close
چت روم
رمان الهه ناز2قسمت9

همه چیز برای همه

برای گفتگویی آزادتر با دوستانتان
به انجمن ما مراجعه کنید
قالب جدیدی برای وبلاگتان نیاز دارید؟!!
شهرقالب !
دنبال مطالب تفریحی هستید؟!
بخش تفریحی!
اطلاعات سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 147
کل نظرات : 9
آمار کاربران
افراد آنلاین : 2
تعداد اعضا : 73
آمار بازدید
آی پی امروز : 4
آی پی دیروز : 17
بازدید امروز : 46
باردید دیروز : 24
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 4
بازدید هفته : 204
بازدید ماه : 896
بازدید سال : 8,561
بازدید کلی : 112,704
مشخصات
آی پی : 54.221.9.6
سیستم عامل :
مرورگر:
نویسندگان

پیوند های روزانه

آلبوم تصویر فانتزی

آلبوم منظره

نویسنده : admin
بازدید : 54


آخر شب وقتي كنار منصور دراز كشيدم، گفت: بيست روزه بيچاره م كردي، حالا غير از يه ماه قبلش. اصلا ازت انتظار نداشتم. منم ازت انتظار نداشتم. خب ازت مي ترسيدم كه دروغ گفتم. مگه من لولو خورخوره ام؟ اگه مي گفتي مي خوام  برم مشكل فرهان رو حل كنم، مي كشتمت؟ فرهان قسمم داده بود نگم، وگرنه مي دوني كه طاقت دوري تو ندارم و مي گفتم. منم طاقت دوري تو ندارم، با اينكه خيلي ازت متنفر شده بودم، ولي هوست رو مي كردم. مگه من هوس انگيزم خانمي؟ بله. فداي اون صداقتت بشم. و بوسه به گونه ام زد و ادامه داد: حالا اين ناز نازي كي به دنيا مياد؟ هشت ماه ديگه، يعني حدودا اواسط ارديبهشت. براي تشريف فرماييش لحظه شماري مي كنم. ديدي نذاشتم بري؟ پس مخصوصا اين كار رو كردي. ولي من كه رفتم. اين فسقلي باعث شد برگردي. ترفند خوبي زدم. نكنه با اومدنش منو از ياد ببري منصور. اون وقت هم همسرم هستي، هم مادر بچه م، پس دو برابر دوستت دارم. منم همين طور. مي دوني منصور، اين آرزوي گيتي بود كه ازت بچه داشته باشه. مي گفت افتخار مي كنم پدر فرزندم منصوره. ولي خب عمرش به دنيا نبود. احساس مي كنم فرزند اونو تو وجودم پرورش مي دم. ديشب خواب ديدم گيتي مي گه مي خوام برم پيش بچه هام، يعني بچه منو بچه خودش مي دونه. يكي هم خودش داشت مي شه دو تا، براي همين جمع بسته. گيسو! از اين پله ها زياد بالا پايين نكن، لباس بلند نپوش، حسابي هم خودت رو تقويت كن، آروم و خونسرد باش، عصباني نشو و استراحت كن. منصور اگه قرار باشه هشت ماه بهم سفارش كني، رواني مي شم ها نگرانم گيسو، خاطره خوبي ندارم. باورم نمي شه بچه م رو به چشم ببينم. انشاءالله مي بيني، توكل به خدا. از اين حرفا هم نزن. بله ياد خدا آرام بخش دلهاست. لابد شركت هم نبايد بيام. اتفاقا كنار خودم باشي راحت تره. فقط بپا اخلاقت عوض نشه. منصور! خوب دو دانگ صاحب شدي ها، شيطون! زحمت كشيدم. اينهم حق الزحمه شما. و مرا بوسيد و بوسيد. من فقط تو رو مي خوام منصور، اون شركت حق مادرت هم هست. دو دانگ مال من، دو دانگ مال تو، دو دانگ مال مادر. پس اين بيچاره چي؟ اين پدر سوخته كه وارث همه ماست. پدرش كجاش سياه سوخته س؟ ماشاءالله! خدا روز به روز سفيدتر و خوشگلترت كنه! قربونت برم الهي! واي واي از اين نازها نريز كه ديوونه مي شم. الهي منصور پيش مرگت بشه. ******************************** پنج شنبه طبق دعوت قبلي، خانواده آقا كريم به منزل ما آمدند. نسرين با آن موهاي صاف و بلند مشكي، چشمان درشت و مژه هاي برگشته، بيني قلمي و لبهاي غنچه اش دل مرا به لرزه درمي آورد، واي به حال فرهان كت و شلوار مشكي دخترانه اي پوشيده بود و مثل هميشه سنگين و موقر بود. فرهان نيم ساعت بعد رسيد. با آقايان دست داد و با خانمها سلام و احوالپرسي كرد. منصور شروع به معرفي كرد. فرهان هنگامي كه مي نشست، نگاهي به نسرين انداخت، بعد به من نگاه كرد و لبخند زد فهميدم پسنديده. منصور كمي از كمالات فرهان و كمي از فضايل اخلاقي خانواده آقا كريم تعريف كرد و مجلس را گرم كرد. وروجكي بود كه لنگه نداشت. ثريا براي صرف شام صدا زد و همه سر ميز رفتند. من و منصور بيرون سالن، از فرهان پرسيديم: خب چي شد؟ باور كنيد سي و سه ساله دنبال همچين دختري مي گردم. گيسو جان بدون دروغ مي گه. چون يه روز هم اين حرفها رو به گيتي و تو مي زد. اينو من مي شناسم. زديم زير خنده. فرهان گفت: دخترهاي خوب كم نيستن، اينم دوست گيتي خانم خدا بيامرز و گيسو خانمه. تو هر دختري رو مي بيني، مي گي تو روياهام دنبال شما مي گشتم؟ زديم زير خنده. نمي دونم چطور تا حالا متوجه ايشون نشده بودم؟ البته چهره شون آشناست. براي اينكه اهل خودنمايي و جلب توجه و بزن و برقص نيست. تازه اون لختي پتي ها مگه واسه تو حواس مي ذارن؟ گيسو خانم، تو رو خدا از دستم نره. پرويز خجالت بكش. يه كم خودت رو كنترل كن. آخه شانس ندارم. مي ترسم ترتيب اينم بدي منصور جان. صداي خنده بلند شد. پس ببريم و بدوزيم؟ بله فقط بگيد لباسم كي حاضره؟ يعني كي مي تونم تنم كنم؟ و چشمك زد. خيلي رو داري پرويز! برو دعا كن نسرين قبول كنه. صد تا مثل تو رو جواب كرده. بفرمايين. منتظرن. مادرجون سر ميهمانها را خوب گرم كرده بود. عذرخواهي كرديم و سر ميز نشستيم. براي اينكه فرهان را با زبان شيرين نسرين آشنا كنم، پرسيدم: راستي نسرين جان ثبت نام كردي؟ بله گيسو جان، ديروز ثبت نام كردم. دو سال ديگه مي شي دبير ادبيات. به به! ممنون. حالا چرا ادبيات رو انتخاب كردي؟ عاشق شعر و نوشتنم. احساس كردم استعدادم تو اين رشته بيشتره. خيلي عاليه. منم خيلي ادبيات را دوست داشتم ولي بابا معتقد بودن كه زبان بيشتر به دردم مي خوره. و به زبانم اشاره كردم و ادامه دادم: خيلي راست مي گفتن. فعلا زبان باعث خوشبختي من و گيتي شد.  همه خنديدند. و منصور گفت: انشاالله ادبيات هم، براي شما خوشبختي به ارمغان بياره، نسرين خانم. ممنونم مهندس. اما فكر مي كنم زيبايي، نجابت، صداقت و دلسوزي گيسو جان بود كه باعث خوشبختيش شد، البته اينها همه خواست پروردگاره. فرهان نگاه تحسين آميزي به نسرين كرد و گفت: حق با شماست نسرين خانم. منصور نگاه بامزه اي به من كرد و ابرويي بالا انداخت. آقا كريم گفت: خدا شاهده وقتي گيسو خانم گيسو خانم رو تو ترمينال سوار كردم، مهرشون به دلم نشست. انگار نسرين و نرگسم بودن. قسمت چيز عجيبيه. روح گيتي خانم شاد، چه دختر خوبي بود! درست مثل گيسو خانم، خوش اخلاق، خوش رفتار، با محبت و همه چي تموم. شما لطف دارين. خوبي از خودتونه. گيتي هم شما رو دوست داشت. پدر گفت: اگه مادرشون رو مي ديدين چي مي گفتين آقا كريم/ زن نمونه اي بود. خدا رحمتشون كنه. توي دلم گفتم حتما شب مادرجون پوست از كله بابام مي كنه. كه مادر گفت: بله ديگه. دختر به مادرش مي ره، هم خوشگليش هم اخلاقش. ممنون مادر جون. خدا مليحه جون رو رحمت كنه. مطمئنم ايشون هم از زيبايي و خانمي نمونه كامل شما بودن. ممنونم دخترم. بعد از غذا به سالن پذيرايي برگشتيم و به صحبت ادامه داديم. فرداي آن روز با طاهره خانم تماس گرفتم و از نسرين براي فرهان خواستگاري كردم. طاهره خانم ذوق زده شده بود. چنين دامادي، آرزوي ديرينه او و آقا كريم بود. از نرگس هم كه خيالشان آسوده بود، مرتضي هم از نرگس خواستگاري كرده بود. طاهره خانم گفت: ما كه از خدامونه دخترم، ولي اين نسرين قبول نمي كنه. خودت كه مي دوني چه عقايدي داره. مي گه حتما بايد همسرم هم سطح خودمون يا فقط كمي بالاتر باشن از طاهره خانم خواستم كه اجازه دهد با خود نسرين صحبت كنم. بعد از سلام و احوالپرسي به او گفتم: خوشگلي و خانمي كار دستت داد دختر. مهندس فرهان رو شديدا شيفته و ديوونه كردي. حق با تو بود. به خودنمايي و رقص نيست، اونكه بايد بياد مياد. برو، دست بردار گيسو. به جان تو شوخي نمي كنم. منو چه به مهندس فرهان؟ حرفا مي زني ها! فعلاً كه به التماس افتاده. ديشب سفارش مي كرد تو رو خدا از دستم نره، سي و سه ساله دنبال همچين دختري مي گردم. به گيتي خدايا بيامرز هم همين حرفا رو زده بود، همين طور به خود تو. خب، ما سه تا مثل هميم: خوب، خانم، باوقار، زيبا! البته! البته! خب، چي مي گي؟ آرزومه چنين همسري داشته باشم. يعني اي كاش ما هم پولدار بوديم كه مي تونستم چنين همسري اختيار كنم، اما خودت كه وضع ما رو مي دوني. ما يه زندگي معمولي داريم و البته با صفا. نا شكري هم نمي كنم. فقط معيارم براي انتخاب اينه كه اولاً با ايمان و خوش اخلاق باشه. دوماً تحصل كرده باشه. سوماً در سطح خودمون باشه، چه از نظر مالي، چه از نظر فرهنگي. خودت كه ديدي من چه خواستگارهايي رو رد كرده م. آره، مي دونم چه كله شقي هستي، بالا خونه تو اجاره دادي. اگه وضع ما رو ببينه، نظرش عوض مي شه. هيچ هم اين طور نيست. لگد به بخت خودت نزن. فرهان مرد ايده ال توئه. البته، ولي من معذوريت دارم. ازشون عذرخواهي كن. نسرين! خواهش مي كنم بازي در نيار. به خدا بازي در نميارم. جدي مي گم. من حاظر نيستم زن مرد پولداري بشم و تحقير بشم. اون اهل تحقير و مسخره كردن نيست. پسر با ايمان و فهميده ايه. من آدم بد به تو معرفي نمي كنم. مي دونم. ازت ممنونم گيسو، ولي شرمنده م. نسرين عاقل باش. حيفه. شرمنده م. يه ضرب المثل هست كه مي گه هميشه پات رو به اندازه گليمت دراز كن. ديوونه، برو زن يه گدا بشو كه هشتت گرو نهت باشه و همان گليم هم نداشته باشه. راضي ترم، بهتر از سرزنش و تحقير هميشگي يه. واقعاً نمي خواي؟ واقعاً. باشه، هر طور ميلته. در مورد ازدواج نمي شه اصرار كرد. ازت ممنونم. از قول من عذرخواهي كن گيسو جان. مسئله اي نيست. خدانگهدار. منصور با حوله از حمام بيرون آمد و پرسيد: چيه؟ چرا پكري گيسو جان؟ زانوي غم به بغل گرفتي. نبينم عزيزم تو رو در اين حال! نسرين مي گه نمي خوام. عجب دختر فهميده ايه! عاقل، باهوش، باريكلا! دماغ فرهان رو خوب سوزوند. منصور. آخه عزيزم، من كه گفتم قبول نمي كنه. چيز عجيبي نبود. حالا چيكار كنيم؟ هيچي، به فرهان بگو يكي ديگه برات پيدا مي كنم. به همين سادگي؟ اون دلش رو خوش كرده. ديگه بدتر از دست دادن تو و گيتي كه نيست. دختره بي عقل دنبال گداگدوله ها مي گرده! از اين بفهم كه دختر قانع و مغروريه. منصور، يه كم كله ات رو به كار بنداز، ببين چيكار كنيم؟ انقدر به اعصابت فشار نيار، واسه بچه م خوب نيست. حالا ديگه واسه ما بچه دوست شدي؟ گيسو مرد كه مرد، مسئله اي نيست؟ خدا نكنه. كمي ادوكلن به كف دستش زد و آن را با چند ضربه به صورتش ماليد، بعد آمد روي تخت كنارم نشست و گفت: دوست توئه، قلقش رو تو بهتر بلدي. خيلي التماسش كردم. ديگه چي كار كنم؟ حتماً قسمت نيست گيسو جان، خودت رو ناراحت نكن. من مي گم بنفشه رو واسه فرهان جور كنيم. من به خونواده آقا كريم مديونم و بايد كاري كنم اين وصلت سر بگيره، چون فرهان پسر خوبيه. خب پس نا اميد نشو و دوباره برو جلو. خودت يادت رفته چقدر التماسم كردي؟ بربر نگاهش كردم. چرا اين طوري نگام مي كني گيسو جان؟ مي گم يادت رفته چقدر التماست كردم؟ اين حرف بديه؟ نه حرف درست كجاش بده منصور جان؟ اي شيطون بلا. منصور من دارم فكرم رو متمركز مي كنم. مزاحم نشو. گور باباي پرويز كرده، فكر من باش زن. لااله الا الله قديمها مردها كه از حمام بيرون مي اومدن، زنهاشون بقچه اي براشون پهن مي كردن، نازي نوازشي، ماساژي، مشت و مالي. كاش تو عصر قديم به دنيا اومده بودم. انگار نه انگار منصور خان از حموم اومده بيرون. والله هويج رو كه مي شورن، دستي به سر و روش مي كشن ببينن تميز شده يا نه؟ از هويج كمتريم گيسو خانم؟ آخر مرا به خنده آورد حقه باز! ·         شما آقايي، ولي موقعيت آدم رو بايد درك كني. هويج كي مياد مي گه منو بشورين، منو ماساژ بدين؟ ·         بابا ما آدميم نه هويج. من كجام نارنجيه زن؟ ·         حالا سرت رو بذار رو پام تا ببينم خودت رو تميز شستي يا نه، عزيزم؟ ·         با كمال ميل آخيش. موهاي منصور را نوازش كردم كمي شانه هايش را ماليدم و گفتم: ·         مي دوني منصور، وقتي خودم رو خوشبخت ترين زن دنيا مي بينم، دلم مي سوزه نسرين خودش رو از اين نعمت محروم كنه. فرهان مثل توئه، زن دوست و با عاطفه. براي همين انقدر مصرم. ·         اون طرف قضيه رو هم بگو عزيزم، بگو كه فرهان هم مثل منصور خوشبخت مي شه. ·         اون رو تو بايد مي گفتي كه گفتي. ممنونم. ·         من مي گم به فرهان بگيم خودش بره جلو، اين طوري توي رودرواسي مي افتن و قبول مي كنن. بره موي دماغشون بشه. ·         اگه نكنن؟ ·         خب فرقي با الان نداره، ما سعي خودمون رو كرديم. ·         پس بلند شو به فرهان زنگ بزن. ·         حالا بعداً. ·         بلند شو ديگه، دستم درد گرفت. ماساژ كافيه، خيلي تميز شستي به خدا. ·         امان از دست اين مويز كه آرامش رو از ما سلب كرده، تازه داشتم گرم مي شدم. منصور شماره فرهان را گرفت و قضيه را به او گفت. از مكالمه آنها فهميدم كه فرهان خيلي التماس مي كند. منصور هم نگذاشت و نه برداشت، بي رحم گفت: ·         من كه بهت چند سال پيش گفتم تو تا آخر عمرت مجرد مي موني. به حرفهاي من ايمان داشته باش، ولي حالا چون پسر خوبي هستي و گيسو وكيل مدافعته، مي خوام دعوتت كنم اينجا، به نسرين هم مي گيم بياد، با هم حرف بزنين. بلكه حلقه به انگشتت رفت. گفتم يه كم لاغر كن پسر جان. در حالي كه مي خنديدم گفتم: ·         منصور انقدر اذيتش نكن، خدا رو خوش نمياد. وقتي منصور گوشي را گذاشت، به نسرين زنگ زدم و از او خواهش كردم غروب به منزل ما بيايد. با اصرار من پذيرفت. به فرهان هم خبر داديم كه بيايد. حالا يا به هدف مي خورد يا نمي خورد. غروب آمدند. نسرين كت و دامن آبي نيلي خوشرنگي پوشيده بود كه خيلي نازترش كرده بود، حتي ذره اي هم آرايش نكرده بود. بعد از سلام و احوالپرسي و پذيرايي، منصور گفت: ·         بدون تعارف، بريم سر اصل مطلب، چون مي دونم الان دل تو دل پرويز نيست. نسرين و فرهان با خجالت نگاهي به هم كردند. منصور ادامه داد: ·         ببين نسرين خانم! غرض از اينكه دوباره مزاحمتون شديم، اينه كه يه جوري بله رو ازتون بگيريم و البته از پدر و مادرتون قبلاً كسب اجازه كرديم. من شخصاً فرهان رو تضمين مي كنم. الان حدوداً نه ساله با ايشون همكارم و همه ش ازش بدي ديدم. از من مي شنوين اصلاً رضايت ندين. فرهان با تعجب به منصور چشم دوخت. همه زديم زير خنده. فرهان گفت: ·         آدم يه دوست مثل شما داشته باشه، نياز به دشمن نداره. هر چي رشته كرديم پنبه كردين مهندس! ·         اگر حقيقت رو نگم، پيش خدا مسئولم. صداي خنده در اتاق پيچيد. منصور ادامه داد: ·         نه، حالا از شوخي بگذريم، فرهان رو مثل برادر مي دونم. خدا گواهه. اصلاً مي خواستم مليحه خدا بيامرز رو بدم بهش. حرف نداره، طرز فكرش قابل تحسينه، بيانش قابل ستايشه و اخلاقش غير قابل تحمل. اصلاض نمي شه دو كلمه باهاش حرف حساب زد.       از خنده غش كرده بوديم. فرهان در حالي كه لبخند به لب داشت گفت: ·         گيسو خانم، تو رو خدا شما حرف بزنين. اين منصور امشب ما رو بدبخت مي كنه، مي دونم. نسرين غش غش مي خنديد و از شوخيهاي منصور لذت مي برد، بعد گفت: ·         خيلي ممنون منصور خان كه آگاهم كردين، پس ديگه حرفي باقي نمونده فرهان گفت: ·         ديدين مهندس! حالا خودتون درستش كنيد وگرنه دوباره شر به پا مي كنم. باز صداي خنده بلند شد. ·         نه تو رو خدا پرويز جان، الان يه طومار ازت تعريف مي كنم. ·         بله پرويز بسيار خوشگل، خوش مشرب، خوش اخلاق، خوش صدا، خوش هنر، خوش ذوق، خوش سفر، خوش بيان، خوش خوراك، خوش پول، خوش خونه زندگي، خوش جيب، خوش ماشين، خوش .... نسرين گفت: ·         از خوش پول به اون ورش رو كه فرمودين مهندس، نظرم عوض شد. مي دونيد كه با پولدار جماعت نمي تونم بر بخورم. ·         بابا نخواستم منصور جان، نمي خواد از من تعريف كني. اصلاً خودم با نسرين خانم صحبت مي كنم. صداي خنده اتاق را پر كرد. ·         خيلي خب حالا كه اين طور شد، من و گيسو مي ريم، ولي اگه بازنده شدي نياي بگي دستم به دامنتون، دستم به شلوارتون ها، حالا خودداني! ·         من دلم به گيسو خانم گرمه منصور جان، وكيل مدافع زبردستي دارم. ·         نسرين خانم هم دلشون به بنده گرمه پرويز جان، يكي از خصلتهات رو بگم تومه، بگم؟ دست منصور را كشيدم و گفتم: ·         بيا بريم، انقدر شيطوني نكن منصور. و در حالي كه همه مي خنديديم، گفتم: ·         راحت باشين، ما مي ريم اون سالن، نيم ساعت وقت دارين. وقتي به سالن كناري مي آمديم، نسرين گفت: ·         ببينيد مهندس فرهان! من در شخصيت شما شك ندارم، ولي مطمئنم كه اختلاف توي زندگي هركسي هم پيش مياد. دلم نمي خواد در آينده خداي ناكرده ميون بحث ما، صحبت ماديات و خونه پدري وسط كشيده بشه. ما با شما خيلي متفاوتيم مهندس. پدر من سالهاست مسافركشي مي كنه. البته الحمدلله به كسي نيازمند نيستيم و راضي هستيم، فقط قصر و ماشين مدل بالا و زندگي آن چناني نداريم. من براي همون زندگي ساده و معمولي ارزش قائلم. تلاش پدرم رو به چشم ديدم و دوست ندارم حرمت خونواده م و زندگي خوبي كه با اونا داشتم، از بين بره. نه اينكه منظورم به شخص شما باشه. من تا حالا چند نفر مثل شما رو رد كردم. من دلم مي خواد با خونواده اي وصلت كنم كه از نظر مادي هم سطح خودمون باشن. تحصيلات و شخصيت معيار منه. اميدوارم منو ببخشيد. اتفاقا صبح به گيسو جان گفتم، آرزومه چنين همسري داشته باشم و اي كاش ما هم از نظر مالي و فرهنگي همسطح ايشون بوديم. من دوست ندارم با بهانه هاي پوچ و الكي شما رو رد كنم. مثلا بگم مي خوام به درسم ادامه بدم يا تفاوت سنمون زياده. حقيقت از هر چيزي دلنشين تره. مي دونم دركم مي كنين و منو بابت گستاخي ام مي بخشين. شما آرزوي هر دختري هستين، من بدون رودرواسي اعتراف مي كنم. ولي از آينده م مي ترسم. هميشه دلم مي خواست وقتي پدر و مادرم به خونه خودم ميان، راحت باشن و معذب نباشن و اين وقتي ميسره كه من و همسرم، به كمك هم زندگي مون رو بسازيم و به قول معروف از صفر شروع كنيم. اينه كه شرمنده شما هستم. انشاءالله يكي بهتر از من پيدا مي كنين در ضمن از اينكه ما رو قابل دونستين، ازتون سپاسگزارم. ·         شما هم آرزوي هر مردي هستين نسرين خانم. بايد بگم بدون تعارف براي به دست آوردن شما، هر كاري لازم باشه مي كنم. حتي حاضرم بيام كنار  منزل پدرتون، يه خونه ساده و معمولي بگيرم. حاضرم ماشينم رو با يه ماشين ساده و معمولي عوض كنم. حاضرم دوباره از صفر شروع كنم، فقط نگين نه. من توي اين دنيا يه خواهر دارم كه اونم ازم هزارها فرسخ فاصله داره و با خونواده اش آمريكا زندگي مي كنه. اينه كه خيلي تنهام. هميشه سعي كردم دنبال دختري بگردم كه به معنويات خيلي توجه داشته باشه و به زندگيم با فهم و كمال و صداقتش صفا ببخشه. آره من از مال دنيا بي نيازم، اما به يه همسر مهربون و فهميده نياز دارم، به يه غمخوار، به يه شريك، همون طور كه شما با من صادق بودين، منم با صداقت به اين حقيقت اعتراف مي كنم كه تا به حال سه دختر تونستن نظر منو جلب كنن و مطمئنم مي دونين دو نفر ديگه چه كساني بودن. دور و بر من دخترهاي پولدار فراوانه، ولي هيچ كدوم رو نخواستم. علتش رو هم لازم نيست بگم، چون مي دونين بهم اعتماد كنين. من سخت به كسي دل مي بندم و سخت فراموش مي كنم. نذارين از اين به بعد در حسرت شما بسوزم و به وضع مالي مساعدم لعنت بفرستم. شما هر شرايطي بفرمايين مي پذيرم. منم مثل شما اهل تجملات نيستم. البته تو ثروت بزرگ شدم، ولي از معنويات دور نيستم، مي تونين در مورد خونواده ام تحقيق كنين. خانم متين مادر و پدرم رو كاملا مي شناختن. اگه در آينده ديدين يا شنيدين به شما و خونواده تون توهيني كردم، هر كاري دوست داشتين انجام بدين. ما هنوز فالگوش بوديم و گوش مي كرديم. منصور گفت: ·         گيسو جان! اين ثريا امروز چي به خورد فرهان داده؟ ·         چطور مگه منصور؟ ·         چقدر حرف مي زنه! فكر ديگرون رو نمي كنه هيچ، فكر خودش رو هم نمي كنه. نمي گه اين هيكل به اكسيژن نياز داره. يك ريز حرف مي زنه، يه نفس نمي كشه. ·         ا .. منصور! خودت رو يادت بيار، اون شب كه عكسم رو دستت گرفته بودي و يك ريز حرف مي زدي. ·         بله. بله، درست مي فرمايين. ·         حالا باز هم التماس كنم، نسرين خانم؟ ·         اين بدبخت هم بدتر از من، زن ذليله. اي خاك بر سرت كنن. ·         اختيار دارين مهندس. شما بيش از حد به من لطف دارين، اما باور كنين نگرانم. ·         من امضا مي دم. خوبه خانم؟ ·         اين چه حرفيه؟ اما ما اصلا به هم نمي خوريم. من با گيسو جون و گيتي خدابيامرز زمين تا آسمون فرق مي كنم، انگشت كوچيكه اونا هم نمي شم. ·         اين رو ديگه بايد از ما آقايون بپرسين. گيسو خانم و گيتي خانم در انتخاب دوست دقيقن. وقتي انقدر به شما علاقه دارن، پس وجه تشابهي با اونا دارين. شكسته نفسي نفرمايين. ·         ممنونم. شما منو شرمنده مي كنين. پس اجازه بدين بيشتر فكر كنم. ·         مسئله اي نيست، كي جواب مي دين؟ ·         دو سه روز ديگه. ·         تا دو سه روز ديگه چي به من مي گذره؟ خدا عالمه. ·         من نشدم، يكي ديگه مهندس. زياد اميدوار نباش. ·         اومدين نسازين ها! ·         شما كه با كار كردن من مخالفتي ندارين؟ ·         راستش هيچ وقت دوست نداشتم همسرم شاغل باشه، ولي اگر شما بخواين مخالفتي ندارم. ·         نكنه بعد از ازدواج نظرتون عوض شه؟ ·         ثبت مي كنيم، چطوره؟ ·         تا چه حد براي همسرتون آزادي قائلين؟ ·         من آدم متعصبي هستم، ولي براي شما بي نهايت آزادي قائلم. شما خانم موقر و متيني هستين و اين مهر آزادي شماست. ·         ممنونم. به منصور نگاه كردم و ابرويي بالا انداختم و گفتم: ·         برو يه كم از فرهان ياد بگير. ·         تو چه ساده اي! اينها همه اش حرفه! من مي شناسم چه زندانبانيه! شاهنامه آخرش خوشه. ·         من دو سال از تحصيلم باقي مونده، صبر مي كنين درسم تموم شه؟ ·         نيازي نيست صبر كنيم. تشريف بيارين منزل خودتونف اون جا درس بخونين. ·         آخه من تا نمره اول رو نيارمف آروم نمي گيرم. اين باعث ناراحتي شما نمي شه؟ ·         مطمئنم شما خانم عادلي هستين و در كنار تحصيل، شوهرتون رو هم راضي نگه مي دارين. ·         محبتم رو كه دريغ نمي كنم، ولي شبهاي امتحان از من توقع آشپزي و خونه داري و مهمون داري و گردش نداشته باشين. ·         دو تا مستخدم در منزل هستن كه مشكل شما رو حل مي كنن. نگران خونه داري و آشپزي و اين طور مسائل نباشين. شما توي اون خونه فقط خانمي كنيد. فقط محبتتون رو دريغ نكنيد، كافيه. ·         اين هم از اون بد پيله هاست گيسو. خدا به نسرين رحم كنه، به دلش بندازه كه جواب منفي بده و مجبور نشه مرتب بگه پرويز برو كنار، پرويز ولم كن درس دارم، پرويز چقدر بد پيله اي! حالم رو به هم زدي. در حالي كه از خنده غش كرده بودم، گفتم: ·         شما مردها چقدر ساده اين! اينها همه ش ناز و عشوه س، وگرنه كي مي تونه از شما بگذره؟ ·         گيسو اينها كي مي روند؟ ·         منصور! ·         راستي اين رو هم بكم مهندس، ما خونواده پر رفت و آمدي هستيم. عاشق مهمونيم. روابط اجتماعي و ديد و بازديد رو دوست داريم. شما هم همين طورين؟ ·         منم عاشق مهمونم و به صله رحم معتقدم. خيالون راحت باشه. هر دو خنديدند. منصور گفت: ·         چه وعده هاي الكي مي ده گيسو! خودت رو واسه دعواها آماده كن. پرويز مياد مي گه خسته شدم. ديگه حالم رو به هم زده، انقدر درس مي خونه، نه كسي مي تونه بياد خونه مون، نه جايي مي ريم، نه محبتي، نه اختلاطي. ·         ا ... منصور، چقدر حرف مي زني! صبر كن ببينم چي مي گن؟ ·         خب، باز هم بايد دو سه روز صبر كنم نسرين خانم؟ ·         اگه اشكالي نداره.در صورتي كه جواب مثبت باشه، چه اشكالي داره؟ ·         خب گيسو جان بيا بريم. اينا مثل اينكه مي خوان حالا حالا حالا حرف بزنن. بيا بريم به كار و زندگيمون برسيم. ·         منصور مهمون داريم. ا ... يعني چه؟ ·         خب، اونها اين طوري راحت ترن، ما هم اين طوري. ·         عصباني مي شم ها. ·         اينم يه نوع ناز و عشوه س؟ ·         نخير، يه نوع تهديده. تا دو نفر عاشقانه حرف مي زنن، آويزون آدم مي شي. ·         آخه يادم مي افته با چه بدبختي هايي زن گرفتم، قدر مي دونم زن. بذار اقلاً استفاده ببرم. ·         از اين بيشتر استفاده مي خواي؟ به شكمم اشاره كردم و ادامه دادم: ·         از دست تو، ديگه نه دامن مي تونم بپوشم نه شلوار. با تعجب و نگراني پرسيد: ·         پس مي خواي چي بپوشي عزيزم؟ با خنده گفتم: ·         همون طور كه به دنيا اومدم، عريان. ·         پس بگو رشد نكنه گيسو، چون خودم با همين دستهام خفه ش مي كنم. با ناموس من كه نمي شه شوخي كنه. اصلاً بچه نخواستم، استفاده هم بخوره و سرم. ·         خودت گفتي نمي خواي ها. ·         به خدا فداشم مي شم. الهي دورش بگردم، ثمره سي و هشت سال زندگي منه. خب پيرهن بپوش. ·         تو مي گي به كي مي ره؟ و از پله ها پايين آمدم. دنبالم آمد و گفت: ·         فكر كنم به فرهان بره. ·         وا‍! بسم الله! عموشه؟ باباشه؟ داييشه؟ اخه كي شه؟ ·         آخه اين مدت مرتب صحبت اون بوده. ·         جدي مي پرسم منصور. ·         فكر كنم به ثريا بره. ·         لابد چون دستپخت اونو مي خوره.   ·         نخير چون در هنگام شكل گيريش چشممون به جمال ثريا روشن شد. يادته؟ زدم زير خنده و گفتم: ·         تو اون روز خجالت نكشيدي منصور؟ آبر حيثيت ما رو بردي. ·         براي نگهداشتن تو، حثيت و آبرو و خجالت رو مي ذارم كنار. تازه ثريا مثل مادرم مي مونه، هزار بار منو تر و خشك كرده، من فقط داشتم تو رو مي بوسيدم. ·         واي اصلاً يادم مي افته يه جوري مي شم. خيلي بد شد. كاش صداش نمي زدم! ·         يعني دلت نمي خواد به اون بره؟ هر دو زديم زير خنده. ·         از خدامه، ثريا خانم خيلي با نمكه. وارد سالن شديم. منصور گفت: ·         خب عليك سلام، عليك سلام، تهيت بگم يا تسليت پرويز جان؟ ·         فعلاً دعا كنين. ·         براي چي؟ ·         هنوز از نسرين خانم جوابي نگرفتم. فقط ونستم وادارشون كنم كمي تامل كنن، همين. ·         نسرين جان بلاخره چي شد؟ ·         والله گيسو جان، خودت شاهد بودي كه به خواستگارهاي ديگه ام مي گفتم نه، يك كلام. ولي گويا در برابر مهندس قاطعيتم رو از دست دادم. نياز دارم كمي فكر كنم. ·         به به! مباركه، منصور پاشو شيريني تعارف كن. ·         من كه هنوز بله نگفتم. تازه نظر خونواده م هم شرطه. ·         اين شيريني رو كه خوردي، بله رو مي گي. آخ دعا خونده س نسرين جون. نسرين شيريني برداشت و گفت: ·         ممنون. فرهان گفت: ·         ممنون مهندس. انشاالله شيريني پدر شدن شما رو بخوريم. ·         اون روز كه من شيريني انقدري پخش نمي كنم، نفري يه كيك بزرگ مي دم فرهان جون. ·         ممنون منصور جان. و شيريني را برداشتم. آن شب فرهان و نسرين را شام نگهداشتم و آخر شب فرهان نسرين را به منزلش رساند. از پر حرفيهاي فرهان در ماشين بي خبرم، ولي نسرين مي گفت خيلي التماس كرده. بيچاره فرهان با ان ابهتش چه ذليل شده بود!و اما نسرین !آنقدر ناز وادا آمد که دل ما را زد .پشت دستم را داغ کردم دیگر خودم را وارد این ماجراها نکنم .خلاصه ده روز بعد جواب مثبتش را اعلام کرد. بیچاره فرهان لپهایش فرو رفته بود، بسکه غصه خورده بود .گاهی عصبانی میشدم و با نسرین تماس میگرفتم و می گفتم : خودت رو خیلی لوس کردی ها، یا بگو آره یا بگو نه ، یعنی چه؟ بیچاره فرهان رو زجرکش کردی می خندید و می گفت : خونسرد باش دوست من ، خونسرد باش .به خودت فشار نیار ، یه موقع بچه ت زود بدنیا میاد .همیشه همینطور بود، آرام و خونسرد و مسلط به کار. هرکاری را آهسته و آرام انجام می داد .انگار می ترسید از زیبایی ووقارش چیزی روی زمین بریزد و حیف ومیل شود . وقتی روز خواستگاری ، جلوی فرهان چای تعارف کرد ، در گوش منصور گفتم: میتونی یه چرت بخوابی عزیزم ، تا خم بشه و فرهان چای برداره و دوباره راست بشه ، نیمساعتی طول میکشه منصور لبخند زد و گفت : همینش آدم رو می کشه عزیزم ، البته به چشم خواهری ها .دوباره اون ابروهات رو گره کور نزنی خوشم باشه ، خوشم باشه می دونی مردها از آروم بودن خانمها چه استنباطی دارن؟ نخیر، متخصص این موارد شمایین ، لطفا بفرمایین وقتی زنی آروم وخونسرده ، یعنی ناز داره ، یعنی دیر عصبانی میشه و با ظرفیته .یعنی بهترین پناهگاه و آرامگاه برای شوهرشه آهان ، که اینطور گیسو، نترسون منو با اون نگاههات تو رو خدا لبخند زدم چون حق با منصور بود. تمام زیبایی زن ، در آرامش ومتانت اوست ، و فرهان حسابی در برابر نسرین خودش را باخته بود .چنان نگاه قشنگی به نسرین کرد که یک لحظه حسادت کردم .چرا اولین بار که منصور برای عیادت از گیتی به منزل ما آمد و من به او شربت تعارف کردم ، از چنین نگاهی محروم ماندم .ولی بعد سریع یادم افتاد که نگاه منصور وقتی که در حضور بهرام و خانواده اش به منصور چای تعارف کردم، از این هم قشنگتر بود، ملتمسانه تر وعاشقانه تر .همان روز که بهرام به خواستگاریم آمده بود و منصور قالب تهی کرده بود ، تا آن حد که سر شام قلبش درد گرفت و دچار تشنج شد ما نباید رفتار همسرانمان را با هم مقایسه کنیم .شاید ظاهر عمل متفاوت باشد، یکی احساسی تر برخورد کند و یکی سنگین تر و تو دارتر . ولی مهم باطن عمل ونیت عمل است . مهم نفس عمل است .باید بدانیم همه مردها دیوانه وار به همسرانشان علاقه دارند ، درست همانقدر که ما به همسرانمان عشق می ورزیم .همه مردها بهترین و بارزشترین چیزهای دنیا را برای همسرشان می خواهند، حالا یکی می تواند و تهیه می کند ، یکی نمی تواند و خجالت می کشد .مهم این است که میخواهند، مهم اینست که ما را می پرستند ،حتی مردی که با همسرش عصبانی تر از دیگری برخورد میکند شاید بیشتر عاشق همسرش باشد .فقط شیوه رفتار وتربیتش متفاوت است .روش ابراز علاقه اش متفاوت است و البته چه بهتر که رفتارش را اصلاح کنه . پس چقدر زیباست که در زندگی زناشویی جویای باطن افراد باشیم فرهان بالاترین مهر، بهترین خرید و مجلل ترین عروسی رابرای نسرین خانم قانع ومتواضع ترتیب داد .چون وسعش می رسید .اگر هم نمی رسید فرقی نمیکرد .همانقدر نسرین را دوست داشت . جالب اینجا بود که فرهان آنقدر برای بردن نسرین عجله داشت که به او فرصت نداد اقلا کمی خجالتش بریزد .نسرین حتی خجالت می کشید با فرهان برقصد، چه برسد به اینکه در آغوش فرهان برود. خود این مسئله برای فرهان دنیایی ارزش داشت چون می فهمید که چه همسر پاک و نجیبی اختیار کرده است . بالاخره شیطنت کردیم و آنها را وادار به رقص کردیم . مثل معروفی هست که می گوید طرف آب نمی بیند وگرنه شناگر ماهری است .نسرین آنقدر قشنگ با فرهان می رقصید که همه حیرت کرده بودیم .فرهان گونه اش را به گونه نسرین چسباند و در گوشش پچ پچ کرد .متاسفانه نفهمیدم چه گفت .بعد نسرین دستش را دور گردن فرهان حلقه کرد و گونه اش را به گونه همسرش بیشتر فشرد .با دقت لب خوانی کردم. در گوشش گفت : زیباترین لحظه زندگیمه پرویز جان ، چون الان که توی آغوشتم و با گرمای وجودت گرم میشم ، مطمئنم که انتخاب درستی کردم .بعد صورتش را مقابل صورت پرویز گرفت وگفت: دوستت دارم پرویز .پرویز نگاه عاشقانه ای به نسرین کرد و بعد بدون رودرواسی بوسه ای به لب نسرین زد و اینبار فهمیدم که گفت:آخ که چقدر دوستت دارم .نسرین دوباره سرش را روی شانه فرهان گذاشت و در خوشبختی اش غرق شد من خودم را خوشبخت تر از آنها می دانستم ، از این جهت که بانی ازدواج و خوشبختی آنها شدم .از اینکه توانستم زحمتهای آقا کریم و همسرش را جبران کنم و عشق خودم را از قلب فرهان بیرون بکشم و مهر دختر خوبی چون نسرین را جایگزینش کنم . به اضافه اینکه منصور را دارم. اوکه عشق من، هستی من، شریک غمها و شادیهای من و پدر فرزند من است ************************ دوران شش ماهگی بارداریم را می گذراندم که مرتضی ونرگس با هم عقد کردند . هرروز که می گذشت بیشتر از پیش به راز و حکمت سفر از شیراز به تهران پی میبردم .روزگار چه بازیهای عجیبی را با انسان شروع میکند و هیچ پایانی هم براش قائل نیست روزها در خانه کلافه بودم. روزهای بارداری را با غر وگلایه می گذراندم ، دلم میخواست مدام در کنار منصور باشم اما مگر میشد ، فقط وفقط باید استراحت میکردم .مراقبت، رسیدگی ووابستگی منصور من را وابسته تر کرده بود، حتی الامکان از کنار من تکان نمیخورد .انگار از اینکه باز همسر و فرزندش را تنها بگذارد وحشت داشت .مرگ غیرقابل باور گیتی و فرزندش تجربه ای تلخ برایش به یادگار گذاشته بود. من خوب می فهمیدم که چه انقلابی در درون منصور برپاست ، باور نداشت این بار فرزندش را در آغوش میگیرد .با کمال حیرت می دیدم که نماز میخونه و از خدا کمک میخواد. چه چیز لذت بخش تر از این، منصوری که روزی کفر می گفت و می گفت کدوم خدا؟ حالا یک بنده مخلص ومومن شده بود، آره حق با گیتی بود،خداوند را وسیله کرده بود تا خودش را به منصور یادآوری کند.حالا منصور با اینکه مصیبت های زیادی را پشت سر گذاشته بود روز به روز بیشتر به خدا گرایش پیدا میکرد و همین روز به روز آرامترش میکرد. می دانست همه چیز به خواست و اراده خداست و اگر ز روی حکمت ببندد دری حتما به رحمت گشاید در دیگری . دو هفته ای به زایمانم باقی بود. مراقبتها شدیدتر شده بود و دلتنگی های من بیشتر .یک روز در حال لعنت کردن خودم بودم که چرا زود باردار شدم و خانه نشین که زنگ تلفن بصدا در آمد سلام سلام، نسرین چطوری؟ خوبم، تو چطوری ؟ بد و عصبانی .پشیمان وخسته چرا؟ خسته شدم .بخدا هیچ کاری نمی ذارن بکنم خوبیت را میخوان .برو شکر کن همچین مراقبتهایی داری، کاش منهم مادر شوهر داشتم خدا رحمت کند خانم فرهان زن خوبی بود .حالا عوض آن خدابیامرز خود پرویز بهت محبت میکنه آن که البته خب، چه خبرها؟ بقول گیتی خدابیامرز خبرها حاکی از اینه که فردا شب شام می دهیم نه بابا، بگو بخدا عجب بی چشم و روئی هستی گیسو، هفته پیش بهت جوجه کباب دادیم یادم نمیاد وقتی دیدمت یکی میزنم تو سرت که یادت بیاد ما چقدر مزاحم شیم عروس خانم؟ پنج ماه گذشته .آخه چه عروسی ومزاحمتی دور از جون تو کفن هم بری بهت میگم عروس خانم چون خیلی خوشگل شده بودی احتمالا آن موقع مال خوشگلیم نیست که بهم میگی عروس .مال رنگ پارچه کفنه .حالا از کجا انقدر مطمئنی که من زودتر از تو می میرم؟ من با خودم عهد کردم حلوای همه را بخورم ، بعد بمیرم .آخه خیلی حلوا دوست دارم تو چی دوست نداری؟ هوو رو اصلا دوست ندارم باشه من زودتر به جناب عزارئیل جواب مثبت می دم که به آنچه دوست داری برسی خدا نکنه .خدا آن روز رو نیاره که من فرهان را در ماتم ببینم اونکه تا اون موقع هفت کفن پوسانده گیسو. اول او باید بره آن دنیا، اگه خوب بود من هم برم چه بدجنسی تو .بوی پول به مشامت خورده سیصد و شصت درجه عاطفه ات چرخیده من هنوز همون نسرین دختر آقا کریم مسافرکشم .افتخار هم میکنم از پول زحمت کشی پدرمه که الان خوشبختم تو خانمی و هربار که پرویز منو دعا میکنه برام دنیائی ارزش داره تو لطف داری خوبی از خودته ، چه حال وخبر؟ همه خیلی بهم گیر می دن، تا آقا نبی برام تکلیف معلوم میکنه .آسه برو، آسه بیا .میخوام برم بیرون هوا بخورم می گن سرما میخوری .میخوام برم دوش بگیرم می گن نفست میگیره خب، پا به ماهی گیسو باید خیلی احتیاط کنی این دو هفته هم بسلامتی بگذره راحت بشم ای خدا، دلم واسه دمر خوابیدن یک ذره شده نسرین واسه شامهای من چی؟ لک زده .اما چه فایده که دیگه واسه ما کلفت ونوکر بهم زدی و دستپخت تو نیست میخوام جوابشون کنم .من خودم از عهده همه چی برمیام .کار کردن تو خانه را دوست دارم مگه زده به سرت .تو چطور میخوای خانه به آن بزرگی رو تمیز کنی . چطور میخواهی به کارهای خانه برسی در حالیکه دانشگاه می ری پرویز هم همین رو میگه. حالا چون اصرار می کنید باشه جوابشون نمی کنم یک چیزی بهت می گم ها نگو خب،حالا شام به چه منظوره؟ ما که تازه مزاحم بودیم خانواده فرزاد میان دیدنمون ، خواستیم شما هم باشید ما باشیم که چی بشه؟ نمی تونی تنهائی حرص وجوش بخوری؟ نه، چشم دیدن هووهام رو ندارم نخیر، بگو تو بیا که به من گیر ندهند بیخود می کنند .می دونی که از کسی نمیخورم حرف بیخود بارمون کنند شکمشون را سفره میکنم تو نمیخواد از من دفاع کنی از خودت و زندگیت دفاع کن جونم آخه من زندگی وعشقم را از تو دارم ، گیسو جان قابل دار نبود پرویز سر تا پاش جواهره .چی چی رو قابل دار نیست؟ خودش یا پولهایش؟ خودش خب، الهی شکر .اما ما نمیاییم ما منتظریم ، نیای دیگه هیچی آخه اعصابم را خرد می کنند، می دونی که تحملشون می کنیم، بیاد دیگه خوش میگذره باشه .ببینم نظر منصور چیه پرویز گفت منصور میگه هرچی گیسو بگه .اما دوری از آنها به نفع زندگیمونه. به پرویز هم نصیحت کرده که از اینها دوری کنه اگه یک حرف حساب تو زندگیش زده همین بوده آن که بنده خدا فقط حرف حساب میزنه بی انصاف تو از منصور دفاع کن من از فرهان که رنگ زندگیمون همیشه سبز باشه نه سیاه هر دو خندیدیم نسرین گفت: پس بیایید. گوشی را بده خانم متین که دعوتشون کنم من خداحافظی میکنم از اینکه بیاد ما بودی ممنون خواهش میکنم .قربانت گیسو جان خداحافظ .گوشی، تا مادر رو صدا بزنم همان موقع مادر به اتاق من آمد وگفت: گیسو جون مادر بیا برو حمام .من مراقبتم عزیزم هربار شما تو زحمت می افتید .از دست این منصور چی از این بهتر مادر که از عروس گلم و نوه ام مراقبت کنم خدا شما را از ما نگیره .بیایید با نسرین جون صحبت کنید به موقع آمدید وقتی مادر از نسرین خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت گفت:سفارش کرد حتما تو را راضی کنم . مادر چرا نمیخوای بیای؟ مادر جون یکبار نشد از اینها حرف مزخرف نشنوم، از اینها باید دوری کرد می دونم عزیزم .اما حسود بیشتر از همه خودش رو می سوزونه عقد شما و پدر بود که گفتند خوب واسه متینها مرتب دست بالا می کنید و رادمنشها را بهشون می اندازید .عروسی نسرین و پرویز برگشتند گفتند باز که بانی خیر شدید .آخه آدم به اینها چی بگه مادر؟ خدا جوابشون رو داده که با تمام خوشگلیهاشون هنوز ازدواح نکرده ند.چشم ندارند ببینند خوشبختیم .من که همیشه دعات میکنم دخترم . عجب شوهری واسه م پیدا کردی !ماهه ، ماهه در حالیکه می خندیدیم گفتم : انشاءا.... به پای هم پیر شید . هر بلائی هم می خواهید سر پدرم بیارید من با شمام فداشم می شم. خدا محسن هم رحمت کنه .اونهم خیلی خوب بود .خلاصه هرچی ماه و خورشیده نصیب متینها شده بفرمائید نصیب رادمنشها قربونت برم مادر،بیا برو حمام تا منصور نیامده و وسواسش گل نکرده از حمام که برگشتم حالم خراب شد قلبم به تندی میزد و نفسم بالا نمی آمد و تمام بدنم می لرزید .ثریا گفت: حتما گرسنه اید بریم ناهار بخورید برام بیارید اینجا ثریا خانم .حال پایین آمدن ندارم الان براتون می آورم ثریا چندتا خرما هم بیار .بچه م فشارش آمده پایین .برو تا منصور نیامده حال گیسو را خوب کنیم که الان می آید پدرم را در میاره هنوز ثریا به پله ها نرسیده بود که صدای بوق ماشین منصور آمد و مادر سیلی کوچکی به صورت خودش زد و گفت : چه زود آمد پسره . عجب شانسی دارم بخدا. ساعت تازه یکه حال من بد میشه که تقصیر شما نیست مادر جون .من ضعیفم بعد از مدتی منصور وارد اتاق شد و سلام کرد و پرسید: چی شده گیسو؟ چرا رنگت پریده؟ خسته م چیزی نیست مگه چکار کردی؟ استراحت باز تو رفتی حمام .دو روز پیش حمام بودی عزیز من منصور جان پیله نکن عزیزم .حالم خوب نیست منصور روی تخت نشست و دستم را تو دستش گرفت بعد بوسه ای به دستم زد وگفت: چه یخ کردی منصور با شلوار بیرون نشستی روی ملحفه؟ از جا پرید و گفت: آخ، معذرت میخوام ، حواسم پرت شد میگم ثریا عوض کنه .اما شما حرف رو عوض نکن مادر گفت: والـله یک ربع بیشتر تو حمام نبود. منصور ثریا با سینی غذا وارد شد.گفت: سلام آقا، خسته نباشید سلام ثریا ، شما خسته نباشی ممنونم .واسه شما هم غذا بیارم بالا مامان شما خوردید؟ من میرم با رادمنش میخورم پسرم پس برای من هم بیار بالا ثریا چشم پدر کجان؟ یازده تا دوازده که پیش ما بود. بعد رفت سراغ مطالعه اش، خب، منصورجان زنت تحویلت .من رفتم منصور در حالیکه ساعتش رو از دست باز میکرد گفت: دور از جون میت تحویلش می دهید؟ من آخه با این چکار کنم مامان؟ مادر لبخند ظریفی زد و در حالیکه از در خارج میشد گفت: هرکاری دوست داری باهاش بکن منصور چشم بامزه ای گفت و ادامه داد: اینهم طاقت دوری رادمنش رو نداره .ما رو باش عمر و زندگیمون رو دست کی سپردیم منصور مادر از صبح پیش من بوده و مثل پروانه دورم چرخیده بی انصافی نکن انشاءا.... با هم خوش باشند شما هم بسلامتی فارغ شی خیال ما راحت بشه منصور برای شستن دست و صورتش از اتاق خارج شد .سینی غذا را مقابلم کشیدم و به جان تیغهای ماهی افتادم که منصور آمد وگفت: بهتری گیسو؟ گرسنمه . بخورم خوب میشم پس بخور دیگه ،چرا سرفرصت کار می کنی؟ بچه ضعف کرد جنین از خون من تغذیه میکنه نه از معده من تو رگهای من هم خون هست خب خونی که توش مداد ویتامینه نباشه چه فایده داره ؟ بچه م غذای درست وحسابی نمیخوره فکر کنم این بیاد دیگه ما باید زحمت رو کم کنیم. بیخود واسه خودم دردسر درست کردم منصور کنارم نشست بوسه ای به گونه ام زد وگفت: همه چیز من اول توئی خودت هم خوب می دونی. بچه ضعیف ومردنی که بدنیا بیاری اول از همه خودت زجر میکشی .ممنون ثریا چیز دیگه ای لازم ندارید منصورخان؟ نه ثریا فقط به محبوبه بگو ملحفه را عوض کنه چشم منصور سینی غذا را جلوش کشید وگفت: خب چه خبرها عزیز دلم؟ توی خونه که خبری نیست خبرها پیش شماست که تو اجتماعید پرویز برای فردا شب دعوتمون کرده آره نسرین هم تماس گرفت .حالا بریم یا نریم؟ امر امر شماست من میگم نریم چون هم تازه اونجا بودیم هم حالم روبه راه نیست و هم از مهمانهای آنها دلخوشی ندارم .اینو بگو منهم به پرویز گفتم دوری از آنها واسه همه ما بهتره اما اصرار میکنه .می دونی که بد پیله است خب بریم نکنه بدشون بیاد گیسو جان اگه یک چیزی گفتند که حتما میگن موهای منو دونه دونه نکنی عزیزم. من حال و حوصله ندارم. فکرهات را بکن دلرحمیهای شما همیشه هم کار دست خودتون می ده هم کار دست من. حرف بزنند شکمشون را سفره میکنم .تو نگران نباش منصور قاشق غذا را مقابل دهانش نگهداشت و با حیرت به من نگاه کرد وگفت: چکار می کنی؟ همان که شنیدی .دیگه ظرفیتم پره .می بینی که دلم هم خیلی پره منصور نگاهی به شکم من کرد وگفت: پس نمیخواد بریم خواهش میکنم اما مادر و پدر میرن خب،آنها برن. بخدا از وقتی میخوام با این خانواده روبرو شم اضطراب می گیرم تا وقتی که باهام آشتی می کنی. ول کن گیسو جان .داریم راحت زندگیمون رو میکنیم خب، حرف بیخود می زنند منصور، قبول نداری خب، من هم همین رو میگم عزیزم ، منتها تو شکم آنها رو سفره نمی کنی می آی خونه شکم منو سفره میکنی غش غش زدم زیر خنده منصور گفت: من نمی فهمم بابا خدابیامرز این تحفه ها را از کجا پیدا کرد ؟ البته حساب آقای فرزاد جداست مرد محترمیه واقعا برام سواله که این دخترها چطور از این پدرند دختر به مادرش می ره و ایشاءا... دختر من هم به مادرش می ره که الهی فدای جفتتون بشم. خدا نکنه .راستی منصور بهت گفتم که دکتر گفت شاید دوقلو باشن منصور با چشمان از حدقه بیرون زده پرسید: دوقلو باشن؟ اینطور می گفت عجب دکتر حاذقیه که بعد از نه ماه به این نتیجه رسیده همینطوری یک چیزی گفت .تیری پرتاب کرده یا به هدف میخوره یا نمی خوره تو چرا مسئله به این مهمی را حالا به من میگی؟ آخه به شکم من میاید دوقلو حامله باشم؟! لابد ضعیفند .عصری بریم یک دکتر دیگه .گیسو نکنه دوقلوئند و ما بی خبریم نیستند عزیزمن .یک قل هم به زوره بهت گفتم بریم پیش دکتر.........گفتی همین خوبه حالا چرا انقدر اعصابت رو خرد میکنی؟ منصور سینی غذا رو کنار زد وگفت: خدای من آخه چرا حالا میگی .دوتا بچه دارن از تو تغذیه می کنند آنوقت همین غذاته .نه فکر خودتی نه فکر این طفل معصومها .واسه همینه که شکمت جمع وجوره منصور باز داری پیله می کنی ها. احساس من بهم دروغ نمیگه این یک قلوئه همان احساس جنابعالی یه روزی به من تهمت زد که زن دارم و زنبازی می کنم. یادت که نرفته داشتی زندگیمون رو بهم می ریختی و بدبختمون می کردی احساسم درست گفته بود تو رفته بودی خانه الناز اینا،منتها برای کار دیگه، من فقط کمی به خطا رفتم کمی به خطا رفتی؟ بچه رو که داشتی می کشتی هیچ، خودت رو هم داشتی می کشتی چرا دوباره داری قبرستون کهنه می شکافی؟ آخه تو همه چیز رو سرسری می گیری .بعد از دو هفته داری می گی دو قلوئه .دو هفته که هیچ، نه ماه آخه من جدی نگرفتم .تاز اصلا پنج قلوئه مگه فرقی می کنه؟ منصور از جا بلند شد وگفت: اصلا متوجه نیستی گیسو. خب اگه دوقلو باشه دوتا سیسمونی میارم نگران نباش .بشین غذات را بخور چه وقته شوخیه زن؟ تو دوست نداری دوقلو باشه؟ از خدامه . از این ناراحتم که در حق تو و اینها کوتاهی شده بابا بخدا اگه می دونستم دوقلو هم حامله ام همینقدر میخوردم، همینقدر می خوابیدم ، چرا انقدر حرص میخوری ؟ میخوای دوتا بچه یک کیلویی رو دستم بذاری که یکی تو سرخودم بزنم یکی تو سر اینها .بخور ببینم که نخوری قاتی میکنم من نمی تونم اینهمه بخورم منصور. چرا اینطوری می کنی؟ شما ژن چند قلوئه دارید .مطمئنا دوقلوئه .حالا عصری می برمت یک دکتر دیگه من قول می دم بچه های سالم برات بیارم .ولم کن من خودت هم سالم میخوام چرا متوجه نیستی که وجودت چقدر برام حیاتیه .زن پس خودت هم بشین بخور من اشتهام کور شد .آرامش به من نیومده گفتم زود برم خونه ها .دلم شور میزد تا نخوری، من هم نمی خورم منصور نشست و با هم شروع به غذا خوردن کردیم .   وقتی به منزل فرهان رسیدیم هنوز خانواده فرزاد نیامده بودند و احساس آرامش می کردیم .اما این آرامش واطمینان خاطر بیست دقیقه بیشتر طول نکشید و اولین گلی که خوردم از الناز بود ، آن هم هنگام سلام واحوالپرسی که گفت: وای چقدر قیافتون عوض شده گیسو جان فکر نکنم منصورخان دیگه هوس بچه بکنه آب شدم رفتم تو زمین و برگشتم روی زمین. به منصور خیره شدم که حرفی بزنه اما مضطرب ولال من را تماشا میکرد .در عوض مادر جون گفت : بچه م فقط کمی ورم کرده که خب طبیعیه .الناز جان، حالا خودت که باردار شدی می فهمی دلم خنک شد اما شکمشون رو که سفره نکردم هیچ با سکوتم اجازه دادم که چند دقیقه ای بعد المیرا دهان باز کنه و بگه : خب نسرین خانم چه می کنید با محبتهای دوست عزیزی مثل گیسو جان .واقعا مانده م متحیر که ایشون چطور می تونند همه را بهم پیوند بدهند نسرین نگاهی به من کرد و خونسرد رو به المیرا گفت: همیشه دعاگوش هستم .دوست فقط گیسو خیلی دوستشون دارید؟ منظورتون چه کسی است؟ آقای مهندس فرهان را می گم اصلا رقمی براش وجود نداره الناز با خنده پرسید : یعنی صفره ؟! صفر یک عدده و اتفاقا عددی است که از کوچکترین عددها بزرگترین و بیشترین رقمها را میسازه و اندازه علاقه من به پرویز رقمی ست پره صفر از حاضر جوابی نسرین لذت می بردم اما لبخندم را برای منصور جمع کردم تا حساب کار دستش بیاد. مادر پرسید: شما دوتا چرا ازدواج نمی کنید؟ داره دیر می شه ها. المیرا گفت : والـله دست رو هرکسی می ذاریم می برنشون .مثل اینکه دستمون خیلی سبکه خانم متین فریاد خنده بلند شد .اما پدر که از دست این دوتا خشمگین بنظر می رسید فقط لبخند کمرنگی زد وگفت: خب شاید علتش اینه که شما دست رو آقایون می ذارید بذارید آنها دست رو شما بذارند آخ که خدا می داند چقدر خنک شدم المیرا والناز جا خوردند و الناز گفت: پس چطور گیسو خانم شما خوشبخت شدند؟ جناب رادمنش ! پدر به مادر اشاره کرد وگفت: اینجا شاهدی داریم که کفایت میکنه .دختر من هم انقدر انتظار کشید تا دست روش گذاشتند.البته گیسو به منصور خیلی علاقه داشت اما هرگز پاپیش نذاشت که یه موقع نبرنش .مرجان جون شما شاهدی دیگه همه زدیم زیر خنده ومادر گفت: منصور دیوانه گیسو بود و هست .ما هم زدیم و بردیم آقای فرزاد به شوخی گفت: این برد در مورد جناب رادمنش هم صادقه مرجان خانم؟ مادر خندید وگفت: البته که صادقه .پدر ودختر در خوبی همتا ندارند من و پدر همزمان گفتیم : خوبی از خودتونه خانم فرزاد گفت: نسرین جان از گیسو جان یاد بگیر سریع میخت را بکوب منصور و پرویز مضطرب به هم نگاه کردند .انقدر از گوشه کنایه های این مادر ناتنی وخواهران سیندرلا حرص میخوردم که بچه ها تو دلم پیچ وتاب میخوردند ودنبال هم میکردند .جواب داشتم اما ملاحظه هم داشتم . نسرین پرسید : منظورتون چیه خانم فرزاد؟ عذرمیخوام منظورم اینه که زودتر مادر شو عزیزم و یک وارث بیار . نسرین با لبخند تلخی نگاهی به من کرد که مثل برج زهرمار نشسته بودم، سپس گفت: باشه روش فکر میکنم اتفاقا پرویز جان خیلی دلش بچه میخواد ، منتها می بینم با درس ودانشگاه جور در نمیاد خانم فرزاد .اما اگه بنا به فرمایش شما وجود بچه باعث محکم شدن زندگیم باشه و پرویز را تا آخر عمر کنارم داشته باشم سختی ها را تحمل میکنم و براش بچه میارم، هرکاری میکنم که پرویز را از دست ندم .مگه عمرم به دنیا نباشه شیرت حلالت ای که امیدواری پرویز را عاشقتر کنی که اینطور خونسرد میتونی جوابهای مودبانه بدهی .لذت می بردم و کمی از نظر فشار روانی تخلیه می شدم که الناز گفت : فقط مواظب باشید مثل گیسو جان پف نکنید نسرین جان .گمان نکنم بچه م بتونه کاری کنه المیرا ومادرش در خندیدن با او همراه شدند .گستاخی تا چه حد و سکوت ما تا چه حد؟ نگاهی به منصور کردم که لبش را می گزید و حرص میخورد اما هنوز کما فی السابق لال لال بود . مادر جون گفت : زندگی اینها روی قیافه پایه ریزی نشده که روی همان اصل هم ویران بشه الناز جان .اگه اینطور بود که دخترهای دیگه ای برای فرهان ومنصور وجود داشتند .این دوتا پسر های خوب دنبال معنویات و درک بالا می گشتند که شکر خدا همه چیز تمام گرفتند ای کاش خانم متین تمام این جملات را در یک جمله خلاصه میکرد ومی گفت پس چرا شما دوتا را نگرفتند آقای فرزاد برای اینکه حرف را عوض کند گفت: ما همیشه از کمالات گیتی خانم خدابیامرز ، همچنین گیسو جان و نسرین خانم ذکر خیر می کنیم انشاءا... همیشه موفق باشند . راستی پرویز جان از خواهرت چه خبر؟ ایران نمیان؟ نخیر قراره انشاءا.... ما بریم جناب فرزاد، اینطوری نسرین جون را یه ماه عسل حسابی هم بردم . منتظریم نسرین این ترم رو به پایان برسونه بعد بریم، به امید خدا قیافه خانمان فرزاد دیدنی بود .خانم فرزاد گفت: به به پس عازم واشنگتون هستید .خیلی عالیه نسرین جون الناز گفت : هیچ فکر میکردی یه روزی برید آمریکا نسرین جون؟ موضوع این بود که خودم را که بدبخت کرده بودم هیچ نسرین هم گرفتار کرده بودم .اینبار جدا پرویز با وحشت به نسرین نگاه میکرد می دونست وقتی آن روی نسرین برگرده دیگه باید ترسید .اما نسرین همون دختر آقا کریم صادق مهمان نواز گفت: خب خدا جای حق نشسته همه ش که نمیشه شماها برید مسافرت .یک کم هم بقول شما ما فقیر بیچاره ها بریم بگردیم. برای دیدن خواهر پرویز سرازپا نمی شناسم مرتب تماس می گیرن که زودتر بریم. پرویز گفت : فقیر بیچاره چیه نسرین جان ؟ تو تاج سر منی عزیزم به منصور نگاه کردم و با نگاهم گفتم که از فرهان یاد بگیر و آنطور بدتر از من لال و بهت زده نگیر بشین روبروی من الناز گفت: خدا خیلی هم جای حق ننشسته، نسرین خانم چطور مگه ؟ استغفر الـله، کفر نگید تو روخدا خب حق ما خیلی چیزها بود مثلا یک آمریکا حقمون بود، اما هنوز نرفتیم .خدای شما کمی پارتی بازی میکنه و این عادلانه نیست این بار نسرین به پرویز نگاه کرد وپرویز گفت : پارتی بازی چیه الناز خانم؟ خداوند عادل ومهربانه .باید دید چی به صلاحه و البته گاهی اراده هم شرطه  شما اراده کنید حتما می رید آمریکا من آرزو ندارم مهندس فرهان همینطوری مثال زدم نسرین خیلی جدی گفت: پس چرا اعتراض می کنید؟ الناز جا خورد و به المیرا ومادرش نگاه کرد و با حالتی شکست خورده گفت: انگار نسرین خانم را عصبانی کردم؟ من از حق خودم می گذرم ، اما از حق کسی که همیشه در رحمتش به روم باز بوده نمی تونم بگذرم .همانطور که خدا همیشه از حق خودش می گذره اما از حق بنده هاش هرگز. اعتقادات هرکس برای خودش محترمه الناز خانم خب، من هم اگه همچین خدای مهربون و دست و دلبازی داشتم ازش دفاع میکردم اگه قلبتون را صاف کنید و کمی زیباتر به دنیا و آدمهاش نگاه کنید متوجه می شید که این خدا برای شما هم چنین بوده و هست .خدا بین بندگانش تبعیض قائل نمیشه المیرا گفت: لابد شما هم دارید مهندس فرهان رو به راه راست می آورید . فرهان تو راه درست بود که من انتخابش کردم. با اینحال ما همیشه تجربیاتمون رو در اختیار هم قرار می دیم تا زندگی قشنگتری داشته باشیم انگار دیدند با نسرین جدال کردن بی فایده است که دوباره بسراغ من آمدند الناز گفت: گیسو جان امشب شما فقط شنونده اید پیشنهاد بزرگان را پذیرفتم بزرگان نگفتند اصلا حرف نزنید .گفتند بیشتر شنونده باشید وکمتر حرف بزنید به لحظه انفجار چیزی نمانده بود بنابراین گفتم : عوضش شما صحبت می فرمائید باز به هم نگاه کردند المیرا گفت: نکنه با منصور خان قهر کرده ید، همچین رو فرم نیستید مگه آدم با دنیای محبت قهر میکنه پس چرا پکرید؟ خیلی خواستم خودم رو کنترل کنم اما رو اعصابم پا گذاشته بود و پیله کرده بود .بنابراین گفتم: دارم به کنایه هائی که بهم می زنید فکر می کنم و ظرفیتم را می سنجم منظورمون گفتن وخندیدنه گیسو خانم جدی نگیرید با مسخره کردن مردم؟ همه شوخیها دلنشین و بامزه نیستند شما خیلی حساسید گیتی خانم محکمتر از شما بودند .خب آدم باردار پف میکنه دیگه طبیعیه گیتی اگه محکم بود نمی مرد .گیتی طبعش از من حساستر و لطیفتر بود که بخاطر رضایت شما از تمام عشقش (منصور) دست کشید یا واسه آن آدم کش دلسوزی کرد .گفتن هر حرفی درست نیست و هرکس ظرفیتی داره المیرا والناز به هم نگاه کردند خانم فرزاد گفت: اتفاقا دخترهای من شما رو خیلی دوست دارند در اینصورت من دوستشون دارم و برای خوشبختیشون دعا میکنم رنگ و روی منصور پریده بود و مضطرب به من نگاه میکرد .لحظه ای همه ساکت شدند ومطمئنا پرویز با خودش می گفت نخواستیم این کادوی عروسی رو نسرین گفت : مونس خانم شام رو بیارید لطفا .گرسنه یم بعد از صرف شام گفتم منصورجان اگه اشکالی نداره بریم، منزل من نمی تونم زیاد بشینم منصور گفت: بریم عزیزم و از خدا خواسته برخاست و به منزل آمدیم .


نظرات کاربران

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
cool text

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت

Profile Pic
سلام به همه ی شما امیدوارم لحظات خوشی را در وب من بگذرانید.من درمورد همه چیز برایتان مطلب نوشتم.راستی؟!نظر یادتون نره. منتضر پیشنهاد های خوبتون هستم. می دونیدکه..اگر نظر بدید سعی میکنم سایت و وب بهتری را ارایه بدم. مر30 از همکاریتون
اطلاعات کاربری و عضویت سریع

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
اسکریپتهای اختصاصی

مرورگر های مناسب سایت