ناراحتی غذا هم نخوردن عذرخواهی بخوره توسرش! اگه دست و پام شکسته بود، اگه مرده بودم ، تکلیف بابام چی میشد؟ خدا نکنه خداحافظ ثریا خانم اقلا ماشین ببرین ماشینش هم بخوره تو سرش!آدم زن یه دهاتی بشه و الاغ سوار شه خوشبخت تره بخدا .خداحافظ بسلامت .لااله الا الـله عجب بساطیه !خدا لعنتت کنه از خدا بی خبر که می ایستی پشت پنجره زن مردم را دید می زنی به منزل پدرم رسیدم .پدر به استقبالم امد سلام بابا سلام دخترم، پیشونیت چرا اینطوری شده؟ عوارض شناست سرت خورده به دیوار استخر ؟سکوت کردم منصور کو تو رختخوابشه چی شده؟دعواتون شده؟ داشتم شنا میکردم، مادرجون هم نشسته بود .یه کاره از سرکار اومد و ایراد گرفت که اون مرد داره تو رو نگاه میکنه و تو مخصوصا اومدی شنا می کنی و زد تو گوشم .منم از پله ها افتادم ف یه ربع ساعت از بینیم خون می اومد منصور اینکار رو کرد؟ پس کی کرد بابا؟ لابد تو یه چیزی گفتی، اون روش رو بالا آوردی وقتی بهم میگه تو مخصوصا لخت شدی رفتی تو آب ساکت، بمونم؟ گفتم حالا که اینطوره می رم برایش شنا می کنم خب حرف بدی زدی ، تو می دونی اون تعصبیه ، لجش رو در میاری؟ اون حرف خوبی زده؟ اون عصبانی بوده .تو پیله کردی، کنترلش رو از دیت داده.لابد صد دفعه هم معذرتخواهی کرده تا ابد هم معذرت خواهی کنه بی فایده س آدم جواب عصبانیت و خستگی شوهرش رو با ملایمت وجونم وعزیزم می ده شما پر روش کردین بابا! حالا می دونه اومدی؟ اگه از خواب بیدار شده باشه، ثریا بهش گفته بابا چیزی داریم بخورم؟ ناهار نخوردم ،گرسنمه آره عزیزم . یه کشک بادمجونی درست کردم که حظ کنی .گفتم شاید بیای اینجا ، منتظر بودم. نمی دونستم قر و شکسته پکسته میای از این دیوونه بعید نیست یه روز جسدم رو بفرسته اینجا .خودتون رو آماده کنین این حرف رو نزن .منصور با فهم وکمالیه .خب زیادی دوستت داره نخواستم این دوست داشتن رو .کاش زن بهرام شده بودم تا دستات رو بشوری من غذات رو میارم بابا ممنون به آشپزخانه رفتم وسرمیز نشستم .پدر ظرف غذا را جلوی من گذاشت و گفت: خب مادر منصور چی می گفت ؟ کلی با منصور دعوا کرد. می گفت برو لب دریا ، بعد بیا از این بیچاره که داره تو خونه شنا میکنه ایراد بگیر چه زن خوبیه بخدا .ایشاءا.... خودم می برمش لب دریا...... زدم زیر خنده وگفتم : لابد میخواین باهاش شنا هم بکنین اول دور وبرم رو نگاه میکنم ، اگه لندهوری نباشه ، می برمش تو آب پس شما هم دوستش دارین پدر در حالیکه بشکن میزد گفت:می میرم براش،می میرم براش از دست شما! وسط دعوا نرخ تعیین می کنین ها! بده از مادر شوهرت تعریف میکنم؟ بله مادر شوهر خوبیه .ولی دیگه زن خوبی برای شما نیست ، چون بنده قصد دارم از منصور جدا بشم حالا فعلا جدا نشو تا ما سروسامون بگیریم، بعد زدیم زیر خنده .پدر ادامه داد:اگه اینطور باشه که یه جفت زن وشوهر تو این دنیا پیدا نمیشه .یه سیلی زده، یه ماچش کن .عذرخواهی کرده،تو هم ببخشش .چقدر سخت می گیری بچه! دیگه چی ؟ من از شما تا حالا سیلی نخوردم . اونوقت بشینم از اون کتک بخورم؟ پدر سیلی آرامی به صورتم زد وگفت: بیا، دیگه بهونه نداری! ای کاش سیلی منصور هم به این ارومی بود .هشت تا پله رو قل خوردم اومدم پایین ببین دخترم ، زن باید سیاست داشته باشه .وقتی می بینی منصور خوشش نمیاد جلوی جمع شنا کنی .خب نکن .یا قبل از اینکه اون برسه تعطیلش کن اون هیچوقت ایراد نمی گرفت، فقط سفارش میکرد که مرتضی و اقا نبی بیرون نیان خب منم باشم، ببینم یکی ایستاده تو رو تماشا میکنه ، عصبانی میشم .تو هم که بلبل زبونی کردی، لجاجت به خرج دادی ، بدتر عصبانیش کردی اصلا مقصر من ،خوبه؟ولی من دیگه به اون خونه بر نمیگردم .اگر هم زنگ زد اینو بهش بگین زنگ تلفن بصدا در آمد .پدر گفت: چه حلال زاده س بچه م! خوشحال شده دیده بلا از خونه اش رفته بیرون .داره همه را خبر میکنه دیگه ما بلا شدیم؟پدر گوشی را برداشت. اشاره کردم بگوید من خوابم سلام پسرم ، حالت چطوره؟....... الحمدالـله .دعا گوییم . مادر چطورن؟.....گیسو امروز اینورها نیومد.سرش شلوغه ؟آره؟ تعجب کردم .پدر به من چشمک زد......آه! پس رفته بیرون .بهش سلام برسون بابا....... میام عزیزم ، چرا نیام .وقت بسیاره ،کاری داشتی؟.........قربونت برم پسرم.سلام برسون .خدا نگهدار وگوشی را گذاشت پس چرا نگفتین من اینجام بابا؟اون الان دیوونه میشه، دلش هزار راه می ره خب، میدونی که من به عمرم دروغ نگفتم شما که گفتین گیسو امروز اینورها نیومد. این دروغ نیست؟ پرسیدم چرا نیومدم؟دروغ نگفتم بابا اون خودخوری میکنه .قلبش ضعیفه، اعصابش به هم می ریزه. فکر میکنه من کجا رفتم خب تو که انقدر نگرانشی،بلند شو زنگ بزن ، بگو رسیدم من نمی زنم خب پس بذار به قلبش فشار بیاد ، بذار یاد بگیرع وقتی کسی رو میزنه نگیره بخوابه بابا!!!! هی میگه بابا، خب پاشو زنگ بزن! می دونین که من باهاش قهرم خب آشتی کن وای....... الان داره چه حرصی میخوره !الان راه می افته تو خیابونا پس هنوز دوستش داری؟ خب معلومه !اونهمه محبت که با یه سیلی پاک نمیشه آفرین!میخواستم به همین برسی .پس بلند شو بهش زنگ بزن. بگو شام بیان اینجا شما هم که بدتون نمیاد؟ خب ما هم به یه نوایی می رسیم. والـله دلم براش تنگ شده ، آخه خیلی خانومه سری تکان دادم وگفتم: بابا ، خواهش میکنم یه کم منظقی باشین پس الان زنگ می زنم میگم منصور، دخترمو بشرطی پس می دم که مادرتو بدی به من.معامله خوبیه ، مگه نه؟ زدم زیر خنده وگفتم: آرزوم بود،ولی حیف بابا! بلند شو بچه زنگ بزن! چه خودسر شده ها! نه بابا، اصرار نکنین میل خودته .ما که چند ساله تحمل کردیم، کمی هم روش .ولی فکر نمی کنم منصور طاقت بیاره .فکر کنم الان آمبولانس اومده ببرتش سی سی یو خدا نکنه پس بلند شو شما خودتون تماس بگیرین ، بگین من رسیدم .دعوتشون نکنین ها!اونا خودشون میان بله ، منصور میاد ، ولی عشق بنده خیر. من اونو میخوام .میگه میشه از مرجان دعوت نکنم؟ باب!؟ باز میگه بابا ، از دست این بچه قد ولجباز!خیلی خی الان زنگ میزنم .پدر سوخته .آمده بودم خیر سرم یک چرت بخوابم ، یکباره بلا نازل شد پدر شماره منزل ما را گرفت و بعد گوشی را به شانه اش چسباند ودستهایش را از خوشحالی بهم مالید .فهمیدم مادر جون گوشی را برداشته سلام عرض میکنم مرجان خانم..........قربان  محبت شما........منم همینطور، کم سعادتی بنده س ای لعنت بر عشق وعاشقی که چه زبان را لفظ قلم میکند .حالا بیشتر از این خنده ام گرفته بود که بابا با پیژامه و عرقگیر و یک جوراب که نوکش سوراخ بود ، مودب نشسته بود و پا روی پا انداختهبود و ژست گرفته بود!انگار مرجانش او را از پشت تلفن می دید .اگر مادر جون می دانست بابا با چه قیافه ای نشسته وسلام واحوالپرسی میکند، غش میکرد. اختیار دارین...... من وشما همدردیم بانو ،هم در تنهایی ، هم در بیماری توی دلم گفتم راستی دوتا دیوونه به هم بیفتن چی میشه؟ یه کشک بادمجونی  از آّب در میاد که بیا و ببین.ما هم که سالمیم، همدیگر رو از پله ها پرت می کنیم، وای بحال این دوتا!نمی توانستم جلوی خنده ام را بگیرم مخصوصا وقتی سوراخ نوک جوراب پدر را می دیدم. پدر از خنده من به خنده افتاد ومرتب با دستش به من علامت می داد که نخندم و دور لبش را با دست جمع میکرد بله بله، فرمایش شما متینه و دستش را روی قلبش گذاشت و ابراز عشق کرد انشاءا.... غرض از مزاحمت اینکه، به منصور جان بگید گیسو اینجاست .نگران نباشه .همین حالا رسید....... بله، گیسو یه چیزهایی تعریف کرده .جوونن دیگه ، اینه همه از شدت علاقه س و با دستش به خودش وگوشی تلفن اشاره کرد، یعنی خیلی به مرجان علاقه دارد بله، دعوا وکتک کاری نمک زندگیه خانم عزیزو از دور بوسه ای برای مادر جون فرستاد .دل درد گرفتم بس که خندیدم بله آدم باید با زن مهربون باشه ، درکش کنه ، زنها موجودات ظریف وحساسی هستن دوباره نگاهی به شست پای پدرم کردم که از سوراخ جورابش زده بود بیرون و مرتب تکانش می داد .اشکهایم سرازیر شده بود .با خودم گفتم یادم باشد از این به بعد هر وقت با منصور دعوا کردم یا عصبانی بودم .بیایم کمی ادا اطوارهای پدرم را تماشا کنم، روحیه ام عوض شود اختیار دارین .از لطف شما بی نهایت سپاسگزارم .خدا آقای متین رو رحمت کنه ......... بهش میگم، قبول نمی کنه .میگه میخوام اینجا بمونم .از منصور توقع نداشتم واز این حرفا.والـله آدم حرف این جوونا رو نمی فهمه. یه روز اط سر وکول هم بالا می رن و نمیشه جلوی ماچ وبوسه شون رو گرفت یه روز چشم ندارن همدیگر رو ببینن بله بله، متوجهم ........... نه خانم، شما چرا عذرخواهی می کنین؟ اتفاقی نیفتاده.پیش میاد .فقط نزدیک بوده بچه م بره اون دنیا . و زد زیر خنده و ادامه داد: دختر من یه کم نازک نارنجیه.بعد به مادر جون اشاره کرد وگفت: زن باید مقاوم وصبور باشه، سیاستمدار باشه، نه اینکه تا شوهرش یه چیزی گفت زود قهر کنه .باید با سیاست و شیرین زبونی از شوهرش دلجویی کنه ، اونوقت اون شوهر برای زنش می میره .مردها زود گول می خورن . درست میگم خانم متین؟ وچند بار ابرو بالا انداخت .از شدت خنده روی مبل ولو شده بودم . بله بله، حتما تشریف بیارین.خوشحال می شیم ، ولی قبل از شام ...... نه، نه، امکان نداره .دور هم هستیم .می گن زنها وقتی در حال عصبانیت غذا درست می کنن ،غذاشون لذیذتره .و زد زیر خنده وادامه داد: تشریف بیارین. هر طور شده باید این دوتا رو آشتی بدیم و به هم برسونیم . وبه خودش ومادرجون اشاره کرد میخواین با منصور جان مشورت کنین ......... بله، بقول شما اونکه الان با کله میاد........قربونتون برن .پس منتظریم .خدانگهدار گوشی را گذاشت و به تلفن اشاره کرد و گفت: الهی قربونت برم. این تن، خاک پای توئه .با اون خوشگل ومامانی حرف زدنت .بخدا اگه بذارم اب تو دلت تکون بخوره زن!خاک بر سر منصور کنن.زن داری بلد نیست بابا کم کم دارین مامان رو فراموش می کنین ها! مگه میشه بابا؟اینا که می بینی همه برای سرگرمی یه ريال برای فرار از تلخیها و واقعیتها ،برای اینکه یه جوری از فکر اونا بیام بیرون. یادت باشه، عشق فقط عشق اول .اونم در جوونی غصه نخورین بابا .من هرطورشده مادرجون رو براتون میگیرم.بهترین هم صحبت،بهترین مونس خودشه . مادرجون هم خیلی شما رو دوست داره پس توروخدا زودتر بابا!توی این خونه از تنهایی پوسیدم .تنهایی کشک بادمجون خوردن صفایی نداره اونکه نمیاد اینجا کشک بادمجون بخوره خیلی هم دلش بخواد .من که نمیام داماد سرخونه دامادم شم ، از بدبختیهای دنیا همینم کمه بچه؟ پس بهتره برای حفظ غرورتون مادرجون رو فراموش کنین دیگه چی؟ پس باید داماد سرخونه دامادتون بشین دیگه چی؟ پس برین یه خونه زندگی همونطوری براش درست کنین دیگه چی؟ من که دیگه نمی دونم شما چی میخواین اگه منو دوست داره ،باید بیاد همین جا همین طوریش جرات نداریم به منصور بگیم،چه برسه به اینکه بگیم باید بیاد اینجا .میخواین طلاقم بده؟ توکه خودت طلاق میخواستی خب درخواست طلاق از طرف من باشه، سنگینتره پدر بلند شد وگفت: طلاق چه از جانب مرد چه از جانب زن،زشته عزیزم. حالا هم نمیخواد طلاق بگیری و سنگین وزن بشی .بلند شو شامی رو به راه کن .میخوری خود به خود سنگین میشی! من با منصور اشتی نمی کنم ها!میخوام یه هفته اینجا بمونم بمون بابا .از خدامه ، ولی با منصور بذارین مادرش رو به شما بده ، بعد سنگش رو به سینه بزنین نده هم دوستش دارم. منصور عزیز منه .الهی شکر که چنین دامادی دارم .آدم باید به معنای عمل توجه کنه نه به خود عمل. نیت مهمه . اگه بیخودی روی تو دست بلند کرده بود، خوردش میکردم .ولی می بینم زیاد هم مقصر نبوده .البته بهش گوشزد میکنم که بار اخرش باشه .آخه من از دار دنیا یه دختر دارم که همه چیز منه بابا خیلی دوستتون دارم . وبلند شدم او را بوسیدم وقتی از داخل فریزر بسته گشوت را بیرون می آوردم ، به این فکر میکردم که حق با پدر است .چه بهتر که آدم نگذارد به آنجه بکشد و با منطق و استدلال موضوع را حل کند برای شام، خورش قیمه بادمجان درست کردم .پدر برای خرید بیرون رفت و برگشت .سالاد را درست کردم ومیز را می چیدم که دیدم یه پیراهن سفید و شلوار کرم پوشیده وچنان به خودش رسیده که انگار میخواهد برود خواستگاری، طاقت نیاوردم و پرسیدم :بابا، مگه می خواین برین خواستگاری؟ نخیر جانم خواستگار میخواد بیاد چطور؟ اینم یه جور خواستگاریه دیگه بابا! اگه منصور تو رو نمیخواست ، هرگز نمی اومد .پس تو رو میخواد و داره میاد منت کشی و خواستگاری باز حق با پدر بود .لبخند زدم که پدر ادامه داد:والبته مادرش هم داره میاد خواستگاری این جانب.غیر از اینه؟ صدای ماشین منصور را شنیدم .با تک گازش آشنا بود. قیافه ام را درهم کردم .زنگ آپارتمان بلند شد پدر جواب داد:بفرمایین .خیلی خوش اومدین و گفت: قیافه ات رو همچین نکن عزیزم .اخماتو باز کن .دختره ببینه همچین مادر بداخلاقی دارم .منصرف میشه . به پدر لبخند زدم و گفتم:بابا منصور رو ادب کنین ها . و به آشپزخانه رفتم به به،خیلی خوش اومدین گلید. این کارها چیه منصورجان؟ خواهش میکنم پدرجان خوبین خانم؟خوشحالمون کردین ممنون.گیسو جان کجاست. آقای رادمنش؟ مگه با شما نیست ؟ منصور گفت: مگه نگفتین اومده اینجا؟ اومد،ولی رفت .حالا بیا تو، ببینم میتونم احضارش کنم دوباره بیاد .آها،ایناهاش سلام مادرجون سلام عزیزم و او را در آغوش گرفتم بفرمایین و بدون اینکه به منصور نگاه کنم به او سلام کردم حالا دیگه قهر میکنی می ری؟ باشه تا بهت بگم دختر خوب. مادر رفت .منصور مقابلم قرار گرفت. و دسته گل را به من داد وگفت: شرمنده م دسته گل را گرفتم و تشکر بیحالی کردم. به سالن آمدیم ونشستیم پیشونیت چطوره عزیزم؟ کمی درد میکنه مادر.ولی مهم نیست .از عوارض شناست وکبودی بازویم را نشان دادم وگفتم: اینم همینطور منصور از خجالت سرش را پایین انداخت و سینه اش را صاف کرد خب گیسو جان توروخدا هر روز برو شنا کن ، بلکه مرجان خانم تشریف بیارن اینجا،بابا زدیم زیر خنده .منصور گفت: پدر، من واقعا متاسفم،شرمنده م دشمنت شرمنده باشه پسرم .ولی قول بده دیگه دست روی دختر من بلند نکنی .چون طبع حساسی داره و دیگه نمیتونم راضیش کنم باهات آشتی کنه .خودت می دونی که چقدر دوستت دارم ولی به دخترم و سلامتیش هم علاقه دارم .این سیلی رو ندید گرفتم ومطمئنم دیگه تکرار نمیشه .گیسو هم از این به بعد باید حواسش رو جمع کنه ، دور و برش رو خوب نگاه کنه، بعد شنا کنه بقیه خندیدند و من لبخند زدم خب جناب رادمنش ،حالتون چطوره؟ الحمدالـله !شکر .از برکت وجود دکتر مقتدر خوبم .شما چطورین؟ منم خوبم .داروهام رو کم کردم ولی بدون دارو شبها خوابم نمی بره .معتاد شدم بلند شدم به آشپزخانه رفتم تا چای بریزم ، که سروکله مجنون پیدا شد . فنجانها را درون سینی می گذاشتم که گفت: گیسو جان لازمه باز م عذرخواهی کنم؟ نه لازم نیست .چون دیگه عذرخواهی مشکلی رو حل نمیکنه .حرفهای رو جدی نگیر .من دیگه به اون خانه بر نمیگردم .یعنی امنیت جانی ندارم ،می ترسم گیسو!بخدا من عصبانی بودم خب منم از همین می ترسم .شما مردها فقط همین یه کلمه رو برای دفاع بلدین. منم عصبانی بودم .پس چرا تو رو نزدم؟ امروز توشرکت کلی پل کسر آوردم. بعد که اومدم دیدم اون لندهور داره تورو نگاه میکنه،دیوونه شدم. ولی اگه اون جمله رو نمی گفتی، نمی زدم .می دونی چقدر دوستت دارم و چقدر روت حساسم . در هر صورت حق نداشتی بزنی تو صورتم خب معذرت میخوام .سه برابرش بزن توی صورتم . قول می دم دیگه تکرار نشه اون دفعه هم همین رو گفتی! دیگه این بار قولم ، قوله اگه خودت جای من بودی ، قبول میکردی؟ اگه دوستت داشتم آره.بعد جلو آمد .بازوهایم را گرفت آی............. آخ معذرت میخوام .دستم بشکنه الهی! چقدرهم کبود شده قلبم بیشتر کبود شده الهی قربون اون قلب مهربونت بشم. باز هم دوستم داری؟ البته .این چه سوالیه؟ مثل سابق؟ مثل سابق، با یه خراش کوچیک تو قلبم ، که به اندازه کافی منو از زندگی کردن با تو سرد کرده. همیشه که نباید از هم متنفر بود و جدا شد .میخوام عاشقانه جدا بشم گیسو، این حرفها چیه می زنی ؟ ما از هم دور باشیم ، برامون بهتره منصور .عشق وعلاقه زیادی کار دستمون می ده .دوست ندارم تو رو بعنوان قاتل ببرن زندان یا دارت بزنن اینه معنی دوست داشتن .میخوام از خودگذشتگی کنم گیسو اذیت نکن دیگه! به پات بیفتم؟ سکوت کردم بخدا تو عشق منی گیسو، باور نمی کنی؟به روح گیتی قسم، تنها امیدم توی زندگی اینه که همسری دارم که می پرستمش .البته مادرم که جای خود داره. وقتی تو خونه نیستی ، انگار توی قبرم . من به عشق تو میام خونه آره میای ولی عصبانی .تلافی ضررهای مالی شرکت رو سر من خالی می کنی تو این دوماه که با هم ازدواج کردیم .کی عصبانی اومدم خونه؟ کی باهات بلند صحبت کردم؟این بار هم اگه اون پدر سوخته رو او بالا نمی دیدم و تو لجبازی نمیکردی ،همچین غلطی نمیکردم با ناز طرف دیگر را نگاه کردم .با دو دستش گونه هایم را گرفت وصورتم را مقابل صورتش چرخاند و گفت:منو می بخشی؟ بشرطی که بار آخرت باشه میای خونه؟ آره، میام ولی اونم شرط داره چه شرطی؟ میخوام راجع به موضوعی باهات صحبت کنم .باید قول بدی عصبانی نشی ومنطقی تصمیم بگیری چه موضوعی؟ وقتی اومدم خونه، بهت میگم .یه خرده ممکنه به غیرتت بر بخوره .پس باید جلوی دستت رو بگیری بگو ببینم چی شده؟ حالا نه ناراحت نمی شم نه ، بعدا یعنی اگه قبول نکنم ، دوباره ترکم میکنی؟ خب، دلم نمیخواد مجبورت کنم . ولی اگه قبول نکنی .می فهمم آدم غیر منطقی و خودخواهی هستی .اونوقت ممکنه به مرور زمان روم اثر بذاره و..... اقلا یه اشاره کوچیک بکن مربوط به انگیزه مادر جون انگیزه مادر جون؟ آره میخوام از تنهایی درش بیارم میخواد شوهر کنه؟ ایشون نمی خوان ، من میخوام گیسو یه چیزی بخواه که بتونم .تو می دونی چقدر رو این مسائل حساسم .نکند میخوای مادرم را از سرت باز کنی مجبورت نمی کنم .بعدا که فهمیدی داماد کیه متوجه می شی که عاشق مادر جونم خونه که میای؟ آره، میام تا باهات درست و حسابی صحبت کنم خب، خدا رو شکر! پس اون غنچه مامانی رو رد کن بیاد که مطمئن شم باهام آتی کردی منصور! یکی میاد تو آشپزخونه میبینه هیچکس نمیاد .اونا می دونن ما الان داریم با هم دو کلمه اختلاط می کنیم پس یادم باشه ایندفعه هرکس بهم گفت بیا دو کلمه اختلاط کنیم یه غنچه بهش بدم بله؟بله؟ اون غنچه رو پر پر میکنم .درست مثل عکس بنده که جنابعالی پر پر کردی. چطور دلت اومد بی احساس؟ لبخند زدم تو خودم رو هم ریز ریز کنی باز دوستت دارم عزیزم. و مرا بوسید منم همینطور منصور جان. خب حالا میخوام چای بریزم منصور قوری را از روی کتری برداشت و چای را در فنجانها ریخت .من هم آب جوش ریختم و سینی را برداشتم و از آشپزخانه بیرون امدم و منصور هم پشت سرم آمد مادر گفت:به به!گل اومد ، دنبالش هم بهار اومد.رفتی منت کشی پسرم؟ مامان، اگه از شما پرسیدن عشق چیه؟بگین منت کشی یه. یعنی آدمها قبل از اینکه عاشق بشن ، بهتره یه دوره کامل منت کشی و عذرخواهی رو ساد بگیرن، وگرنه عشق دچار تزلزل میشه و این اصلا خوب نیست زدیم زیر خنده پدرم گفت: ایشاءا.... همیشه عاشق باشی منصور جان .در ضمن محبت کن به هم این مراسم منت کشی رو یاد بده .شاید روزی به دردم خورد منصور با لبخند پرسید: بسلامتی میخواین تجدید فراش کنین پدرجان؟ از تنهایی خشته شدم پسرم .خدا هیچکسی رو تنها نکنه .خودت یه بعدازظهر رو نتونستی تحمل کنی منصور جان. من ومادرت همدیگر رو خوب می فهمیم احساس کردم منصور منظور پدرم را نفهمید که خیلی راحت گفت: حق دارین پدر جان مادر پرسید:گیسو جان منصور منو بخشیدی؟ در برابر اونهمه محبت یه سیلی قابل گذشته، مادر جون. اما امیدوارم بار آخرش باشه چون در غیر اینصورت پدرم رو از تنهایی در میارم و برای همیشه پیشش زندگی می کنم والـله پدرجون راضی نیست اینطوری از تنهایی در بیاد گیسو جان، مگه نه پدر؟ همه زدیم زیر خنده آنشب شام را صرف کردیم و آخرشب به منزل برگشتیم .وقتی چشمم به استخر و پله ها افتاد، اعصابم به هم ریخت .پشیمان شدم که چرا زود آشتی کردم .ولی انگار من هم تحمل دور منصور را نداشتم .با منصور به آخرین پله که رسیدیم ، مادر از پایین گفت: گیسو جان ، فردا ظهر منزل مینو مهمونیم عزیزم،یادم رفت بهت بگم از نرده ها خم شدم و پرسیدم: فردا ظهر؟ آره دخترم ، بعدازظهر تماس گرفت دعوت کرد. کاری داری؟ نه مادر جون ،کاری ندارم منصور گفت:آره،میخواد بره شنا دیگه هوس شنا نمی کنم خیالت راحت منصور. مادر!دیدین شازده منصور با پری دریایی چیکار کرده؟ به غلط کردن افتاد دیگخ ،گیسو جان! دور از جون مادر اصلا فردا ظهر صبرکن تا منم بیام،با هم بریم شنا .من که مخالف استخر رفتن نیستم .فقط مواظب باش فردا که دعوتیم میخوای منو همراهی کنی منصور منم دعوتم مامان؟ نخیر متاسفانه .مهمونی زنونه اس. گیسو تو نمیخواد بری. من حوصله م سر می ره یعنی چی منصور؟ شورش رو در آوردی!دعوت داره بچه م،اِ......... خیلی خب، ولی شما را بخدا این برنامه ها رو به هم بزنین .یا اینکه بگین منو هم دعوت کنن .من تحمل دوری زنمو ندارم به اتاق خوابمان رفتیم .منصور لباسش را عوض کرد ومسواک زد .من هم لباس خوابم را پوشیدم و رفتم مسواک زدم . به اتاق که برگشتم ،منصور روی مبل نشسته بود ومنتظر من بود خب عزیزم قضیه انگیره چیه؟ آماده شنیدنش هستی یا نه؟ و روی مبل مقابل منصور نشستم بله ببین منصور جان ،ما باید تعصبات خشک وبیهوده رو کنار بذاریم و دید بازتری داشته باشیم .هر آدم زنده ای حق زندگی داره .حق داره از نعمتهایی که خدا براش آفریده وحلالشه،استفاده کنه .حق داره تصمیم بگیره و برای زندگیش برنامه ریزی کنه. اینو که قبول داری البته خب مادرجون هم یه آدم زنده س، با روحیات مخصوص به خودش .اون تنها و بدون انگیزه س،درسته که ما پیشش هستیم ولی همفکر و همنشین اون نیستیم .اون به یه جفت نیاز داره، مثل من وتو.ببین چطور دلمون به هم گرمه؟ طاقت دوری هم رو نداریم ، با هم دعوا میکنیم ،آشتی می کنیم،بحث می کنیم .دو کلمه اختلاط می کنیم .خلاصه به نیازهامون پاسخ می دیم .تو مگه بعد از گیتی تونستی تنها بمونی منصور؟ نه الان که با من ازدواج کردی از علاقه ت به گیتی کم شده؟ نه،ابدا تازه،تو تقریبا دوسال با گیتی زندگی کردی ومادرجون سی واندی سال با پدرت زندگی کرده .پس مادرجون همیشه عاشق پدرته و هیچوقت فراموشش نمی کنه .فقط اگر ازدواج کنه ،بهتر و آرومتر و آسوده تر زندگی میکنه حرفات همه منطقی گیسو جان، اما وقتی خودش میل به ازدواج نداره، چرا بیخود دردسر درست کنیم؟ سری که درد نمیکنه دستمال نمی بندن اون قصد ازدواج داره ،فقط با تو رودرواسی میکنه. چرا زن به این قشنگی و سرحالی ، تنها زندگی کنه؟ چرا باید فقط نظاره گر ما باشه که اینهمه با هم شادیم .آخه چرا؟ بخدا منصفانه نیست .اون خیلی تنهاست اون تنها نیست .ما رو داره ما جوابگوی نیاز اون نیستیم منصور، چرا متوجه نیستی ؟ الان که من و تو داریم با هم حرف می زنیم ،مادر تواتاقش تنهاست و حتما داره افسوس گذشته رو میخوره .حسرت وقتی که پدرت بالای سرش بود، نوازشش میکرد، به درددلش گوش میکرد ، حتی باهاش دعوا میکرد و عقده دلش رو خالی میکرد. فکر نکن آدم سنش بالا بره ،احساسش از بین می ره .آدما تا لحظه مرگشون شریک و مونس میخوان منصورآهی کشید ودستهایش را به هم قلاب کرد و سرش را پایین انداخت وگفت: تو می تونی کسی رو جای مادرت ببینی؟ هرکسی رو نه ،ولی یه نفر رو آره .تازه کسی قرار نیست جای مادر منو بگیره، مادر من جاش تو قلب پدرم محفوظه اون خوش اقبال کیه؟ مادر تو منصور با تعجب به من خیره شد.منتظر بودم یک سیلی دیگر بخورم بنابراین ادامه دادم:منصور اونا در کنار هم زوج خوشبختی می شن . من احساس میکنم با هم تفاهم دارن .هم من وپدرم عاشق شماییم ، هم شما ما رو دوست دارین.مگه نه؟ منصور هاج وواج گفت:البته ولی.......... خب پس پدرم رو بپذیر .می دونم نمیتونه جای پدرت باشه، ولی کمتر از اون دوستت نداره. راضی نباش مادرت، بقول خودش بدون انگیزه و امید عمرش رو سپری کنه .چرا باید با تعصبات بیهوده واشتباه.مادر وپدرمون رو از زندگی وخوشبختی محروم کنیم؟ ما این حق رو نداریم منصور جان. این گناهه! تعصب بیخودی یه که جنبه خودخواهی گرفته و دیگه زشت شده. مگه گیتی به خواب خودت نیومد و گفت که ازدواج کنی؟ خب پدرت هم همینطور. والـله الان برای مادرت نگرانه، دلش شور میزنه .وقتی مادرت تو تنهاییهاش اشک می ریزه،غصه میخوره توخواهر گیتی بودی که اون رضایت داد ، ولی پدرت برای پدر من غریبه س،گیسو! برای اموات این مسائل چه فرقی میکنه؟اونا فقط به خوشی ورضایت بازمانده هاشون فکر می کنن .مطمئن باش اگه مادرت راضی باشه، پدرت هم راضیه مادرم پدر تو رو دوست داره؟ جوون هیجده ساله که ینستن عاشق بشن .ولی احساس میکنم مونس هم هستن وهمدیگر رو درک می کنن.پدرم مرتب از مادر تو تعریف می کنه . مادر تو هم از پدر من .منم این وسط شدم سوزن و این دوتا رو به هم می دوزم .اونا فقط منتظر رضایت تو هستن. البته تا حالا با هم صحبت نکرده ن.من مزه دهن هر دو رو فهمیدم و این تصمیم رو گرفته م مامان چی می گفت؟ می گفت از من گذشته واز این حرفها. ولی بعد که راضیش کردم، گفت خب از تنهایی خسته شدم، نیاز به یه همدم دارم، به آقای رادمنش هم اطمینان دارم، ولی از منصور خجالت می کشم .مادرت برای تو ارزش واحترام قائله .بخاطر تو داره از بالاترین احساسش چشم می پوشه .تو هم برای ایشون احترام قائل شو و تعصب رو بذار کنار .منم به اندازه تو مادرم رو دوست دارم .اما زنده ها که نباید همه زندگیشون به مرده ها فکر کنن ،منصور! به مبل تکیه داد وبه فکر فرو رفت .بلند شدم چراغ را خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم وگفتم : حالا بلند شو بیا بخواب و فردا خوب فکر کن. الان به مغزت فشار نیار عزیزم منصور بلند شد آمد کنارم دراز کشید .ساعت را کوک کرد .بعد بع پهلو شد وگفت :نمی تونم باهاش کنار بیام گیسو با پدر من؟ نه، با اینکه مادرم ازدواج کنه اگه مادرت رو دوست داشته باشی با خودت هم کنار میای ، مثل قضیه بعدازظهر .من چون دوستت داشتم، با غرورم کنار اومدم باید فکر کنم، ولی قول نمی دم .نه اینکه با پدرتو مخالف باشم ، کسی رو جای پدرم نمیتونم ببینم فکر کن منصورجان .منم اصراری ندارم . اگه مخالفت هم کنی. من و پدر ناراحت نمی شیم ، فقط کمی ایمانمون رو به منطق و درایتت از دست می دیم. شب بخیر منصور آمد بهم نزدیک شد وگفت: چی چی رو شب بخیر؟ مثلا تو منطق داری زود میخوای بگیری بخوابی؟ من گفتم میخوام فکر کنم،نگفتم که میخوام بخوابم . و باران بوسه ها بارید، وای که چه رعد وبرقی!


نویسنده : admin
بازدید : 37


صبح روز بعد به بنگاه های معاملات ملکی مراجعه کردم و بعد از چهار روز آپارتمان شیک وبزرگی در طبقه دوم یک مجتمع دو طبقه دو واحدی ، در محله خوش آب وهوا و خوب خیابان ظفر پیدا کردیم .خوشبختانه خانه خالی بود و ما توانستیم ده روزه آپارتمان را به صاحبش پس بدهیم و به خانه جدید اسباب کشی کنیم .تا در آنجا جا به جا شدیم و کمی پرده و وسایل ومبلمان نو خریدیم، یک فهفته دیگر طول کشید .یک ماه بود منصور را ندیده بودم، و کسی کوچکترین اطلاعی از ما نداشت .پدر را هم اینطور توجیه کردم که می خواهم برای همه غیرمنتظره باشد و سال نو، ما را در منزل ببینند. بیچاره پدر هم شده بود غلام حلقه به گوش ته تغاری اش گیسو خانم!
از روزی که قرار بود به شرکت بروم و به مرخصی ام پایان بدهم، ده روز گذشت. از آقای میری همسایه طبقه بالا شنیدیم که منصور وبهرام وفرهان چندبار به خانه ما رفتهاند و دیده اند جا تر است و بچه نیست و چقدر این موضوع دلم را خنک کرد، خدا عالم است .به آقای میری سفارش کرده بودم که اگر کسی سراغ ما آمد ، بگوید آدرسی از ما ندارند. فقط می داند از این محل رفته ایم .او هم همین را به آنها گفته بود.خلاصه حسابی لوس بازی در آوردم! بعد از یکماه بالاخره به شرکت رفتم .دلم برای منصور یک ذره شده بود.البته یکی دوبار شماره مستقیمش را گرفته بودم و صدایش را شنیده بودم، ولی صحبت نکرده بودم. خانم حکیمی با دیدن من حیرت زده شد وگفت: کجایی گیسو جان؟ معلوم هست؟ یه دفعه می ذاشتی بعد از تعطیلات نوروز می اومدی گرفتار اسباب کشی بودم. سرم خیلی شلوغ بود. حالا تا نوروز یک هفته مونده نمی دونی مهندس چه حالیه .فکر میکرد رفتی که رفتی .آخه ده روزه از مرخصیت گذشته وحتی یه تماس هم نگرفتی .ما غیبتت رو کردیم ، گفتیم چه بی معرفت! بدون خداحافظی ما رو ترک کرد انقدرها هم بی معرفت نیستم خانم حکیمی! فقط خواستم کمی قدرم رو بدونین هر دو زدیم زیر خنده ·        ما قدر تو رو می دونیم عزیزم! وقتی اینجا نیستی هیچکس دل و دماغ نداره، مخصوصا مدیران شرکت ·        شما لطف دارین .مهندس هستن؟ ·        بله، ایشون هم چهار پنج روزی شرکت نیومدن .الان دو روزه که میان .نگران شما بودن، حال وحوصله نداشتن .مدتیه خنده به لب ایشون ندیدیم ·        کسی که داخل اتاق نیست؟ چون می ترسم سرم فریاد بکشه ·        نه کسی نیست برو تو در اتاق منصور را زدم ووارد شدم .پشت میزش نشسته بود و سرش را روی میز گذاشته بود .آرام سرش را بلند کرد و با دیدن من از جا پرید سلام منصور! با غضب بطرفم آمد. مقابلم ایستاد .چنان خشمگین نگاهم میکرد که گفتم : چرا اینطوری نگاهم می کنی؟ عوض جواب سلاممه؟ یکدفعه چنان سیلی به صورتم زد که صورتم بسمت در برگشت. توقع هرچیز را داشتم جز کتک خوردن کدوم گورستونی بودی، بی فکر بی عاطفه؟ نگاهی صد برابر خشمگین تر به او کردم و دیگر دقیقه ای صبر نکردم . بطرف در آمدم و در را باز کردم گیسو!..... گیسو صبر کن توجه نکردم و بسمت در خروجی رفتم .کارکنان شرکت با تعجب به ما چشم دوخته بودند گیسو خواهش میکنم ، فقط یه لحظه راه پله ها را سه تا یکی پایین آمدم وسریع یک تاکسی گرفتم و به خانه برگشتم .پدر وقتی چشمان گریان مرا دید با حیرت پرسید : چی شده گیسو؟! هیچی بابا چرا نرفته، برگشتی؟ منصور از دستم عصبانی بود .منم نموندم آخه حرف حسابش چیه؟ می گه چرا بی خبرمون گذاشتی، نگران شدیم .از این حرفا همین؟ همین خب حق با منصوره! چقدر بهت گفتم کار درستی نیست ، دلواپس می شن، به خرجت نرفت .آدم که از حرف درست ومنطقی ناراحت نمی شه، بلند شو برو سرکارت دختر.ببین چقدر دوستت داره که برات نگران شده ودعوات کرده اون بیخود کرده .حالا نشونش می دم با گیتی که قهرم با اونم قهر می کنم ، خیال همه راحت بشه می خوای پای اونو هم از این خونه ببری؟ سکوت کردم بلند شو اشکهات رو پاک کن .بهش آدرس دادی یا نه؟ نه، اصلا جواب سلامم رو هم نداد .فقط گفت کدوم گورستونی بودی بی فکر بی عاطفه اوه،اوه، پس منصور هم از این حرفها بلده بزنه؟ خنده ام گرفت پاشو به طاهره خانم وخانم متین ودکتر مقتدر وبقیه زنگ بزن ، تلفن و آدرس بده .زشته!عقلم رو دادم دست تو نیم وجبی ، این یه ذره آبرومون رو ببری، بلند شو. خودتون زنگ بزنین.من الان حوصله ندارم خیلی خب.پس با اجازه خانم بزرگ بسمت تلفن رفت و شیپور را برداشت و همه را خبر کرد .برایم جالب بود که اول از همه هم خانم متین را خبر کرد.احساس میکردم وقتی با مادرجون صحبت می کند ، دلش ضعف می رود .نه تنها حسودی ام نشد، خیلی هم خوشحال شدم .مادرجون بوی مادرم را می داد داشتم میز شام را جمع میکردم که صدای زنگ آپارتمان بلند شد. رفتم گوشی اف اف را برداشتم بله گیسو جان مهمون نمی خواین؟ شمایین مادر جون ؟بفرمایین بالا بابا، خانم متینه به به ، گل اومد ، بهار اومد . و سریع به اتاق خوابش رفت تا شلوار رسمی بپوشد .خنده ام گرفت .در آپارتمان را باز گذاشتم و سینی بشقاب و لیوان شام را به آشپزخانه بردم و سریع برگشتم سلام مادرجون سلام عزیزم! فکر نمی کردم انقدر بی معرفت باشی حق با شماست .ولی خواستم غافلگیرتون کنم، مثل اینکه نگرانتون کردم .شرمنده م .بفرمایین، خیلی خوش اومدین دشمنت شرمنده باشه .مبارک باشه چه خونه قشنگی .به به! نیشم با دیدن منصور بسته شد .ولی چه کنم که مادرم از بچگی به من یاد داده بود که میهمان حبیب خداست ، حتی اگر دشمنت باشه باید احترامش کنی . مهمان با خودش رحمت می آورد و اگر به او بی احترامی کنی برکت از منزلت می رود. سلام گیسو جان، منزل نو مبارک سلام .ممنونم بفرمایین پدر مرتب وادوکلن زده از اتاقش بیرون آمد و با آنها سلام و احوالپرسی گرمی کرد و به سالن پذیرایی راهنمایی کرد .نشستیم این کارها چیه؟ خودتون گلید و بهترین هدیه قابلی نداره دخترم .یه چشم روشنی بعنوان یادگاریه اختیار دارین لطف کردین اصلا به منصور نگاه نمی کردم .انگار وقتی مادرم را دفن کرده بودم، حرفها و نصیحت هایش را هم با خودش دفن کرده بودم. هر کاری میکردم به میهمانم یک لبخند کوچک بزنم، نمی توانستم .پدر با آنها گرم صحبت بود و از آنچه در مدت این یکماه گذشته بود تعریف میکرد. مادر جون همچنان محو زیبایی کلام بابا شده بود، که اگر سوزنی هم در تنش فرو میکردند حس نمیکرد .آنجا بود که فهمیدم دل به دل راه دارد .خب الحق هم پدرم مردی بلند قد و خوش قیافه بود. به آشپزخانه آمدم وچای ریختم و به سالن بردم و از آنها پذیرایی کردم . منصور وقتی فنجان را بر می داشت نگاهی به من کرد و تشکر کرد. چرا گیتی رو نیاوردین؟دختر من که کینه ای نبود. برام خیلی عجیبه! خیلی بهش گفتیم بیاد، جناب رادمنش .اما می گفت من حاضرم بیام ، ولی اگه گیسو تحویلم نگیره ناراحت میشم. ما هم دیگه اصرار نکردیم گیسو همین الان با منصور جان قهره ولی می بینین که چه جوری پذیرایی می کنه.از قول من اینو به گیتی بگین . و لبخند زد همه به هم نگاه کردیم .منصور گفت: پدر جون باور کنین قبض روح شدیم . قبول کنید کار درستی نبود.منم عصبانی شدم. ولی معذرت میخوام خودتو ناراحت نکن .من مقصرم که عقلم رو دادم دست این ولوله جادو با گله مندی گفتم: بابا! قربونت برم الهی! بخدا اگر گیسو نباشه فنا می شم .گیتی هم که دیگه بابایی نداره .چسبیده به زندگیش خدا نکنه خب، خانم متین حالتون چطوره؟ باز هم دارو می خورین یا نه؟ بلند شدم به آشپزخانه رفتم تا میوه بیاورم . در یخچال را باز کردم و سبد را پر میوه ککردم و تا در یخچال را بستم و برگشتم ، از ترس جیغ کشیدم . آه منصور! ترسیدم ببخشین پدر از داخل سالن بلند گفت: چی شده دخترم سوسک دیدی؟ نه بابا منصور منو ترسوند خانم متین بلند گفت: اومده منت کشی دخترم من و منصور به هم لبخند زدیم .به زور لبخندم را جمع کردم و اخم کردم و سبد میوه را روی کابینت گذاشتم منصور به کابینت تکیه زد وگفت: خونه قشنگیه . گنج پیدا کردی؟ اگه یه شوهر پولدارو گنج بدونین ، بله پس معلومه خیلی خاطرخواهته که از حالا.......... چرا نباشه ، بد تیکه ای نیستتم بر منکرش لعنت مغازه بابا روبیشتر اجاره دادیم .با پولش این خاک رو به سرمون ریختیم منصور زد زیر خنده وگفت: کاش همه خاک ها این جوری باشه تو روت میشه با من حرف بزنی؟ نه،والـله، دارم از خجالت می میرم ، ولی رو که رو نیست سنگ پای قزوینه به سنگ پای قزوین هم گفتی زکی بخدا جلو آمد .به کابینت تکیه دادو نگاهش کردم .گفت: معذرت میخوام .دست خودم نبود پس دست کی بود که اونطور سیلی به گوش من زد؟ نمی دونستم به این حد دوستت دارم .داشتم دیوونه می شدم .فکر کردم دیگه قید ما رو زدی و خودت رو قایم کردی تا فراموشم کنی .بخدا مردم و زنده شدم نیازی به قایم موشک بازی نیست .چون قبلا این کار رو کردم. حالا برو کنار، میخوام میوه ببرم ما میوه نمی خوایم تو رو می خوایم چیه باز هوس گیتی رو کردی؟ برات متاسفم بروبر در چشمهایم زل زد. چرا اینطوری نگام می کنی منصور؟ برای اینکه عاشقتم .دوست دارم بس کن تو رو خدا دوستت دارم! دوستت دارم! اگر تو منو دوست داری، فرهان وکیارستمی وبهرام هم منو دوست دارن .تازه احساس می کنم آقای مهندس واحد روبرومون هم بهم علاقمند شده و دوستم داره. نمی دونی بدون منصور بازوهایم را گرفت منصور بابام میاد می بینه .برو کنار! اومدم خواستگاری مو بر بدنم راست شد .خدایا چی می شنیدم ؟ آنچه آرزویش را داشتم! عجب خانه خوش قدمی بود! اما نه، پس فرهان بیچاره چی؟ پس بهرام چی؟ پس غرورم چی؟ گیتی چی؟ بابام چی؟ نگاهش کردم و گفتم : حالا؟! خب آره، مگه ایرادی داره؟ از گیتی اجازه گرفتی؟ آره چه جوری؟ دیشب اومد به خوابم چی گفت؟ اول جواب منو بده، بعد اینهمه سوال کن من با تو ازدواج نمی کنم منصور میخوای اذیت کنی؟ یا میخوای انتقام بگیری؟ مگه به فرهان جواب منفی ندادم؟ تو که دیگه گیتی زنت بوده. اگه همسر تو بشم، فرهان دلش می شکنه .من خیلی سعی کردم رضایتت رو جلب کنم ، چون مطمئن بودم که گیتی راضیه .بارها و بارها وقتی زنده بود به خودم گفت که فقط می تونه منو در کنار تو ببینه، حتی وقتی زنده باشه. منم خواستم به وصیتش عمل کنم .هرچند خواسته قلبی خودمم این بود. چون دوستت دارم ودلم می خواست جای خالی اونو برات پر کنم .اما در صورتی که خودم باشم نه اون تو داری تلافی می کنی گیسو! مثل روز برام روشنه! نه منصور. از اون که خواهرم رو، تنها مونسم رو، کشت گذشتم ، تو که دیگه جای خود داری. تو خطایی مرتکب نشدی. چطور باهات ازدواج کنم در حالیکه پدرم هنوز فکر میکنه گیتی زنده س؟ تازه مگه خودت نگفتی تفاوت سن زیاد باعث اختلاف میشه .مگه نگفتی دو درک و احساس مختلف در برابر هم قرار می گیرن وباعث دردسر می شن؟ پس بهم حق بده منصور.انقدر دوستت دارم که هیچوقت فکر نمیکردم جواب منفی از طرف من باشه. ولی انگار فردای هر کسی با دیروزش متفاوته .امیدوارم همیشه خوشبخت وسعادتمند باشی. من بیشتر از هر چیز به سلامتی پدرم فکر میکنم .امروز با اون سیلی که بهم زدی سرعقل اومدم .متاسفم گیسو؟ گیسو پس چرا نمیای بابا؟ دارم میام .این گیتی پرحرفیهاش رو به منصور هم یاد داده . و به منصور نگاه کردم که دنیای غصه و غم در نگاهش ریخته شده بود. عقب عقب رفت و به یخچال تکیه کرد. بیا بریم تو سالن منصور، من ارزش غصه خوردن ندارم به سالن رفتم .منصور دو سه دقیقه بعد آمد .رنگ به رو نداشت .از خودم بدم آمده بود، ولی حقیقت همیشه تلخ بوده وهست . اینها واقعیاتی بود که شاید تا آن موقع درست و حسابی درباره شان فکر نکرده بودم . البته اعتراف می کنم که عشق به بهرام هم یکطرف قضیه بود، بهرام در قلبم با محبت و صداقت نفوذ کرده بود و اینها همه تقصیر خود منصور بود یکساعت بعد سر درد و گیتی را بهانه کرد و از مادرش خواست که به منزل برگردند و رفتند یک هفته گذشت .تعطیلات نوروز را سپری کردیم .منصور در آن مدت سعی میکرد متقاعدم کند ، ولی دلم از سنگ شده بود .بیچاره، چه حالی داشت ، بماند! فقط برای من یک سوال وجود داشت و آن این بود که گیتی در خواب چه گفته بود .هر بار از منصور پرسیدم، گفت وقتی می گوید که جواب مثبت گرفته باشد یک روز بعد ازظهر، وقتی به منزل برگشتیم پدرم کسل وغمگین بود. علت را جویا شدم گفت : چیزی نیست فقط امروز هر طور شده میخوام گیتی رو ببینم .باهاش کار دارم مجبور بودم دوباره از خانه برم بیرون در نقش گیتی برگردم .گفتم: باشه بابا. من می رم بیرون، اون بیاد ·        نه تو هم باید باشی ·        امکان نداره بابا! با غرور من بازی نکنین.بین من وگیتی مسئله ای پیش اومده که حاضر نیستم قیافه شو ببینم ·        خیلی خب، پس زنگ بزن منصور ، بهش بگو گیتی رو بعدازظهر بیاره اینجا بلند شدم شماره منصور را گرفتم و گفتم: سلام منصور! سلام چطوری؟ خوبم پدر چطوره؟ خوبه، سلام می رسونه چی شده؟ بابا اصرار داره که امروز با گیتی بیاین خونه ما .من ساعت پنج می رم منزل طاهره خانم، شما با گیتی بیاین اینجا چی شده؟ نمی دونم .انگار بابا دلش برای گیتی تنگ شده باشه من پنج میام خانه طاهره خانم دنبالت ممنون به مادر جون سلام برسونین، به گیتی نرسونین ، خداحافظ خداحافظ احساس کردم پدر تو حال خودش نیست .انگار دوباره حالش بد شده بود. اضطراب داشت .گریه هم کرده بود، نگاه عجیب غریب میکرد. با نگرانی ساعت چهار ونیم از منزل خارج شدم و به منزل طاهره خانم رفتم .منصور هم آمد. لباس دیگری پوشیدم موهایم را پریشان کردم و شیک ومرتب سوار ماشین منصور شدم و پیش پدر آمدیم .پدر هنوز همان حالت را داشت ، ولی ما را تحویل گرفت و گله کرد که چرا به او کم سر می زنم .بعد بلند شد با منزل طاهره خانم تماس گرفت و پرسید من آنجا هستم یا نه؟ که طاهره خانم گفت با نسرین رفتم خرید .پدر برایمان چای آورد و پذیرایی کرد بعد گفت: منصورجان! فکر میکنی اگه روزی گیسو جای گیتی رو بگیره متوجه بشی؟ منصور نگاهی نگران به من کرد .حدس زدم پدر قضیه جا عوض کردن من وگیتی در زمان حیات گیتی را فهمیده منصور گفت: می دونین پدر جون بخاطر اینکه گیتی فریبم نده، هرازگاهی بازوش رو چک می کنم پدر لبخندی زد که فهمیدم تصنعی است .بعد گفت: پس از خال دست گیسو باخبری بله گیتی روز اولی که اومد خونه ما بهم گفت .گفت گیسو هم عین منه ، ولی خالدارش پس یعنی اینکه کنارت نشسته خالی رو دستش نداره؟ داشتم از ترس می مردم .رنگم پرید .منصور گفت: اگه خود گیتی باشه نه، خال  نداره پدرجون! ولی من امروز میخوام ثابت کنم که اینکه کنارت نشسته، گیتی نیست رنگ منصور هم پرید .با ترس و اضطراب نگاهی به من کرد وگفت: شوخی می کنین پدر جون؟ نه منصور جان این شمایین که با من شوخی می کنین بعد رو به من کرد وگفت: آستین لباست رو بزن بالا تمام تنم به عرق نشسته بود . خیلی نگران حال پدرم بودم .آب دهانم را بسختی فرو دادم واستین راستم را بالا زدم یادمه خال روی دست چپ گیسو بود اون یکی رو نشون بده بابا ما رو گرفتین ها! من یا شما؟ نتوانستم خودم را کنترل کنم و زدم زیر گریه .دستم را روی صورتم گذاشتم وآرام اشک ریختم . منصور از خجالت و ناراحتی بلند شد رفت توی هال نشست و سرش را میان دو دستش گرفت و گریست پدر گفت : گیتی من مرده، مگه نه؟ گریه منصور شدت گرفت .من وپدر هم گریستیم .پدرم هق هقی میکرد که مرا بیاد مرگ مادر وبرادرم می انداخت .بلند شدم بطرف پدر رفتم .کنارش نشستم و او را به خودم فشردم وگفتم:بابا ، من دیگه تو این دنیا ، فقط شما رو دارم .پس خواهش میکنم خودتون رو کنترل کنین چرا به من دروغ گفتین ؟ می ترسیدیم حالتون بد بشه و تمام زحماتمونبه هدر برود . ما رو ببخشین، ولی چاره ای نبود منصور، پسرم ، بیا اینجا ببینم منصور بلند شد، اشکهایش را پاک کرد و آمد کنار پدرم نشست .لحظه ای به چشم های پدرم خیره شد و یکمرتبه دوتایی زدند زیر گریه. منصور سرش را روی شانه پدرم گذاشت ، پدر نوازشش کرد وگفت: می گم داغ دیدن، برای ما شده مثل نفس کشیدن.من مدتهاست به رفتار وصحبتهای شما مشکوکم، تا دیشب که خود گیتی به خوابم اومد. کنار مادر وبرادر و بچه اش ایستاده بود. بهم گفت . بابا ما از هم دوریم ولی قلبامون به هم نزدیکه .من مدتهاست که اومدم پیش مامان.جام خوبه .خیالتون راحی.گیسو بسشه هر چی کشیده و سه بار تکرار کرد .از خواب پریدم . چی شد که بچه م از دنیا رفت؟ منصور گفت: دلم نمیخواد دوباره بهتون دروغ بگم پدر اگه طاقتش رو دارین بگم بگو پسرم، طاقتش رو دارم .وقتی گفت جام خوبه ، خیالم راحته به خواست خود گیتی یه دختر بدبخت رو آوردیم تا در منزل ما کار کنه، ولی اون...... اون....... عاشق من شد .من بیرونش کردم .اونم گیتی رو مسموم کرد و البته مجازات شد .دارش زدن پدر نگاهش را به زمین دوخت وگفت: گیتی بار دار بود؟ بله شش ماهش بود من چقدر ساده بودم. بعد مات ومبهوت بلند شد وگفت:خدایا به همه مون صبر بده و بسمت اتاقش رفت من ومنصور نگاهی به کردیم وگفتم:منصور! بله به مادرجون بگو بیان اینجا برای چی؟ پدر حال مناسبی نداره برای همین می گم .اون دوتا همدردن .بهتر هم رو می فهمن.در حال حاضر تنهایی وسکوت برای پدرم خوب نیست .فکر کردی چرا برای یه مرده هفت روز عزاداری می کنن؟ برای اینکه دور و بر صاحبان عزا شلوغ باشد کمتر غصه بخورن .اینجوری سرشون به پذیرایی ومهمونداری گرم میشه و غم داغ عزیزشون رو کمتر حس می کنن .ما هم که جز شما کسی رو نداریم باشه الان باهاش تماس می گیرم .حق با توئه منصور با مادرش تماس گرفت .سری به پدرم زدم .مشغول خواندن قرآن بود.از اتاق بیرون آمدم و به آشپزخانه رفتم تا شامی رو به راه کنم .منصور آمد .روی صندلی نشست وگفت:خب، اینم از کات این فیلم.خودمونیم الکی الکی سه تا فیلم بازی کردی .در حال حاضر یه فیلم از من جلوتری مشغول برنج پاک کردن بودم، ادامه داد: با این حساب دیگه بهونه ای نداری گیسو خانم.بله رو بگو خیال من فلک زده رو راحت کن فرهان چی ؟دلت میاد؟ باهاش صحبت مبکنم ، قانعش میکنم .تو منودوست داری یا فرهان رو ؟ مهم اینه آخه اینم سوال داره؟ معلومه تو رو! ولی سرحرفم هستم .نه تو، نه فرهان لابد فقط بهرام اونم معلوم نیست گیسو، خواهش میکنم ! بیا به این قضیه خاتمه بدیم. بابا، شد سی وهشت سالم! خب برو زن بگیر .اجازه هم که داری .بنفشه خیلی مناسبه نگاه گله مندی کرد وگفت: من تو رو میخوام .چون فقط در کنار تو آرامش دارم ما که همه ش در حال دعوا وبحثیم برای اینکه هر دو منیم خب، تو بشو نیم من چه عادل! تو بزرگتری، بخشش از بزرگتره دعوا وبحث نمک زندگیه .همه بحث دارن .مهم اینه که همدیگر رو دوست داریم گیسو! بحث بله، ولی کتک نه .هنوز بله رو نگفتم زدی تو گوشم منصور! چی می گی؟ با گیتی هم همین کار رو کردی؟ همش بخاطر اینه که بی نهایت دوستتون دارم پس منم چون بی نهایت دوستت دارم، باهات ازدواج نمی کنم گیسو تو را خدا راحتم کن خیلی خب، بلند شو از این پنجره خودت رو بنداز پایین دست شما درد نکنه مگه نمی گی راحتم کن؟ راحتم کن یعنی خیالم رو راحت کن .یه بله بگو ، عروس رو راه بندازیم و بریم زندگیمون رو بکنیم منظورتون از زندگی چیه؟ میشه بفرمایین؟ منصور با لبخند گفت: یعنی فریزر رو تبدیل به کوره کردن ، یعنی از روح و جسم یخ زده پشم شیشه ساختن ، یعنی گیسو رو در آغوش گرفتن و بوسیدن ، یعنی آرامش مطلق ، یعنی یه بچه از گیسو خانم داشتن ، یعنی در کنار همسر وفرزندم که از جونم برام عزیزترن ، بودن ولذت بردن هردو زدیم زیر خنده .گفتم: برو خدا روزیت رو جای دیگه بده گیسو خودت می دونی دیوانه وار دوستت دارم منم همینطور منصور ، ولی اگه یادت باشه یه روز بهت گفتم همه قلبهای عاشق با هم جفت نمی شن .ما به هم تعلق نداریم .فکر نکن بهرام رو بیشتر از تو دوست دارم ، نه خدا گواهه ، ولی نمی تونم باهات ازدواج کنم .البته زمانی آرزوم بود ، الان هم مثل همون زمون دوستت دارم ، ولی دیگه ازدواج با تو برام آرزو نیست .دنبال چیزهای دیگه ای هستم که مادی نیستن .نه می تونم دل فرهان رو بشکنم .نه می تونم رل گیتی رو بازی کنم ، پس خواهش میکنم اصرار نکن و بیشتر از این منو خجالت زده نکن نکنه لازمه باز خودکشی کنم؟ اگه اینکار رو بکنی که دیگه بهت فکر هم نمی کنم .می دونی چرا؟ چون اونوقت می فهمم ایمان نداری منصور نگاهی به من کرد و بلند شد وگفت: باشه دیگه اصرار نمی کنم .من می رم بیرون دوری بزنم ، تو نمیای؟ تو نمیای یعنی نیا، پس نمیام آخه میخوام تنها باشم و به چیزهایی که خیلی آسون از دست دادمشون فکر کنم .دلم به شور افتاد .گفتم: ولی من میام مگه مهمون نداری؟ مادرجون که مهمون نیست تو بمون، می رم برمیگردم حتما؟ برگشتنم که حتمیه، ولی افقی یا عمودیش با خداست منصور! خداحافظ. و نگاه عمیق وعاشقانه اش در عمق قلبم نفوذ کرد نرو منصور .برو تو اتاق من دراز بکش ، حالت جا میاد برم رو تخت جنابعالی که با بوی عطر تو دق کنم ؟آره؟ یه ملحفه دیگه می ندازم نه، گفتم که میخوام تنها باشم من منتظرم ها! دارم قورمه سبزی درست میکنم که دوست داری خیلی چیزها دوست داشتم ولی بهشون نرسیدم .قورمه سبزی هم روش .خداحافظ خانم معنویات منتظرم ها! وقتی منصور رفت، دنبالش رفتم.گفت: از قول من از پدر خداحافظی کن مگه نمیایی؟ معلوم نیست، بستگی به حالم داره اگه نیای، دیگه شرکت نمیام ها! یه روزی حاضر بودم زنم نباشی ولی کنارم باشی، اما امروز آرزومه که بمیرم ونبینم نه زنمی، نه کنارمی .تازه وقتی زنم نباشی ، چه فایده کنارم باشی. میخوای برام بشی آینه دق؟ منصور یواش بابام میشنوه بذار بدونه چه دختر بی عاطفه ای داره ، که حتی به خواهر مرده ش حسودی میکنه آره، اعتراف میکنم در مورد عشقم، در مورد زندگیم ، در مورد همسرم ، در مورد تو که می پرستمت ، به خواهرم هم حسودی میکنم .چون میخوام فقط مال من باشی .فقط به من فکر کنی .این حق منه منصور در حالیکه نگاهم میکرد نفس عمیقی کشید و گفت: پس برو زندگیت رو بکن چون من نمی تونم گیتی رو فراموش کنم .خوبی کسانی که دیر زن می گیرن اینه که وقتی زن می گیرن دیگه رهاش نمی کنن، جتی مرده شو منصور رفت و مرا با دلشوره ونگرانی تنها گذاشت.نیمساعت بعد مادر آمد.از او پرسیدم :منصور اومد خونه؟گفت :نه . به مادر چیزی نگفتم تا نگران نشود .مادرجون در اتاق پدر را زد وداخل رفت .در را بستم تا رحت تر با هم درددل کنند. اصلا نفهمیدم چطور غذا را بار گذاشتم .فکر کنم دلم را قورمه کردم .مدام چشمم به ساعت بود. کنار پنجره می رفتم ومنتظر منصور بود مادر به اشپزخانه آمد و روی صندلی نشست وگفت:الحمدالـله پدرت مرگ گیتی رو پذیرفته، نگران نباش نپذیره چکار کنه کادر؟ ما دیگه عادت کردیم خبر مرگ بشنویم منصور کجا رفت؟ نمی دونم . گفت می رم دوری بزنم حالم سرجاش بیاد دیگه پدرت که به قضیه پی برد. اجازه می دی با ایشون در مورد عروسی شما دوتا صحبت کنم؟ نه مادرجون! علت مخالفت من فقط پدرم نبود. بعدازظهر هم با منصور کلی صحبت کردم ، ناراحت شد و رفت . به من میگه به گیتی حسادت می کنی . بخدا اینطور نیست ، ولی به من حق بدین که کسی رو برای همسری انتخاب کنم که تا حالا عاشق نبوده، کسی که فقط به من فکر کنه. تازه فرهان وبهرام رو چیکار کنم؟ خب، دلیل اولت قانع کننده س. نمی تونم مجبورت کنم که زن مردی بشی که یه بار ازدواج کرده .تو دوشیزه ای و این حق رو داری که با یه پسر ازدواج کنی .با اینکه من ومنصور تو رو به اندازه گیتی دوست داریم، ولی خودخواهی نمی کنیم، هرطورخودت دوست داری .شاید بهرام از منصور بهتر باشه منصور بهترین مردیه که سراغ دارم ، ولی دلم راضی نیست .یه زمانی از خدام بود .بخدا اگه می گفت بیا بریم محضر عقدت کنم ، فورا قبول میکردم .انتظار جشن عروسی هم نداشتم .ولی حالا فکرم اینه که شاید منصور بخاطر دل من وخواست من میخواد با من ازدواج کنه و این عذابم می ده منصور عاشق توئه .منصور آدمی نیست که احساساتی بشه ، اون همیشه عاقلانه تصمیم می گیره. مگه الناز و بنفشه وآذر..... ازش نخواستن باهاشون ازدواج کنه؟ پس این حرفت منطقی نیست . نمی دونم مادر، شاید، باید باز هم فکر کنم یا الـله بفرمایین بابا مزاحم نیستم؟ اختیار دارین جناب رادمنش، گلمون کم بود منصور جان هنوز نیومده ؟ نه، معلوم نیست بیاد بابا، حالش خوب نبود تا ساعت نه ونیم سه بار با ثریا خانم تماس گرفتم ، ولی منصور به خانه نرفته بود. داشتم از دلشوره می مردم .مرتب کنار پنجره می رفتم واضطراب داشتم . پدرم متوجه رفتارم بود. مادر گفت: بیا بشین گیسو جان، انقدر حرص نخور، اون میاد از رودربایستی پدر روی مبل نشستم .کم مانده بود بزنم زیر گریه .می دانستم رفته خودش را سر به نیست کند.میز شام را چیدم که زنگ در بلند شد.سریع گوشی اف اف را برداشتم بله باز کن گیسو دستم را روی قلبم گذاشتم ونفس راحتی بیرون دادم .نزدیک بود این بار از خوشحالی بزنم زیر گریه .دیگر به این فکر نمیکردم که لابد به اندازه گیتی برایش ارزش ندارم که عمودی برگشته، فقط به این فکر میکردم که زنده است .نمی دانم چرا با اینکه دیوانه منصور بودم ، نمی توانستم به او جواب مثبت بدهم وقتی در را به رویش باز کردم گفت: سلام سلا.معلوم هست کجایی؟ مردم از دلشوره منصور جدا؟ یعنی هنوز ذره ای برات ارزش دارم؟ بیا تو، انقدر خودت رو لوس نکن آدم برای کسی خودش رو لوس میکنه که دوستش داشته باشه.تو که ما رو نمی خوای دختر خوب، بخاطر قورمه سبزی اومدم وارد سالن پذیرایی شدیم .سلام پدر .سلام مامان سلام منصور جان .پسرم ، کجا بودی؟ گیسو مدام پشت پنجره بود تو خیابونا، سرگردون.خوبین پدر جان؟ خوبم پسرم، شکر! بالاخره باید زندگی کنیم .شما که جوونین، باید شاد زندگی کنین شادی دل خوش میخواد که نداریم پدر برای تو فرصت زیاده .هواخواه هم که زیاد داری . و به من نگاه کرد ولبخند.مادر هم نگاهی به من کرد و لبخند زد آنشب مادر را به اصرار برای خواب نگه داشتیم ، ولی منصور رفت سه چهار روزی مادر را پیش خودمان نگه داشتیم .منصور هم ظهر می آمد و آخر شب می رفت .روز دم همگی به بهشت زهرا رفتیم . روز سوم سیزده بدر را به گردش رفتیم .روز چهارم، سرشام بودیم که تلفن زنگ زد .بلند شدم گوشی را برداشتم خانم مقتدر بود .بعد از سلام واحوالپرسی گفت: گیسو جان ، میتونم در مورد خودت با پدرت صحبت کنم؟ موضوعی پیش اومده؟ میخوام شما رو برای بهرام از پدرت خواستگاری کنم . بهم اجازه می دی عزیزم؟ آب دهانم را بسختی فرو دادم و به منصور که زیر چشمی به من نگاه میکرد، خیره شدم .گفتم: شما لطف دارین .والـله چی بگم؟ پس بذار با پدر صحبت کنم بله، گوشی خدمتتون بابا! خانم مقتدر با شما کار دارن .من خداحافظی می کنم .سلام برسونین ممنونم دختر گلم .خدانگهدار گوشی را به پدر دادم و با ترس و لرز پشت میز نشستم . به مادر و منصور نگاهی کردم .آنها هم مشکوک شده بودند سلام خانم مقتدر...... الحمدالـله، شکر، خانواده چطورن؟....... ما حسابی به دکتر زحمت دادیم....... قربان شما ....... بله ..... بله ..... شما محبت دارین .باعث افتخار ماست .آقای دکتر داماد ما باشن .ولی اگه اجازه بدین من با گیسو صحبت کنم، بعد بهتون اطلاع می دم......... خواهش می کنم .سلام برسونین، قربان شما، خدانگهدار رنگ به چهره منصور نبود. از غذا خوردن دست کشید و گفت: گیسو جان ممنون، خوشمزه شده بود شما که نخوردین! میل ندارم.کافیه .عرق روی پیشانی منصور به وضوح نمایان بود.مادر نگاهی به پدرم کرد وگفت: پس این هفته برنامه خواستگاری در پیشه، جناب رادمنش؟ بله، اجازه گرفتن که بیان خواستگاری .گفتم با گیسو صحبت کنم ، بعد. بهرام پسر خوبیه .انشاءا.... مبارک باشه دخترم هنوز که خبری نیست مادر جون! گیسو جان دستت درد نکنه ، خیلی خوشمزه بود .خوش بحال آقا بهرام با چنین زن کدبانویی چشمم به منصور افتاد. از سر میز بلند شد وگفت: با اجازه و بسمت در سالن پذیرایی رفت و روی مبل نشست .پدر و مادر متوجه رفتار منصور بودند.مادر سری تکان داد و به من نگاه کرد .بعد بشقاب ها را روی هم گذاشت تا کمکم کند زحمت نکشین مادر، خودم می برم نه عزیزم، با هم می بریم .تو خسته شدی بعد از جمع وجور کردن ظرف ها، با سینی چای به سالن برگشتم .مصنور نگاه ملتمسانه ای به من کرد وگفت: من میل ندارم.ممنون یکساعت بعد منصور قصد رفتن کرد .مادر هم حاضر شد وگفت: ببخشین گیسو جان .خیلی زحمت دادیم .ایشاءا... عروسیت جبران کنیم شما کجا می رین مادر؟ قرار بود یه هفته پیش ما بمونین نه عزیزم.الحمدالـله پدر که خوبه ، منم خونه کار دارم .شما هم مهمون دارین.انشاءا... در فرصت بعد خب مهمون داشته باشیم ، شما هم باید باشین ، غریبه که نیستین نه دخترم، آخه این مهمون، از اون مهموناس که چشم نداریم ببینیم بمونین خانم متین، شما که هستین آرامش داریم ممنونم جناب رادمنش ، وقت بسیاره منصور! تو بگو مادر بمونن بمونن، من کاری ندارم. مادر اختیارشون با خودشونه مادر آهسته در گوشم گفت: نگران منصورم، می ترسم دوباره حالش بد شه، پیشش باشم بهتره باشه ، هرطور دوست دارین.ببخشین اگه بد گذشت وقتی آنها را بدرقه کردیم وبرگشتیم ، مشغول جمع کردن فنجانها بودم که پدر گفت: تو و منصور همدیگر رو دوست دارین بابا؟ گفتم : چطور مگه بابا؟ هم خودم فهمیدم ، هم خانم متین یه چیزهایی برام گفت .چرا دست دست می کنی؟ منصور حیفه! بله می دونم ، منم دوستش دارم. ولی فرهان رو چیکار کنم .اگه زن منصور بشم، نمی گه پس چی شد؟ تازه منصور دلش پیش گیتیه .می ترسم حسادت کنم واذیتش کنم خب ، دلش پیش گیتی باشه. این که دلیل نمیشه تو رو دوست نداشته باشه و بهت محبت نکنه .آدم، زنده رو بیشتر دوست داره یا مرده رو؟ یعنی اگه شما یه روزی ازدواج کنین مادر و فراموش می کنین؟ هرگز، ولی زنم رو هم دوست خواهم داشت .تازه گیتی خواهر توئه احساس میکنم بهرام منو بیشتر دوست داره بابا! با اون خوشبخت ترم، براش تازگی دارم، همدیگر رو بهتر درک می کنیم هر طور میل خودته بابا. من اصراری ندارم .با اینکه منصور رو بیشتر دوست دارم ، ولی حق انتخاب رو به خودت واگذار میکنم بعد بلند شد و گفت: من می رم بخوابم .تو هم برو خوب فکر کن، ببین کدوم برات بهتره صبح جواب بده تا به خانواده مقتدر اصلاع بدم باشه بابا! آنشب خیلی فکر کردم.ولی هرچه بیشتر فکر میکردم ، بیشتر از منصور دور می شدم .دلم پیش بهرام بود .از وقتی توی گوشم سیلی زده بود، دلم را زده بود .صبح وقتی پدر از من جواب خواست ، گفتم بهرام را می خواهم .پدر گفت: خوب فکرهات رو کردی؟ بعدا پشیمون نشی. وقتی بگم آره دیگه نمی گم نه ها! آره پدر، فکرهام رو کردم باشه.پس مبارکه دخترم .با خانم مقتدر تماس می گیرم و برای پنج شنبه قرار می ذارم ممنون بابا! من می رم شرکت کاری ندارین؟ نه دخترم، تو برو من میز رو جمع می کنم به شرکت رفتم .از منصور خبری نبود .ساعت ده با مادر تماس گرفتم.گفت: امروز نمیاد شرکت .میگه حوصله ندارم ظهر به منزل برگشتم . پدر با خانم مقتدر تماس گرفته بود و آنها را برای پنج شنبه دعوت کرده بود .با خانم متین هم تماس گرفت و آنها را دعوت کرد پنج شنبه از راه رسید .آنقدر منصور را دوست داشتم که اگر تا آن روز ، فقط یکبار دیگر درخواست ازدواج کرده بود می پذیرفتم ، ولی نکرد .سعی میکرد خیلی معمولی رفتار کند. وقتی مرا به منزل رساند گفت: فکر نکنم شب بتونم بیام. از حالا عذرخواهی میکنم اینه رسم برادری یا شوهر خواهری؟ سکوت کرد ادامه دادم: هرطور میلته .ولی مادر جون رو حتما بفرست. دلم میخواد اقلا مادرم تو مراسم خواستگاریم باشه باشه مادر رو می فرستم .غروب کت وشلوار سفیدی پوشیدم .موهایم را درست کردم وکمی به صورتم رسیدم . پدر هم کت شلوار چهارخونه طوسی پوشیده بود ، کراوات تیره تری زد و آماده شد. میوه وشیرینی را روی میز چیدم .موزیک ملایمی گذاشتم تا بلکه از اضطرابم کم شود. عصر، خانواده مقتدر با کادو و سبد گل بزرگی آمدند .آنها را به پذیرایی راهنمایی کردیم ونشستیم .بهرام لبخند قشنگی تحویلم داد.کت وشلوار سبزی همرنگ چشمهایش پوشیده بود و رنگ کراواتش سبز وکرم بود .آن لحظه مطمئن شدم که انتخاب درستی کرده ام .بلند شدم شربت بیارم که زنگ در بلند شد و بعد از چند لحظه مادر داخل آمد منصور نیومد مادر جون؟ چرا عزیزم. داره میاد.درو نبند .آن لحظه انگار خدا دنیا را به من داد سلام منصور، خیلی خوش اومدی سلام !مبارک باشه ممنونم، چرا زحمت کشیدین؟ خودتون گلید قابلی نداره لطف کردی اومدی وظیفه م بود بفرمایین. وارد شد و با همه دست داد .بنفشه با دیدن منصور گل از گلش شکفت .یک لحظه احساس کردم منصور بخاطر بنفشه آمده، ولی راضی بودم. بنفشه را دوست داشتم صحبت ها شروع شد . پدر بهرام گفت: ما مفتخریم با خانواده با شخصیتی مثل شما وصلت می کنیم .ارادت خاصی به شما داریم و برای بدست آوردن گیسو خانم تموم تلاشمون را می کنیم .هرچی بفرمایین قبول داریم .بهرام خونه مستقل داره، زندگی داره، اتومبیل داره، مطب خصوصی داره وخیلی هم به گیسو علاقه داره .از نظر اخلاق و رفتار هم من تائیدش می کنم لطف دراین تیمسار .ما هم خوشحالیم که با شما اشنا شدیم. بهرام جان به گردن من خیلی حق دارن .سلامتی مو بعد از خدا از ایشون مدیونم من کاری نکردم جناب رادمنش، وظیفه موانجام دادم لطف کردی پسرم مهریه چقدر پیشنهاد می کنین جناب رادمنش؟ هر چی سخاوت شماست ، رضایت ماست .هر چقدر خودتون مایلین ما رسم داریم زمین مهر می کنیم ، چه برای دخترمون ، چه برای عروسمون .شاید این کنایه ای به منصور ، یعنی داماد آینده شان بود چه بهتر تیسمار .چی بهتر از ملک وزمین؟ همه خندیدند مادر بهرام گفت: بله برون کی باشه بهرته؟ این رو از گیسو جان بپرسین هر موقع شما مایلین ما حاضریم همین پنج شنبه که میاد خوبه؟ خوبه مهمونای ما زیادن دخترم، اشکالی نداره؟ نه چه اشکالی داره؟قدمشون روی چشم خانم متین گفت : اگه تعداد خیلی زیاده ، مراسم رو منزل ما بگیرین .منم جای مادر گیسو ام ، فرقی نمی کنه پیشنهاد خوبیه خانم متین منزل ما، منزل خودتونه ممنونم مادرجون خب، پس مبارک باشه .ایشاءا.... بسلامتی همه کف زدند وبنفشه اجازه گرفت و شیرینی تعارف کرد پدر بهرام گفت : انشاءا... دو هفته بعد جشن نامزدی را برگزار می کنیم و یکی دو ماه بعد هم جشن عروسی .موافقین جناب رادمنش؟ بله موافقم آنشب هرچه اصرار کردیم ، برای شام نماندند و رفتند .بعد از آنها منصور و مادر جون قصد رفتن کردند، که من و پدر نگذاشتیم و آنها را برای شام نگه داشتیم. منصور سر درد داشت .برایش مسکن آوردم . سرشام دو سه قاشق خورد دستش را روی قلبش گذاشت و چشمهایش را بست. انگار که قلبش تیر کشید، ولی به روی خودش نیاورد و به غذا خوردن ادامه داد. پیشانی اش عرق کرده بود و رنگش پریده بود. می دانشتم از بس خودخوری کرده به این روز افتاده .قلب درد رهایش نکرد و دوباره دستش را روی قلبش گذاشت . مادر گفت: منصور جان چی شده؟ قلبت درد میکنه؟ چیز مهمی نیست کمی تیر می کشه.گیسو جان ، از پذیراییت ممنونم شما که هیچی نخوردین؟ نمی تونم، حالم دگرگونه و بلند شد پدر گفت: پسرم، برو تو اتاق من استراحت کن .گیسو! بلند یه شربت قند برای منصور درست کن .رنگش پریده به آشپزخانه رفتم و با لیوان شربت قند برگشتم .منصور به اتاق پدر رفته بود. داخل اتاق شدم ، روی تخت دراز کشیده بود، بلند شد تو رو خدا بخواب منصور ، راحت باش پس ببخشین بیا بخور ممنونم کنار منصور نشستم .گفتم : منصور نگاهم کرد منو ببخش. چاره ای جز این کار ندیدم .خودت می دونی چقدر دوستت دارم ، ولی نمی خوام اذیت بشی.تو با گیتی خوشی، با یاد اون زندگی می کنی ، چرا خودم رو بهت تحمیل کنم .اصلا شاید دلت بخواد همسرت یه مدل دیگه ، یه قیافه دیگه، یه اندام دیگه ای داشته باشه منصور لبخند تلخی زد وگفت: اگه بگم برام مهم نیست دروغ گفتم، ولی امیدوارم در کنار بهرام زندگی خوبی داشته باشی ممنونم برو شامت رو بخور گیسو باشه،حالت بهتر شد؟ اره، کمی قلبم درد گرفت ولی چیز مهمی نبود ولی دستات می لرزه، میخوای بریم دکتر؟ نه، من وقتی زیاد به اعصابم فشار بیارم ، اینطوری می شم من لیاقت این همه خودخوری رو ندارم منصور! این حرفو نزن .یه جورایی حق رو به تو می دم گیسو از اتاق بیرون آمدم .پدر ومادر جون با هم صحبت می کردند. با دیدن من حرفشان را قطع کردند. سر میز نشستم وسه چهار قاشق باقیمانده غذایم را خوردم، ولی همه اش افسوس می خوردم که چرا عجله کردم، چرا منصور دیگر تقاضای ازدواج نکرد، چرا بی رحمی کردم .منصور دل شکسته بود، منصور به من نیاز داشت .ولی راست گفته اند که وقتی قسمت چیز دیگری باشد زبان انسان بسته میشود. آخر شب منصور ومادرش رفتند برای بله برون پیراهن صورتی زیبایی خریدم .دو روز به میهمانی مانده بود که به منزل منصور رفتم .تا آنجا را آماده ووسایل لازم را تهیه کنیم. پدر روز سه شنبه آمد وآخر شب رفت .اگر بگویم فقط بخاطر کمک کردن و به خواهش مادر آنجا رفتم ، دروغ گفته ام. خودم هم دلم میخواست روزهای آخر تجردم را با منصور بگذارنم . آنشب وقتی پدر را رساندیم وبه منزل منصور برگشتیم .توی حیاط نشستیم .منصور گفت: ستاره اقبال من دیگه چشمک نمی زنه . همه چیز چه زود گذشت .یکسال ونیم از مرگ گیتی می گذره .باورت میشه ؟ ستاره اقبال تو همیشه همراهته منصور. مطمئنم زندگی خوبی در انتظارته . چون گیتی ازت راضیه کدوم خوشبختی ؟ اینکه همیشه دو قدم از بقیه عقب ترم ، یا اونکه همیشه عشق هامو دو دستی تقدیم دیگران میکنم .گیتی هم چون خودکشی کردم باهام ازدواج کرد، وگرنه از دستم رفته بود تو به قسمت معتقدی؟ آره و قسمت من همیشه مکافاته نه اینطور نیست ، خیلی ها آرزو دارن جای تو باشن، مال تو باشن منصور! فقط کافیه یه روز باشن ، اون وقت ببینن می تونن تحمل کنن؟ فعلا که می بینی چه دخترایی آرزوت رو دارن ولی اونکه من دوستش دارم و آرزوش رو داشتم ، دیگه برام دست نیافتنی شد. تقصیر خودته، کمی دیر تصمیم گرفتی. عوضش وقتی تصمیم گرفتم که واقعا تو رو بخاطر خودت می خواستم وقتی خودت رو گم و گور کردی. تازه فهمیدم چقدر بهت نیاز دارم و چقدر می خوامت .تازه فهمیدم بعد از گیتی ، تو تنها دختری هستی که می تونم در کنارش خوشبخت باشم .تازه فهمیدم فقط آغوش توئه احساسم رو برمی گردونه وبهم آرامش بده.اینها رو نمی گم که نظرت عوض شه، می گم که بدونی چرا دیر تصمیم گرفتم .دوست نداشتم وقتی نگاهت می کنم یا در آغوش می گیرمت ، فکرکنم گیتی هستی یا وجدانم در عذاب باشه سیگاری روشن کرد و گفت: ولی حالا دیگه فقط همین سیگاره که بهم آرامش می ده .حالا که فکر میکنم، می بینم خودخواهی بود. تو رو اسیر خودم کنم .تو دوشیزه ای، ومن یک مرد متاهل شکست خورده .تو تازه اول راهی و من تو سرازیری.فکر کردی چرا با کیارستمی مخالف بودم؟ چون شما دوتا توی دو دنیا متفاوتین .البته در کنار او هیچ چیز کم نداشتی . جز یه مرد جوون و زیبا .منم، هم ده سال با تو تفاوت سنی دارم، هم یه بار ازدواج کرده م. شاید واقعا کیارستمی از من برات بهتر بود. و حالا اعتراف میکنم کار درستی کردی. بهرام از هر نظر از ما مناسب تره ، و لیاقت همسری تو رو داره .تازه سلامتی پدرت رو بهش برگردونده ، ولی من چی؟ خواهر نازنینت رو ازت گرفتم. در واقع مقصر اصلی من بودم .اگه از همون روزهای اول حقیقت رو به گیتی گفته بودم و آذر رو بیرون کرده بودم .الان گیتی کنارم بود و فرزندم تو بغلم این چه حرفیه منصور؟ تو برای گیتی و من همه کار کردی .برادری، پدرری، همسری. ما از تو ممنونیم . اگه می دونستی من و بابا چقدر دوستت داریم .وبابا چقدر سعی کرد که مجابم کنه که تو از بهرام بهتری ، این حرف رو نمی زدی .من خریت کردم .ولی شاید قسمت اینه منم دوستتون دارم.تو عاقلانه تصمیم گرفتی .بهرام تو رو خیلی دوست داره ممنون .من می رم بخوابم .شب بخیر. شب بخیر گیسو جان به اتاق سابقم آمدم و خیلی طول کشید تا خوابیدم،اما با صدای موسیقی از خواب پریدم .این آهنگ برایم آشنا بود مرا ببوس    مرا ببوس      برای آخرین بار        خدا تو را نگهدار            که می روم بسوی سرنوشت بعد از مرگ گیتی ، اولین بار بود که این آهنگ را میزد. این هم خودش یک نوع ابراز عشق و یک نوع خداحافظی با عشق بود. بلند شدم. .اصلا تو حال خودم نبودم. همانطور با لباس خواب از اتاق بیرون آمدم و پایین رفتم .منصور جای همیشگی نشسته بود و می نواخت . تقریبا آخرهای آهنگ بود که نتوانست جلوی بغضش را بگیرد . دست از نواختن کشید، ویولن را روی پایش گذاشت وهق هق زد زیر گریه .چهارستون بدنم لرزید. سرش را روی دسته مبل گذاشت و تکان داد و گفت: گیسو!گیسوی بی معرفت! من چطور تحمل کنم؟ نزدیک بود بزنم زیر گریه .پاورچین پاورچین از آنجا دور شدم و به طبقه بالا رفتم .از کنار اتاقش رد شدم، دوباره برگشتم .توی چهار چوب در ایستادم و سرم را روی دیوار گذاشتم و اشک ریختم و افسوس خوردم .به خودم لعنت فرستادم که چه خریتی کردم .من که می دانستم منصور را بیشتر از بهرام دوست دارم، می دانستم منصور امتحان خوبی پس داده، پس چرا عجله کردم؟ اشک به من مجال نفس کشیدن نمی داد .متوجه شدم چراغ راه پله ها روش شد و منصور بالا می آید .هول شدم، نمی دانستم باید کجا بروم .سریع به اتاق خودش رفتم و پشت مبل قایم شدم تا وقتی منصور رفت مسواک بزند، به اتاق خودم بروم .وارد اتاق شد و در را بست .چراغ رو روشن کرد و بطرف کمد رفت .لباس راحتی پوشید و نفس عمیقی بیرون داد. از شانس بد من مسواک هم نزد، چراغ را خاموش کرد و روی تخت دراز کشید .ساعت را زیر نور آباژور کوک کرد ، بعد دستش را زیر سرش گذاشت و به سقف چشم دوخت .سپس دستش را دراز کرد و قاب عکس گیتی را برداشت و بوسید وگفت : همه ش تقصیر توئه که دیر بهم اجازه دادی. شاید هم از ته دل راضی نبودی. دوباره اورا بوسید و عکس را سرجایش گذاشت .بعد از داخل کشو ، عکس دیگری بیرون آورد، کمی به آن خیره شد وگفت: هرجا باشی دوستت دارم.وقتی کسی رو تو قلبم راه بدم نمی تونم بیرونش کنم. حتی حالا که به کس دیگه ای تعلق داری گیسو خانم، روزی هزاربار خودم رو لعنت میکنم که چرا دیر تصمیم گرفتم .نمی دونم پس فردا، این قلب ضعیفم طاقت ازدست دادن تو رو برای همیشه داره یا نه؟ ولی تا آخرین لحظه که زنده ام همراهتم . به همسری که قبولم نداشتی ، برات برادری می کنم. تو عزیز منی گیسو .نمی دونی چقدر دوست داشتم فرزند تو رو در آغوش بگیرم ، چون هیچ فرقی با فرزند از دست رفته م نداشت. هم خون گیتی تو رگش بود و هم خون تو .نازنینم دلم می خواست امشب بهت می گفتم که احساس میکنم تورو بیشتر از گیتی دوست دار .چون عوض یه نفر، سه نفری.هم جای گیتی هستی هم جای خواهر گیتی و هم جای خودت .شاید هم این عشق چل چلی یه که به جونم افتاده ، حیف ........... حیف که جواهری رو از دست دادم! خودمونیم، خریت کردم گیسو خانم، خداحافظ عشق همیشگی من ! زندگی در کنار تو چه شیرین بود و نفهمیدم .عکس را بوسید وروی قلبش گذاشت اشکی را که از گوشه چشمش سرازیر بود پاک کرد. عکس را روی بالش کنارش گذاشت وبه پهلو خوابید .از ترس اینکه نکند صدای گریه ام بشنود، جلوی دهانم را گرفته بودم. داشتم خفه می شدم .بی اختیار بلند شدم و آرام بطرف منصور رفتم . رو تخت نشستم و صداش زدم .متعجب بطرفم برگشت .چشمهایش باز مانده بود و پلک نمیزد .لبخندی زدم و گفتم : منم وقتی چیزی رو تو قلبم راه بدم،محاله بیرونش کنم .تو اولین و آخرین عشق منی منصور! من جز تو کسی رو نمیخوام . گفت: گیسو، دارم خواب می بینم ؟ نه بیداری منصور. صورتم را مقابل صورتش گرفتم و در چشمهایش خیره شدم . گفتم: دوستت دارم منصور ، هیچکس نمیتونه جای تورو برام بگیره .بخدا قسم اینو از عمق قلبم می گم. دستم را فشرد وگفت: منم دوستت دارم عزیزم. و در آغوشش بغضم را شکستم گریه نکن گیسو، خواهش میکنم موهایم را کنار زد و گفت: پس بهرام چی؟ من که نمی تونم دوتا مرد رو دوست داشته باشم، می تونم ؟ بهش حقیقت را می گم. هرچه باداباد تو مطمئنی برام دلسوزی نمی کنی؟ مگه تو دلسوزی می کنی؟ تو که همه چیز رو شنیدی مرا ببوس رو برای من زدی؟ مگه جز تو کسی رو دوست دارم؟ ولی روم نمیشه به بابام بگم .باهام اتمام حجت کرده بود بابات خوشحال هم میشه .از کی اومدی تو اتاقم؟ اومدم پایین به آهنگت گوش دادم، بعد دیدم گریه کردی وازم گله کردی، اومدم اینجا و اشک ریختم .دیدم داری میای بالا ، نمی دونستم کجا فرار کنم،اومدم پشت مبل قایم شدم . پس یادم باشه در اولین فرصت ویولنم رو قاب طلا کنم و زیرش هم با خط خوش بنویسم .حافظ عشق . این ویولن اوندفعه ما رو به گیتی رسوند .ایندفعه به گیسو خانم .دفعه دیگه ما رو به کی برسونه خدا عالمه! این ویولن نیود ، خدا بود قربون خدا برم .با خلقتش و انتخابش من رفتم بخوابم، شب بخیر عاقبت یک عمر زندگیمون بخیر یه سیب رو که بندازی بالا آقا منصور، هزار تا چرخ میخوره تا میاد پایین . یه دفعه دیدی فردا پشیمون شدم! توکل برخدا.فعلا شب خوش شب بخیر الهه نازم .البته الهه ناز شماره دو .از حالا بگم برای شما مردها الهه ناز شماره صد هم کمه نه دیگه، به شرافتم قسم تو دومین و آخرین عشق منی ولی اگه من مردم، بدون به اینکه سه باره ازدواج کنی ، راضی راضیم منتظر نباش خوابم رو ببینی خدا نکنه راستی خوابت رو تعریف نکردی. من جواب مثبت دادم دیگه خواب دیدم دارم آهنگ الهه ناز رو میرنم ، تو وگیتی هم نشستین .گیتی رو به من کرد و گفت منصور آهنگ گیسو رو بزن(مرا ببوس) .اطاعت کردم و مرا ببوس رو برات زدم .گیتی رو به تو کرد وگفت: گیسو مگه منصور نمی گه مرا ببوس؟ پس چرا نشستی؟ بلند شو ببوسش .گفتی آخه درست نیست.لبخند زد .جلو آمد دست تو رو گرفت و بطرف من آورد و دست تو رو تو دست من گذاشت و گفت خوشبخت باشین ، من براتون دعا می کنم .جلو اومدم ببوسمت که از خواب پریدم در حالیکه اشک می ریختم گفتم: چه خوب که منو نبوسیدی وگرنه به هم نمی رسیدیم .می گن بوسه تو خواب دوریه دعای گیتی بوده .اون روز وقتی ازخواب بیدار شدم خیلی خوشحال بود. ولی وقتی یادم افتاد که تو خودت رو گم و گور کردی.دنیا رو سرم خراب شد .وقتی به شرکت اومدم و تو به اتاقم اومدی باورم نمی شد. نمی دونم از خوشحالی بود ، از هیجان بود ، از نگرانی بود یا احساس مالکیت ، که زدم تو صورتت .منو ببخش مهم نیست عشق من. بگیر بخواب ، فکر کن ببین چطوری این فاجعه رو به بقیه بگیم؟ اون با من شب بخیر شب بخیر عزیزم کنار در بوسه ای برای منصور فرستادم و در را بستم و به اتاقم آمدم .آنشب آرامترین شب زندگی من بود. اما صبح مادر چنان به در می کوبید و مرا صدا میزد که داشتم سکته میکرد .هر چه خواب راحت بود از دل و دماغم بیرون آمد بفرمایین مادر! سلام سلام مادرجون، چه اتفاقی افتاده؟ چرا انقدر مضطربین؟ مادر زد زیر گریه و گفت: بهت گفتم منصور طاقت از دست دادن تو رو نداره، گوش نکردی .بچه م از دستم رفت چی دارین میگین ؟ هراسان بطرف اتاق منصور رفتم و به در کوبیدم منصور!منصور! چرا درو قفل کردی ؟ منصور! باز کن ببینم! یا امام زمان! بچه م حتما خودش را کشته مادرجون من و منصور دیشب کلی با هم حرف زدیم. من بهش قول دادم نکنه سکته کرده؟ قلبش ناراحت بود بچه م .خدایا چه خاکی بر سر کنم ؟ ثریا برو به آقا نبی بگو بیاد درو باز کنه دوباره به در کوبیدم ((منصور! منصور! توروخدا در رو باز کن .مادر بی رمق به دیوار تکیه زد و روی زمین نشست .نزدیک بود بزنم زیر گریه که قفل در پیچید و در باز شد .منصور خواب آلود در چهارچوب درنمایان شد دستی به موهایش کشید وگفت : چتونه اول صبحی افتادین به جون در اتاق من؟ چرا اینجوری می کنین؟ منصور واقعا خیلی بی فکری .مادرتو ببین چه حالیه ! قلبم داره میاد تو دهنم بخدا مادر در حالیکه دست رو قلبش گذاشته بود .بلند شد ایستاد وگفت: خدا ذلیلت کنه بچه! مردم از ترس.نمی گی من اعصابم ناراحته ، قرص اعصاب می خورم آخه برای چی ؟ چرا گریه کردی؟ مامان چرا اینطوری می کنین؟ امروز اینجا چه خبره؟ ثریا وآقا نبی آمدند وسلام کردند چرا در رو قفل کردی؟ والـله دیگه این خونه بی در و پیکر شده .دیشب وقتی اومدم بخوابم ، نمی دونم روح بود، جن بود، پری بود ، همزاد گیتی خدابیامرز بود که اومد و یه چیزهای خوبی گفت و به ما وعده ازدواج داد و رفت .منم از ترسم در را قفل کردم که دیگه نیاد ، چون می دونستم که اگه بیاد، دیگه نمی ذارم بره . آخه خیلی الهه زیبایی بود، مامان جان! و به من چشمک زد داشتم از خنده می ترکیدم ، ولی خودم رو کنترل کردم .آقا نبی و ثریا خانم خنده ای کردند و رفتند .مادر دستش را جلوی دهانش مشت کرد وگفت : اوا خاک به سرم! زده به سرت منصور؟ این چرت و پرتها چیه میگی؟ خواب دیدی اینها حقیقته .چرت و پرت نیست گیسو ، تو سر در میاری این چی میگه؟ لبخند زدم مامان جان، این خوشگل خانمی که کنار شما ایستاده، همون پری دیشبه که عرض کردم .بالاخره بنده رو قابل دونست و بهم قول ازدواج داد .حالا باید شما محبت بفرمایین ، با پدر ایشون تماس بگیرین و جریان رو تعریف کنین و برنامه فردا شب رو به هم بزنین .عروسی با ما، به هم زدن بله برون با شما! مادر با تعجب یک نگاه به من میکرد، یک نگاه به منصور. بعد گفت : راست می گه گیسو جان؟ ایشون همیشه راست می گن .من که گفتم ، از بس مضطرب بودین متوجه نشدین مرا در آغوش کشید و گفت: الهی قربون قد وبالات برم عزیزم ! الهی شکر! وای خدا چه صبح زیبایی .تو دلم گفتم آره خیلی زیبا بود مرگ خودم . منصور گفت: نمیشه همین الان بریم محضر ؟ بخدا قول می دم برات مجلل ترین عروسی رو بگیرم گیسو گفتم: اگه فکر کنی که قرار بود فردا شب منو برای همیشه از دست بدی ، دو هفته رو راحتتر تحمل می کنی .دو هفته در برابر یه عمر ، چطوره؟ دو هفته؟! گیسو رحم کن تو رو خدا .همین پنج شنبه عروسی رو برگزار کنیم .یه هفته کافیه تو حالت خوبه؟ اوه، خیلی!.... پس دندودن رو جیگر بذار .تازه بابام شاید قبول نکنه .خودت فکر کن .کار ساده ای نیست به تیمسار زنگ بزنه بگه گیسو نظرش عوض شده میخواد زن منصور بشه .ولی با تو بی رودرواسی تره و قانعت میکنه دیگه چی؟ نمیخوام باهام صمیمی باشین .و قانعم کنین .لازم نکرده! زدم زیر خنده و گفتم : بیا صبحونه بخوریم .چقدر حرف می زنی اومدم گیسو جان بعد از صبحانه مادرجون با پدرم تماس گرفت ·        سلام جناب راد منش....... ممنونم خوبن .سلام می رسونن....... اختیار دارین چه زحمتی؟ ....... بله دیگه خوب خوب شد. قلب درد مصلحتی بود ، شفا گرفت...... حقیقت اینه که اینجا دیشب سه اتفاقاتی افتاده ، که برنامه ها رو عوض میکنه ....... نترسید جناب رادمنش .منصور دیشب یه کم گریه زاری و التماس کرده، گیسو جان هم دلش سوخته و به ما رحم کرده .میخواد عروس خودم بشه . نظرش عوض شده ولی روش نشد خودش به شما بگه و کسب اجازه کنه...... بله گیسو گفت که شما باهاش اتمام حجت کرده بودین ولی حالا بزرگواری بفرمایینو..... بله ....... بله حق با شماست ، خواهش میکنم غلام سمایت.....میخواین من با خانواده مقتدر صحبت کنم؟.......خواهش میکنم افتخار ماست ، خدا گیتی جان رو رحمت کنه ولی......آخه ........... نمی دونم ، والـله ....ولی اینطوری به ضرر ما میشه ........حالا بزرگواری بفرمایین، گذشت کنین......... حالا به مسائل دیگه کاری نداریم ، رابطه ما محفوظه، بله حق با شماست ، گیسو حق بهرامه من ومنصور نیشهایمان بسته شد ونگران به هم نگاه کردیم .مادر دستش را بعلامت چه کنم قبول نمی کند باز کرد وادامه داد: ولی اگه قبول می کردین خوشحال می شدیم. حالا جوونی کرده، عجله کرده ...... بله. خواهش میکنم ......... نه عرضی نیست.پس باز سرما کلاه رفت جناب رادمنش ؟.... اختیار دارین .خدانگهدار مادر گوشی را گذاشت. منصور از نگرانی بلند شد و گفت: چی شد مامان؟ ·        پدر گیسو میگه ، من با گیسو صحبت کرده بودم .دیگه دیر شده .امکانش نیست. آبروریزی میشه ·        یعنی چی؟ ·        یعنی همین دیگه .گفتن از منصور عذرخواهی کنین .گیسو بله رو گفته ومهمونا دعوت شدن تمام بدنم ضعف رفت .منصور بی رمق روی مبل نشست و سرش را میان دو دستش گرفت مادر هم با قیافه ای افسرده روی مبل نشست وگفت: فکر نمیکردم آقای رادمنش انقدر جدی و خوش قول باشن .اصلا نتونستم اصرار و اعتراض کنم .خب، البته حق با ایشونه .عیب نداره .آبروی ایشون برای ما مهم تره .در ضمن بهرام هم دلش رو خوش کرده منصور عصبانی بلند شد و گفت: یعنی چی؟ مردم عقد می کنن به هم می زنن ، اینکه تازه بله برونه .من خودم با پدر صحبت میکنم . و بطرف تلفن رفت منصور حق با پدرمه .من اشتباه کردم باید چوبش رو هم بخورم. با پدرم تماس نگیر .حرص وجوش براش خوب نیست .نمیخوام به کاری که راضی نیست مجبورش کنم گیسو، ولی من نمی تونم از تو بگذرم . یعنی من برات مهم نیستم؟ هستی، ولی چه کنم؟ مثل اینکه خدا نمیخواد ما به هم برسیم خدا میخواد، این بنده های خدا هستن که نمیخوان.از پدر توقع نداشتم .گوشی را برداشت .چکار می کنی منصور؟ میخوام با بهرام صحبت کنم این کار رو نکن ، خواهش میکنم منصور بدون توجه به حرف من دفتر تلفن را باز کرد تا شماره بهرام را پیدا کند .جلو رفتم و گفتم: منصور ، آبروریزی نکن .پدرم عصبانی میشه. منصور شماره را پیدا کرد و تا خواست شماره بگیرد مادر پا روی پا انداخت وگفت: منصور گوشی رو بذار، شوخی کردم بابا! نگاش کن تو رو خدا . با حیرت به مادر چشم دوختیم .مادر در حالیکه لبخند میزد گفت: آخه چقدر ساده ای بچه . مگه میشه من از جناب رادمنش چیزی بخوام و ایشون نپذیرن پس ما رو سرکار گذاشتین مامان؟ نمی گی سکته می کنم، می افتم این وسط؟ یعنی چی؟ چه وقت شوخی کردن بود؟ تا تو باشی دیگه در اتاقت رو قفل نکنی .خب منم صبح داشتم سکته میکردم .این به اون در به منصور لبخند زدم .منصور سری تکان داد ولبخند زد و گفت: گفتم از پدر بعیده .قبض روح شدم بخدا زیاد ذوق نکن منصور، چون هنوز با پدر گیسو صحبت نکردم یعنی چی؟ کسی گوشی رو بر نمی داره.حتما رفتن بیرون بخدا خیلی فیلمین مامان پدر من این موقع از خونه بیرون نمی ره .منصور بلند شو یه بار دیگه شماره بگیر، دلم شور میزنه منصور شماره منزل ما را گرفت . یکدفعه با دست تکان داد مادرش را متوجه ساخت که بیاید گوشی را از او بگیرد .خیالم راحت شد .سلام و احوالپرسی که تمام شد مادر گفت: والـله غرض از مزاحمت اینه که........ اینه که..... چطور بگم ، والـله منصور دیشب به گریه و زاری افتاد و التماس کرد .گیسو جان هم تصمیم گرفت عروس خودم بشه .اینه که خواستم کسب اجازه کنم ....... بله.......بله........بله حق با شماست ، می دونم ، گیسو جان هم به ما گفت که باهاش اتمام حجت کردین .روش نشد خودش تماس بگیره .......... خواهش میکنم فرمایش شما متین ......... حالا بله برونه جناب رادمنش ، اگه نامزدی بود یه چیزی، میخواین من باهاشون تماس بگیرم ؟......... جناب رادمنش این تنبیه به ضرر ما تموم میشه ، رحم کنید تو رو خدا، ما شما رو دوست داریم....... غلام شماست ......... لطف دارین ............. باشه پس ما منتظریم .گوشی خدمتتون....... قربان شما....... گیسو جان پدرت میخواد باهات صحبت کنه. سلام بابا سلام، موضوع چیه؟ این چه بساطیه؟ معذرت میخوام بابا .کمی عجله کردم .حق با شما بود بهرام یک هفته س دلش رو خوش کرده می دونم، ولی من منصور رو دوست دارم . اشتباه کردم آخه من زنگ بزنم چی بگم دختر؟ اونا مهمون دعوت کردن .حالامهمونای خودمون هیچی ، ولی به اونا چی بگم؟ اگه برای شما سخته .از خواسته قلبیم صرف نظر می کنم .دلم نمیخواد شما خجالت زده بشین .حق با شماست .منصور با عصبانیت و نگرانی از دور بهم تشر زد مطمئنی دیگه نظرت عوض نمیشه .فردا نگی منصور رو نمیخوام بهرام رو می خوام ها! مردم مسخر ه ما که نیستن نه قول می دم خیلی خب، چون خودم هم منصور رو دوست دارم ، این شرمندگی رو به جون می خرم. با اینکه بهرام هم حق داره .ولی بخاطر خوشبختی تو، از دادن حقش صرف نظر می کنم .تو در کنار منصور خوشبخت تری عزیز دلم ، می دونی چرا؟ چون دل شکسته کسی رو وصله پینه کردن، بالاترین خوشبختیه.منصور دل شکسته س و به تو پناه آورده بابا، درست نیست نا امیدش کنی .امتحانش رو هم که پس داده .منتظر تماس من باش . دختره عجول ممنونم بابا .خدا شما رو از من نگیره خدا تو ومنصور رو از من نگیره یه نفر رو یادتون رفت بابا خانم متین رو؟ روم نشد بگم بلند خندیدم ببینم حالا راستش رو بگو .دلت برای منصور سوخت یا واقعا دوستش داری؟ واقعا دوستش دارم بابا. چون فهمیدم .واقعا دوستم داره بابا به پای هم پیر بشید دخترم. سلام برسون .باهاشون تماس می گیرم ، بهت خبر می دم ممنون باب .خدانگهدار خدانگهدار یک ربع بعد پدر تماس گرفت و گفت با تیمسار صحبت کرده وآنها را قانع کرده .البته ناراحت شده اند ، ولی پذیرفته اند .پدر از من خواست شخصا با بهرام صحبت کنم و عذر خواهی کنم .با خانواده بهرام تماس گرفتم و عذرخواهی کردم .بهرام بیمارستان بود ، تصمیم گرفتم بعدازظهر با او تماس بگیرم منصور آمد کنارم نشست .گفت: خب اینم از این .الحمدالـله همه چیز بخیر وخوشی تموم میشه. حالا گیسو خانم، ما کی برای خواستگاری خدمت برسیم؟ خواستگاری لازم نیست .فقط بگو چقدر مهرم میکنی ؟ باریکلا! چه دختر عاقلی شدی ؟ پس چی خیال کردی ؟ زود باش بگو یه قلب عاشق نه، کمه منصور! یه روح تسخیر شده ! بازم کمه ! دوتا کلیه هم دارم .اگه بخوای تقدیمت میکنم ، گیسوجان کلیه میخوام چکار؟ خب، یه مغز که خودت از کار انداختیش ، ولی قابل تعمیره نه بابا مغزچیه؟ تو ساندویچی ها پر مغزه اون مغز گوسفنده .ببخشیدها! حالا هرچی خب یه ریه که پر دود سیگاره اُه اُه ، اون که اصلا ای بابا پس تو چی میخوای گیسو!اینهایی که گفتم ، با ارزشترین چیزهایی بود که داشتم ، یعنی جونم بود من این خونه رو میخوام با تمام وسایل رفاهیش وخدمه ش ، به اضافه اون سه تا ماشین ، به اضافه اون ویولن ، به اضافه اون پیانو، به اضافه ی ویلای شمالتون، به اضافه شرکت بی در و پیکرتون ، به اضافه کارخونه شکم پرکنتون منصور در حالیکه می خندید ، گفت: پس مال منو میخوای نه خودمو ، وروجک! این دوره زمونه فقط اسکن جونم باریکلا! دیگه چی میخوای ، جونم دیگه.......دیگه یه دل پاگ ، اما بعدها ایشاءا... اونکه از جون و دل ممنونم گیسو جان، تو خیلی قانعی .منو خجالت ندی بیا عرقت رو پاک کنم، عزیزم کمی تو چشمهای هم خیره ماندیم.گفتم : من وجودت رو میخوام منصور. قلب و روحت رو میخوام .یادته گیتی تو دفتر خاطراتش چی نوشته بود؟حاضرم روی یه گلیم پاره زندگی کنم و روی همون، سفره محبت تو رو پهن کنم وغذای روح بخورم .از سوراخ های اون گلیم پنجره محیت بسازم که به قلب تو باز می شن آره یادمه حالا من حاضرم آسمون خدا رو سقف سرم کنم و زمین خدا رو فرش زیر پام .ولی فقط در کنار تو باشم و تو بشی ستون زندگیم .غذام بوسه تو وآبم بارون رحمت الهی تو وگیتی برای من دوتا فرشته الهی بودین و هستین دستم را روی قلب منصور گذاشتم وگفتم : تا وقتی زنده ام که این قلب ضربان داره .نه اینکه فکر کنی اگر خدای ناکرده نباشی خودکشی میکنم، نه، ولی میشم مرده متحرک.خود به خود فنا می شم .تا این حد بهت وابسته م منصور. منم همینطور نازنینم!قشنگم! مادر وارد سالن شد وگفت: شما دوتا خیالتون راحت شد؟مگه کار و زندگی ندارین ، اینطور به هم چسبیدین و همدیگر رو ول نمی کنین؟ زدیم زیر خنده .منصور گفت : نه مامان، کار و زندگی نداریم .چون همدیگر رو داریم .عشق میشه زندگیمون ، خدا هم میشه نگهدارمون انشاءا.... الهی قربون جفتتون برم. زنده باشم عروسی تون رو ببینم .مطمئنم این آرزوی گیتی هم هست بله همینطوره امروز شرکت نمی رین؟ نه برو فکر نون باش که خربزه آبه گیسو میگه رو گلیم پاره هم با من زندگی میکنه، حتی رو زمین .پس مشکلی نداریم گیسو میل خودشه ، ولی بنده نمی تونم رو گلیم پاره زندگی کنم .گیسو که این حرفو میزنه، انگیزه داره ، یعنی تو رو داره .من بدبخت کی رو دارم ؟ الکی بشینم رو گلیم پاره ، نون خشک سق بزنم و شما دوتا رو ببینم که چی بشه؟ مگه خلم بچه؟ یاالـله بلند شو برو سر کار قهقهه خنده بلند شد.ثریا هم لبخندزنان از ساختمان بیرون رفت آهسته به منصور گفتم: منصور مادر انگیزه میخوان. باید فکری به حال ایشون بکنیم سر اون انگیزه رو بیخ تا بیخ می برم در دلم گفتم : بیچاره بابام گیر چه یزیدی افتاده وخبر نداره! مادر گفت: گیسو جان تکلیف منو زودتر مشخص کن .من باید برم یا بمونم؟ منظورتون چیه؟ خب اینجا خونه تو ومنصوره. منصور هم که بدتر از باباش بلده به تو بگه چشم. حالا تو مادر شوهر میخوای یا نه؟ من بدون شما تو این خونه نمی مونم مادر جون. شما عزیز ما هستین الهی فدات شم .منم بدون شما نمی تونم زندگی کنم منصور بلند شد وگفت: بریم تا این مادر و دختر بیرونمون نکردن کجا میخوای بری منصور؟ می رم سری به شرکت بزنم .از اون طرف هم می رم پدر رو میارم اینجا پس من هم میام شما دیگه می مونین و استراحت می کنین .از این به بعد ریاست منزل به عهده شماست البته، مادر ملکه این منزل هستن ببین منصور، از حالا بهتره سنگهامون رو وا بکنیم.بنده شرکت و شما رو رها نمی کنم ، تنها هم بیرون می رم .حالا تصمیم بگیر.مادر رو هم شاهد می گیرم حالا تو شروع کردی گیسو؟ اخلاق منو که می دونی باشه .پس زندگیمون رو شروع نمی کنیم ، برو فکرهات رو بکن، بعد بیا دنبالم نه قربونت برم، برو حاضر شو بریم شرکت .تنها هم خواستی می تونی بری بیرون. اصلا برو کره مریخ ، کسی جرات داره اظهار نظر کنه؟ روی هرچی مرده سیاه کردی منصور. بی اراده! می گن زنهای دوم شانس دارن، راسته! چه کنیم دیگه مامان جون؟دیگه کی رو پیدا کنم که مثل گیسو برام عزیز باشه؟ مادر چشمکی به من زد و گفت : برو که نونت تو روغنه گیسو جان بالا رفتیم و آماده شدیم .سر راه منصور شیرینی خرید و در شرکت همه را از نامزدیمان باخبر کرد .همه تبریک گفتند .فرهان بیچاره چنان جاخورده بود که شرمنده شدم .تبریک مصلحتی گفت، ولی می دانستم که در دل منصور را لعنت می کند. کمی برایش ماجرا را توضیح دادم .او هم ظاهرا پذیرفت *************************** بعد از ظهر به خانه پدرم رفتیم، ناهار را همان جا خوردیم، بعد با بهرام تماس گرفتن .((سلام دکتر مقتدر)) سلام گیسوخانم، حال شما؟ ممنونم، والـله شرمنده م دشمنتون شرمنده باشه ، اما خبر غیر قابل انتظاری بود .اول فکر کردم مادر باهام شوخی می کنه .وقتی فهمیدم جدیه، عرق سردی روی پیشونیم نشست متاسفم ، نمی دونم چطور عذرخواهی کنم؟ عذرخواهی لازم نیست .تنها این گله رو دارم که ای کاش اول خوب فکر می کردین بعد مهمون دعوت می کردیم حق با شماست .اما به من این حق رو بدین که با کسی ازدواج کنم که بیشتر بهم نیاز داره .اینطوری روح خواهرم هم آرامش بیشتری داره. من ومنصور بعد از مرگ خواهرم به هم علاقمند شدیم، ولی به دلایلی هردو ملاحظه می کردیم. منصور قبل از شما از من خواستگاری کرد و جواب منفی گرفت . خب، من به شما هم علاقمند بودم ، اما هرچی خواستم دلم رو از سنگ کنم نتونستم .اینه که شرمنده م خواهش میکنم .راستش، من بارها پیش خودم می گفتم چطور جناب مهندس ازشما، که هم شبیه خانمشون هستین و هم زیبا و باوقار، خواستگاری نمی کنن .برام عجیب بود. برای همین هم خودم با تاخیر خواستگاری کردم در هرصورت برای خوشبختی ما دعا کنین .شما به گردن من و پدر حق دارین وما محبتهای شما رو با بدی جواب دادیم اختیار دارین .من وظیفه م رو انجام دادم .شما هم کار خوبی کردین .درسته که من به شما خیلی علاقه دارم ، اما مهندس به شما بیشتر نیازمندن و برای من فرصت زیاده بله، واقعا بهتر از من قسمت شما میشه. ازخانواده تون عذرخواهی کردم، ولی باز هم شما عذرخواهی کنین انشاءا... به پای هم پیر شید .به مهندس سلام وتبریک مارو ابلاغ بفرمایین ممنونم .ایشون میخوان با شما صحبت کنن .گوشی خدمتتون سلام، دکتر جان........ممنونم، ما خجالت زده ایم .......... مطمئنم که فرد تحصیلکرده وباشخصیتی مثل شما، شرایط ما رو درک میکنه..........خواهش میکنم ، سپاسگزارم........انشاءا.... عروسی شما.......بله، گیسوجان حرف نداره . حق با شماست و البته من گیسو رو از شما دارم .متشکرم .به خانواده سلام برسونین .عذرخواهی ما رو بپذیرین و پیش ما بیایین..........خدانگهدار وقتی گوشی را گذاشت، پدر گفت: نکنه ایندفعه یه قرصی به ما بده که روونه امین آبادمون کنه و تلافی در بیاره .گیسو بگم خدا چی کارت کنه بچه ********************************** در طول آن دو هفته به خرید عروسی وکارهای مربوط به جشن پرداختیم .اتاق خوابمان را هیچ تغییر ندادم، چون سلیقه گیتی عزیزم بود ودوست داشتم خاطره اش همیشه در یادمان زنده بماند .روز قبل از عروسی دسته جمعی به بهشت زهرا رفتیم و از گیتی مجددا اجازه گرفتیم و تشکر کردیم .


نویسنده : admin
بازدید : 53


بنفشه ومنصور کنار هم نشسته بودند و صحبت میکردند ، ولی شش دانگ حواس منصور به من وبهرام بود. بعد بهرام کارت مطبش را به من داد وگفت : من منتظر شما و پدرتون هستم .می تونم تلفن شرکت یا منزلتون رو داشته باشم؟ گفتم : بله و برایش نوشتم اینها هیچکدام از چشم منصور دور نماند .احساس کردم سرخ شده وحالت عصبی دارد .انگار خواب مادر داشت تعبیر میشد .دنده ش نرم! تا اون باشه مرده پرستی نکنه ، زنده کش ومرده پرست که می گن حکایت منصوره بخدا! بهرام و بنفشه با هم به وسط مجلس رفتند منصور گفت : بلند شو بیا اینجا بشین یک صندلی جلوتر آمدم و کنار منصور نشستم موضوع چیه؟ چطور؟ بهرام رو می گم نعبیر خواب مادرتونه دیگه. متخصص مغز واعصابه . از من خواست پدرم رو ببرم پیشش دیگه چی ازت خواست؟ یکی یکی جلو بریم بهتره .اول شما بفرمایین بنفشه خانم چی کارتون داشتن؟ صحبت ما در حد آشنایی بود. نه اون خواستگاری کرد نه من صحبت ما کمی پیشرفته تر بود پس ازت خواستگاری کرد؟ ای، همچین! تو چی گفتی؟ گفتم توکل بر خدا مادر سرش را جلو آورد و گفت: دیدی چه حس ششمی دارم ؟ دیدی چه خوابم تعبیر شد؟ بهرام همون کسیه که بدن منو لرزوند بعد با حرص زد پشت دستش وگفت: منصور! بجنب منصور نگاهی طولانی به مادرش کرد و در افکارش غرق شد. بعد گفت : پس فرهان چی؟ فرهان رو نمیخوام .بهتون گفتم که چرا. در ضمن گفته بودم بعد از سال گیتی به اولین خواستگارم جواب مثبت می دم. خلاصه شب رویایی و زیبایی بود. آنشب به منزل منصور رفتم و باز آخر شب آهنگ الهه ناز دیدگانم را پر از اشک کرد. یعنی واقعا این مرد از اینکه هر شب این آهنگ را بزند خسته نمی شد؟ یعنی این عشق آنقدر ریشه دار بود؟ گیتی! خوش بحالت! نفهمیدم چطور خوابم برد *********************** دو سه روز بعد در شرکت با صدای زنگ تلفن گوشی را برداشتم روز بخیر، بفرمایین سلام خانم! سلام می تونم با جناب مهندس متین صحبت کنم؟ جناب رئیس جلسه دارن. امرتون؟ به ایشون بفرمایین بنفشه مقتدر تماس گرفت بنفشه خانم شما هستین؟ من گیسو هستم آه شمایین گیسو خانم؟ حالتون چطوره الحمدالـله .خوبم .خانواده خوبند؟ بله، سلام می رسونن.بهرام گفته بود در شرکت مهندس مشغولین ولی نشناختم ، ببخشید خواهش میکنم خانم متین، پدرتون خوبن؟ الحمدالـله ، ممنونم بهرام از شما خیلی تعریف می کنه .برادرم اصولا  خیلی سخت پسند و ایراد گیره ..وقتی از شما تعریف کرد. ذوق کردیم .گفتیم مثل اینکه بالاخره دلش جایی گیر کرد. چه کسی بهتر از شما! نظر لطف ایشون و شماست جلسه کی تموم میشه؟ یه ربع، نیمساعت دیگه پس من دوباره تماس می گیرم گوشی را که گذاشتم از انقلابی که در قلبم برپا شده بود، سرم را روی میز گذاشتم و بحال خود وامانده ام افسوس خوردم .بنفشه آن دختر مهربان و خونگرم وزیبا ، عاشق منصور شده بود .الناز کم بود او هم اضافه شد! خدایا! مشکل تنها سر خودم نیست ، نمی تونم کسی رو جای گیتی ببینم .حالا خودم به درک! فوقش زن بهرام می شم که از منصور هم خوشگل تره.تازه جوون تر هم هست .ازدواج هم نکرده چی شده گیسو؟ چرا سرت رو رو میز گذاشتی آه! جلسه تموم شد؟ ببخشین کمی سردرد گرفتم مسکن بخور لازم نیست چه خبر؟ مهندس شاهین تماس گرفتن وبنفشه خانم بنفشه خانم کیه دیگه؟ یعنی شما ایشون رو نمی شناسین؟ یادم نمیاد پس بهتره بگم خواهر بهرام مقتدر، شاید یادتون بیاد آه! چکار داشت؟ کارش رو به من نگفت .با شما کار داشت اون شب از من کارت شرکت رو گرفت .فکر نمیکردم جدی باشه حالا که جدی شده .شما هم جدی بگیرین برداشتهای اشتباه رو بذار کنار گیسو جان زنگ تلفن بلند شد. گوشی را برداشتم روز بخیر بفرمایین گیسو خانم! منم بنفشه آه شمایین؟ چه به موقع تماس گرفتین. همین الان جلسه تموم شد. گوشی خدمتتون جلوی دهنی گوشی را گرفتم وگفتم : بفرمایین داخل اتاق ، مهندس منصور همان جا روی مبل نشست و گوشی را گرفت .می خواست بفهماند که حق با اوست و من بیمورد حساسم. سلام خانم ..... ممنونم.شما خوبید........... خانواده خوبند؟ .......... الحمدالـله، ممنون .سلام دارن خدمتتون......... لطف دارین ............ بله، ایشون دست راست ما تو این شرکت محسوب می شن ........ جدا؟ چه عالی! کی انشاءا....؟ حتما!انشاءا.... کنفرانس موفقی داشته باشین ......... چهارشنبه ساعت دو بعدازظهر ، دانشگاه تهران، بله حتما میام ........ محبت کردین .خوشحال شدم .سلام برسونین ......... خدا نگهدار گوشی را به من داد وگفت : بیچاره میخواست دعوتم کنخ .چهارشنبه کنفرانس داره ، ازم خواست برم بیچاره، آخی بمیرم الهی. پس چرا از من دعوت نکرد؟ دیدی برداشتم اشتباه نیست؟ منصور زد زیر خنده و گفت : گیسو ولمون کن تو رو خدا. عشق فقط گیتی .زندگی فقط با گیسو. البته انشاءا... خواهیم دید .برو از خواهرت گله کن ، نه از من من از کسی گله ندارم ، چون راهم رو انتخاب کردم و میخوام شما رو از دغدغه وخیال نجات بدم. دیگه هم بشما فکر نمی کنم .خیالتون راحت ! منصور ناراحت شد نگاهش را به زمین دوخت و گفت: نو که اومد به بازار، کهنه میشه دل آزار؟ و بلند شد شانه هایم را بالا انداختم و گفت: اینطور فکر کن منصور نگاه گله مندی به من کرد و به اتاقش رفت ****************************** در آن هفته خواهر وبرادر آذر مرتب می آمدند یا تلفن می کردند والتماس می کردند که از آذر بگذریم .حالا که به روز انتقام نزدیک می شدیم دلم به رحم آمده بود. خانم متین ومنصور که می گفتند فقط قصاص روز چهارشنبه منصور ساعت یک ونیم از اتاق بیرون آمد وگفت: گیسو جان من می رم دانشگاه ، کنفرانس بنفشه .امروز با اکبر برو خونه .می گم تو رو برسونه من خودم می رم .اکبر راننده شرکته .راننده من که نیست راننده من که هست .اون از من حقوق می گیره سکوت کردم حرف حساب جواب نداشت کاری نداری؟ نه، خوش بگذره خدانگهدار خداحافظ وقتی منصور رفت ، چیزی تو قفسه سینه ام بال بال میزد، دلم میخواست به منصور می گفتم پس چرا این بار ازم نخواستی باهات بیام؟ چطور این بار بدون من رفتی ؟ پس حق دارم اونطور برداشت کنم .برو، برو دنبال سرنوشتت ! منم میشم زن برادر زنت وداغت می کنم.تو هم بهرام رو ببین وحرص بخور. فردای آن روز چون از دست منصور عصبانی بودم که چرا به من تعارف نکرد ، به شرکت نرفتم .من که تاخود بنفشه دعوتم نمی کرد، نمی رفتم .ولی منصور یک تعارف ظاهری می توانست بکند .پس حتما مزاحمش بودم .شب هم حتی به من تلفن نزذ .صبح، ساعت یک ربع به نه تلفن زنگ زد. ساعت نه تلفن بعدی ، ساعت نه وده دقیقه زنگ بعدی و پی درپی تا ساعت یازده هیچکدام را جواب ندادم .چون می دانستم منصور است. گفتم بذار اونم کمی بال بال بزنه ببینه چه مزه ای داره! بی حال وحوصله روی تخت افتاده بودم وفکر میکردم .ساعت دوازده صدای زنگ در بلند شد. کشان کشان رفتم گوشی اف اف را برداشتم بله گیسو! باز کن خواب از سرم پرید .پشیمان که چرا گوشی اف اف را برداشتم .فکر نمی کردم منصور باشه .فکر کرده بودم شاید مامور سازمان آب یا برق باشد. یا کسی با واحدهای بالا کار دارد و زنگ مرا زده . دکمه اف اف را زدم و سریع موهایم را مرتب کردم .در را باز کردم سلام سلام خوبی؟ این بستگی به حال جنابعالی داره بیا تو چی شده؟چرا نیومدی شرکت ؟ صددفعه تماس گرفتم، گوشی رو بر نداشتی حوصله نداشتم منصور ابرویی بالا انداخت و گفت: کدوم منشی به رییسش میگه حوصله نداشتم؟ کدوم رییسی شرکت رو رها میکنه، می ره کنفرانس ؟ اون شرکت با اون رئیس ، باید چنین منشی ای داشته باشه خانم حاضر جواب ! من نیمساعت قبل از تعطیل شدن شرکت رفتم ، ولی شما از صبح نیومدین دیشب نخوابیدم .خوابم اومد چرا؟ فکرها به مغزم حمله کرده بودن. حال، آینده ، ساعت هفت صبح تازه رهام کردن چه فکری؟ هزار تا فکر! چقدر سوال می کنی منصور! امیدوارم از دست من ناراحت نشده باشی که رفتم کنفرانس نه، مهم نیست .شما راحت باشین .اتفاقا خیلی خوشحال شدم که اقلا یکی پیدا شد که باعث شد شما یه شب رو بدون زنگ زدن به من سرکنی، تازه زحمت اومدن و به من سرزدن رو هم از رو دوشت برداشت گیسو، باور کن مدام تو فکر تو بودم .ولی ساعت سه ونیم تازه کنفرانس شروع شد و تا پنج ونیم طول کشید .بعد ازم دعوت کرد بریم تئاتر .بعد هم رفتیم بیرون شام خوردیم. تا رسوندمش و اومدم خونه شد یازده ونیم . گفتم حتما خوابی ، مزاحم نشدم نخیر، تا هفت صبح بیدار بودم خب، معذرت میخوام . وبلند شد آمد کنارم نشست چرا عذرخواهی میکنی منصور؟ خلافی مرتکب نشدی چرا! منم بودم ناراحت میشدم.باور کن دیروز خیلی دلم میخواست تو رو هم با خودم می بردم ، اما چون بنفشه دعوتت نکرده بود نخواستم کوچیکت کنم جاهای دیگه کوچیکم کردی مشکلی نبود؟ کجا،کوچیکت کردم ؟ هرجا بردمت دعوت داشتی عزیزمن خب بگذریم، خوش گذشت؟ نه،کجا بدون تو خوش می گذره؟ یعنی در جوار بنفشه چشم سبز سفید روی زیبا به شما خوش نگذشت؟ تو که باور نمی کنی، پس چرا بیخود به خودم فشار بیارم. حالا بلند شو بریم خونه ما ممنونم شما اینجایی،چه فرقی میکنه؟ ناهار هم یه چیزی با هم می خوریم مثلا چه چیزی؟ راستش با اینکه پاییزه ولی من میخواستم آب دوغ خیار بخورم چون جیگرم داشت آتیش می گرفت .گفتم یه چیز خنک بخورم، ولی به افتخار شما زرشک پلو با مرغ درست میکنم، خوبه؟ آخ!گفتی گیسو ، بخدا دلم برای آب دوغ خیار لک زده ، به جون تو تعارف که نمی کنی من اگه با توتعارف داشتم که الان اینجا نبودم .بلند شو بریم با هم درست کنیم منصور داشت خیار خرد میکرد که نگاهش کردم وخندیدم .گفت: چرا می خندی؟ بهم نمیاد کمک کنم؟ یاد حرف گیتی خدابیامرز افتادم که می گفت کاری کنم که کارهای ثریا خانم رو هم انجام بده و چه گل گفت منصور چنان زد زیر خنده که دیدنی بود. بعد گفت : شما دوتا خواهر عجب وروجکهایی هستین بخدا .ولی چه کنیم دیگه ، زن ذلیلم و این کارها از افتخاراتمونه .بعد خنده از لبش محو شد و سری به افسوس تکان داد و گفت : چطور مثل گل پرپر شد! چه روزهایی با هم داشتیم ! خدا لعنتت کنه آذر! مقابل منصور نشستم وگفتم: منصور! بله میخوام یه چیزی بهت بگم بگو بیا از آذر بگذریم چکار کنیم؟ ببخشیمش.زندان براش کافیه زده به سرت گیسو؟ معلوم هست چی میگی ؟ چی چی رو گذشت کنیم؟ یادت رفته گیتی چه مظلوم مرد؟ یادت رفته چه ارزوها داشت؟ یادت رفته برای اومدن بچه ش چطور روزشماری میکرد؟ نه یادم نرفته .ولی گذشت شیرین تر از انتقامه .مطمئن باش اون تقاص اشتباهش رو پس می ده و تو در برابر گذشتت پاداش می گیری گاهی باورم نمیشه تو خواهر گیتی هستی شاید یک جورایی هووش باشم منصور! ولی مطمئن باش از تو بیشتر دوستش داشتم. دلرحمی هم نعمتیه که هرکسی از اون بهره مند نیست تو که خودت می گفتی بالای چوبه دار می بینمت .به حرفهای خواهر و برادرش توجه نکن. اونها همچین که رضایت رو بگیرن .می رن دیگه پیداشون نمیشه. حتی یه فاتحه هم برای گیتی نمی خونن.همون آذر، وقتی آزاد بشه ، انتقام مدتی رو که تو زندون گذرونده از من و تو می گیره .چه بسا این بار تو رو از من بگیره .نه، من رضایت نمی دم. دیه ش رو هم آماده کردم. هفته دیگه روزیه که به آرزوم می رسم و انتقامم رو از این خائن عوضی می گیرم .من ازش نمی گذرم.می دونی چرا؟ چون هم عشقم رو ازم گرفت و همه بچه م رو وهم باعث شد عشق تو به جونم بیفته گیسو! اگه اون اتفاق نیفتاده بود من الان گیتی کنارم بود و وجدانم راحت .ولی حالا هم عشق تو توی قلبمه، هم از گیتی بخاطر این عشق خجالت می کشم و نمی تونم اونو فراموش کنم .از اون طرف روز وشب غصه میخورم که چرا نمی تونم با تو دختر زیبا و خوب ازدواج کنم و چه راحت ایستادم خواستگارهات رو تماشا می کنم . اگه تو ازدواج کنی یعنی آذر تو رو هم ازم گرفته .پس چرا بگذرم !چرا؟او روحم رو کشته، می فهمی گیسو؟ منو تباه کرده .رح ومروت به بعضی آدم ها روا نیست و آذر جزو اون آدمهاست .اشتباه گیتی رو تکرار نکن .با اینحال اگه تو ازم بخوای .ازش می گذرم .اما نخواه گیسو .بذار دلم آروم بگیره سکوت کردم .حق با منصور بود .ولی من دل رحم تر از این حرفها بودم وقتب دیدم منصور شدیدا در فکر است و خیار خرد می کند، گفتم: حالا چرا انقدر چاقو رو تکون می دادی؟ مردم از ترس، مرد! منصور لبخند زد و گفت : چه آب دوغ خیاری میشه گیسو!پر از انتقام و عشق وحسرت و..... هر دو زدیم زیر خنده .گفتم : بیا اینم گردو، کشمش ، خامه ، سبزی، بریز توش که پرملاط تر شه . ********************************* روز مجازات آذر فرا رسید .آن روز اصلا دلم نمی خواست به زندان بروم .چه بدبخت بودم! بالاخره با منصور رفتیم .تو ماشین ، خیلی از منصور خواستم از آذر بگذریم ، ولی او هنوز مصمم بود ومرتب می گفت: از من نخواه گیسو! بذار انتقامم رو بگیرم وقتی حلقه دار را دیدم حالت تهوع به دست من داد. یاد برادرم افتادم .زانوهایم سست شد.تمام بدنم می لرزید . انگار می خواستند مرا دار بزنند .منصور متوجه رنگ پریدگی من شد . شانه های  مرا گرفت و مرا روی صندلی نشاند .خانواده آذر آمدند .چقدر گریه و زاری کردند، بماند .ولی منصور قلبش از سنگ شده بود .هرچه به من التماس می کردند، هیچ نمی گفتم و به منصور نگاه میکردم . با دو دستم بازوهایم را گرفته بودم و می لرزیدم در باز شد و آذر را آوردند.چقدر لاغر شده بود .یک لحظه دلم بحالش سوخت .بلند شدم، دستهای منصور را گرفتم و به معنی بگذر فشردم و نگاهش کردم .دستم را فشرد و گفت: آروم باش گیسو! گیتی رو یادت بیار، آروم میگیری. ولی دستهای خودش هم می لرزید و یخ کرده بود. سربازی آذر را جلو آورد .دست بسته جلوی ما زانو زد. اشک ریخت والتماس کرد من اشتباه کردم ف غلط کردم ، تو رو خدا رحم کنین .من به اندازه کافی اسارت و عذاب وجدان کشیدم .تو رو خدا از من بگذرین منصور با نفرت نگاهش را از آذر برگرفت .خم شدم، آذر را بلند کردم .منصور دستم گرفت و مرا بطرف خودش کشید وگفت: دستت رو به این جانی بی رحم نزن گیسو! باز برادر و خواهرش آمدند .صدای التماس و زاری اتاق را پر کرده بود. دلم ریش شد .طاقتش را نداشتم .هرچه کردم زجری که خواهر باردارم کشیده بود بیاد بیاورم و دلم را سنگ کنم نتوانستم .سرباز اذر را بطرف حلقه دار برد و حلقه را دور گردنش آویخت .دیگر نتوانستم تحمل کنم .به منصور گفتم :منصور خواهش میکنم بهش رحم کن. می دونم چه دردی تو سینه ته، ولی گذشت کن.جوونه مگه اون به ما رحم کرد؟ اگر گیتی ذره ای با این بدی کرده بود، شاید می بخشیدمش ، ولی گیتی آذر رو نوازش کرد. تو که نبودی ببینی گیسو!نبودی ببینی گیتی عزیزم چطور جون داد! چطور نگاهم کرد ! چطور به دستم بوسه زد وحلالیت خواست! نبودی ببینی دل کندن چقدر براش دشوار بود! اگه طاقت دیدنش رو نداری ، برو بیرون گیسو ! اگه اون موقع به خواهش گیتی گوش نکرده بودم، الان داشتم زندگیم رو میکردم و بچه داشتم .درسته که تو برام عزیزی ، ولی خواهشت رو نمی پذیرم از منصور فاصله گرفتم و بطرف در رفتم .طاقت دیدن جان دادن آذر را نداشتم .تا خواستم در را باز کنم ،صدای جیغ دلخراش خواهر وبرادر آذر بلندشد. برگشتم .آذر دست و پا میزد و منصور رویش را برگردانده بود. دیگر نتوانستم بایستم .به در تکیه زدم و دو زانو روی زمین نشستم و اشک ریختم .منصور آمد مرا بلند کرد و از اتاق بیرون برد .روی نیمکت نشستیم .مرا به سینه اش چسباند وگفت : منو ببخش گیسو جان. اگه انتقامم رو نمی گرفتم ، نمی تونستم آروم زندگی کنم .آخرین نگاه گیتی رو نمی تونم فراموش کنم بخانه برگشتیم .در بین راه کلمه ای با منصور حرف نزدم .آنقدر بی حوصله بودیم که حتی جواب سلام مادر را هم به زور دادیم .هرکدام به اتاقهای خودمان رفتیم .ناهار نخوردم، اصلا اشتها نداشتم .دست و پا زدن آذر لحظه ای از جلوی چشمانم دور نمی شد .منصور چند ضربه به در زد و وارد شد وگفت: گیسو بیا بریم ناهار بخوریم در حالیکه دمر روی تخت دراز کشیده بودم سکوت کردم .کنارم نشست و گفت: گیسو انقدر عذابم نده ، بلند شو دیگه! برو منصور می خوام تنها باشم با من قهر کردی که به حرفت نکردم ؟ تو باعاث شدی که مرگ برادرم برام تداعی بشه. حتی صبر نکردی من از اتاق بیرون برم گیسو چرا حال منو درک نمی کنی؟ تو الان امید داری ازدواج کنی برای خودت زندگی تشکیل بدی .ولی من چی؟ زندگی رو از دست دادم و آینده ای مبهم در انتظارمه .بخدا یه مرده متحرک ناطقم بهت حق می دم .حالا برو منصور! تا نگی منو بخشیدی نمی رم. تو کاری نکردی ببخشمت.تازه قدر دانی هم باید بکنم پس چرا ناراحتی؟ برای اینکه دلم به حال آذر میسوزه .برای اینکه به آذر رحم نکردی ، برای اینکه حالا فهمیدم گیتی رو بیشتر از من دوست داری والـله اینطور نیست.فکر کردی من برای آذر ناراحت نیستم؟ اگه گذشت میکردم ، همین خود تو ، پس فردا نمی گفتی به آذر نظر داری؟ یه دلیلش همین بود.حالا بلند شو بریم ناهار بخوریم میل ندارم ، باور کن! نمی تونم، بعدا میخورم پس بگو از من ناراحت نیستی؟ ناراحت نیستم منصور موهایم را نوازش کرد وگفت: همین دلرحمی تون منو دیوونه کرده . وبلند شد و رفت .خلاصه تا دو سه روز حال خوشی نداشتیم ولی کم کم قضیه برایمان عادی شد اواخر هفته، یک روز که در شرکت مشغول بودم ، با کمال تعجب دیدم بنفشه وارد شرکت شد .نگاهی به همه کرد و تا مرا دید بطرفم آمد وگفت: سلام گیسو خانم! سلام بنفشه خانم! حال شما؟ ممنونم خوبید؟ مرسی مهندس هستن ؟قرار قلبی داشتم .جا خوردم ولی به روی خودم نیاوردم بله تو اتاقشون هستن .اجازه بدین بهشون اطلاع بدم بنفشه روی مبل نشست. به اتاق منصور رفتم وگفتم : مهمون دارین کیه؟ همون که منتظرش هستین .گویا قرار قبلی داشتین آره، آره ، صبح تماس گرفت .گفت میاد .یادم رفت بگم ، گیسو جان! نگاه گله مندی بهش کردم .گفت : تو هم بیایی ها فکر میکنم ایشون با الناز برای شما متفاوته وتعارفتون هم شاه عبدالعظیمیه و با عصبانیت نگاهم را از او برگرفتم و بیرون آمدم .لبخندی تصنعی به بنفشه زدم وگفتم : بفرمایین. منتظرتون هستن ممنونم با اجازه از شدت حرارت داشتم خاکستر می شدم. دیگه کارهات هم مخفیانه شده؟ حالا نشونت می دم! اینه عشق به گیتی وگیسو! ای که ایشاءا... دور قلب پاره پاره ت رو گل بگیرن نیمساعت بعد منصور از اتاقش بیرون آمد و به من گفت : پس چرا نمیای گیسو؟ من برای چی باید بیام؟ چون من میخوام شما اگه دوست داشتین یه ساعت قبل به بنده اطلاع می دادین .دیگه شماره مستقیم اتاقتون رو هم که تقدیمشون کردین! گیسو، خواهش میکنم! بخدا گفت روم نمیشه هی به گیسو خانم بگم با منصور کار دارم و شماره مستقیم اتاقم رو خواست. این ولم نمی کنه، من چیکار کنم؟ شما صاحب اختیارین .هر کاری دوست دارین بکنین .منم هرکاری دوست دارم میکنم ، یعنی نمیام منصور عصبانی رفت .نیمساعت بعد ، وقتی صدای خداحافظی را از درون اتاق شنیدم ، سریع به اتاق فرهان رفتم تا حرصش را در بیاورم .در اتاق فرهان را هم بستم تا منصور آتش بگیرد .فرهان که جا خورده بود گفت: به به! چه عجب! افتخار دادین ، خانم رادمنش ! اختیار دارین ، اومدم نامه ها رو واسه تایپ ببرم بفرمایین بشینین ممنونم . ونشستم خب، خسته نباشین ممنونم ، شما هم خسته نباشین گویا مهندس مهمون دارن؟ بله البته مهمون ایشون به پای مهمون بنده نمی رسه لبخند زدم و تشکر کردم . راستش مدتهاست که میخوام...... بله بفرمایین . منصور در را باز کرد و وارد شد. آه، شمایین مهندس؟ خسته نباشی پرویز جان! متشکرم نگاهی به من کرد وگفت : گیسو جان کارت تمام شد، بیا اتاق من باشه، فعلا دارم با مهندس صحبت میکنم .اشکالی نداره که؟ منصور نگاه معنی داری به من کرد وگفت : نخیر ، ابدا ! راحت باشین . و رفت و در را باز گذاشت می فرمودین راستش مدتهاست می خواستم در مورد خواستگاری با شما صحبت کنم .اگر اجازه بدین خدمت برسم. خواهش میکنم .ولی الان مدتیه زیاد روحیه م خوب نیست . مجازات آذر تاثیر بدی روم گذاشته .بهم وقت بدین شما که باید خوشحال باشین طبع حساس بدیش همینه .حتی برای دشمن هم دلسوزه خودتون رو ناراحت نکنین .اون حقش بود.گیتی خانم برای خاک حیف بود بله، حق با شماست باشه ، من باز هم صبر میکنم البته فکر نکنین من قول صد درصد به شما دادم مهندس، امکان داره جوابم هم منفی باشه از این شوخیها با قلب ضعیف من نکنین گیسو خان! می دونین مهندس؟ من شخصیت و ظاهر شما رو می پسندم .اما یه چیزی این وسط مانع ازدواج ماست ، و اون اینه که شما عاشق خواهرم بودین و من نمی تونم با کسی ازدواج کنم که منو بجای اون می بینه .یعنی شما هر چی به من محبت کنین ، من فکر میکنم این محبت رو به گیتی می کنین . من دلم میخواد خانم خونه خودم باشم .دلم میخواد چراغ دل همسرم باشم . نه یاد آور خاطرات یه عشق دیگه این چه فکریه شما می کنین خانم؟ مگه من میخوام خودم و شما رو گول بزنم .من به خود شما علاقمندم شاید فکر اشتباهیه . ولی در هر صورت مانع ازدواج ماست ای بابا گیسو خانم! بعد از دو سال تازه می گین نه؟ شما که خواستگاری رسمی نکرده بودین مهندس! من هم قولی به شما نداده بودم ای بابا حالا صد در صد هم نه نمی گم ولی فعلا قصد ازدواج ندارم مهندس! باشه، جز صبر چاره ای ندارم. انشاءا... که نظرتون عوض میشه باور کنین ازدواج با شما افتخار منه . ولی اون مسئله که گفتم ناراحتم میکنه اون مسئله بیشتر یه بهونه س گیسو خانم! گاهی یه فکرهایی می کنم . بعد بخودم تشر میزنم ...... چه فکرهایی؟ نمی دونم چرا احساس میکنم مهندس به شما علاقه داره. می ترسم باز من بازنده باشم. هیچ چیز تو این دنیا بعید نیست ، اما منصور هم مثل شما، تازه بدتر، اونکه دیوونه گیتی بوده .خب دیگه برم تا اخراج نشدم لبخند تلخی زد و گفت: ایشون منو بیرون می کنه، شما رو هرگز! مهندس به شما خیلی علاقه داره منم همینطور با اجازه .راستی نامه ها رو بدین تایپ کنم بفرمایین ممنون .فعلا با اجازه .کنار در که رسیدم گفتم : به قسمت معتقدین مهندس؟ البته! پس انقدر فکر نکنین .توکل بر خدا! شاید هم ما قسمت هم باشیم امیدوارم!آرزومه با لبخند از اتاقش بیرون آمدن و به اتاق منصور رفتم .با اخم وتخم گفتم: خسته نباشین ممنون، والـله مذاکرات سیاسی بین المللی کمتر از این مذاکره شما وقت میبره هنوز به اندازه مذاکره شما و بنفشه خانم نشده .بیست دقیقه کمتر بوده بشین ممنون .خب امرتون؟ مگه نگفتم تو هم بیا .چرا نیومدی؟ تعارف جدی رو از تعارف الکی خوب تشخیص می دم در ضمن دوست ندارم مزاحم کسی باشم یعنی من تعارف الکی کردم؟ بله چطور ثابت می کنی؟ صبح به من نگفتین با بنفشه قرار دارین بخدا فراموش کردم گیسو! به جان خودت که خیلی برام عزیزی قسم نخورین ، چون دیگه برام مهم نیست یعنی چی؟ بعدا می فهمین با اعصاب من بازی نکن گیسو کاری ندارین؟ فرهان چی بهت می گفت؟ بنفشه چی می گفت؟ گیسو! چیزی که عوض داره گله نداره بنفشه دختر اجتماعی وراحتیه ولی پررو نیست .هنوز ازم خواستگاری نکرده خیالت راحت .تازه اگرم پیشنهادی بده جوابش منفیه بنفشه دختر خوبیه منصور، روش بیشتر فکر کن .با الناز فرق می کنه خیلی ممنون.باشه، روش فکر میکنم .منتظر اجازه جنابعالی بودم بله که باید اجازه بگیری .من اجازه نمی دم هر کسی جای گیتی رو بگیره . ولی بنفشه اجازه داره .جدی میگم بخدا اگه یادت باشه بهت گفتم اگه تصمیم به ازدواج بگیرم اول تویی ولی دیگه اگه خواستگاری هم بکنی، جوابت منفیه منصور! حالت چهره منصور فرق کرد و گفت: اینو از ته قلبت می گی گیسو؟ نه، قلبم که هنوز با شماست ، ولی عقلم اینطور حکم می کنه. اتفاقا الان با فرهان بحث سر همین بود .گفتم با دو نفر ازدواج نمی کنم .یکی شما، یکی اون تو بیخود می کنی! من فقط منتظرم گیتی به خوابم بیاد و بهم اجازه بده .بعد از اون لحظه ای درنگ نمی کنم تا من بله نگم که نمیشه .اون موقع بنده می گم نه می گی آره امتحان کنین چیه؟بهرام رو دیدی دیگه کسی رو قبول نداری؟ آره، بهرام برام مناسب تره منصور عصبانی از صندلی اش بلند شد بطرف پنجره رفت .دستهایش را توی جیب شلوارش کرد.حرفی برای گفتن نداشت .خانم حکیمی ابتدا چند ضربه به در زد بعد در را باز کرد وگفت : گیسو جان، تلفن! کیه خانم حکیمی؟ آقای مقتدر ممنونم منصور نگاه عجیبی به من کرد، بعد به خانم حکیمی گفت: لطفا وصل کنین به اتاق من ، همین جا صحبت می کنن چشم،آقای مهندس! بیا صحبت کن .وگوشی را به من داد وروی آیفون زد تا خودش هم صدای بهرام را بشنود بله سلام گیسو خانم! سلام دکتر مقتدر! حالتون چطوره؟ ممنونم .خوبم. شما خوبین ؟ مهندس، خانم متین ، پدرتون چطورن؟ الحمدالـله ، همه سلام دارن خدمتتون .جویای حال شما از بنفشه خانم هستم ممنونم .گویا بنفشه صبح پیش شما بوده بله، یه ساعت پیش تشریف بردن خدا نکنه بنفشه از چیزی خوشش بیاد، تا به دستش نیاره ول کن نیست ، البته دختر مغروریه و اولین باره که می بینم از مردی خوشش اومده .جدا مهندس مایه افتخار ما هستن بله، مهندس افتخار همه هستن چه خبر خانم؟ سلامتی. مشغولیم دکتر! روزگار رو می گذرونیم منتظر بودم پدر رو بیارین مطب راستش فرصت نکردم برم شیراز .در اولین فرصت این کار رو می کنم خوشحال می شم .بی صبرانه منتظرتون هستم با ترس نگاهی به منصور کردم و گفتم : لطف دارین گیسو خانم امروز بعد ازظهر افتخار می دین با هم بریم بیرون؟ از جذبه منصور فهمیدم که باید بگویم نه .تازه فهمیدم تمام تصمیماتی که گرفته بودم، کشک بود راستش جناب دکتر ، بعد از هر جایی دعوتم .باشه یه وقت دیگه . اشکالی نداره؟ نخیر خانم، چه اشکالی داره؟ می خواین بذاریم برای فردا؟ فردا هم معذوریت دارم دکتر پس فردا چطور؟ منصور از حرص لبش را می گزید.دیگر نتوانستم بهانه ای بتراشم .گفتم : بله، پس فردا خوبه و از نگاه منصور قلبم فرو ریخت پس ،پس فردا ساعت پنج بعد از ظهر میام در منزلتون با هم بریم بیرون هر طور میل شماست؟ آدرس منزل رو می دین؟ بله، یادداشت بفرمایین...... گوشی را که گذاشتم ، منصور رفت پشت میزش نشست و سکوت کرد. دست پیش گرفتم وگفتم: اصلا ازتون توقع نداشتم .مگه من مکالمات شما را گوش می کنم؟ می خوام تنها باشم گیسو! با اینکه باز هم توقع نداشتم .اما سکوت کردم واز اتاق بیرون آمدم. آنقدر عصبانی بودم که سریع کیفم را برداشتم و از خانم کاظمی و بقیه خداحافظی کردم و به خانه رفتم .آن روز وآن شب منصور نه تماس گرفت و نه به من سر زد .تصمیم گرفتم صبح به شرکت نرم .ساعت نه ونیم با صدای زنگ تلفن گوشی را برداشتم بله بفرمایین سلام سلام پس چرا نیومدی شرکت؟ خواستم تنها باشین ، خودتون خواستین ببین گیسو اختلاف ما ربطی به شرکت نداره .خیلی سریع بلند شو بیا سر کارت .خداحافظ و گوشی را گذاشت . بی ادب وبی نزاکت! سریع شماره مستقیم منصور را گرفتم بله ببین منصور، من دیگه شرکت نمیام .فکر منشی جدید باش .من دارم می رم شیراز . خدانگهدار بلند شدم چمدانی از داخل کمد بیرون آوردم تا خالی ببرم و وسایل پدر را داخل آن بگذارم و بیاورم .لباس پوشیدم به سرم زد به دکتر مقتدر زنگ بزنم و بگویم نمی توانم فردا بیایم ولی خجالت کشیدم .هر طور بود باید تا فردا ظهر بر می گشتم .برای همین تصمیم گرفتم بلیط برگشت را برای همین امشب بگیرم. داشتم کفشهایم را پایم می کردم که زنگ آپارتمان زده شد .در را باز کردم و با تعجب چشمم به منصور افتاد.مانده بودم چطور به این سرعت آمده. سلام سلام کجا؟ زادگاهم مگه میخوای بری بمونی که چمدون می بری؟ آره، از تهران خسته شدم مگه با بهرام قرارنداری؟ قرار رو به هم می زنم .بفرمایین تو آمد داخل، در را بست وگفت : خوشت میاد منو از کار بیکار کنی؟ نمی گی شاید تصادف کنم؟ مگه مرض دارم؟ شما کار خودت رو بکن .منم کار خودم را می کنم .من به شما چیکار دارم؟ منو به خودت وابسته کردی ، دیوونه م کردی، بعد میگی من به شما چکار دارم؟ وابستگی رو کم کن منصور! ما برای هم ساخته نشدیم می خوای بری شیراز چیکار؟ می خوام بمر پیش بابام.از تهران خیری ندیدم گیسو، اذیت نکن مگه خودت نگفتی میخوای تنها باشی من یه غلطی کردم ، حسودیم شد .ببخشین منصور داره دیرم میشه بخدا .ممنونم که اومدی ، ولی باید برم .زود میام کمی خیره در چشمهایم تگریست و با معصومیت خاصی گفت: نرو گیسو! خواهش میکنم خب با بهرام برو بیرون .من دندون رو جیگر می ذارم . به تو اطمینان دارم موضوع بهرام نیست منصور.میخوام وابستگیها رو کم می کنم .تو به زندگی خودت برس. منم به زندگی خودم می رسم زندگی من تویی؟ زندگی منم تویی منصور، ولی همه قلبهای عاشق با هم جفت نمی شن .من می خواستم تو نخواستی، ولی حالا منم نمیخوام .می دونی من بدترین دردها و داغها رو تحمل کردم ، تو هم همینطور .پس تحمل این خیلی ساده س .دلیل نمیشه اگه همدیگر رو دوست داریم حتما با هم ازدواج کنیم .با هم دوستیم، نزدیکیم، همین کافیه .وقتی هم ازدواج کنیم ، بازم با هم می ریم میاییم صورتم را از مقابل صورت منصور گرفتم .اشک در چشمهایش حلقه زده بود.دلم به حالش سوخت. گفتم: خیلی خب، گریه نکن.شب بر میگردم آقای ساده بی خط پس این چمدون چیه؟ برش دار ببین چیه؟ منصور چمدان را از روی زمین بلند کرد و با تعجب گفت: اینکه خالیه چمدون خالی می برم، پر میارم .می رم بابا رو بیارم منو دو ساعته سر کار گذاشتی گیسو؟ خدا بگم چیکارت کنه! بخدا نصف عمر شدم تا تو باشی و دیگه یه جمله نگی وگوشی رو قطع کنی ، آقای رییس! منصور لبخند زد و لبخندش به خنده و بعد به قهقهه تبدیل شد .خودمم خنده ام گرفت .گفت: یعنی بابات رو میخوای بذاری تو چمدون؟ آره، حالا اجازه می فرمایین برم؟ منم میام دیگه چی؟ مگه نمی گی شب برمیگردی ؟ خب آره .اگه بلیط گیرم بیاد گیر میاد .بریم منصور! جواب بابام رو چی بدم اگه سراغ گیتی رو بگیره؟ خب بگو گیتی هستی؟ وقتی اومد تهران، بگم گیسو کجاست؟ خب بگو گیسو هستی ، منو آوردی کمکت کنم . گیتی هم خونه س .باید فیلم بازی کنیم دیگه دوباره شروع شد ! نترس! بزن بریم ، آقای از شرکت فراری شرکت یا شیراز؟ شرکتی در شیراز بنام آسایشگاه سالمندان خب، پس بذار به مادر زنگ بزنم می ریم بلیط می گیریم. بعد می ریم پیش مادر جون .احتمالا پرواز بعدازظهره شاید مجبور شیم شب اونجا بمونیم ها! خب بمونیم. ولی من تا فردا ظهر باید اینجا باشم. سنگ از آسمون بباره میام ، چون با آقای دکتر قرار دارم با دکتر قرار داشته باشی بهتر از اینه که ما رو رها کنی بری شیراز هر دو زدیم زیر خنده .در را قفل کردم ، بسم اللهی گفتم و راهی شدیم. برای ساعت دو بعدازظهر بلیط رفت گرفتیم و برای دوازده شب بلیط برگشت رزرو کردیم . **************************** به شیراز که رسیدیم مستقیما به آسایشگاه رفتیم. پدر از دیدن ما بی نهایت خوشحال شد وسراغ گیتی را گرفت.گفتیم مادرجون حالش خوب نیست پیش او مانده. بعد از تصفیه حساب از آسایشگاه بیرون آمدیم .پرد چنان ذوق زده شده بود که از بیان آن قاصرم ساعت شش بعدازظهر به هتل رفتیم واستراحت کردیم ، بعد شام را در همانجا صرف کردیم .ساعت یازده به فرودگاه آمدیم وآماده پرواز شدیم و به تهران برگشتیم. اول منصور را رساندیم بعد من و پدر به منزل خودمان آمدیم اتاق گیتی را برای پدر آماده کرده بودم .آنقدر خسته بودیم که نفهمیدیم چه طور خوابمان برد. صبح صبحانه پدر را دادم و به شرکت رفتم. طبق قرار قبلی که با منصور گذاشته بودم ساعت ده ونیم یازده، باید رل گیتی را بازی می کردم و به دیدن پدر می رفتیم .در اتاق منصور لباسم را عوض کردم و با منصور به منزل خودمان رفتیم .پدر باور کرد که من گیتی هستم واز این بابت خیالم راحت شد .نزدیک ظهر به شرکت برگشتیم و ساعت دوف دوباره تغییرلباس دادم و بعنوان گیسو به منزل برگشتم. پدر گفت: منصور و گیتی صبح اومدن اینجا. منصور می گفت گیتی تحمل نداشت تا عصر صبر کنه .گیتی چه لاغر شده آره بابا، تازه صبح که با من تماس گرفت باهام دعوا کرد که چرا دیشب بیدارش نکردیم. لاغریش هم بخاطر غصه س. غصه بچه شو میخوره می دونم .نصیحتش کردم .قسمت این بوده ، مثل اینکه از روز ازل ، رو پیشانی خانواده ما داغ دیدن نوشته شده ناهار که نخوردین بابا؟ نه بابا، چیزی نبود بخورم .نه نون داری ، نه تخم مرغ عوضش چلوکباب داریم. امروز ناهار مهمون رستورانیم بیار که دلم ضعف رفت .اونجا راس ساعت دوازده ناهار می خوردیم چرا گیتی نموند؟ خیلی اصرار کردم .گفت خانم متین مریضه ، برم بهتره بعد از ناهار وقتی پدر خواست برود استراحت کند، گفتم : بابا ، امروز ساعت پنج آقای دکتر مقتدر، یکی از دوستان منصور، میاد اینجا .متخصص مغز واعصابه.خیلی اصرار داره شما رو ببینه .خلاصه باهاش راحت باشین . بعدش هم قراره من باهاش برم مطبش رو ببینم .اشکالی نداره که؟ نه باباجون چه اشکالی داره ؟ برو دخترم راحت باش. آدم مطمئنیه دیگه؟ بله منصور اونو خوب می شناسه .دوست خونوادگی هستیم ازدواج کرده؟ نه پس منو کرده تله و میخواد صیدت کنه؟ جا خوردم .لبخند زدم وگفتم: بابا کسی هست که منو نخواد؟ نه قربونت برم .فقط امیدوارم قسمت تو هم یکی مثل منصور باشه لبخندی تحویل پدر دادم .به اتاقش رفت تا استراحت کند .با خودم گفتم: شاید هم خود منصور باشه خدا رو چی دیدی بابا! ساعت پنج ونیم بهرام با ماشین شیکش جلوی منزل ایستاد.به پدر خبر دادم تا آماده باشد. در آپارتمان را باز کردم .بهرام با سبد گل بزرگ و بسته کادویی وارد منزل شد چرا زحمت کشیدین دکتر ؟ خیلی خوش آمدین.پدر هم با بهرام سلام واحوالپرسی کرد ودست داد وقتی نشستیم پدر گفت: خیلی خوش اومدین دکتر. ذکر خیرتون رو زیاد شنیدم ممنونم جناب رادمنش .منم همچنین.گیسو خانم رو که دیدم متوجه شخصیت خانوادگی ایشون شدم اختیار دارین بزرگواری از شماست بعد از پذیرایی، بهرام گفت: خب جناب رادمنش، خوشحال میش م بعنوان یه پزشک، مشاور شما باشم افتخار منه پسرم. و پدر شروع کرد به شرح بیماری اش گیسو خانم ممکنه داروهای پدر رو بینم بله البته و اوردم .نگاهی به آنها کرد وگفت:من فقط یکی از این قرصها را پیشنهاد میکنم .بقیه رو استفاده نکنین.بجای اینها دو نوع قرص دیگه می نویسم ، اونا رو مصرف کنین. در کنار استراحت ، تفریح رو هم توصیه میکنم.الحمدالـله مشکل خاصی ندارین ممنونم پسرم.گیسو جان! دفتر منو بیار دکتر برام داروها رو بنویسن چشم بابا بعد از یکساعت با بهرام از منزل خارج شدیم .توی ماشین که نشستم بهرام نگاه عاشقانه ای به من کرد وگفت: خب کجا بریم؟ انتخاب با شما دکتر اشکالی نداره؟ ابدا پس بریم پارک جمشیدیه موافقم پدر آن طورها که من فکر میکردم، بیمار نیستن الان بهتر شدن .الحمدالـله دیگه حواس پرتی هم ندارن . فقط خیلی افسرده س.سکوت رو دوست داره برای بیماری اعصاب این طبیعیه. باید ایشون رو به محیط های شاد ببرین می دونین دکتر، من هنوز قضیه مرگ گیتی رو به پدر نگفتم .می ترسم جدا؟ یعنی فکر میکنه گیتی زنده س؟ بله سراغشو می گیره؟ فعلامن رل گیتی رو بازی می کنم .ولی این برای مدت طولانی ممکن نیست، چون بالاخره نمی گه چرا هر گیسو نیست گیتی میاد؟ یا چرا ما نمی ریم خونه گیتی ؟ موندم چه کنم؟ عجب موضوع پیچیده ایه .البته خوب کردین نگفتین .ولی کم کم باید ایشون رو آگاه کنین و بهش بگین چطوری؟ همینطور که پیش بره خودش می فهمه .بنظر من مرد تیز و دقیقی میان نمیشه زیاد فریبش داد. ببینم یعنی اینقدر شبیه بودین؟ ما دوقلوهای همسان بودیم دکتر. هم شکل ، هم صدا، و هم هیکل چه جالب!خدا رحمتشون کنه .خیلی متاسفم ممنون به پارک جمشیدیه رسیدیم .کمی قدم زدیم .بعد روی نیمکتنشستیم و صحبت کردیم .شام را در بهترین رستوران صرف کردیم .برای پدر هم غذا گرفتیم و بهرام مرا به منزل رساند ورفت .احساس کردم بهرام را دوست دارم واو می تواند جای منصور را برایم پر کند ساعت یازده منصور تماس گرفت و در مورد گشت وگذارم با بهرام کنجکاوی کرد. من هم با آب وتاب برایش تعریف کردم تا عوض کنفرانس رفتن را صاف کرده باشم. یک ماه گذشت. یک روز در شرکت مشغول کار بودم که منصور مرا به اتاقش خواند .دل تو دلم نبود .حدس زدم میخواهد خواستگاری کند ، اما زهی خیال باطل! راستش فرهان از من خواسته واسطه بشم و ازدواج شما رو روبه راه کنم. به من محول کرده نظرت رو بپرسم با عصبانیت زیر چشمی نگاهش کردم .دلم میخواست زبانش را از حلقومش در می آوردم تا دیگر اینطور با اعصاب من بازی نکند گفته بودم با فرهان ازدواج نمی کنم گیسو! ببین من این ابر حق رو به فرهان می دم ، تو حق اونی .فرهان پسر با شخصیت ومهربونیه ف از دستش نده .اگه زن فرهان بشی، اقلا خیالم راحته که جای خوبی افتادی.احساس میکنم یه جورایی در قبال تو سمئولیت دارم .حیفه تورو اسیر خودم کنم. من بعد از گیتی نمی تونم کشی رو خوشبخت کنم .فکرهام رو کردم .فرهان شناخته شده تر از بهرامه .ردش نکن بغض داشت خفه ام میکرد .حال منصور هم بهتر نبود .می فهمیدم با چه سختی ای این جملات را ادا میکند انگار زیر پایم خالی شد خب چی میگی گیشو؟ شما نمیخواد برای من دلسوزی کنین ، به فکر خودتون باشین گیسو ، می دونم الان داری چه فکری در مورد من می کنی. می گی نامردم ، بی غیرتم ، احساس ندارم ، درک ندارم. ولی واقعیت اینه که ما باید هر دو این رو بپذیریم .پس انقدر با حرفهات منو عذاب نده .تو شرایط منو می دونی من فرهان رو نمیخوام .چون مطمئنم اون هم یه روز مثل تو منو به کس دیگه ای می بخشه چی داری می گی؟ بلند شدم عاقل باش گیسو .میخوای به پای من بسوزی ؟ من شاید تا آخر عمرم ازدواج نکنم نه، ابدا مگه دیوونه م؟ پس میخوای با بهرام ازدواج کنی؟ تو چشمهایش زل زدم و از حرصم گفتم : آرزومه انگار آب سردی روی منصور ریخته باشند، وا رفت .بی احساس بی عاطفه! وقتی بتونی جون دادن یه دختر رو نگاه کنی معلومه که منو هم شوهر می دی .دل سنگ مغرور! ای که دستم بشکنه ! ای که ایشاءا... دل نازک و پر از رحم من زیر گل بره که دلم به حالت سوخت و شدم غمخوارت ! از اتاق بیرون آمدم دست و پایم می لرزید .دنیا پیش چشمم تار شد. اگر تا آن موقع ذره ای امید داشتم به اینکه منصور بر مردها حسادت می کند و مرا برای خودش میخواهد، آن لحظه همه نقش بر آب شد. مطمئن شدم که بنفشه توانسته منصور را به خودش جذب کند. با اعصابی خراب به منزل آمدم.پدر متوجه دگرگونی حالم شد و کنجکاوی کرد .سردرد را بهانه کردم .بعد از ظهر بهرام برای دیدن پدر به منزلمان آمد .هفته ای یکبار می آمد و سلامتی پدر را کنترل میکرد .با داروهایی که به پدر داده بود ، پدر روز به رئز حالش بهتر می شد. به قول بهرام یکی از مهمترین علتهای پیشرفت سلامتی پدر، این بود که پیش من برگشته بود واحساس استقلال میکرد .آن روز بیشتر از همیشه احساس کردم بهرام را دوست دارم .فقط نمی دانم چرا خواستگاری رسمی نمیکرد. البته برای پنج شنبه من و پدر را به منزلشان دعوت کرد وچون از قضیه فیلم بازی کردن ما برای پدر باخبر بودند، از خانواده متین دعوت نکردند .اینطور وانمود کردیم که منصور و گیتی میهمان دارند ونمی توانند بیایند.البته احساس میکردم پدر کمی مشکوک شده، چون در عرض این مدت من گیتی را با هم ندیده بود. گاهی سوالاتی میکرد ولی به ذهنش هم خطور نمیکرد که ممکن است گیتی مرده باشد. خلاصه همه دردها به کنار، این درد از همه بدتر بود. در عرض آن هفته با منصور سر سنگین بودم .یعنی یگو بخند نمی کردم خیلی معمولی با او برخورد میکردم .می فهمیدم خودخوری می کند، ولی به روی خودش نمی آورد. یک غلطی کرده بود ومانده بود که چکار کند . فرهان هم بنظر ناراحت می رسیدو برای من تاقچه بالا گذاشته بود. خب حق داشت بیچاره، شاید اگر بهرام به تورم نخورده بود لحظه ای درنگ نمی کردم و فرهان را می پذیرفتم .ولی بهرام روز به روز مرا عاشقتر میکرد. الحق پسر مهربان و فهمیده ای بود، با شخصیت، خوش برخورد وعاقل پنج شنبه به منزل بهرام و خانواده اش رفتیم استقبال و پذیرایی خیلی گرمی از من وپدر کردند. پدر با بهرام تخته بازی کردند .من هم با بهرام وبنفشه و مادرش گرم صحبت بودم. از گوشه کنایه های مادر وخواهر بهرام پی میبردم از توجه بهرام به من راضی اند . بهرام از خوشحالی در پوشت نمی گنجید . راستش من هم چنین حالتی داشتم . بهرام شب ما را به منزل رساند ورفت. صبح جمعه ساعت یازده صبح خانم متین تماس گرفت .بعد از سلام واحوالپرسی برای رد گم کردن گفتم : پس گیتی ومنصور رفتن بیرون؟ این گیتی که یه سری به ما نمی زنه گفت: پس کی می خواین به آقای رادمنش حقیقت رو بگین؟ ·        کم کم درست میشه مادر جون ·        انشاءا.... ·        خب چه خبرها؟ ·        منصور که تو اتاقشه .از دیروز حوصله ش سرجاش نیست ·        چرا مادر؟ ·        گیسو جان! من دلم نمیخواد تو رو از دست بدم ،منصور هم همینطور. ولی خب، مثلا میخواد مردونگی کنه. می دونم بهرام از منصور بهتره ولی ما هم دلمون به تو خوشه آهسته گفتم : منم همینطور مادر! ولی مشکل از طرف من نیست . خودتون شاهدین که راضی بودم ، ولی دیگه از دست رفتارش و حرف هاش خسته شدم .حالا هم که اینطور پیش اومده...... بابا ببخشین ممکنه زیر سیب زمینی رو کم کنین؟ الان میسوزه باشه عزیزم و به آشپزخانه رفت آهسته گفتم: مادرجون! منصور خودش اعتراف میکنه نمیتونه منو خوشبخت کنه .این جمله یعنی چی؟ خب یعنی نمیتونه منو به اندازه گیتی دوست داشته باشه.غیر از اینه؟ شما راضی هستین من یه عمر بدبخت بشم؟ وقتی منو برای فرهان خواستگاری میکنه ، یعنی دست از سرم بردار .درسته؟ لیاقت نداره خاک بر سر! آخر هم می دونم زن می گیره ها! ولی معلوم نیست به تور کی بخوره . ایشاءا.... یه زن خوب گیرش میاد. بهتره اذیتش نکنیم مادر جون، توکل بر خدا. ولی خواهش میکنم اگه به بهرام جواب مثبت دادم .از من دلخور نشین می دونم عزیزم .تو چه تقصیری داری؟ ولی من تو رو میخوام دخترم. تو بوی گیتی رو می دی .بوی محبت ، بوی صفا ، بوی صداقت . و زد زیر گریه مادرجون خودتون رو ناراحت نکنین، بالاخره یه طوری میشه. شاید قسمت منصور یکی بهتر از منه هیچکس نمی تونه جای تو وگیتی رو واسه ما پر کنه ممنونم .هیچکس هم جای شما ومنصور رو واسه من پر نمی کنه پدرت رو فرستادی دنبال نخود سیاه؟آره؟ یه مدت منو فریب دادین، حالا نوبت ایشونه؟ چه کنیم مادر؟خودم دارم دیوونه میشم.از دست این گیتی، اگه اومد بگین با من تماس بگیره پدرت اومد؟ بله قربونت برم عزیزم، کاری نداری؟ نه، خوشحال شدم مادر خدانگهدار خدانگهدار وگوشی را گذاشتم سیب زمینی هات سرخ شد بابا! اگه کار دیگه ای هست بگو ممنونم، کاری نیست .فقط باید برنج رو دم کنم .البته سالاد هم باید درست کنم سالاد رو بده من درست کنم .گیتی کجا رفته؟پدر سوخته بی فکر! همچین چسبیده به شوهرش، انگار شوهر قحطه .نمی گه یه بابایی دارم ، یه خواهری دارم رفتن خونه یکی از دوستهای منصور .می دونی بابا؟ این منصور آهن ربا داره، تقصیر گیتی نیست اینم خواست خدا بوده. اگه همه رو از دست دادیم ، اقلا گیر آدمای خوبی افتادیم. هم منصور خوبه ، هم مادرش .منصور رو به اندازه علی دوست دارم .بس که این پسر مهربون ومودبه بله، همینطوره.گیتی شانس آورد تو هم شانس میاری دختر گلم .خدا جای حق نشسته ************************ بهمن ماه را پشت سر می گذاشتیم .پدر چند بار اصرار کرد که باید به گیتی ومنصور بگویی بیایند اینجا .من هم قهر با گیتی را بهانه کردم و گفتم یا جای من اینجاست یا جای او. اگر گیتی بیاید من می رم بیرون . و بیچاره پدر باز کوتاه آمد. چندبار با منزل خانم متین تماس گرفت تا با گیتی صحبت کند، که گفتند گیتی رفته بیرون. بهرام مرتب به دیدن ما می آمد.اما دریغ از خواستگاری . احساس میکردم مرا بازی می دهد. در آن مدت بقدری اعصابم بهم ریخته بود که اندازه نداشت. از آنطرف دروغی به پدر گفته بودم ومجبور بودم ، بخاطرش روزی صدبار دروغ بگویم .از طرف دیگر پدر مشکوک شده بود و غصه میخورد .از آنطرف منصور هم حال درست وحسابی نداشت و اعصابش درهم برهم بود.بهرام هم یک قدم به پیش و یک قدم به پس داشت و با صراحت خواستگاری نمیکرد .از آنطرف فرهان بود که دلم به حالش می سوخت .فقط منتظر بودم تنها بشوم واشک بریزم .تمام این فشارهای روحی برمن بشدت سنگینی میکرد و داشت مرا از پا در می آورد در چنین وضعیتی کیارستمی در شرکت در مقابلم ظاهر شد و گفت: خانم رادمنش بی شاخ و برگ می رم سراصل مطلب .از مهندس متین خواهش کردم برای بارسوم از طرف من از شما خواستگاری کنن ، ولی نپذیرفتن و گفتن دیگه برای کسی از شما خواستگاری نمی کنن .حالا خودم قدم پیش گذاشتم .البته می دونم چهارده سال با هم تفاوت سن داریم و شما خیلی خیلی سرتر و زیباتر از من هستین .درسته چهره جالبی ندارم، ولی قول می دم هرچه قیافه م زیبا نیست، در عوض سیرتم رو زیبا کنم. من به شما علاقمندم و قول می دم زندگی خوبی براتون فراهم کنم .یه زندگی پر از محبت، عشق،آسایش ورفاه حیرت زده شده بودم، ولی خودم را خیلی کنترل کردم و خیلی خونسرد گفتم: خواهش میکنم مهندس! این حرفها چیه؟ اصل قلب آدمهاست ، ولی اجازه بدین فردا جواب قطعی رو بهتون بدم باشه ، من فردا برای گرفتن جواب خدمت می رسم .کاری ندارین؟ نخیر، پیش مهندس تشریف نمی برین؟ امروز فقط به نیت خواستگاری خدمت رسیدم .به ایشون سلام برسونین.فردا خدمتشون می رسم ممنونم خدانگهدار وقتی رفت، شل ووارفته روی صندلی نشستم .این مرد سبزه موفرفری قد کوتاه خرپول چقدر به نظرم زیبا آمد .چه صادقانه و بی ریا حرف زد. چطور تا حالا در مورد این مرد مهربان و باشخصیت اینطور قضاوت میکردم. مگر قیافه خوب می توانست ضامن خوشبختی باشد؟ شاید همین کیارستمی چهل ودو ساله، بیشتر از منصور و بهرام می توانست مرا خوشبخت کند .شاید او قدرم را بهتر می دانست .تصمیم گرفتم همان روز در مورد کیارستمی با پدر صحبت کنم ورضایتش را جلب کنم پدرم گفت: تو دختر عاقلی هستی .مطمئنم که در انتخاب اشتباه نمی کنی . بگو بیاد ببینمش .به منصور هم تلفن می زنم باهاش مشورت می کنم .بالاخره اون بیشتر همکارش رو می شناسه باشه بابا. پس بهش بگم بیاد خواستگاری؟ بگو بیاد عزیزم. ولی بهرام چی؟ اونا که خواستگاری نکردن، می ترسم کیارستمی هم از دستم بره هر طور خودت دوست داری بابا! البته سنش کمی زیاده ولی اگه خوب باشه ، قابل گذشته بعد از ظهر پدر با منصور در مورد کیارستمی صحبت کرد .بعد منصور از پدر خواست تا با خودم صحبت کند وگفت: زده به سرت گیسو؟ معلوم هست آش کی رو هم می زنی؟ هرکس که در این رقابت برنده شه مگه نمی خواستی با بهرام ازدواج کنی؟ کیارستمی بهتره.تا حالا هم در موردش اشتباه می کردم .مرد زندگی من اونه توداری با کی لج می کنی گیسو؟ تو که اونو نمی خواستی. آخه کیارستمی کجاش به تو میاد. قبول دارم مرد محترم وخوبیه، ولی سیزده چهارده سال با تو اختلاف سن داره مهم نیست ، مگه شما ده سال با گیتی اختلاف سن نداشتین؟ از اینکه فعل گذشته به کار بردم هول شدم و ادامه دادم: گیتی خیلی هم راضیه گیسو! دیوونگی نکن! کجا می رین بابا؟ می رم پیش آقای میری .گفته غروب بیا پیشم باشه بابا، سلام برسونین پدر کجا رفتن؟ منزل همسایه طبقه بالا. با هم خیلی جور شده ن تو که از کیارستمی بدت می اومد .پس چی شد یه دفعه؟ اشتباه میکردم .اونایی که دوستشون دارم چه گلی به سرم زدن؟ حالا میخوام بقیه عمرم رو با کسی زندگی کنم که قدرم رو می دونه، دوستم داره ومیخواد زندگیش رو به پام بریزه .ایرادی داره؟ من مخالف ازدواج کردن تو نیستم گیسو .فقط چرا کیارستمی؟ میخوام زن کسی بشم که دوستش ندارم .چون نمی تونم در آن واحد دو نفر رو دوست داشته باشم این خیانته؟ خیانت؟! شما دل سنگم کردین و دلرحمی رو ازم گرفتین. همون روز که باعث شدین جون کندن آذر رو ببینم چیه ؟ بدهکارم شدیم؟ وقتی بهم محبت کنه بهش علاقمند می شم، ووقتی ازش بچه دار شم، عاشقش هم می شم، نگران من و اون نباشین تازه، این خیانته که شریک زندگیش می شم؟ زندگی ای براش بسازم که همتون انگشت به دهن بمونین پشیمون میشی. من ندیدم دختر انقدر برای شوهر کردن عجله داشته باشه. من مثل تو عاشق مرده ها نیستم و یه عمر مرده پرستی نمی کنم اون مرده خواهر توئه .بی انصاف! مرده ، مرده س.چه فرقی میکنه؟ در ضمن دیگه مردن آدما برام طبیعی وعادی شده .فکر نمی کنم این بار اگه خبر مرگ عزیزی رو به من بدن قهقهه بزنم دختره بی عقل! عجله نکن، صبرکن! صبر کنم که چی بشه؟ بیست و هشت سالمه منصور! یه کم صبر کن تا بهرام بیاد خواستگاری اگه می خواست تا حالا اومده بود اون میخواد ، فقط مثل تو عجول نیست . میخواد بیشتر تورو بشناسه پس وقتی خوب شناخت، یادش بنداز که دختر خوشگل و خوب رو زود می برن .در ضمن از قول من خداحافظی عذرخواهی کن دیوونه! آره حق با توئه. پس دست از سر این دیوونه بردار برو خودت رو بدبخت کن .به درک! اصلا به من چه ؟ ولی پس فردا نیای بگی منصور اشتباه کردم، خریت کردم ، من جوونم و کیارستمی پیره، احساساتمون با هم فرق میکنه و از این شِروورها! کیارستمی با تو فقط چهار پنج سال تفاوت سن داره خب منم مثل کیارستمی ، دیدی که نیومدم جلو آره برو افتخار کن .بگو خواهر زنم عاشقم بود ولی من جوونمردی کردم ونرفتم خواستگاریش .برو جار بزن منصور مدتی سکوت کرد. گفتم: کاری نداری؟ با یه دیوونه، نه پس خدانگهدار آقای عاقل وفادار .برو مدال بگیر و افتخار کن .وگوشی را روی تلفن کوبیدم .هرچه می کشیدم از دست منصور بود. اگر گیتی عاشق او نمی شد. الان نه گیتی مرده بود، نه من به این وضع افتاده بودم.لعنتی! ***************************** فردای آنروز وقتی کیارستمی برای گرفتن جواب آمد .مثل مرده های متحرک به او خیره شده بودم .نمی دانستم باید چه بگویم .حرف منصور توی گوشم بود که پس فردا نگی من جوونم و اون پیره واحساسمون با هم متفاوته با اینحال تا آمدم بگویم بله،صدای عطسه خانم حکیمی منصرفم کرد و گفتم : می دونین مهندس، من به شما ارادت خاصی دارم اما خواهش می کنم فرصت بیشتری به من بدین .من الان شرایط خوبی برای فکر کردن ندارم .دلم نمیخواد الان به شما بگم بله ولی بعد پشمون بشم و ناراحتتون کنم باشه خانم رادمنش، من حرفی ندارم. خوب فکر کنین و از صمیم قلب تصمیم بگیرین .یه عمر زندگی شوخی نیست خوشحالم که با فرد منطقی ای مثل شما رو به رو هستم خواهش میکنم .راستش یکی از مزایای افراد مسن اینه که شرایط و احساس افراد کوچک تر از خودشون رو در نظر می گیرن. چون خودشون این سن و این دوره رو گذروندن ممنونم مهندس .در ضمن تا من فکر می کنم ، شما دنبال همسر باشین و فرصت ها رو از دست ندین لبخندی زد وگفت: آب از سر من گذشته خانم . دی رکه شده یه مدت دیگه هم روش. اگه قول صد در صد به من بدین ف حاضرم پنج سال دیگه هم صبر کنم .عشق ما هوس نیست که عجله داشته باشیم. از فهم وشعور این مرد لذت بردم .خدایا چرا هر چی آدم با شعور بامعرفته، به تور من مجنون می خوره .خودت نجاتم بده! خسته شدم انقدر با احساس و غرور مردم بازی کردم اگر خانم حکیمی عطسه نکرده بود و انقدر به صبر اعتقاد نداشتم ، بدون لحظه ای درنگ بله را به کیارستمی گفته بودم .ولی افسوس که مادر خدابیامرز من، اعتقاد به صبر را از بچگی در ذهن ما فرو کرده بود .وقتی با کیارستمی خداحافظی کردم، منصور از اتاقش بیرون آمد و با دیدن ما جا خورد .می دانستم الان دل توی دلش نیست که بداند چه جوابی به او داده ام .با کیارستمی حال واحوال کرد ، ووقتی کیارستمی خداحافظی کرد و رفت .آهسته گفت: چی شد؟ هیچی ، چی میخواستی بشه؟ جواب مثبت رو گرفت؟ آره، خیلی سریع پلک های منصور یکی به زمین چسبید ، یکی به آسمان .از اینکه حرصش بدهم لذت می بردم .چشمهایش را بست و دستش را روی پیشانی اش گذاشت وگفت: امیدوارم پشیمان نشی . و به اتاقش رفت بدبختی اینجا بود که دلم نمی آمد ناراحتی منصور را ببینم .وقتی در اتاقش را بست، بطرف در رفتم .سرم را از لای در داخل کردم وگفتم : منصور! بطرفم برگشت و فقط نگاهم کرد .چنان چهره درهمی داشت که از شوخی خودم بدم آمد . به کیارستمی گفتم باز هم بهم وقت بده فکر کنم . اون خیلی فهمیده س.ولی اگر صبر نیومده بود بله رو گفته بودم منتظر جواب نماندم، در را بستم و پشت میزم آمدم . اواخر بهمن ماه باید برای قرارداد جدید اجاره مغازه پدر به شیراز می رفتیم .از منصور دو هفته مرخصی گرفتم تا با پدر به شیراز بروم و کارها را رو به راه کنم .هر شب منزل یکی از اقوام می رفتیم و روزها دنبال کارهای شخصی و این بار مغازه را با قیمت بالاتری رهن واجاره دادیم. بعد از یک هفته به تهران برگشتیم .از پدر خواستم به کسی اطلاع ندهد ما برگشته ایم ، چون فکرهایی داشتم .می خواستم خانه را بجای بهتری انتقال بدهم وبهتر دیدم کمی منصور را اذیت کنم . برای همین، سر دو هفته با منصور تماس گرفتم و ده روز دیگر مرخصی خواستم و گفتم که ما هنوز در شیراز هستیم


cool text

منوی راست

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت

Profile Pic
سلام به همه ی شما امیدوارم لحظات خوشی را در وب من بگذرانید.من درمورد همه چیز برایتان مطلب نوشتم.راستی؟!نظر یادتون نره. منتضر پیشنهاد های خوبتون هستم. می دونیدکه..اگر نظر بدید سعی میکنم سایت و وب بهتری را ارایه بدم. مر30 از همکاریتون
اطلاعات کاربری و عضویت سریع

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
اسکریپتهای اختصاصی

مرورگر های مناسب سایت