close
چت روم
رمان الهه ناز1

همه چیز برای همه

برای گفتگویی آزادتر با دوستانتان
به انجمن ما مراجعه کنید
قالب جدیدی برای وبلاگتان نیاز دارید؟!!
شهرقالب !
دنبال مطالب تفریحی هستید؟!
بخش تفریحی!
اطلاعات سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 147
کل نظرات : 9
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 73
آمار بازدید
آی پی امروز : 3
آی پی دیروز : 19
بازدید امروز : 54
باردید دیروز : 35
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 12
بازدید هفته : 117
بازدید ماه : 1,207
بازدید سال : 5,675
بازدید کلی : 109,818
مشخصات
آی پی : 54.92.190.11
سیستم عامل :
مرورگر:
نویسندگان

پیوند های روزانه

آلبوم تصویر فانتزی

آلبوم منظره

نویسنده : admin
بازدید : 48


ماه سومی است که آذر درمنزل ماست بنظر من خوب کار میکند خوشحالم که انتخاب خوبی کرده ام وجلوی منصور ومادر رو سپیدم .چرا نباید به همنوع اطمینان کنیم .بنظر من این ماییم که به آدمها فرصت نمی دهیم خوبیهای خود را نشان بدهند .آذر گاهی برایم از زندگی تلخی که داشته می گوید و مرتب تکه کلامش این است. آقا واقعا آقاست. خدا عمرش را طولانی کنه .قدرش رو بدونید .وقتی او از بداخلاقیهای شوهرش برایم می گوید روز به روز به منصور بیشتر علاقمند میشوم

وارد پنج ماهگی شده ام .بچه مرتب وول میخورد.برای به دنیا آمدنش بی تابی میکنم .فقط ناراحتی من این است که خاله منصور تماس گرفته و از مادر جون خواسته دوباره پیش او برود چون در بستر بیماری افتاده و بوجود مادرجون نیاز دارد و من ومنصور آنقدر پکر شدیم که حد ندارد .بقول منصور. یکی میخواد به گیتی برسه. حالا چه وقته مریض شدنه .منصور اولش مخالفت کرد، اما من راضی اش کردم .خاله مهناز به مادر بیشتر از من نیاز داره. من که مریض نیستم ، باردارم .خدا هم بزرگه .ولی فشارخونم گاهی شدیدا پایین می آید و حالم بد میشود.وقتی بیشتر حالم بد میشود که می بینم این آذر ذلیل نشده به منصور توجه بیش از حدی دارد. مدام دورش می پلکد و برایش چای وقهوه می آورد ، غذا می آورد ، خلاصه دیوانه ام کرده .ولی مگه میشود چیزی گفت. اول از همه خودم مورد سوال قرار میگیرم که چرا اطمینان کردم .این خواست من بود که آذر اینجا کار کند .احساس میکنم منصور مضطرب ونگران است .منصور همیشه نیست. البته مهربانی و توچهش تغییر نکرده ولی انگار وقتی مرا می بیند مضطرب میشود. وجود آذر هم اضطرابش را بیشتر میکند و این برای من نگران کننده است.

****************************

مادر جون خیلی سریع رفت .این بار اصلا دوست نداشتم مادر برود .وقتی رفت احساس کردم دیگر او را نمی بینم .شاید هم این افکار به دلیل افسردگیهای دوران بارداری است .خدایا نکند برای مادر جون اتفاقی بیفتد . او را به تو می سپارم

دو سه شب گذشته.صدای ویولن منصور مرا به طبقه پایین کشید .هوس کردم پیشش بنشینم .چراغها خاموش بود. فقط آباژور کنار سالن و دیوارکوب روی دیوار سالن غذاخوری روشن بود . به آخرین پله ها نرسیده بودم که احساس کردم یکی از پشت در ورودی فرار کرد. درهای ساختمان شیشه های مربع شکلی داشت که تا حدی میشد پشت آنرا دید .قلبم ایستاد .داشتم سکته میکردم .در آن تاریکی یک زن شش ماهه چنین چیزی ببیند چه حالی میشود؟ قدمهایم را سریع تر کردم و خودم را به منصور رساندم . با هیجان وصف ناپذیر گفتم: منصور!منصور!

منصور دست از ویولن زدن برداشت وگفت: چیه؟عزیزم؟ چی شده؟ چرا رنگ وروت پریده؟

بازوی منصور را گرفتم و گفتم: انگار یکی پشت در ایستاده بود، تا منو دید فرار کرد. من میترسم

  • مگه ممکنه؟ حتما خیالاتی شدی گیتی جان
  • نه باور کن. انگار زن بود.

چهره منصور در هم رفت. احساس کردم چندان هم تعجب نکرده، بعد گفت: هیجان برات خوب نیست عزیزم! حتما مستخدمین بودن. اومدن کاری انجام بدن .تو رو دیدن ترسیدن که نکنه فکر بد بکنی

  • یعنی آذر؟
  • نه، هیچکس نبود .خیالت راحت. بعد رفت تو حیاط چرخی زد و آمد وگفت: دیدی هیچی نیست؟ در را قفل کرد و با هم از پله ها بالا آمدیم و به اتاقمان رفتیم
  • منصور من میترسم .درو قفل کن
  • من پیش تو هستم عزیز من .بیا اینم قفل .بخاطر تو امشب مسواک هم نمی زنم خوبه؟ وکنارم دراز کشید وگفت: چرا اومدی پایین .مگه نگفتی سرم گیج می ره .میخوام استراحت کنم
  • حوصله م سررفت ، دلم برات تنگ شد ، اومدم پیشت
  • الهی منصور فدای اون دلت بشه .همینطور فدای آن خوشگلی که تو دلته . و به شکمم بوسه زد وادامه داد: سه ماه دیگه چشممون به جمالش روشن میشه. خیلی دلم میخواد ببینم چه شکلیه .حالا که نزدیک اومدنشه می بینم فرقی برام نداره ، چه پسر چه دختر برام عزیزند .تازه دختر ملوس تره .حالا اسمس رو چی میخوای بذاری گیتی جان؟
  • هرچی تو دوست داری منصور
  • نه، سلیقه تو بهتره
  • خب اگه پسر باشه امید، اگه دختر باشه.دلارام
  • به به حالا اگه دوقلو باشه چی؟ بالاخره ارثی  یه دیگه!
  • امید و دلارام .ولی یک قلوئه منصور.مگه نشنیدی یک ضربان قلب بیشتر نیست
  • حالا اومدیم و دوقلو بود. دوتاش هم پسر یا دوتاش دختر ، اونوقت چی؟
  • امید ومتین یا آرام ودلارام
  • پس خدا کنه چهارقلوشه، دوتا دختر دوتا پسر .چرا قلبت انقدر تند می زنه؟
  • از بس ترسیدم منصور داشتم سکته میکردم
  • ایشاءا... اون سکته کنه!
  • کی؟
  • دزده دیگه
  • ایشاءا...! منصور امشب فکر نکنم از صدای تپش های قلبم خوابت ببره. اینم انگار ترسیده چون خیلی وول میخوره .برو راحت بخواب اونور
  • من جدا از شما دوتا خوابم نمی بره!خودت هم خوب می دونی
  • حالا دیگه من شدم دوتا.باشه لابد چند سال دیگه میگی من جدا از شما ده تا خوابم نمی بره
  • اگر نه تا برام بیاری که سرتاپات رو طلا می گیرم عزیزم
  • چه خبهر منصور ؟ همین یکیش هم زیادیه.شده هووی من.اعتراف کنم حسودی میکنم
  • اول از همه تو، فقط تو. مطمئن باش تا روزی که زنده م بیشتر از همه تو تو قلب منی
  • همینطور تو
  • ممنونم نازنازی
  • منصور خوابم میاد
  • خب بخواب.دارم نوازشت میکنم که راحتتر بخوابی
  • گیتی؟
  • بله!
  • بهتر نیست این آذر رو جواب کنبم
  • برای چی؟
  • آخه به وجودش نیازی نیست. ثریا هم که ازش راضی نیست .میگه تازگیها سر به هوا شده
  • آره منم حس کردم .اگه اینطور صلاح می دونی باشه.من حرفی ندارم. در دلم گفتم از خدامه
  • چی شد رضایت دادی؟
  • تازگیها تو چشمهاش حالت عجیبی می بینم.انگار به من حسادت میکنه
  • غلط کرده عوضی.اگر فردا جوابش نکردم!
  • با عصبانیت نه، با مهربونی عذرش رو بخواه گناه داره
  • چشم فرشته مهربون

***********************

صبح منصور آذر را صدا زد و گفت: آذر خانم بابت زحماتی که تو این مدت برامون کشیدین ممنونیم. اما خودت می بینی که ما به اندازه کافی خدمه داریم. اینه که باید دنبال کار جدیدی باشی

رنگ از روی آذر پرید. نگاه عجیبی به من کرد و گفت : آقا! تورو خدا، جوابم نکنین! من به شما پناه آوردم.اگه می خواین از حقوقم کم کنین

·        موضوع حقوق نیست .خودت بهتر می دونی موضوع چیه

·        خانم شما یه چیزی بگین! شما که دل رحمین!

·        ببین آذر جان ، من از منصور خواستم بمونی .ولی معتقده که تعدا مستخدمین باید کم بشه. در ضمن تو جوونی و مسئولیتت برای ما سنگینه .شبها که می ری ساختمان پشتی میخوابی ما دلمون هزار راه می ره. اینه که شرمنده ایم .انشاءا... کار بهتری پیدا کنی

آذر جلو آمد .دو زانو جلوم نشست وگفت: توروخدا خانم جان رحم کنین! منو از کار بیکار نکنین! من بی کس وغریبم

لعنت به دل رحمی من! نگاهی به منصور کردم وگفتم : منصورجان حالا اجازه بده تا دنبال کار خوب بگرده، بمونه. قول می ده دنبال کار باشه

منصور چشم غره ای به من رفت وگفت: نه عزیزم، امکانش نیست

  • منصور خواهش میکنم
  • خیلی خب، فقط مدت کوتاهی وقت دارین آذرخانم. بعد باید اینجا رو ترک کنی. اینهم بخاطر اینکه گیتی ازم خواست و حرفش برای من ارزش داره، وگرنه می دونین که وقتی بگم نه یعنی نه. انگار با این حرفها منصور میخواست چیزی را به آذر بفهماند که شاید او فهمید ولی من نفهمیدم
  • ممنونم منصور
  • بله آقا، قول می دم زودتر کار پیدا کنم و برم
  • در ضمن ثریا زیاد ازت راضی نیست .پس لطفا دقت کن
  • بله، حتما

آذر کلمه ای از من تشکر نکرد و رفت ، جا خوردم! بی چشم روی و نمک نشناس

****************************

دو هفته از آنروز گذشته است. منصور عصبی است. از تنها بودن وحشت دارد. مدام از من میخواهد کنارش باشم. هرچه علتش را می پرسم جواب درستی نمی دهد ومشغله کاری را بهانه میکند .می گوید نگرانی ام از این است که نکند تنها باشی ودرد بسراغت بیاید یا بترسی .خیلی نگرانم .حتی موضوع را با گیسو هم در میان گذاشتم ، او هم گفت: این زنیکه رو از خونه ت بیرون کن .بدبختت میکنه.

من هم گفتم : آره ثریا هم نظرش همینه، همینطور صفورا . چکار کنم؟ منصور خواست بیرونش کنه، التماس کرد، هنوزم کار پیدا نکرده

احساس میکنم اصلا از دوران بارداری ام لذت نمی برم ، از بس آشفته و نگرانم .نکند منصور عاشق آذر شده ، ولی نه برعکسش درست تره. منصور از آذر متنفره .ولی چرا؟ نکند اینها همه فیلم است و منصور میخواد آذر را بیرون کند تا من فکرم منحرف شود. وبعد برود او را عقد کند .این افکار پریشان مرا واداشته تا امشب ترس را کنار بگذارم ویواشکی بروم پایین ببینم چه خبر است. چون صدای ویولن منصور مدتی است قطع شده وهنوز بالا نیامده .باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشد.

***************************

اکنون که قلم در دست گرفته ام و اینها را مینویسم تنم میلرزد .با لرزش تنم دستهایم هم می لرزند و قدرت نوشتن ندارند .هنوز باورم نمیشود من آنقدر ساده واحمق باشم. ساعت یک نیمه شب است ومنصور از شدت عصبانیت و خجالت روس صندلی باغ نشسته و سیگار میکشد

پایین رفتم .فقط دیوار کوبها روشن بود. به سالن رفتم .خبری از منصور نبود. بی اختیار بطرف کتابخانه کشیده شدم .گفتم شاید برای برداشتن کتابی رفته .صدای پچ پچ توجهم را جلب کرد .گوش ایستادم

  • آذر دست از سرم بردار
  • نمی تونم بخدا نمیتونم .دوستت دارم منصور، چرا نمی فهمی؟
  • تو بیخود دوستم داری .وقتی من تو رو دوست ندارم و کس دیگه ای رو دوست دارم .من دیوونه زنم هستم .می فهمی یا نه؟
  • منصور مگه من میگم اونو دوست نداشته باش. فقط میگم به من هم توجه کن. اگه زن بدی برات بودم طلاقم بده .قول می دهم نذارم زنت چیزی بفهمه
  • آذر من زن دارم. چند وقت دیگه بچه هم بدنیا میاد.من غرق دنیای خودمم .من فقط گیتی رو دوست دارم .چطور حالیت کنم که دیوانه وار عاشقشم .من به تو هیچ علاقه ای ندارم.خسته م کردی. سه ماهه آسایش رو از من سلب کردی.مرتب اصرار میکنی ، گریه میکنی، التماس میکنی،آویزونم میشی. کشیک می دی. سه ماهه از دست تو اضطراب دارم. گیتی هم فهمیده که بیقرارم. اوندفعه که اومدی پشت در، بدبخت داشت سکته میکرد.آخه این بچه بازی ها چیه در میاری؟ ماشاءا... بیست ونه سالته .بیرونت کردم نرفتی ، زدم تو صورتت نرفتی .چرا ولم نمی کنی؟ بخدا زشته! بخدا گناهه! چرا داری زندگیمو بهم میریزی؟ اینه جواب محبتهای گیتی؟

آذر به گریه افتاد.وگفت: منصور فکر کردی من هزار بار اینا رو با خودم نگفتم؟ولی مگه عشق منطق حالیشه؟چرا عقلت رو بکار نمی اندازی؟کدوم مردی بدش میاد دو تا زن داشته باشد. یه شب با این، یه شب با اون. کنیزیت رو میکنم بخدا. فقط اسمتو رو من بذار.همیشه آرزوم بوده شوهری مثل تو داشته باشم.چرا باید خوشبختی فقط مال دیگران باشه.تو فقط عقدم کن ببین برات چی میکنم .اگه گیتی بهت امر میکنه، من اطاعتت میکنم .تو فقط کنارم باش، کنارم بشین ، کنارم بخواب ، شوهرم باش، پدر بچه م باش .مگه این پوست به اندازه گیتی سفید نیست؟ این چشمها به اندازه گیتی درشت نیست؟ مژه هام بلند نیست؟ هیکلم زیبا نیست ؟زشتم؟ موهام که دو برابر گیتیه. فقط بیوه م ولی بیشتر از یه دوشیزه بهت عشق می ورزم .نا امیدم نکن.بدت میاد زن بور و زاغ هم داشته باشی؟ بذار منم دلم خوش بشه و از این بلا تکلیفی و دغدغه روحی خلاص بشم .منصور یه اتاق برام تو پایین شهرم بگیری، راضی ام. فقط سایه سرم باش. صبحها بیا اونجا .بقیه روز بیا اینجا .آرزمه یکبار همانطور که میگی گیتی جان عزیزم، بگی آذر جان عزیزم .آره تو اسمش رو بذار بچه بازی، ولی من میذارم عشق .منصور دوستت دارم!منصور، تو رو خدا صبر کن! نرو بی احساس!

  • اّه انقدر مثل کنه به من نچسب ، من خوشم نمیاد! آره من بی رحم و دلسنگم . زنم رو دوست دارم ، زندگیم رو دوست دارم ، نمیخواهم بدبخت بشم. تو هم زودتر جل وپلاست رو جمع کن و از اینجا برو. خواهش میکنم آذر وگرنه به ولای علی آبروت رو می برم و همه چیزو به گیتی میگم
  • منم همه رو انکار میکنم و میگم تو بهم ابراز علاقه کردی و من میخواستم به گیتی بگم و تو ترسیدی دست پیش گرفتی
  • تو غلط کردی زنیکه هرزه.ای کاش نذاشته بودم بیای تو این خونه. بیچاره گیتی! بخدا اگه بلایی سر زن و بچه م بیاد یا زندگیم بهم بخوره می کشمت .همانطور که یکبار خودم رو میخواستم بکشم. می دونی چرا؟ بخاطر اون که اون بالاست و آرام خوابیده و بچه ام رو تو شکمش پرورش می ده .می پرستمش! نه تو نه هیچ حوری و پری دیگه ای نمیتونه جای اون رو برام پر کنه .آره تو زیبایی .خوش اندامی اما گیتی من نیستی.

پاهایم سست شد. جان در بدن نداشتم .خدایا یعنی نتیجه اعتماد اینه؟ نتیجه مهربونی و رحم دلی اینه؟ نتیجه گذشت اینه؟ پاداش خوبی اینه؟ اگه اینه من دوست دارم بی رحم ترین و بی عاطفه ترین آدم دنیا باشم .قلبم بشدت میزد .سرم گیج می رفت .دل وکمرم هم از هول و اضطراب درد گرفته بود. حالتی داشتم که انگار میخواستم فارغ بشوم، آنهم در شش ماهگی. احساس درد میکردم ، اما درد روحم بود .وفا ومردانگی منصور به من نیرو بخشید. منصور عشق منه، زندگی منه، فقط مال منه .تا آمدم دسته در را پایین بیاورم و در را بازکنم ، منصور در را باز کرد و هاج واج و بر وبر به من خیره شد. رنگش شد مثل پیراهن خواب من و زبانش بند آمد. در حالیکه تمام بدنم می لرزید منصور را کنار زدم و جلو رفتم .آذر با حیرت و ترس به من چشم دوخته بود. مقابلش ایستادم نمی دانم چرا چشمهای اشکبارش مرا یاد خودم انداخت. یاد آن زمان که عاشق منصور بودم .باز دلم سوخت .

  • گیتی بخدا من آمده بودم کتاب رو بذارم سرجاش .این آشغال مزاحمم شد . من کار خلافی نکردم قسم میخورم .

با تمام حرارت بدنم وداغی مغز و گونه هام نگاه خونسردی به منصور کردم و گفتم: می دونم عزیزم من همه چیز رو شنیدم. خودت رو ناراحت نکن، ولی بهتر بود زودتر به من می گفتی که نه تو اینطور دچار اضطراب بشی، نه من همه ش در فکر وخیال باشم ، نه این آذر اینطور عاشق بشه.

رو به آذر کردم و با مهربانی گفتم : می دونم عاشقی چیه و عشق کدومه .خودم عاشق بودم ،برای همین سرزنشت نمی کنم ولی آیا اینه جواب محبتهای من؟ من دست تو رو گرفتم ، تو میخواستی از پشت بهم خنجر بزنی و قلبم رو ازم بگیری و صاحب بشی .آذر به عاشقیت ایراد نمی گیرم، آره منصور دوست داشتنی یه، ولی به نمک نشناسیت ایراد میگیرم وگله دارم. چون این حق من نبود. حالا هم عیب نداره ولی بهتره صبح اینجا رو ترک کنی .چون می بینی که منصور دوستت نداره .پس خودت رو تباه نکن و این بچه رو هم بدبخت نکن آذر. برو! خواهش میکنم برو! رویم را از آذر که متحیر به من نگاه میکرد برگرداندم و نگاهی به منصور انداختم و از اتاق بیرون آمدم

منصور فریاد کشید: صبح گورتو گم میکنی وگرنه پلیس خبر میکنم

از پله ها بالا آمدم و به اتاقم برگشتم واشک ریختم نه بحال خودم ، بخاطر آذر که درکش میکردم. بیچاره او هم دلش میخواهد خوشبخت زندگی کند .فقط انتخاب درستی نکرده.خدایا چقدر خوشبختم .الهی شکرت! منصور را برایم حفظ کن که وجودش برای من آرامش مطلقه .او هدیه توست برای من، برای دل دردمند من. بخدا فردا از دروغی که به منصور گفته ام پرده بر می دارم .او پدرم رو هم دوست داره و هیچوقت منو سرزنش نمی کنه .الحمدالـله پدرم هم که حالش بهتره. پس چرا انقدر خودم و پدرم رو عذاب بدم.

منصور دوستت دارم .منو تنها نذار! بهت نیاز دارم ، قول می دم دیگه هرگز به کسی اعتماد نکنم، چون منم زندگیم رو دوست دارم. منظورم از زندگی قصر وماشین و پول وکارخونه ت نیست .زندگیم تویی و این بچه که پوست و خونش از توئه .بخدا اگه از مال دنیا فقط یه گلیم پاره داشته باشی روی همان گلیم پاره سفره محبت تو رو پهن میکنم و غذای روح میخورم. همان گلیم پاره رو فرش زیر پام میکنم و سقف سرم .از پارگی و سوراخای اون پنجره عشق میسازم. پنجره ای که درش به قلب تو باز میشه . من فقط تو رو میخوام، تو نوازنده الهه ناز را.

لرزش دستهایم بهتر شده.منصور هنوز در حیاط نشسته و فکر میکند .الهی قربونت برم عزیز دلم که اینقدر پاکی و باوفایی!

وقتی منصور به اتاق آمد خودم را بخواب زدم تا نخواهد عذرخواهی کند. میخواستم فکر کند من آرام و با خیال راحت خوابیده ام .بوسه ای به گونه ام زد و خودش را به من چسباند و دستم را در دستش گرفت وخوابید

**************************

  • میای بریم صبحونه بخوریم گیتی جان؟

لبخندی به منصور زدم .او را بوسیدم وگفتم: درسته جمعه ها پایان هفته هاس، ولی این جمعه برای من آغاز یه زندگی دوباره س، چون حالا مطمئن شدم که چقدر دوستم داری .فکر نمی کنم هیچ مردی بتونه از آذربگذره، ولی تو از من نگذشتی .ازت ممنونم منصور.

  • حالا حالاها مونده تا بفهمی چقدر دوستت دارم .دیر ازدواج کردم ولی همه دل و جانم رو به تو سپردم .آسون به دستت نیاوردم که آسون رهات کنم .کلی خون دادم

زدیم زیر خنده .دستم را روی شکمم گذاشتم ، بچه چنان لگدی زد که دلم از حال رفت

  • چی شد گیتی جان، ناراحتی؟
  • نه تکان میخوره و لگد میزنه، فکر کنم از اون فوتبالیست هاست که تو دوست داری
  • میگه گشنمه به داد من برسین آخه!

شاد وپرانرژی توی رختخواب نشستم وگفتم: سلام بر عشق وزندگی!

  • سلام بر شکوفه زندگی من! خدا تو رو از من نگیره که طلوع آفتاب رو برام درخشنده تر و زیباتر میکنی نازنینم

خواستم از تخت پایین بیایم که سرم گیج رفت .میخوای استراحت کن. میگم صبحونه رو بیارن بالا

  • تو برو پایین بخور، حتما میز رو چیدن.من همینجا میخورم
  • میخوام با هم بخوریم
  • منصورجان، اتاق خواب که جای صبحونه خوردی نیست. برای منم بگو فقط یه لیوان شیر بیارن .حالت تهوع دارم نمی تونم نان وکره و پنیر بخورم
  • این صبحونه یه خانم باردار و یک فوتبالیست نیست ها!
  • باور کن میل ندارم
  • باشه عزیزم هر طور راحتی و نگاه عاشقانه ای به من کرد ورفت
  • منصور بیا
  • جانم
  • آهنگ گیسو چی بود؟
  • مرا ببوس

منصور را بوسیدم .منصور هم مرا بوسید و گفت: دوستت دارم عزیز دلم

  • من هم همینطور

به شکمم اشاره کرد و گفت: تا فحشمون نداده بگم برات صبحونه بیارن

  • ممنون

منصور رفت .بلند شدم دست وصورتم را با بدبختی شستم .اصلا حال ایستادن نداشتم .باز فشارم پایین آمده .به اتاق برگشتم .لباسم را عوض کردم و روی مبل نشستم که ثریا وارد شد

  • سلام خانم
  • سلام ثریا خانم
  • حالتون چطوره؟
  • سرم گیج می ره، حالم خوش نیست
  • فشارتون اومده پایین. الان آذر براتون صبحانه میاره
  • هنوز نرفته
  • داره می ره .خواست از شما خداحافظی کنه
  • بره بهتره ثریا خانم .حق با شما بود.
  • اتفاقی افتاده؟
  • داشت می افتاد، ولی خدا به منصور طول عمر بده که انقدر پاک و وفا داره.منصور جوابش کرد
  • دیدین گفتم؟ خوب کردین. اون لیاقت خوبی نداره خانم جون
  • همه اشتباه می کنن ، نمیشه ازش گله کرد .اونم بدبخته
  • شما خیلی مهربونید!
  • شما هم نمونه یه زن خوب وپاک هستی .خدا شما رو از ما نگیره .شما، آقا نبی و آقا مرتضی رو. حالا میفهمم ، حق با منصور بود .آدم نباید به هرکس اعتماد کنه
  • شما خودتون خوبید گیتی خانم.خدا آقا و شما رو سلامت کنه تا دو سه ماه دیگه هم کوچولوی خوشگلتون میاد وجمعتون جمع میشه. همیشه آرزوم بود بچه آقا رو ببینم .انگار نوه خودمه، بخدا قسم
  • می دونیم خانم تا حالا ندیدم مردی انقدر خاطر زنش رو بخواد .وکی دعا خواند وفوت کرد
  • ممنونم ثریا خانم.منم دوستش دارم
  • به پای هم پیر شید کار خاصی ندارین؟
  • نه برو پایین این آذر غیر قابل اعتماده
  • چشم خانم

وقتی ثریا رفت آی کشیدم و به آذر فکر کردم. دلم برایش می سوخت که حلال زاده از در وارد شد .سر به زیر انداخت وگفت: سلام خانم

  • سلام آذر جون صبح بخیر
  • صبح شما هم بخیر. و با خجالت سینی شیر را روی میز عسلی گذاشت وگفت: من شرمنده شما هستم خانم، روم نمیشد بیام ولی خب باید حتما ازتون تشکر میکردم
  • دشمنت شرمنده باشه. من دیشب تو رو ندیدم ، شیطون رو دیدم . خودت رو ناراحت نکن
  • با اجازتون مرخص می شم. برای همه چیز ممنونم
  • ما هم از تو ممنونیم .انشاءا.... همیشه موفق باشی

جلو آمد و با اکراه مرا بوسید و گفت: امیدوارم باقی عمرتون رو راحت سرکنین خانم و دیگه مزاحمی نداشته باشین

  • ممنونم، انشاءا.... و لبخند زدم وگفتم: تو هم ایشاءا... باقی عمرت رو خوش باشی و راحت سر کنی
  • نه انم این راحتی ها به ما نیومده .ما باید زجر بکشیم
  • این چه حرفیه؟ ایشاءا... خوشبخت میشی. همه چیز رو از اونی که اون بالاست بخواه .بهش می رسی.
  • ببینیم و تعریف کنیم خانم، خدانگهدار، اگه بدی دیدین حلال کنین
  • من تو رو حلال کردم .مطمئنم به اشتباهت پی بردی.عشق و دوست داشتن گناه نیست ولی خیانت و بهم ریختن زندگی دیگران گناه بزرگیه آذر. هیچوقت برای خوشبختی خودت عشق کسی رو نگیر. درست انتخاب کن. اینطور خودت هم راحت زندگی می کنی.

نگاه مرموزی کرد وگفت: بله خانم حق با شماست

  • ممنون از صبحانه .خدانگهدار ومواظب خودت باش. یه موقع گرفتاری مالی پیدا کردی رو من حساب کن و بهم بگو
  • چشم خانم ممنون. اگه دیدمتون!

با نگاه عجیبی خداحافظی کرد و رفت . نمی دانم چرا مضطرب بنظر می رسید و حرفهای عجیب وغریب می زد.خب، البته طبیعی است. ته دلش  از من ومنصور متنفر است و بیشتر از من ، چون من عشق منصورم.چه می دانم فعلا بروم شیرم را بخورم که معلوم است کوچولویم خیلی گرسنه است ، چون خیلی لگد میزند .قربونت برم الهی.آخه کی بدنیا میای قند عسلم ! ولی خودمونیم داشتن بابات رو ازمون می گرفتن. خدا رحم کرد .عجب زمونه خر تو خری شده.

**************************

فقط چند برگ از دفتر خاطرات گیتی مانده بود که برگهای دفتر زندگی اش تمام شد. آری الهه ناز الهه شد و رفت و چه مظلومان و امیدوارپرپر شد .گیتی چه آرزوها داشت!عاشق زندگی، شوهر وفرزندش بود. اکنون که این جکلات را می نویسم دیدگانم از اشک پر است و روحم آشفته .ولی میدانم که دوست دارید بدانید گیتی چطور در جمعه ای که آن را آغاز زندگی دوباره اش نامید پرپر شد و زندگی ابدی خود را شروع کرد.اگر میخواهید بدانید چه شد دفتر خاطرات گیسوی دلشکسته وتنها را بخوانید. این دفتر دیگر جایی برای نوشتن ندارد، پس ادامه این ماجرا را در خاطرات من جستجو کنید .البته فعلا نمی توانم تا مدتها قلم بدست بگیرم چون روحیه مناسبی ندارم .در حال حاضر در سوگ داغ خواهر عزیزم ، او که وجودم بود، پاره تنم بود و تنها دلخوشی ام، اشک می ریزم. خدایا چطور تحمل کنم؟ این چه مصیبتی بود؟ داغ مادر، برادر، حسرت سلامتی پدر برای من کافی نبود؟ ولی می دانم که اگر مادرم زنده بود می گفت حتما مصلحت چنین بوده .اما خودش نتوانست مصلحت را بپذیرد و از غصه برادرم دق کرد ومرد .خدایا اقلا به من صبر عطا کن

و این منم دختری تنها، دلشکسته وغمگین .دختری تنها در آغاز فصل پاییز.در آغاز فصل در وجدایی.به راستی کدام دختر بیست وپنج ساله ای میتواند این داغها را تحمل کند .ای کاش به تهران نیامده بودیم ! ای کاش گیتی پرستار نمیشد .ای کاش آنروز که تازه میخواست کارش را در منزل منصور شروع کنه هرگز منصور از او دلجویی نمیکرد و او را بر نمی گرداند .گاهی اوقات یک اتفاق کوچک و پیش پا افتاده پشیمانی های غیر قابل جبران به بار می آورند. ای کاش........... قلبم دارد آتش میگیرد .دیگر مونسی ندارم. از منصور که چه بگویم، دیدگانم از اشک انباشته شده .دیگر نمی توانم ادامه بدهم .



نویسنده : admin
بازدید : 46


هدایایی که گرفتم قابل وصف نیست، چه از نظر کیفیت و چه کمیت .میهمانها بعد از به پایان رسیدن مراسم عقد به باغ رفتند تا پذیرایی شوند و جشن بگیرند .ارکستر موزیک می نواخت و همه در فعالیت و جنب و جوش بودند. بعد از اینکه کار فیلمبردار و عکاس تمام شد ما هم به باغ رفتیم و به دیگران پیوستیم .گیسو و فرهان با هم جور شده و مشغول رقص بودند .شاید علت اینکه فرهان به راحتی عشق بین من و منصور را پذیرفت وجود گیسو بود. چون هیچ فرقی با من نداشت ، حتی صدای ما هم شبیه هم بود . با آهنگ ای یار مبارک ، من و منصور هم وسط رفتیم . گیتی حتی یک ذره هم پشیمون نیستی؟ اگر صدبار دیگه به دنیا بیام فقط میگم منصور. تو ایران یه عالمه منصور داریم! من فقط منصور متین رو میخوام قربون تو ناز نازی بره این منصور متین خوش شانس! مگه تو پشیمونی منصور؟ پشیمونم؟! هیچ روزی را بخاطر ندارم که به این اندازه خوشحال و آرام باشم. اما چرا یه روز دیگه رو هم بیاد دارم چه روزی؟ اون روز که تو رو دوباره از خدا پس گرفتم .راستش اون روز هم خوشحالتر از امروز بودم نمی دونم چرا احساس میکنم این خوشبختی عمرش کوتاهه شاید مثل من باور نمی کنی که بهم تعلق داریم. امشب باور می کنی عزیزم .وای پس چرا زمان نمی گذره؟ تنها چیزی که تو زندگی خیلی منو خوشحال کرده ازدواج با توئه منصور منصور مرا محکمتر بخودش فشرد و لبم را بوسید . زشته منصور، حیاکن. ولم کن گیتی. زشته چیه؟ سی وچهار ساله در انتظار چنین شبی بودم .حالا که بهش رسیدم بگم زشته، بده ، آخه چه عیبی داره؟ زنم رو دوست دارم می بوسمش . این کجاش بده؟ اصلا مخصوصا میکنم که زودتر مهمونا برن. از شام هم خبری نیست بعد اونا هم می رن ؟ خلاصه تا آخر شب بزن و بکوب برپا بود. در پایان کمی با ماشین در خیابانها دور زدیم و بقول معروف بوق بوق و بزن و برقص کردیم. بعد همه ما را تا منزل همراهی کردند و خداحافظی کردند و رفتند . پدر وگیسو هم با خانواده آقا کریم رفتند .همه جای خانه حسابی ریخت و پاش بود و خبر از تمام شدن جشنی بزرگ می داد.جشنی که پایانش آغاز زندگی دو دلداده بود. آغاز زندگی گیتی ومنصور. ثریا و محبوبه و صفورا مشغول جمع و جور کردن ظرف و ظروف بودند .مادرجون روی مبل ولو شده بود، کفشهایش را از پا در آورده بود و می گفت : چقدر خسته شدم .پا واسم نمونده .کفشم یه کم پامو میزد ناراحتم کرده ازتون ممنونم مادرجون. خیلی زحمت کشیدین .انشاءا... جبران کنم اختیار داری عزیزم ، کاری نکردم. هر کاری هم که کردم وظیفه م بوده .آرزوم بود چنین عروسی داشته باشم که خدا حاجتم رو داد. جلوی دوست و آشنا خیلی به تو افتخار کردم . هم بخاطر خودت هم اقوامت .همه مثل خودت باشخصیتن ممنونم، لطف دارین ثریا، اسپند دود کن ، چشممون نکنن . تو رو خدا بسه هر چی کشیدیم چشم خانم منصور وارد سالن شد و گفت: خب همگی خسته نباشین همچنین مامان معلومه خیلی خسته شدی ها .امشب میتونی راحت بخوابی ، چون امشب از آهنگ ماهنگ خبری نیس چرا مامان جان؟ وقتی خودشو دارم آهنگش رو میخوام چکار .تازه وقتش رو هم نداریم و چشمک زد برو پسرم ، فرشته و ناجی و مهربون من حلالت ، مبارک باشه سرم را پایین انداختم و لبخند زدم .منصور گفت: مامان جان دیگه وقتی شما امر بفرمایین ما چاره ای جز اجرای اوامر شما نداریم. پس شبتون بخیر و با اجازه .بریم گیتی جون، پاشو عزیزم . با خجالت نگاهی به مادر کردم. او متوجه شد و کفشهایش را دوباره به پا کرد و از روی مبل برخاست. بطرف منصور رفت، دست او را گرفت و بطرف من آورد و دست من را در دست منصور گذاشت. گفت: پاشو عزیزم برین استراحت کنین که می دونم خیلی خسته این .براتون آرزوی خوشبختی میکنم و از خدا میخوام که هر چقدر من از محسن خدابیامرز راضی بودم تو هم از پسرم راضی باشی و دعا گوی من باشی سپس رو به منصور گفت: رو سپیدم کن پسرم، عروسم، دخترم، پرستارم ، ناجیم، عزیز دلم ، یک عمر مثل شیشه دستت سپرده . سپس هر دوی ما را بوسید .در همان حال قطرات اشک از دیدگانش جاری شد. گفت: برین دیگه ، ای بابا شب خوش. به مادر شب بخیر گفتیم و همراه منصور به طبقه بالا رفتیم منصور در اتاق را با آرنجش باز کرد .داخل که شدیم در را با پایش بست ، مرا روی تخت گذاشت و گفت : عزیزم پیوندمون مبارک کتش را در آورد مقابلم قرار گرفت و گفت : خیلی خسته شدی ؟ در کنار تو انرژی از دست نمی دم، انرژی میگیرم عزیزم انقدر زبون نریز و عشوه نیا .به اندازه کافی حالم دگرگون هست دختر صدای خنده ام بلند شد. آخ فدای اون خنده هات! اصلا می دونی اول عاشق اون دندانهای سفید و ردیفت شدم؟ منصور میخوام احساست رو بدونم احساس میکنم صاحب چیزی گرانبها شدم که همه آرزوش رو دارن . غرور خاصی دارم نوازشم کرد و گفت : از ابریشم لطیفتری نازنین. و بعد بوسه بارانم کرد . زیر باران بوسه هایش من هم احساس غرور خاصی داشتم آنشب تا صبح حرف زدیم و از عشق و خاطرات گفتیم گیتی نمیخوای بدونی از کی مجنونم کردی؟ چرا خیلی دلم میخواد بدونم کی پات تو تور من گیر کرد اولین بار که دیدمت از زیبایی و سادگیت جا خوردم. از حرفات و حاضرجوابی هات کیف میکردم .وقتی سرت رو روی زانوی مادر گذاشته بودی و گریه میکردی یک حالی شدم . وقتی با پوست پرتقال گل درست کردم و اون تعبیر رو کردی، دلم میخواست بلند شم ببوسمت ، چون خیلی به دلم نشست .موهای مادر رو که رنگ کرده بودی و سر به سرم گذاشتین با خنده و شیطنت چنگ به دلم انداختی .احساس میکردم دوستت دارم ولی هنوز باور نداشتم . وقتی گواهینامه تو نشونم دادی از غرور و تکبرت عشق کردم، چون تا بهت اجازه رانندگی ندادم اونو نشونم ندادی . وقتی با لباس آبی زنگاری ، اون روز جمعه که الناز و خونواده شو دعوت کرده بودم دیدمت ، مطمئن شدم که دوستت دارم و اونطور معرفیت کردم .وقتی برام حساب کتاب کردی دیوونه م کردی. وقتی در حال رقص دیدمت ، حالم دگرگون شد .فهمیدم من درست همین چهره و همین اندام و همین روحیه رو میخوام .ولی حالاکه فکر میکنم می بینم همون روز اولی که اومدی منزل ما و من از دیر اومدنت عصبانی شدم ، وقتی داشتی قهر میکردی ، انگار قلبم داشت از بدنم جدا میشد پس از روز اول عاشقم شدی؟ حالا بگو ببینم چرا سر تلفن الناز باهام اونطوری کردی . یادمه گفتی دلیل داری خواستم بدونم ظرفیتت چقدره؟ آدم حسودی هستی یا نه؟ آدم خودخواهی هستی یا نه؟ منو دوست داری یا نه ؟ البته کمی هم شک داشتم که واقعا نخواستی بگی. حالا تو کی عاشقم شدی گیتی جان؟ همین الان بله؟بله؟ پس گولم زدی ؟ و شروع کرد به قلقلک دادن من و ادامه داد: پس الکی الکی اونهمه از ما خون رفت ؟ یاالـله راستش رو بگو وگرنه ولت نمی کنم میگم بخدا منصور میگم .دلم از حال رفت ، قلقلکم نده خب بگو روز اول از قیافه و تیپت خوشم اومد، ولی بهت علاقه مند نشدم .البته مدام منتظرت بودم .خودم هم نمی دونستم چرا .هر روز که به حرفم بیشتر گوش میکردی و با محبتتر میشدی، مهرت بیشتر به دلم می نشست .تا اون روز که  با مادر از پرده فروشی برگشتیم تو رو با اون پیراهن لیمویی و ژاکت مشکی و شلوار کرم دیدم .یه لحظه احساس کردم عاشقتم . و بعد هم که شدم لیلی و دیوونه قربون لیلی ام بشم الهی! می دونی گیتی؟ وقتی برای اولین بار دیدمت اون صورت زیبا و اون چشمات دلم رو برد ، ولی بعد گفتم نه بابا لنگه بقیه س. ولی بعد متوجه شدم که نه، با بقیه فرق داری. از صداقت و گستاخی ات خوشم اومد .دخترهایی که من باهاشون برخورد داشتم برای بدست آوردن من طنازی میکردن که توجه منو جلب بکنن. هرچی من می گفتم می گفتن درسته، ولی تو در برابر زور گوییها و کارهای اشتباه من می ایستادی ، جوابم رو منطقی و مودبانه می دادی. ازم ایراد می گرفتی، بهم آموزش می دادی، بهم محبت میکردی، درحالیکه اصلا قصد جلب توجه نداشتی ، انگار اصلا در نظرت مهم نبودم .فقط بفکر سلامتی مادر بودی ، یعنی به کاری که بهت محول شده بود. اصلا برای بدست آوردن من تلاش نکردی. فقط سعی میکردی خودت باشی و همین برام ارزش داشت خب شاید علتش اینه که ما توکلمون بخدای مهربونه و باور داریم همه چیز به اختیار اوست .من تو را خیلی دوست داشتم و دارم ، خیلی هم نگران روزی بودم که تو مال من نشی اما هیچوقت تلاشی برای بدست آوردنت نکردم .وظیفه م رو انجام دادم و دعا کردم .ما به قسمت خیلی معتقدیم .نمی دونم چرا علی به ما نرفته بود و آن کار احمقانه رو کرد منصور؟ خب تو هم که کردی خانمم؟ نه منصور، من بخاطر اینکه همسر تو نشدم و تو مال من نشدی خودکشی نکردم .من به این علت آن کار شیطانی رو کردم که دیدم تو بخاطر من خودکشی کردی. وجدانم در عذاب بود. تو خیلی جوونی ، خیلی حیفی . من خودم رو مسئول می دونستم .نمی تونستم باور کنم تو بخاطر من زیر خروارها خاک خوابیدی .اول تو این کار احمقانه رو کردی .می فهمی چی میگم آره می فهمم عزیزم همینکه تو زنده و خوشبخت بودی من راضی بودم منصور قربون قلب مهربونت بشم که من رو کشته چه احساس قشنگیه که آدم با کسی که دوستش داره ازدواج کنه آره و تو نمی دونی که من چقدر دوستت دارم گیتی! خیلی زیاده؟ آنقدر که خودمم واسه خودم نگرانم .اصلا دوست ندارم تنهات بذارم .بدون من هیچ جا نمی ری گیتی چون آنوقت از بس نگران میشم پاکت پاکت سیگار میکشم و از بین می رم . من مواظب خودم هستم ، به کسی هم اجازه نمی دم بهم چپ نگاه کنه ، خیالت راحت با اینحال هر جا خواستی بری خودم نوکرتم عزیزم .نمی گذارم بهت سخت بگذره . تو آزادی فقط من اسکورتت میکنم ، همین همین؟ اوهوم شوخی میکنی نه گیتی جان. من حقیقتا ازت خواهش میکنم تنها بیرون نری عزیزم اما شاید بخوام برم خواهرم رو ببینم یا خریدی انجام بدم منصور خب من مخلصتم .یک زنگ می زنی از شرکت میام همه ش که نمیشه مزاحم تو بشم .تو مگه کار و زندگی نداری. خب با گیسو یا مادر می رم متاسفم با تعجب به منصور خیره شدم .مردمک چشمهایش حقیقت را فریاد می زدند عصبانی شدم و گفتم: بس کن منصور این مسخره بازیها چیه؟ نمیخوام تو رو از دست بدم .بهت وابسته م .می فهمی گیتی یا نه تو میخوای من رو هم مثل مادرت خونه نشین کنی. این تعصبات خشک و بیهوده جز افسرده کردن من نتیجه ای نداره. بچه که نیستی .تو منو فریب دادی و این برام آزار دهنده س خب با مامان برو خوبه؟ از مردی که به زنش شک داشته باشه بیزارم من به تو شک ندارم .بخدا شک ندارم .من آدم نگران ووسواسی ای هستم .اینو که درک میکنی خانم روانشناس خودت رو مداوا کن منصور وگرنه بد می بینی .من نمی تونم تحمل کنم مثلا چکار میکنی؟ تو دیگه زن منی باید اطاعت کنی. عصبانی برخاستم و ربدوشامبرم را پوشیدم .انگار خواب دیده بودم .باورم نمیشد که خوشبختی هایم به این زودی تمام شده باشد. نه نمیتوانم اسارت را بپذیرم و مدام تو این کاخ باشم. منصور تا ساعت دو که نیست ، عصر هم که عادت دارد بخوابد ، غروب هم که به کارهایش می رسد. فقط شب می ماند که دیگر..... نه هرگز. یک لحظه یاد حرف گیسو افتادم که پرسید حاضری همسر منصور بشی اما بدبخت بشی . و حالا می گفتم نه حاضر نیستم اسارت بکشم، من آزاد بزرگ شده ام. شاید بخواهم بروم پدرم را ببینم وای خدای من؟ چه غلطی کردم دروغ گفتم کجای می ری گیتی؟ داریم دو کلمه با هم صحبت می کنیم من با آدم غیر منطقی صحبتی ندارم .انقدر بهت فشار میارم تا از این افکار غلط دست برداری. مگه من زندانی توام . به امید یک زندگی خوب اومدم خونه ت نه اینکه اینجا بپوسم و بمیرم گیتی زشته ، بیا بگیر بخواب صبح با هم صحبت می کنیم بنده هم متاسفم وارد اتاق پرستار (اتاق سابقم) شدم و در را به رویش بستم . ·        باز کن گیتی. گیتی الان مادر بیدار میشه زشته. گیتی، آخه این چه جمله ای بود دختر؟ نگذار خاطره شیرنمون تلخ بشه. تو خیلی زود عصبانی می شی ها ·        همین که هستم .خلایق هر چه لایق .برو تا فریادنزدم منصور .تو باید زودتر من رو آگاه میکردی . صدای در اتاقش را شنیدم که بسته شد. فهمیدم رفت و هنوز شش صبح نشده چه بساطی به پا شده. فکر کرده می نشینم زندگی میکنم . ندیدی چطور تمام عشقم را تو این خانه جا گذاشتم و رفتم؟ صبح حدود ساعت یازده با صدای مادر جون در اتاق را باز کردم سلام مادر جون سلام عزیزم .مبارک باشه چه مبارکی مادرجون؟ چرا اومدی اینجا .جنگ رو از شب اول شروع کردی دخترم؟ صحبت سر جنگ نیست مادر، تقاضاهای غیر منطقی داره که از یک آدم باشعور و نرمال بعیده. کسی حق نداره آزادی کسی رو بگیره درسته عزیزم .اما تو از اول می دونستی منصور متعصبه ، اون خیلی دوستت داره نه مادر جون، من اسم رو دوست داشتن نمی ذارم .منم خیلی بیشتر منصور رو دوست دارم ، اما بهش امر ونهی نمی کنم .آزادیش هم نمیگیرم زندگی ما بر پایه اعتماد بنا شده حرف منطقی جواب نداره .حق با توئه اما قهر مشکلی رو حل نمیکنه .با زبون بهتر میتونی اصلاحش کنی عزیزم نمی پذیره مادر جون مثلا عروس دامادین. حیفه، شاد باشین .بعدها افسوس می خورین ها .بیا بریم آشتیتون بدم نه مادر جون. اجاز بدین به روش خودم درستش کنم از دست شما جوونها که تا بنام هم میشین میخواین تعمیرات اساسی رو شروع کنین. ادب کاری، صافکاری، نصب منطق، وصل افسار مادر جون منصور از ادب وکمال چیزی کم نداره و من این رو مدیون تربیت شما هستم .فقط تعصبات بیهوده و بیجا داره که اونم درست میشه ، می دونم خودت می دونی دخترم. من تو زندگی شما دخالت نمی کنم .فقط بعنوان بزرگتر تجربیاتم رو در اختیارتون می ذارم ممنونم ، ما نیازمند راهنمایی شما هستیم .حالا که حق رو به من دادین اجازه بدین یه کم مبارزه کنم .شما منو می شناسین ، من نمی تونم یکنواخت زندگی کنم مادر مرا بوسید وگفت: می فهمم عزیز دلم . من باز هم باهاش صحبت می کنم. خودت رو ناراحت نکن. تو مختاری هر رفتار زشت و غیر منطقی ای رو که در منصور هست عوض کنی .من بتو اعتمادو اعتقاد کامل دارم .انشاءا... راضی میشه . یه کم زمان میبره . من طرف توام انشاءا... ازتون ممنونم حالا بیا اقلا صبحانه ات رو بخور عزیزم .ضعف میکنی آنوقت جون و قوه سر وکله زدن با منصور رو نداری ها ، اونکه خیلی حالش خوبه چشم الان میام، منصور چکار میکنه؟ معلومه سیگار میکشه .ولش کردی به امان خدا کجاست؟ تو حیاط مشغوله.می رم میگم ثریا صبحانه ات رو آماده کنه، زود بیا چشم گیتی جان، میتونم بپرسم این پسری که تحویل جامعه دادم چند ساعت تونست زن داری کنه؟ هر دو زدین زیر خنده .گفتم: هوا داشت روشن میشد که زندگی ما تاریک شد و بنده قهر اومدم اینجا مادر خانم متین خنئه قشنگی تحویلم داد و گفت: خب پس دو سه ساعتی آبروی ما رو خریده بچه م خدا می دونه که خیلی خوشحالم و بخودم می بالم که همسر منصور و عروس شما هستم مادر جون.اما خب پیش میاد دیگه، میگن دعوا نمک زندگیه و آشتی کنون بعدش شیرینی زندگی این شوریها معنیش اینه که قدر لحظات شیرین و خوب زندگیتون رو بیشتر بدونین .منصور طاقت قهر نداره. مخصوصا با تو عزیزم .بیا به دادش برس الان زنگ میزنم آتش نشانی بیاد سیگارش رو خاموش کنه فکر خوبه ، پاک هوای حیاط رو کثیف کرده مادر رفت .دوش گرفتم. بلوز و دامن سفیدی پوشیدم وموهایم را سشوار کشیدم .کمی آرایش کردم و از پله ها پایین آمدم سلام ثریا خانم سلام گیتی خانم .مبارکا باشه انشاءا....! به پای هم پیر بشین! ممنونم.با دعای شما! بفرمایین سرمیز بله ممنون کسی تو سالن نبود .از پشت پنجره های سالن غذاخوری دیدم که مادر روی صندلی نشسته و منصور ایستاده و به مرتضی که در حال کندن چسبهای گل ماشین بود نگاه میکند. نگاهی به قد وبالای منصور انداختم .پیراهن آستین کوتاه سفید و شلوار لی پوشیده بود .به سلیقه خودم آفرین گفتم و از داشتن چنین همسری خدا را شکر کردم. صبحانه ام را خوردم و برای اینکه مادر را خوشحال کنم به باغ رفتم و کنار مادر نشستم سلام مادر سلام عزیزم، صبحانه خوردی؟ بله سلام گیتی خانم! سلام آقا مرتضی خسته نباشین منصور با دیدن من لبخندی زد و بطرفم آمد وگفت: سلام بر عروس نازم با ناز واخم گفتم: سلام منصور از پشتم دستش را دورم انداخت و بوسه ای بر گونه ام زد و گفت: از من دلخوری خانمی؟ با دیدن مادر که زیر چشمی نگاهمون میکرد و لبخند به لب داشت سکوت کردم صبحانه خوردی؟ بله خوردم آمد کنارم روی صندلی دیگری نشست و پا روپا انداخت .مادر به بهانه کاری به داخل ساختمان رفت تا ما را تنها بگذارد .در صندلی فرو رفتم .آفتاب دلپذیری بود. پا رو پا انداخته بودم و لذت میبردم که منصور خم شد .دامنم را روی مچ پایم کشید وگفت: دقت کن عزیز من. نمی بینی کرتضی اونجاست؟ با چشم غره نگاهش کردم .واقعا که شورش را در آورده بود، گفتم: شما هم دقت داشته باش که قرار بود سیگار نکشی .هفته سوم اردیبهشت ماهه و طبق قولتون نباید سیگاری دستتون باشه وقتی اعصابم رو بهم می ریزی چنین توقعی نداشته باش گیتی جان .دست خودم که نیست .وقتی ناراحت باشم بی اختیار سیگار روشن میکنم عصبانی بلند شدم و گفتم: پس وقتی اعصابم رو بهم بریزی، منم دامنم رو میزنم بالا تا خنک بشم، آروم بشم. و بطرف سالن راه افتادم و خودم را به اتاقم رساندم و روی تخت دراز کشیدم .تازه یاد حرفم افتادم و خنده ام گرفت .جدا چقدر جالب میشد اگر وقتی عصبانی میشوم دامنم را بالا بزنم .آنوقت آقا نبی ومرتضی آرزو میکردند که مدام عصبانی باشم .قهقهه خنده ام بلند شد که در اتاق باز شد و منصور وارد شد و در را قفل کرد. نیشم را بستم و مثل ترقه پریدم : بخند عزیزم! من آرزومه تو شاد باشی اخمهایم را در هم کشیدم وگفتم: فراموش که نکردی وقتی وارد اتاق کسی میشی در بزنی؟ منصور بطرفم آمد وگفت: نه یادم نرفته . ولی من برای ورود به حریم همسرم اجازه نمی گیرم .بله را قبلا گرفتم ولی من اینطور دوست دارم همسر قشنگم خیلی چیزها رو دوست نداره و نمی پسنده .اما اگه منو دوست داشته باشه خیلی زود عادت میکنه برو کنار منصور گیتی چرا انقدر مسئله رو بزرگ میکنی .من که چیز شاقی از تو نخواستم .اصلا بلند شو هر جا دوست داری ببرمت ببین منصور ، خودت می دونی من زیاد اهل گردش وخیابانگردی نیستم .فقط وقتی لازم باشه می رم بیرون. تو میخوای این رو هم از من دریغ کنی ؟منی که بخاطر تو از جونم گذشتم چطور میتونم بیرون از خانه بهت خیانت کنم؟ آخه کمی منطقی باش. تو خودت شاهدی که بعد از تو هیچ مردی رو نخواستم .ولی اگه به این تعصبات ادامه بدی تغییر رویه میدم. من در عشق وپاکی تو شک ندارم ، فقط نمیخوام مدام نگران باشم ، چرا دیر کرد، چرا نیومد، الان دزدیدنش ، حتما تصادف کرده ، حتما مزاحمش شدن، حتما بنزین ماشینش تموم شده، یا خراب شده و..... تو حاضری من مدام تا بری وبیای حرص وجوش بخورم و سیگار بکشم من بیرونم نرم تو سیگار میکشی خودت دیدی که بخاطر تو از مشروب گذشتم . من روزی یه پاکت سیگار می کشیدم ، ولی حالا اگه ناراحت بشم دو سه تا می کشم سیگار ومشروب برای آدم مضره .ولی گردش وتفریح برای سلامتی لازمه گردش وتفریح هم می برمت .مگه میخوام زندونیت کنم عزیز من؟ منصور من نمی تونم .بخدا نمی تونم .یا طلاقم بده یا آزادم بذار طلاقت بدم؟ خودت می فهمی چی میگی گیتی؟ هنوز بیست وچهار ساعت از عقدمون نگذشته طلاقت بدم؟ بهتر از اینه که مدام با هم اختلاف داشته باشیم .تو میخوای منو مثل مادرت کنی ؟ من دارم زجر میکشم مگه من دیوونه م؟ من نمی دونم . تصمیمت رو بگیر منصور دستی به موهایش کشید و گفت: اقلا بهم فرصت بده که چی بشه؟ که طلاقت بدم دیگه مسخره م میکنی؟ من کی باشم تو رو مسخره کنم عزیزم شوخی کردم .بهم فرصت بده تا با خودم و تعصبم کنار بیام .فقط بگم به این زودیها نمی تونم اجازه بدم ها نکنه یه عمر طول بکشه؟ نه قشنگم، نه الهه نازم، هر روز حاضرم نگرانت باشم ولی تو رو از دست ندم .نقطه ضعف منو که خوب می دونی باشه پس تا اون موقع اتاقمون جداست دیگه چی؟ تمام تعصبم رو زیر پا گذاشتم که این اتفاق نیفته اینطور زودتر به نتیجه می رسیم میخوای زجرم بدی و رضایت بگیری؟ خودم هم دو جانبه زجر میکشم . هم اینکه جدا از تو میخوابم، هم تو این خونه زندونی ام به من نزذیکتر شد وگفت: نه تو زجر بکش نه من، الهی فدات شم! سرم را عقب کشیدم وگفتم: برو منصور، زبون نریز آره همین تصمیم رو دارم . میخوام برم اون دنیا، در بهشت رضوان ، در جوار حوری گیتی رادمنش. همان روانشناسه که روح و روان من را تعمیرات اساسی کرده اما باز هم نیاز به سرویس دارم عزیزم بالاخره خنده را به لبم آورد حقه باز خنده رضایته انشاءا.... بیشتر خنده ام گرفت. آخ که منصور هلاکته! آخه تو چی بودی که سر از خونه ما در آوردی ؟ خدا پدر ومادر طاهره خانم رو بیامرزه که تو رو به زور فرستادن اینجا . قربون حکمت خدا برم .چی خواسته برام! اعتراف میکنم که در برابر محبت و جذبه منصور نمی توانستم مقاومت کنم .آغوش گرمش پناهگاه منه! بوسه های عاشقانه ش دلگرمی منه! نوازش دستهاش دلخوشی منه! و همیشه در کنار او بودن آرزوی منه! خدا یا منصور رو از من نگیر ************************* بعد از ظهر گیسو به دیدن ما آمد. وقتی برایش جریان را تعریف کردم با حالتی بانمک گفت: وقتی بگی چشم که دیگه مشکلی پیش نمیاد .قربونت برم! مسخره نکن؟ مگه خودت نبودی می گفتی فقط میگم چشم. فقط در صورتیکه چشم چرون باشه تحمل نمی کنم حواسم به آزادی نبود ، اون موقع کله م داغ بود. آها!حالا سرده؟ حالا که بیچاره به غل و زنجیرت نکشیده .تازه عروسی، میترسه تنها بری بیرون. خب چه بهتر، با خودش برو. اینها همه نشانه علاقه س.والـله من که حاضرم یک چنین گاردی همیشه اسکورتم کنه و راننده م باشه ایشاءا... فرهان قسمتت باشه که  به آرزوت برسی خب، دیگه چه خبرها؟ دیشب خوش گذشت ؟ بالاخره ناکام نمردی؟ جای الناز خوب بود؟ اوه! چه جایی بود گیسو! دلت نخواد چه آغوش داغ وگرمی .بگو رویا، خواب، بهشت..... مبارکت باشه .همیشه لذتش رو ببری آبجی، ولی برای کسی اونطوری تعریف نکن .هم چشم میخورین ، هم دلش آب میشه بدبخت ! آنشب شام را دور هم صرف کردیم. گیسو را بمنزل رساندیم. پدر را ملاقات کردیم و بمنزل برگشتیم *************************** روزها می گذرند، من و منصور هر روز عاشقتر ووابسته تر میشویم بقدری با من مهربان است که از نوشتن و بیان آن قاصرم . از محبتهای مادرجون که هرچه بگویم کم گفته ام. خداوند موهبت خوشبختی را تمام وکمال به من هدیه کرده و من شکرگذار درگاهش هستم . مرتب به میهمانی دعوت میشویم والحمدالـله روزهای خوشی را سپری می کنیم. **************************** دیگر وقتی نمی کنم .خاطراتم را بنویسم .انگار زن زندگی که میشوی دیگر وقت اضافه پیدا نمی کنی تازه سه تا خدمتکار هم داریم. صبح ها، گاهی ساعت هفت ونیم با منصور بلند میشوم و با او صبحانه میخورم ، ولی گاهی هم هم که خوابم می آید تا نه ونیم ، بعد بلند میشوم .تا به سر ووضعم برسم و صبحانه بخورم ساعت شده ده ونیم .نیمساعت_یکساعتی با مادرجون مشغولیم و ساعت یازده ونیم منصور تلفن میزند و ده دقیقه ای حرف می زنیم. بعد تا ساعت یک کتاب میخوانم .گاهی در باغ قدم می زنم یا شنا میکنم، گاهی هم به خودم می رسم .ساعت دو_دو ونیم ناهار را با منصور می خوریم .یکساعت بعد هم میخوابیم. عصر با هم بیرون می رویم و یا اینکه مهمان داریم و یا به میهمانی دعوتیم .این است که وقت نمی کنم قلم بدست بگیرم .الان که قلم بدست گرفته ام دو ماه از عروسی ما می گذرد .برای آخر هفته به جشن نامزدی نگین دختر مینو خانم دعوت شده ایم و در تهیه تدارکات مخصوص آن جشنیم کت و دامن سفیدی دوختم که بسیار زیبا و خوش ترکیب است. از زهره خواستم بیایید موهایم را رنگ ومش کند و الان منتظر او هستم غروب زهره کار رنگ ومش وسشوار را تمام کرد و رفت .از پله ها پایین آمدم و وارد سالن شدم.منصور سرش به مطالعه گرم بود به مادرجون علامت دادم که ساکت باشد .پاورچین پاورچین جلو رفتم و از پشت دستم را روی عینک منصور گذاشتم و گفتم: حالا دیگه بهتره منو مطالعه کنی عزیزم. دیگه منو گرفتی خیالت راحت شده، کتاب دستت گرفتی؟ منصور دستم را از روی چشمش برداشت و سرش را برگرداند و با تعجب به من خیره شد. بعد عینکش را برداشت و بلند شد ایستاد وگفت: به به! به به! چه کردی عزیزم ! بعد رو به مادرش کرد وگفت: می بینی مامان چی گرفتم؟ آره پسرم . یه تکه ماه بخدا! هزار الـله اکبر خیلی نازتر شدی عزیزم ممنونم مادر جون منصور گفت : لازم شد یک بوسه ای بر گونه عزیزم بزنم، بعد از بوسه گفت: اینکارها رو میکنی و انتظار داری بنده اجازه بدم تنها بری بیرون؟ با عرض معذرت باید فرصت رو بیشتر کنی گیتی خانم . منصور اذیت نکن ها. اونوقت دیگه هرگز به خودم نمی رسم تو به خودت نرسی هم زیبا و دوست داشتنی هستی، پس از این تهدیدت نمی ترسم .من تو را ساده پسندیدم حالا جدا خوشت اومد منصور جان؟ اگه دوست نداری بگو عوضش کنم نه عزیزم ، بهت میاد. خیلی خوشم آمد .حیف که اگه الان بغلت کنم ببرمت بالا دعوام میکنی وگرنه بهت می گفتم تا چه اندازه روم اثر گذاشتی خندیدم و مادر جون گفت: رودربایستی نکن منصور. من خودم بهت گفتم زن بگیر پس راحت باش شما که می دونم حرفی نداری. این وروجک پدرم رو در میاره که چرا با آبروش بازی کردم منصور دست بردار! نمیشه از شوخی ها نکنی؟ چشم عزیزم، چشم الهه نازم ، حالا به افتخار رنگ ومش موهای گیتی میخوام شام ببرمتون هتل شرایتون گیتی جون مادر، تو رو خدا هر روز موهاتو یه رنگ کن که ما هم نصیبی ببریم زدیم زیر خنده بشرطی که ثریا خانم و آقا نبی و مرتضی رو هم ببریم. منصور اینهمهخودمون رفتیم، یه دفعه هم با اینها بریم هر طور تو دوست داری عزیزم. برو بهشون بگو حاضر شن الان که زوده پسرم ، ساعت شش ونیمه تا شما خانمها حاضرشین شده ساعا هشت .لابد ثریا خانم هم میخواد میزانپلی کنه بلند خندیدم منصور گفت: به محبوبه و صفورا هم بگو گیتی باشه بهشون میگم . ولی فکر نکنم بیان .اونا ساعت هفت می رن خونه شون.خونواده شون منتظرن خیلی خب، راستی به گیسو هم زنگ بزن بگو می ریم دنبالش باشه منصورجان، دیگه به کی خبر بدهم به فرهان بگم بیاد؟ فرهان؟ آره، مگه چیه اقلا فرهان هم یه عشقی با گیسو بکنه ول کن حالا منصور، شلوغ پلوغش نکن شاید ثریا خانم اینا معذب باشن اینم حرفی یه ، حق با توست .یه شب دیگه اونو می بریم محبوبه و صفورا که نیامدند ولی به اصرار، ثریا و آقا نبی و مرتضی را بردیم. گیسو هم بود و خیلی خوش گذشت . من که لذیذترین غذایی بود که خوردم، چون در کنار خانواده زحمتکش و پاکی چون خانواده آقا نبی بودم. خانواده ای که سالهاست در این خانه با صداقت زحمت کشیدند و جز چشم آقا ، چشم خانم هیچ نگفتند .خانواده ای که تمام خوشبختی ام را بعد از خدا مهربان از آنها دارم. اگه زری مرا به اینها معرفی نکرده بود، اگر ثریا ضامن من نمی شد، من در این ناز ونعمت نبودم و اینطور در خوشبختی غرق نمی شدم . الهی صدهزار بار شکرت! کاری که از من بر نمی آید . دعا میکنم که مرتضی هم خوشبخت شود.راستی فراموش کردم بگویم که مرتضی مدتی است در شرکت منصور مشغول به کار شده.مهندس فعالی است و منصور به او خیلی امیدوار است . روز جشن فرا رسید .زهره موهایم را بحالت پر سشوار کشید .آرایشم کرد و رفت .کت ودامن سفیدم را پوشیدم و جورابهای شیشه ای سفیدی به پا کردم وکفشهای پاشنه بلند بندی سفیدم را پوشیدم و از پله ها پایین آمدم منصور جان من آماده ام به به،خوشگل خانم! عجب زیبا شدی عزیزم ممنونم .تو هم خیلی ماه شدی .دیدی گفتم همین کت و شلوار دودی رو بردار. کراواتت هم که طوسیه ، خلاصه حسابی گیتی کش شدی منصور جلو آمد دست دور گردنم انداخت، مرا بخودش نزدیک کرد وگونه ام را بوسید وگفت: خدا نکنه .ایشاءا.... که من پیشمرگت بشم! خدا نکنه منصور . اینقدر لوسم نکن تو لیاقتش رو داری، بهت افتخار میکنم گیتی در حالیکه کراوات منصور را مرتب میکردم گفتم: اونکه افتخار میکنه منم دوستت دارم عزیزم. تو رو با دنیا عوض نمی کنم به به! لیلی ومجنون دوباره زندخ شدن .مردیم از بوسه های شما! از آغوش منصور بیرون آمدم و سلام کردم سلام مادرجون! سلام مامان! سلام به امیدهای زندگیم ! گیتی جان عجب لباسی شده! خیلی ناز شدی ممنونم، لباس شما هم قشنگه این مدل مو بهتون میاد منصور گفت : اگه آماده این بریم، دیر شد. من برم کیفم رو بردارم بیام برو عزیزم ..ثریا! بله آقا! به مرتضی بگو سوییچ بنز سیاهه رو بده با اون بریم بله، چشم دو تا کیف سفید از کمدم برداشتم و از پله ها پایین آمدم .یکی را از این انگشتم آویزان کردم، دیگری را از آن انگشتم ووسط پله ها گفتم: منصور! مادر! کدوم کیف بهتره دستم بگیرم؟ که چنان لیزی خوردم و قل قل از پله ها افتادم که دیدنی بود. صدای ((یا ابوالفضل)) مادر و (( گیتی مواظب باش)) منصور. هنوز توی گوشم می پیچد .منصور و مادر شتابان بطرفم آمدند . منصور وسط پله ها مرا گرفت .تمام استخوانهایم درد گرفته بود. روی پله نشستم چیزیت نشد گیتی؟ نه، چیز مهمی نیست پات رو تکون بده ببینم .نکنه شکسته باشه نه چیزی نشده چرا دقت نمی کنی عزیزم؟ کف کفشهام لیزه، پله ها هم سنگ، همه دست به یکی کردن لباس امشب منو کثیف کنن .ببین چه به روزگار لباس نازنینم اومد .آخ! دستم چقدر درد میکنه . ببینم! کمی ورم کرده گیتی .بیا بریم دکتر دکتر چیه .منصور! چیزی نشده ضرب دیده .پام هم خراشیده بلند شو بایست ببین جایت ناراحت نیست. بلند شدم ایستادم وگفت: نه ، ببین خوب خوبم . آی کمرم الهی بمیرم مادر! منصور، صد دفعه گفتم این پله ها سنگه ، خطرناکه ، موکتش کن .هی پشت گوش میندازی همین فردا ترتیبش رو می دم مامان . خدا رحم کرد آخ آخ جورابم هم که در رفت .عجب بساطیه ! شانس ندارم .حالا با این لباس چطوری بیام نامزدی ؟ شما برین من نمیام خب، سر راه می ریم مغازه یه دست کت دامن سفید میخریم گیتی جان .اینکه غصه نداره . تو جون بخواه من اینو دوست داشتم ثریا گفت: خانم لباستون رو بدین من لکه هاش را براتون میشورم ، اتو میکنم .فقط نیمساعت، وقت میخوام منصور گفت: نامزدی ما که نیست عجله کنیم .ببر درستش کن ثریا.ممنون کیفها را از روی پله برداشتم وگفتم : بالاخره نگفتین کدوم یکی رو دستم بگیرم ها! که همه خندیدند و منصور گفت: از دست قر وفر شما زنها که آدم رو نصفه جون می کنین .ثریا اول یه اسفند دود کن که واجبتره والـله! چشم الساعه وقتی بالا می رفتم گفتم: اینهمه مکافات کشیدم .آخر هم نگفتین کدومکیفو دستم بگیرم باز همه خندیدند منصور گفت: همون زنجیر طلایی داره عزیزم حق با منصوره دخترم ! ممنون، بالاخره این همه قل خوردن نتیجه داد خلاصه ساعت نه ونیم در مجلس حاضر بودیم و جزو آخرین گروه میهمانها. نامزدی باشکوهی بود .شوهر نگین هم مثل خودش خوب و صمیمی بود. امشب الناز با کمال پر رویی از منصور تقاضای رقص کرد .ولی منصور سردرد را بهانه کرد و نپذیرفت . بعد از شام ارکستر متوقف شد و آقای شرفی گفت: وحالا نوبت مهندس متینه. ما اینجا ویولنم داریم مهندس. بفرمایین سرافرازمون کنین منصور بدون تعارف بلند شد و بطرف گروه ارکستر رفت .ویولن را گرفت وگفت: مجددا خدمت نگین خانم و همسرشون جمشید خان تبریک عرض میکنم .انشاءا... که سالهای سال در کنار هم خوشبخت و سعادتمند زندگی کنین .اجازه بدین اول آهنگی رو بنوازم که همیشه به عشق همسر عزیزم می نوازم .بعد یک آهنگ به افتخار عروس خانم و آقا داماد میزنم .چه افتخاری کردم، چه عشقی کردم! وقتی منصور نشست ، پدر نگین رو به من کرد و گفت: گیتی خانم نمی خواین جبران کنین و به ما افتخار بدین؟ آهسته به منصور گفتم: اجازه می دی منصور؟ میخوای چکار کنی گیتی ؟ میخوام هنرم رو نشون بدم نکنه برقصی یا بخونی که قیامت به پا می کنم ها چیه منصور خان اجازه نمی ده؟ مهندس یه امشب رو بخاطر ما گذشت کنین . خواهش میکنم .داشتیم مشورت میکردیم پس بفرمایین خانم متین نگاهی به منصور کردم و بلند شدم .منصور با اضطراب به من نگاه میکرد .تو رودربایستی گیر کرده بود. بطرف پیانو رفتم .از شادمهر که پشت پیانو بود خواهش کردم که جایش را به من بدهد .پشت پیانو که نشستم همه برایم کف زدند .انگار منصور هم خیالش راحت شد که دیگران را همراهی کرد . وقتی همه ساکت شدند گفتم: من هم به نوبه خودم تبریک عرض میکنم و این آهنگ رو به افتخار همه اونایی که قلب عاشق دارن و بخصوص سلطان قلب خودم منصور جان میزنم . و شروع به نواختن آهنگ سلطان قلبها کردم . در تمام مدتی که می نواختم منصور با لبخند و اشتیاق به من چشم دوخته بود. انگشتش را زیر گونه اش گذاشته بود و آرنجش را به دسته مبل تکیه داده بود و لذت میبرد . مادر هم با آهنگ من آرام تکان می خورد و در احساس غرق شده بود. همه تا چند دقیقه کف زدند و فریاد دوباره دوباره سالن را پر کرده بود. بلند شدم و تشکر کردم و گفتم: ممنونم ولی اجازه بدین در یه فرصت دیگه در خدمتتون باشم .با اجازه . و بسمت منصور رفتم و سرجایم نشستم .منصور دستم را بلند کرد و بوسید وگفت: تو عشق منی عزیزم . بها افتخار میکنم آفرین دخترم .محشر بود. کیف کردم .الهی فدای اون انگشتهای هنرمندت بشم. ممنونم منصور جان .ممنون مادر جون شرمنده م نکنین نگفته بودی پیانو میزنی شیطون؟ خواستم سورپریز باشه منصور جان قربون اون سورپریزت برم .کادوی جشن تولدت یه پیانوئه جدا؟ چه عالی! بشرطی که هر روز آهنگ سلطان قلبها رو بزنی روزها با پیانو برات میزنم ، شبها با تپشهای قلبم منصور نگاه عاشقانه ای به من کرد و گفت: اگه موافقین بریم خونه .نامزدی دیگه بسه زدم زیر خنده وگفتم : منصور هنوز کیک رو نبریدن .نمیشه با تو دو کلمه عاشقانه حرف زد؟ مگه شب نیست؟ چرا خب میخوام صدای تپش قلبت رو بشنوم دیگه منصور! فدات . و دوباره دستم را بوسید .بالاخره ساعت دو نیمه شب بمنزل برگشتیم .فردا جمعه است و خوشحالم از اینکه منصور از صبح در کنار می ماند .قول داده که فردا من و گیسو را به دیزین ببرد. مادر جون هم گفته شاید بیایم .منصور دارد مسواک میزند .پس بهتر است تا نیامده دفتر دستک را ببندم ************************** سه ماه دیگر گذشته .اکنون پنج ماه است که ازدواج کرده ایم و هنوز منصور دست از تعصبات و نگرانیهایش برنداشته .هرجا بخواهم بروم باید با او یا مادرش بروم . تازه به مادرش هم اطمینان ندارد و مدام نگران است و سفارش می کند . کم کم مادر زمزمه میکند که میخواهد برای دیدن خواهرش به آلمان برود و مقدمات سفر را فراهم میکند . می دانم که با رفتن مادر تاز بدبختیهای من شروع میشود. چون دیگر هرگز نمی توانم از خانه خارج شوم مگر با خود منصور. گاهی آرزو میکنم که ای کاش آنقدر دوستم نداشت .ولی باز بخودم نهیب میزنم که گیتی چه بسا کسانیکه به روز تو آرزومندند.همه آرزوی چنین همسری را دارند .تو ناشکری می کنی؟ او که اجازه همه به تو می دهد .آرایش ، رانندگی ، شنا ، اسکی ، پول هم که فراوان تو دست و بالت هست فقط می گوید همه جا باید با خودم باشی مادر مهندس فرهان فوت کرد. خیلی متاثر شدیم. در تمام مراسمش به اتفاق گیسو شرکت کردیم .فرهان فوق العاده به گیسو علاقمند شده بود و قصد خواستگاری داشت که این اتفاق افتاد .چه حکمتی در کار است خدا می داند. دیر وزود دارد سوخت و سوز ندارد .فقط یکسال همه چیز به تعویق افتاد دلم برای پدرم خیلی تنگ شده است. پنج ماه است که او را ندیده ام .خودم کردم که لعنت برخودم باد! اگر دروغ نگفته بودم خیلی راحت می توانستم با منصور بروم ببینمش .گیسو هم که آنقدر گرفتار کارش است که وقت ندارد برود پدر را به تهران بیاورد و دوباره ببرد. فقط ماهی یکبار پنج شنبه جمعه می رود شیراز به او سری می زند و می آید. البته اگر به منصور بگویم برویم عمویم را ببینم می آید ، ولی نمی خواهم او را در آسایشگاه ببیند. میترسم قضیه لو برود و دیگر به من اطمینان نکند ************************* امشب پس از سه ماه مادر را به فرودگاه بردیم و راهی آلمان کردیم. آنقدر دلگرفته و غمگینم که حد ندارد. منصور هم حال عجیبی دارد .ولی به رو نمی آورد ومرا دلداری می دهد .جای مادر خیلی خالی است . بارش برف بهمن ماه بر غصه های دلم افزوده .آسمان هم مثل دل من و منصور گرفته حتی اگر آسمان صاف شود دل ما صاف نمیشود چون مادر تا شش ماه دیگر به ایران باز نمی گردد ************************** یکماهی میشود که مادر ایران را ترک گفته ، آنقدر به من فشار آمده که آخر دیروز کار را یکسره کردم .با منصور که در شرکت بود تماس گرفتم . ·        بله؟ ·        سلام منصور! ·        سلام عزیزم.چطوری؟ ·        بد ·        خدا نکند .چرا بد؟ ·        حوصله م سر رفته! ·        اتفاقا میخواستم الان بهت زنگ بزنم. خودت رو یه جوری مشغول کن عزیزم .تا بیام ·        با چی؟ با کی؟ ·        چرا انقدر عصبی هستی گیتی .خیلی خب من امروز زودتر میام .ساعت یازده ملاقات مهمی دارم بعدش میام خونه ·        من دارم میرم خونه طاهره خانم ·        تو چیکار میکنی؟ ·        همین که شنیدی ·        گیتی حوصله ندارم ها ·        اتفاقا من از تو بدتر! ·        بعد از ظهر با هم می ریم ، خوبه ؟ بهشون اطلاع بده ·        من الان حوصله م سر رفته، میخوام الان برم ·        خودت که می دونی تنها نمیشه بری ، پس چرا اصرار میکنی ·        اصرار نمیکنم .فقط خواستم بهت اطلاع داده باشم. ناهار اونجا هستم . ساعت چهار و نیم پنج میام.قربونت .خدانگهدار . وقطع کردم زنگ تلفن بصدا در آمد .دلم نیامد جواب ندهم ·        بله ·        چت شده امروز؟ ·        زده به سرم .میخوام مثل بچه آدمیزاد سوار ماشین بشم ، برم خونه یه دوست این ایرادی داره؟ ·        نمی ری! یک کلام! گفتم عصر می برمت، قول می دم ·        متاسفم ·        اول صبحی اعصاب منو خرد نکن گیتی .هزار جور گرفتاری دارن ·        ببین منصور بخدا قسم اگه اجازه ندی برم، دیگه منو تو این خونه نمی بینی، حالا خود دانی! ·        یعنی چی؟ ·        دیگه تحملم تموم شده. نه ماه فرصت کافی نیست؟ پوسیدم تو این عمارت ·        پس با مرتضی وثریا برو. بعد هم خودم میام دنبالت ·        میخوام خودم برم .امروز باید تکلیف من معلوم بشه. یا به من اطمینان داری یا نداری ·        عزیزم اطمینان دارم . چرا باور نمی کنی؟ ·        تا نذاری خودم برم ، باور نمی کنم ·        گیتی! ·        پس اجازه نمی دی؟ باشه! ·        خیلی خب قطع نکن ببینم ·        با کدوم ماشین میخوای بری؟ ·        با بنز میرم .قرمز تو اون محل تابلوئه ·        خودت که تابلوتری خان! ·        من مواظب خودم هستم ·        من الان میام می برمت .خوبه؟ ·        باز که رسیدیم سر جای اول منصور ·        خیلی خب برو ولی احتیاط کن .شما تلفن شون رو بده به من ·        یادداشت کن...... من تا یه ساعت دیگه اونجام زنگ بزن که مطمدن بشی ·        گیتی مواظب باش.آهسته برو ·        مواظبم ، ممنون که اجازه دادی .یه بوسه جایزه ت ·        با همین کارهات سرم شیره می مالی دیگه! کی برمیگردی؟ ·        تو کی میای خونه؟ ·        می دونی که آخر ساله وکار زیاده ، ساعت سه ونیم چهارشنبه تو که میخواستی زود بیای خونه ·        خب، تو که نیستی! بخاطر تو میخواستم زود بیام ·        من چهار و نیم پنج میام ·        چهار ونیم پنج نه، دقیقا کی؟ ·        ای بابا مگه سربازخونه س؟ ·        خواستی راه بیفتی تماس بگیر ·        چشم! امری باشه ·        مواظب باش عزیزم ·        راستی تو نمیای منصور؟ ·        تو که میگی خودم میخوام برم ·        ناهارو میگم ·        باهات تماس میگیرم ·        باشه سعی کن بیای ·        دیگه سفارش نکنم ها! ·        بابا بالاخره یا می میرم یا می دزدنم راحت میشی دیگه! ·        نمیخواد بری خودم اومدم ببرمت ·        منصور! ·        ساده برو گیتی! آرایش نکن، لباس پوشیده بپوش ·        والـله ، نه میخواستم راه راه برم، نه لخت ·        خداحافظ عشق من گوشی را گذاشتم و از خوشحالی دستهایم را به هم مالیدم و به طاهره خانم زنگ زدم و اطلاع دادم .سریع رفتم بالا حاضر شدم .بلوز و شلوار گلبهی رنگی پوشیدم .تل سفیدی زدم و کیف سفیدی انتخاب کردم .نیمساعت بعد آمدم پایین بیرون تشریف می برین خانم جون؟ بله ثریا خانم، می رم منزل طاهره خانم .ناهار اونجا هستم به آقا بگم یا نگم گیتی خانم من کی تا حالا به منصور دروغ گفتم؟ جسارت نکردم، آخه می دونین که آقا حساسند بهش اطلاع دادم.با هزار بدبختی و خط ونشون رضایت داد . دیوونه م کرده بخدا. انگار آسمون سوارخ شده و فقط گیتی افتاده زمین ماشاءا... بر و رو دارین .جذابین، آقا هم نگران میشه .خب دوستتون داره گاهی آرزو میکنم ای کاش انقدر دوستم نداشت .خب منم دوستش دارم ولی اذیتش که نمی کنم! درست میشه خانم جون مردها اولش اینطوری اند ایشاءا...! فعلا که امروز رضایت داده تا فردا الحمدالـله .بفرمایین دیرتون نشه شما هم بیاین بریم ثریا خانم. نمی خواهید به زری خانم سر بزنین؟ نه، ممنونم شما بفرمایین خوش بگذره منصور شاید بیاد خونه طاهره خانم . زیاد منتظرش نباشین باشه خانم خدانگهدار خدا به همراهتون مواظب باشید خداحافظی کردم و سوییچ را داخل قفل ماشین انداختم که صدای بوق ماشین منصور را شنیدم .نگاهی به ثریا خانم انداختم و سر تکان دادم و گفتم : آخرش می ذارم می رم بخدا. ثریا خانم هم سر تکان داد . پیاده شدم .منصور کنار ماشین من پارک کرد . از شدت عصبانیت حالت انفجار به من دست داده بود. دستهایم را روی سقف ماشین و سرم را روی دستهایم گذاشتم و بحال خود افسوس خوردم که چطور آزادی ام را با عشق عوض کردم .ای که خاک بر سر من کنند .خب در قلب صاحب مرده ات رو می بستی که اینطور گرفتار نشی .حالا بکش ! با چشم غره نگاهی به منصور کردم که از ماشین پیاده شد . سلام آقا خسته نباشین سلام ثریا چرا اینطوری نگام میکنی گیتی جان.خب اومدم دنبالت دیگه مگه قرار ملاقات نداشتی؟ به گیسو سپردم اگه اومدم سرگرمشون کنه تا برگردم یعنی واسه شون برقصه یا بخونه منصور نگاهی گله مند به من کرد. بعد گفت: مگه نمیخوای بری؟ بیا بریم دیگه با شما نخیر! من وقت ندارم گیتب .انقدر بحث نکن عصبانی سوییچ را از ماشین در آوردم و بسمت منزل راه افتادم گیتی! و دنبالم آمد. وسط پله ها بودم که گفت: مگه با تو نیستم؟ ایستادم چرا امروز اینکارها رو میکنی؟ برای اینکه از دستت دیوونه شدم! خسته شدم! دیگه نمیتونم تحملت کنم!نه ماهه منو تو این خونه حبس کردی اصلا نمیخوام دوستم داشته باشی و راه افتادم .بیچاره ثریا تا دید بحثمان بالا گرفته رفت تو آشپزخانه مگه به غل و زنجیرت کشیدم؟ در اتاق خواب را محکم به هم کوبیدم و بحالت مادر مرده ها لبه تخت نشستم .منصور در را باز کرد . این کارها چیه؟ خجالت نمی کشی جلو ثریا ؟ این سوال رو باید از تو پرسید بده برات ارزش قائلم؟ ده نفر رو علافت کردم و کار رو رها کردم اومدم در خدمت جنا بعالی باشم؟ آره بده! برای اینکه این خدمت نیست ! شکه ! تردیده من به تو شک ندارم .این ده هزار دفعه .بلند شو بریم دیر شد نمی رم. اصلا نمی رم! برو به کار مردم برس. و از سلاح بانوان استفاده کردم و زدم زیر گریه منصور در را بست و آمد کنارم نشست وگفت: چرا گریه میکنی؟ برو بذار به درد خودم بمیرم .بلند شو برو! خدا نکنه .ایشاءا.... درد وبلاهات بیاد به جون من نمیخوام قربون صدقه م بری .ازادی مو نگیر خیلی خب، بلند شو برو ولی گریه نکن. بلند شو دیگه ، پشیمون می شم ها اشکهایم را پاک کردم وگفتم : نمی رم حوصله شو ندارم . و گوشی را برداشتم تا شماره طاهره خانم را بگیرم که تلفن را قطع کرد و گوشی را گرفت و سرجاش گذاشت وگفت: من الان حوصله تو سرجاش میارم ولم کن منصور چه وقت این کارهاس؟ اتفاقا حالا وقتشه عزیز من که اینطور خوشگل شدی. بوی عطرت تا سر باغ میاد، اونوقت میگی ولت کنم؟ در حالیکه گردنم را می بویید گفت: اینه تیپ ساده ای که گفتم بزنی؟ شلوارم که ساده س. بلوزم هم که ساده س .بفرمایید ساده چه جوریه که ما هم بفهمیم در چشمهایم نگاه کرد ویکمرتبه دو تایی زدیم زیر خنده شیطون بلا! دیرم شد منصور. بهشون خبر دادم، بده .منتظرند . تو هم مگه قرار نداری؟ بد اینه که شوهرت ازت راضی نباشه عزیزم! *************************** ·        اجازه می فرمایین بریم مهمونی ظهر شد ·        تو مهمونی شما جایی برای من نیست؟ ·        چرا ینست؟ ·        اتفاقا خوشحال می شن .ناهار بیا ·        ببینم چی میشه . شاید اومدم تماس می گیرم ·        باشه هر طور راحتی ·        اون چیه می مالی؟ ·        لبم خط خط و راه راه شده. می مالم که ساده بشه . بالاخره تو شوهرمی و باید ازت اطاعت کنم هر دو لبخند زدیم .منصور همانطور که دو دستش را زیر سرش گذاشته بود و دراز کشیده بود .به پهلو شد و گفت: پش حالا که میخواهی اطاعت کنی بیا اینجا! از آینه رو برگردوندم و گفتم: چیکار داری؟ میخواهم ببینم رژت چه بویی می ده جلو رفتم و صورتم را به صورت منصور نزدیک کردم . منصور بوسه ای گرفت وگفت: خوشبو وخوشمزه س!حالا میتونی بری منصور پاکش کردی که!اِِه! اینطوری خیالم راحتتره. والـله آقا کریم و جوونهای تو کوچه هم راحتترن دست به کمرم زد و گفتم : جدا که دست هر چی شارلاتانه از پشت بستی منصور، شارلاتان بودم که تو رو صاحب شدم دیگه ، خوشگل خانم بوسه ای به گونه منصور زدم و گفتم : خیلی دوستت دارم. بعد رفتم جلو آینه و دوباره رژ زدم و کیفم را برداشتم منصور بلند شد سری تکان داد وگفت: مثل اینکه تا اینکارها رو نکنین،روحتون آرامش نمی گیره مثل اینکه روح شما مردها هم آرامش نمیگیره. من رفتم منصور جان منصور لباسش را مرتب کرد. موهایش را شانه زد و دنبالم راه افتاد . بریم عزیزم. چپ چپ نگاهش کردم چرا اینطوری نگام میکنی .منظورم اینه که تو برو مهمونی ، منم می رم شرکت نیشم تا بنا گوش باز شد. آفرین ، حالا شدی پسر خوب خنده ای کرد و دستش را دور شانه هام انداخت و با هم از پله ها پایین آدیم. ثریا مات ومبهوت به ما زل زده بود. حتما بیچاره می گفت اینها که کمر به قتل هم بسته بودند و دنبال هم کرده بودند که داشتند بالا می رفتند . پس چی شد که عاشقانه دارند پایین می آیند .خودم خنده ام گرفت. از لبخند من هم ثریا لبخند زد .منصور با لبخند گفت: چیه ثریا؟ تا حالا ندیدی زن و شوهر با هم از پله ها بیان پایین نه مثل شما عاشق وشیدا آقا! انشاءا.... همیشه اینطور باشین ممنون ثریا ما رفتیم. خداحافظ بسلامت من شاید ناهار برم پیش گیتی .منتظم نباش بله آقا ، خوش بگذره نه گیتی جان  تو بیا با این یکی برو . خیالم راحتتر باشه، اون ترمزش کمی دیر می گیره .مرتضی باید ببره لنتهاش رو عوض کنه باشه عزیزم . پس تو هم مواظب باش سوار ماشین شدم .منصور هم سوار آن یکی شد. اول من رفتم بعد منصور. احساس سبکبالی میکردم .احساس آزادی ، احساس غرور و احساس خوشبختی! به منزل طاهره خانم که رسیدم بوی آجر آب خورده روحم را تازه کرد. چقدر این بو را دوست داشتم .بعد از سلام و علیک هنوز پایم را در اتاق نگذاشته بودم که زنگ تلفن بصدا در آمد. نرگس گوشی را برداشت . از محترمانه صحبت کردنش فهمیدم با منصور صحبت می کند. گیتی خانم آقای مهندسن سلام منصور جان سلام! راحت رسیدی عزیزم! بله، همین الان رسیدم .هنوز ننشسته بودم. چقدر تو دقیقی میگم دلشوره میگیرم باور نمی کنی؟ قرار داد رو بستی؟ داریم می بندیم .اون هم با طناب رخت ، ده دور زدیم زیر خنده .از وسط جلسه تماس می گیری؟ نه گیتی جون کنار جلسه بهتر از وسط جلسه س منصور اذیت نکن! تو مهم تری یا جلسه، عشق من؟ ممنونم آره قرار داد بستیم دارن میوه میخورن، من هم اومدم جوار گیسو خانم دارم با شما صحبت میکنم گیسو چطوره؟ خوبه، سلام می رسونه سلام برسون چشم، گیسو خانم ، گیتی خانم سلام می رسونه .ایشون باز هم سلام می رسونه منصور، طاهره خانم اشاره می کنند که ناهر حتما بیای مزاحم نباشم. می ترسم دعوام کنی و دوباره بهم چشم غره بری نه مطمئن باش، کی میای؟ تا دو ونیم میام .امروز حوصله کار ندارم پس بیا صبر می کنیم با هم ناهار بخوریم .طاهره خانم می گن گیسو رو هم بیار ای به چشم .دیگه کی رو بیارم .فرهان رو هم بیارم؟ منصور! کاری نداری عزیزم؟ نه، منتظریم .خداحافظ خداحافظ منصور وگیسو ساعت دو وسی وپنج دقیقه آمدند.آقا کریم هم همان موقع ها آمد و از دیدن ما جا خورد و البته خیلی هم خشوحال شد. آخر شب هم به اتفاق گیسو به خانه برگشتیم .اولین جمله ای که گیسو تو ماشین به من گفت. این بود: آزادیت مبارک خواهر. ولی خودمونیم خیلی نگران بود، اصلا نفهمید چطور قرار داد بست نمی دونی چقدر دوستش دارم گیسو .فکر نمی کنم بشه حدی برای این محبت تصور کزد خب الهی شکر. ولی انقدر به هم وابسته نباشین تو شرکت، منصور چندتا سیگار میکشه گیسو؟ والـله من ندیدم بکشه جز امروز که یکی کشید .یعنی هر موقع سیگار بکشه می فهمم با تو مسئله پیدا کرده لابد اون رو هم وقتی کشید که من تو راه بودم. اینطوری که آزادی بنده به ضرر سلامتی منصور تمام میشه. اسیر بمونم بهتره بله، اسیر منصور باشی بهتره. نگاه کن چطور داره پشت ما می آید از بادیگارد بدتر اینه گیتی .از آن روز یک هفته گذشت. گیسو از سفر شیراز برگشته و می گوید . بابا حال خوشی ندارد ومرتب سراغ مرا می گیرد .بقدری مضطربم که حد ندار. دل دل میکنم به منصور حقیقت را بگویم .ولی نمیشود .تازه به من اطمینان کرده وآزادم گذاشته.دو ساعت فکر کردم تا بالاخره فکر بکری به مغزم خطور کرد .گوشی را برداشتم و شماره گیسو را گرفتم . سلام گیسو سلام چطوری؟ ای بد نیستم منصور چطوره؟ خوبه، پایین مهمون داره .دو تا از دوستاش اومدن بالاخره چیکار کردی بهش حقیقت رو گفتی؟ نه می ترسم گیسو. ولی یه راه حل دیگه بنظرم رسیده بگو قول می دی نه نگی؟ من چه می دونم چی تو اون مغز پوکته! سخت وعجیب هست، ولی شدنیه بگو دیگه تو باید بیای جای من، تا من بتونم برم بابا رو ببینم .فقط دو روز زده به سرت گیتی؟ خل شدی؟ برو خدا روزیت رو جای دیگه بده قطع نکن گیسو ، جان من. آخه تو بگو، من چکار کنم؟ می خواستی دروغ نگی حالا یه غلطی کردم، تو کمکم کن .باور کن کسی چیزی نمی فهمه دختره خل وچل ! منصور که می فهمه اونم نمی فهمه .اگر حواستو جمع کنی و گیج بازی در نیاری نمی فهمه کاری نداری خان باجی؟ گیسو! خواهش میکنم! تو رو خدا! اگه منو دوست داری! تو می فهمی چی از من میخوای ؟ میخواهی دو روز زن منصور بشم پس شرکت رو چکار کنم خب دو روز هم تو خوشبخت باش خواهر من! اصلا من میخوام همینطور بدبخت باشم .چی می گی تو؟ گیسو اگه بابا بلایی سرش بیاد نمی بخشمت .باهات قطع رابطه میکنم گیتی جان، فدای قد وبالات شم، فدای اون چشمهات ، اگه منصور بخواد به من نزدیک بشه، من چه خاکی به سرم کنم؟ این فکرها رو که نکردی چرا کردم .یه بهونه ای بیار ، دو شب باهاش قهر کن، برو اتاق من روزها رو چکار کنم روابط شما که ماشاءا.... روز وشب نداره . یکسره همدیگر رو بغل کردین ول نمی کنین .می خندی دیوونه؟ تو از کجا آمار روابط ما رو داری؟ جلو ما که اینه وای بحال وقتهای دیگه همین دیگه، بالاخره یه کاری که نیاد طرفت .حالا اگر هم آمد که چه بهتر برو گیتی. خجالت بکش من زیر بار این بی عفتی نمی رم. بابا را نبینی بهتره تا منو بی آبرو کنی حالا اگه خدای ناکرده به اون جاها کشید حقیقت رو بگو .فوقش کتک نوش جان میکنم .ولی می ارزه.تو رو خدا، خواهش میکنم گیسو، نگو نه. بگذار من برم بابا رو ببینم .دلم یه ذره شده بخدا سکوت کرد چی شد؟ فکرهام رو میکنم جواب می دم الهی قربونت برم. می دونم تا تو رو دارم غم ندارم هندونه زیر بغلم نده که حال ندارم از دور می بوسمت .تا شب بهم خبر بده .فردا میخوام برم فردا؟ آره دیگه، دلم شور بابا رو میزنه خداحافظ خداحافظ شب گیسو تماس گرفت. سلام گیتی سلام چطوری گیسو جان؟ گیسو دیگه کیه ، مگه قرار نیست گیتی باشم؟ آه ، بله بله! خوشحالم کردی منصور اونجاست آره اینجا نشسته .داره کتاب میخونه سلام برسون مرسی سلامت باشی خدا بگم چیکارت کنه گیتی ، من خیلی میترسم بخدا توکل کن برنامه چیه؟ منصور جان میشه خواهش کنم از کتابخانه کتاب حافظ رو بیاری عزیزم؟ می خواین فال بگیرین؟ تو عاشقی یا گیسو؟ هردومون .من عاشق تو ، گیسو عاشق معاون تو آفرین! بدبخت فرهان چه شانسی داره .عزا دار شد مادر مرده! و رفت کتاب را بیاورد چرا آبروی منو می بری .من کی عاشق فرهانم .خل دیوونه فردا به بهانه کاری از خونه از خونه میام بیرون. ساعت یک سر کوچه ما باش تا جامون رو با هم عوض کنیم لباس چی. نمیشه تو خیابون عوض کنیم که آخ یادم نبود. یه کار دیگه می کنیم .تو صبح بیا اینجا تا بهت بگم من که صبح سرکارم باید مرخصی بگیری من تازه مرخصی گرفتم و دیگه روم نمیشه خب باید جای من خونه باشی .نمیشه که بری شرکت گیتی از خیرش بگذر . این کار عاقبت نداره صبح منتظرم ببینم چی میشه بلیط یادت نره در اولین فرصت بخر گیسو رحم کن تو رحم کن بیا گیتی جان اینم کتاب حافظ ممنون، نیت کن گیسو. کردم این شعر آمده: مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید            که زانفاس خوشش بوی کسی می آید زغم هجر مکن ناله وفریاد که دوش                               زده ام فال و فریاد رسی می آید نیتت چی بود؟ گرفتم ببینم دیوونه بازی تو به کجا میکشه فریاد رسی دیگه . خوب اومد نگران نباش کاری نداری ؟ برم بخوابم که می دونم دو روز از شدت اضطراب خواب به چشمم نمیاد نترس، خداحافظ خداحافظ چی شده گیتی جان. گیسو از چی میترسه؟ حال عموم خوب نیست .نگرانه .می گفت می ترسم به منصور بگم مرخصی میخوام می خواین سه تایی با هم بریم؟ مگه تو نمیخوای عموت رو ببینی نه، گیسو فردا می ره خبر میاره فردا؟ اونکه تازه شیراز بود، هزارتا گرفتاری داریم پس بذار من برم تنها که نمیشه .میخوای با هم بریم تو که می گی گرفتاری؟ خب، چکار کنم ، باید به تو برسم یا نه؟ ممنونم منصور، بذار گیسو بره ، بهتره چند روزه میخواد بره؟ دو روزه خیلی خب بره ممنونم الان بهش خبر می دم منصور خوابیده اما خوابم نمیبرد .خودم هم نگرانم ، ولی چاره اینیست . به ریسکش می ارزد .بیچاره گیسو چه حالی دارد .حتما او هم الان بیدار است. خدایا گیسو را از دست این منصور بد پیله به تو سپردم ************************* صبح سر میز صبحانه دستم را زیر چانه ام زده بودم و یکسره چشمم به صورتش بود. انگار می خواستم تک تک سلولهای پوست و چشم و بینی و لب او را در مغزم حک کنم و قیافه اش را در ذهن بسپارم .دلم نمی آمد از او چشم بردارم . می دانستم که دلم برایش خیلی تنگ میشود چرا انقدر نگام میکنی گیتی جان؟ دارم لذت می برم. چای پرید توی گلویش و افتاد به سرفه داشتم فکر میکردم که چه کار خیری کردم که خدا گوهری مثل تو نصیبم کرده، خوشگل، خوش تیپ، مودب، مهربون، تحصیلکرده، پولدار، متشخص ، دوست داشتنی . هیچی کم نداری ماشاءا.... خودت رو داری می گی عزیزم؟ دلم برای مادر خیلی تنگ شده منصور می گفت شاید زودتر بیام .اگه تو نبودی گیتی، دق میکردم .وقتی تو کنارمی از همه کس و همه چیز بی نیازم منصور ازت خواهش میکنم انقدر وابسته نباش مگه میخوای ترکم کنی .من که آزاد گذاشتمت من تو رو ترک کنم؟ نه قربونت برم، دو دستی چسبیدمت .ولی اگه یه روز من بمیرم چی؟ اول صبحی چرا از این حرفا می زنی گیتی . خدا نکنه! اونروز منم می میرم .مطمئن باش اگه من مردم منصور حواست باشه اشتباه اوندفعه رو تکرار نکنی که ازت نمی گذرم .در ضمن حتما بعد از من ازدواج کن منصور صبحانه اش را نیمه رها کرد و بلند شد وگفت: نخیر، امروز اینجا نشستن یعنی اشک ریختن .من رفتم گیتی جان خیلی خب ، بشین صبحونه ات رو بخور تا برات حرفهای خوب بزنم منصور نشست .یک لقمه براش گرفتم و بهش دادم وگفتم: تصمیم نداری پدر بشی جناب متین؟ دلتون صدای گریه بچه نمیخواد؟ منصور با لبخند نگاهی به من کرد و گفت: مگه خبریه عزیزم؟ نه بابا، منظورم بعدهاست اتفاقا میخواستم در اینمورد باهات صحبت کنم .درسته جناب عالی بیست و پنج سالتونه ، ولی بنده سی وپنج سالمه و دارم می افتم تو سرازیری .اگر دیر بجنبم زنگوله پای تابوت میشه. اینه که باید محبت بفرمایین به بنده اجازه بفرمایین من حرفی ندارم منصور جان هر موقع بچه خواستی بگو تا برات بیارم راست میگی یا داری سر به سرم می ذاری؟ چی لذتبخش تر از اینکه بچه تو رو بغل بگیرم .این یکی از آرزوهام بوده عزیزم. منصور بوسه ای به گونه ام زد و گفت : پس تا عصر عزیزم. امروز زودتر میام داری می ری؟ نگاهی به ساعتش کرد وگفت : آره، برم که زود بیام خدانگهدار امروز که جایی نمی ری حالا ببینم .شاید رفتم ترمینال مواظب باشین باشه، تو هم مواظب باش منصور هنوز به در خانه نرسیده بود که دلم برایش تنگ شد .صدایش زدم : منصور! جانم جلو رفتم دستم را دور گردنش انداختم وگفتم : دوستت دارم! ای کاش می دونستی چقدر زیاد! من هم دوستت دارم عزیزم. و بوسه ای گرفت وادامه داد: ثانیه ای بی تو بودن یعنی مرگ. همیشه وقتی مجرد بودم فکر میکردم ازدواج پایان عشق و دوست داشتنه ، ولی حالا می فهمم که اشتباه میکردم. ما تازه پله اول عشقیم . روز به روز عاشقترم می کنی گیتی جان نوک بینی ام را به نوک بینی اش زدم و گفتم: برو در پناه خدا.آقای پدر خدانگهدار.مواظب خودت باش خدانگهدار. منصوررفت. وقتی برگشتم یاد حرفش افتادم که گفت: پس تا عصر عزیزم. یکدفعه دو دستی زدم توی سرم ، گفتم ای خدا مرگم بده! گیسو بدبخت شدی! خاک بر سرم کنن چه وقت بچه دار شدن بود؟ اگه...... ساعت ده سر وکله هوویم پیدا شد. بیچاره از حالا رنگ ورویش را باخته بود. گفتم: از حالا ویارت شروع شده گیسو جان زهرمار بمیری ایشاءا...! دل تو دلم نیست .بخدا از دیشب پلک رو هم نذاشتم گیتی، از خر شیطون بیا پایین. من می رم حقیقت رو به منصور میگم، مطمئن باش هیچ اتفاقی نمی افته میخوای زندگیمو به هم بریزی؟ اگه بیاد منو در آغوش بگیره چی اگه نداره، خب معلومه که میاید . امروز صحبت بچه دار شدن میکرد. گیسو دو دستی بر فرق سرش کوبید وگفت: بدبخت شدم! بی آبرو شدم! من رفتم گیتی .لباسش را کشیدم وگفتم: بشین ببینم خدا مرگت نده گیتی. حالا چه وقت این حرفها بود. می خندی؟ آره، بخند! بعدا این تویی که گریه میکنی و من به ریشت می خندم ، وقتی از منصور بچه دار شدم و خانم این خانه شدم و تو شدی ایشاءا... کلفتم، منم دلم رو می گیرم می خندم خب بشی، فکر کردی ناراحت شدم؟ به تنها کسی که حساسیت ندارم تویی. چون تو خودمی .خیلی دوست دارم تو رو هم خوشبخت ببینم حالا اینو می گی. وقتی دیدی منصور اتاق منو انتخاب کرد .می بینم چه حالی میشی .سیخ شدن موهاتو از حالا می بینم ریسه رفته بودم. بلند شو بریم بالا. الان همه می فهمن . انقدر دادو بیداد نکن به اتاق خواب رفتیم .او را کمی با وسایلم آشنا کردم .حتی لباس خواب پوشیده ای را هم برای شبش انتخاب کردم راستی گیسو یادت باشه خال دستت رو بپوشونی می برمش که خیالت راحت باشه یه کم کرم سفید کننده بمال ، نمیخواد ببریش. چسب هم بد نیست روش بزنی .بگو بریده .راستی یادت باشه منصور این عطر رو خیلی دوست داره یعنی اینو نزنم؟ بستگی به نظر خودت داره دیوونه زدم زیر خنده و گفتم: شوخی می کنم بابا، چرا عصبانی میشی. در ضمن من عادت دارم طاقباز بخوابم. پشتت رو به منصور نکنی بدش میاد .بهش احترام بذار خدایا! منو بکش! راحتم کن که امشب رو نبینم یه چیز دیگه.منصور عادت داره شبها سرش رو می ذاره رو قلب من میخوابه .بعد که خواش می بره سرش رو می ذارم رو بالش .سرش رو مثل توپ بسکتبال نندازی رو بالش خیلی بی غیرتی گیتی .نمی دونم چطور راضی میشی منصور رو دست من بسپاری؟ آخه من به تو اطمینان دارم ولی زیاد مطمئن نباش.منصور چیزی نیست که بشه ازش گذشت چکار کنم؟چاره ای دارم؟ خب، بابام رو به اندازه منصور دوست دارم یه، دروغ پشتش هزار تا دروغه! با مستخدم ها زیاد دمخور نشو.مبادا بویی ببرن با اصل کاری دمخورم کافیه .اونها رو میخوام چکار خب حالا بیا لباسهامون رو عوض کنیم با نگرانی نگاهم کرد. ای بابا! مگه نمیخوای لباسمون رو عوض کنیم. از همین حالا باید شروع کنیم دیگه .بلیط برای کی گرفتی؟ ساعت دو ساعت دو؟ ای خدا مرگت نده، پس چرا نمی گی؟ زود باش، زود باش لباستو در آر بده به من لباسهایمان را با هم عوض کردیم. مدل موهایمان را هم بر عکس کردیم بلیط را از گیسو گرفتم و پایین آمدیم. محبوبه ما را دید. سلام گیسو خانم! گفتم: سلام محبوبه خانم، حال شما؟ ممنونم چه عجب؟ ما که همیشه مزاحمیم اختیار دارین گیسو بجای من گفت: محبوبه خانم ما می ریم ترمینال .گیسو میخواد بره شیراز .میبرم برسونمش بفرمایین. خیر پیش.  سوییچ ماشین را به گیسو دادم .گفتم: گیتی جان خودت بشین دیگه .من میترسم پشت ماشین شما بشینم بشین گیسو سرم درد میکنه حال رانندگی ندارم راه افتادیم .از اینکه محبوبه به نیرنگ ما پی نبرد خوشحال شدم . ساعت دوازده ونیم در ترمینال بودیم. با هم ناهار خوردیم .سفارشات لازم را به گیسو کردم و راهی شدم. من به شیراز رفتم و گیسو بخانه برگشت .دفترچه خاطراتم را هم به او دادم تا این چند روز را او بجای من بنویسد و من هم از قضایا باخبر باشم. ****************************** غروب دو روز بعد که از سفر بخانه برگشتم اضطراب بدی به جانم افتادهبود اما هرطور بود ایستادگی کردم و سکانس آخر را خوب بازی کردم . گیسو هم با رنگ و روی پریده اش صبوری کرد و تا آخرین لحظه خوب بازی کرد . منصور من را بسیار تحویل گرفت و سپس گفت: گیسو خانم خواهشا دیگه گیتی رو تنها نذاری . نیس دوقلوئین ، هیچ طاقت دوری شما رو نداره .این دو روز قبرستون رو جلوم آورد. بیچاره م کرد بخدا. انقدر بد خلقی کرده ، که دارین رنگ و روش رو می بینین .هیچ ازش راضی نیستم و دیگه هرگز بهتون مرخصی نمی دم. با عرض معذرت والسلام نامه تمام .با اجازه کجا تشریف می برین منصور خان می رم پیش مرتضی زود بر میگردم .شما هم کمی نصیحتش کنین تا طلاقش نداده ام متاسفم ، اما من بی تقصیرم شما چرا متاسفید؟ ایشون باید تاسف بخوره که دو روزه رفته تو اتاق خودش رو حبس کرده .زندگی رو به ما زهر کرده آه خدای من اینجا چه خبر بود ، من برم بعدا  بیام بهتره گیسو جان آدم یک موقع بخواد تو حال خودش باشه اشکالی داره؟ اشکالی نداره خواهر من ، اما چرا درست وقتی که من رفتم پیش بابا، چرا من رو خراب می کنی . ببین دیگه بهم مرخصی نمی دن با نگاه گیسو قلبم فرو ریخت و از کلمه ای که از دهانم پرید وحشت کردم منصور با تعجب پرسید : بابا؟ رفته بودین پیش پدرتون؟ نگاهی به گیسوی بدبخت که مثل میت روحش در پرواز بود کردم و سریع گفتم: هر چند عمو هم جای پدرمونه ، اما من منظورم اصطلاح اون بابا بود منصور خان کدوم بابا؟ ای بابا، یعنی اون بابا، اون عمو ، اون بدبخت ، یک اصطلاحه .مثلا می گن رفتیم پیش یک بابایی آهان ، این مگه اعصاب واسم گذاشته .حواس ندارم بخدا ، ببخشید .من الان بر می گردم وقتی منصور رفت گیسو چشمهایش را در حدقه گرداند، نفسی پر گله بیرون داد، روی مبل ولو شد، دست روی قلبش گذاشت وگفت: خفه نشی الهی گیتی، گیسو. نه گیتی اِ الان که کسی اینجا نیست باشه باید احتیاط کنیم .دیدی داشتیم خرابکاری می کردیم. خدا رحم کرد همین که تا الان جنازه نشدم خیلیه .یعنی یک معجزه است. خدا بگم از رو زمین برت داره، ده دقیقه زودتر بدنیا اومدی ببین چه بساطی از سر ما در آوردی اِ چقدر نفرین میکنی حالا تو عمرت یک کار واسه ما کردی ها .هی بکوب تو سرم بابا چطور بود؟ سُر ومُروگنده.چیزیش نبود .بیخود تو منو ترسوندی اون حالش خوب نیست خب آره.اما از قدیمها خیلی بهتره .فقط دیگه بریده، هی میگه میخوام بیام پیش شما تو باید هرچه زودتر حقیقت رو به منصور بگی .گیتی من میخوام بابا رو بیارم پیش خودم . عمرا ، من این دو روز از دوریش پر پر زدم به جان خودش ، چطور کاری کنم که طلاقم بده طلاقت نمی ده .اون خیلی انسانه و خیلی عاشقتر از این حرفها درسته، اما الان واسه گفتن حقیقت خیلی دیره .بهش بر میخوره .بازیش دادم گیتی همینطور گند رو گند می زنی و دست ما رو می ذاری تو حنا .دیگه به حرفت گوش نمی کنم .بیا بریم بالا لباسهامون رو عوض کنیم .دیگه میخوام خودم باشم. مُردم خب بریم ، چه بد اخلاق شدی .حق داره بیچاره .واسه چی دو روز خودت رو حبس کردی ، مگه مالیخولیا گرفتی؟ مالیخولیا نگرفتم آبجی ، نخواستم چشمم به چشمهای دلفریبش بیفته .نخواستم خواهرم رو بدبخت کنم .نخواستم به نجابتم آسیبی بخوره . اونم که فکر کرده ماشاءا... هجده سالشه . بگو مرد، سی واندی سالته ، دیگه پات لب گوره پشت سر شوهر من غیبت نکن ها ، حسودیت میشه؟ نخیر، غبطه میخورم .فقط همین. خیلی تو رو دوست داره باریکلا، دستم درد نکنه ، چی تربیت کرده م. بیا این گوشواره ت، اینم دستبند وگردنبندت آویزون کن به خودت انگشترم رو هم بده بگیر بابا خیس چیزهای من قابل تو رو نداره.میخوام منصور شک نکنه گیسو جان زود باش لباسها رو هم بده بپوشم چه بدبختی گیر کردیم خدا! برم به همون کیارستمی جواب مثبت بدم برم سر زندگیم که دیگه تو بزرگترم نباشی قربونت برم الهی. یه ماچ دیگه هم بده گیسو جان که آروم بگیرم بگو که آروم بگیری حالا هر دوش گیسو غرغر زنان در حالیکه لباسش را عوض میکرد می گفت: بچه گول میزنه، فکر کرده منم منصورم با یه ماچ سرم شیره بماله حالا یعنی باید با منصور قهر باشم؟ من نمی تونم دلم یه ذره شده بخدا خواهشا لوس بازی در نیار، آروم آروم خودت درستش کن. آخه چه جوری ؟ منصور خیلی توپش پره . چرا با زندگی من اینطوری کردی؟ ما با هم مودبانه دعوا می کنیم ، بگو ببینم بهش توهین که نکردی واقعا که نه جان ، روش رو که باز نکردی. یه چیزی رو بهونه کردم ، دیگه اونم دادش رفت آسمون که تو عوض شدی، چته انگار نباید بهت آزادی می دادم. یه فرودگاه رفتی اومدی عوض شدی. منم گفتم خدا رو شکر که بهم تهمت زدی .رفتم تو اتاق در رو بستم .چهار پنج ساعت بعد اومد گفت بیا شام بخوریم .گفتم کوفت بخوریم بهتره، اونم دیگه رفت و نیومد .انگار از کوفت خوشش نمیاد کوفت چیه، وای خدا روش باز شد، دیگه زندگیم از دست رفت من که می دونم تو چه ننه قمری هستی ، چرا واسه من فیلم بازی می کنی گیتی؟ نه به جان تو، ما به هم دشنام نمی دیم. فقط بحث می کنیم خب مال ما به بحث هم نکشید. خیالت راحت نمی شد یه جور دیگه ازش دوری میکردی میگی چکار میکردم که جلو خدای خودم رو سپید باشم هان، خیلی بد پیله س آره به هر حال ببخشید. من نباید این رو ازت میخواستم .اما دلم واسه بابا یه ذره شده بود ، کسی هم به اندازه تو شکل من نیست.اخلاق وتعصب منصور هم که دیدی حالا دیگه تموشد .الحمدالـله بخیر گذشت .بریم پایین کم کم اخلاقت رو خوب کن.خودمونیم خیلی نازنینه، قدرش رو بدون تو دعامون کن خوشحالم که خواهرم خوشبخته ، یعنی واقعا مفتخرم از وجود همچین دامادی در خونواده مون انشاءا... یکی مثل منصور هم نصیب تو بشه. واسه خدا کاری نداره قربونش برم تا ببینیم خدا واسه قلت چی میخواد.بریم پایین آنشب گیسو هر طور بود ما را با هم آشتی داد. وقتی آخر شب او را به منزلش رساندیم ، کنار در خانه به من سپرد که مسواکش را در جیب حوله من جا گذاشته .وقتی به خانه برگشتیم تا منصور رفت مسواک بزند دفتر خاطرات را زیر پیراهنم پنهان کردم و وقتی او برگشت به دستشویی رفتم در را قفل کردم پشت در نشستم و آنچه را گیسو نوشته بود خواندم تا بدانم چه اتفاقی افتاده آمادگی داشته باشم، با خودم گفتم خدا رحم کرد.اگر دو سه روز دیگه طول کشیده بود شوهرم رو ضبط کرده بود مادر کرده .چه دوره زمونه ای شده! نمیشه به کسی اعتماد کرد. بعد لبخندی زدم وگفتم .دوستت دارم گیشو .خیلی باوفایی خواهر خوبم! از همون ساعت اول که اومدی خونه دعوا به پا کردی و به قهر رفتی اتاق پرستار و دو روز بیرون نیومدی که مبادا اتفاقی بیفته؟ چقدر پاکی دختر بهت افتخار مسکنم .حقا که خواهر خودمی! وچقدر خدا مهربونه که دعای تو دختر نجیب رو مستجاب کرده و غرور منصور رو حفظ کرده که برای آشتی پیشقدم نشه! آخه اصلا امکان نداره من و منصور یکساعت هم بتونیم با هم قهر بمونیم .ببین چقدر بهش برخورده که صبر پیشه کرده. باید هر چه زودتر حقیقت رو به منصور بگم .اون پدر بیمارم رو می پذیره و سرزنشم نمی کنه. خدایا منو ببخش که دروغ گفتم. می دونم کار درستی نکردم که گفتم پدر ندارم یا گیسو رو جای خودم گذاشتم ، اما دلم برای پدرم پر می کشید .خدایا منو ببخش .خودت جو رو طوری درست کن که بتونم پدرم رو به منصور ومادرش معرفی کنم.خدایا شکرت .خدایا بازم دستم رو بگیر و رهام نکن به حمام رفتم دوشی گرفتم و به اتاق خواب برگشتم اومدی عزیزم آره، رفتم دوش گرفتم ، اعصابم آروم بشه. دو روزه اعصاب تو رو هم به هم ریختم. نمی دونم چم بود منصور موهات رو با سشوار خشک کن سرما نخوری داشتم موهایم را خشک میکردم که پرسید: چرا مسواک رو تو جیب حوله ت گذاشتی ؟ میگم حالم خوب نیست باور نمی کنی؟ مسواک رو گذاشتم تو جیبم لااله الاالـله. لباس خواب سرخابی رنگی پوشیدم و آمدم کنار منصور دراز کشیدم و گفتم: خیلی دوستت دارم .تازه فهمیدم که چقدر .بالاتر از بی نهایت! منصور مرا در آغوش گرفت و گفت: به به. گیتی جان خودتی عزیزم؟ سردت نیست؟ نه امشب گرممه خود خوتی خودم هستم عشق من بالاخره یه بچه واسه ما می آری یا نه؟ نخیر تا مادر بیاد بابا ایها الناس، آخه به مادر چه مربوطه؟ اونکه از خداشه. دیشب سراغ کوچولومون رو می گرفت حالا ببینم، جوانب رو بسنجم بعد ***************************** عید نوروز با گیسو ومنصور و فرهان به شمال رفتیم و خیلی خوش گذشت .گیسو انقدر با فرهان با احترام و با رودربایستی اما خود گیسو نظرش این بود که تا نامزد نکرده اند اینطور بهتر است و البته حق با گیسو بود .مردها هم اینطور دخترهای سنگین و باوقار را بیشتر می پسندند. دو روز است از سفر برگشته ایم .پانزده فروردین ماه است و امروز فهمیدم که بار دارم. حال عجیبی دارم. انگار مادر شدن انرژی را صد برابر کرده . البته کمی حالت تهوع دارم .منصور خیلی خوشحال است و از من بیشتر مراقبت می کند.گل بود به سبزه نیز آراسته شده **************************** هفده فروردین ماه مادر تماس گرفت و مژده داد که تا اواسط اردیبهشت به ایران برمیگردد. روز بعد با منصور به پزشک مراجعه کردیم تا تحت نظر باشم .صدای ضربان قلبش به من نوید زندگی زیباتری داد. ***************************** مدتی است حال وحوصله نوشتن ندارم.ویارم شدیدتر شده و همه اش دوست دارم بخوابم .ثریا خانم که می گوید بچه ام دختر است، چون تنبل شده ام. ولی منصور دعا می کند که پسر باشد. چون معتقد است که اینهمه ثروت و دسترنج او نباید به دست داماد بیافتد .سر این مسئله کلی با او بحث کردم. امشب مادر آمد. آنقدر خوشحالم که اندازه ندارد .وقتی خبر بارداری ام را شنید بی نهایت خوشحال شد. اشک چشمهایش شادی درونش را نشان می داد.برای مادر، دختر وپسر فرقی ندارد .تازه گفت دختر بهتر است .شروع ماه دوم بار داری ام دوباره با منصور به مطب پزشکم رفتیم .باید کمی منتظر می ماندیم. کنار دختری ساده ولی زیبا وبلوند نشستیم. مجله زن روز را از روی میز برداشتم و قسمت بر سر دو راهی را آوردم تا مطالعه کنم .در حال خواندن بودم که آن دختر چشم سبز موبور گفت: ای کاش آدم اصلا بدنیا نمی اومد که بخواد بر سر دو راهی بمونه نگاهی به او کردم و با لبخند گفتم: چرا خانم ناشکری می کنین؟ ·        ای خانم ، آدم وقتی قرار باشه هی زجر بکشه ، چرا باید به دنیا بیاد .اومدیم از غصه پر بشیم و بمیریم. بعد هم بریم جهنم و بسوزیم. آخه این کجاش عدالته؟ ·        شما دختر به این زیبایی باید نگاه زیبایی هم به زندگی داشته باشین ·        هزار تا مشکل دارم خانم. چطور دید زیبا داشته باشم. بگید خوشبختی کجاست ، پول کجاست؟ ·        پل خوشبختی نمیاره خانم عزیز ·        از سر و وضع شما معلومه که وضع مالی تون خیلی خوبه. ببینم خانم، شما خوشبخت نیستین؟ ·        خیلی، انقدر که باورم نمیشه ·        پس پول خوشبختی میاره ·        خوشبختی من از مادیت نیست. از وجود آدمیه که درکم میکنه و دوستم داره ومنم دوستش دارم . و به منصور اشاره کردم و ادامه دادم : اگه وضع مادیش به صفر هم برسه، باز هم دوستش دارم ·        خدا این عشق رو زیادتر کنه ·        انشاءا.... ! میتونم بپرسم مشکلتون چیه؟ شما هم تو راهی دارین؟ ·        نه خانم، شوهر ندارم که تو راهی داشته باشم .بار غصه دارم .ولی بار بچه نخیر .اومدم ببینم آقای دکتر مستخدمی ، کارگری چیزی نمیخوان .یکی منو معرفی کرده ·        ازدواج نکردین؟ ·        یکبار کردم پشیمون شدم. شوهرم معتاد بود، طلاق گرفتم .دو ساله در به درم .نه مادر پدر دارم .نه دلسوز .خواهر و برادرم فکر زندگی خودشونند .فعلا خونه پدریم زندگی میکنم ولی خرجی ندارم، اینه که دنبال کار میگردم ·        سواد دارین؟ ·        بله، سیکل دارم بقدری دلم براش سوخت که آتش گرفتم : اسمتون چیه؟ آذر کاظمی اگر کاری براتون پیدا کنم می یایین؟ آره خانم ، از خدامه .هر کاری باشه قبول میکنم .کلفتی، آشپزی ، رختشویی شماره تماستون رو به من بدین .البته قول نمی دم ، ولی در فکر هستم ممنونم خانم، خیر از زندگی تون ببینین. و دست تو کیفش کرد تا خودکار و کاغذ در بیاورد. منصور گفت: گیتی جان نوبت ماست عزیزم، بلند شو بریم باشه منصور جان شماره را نوشت و به من داد. ازش خداحافظی کردم ووارد مطب شدیم. وقت برگشتن منصور پرسید: دختره چی می گفت؟ بنده خدا دنبال کار می گشت .مردم چقدر بدبختن منصور بله ما باید خیلی شکرگزار باشیم منصور؟ جانم من میگم بیارریمش وردست ثریا خانم.ثواب داره گیتی جان، دلرحمی خوبه ، ولی نباید به این زودی به کسی اطمینان کنی .ثریا وصفورا و محبوبه شناخته شده بودن. ثریا که از یکسالگی من اینجاست .صفورا  رو هم ثریا آورد. محبوبه هم کارگر خاله م بود. وقتی اونها آلمان رفتن پیش ما اومد حق با توئه منصور ، ولی آخه گناه داره .برای خرجی روزانه لنگه خب، از نظر مادی بهش کمک کن اون پول هم تموم میشه. بالاخره چی؟ گیتی، کار درستی نیست خب برو د موردش تحقیق کن .منصور تو که دلرحم تر از منی دل رحم هستم ولی ساده نیستم .با اینحال بخاطر گل رو تو چشم. مرتضی رو میفرستم بره تحقیق کنه .آدرسش رو بگیر بده من باشه، ممنونم قربون اون دل نازکت برم که توش ثمره عشقمون وول وول میزنه! وول وول نمیزنه منصور، تازه دو ماهشه خب تصحیح میکنم .قربون اون دل نازکت برم که توش ثمره عشقمون یه ماه دیگه وول وول میزنه از دست تو! و زدم زیر خنده منصور، نمی دونی چقدر خوشحالم که بچه تو رو در وجودم پرورش می دم. غرور خاصی بهم دست میده منم غرور خاصی دارم، الهه نازم ، فرشته مهربونم بعد از کسب اجازه از مادرجون به آذر زنگ زدم و آدرس گرفتم. منصور مرتضی را برای تحقیق فرستاد .هرچه گفته بود درست بود، همه همسایه ها و کسبه او را تائید کرده بودند.بالاخره با موافقت مادر ومنصور، آذر به خانه ما آمد و وردست ثریا شد. از روز اول منصور خیلی جدی باهاش برخورد کرد و تمام سنگها را باهاش واکند .وقتی منصور آنطور جدی و محکم با آذر صحبت میکرد، یاد روز اولی افتادم که به این خانه آمده بودم. بنظر من آذردختر خوبی است اما مادر جون می گوید : نمی دونم چرا با تمام زیباییش ازش خوشم نمیاد ، به دلم نمیشینه.منهم این را به حساب وسواس بیش از حد مادر منصور می گذارم روزها پشت سرهم می گذرند. سه ماهگی را تمام کرده ام ، ویارم کم شده و حالم بهتر است ، ولی به خواست منصورو مادر باید استراحت کنم. منصور روزی دوبار با من تماس میگیرد. می فهمم دلشوره دارد. انگار باورش نمیشور دارد پدر میشود. شبها کلی قربون صدقه بچه اش می رود و نوازشش میکند .بعد هم نوبت مادر بچه میشود.حیف که سجده کردن برایم سخت شده وگرنه روزی ده هزار مرتبه در پیشگاه خدا سجده میکردم که چنین همسری به من عطا کرده است .


نویسنده : admin
بازدید : 30


ساعت هشت و پنج دقیقه صدای بوق اتومبیل منصور اعصابم را متشنج کرد . قلبم با شدت می تپید . جواب او چه بود؟ اضطراب به جانم افتاده بود. چند دقیقه بعد چند ضربه به در خورد . گیتی جان! گیتی! جوابی ندادم و خودم را بخواب زدم آرام در را باز کرد .بالای سرم آمد .مطمئن شد خوابم .ملحفه را رویم کشید و رفت خدای من! وقتی الناز تو این خونه باشه منصور کی میتونه ملحفه روم بندازه .الناز کفنم میکنه. منصورو پودر میکنه .، خاکسترش میکنه ، نه، من فردا صبح می رم ، تحمل ندارم .از داخل اتاق شنیدم (سلام آقا) سلام ثریا گیتی کی خوابیده؟ نیمساعت پیش که بیدار بودن حالش که خوبه؟ بله، حتما خسته شده اون هیچوقت این موقع نمی خوابید ، ساعت هشت و ربعه بعد از ظهر خیاط اومده بود لباسها رو آورد ، نخوابید . حتما خسته شده که حالا خوابیده به آقا نبی بگو دو تا از لامپهای اتاق من سوخته، عوضشون کنه. بله آقا از دور شدن صدا فهمیدم پایین می رود. کمی صبر کردم تا ثریا هم برود ، بعد از اتاق بیرون آمدم ، کنار پله ها ایستادم تا جواب سوالم را بگیرم خب چه خبرها مامان؟ سلامتی گیتی چرا خوابیده؟ حتما حوصله ش سر رفته، آخه خانم فرزاد اومده بود اینجا گیتی هم نیومد پایین اومده بود اینجا؟ برای چی؟ ما که فردا اونا رو می دیدیم اومده بود خواستگاری پسر قشنگم وغش غش زد زیر خنده خواستگاری! منو دست انداختین؟ باور کن بخدا . می گفت تکلیف الناز رو مشخص کنین. خواستگار  خوب داره، ولی ما منصورخان رو دوست داریم .البته حق دارن چه حقی؟ من کدوم دفعه گفتم الناز رو میخوام .من تعهدی نسپردم .حتی یکبار تا حالا در اینمورد با الناز صحبت نکردم حالا چی بهشون بگم؟ باید تا آخر شب خبر بدم. میخوان در صورت رضایت تو فردا نامزدی شما رو اعلام کنن من فعلا قصد ازدواج با احدی رو ندارم.بره با همون خواستگارش ازدواج کنه ببینم؟ نکنه میترسی با اومدنش به این خونه گیتی اینجا رو ترک کنه که بهونه میاری؟ با اومدن الناز به این خونه هیچ اتفاقی نمی افته .اینجا خونه گیتیه و گیتی برای همیشه پیش ماست قلبم سوزن سوزن شد. این بار چنگک در قلبم فرو کردند نمیشه که منصور. گیتی هم باید بره سر خونه زندگیش. اونم حق خوشبختی داره فکر کردی من دلم نمیخواد همیشه جلو روم باشه؟ ولی بالاخره چی؟ باید ازدواج کنه. این خودخواهیه! بگذار بره دنبال خوشبختیش . فرهان مگه باهات صحبت نکرده؟ بهش بگو بیاد خواستگاری دیگه تو که میخواستی ملیحه رو به فرهان بدی انقدر از پرویز مطمئنی . تو هم برو با الناز ، یا هر کی دوست داری ازدواج کن کجا می ری خسته م مگه شام نمیخوری؟ گیتی که بیدار شد با هم می خوریم بیا بشین بچه، حرفم تموم نشده این حرفها اعصاب منو به هم می ریزه مامان جان، ولم کن تو رو خدا! آخه منتظرن.بهشون چی بگم؟ یک کلام ! آره یا نه! بگید بشرطی با الناز ازدواج میکنم که کاری به کار گیتی نداشته باشه. گیتی عضوی از ماست . او هم خانم این خونه س. باید باهاش با احترام برخورد کنه .حرفش رو گوش کنه. به من و اون حساسیت نشون نده . دلم خواست باهاش بیرون می رم، مسافرت می رم ، اتاقش می رم ، باهاش می گم، می خندم، شوخی میکنم ، می رقصم. کلمه به کلمه حرفام رو بهشون بگین . تاکید میکنم کلمه به کلمه زده به سرت منصور؟ اون با گیتی کارد و پنیره .بذاره بری تو اتاقش؟ ببریش مسافرت؟ منکه فکر نمیکنم قبول کنه .منم باشم قبول نمی کنم . پس بفرمایین هووشه خب، بهتر! قبول نکنه . در ضمن سفارش کنین فردا شب در مورد نامزدی صحبتی نشه گوشم کر شد. زبانم لال شد ، نفسم حبس شد ، چشمهایم کور شد ، مرگ را به چشم دیدم .تازه فهمیدم وقتی منصور می گوید زانوهایم سست شده یعنی چی. با اینحال از ترس اینکه منصور مرا ببیند خیلی سریع خودم را به اتاقم رساندم و در را قفل کردم. پشت در نشستم و به کنسول رو به رو خیره شدم .نه منصور، من نمی مونم که شاهد عشقبازیهات با الناز خانم باشم، شاهد ناز کشیدنات ، قربون صدقه رفتنات، فرمانبرداریت، نه، من می رم ، بیخود سنگ منو به سینه نزن ! دیگه فقط تو رو تو قلبم دوست دارم. تو رو تو دفترچه خاطراتم دوست دارم .بیچاره برادرم حق داشت خودشو کشت. گاهی آدم از زندگی سیر میشه. نمی توانستم جلو خودم را بگیرم. باید گریه میکردم ، باید این بغض لعنتی را می شکستم تا خفه ام نکند. چند دقیقه بعد ثریا برای صرف شام صدایم کرد. از همان پشت در جوابش را دادم .سر و صورتم را شستم و وارد سالن غذاخوری شدم . از قیافه منصور فهمیدم او هم حالش خوب نیست سلام سلام گیتی جان سلام دخترم ، بیا بشین عزیز دلم ممنون چه وقت خواب بود خانم خانما! خسته بودم خانم فرزاد سلام رسوند، گیتی جان. ای که ایشاءاله خودش و خونواده اش برای همیشه با دنیا خداحافظی کنن! ممنونم . شما هم سلام منو می رسوندین اومده بود خواستگاری منصور. می بینی چه دوره زمونه ای شده؟ خب به سلامتی هنوز که خبری نیست مادر، منصور شروطی گذاشته که آدم می مونه چه شروطی مادرجون؟ میگه بشرطی که تو رو بپذیره و بهت احترام بذاره، هر موقع خواست به اتاقت بیاد برید مسافرت به منصور نگاه کردم، او هم داشت مرا نگاه میکرد.((منصورخان لطف دارن، ولی من که نمی مونم .همچین که نامزدی سر بگیره منم رفع زحمت میکنم . من زنم و احساس یه زن رو درک میکنم منصور نگاهی به من کرد و گفت: می ذاری دو لقمه غذا بخوریم یا نه، گیتی جان؟ بله ، بفرمایین میل کنین تو گریه کردی گیتی؟ خب، آره چرا؟ برای خونواده م،دلم براشون تنگ شده مادر گفت: خدا رحمتشون کنه .دنیا همینه دخترم. ایشاءا... یه شوهر خوب میکنی ، یه مادر شوهر و پدر شوهر خوب گیرت میاد که تقریبا جای اونا رو برات پر میکنه .هر چند که این آرزوی خودم بود، ولی سعادتش رو ندارم . متاسفانه پسرم سلیقه نداره! این چه فرمایشیه مادر جون؟ شما مثل مادرم هستین .ولی خب طبیعی یه که دلم براشون تنگ میشه ممنونم عزیزم ، اما مادر فرهان زن با خدا و مهربونیه گیتی. مطمئنم در کنار او و فرهان کمتر دلتنگی میکنی. فرهان حیفه ، از دست ندش . بله مادر، منم به این نتیجه رسیدم . خودمم اونو پسندیدم منصور عصبانی بشقاب را کنار زد و بلند شد چرا بلند شدی مامان جان؟ میل ندارم . و رفت . من هم اشتهایم کور شد. بلند شدم و گفتم : ببخشید مادر، کمی سرم درد میکنه ، می رم بخوابم. امروز اینجا چه خبره؟ من که نمی فهمم . غذاتو بخور عزیزم! گویا منصور خان از حرف من ناراحت شدن ولش کن . اون خودش هم نمی دونه چی میخواد *********************** آنشب منصور باز طبق عادت آهنگ الهه ناز را زد و من در اتاقم به نوای موسیقی گوش دادم و اشک ریختم . در اتاقم قدم می زدم . دلم میخواست فریاد بکشم .دلم میخواست بروم به او بگویم دوستش دارم . اما نمی توانستم . یکساعتی به رختخواب پناه بردم . بلکه بخوابم و آرامش بگیرم ولی خوابم نبرد .بیقرار بودم .بلند شدم کنار پنجره رفتم . دیدم منصور در باغ روی صندلی نشسته و به آسمان چشم دوخته و سیگار می کشد. سیگارش که تمام شد سرش را میان دستهایش گرفت و زانویش را تکیه گاه آرنجش کرد. مرتب پایش را تکان می داد .اضطراب داشت . بعد بلند شد چند قدم راه رفت . دستی به موهایش کشید .یک سیگار دیگر روشن کرد، بعد نگاهی به پنجره اتاق من کرد . سریع خودم را عقب کشیدم .داشت بال بال می زد .می دانستم چرا. چون باید مرا فراموش میکرد، چون دیگر گیتی ترکش میکرد . **********************  صبح بی حال و حوصله از خواب بیدار شدم. بجز روز مرگ عزیزانم بیاد نداشتم با آن حال چشم به دنیا باز کرده باشم . منصور ساعت ده پایین آمد . بدتر از من حال وحوصله نداشت . سلام علیک کرد . منصور مادر، چرا آنقدر دیر پا شدی؟ امروز نرفتی شرکت؟! نه دیشب نخوابیدم. خوابم می اومد حوصله نداشتم . تو چطوری گیتی؟ خوبم ، ممنون برو صبحونه بخور پسرم میل ندارم .ثریا!ثریا! بله آقا یه لیوان شیر برای من بیار همینجا، صبحونه نمیخورم. و روی مبل نشست چشم زهره کی میاد؟ ساعت دو. تا چهار منو آرایش میکنه ، تا شش هم گیتی رو مادر جون من نمیام. بهتره بهش بگین دیرتر بیاد برای چی نمیای عزیزم؟ تو رو هم دعوت کردن. نه اونا خوششون میاد من تو مهمونی شون شرکت کنم ، نه من میل دارم مزاحم کسی بشم. منصور لیوان شیر را که ثریا تعارف کرد برداشت و گفت : ممنون. راستش منم حال و حوصله مهمونی امشبو ندارم .منم نمیام .البته مامان شما میل خودتونه شما به من چکار دارین؟ من با اونا مشکل دارم، شما که ندارین. تازه داماد آینده شون هستین فراموش نکن ، ما همه جا با هم می ریم . این رو از همین امشب باید بفهمن منو به کاری که مایل به انجامش نیستم مجبور نکنین ، مهندس. خواهش میکنم من مجبورت نکردم ، میگم ما هم نمی ریم. هر کی اختیار خودش رو داره این اگه معناش اجبار و تو منگنه گذاشتن نیس، پس چیه مهندس متین؟ نمیشه این مهندس متین رو از دهنت بندازی گیتی؟ من اسم دارم . مگه اینجا شرکته؟ نه نمیشه ، اگر هم میشد از این به بعد نمیشه. نکنه میخواین الناز خانم........ ببین گیتی، من دیشب نخوابیدم ، حوصله ندارم ، اگه نمیای بگو،ما هم برنامه دیگه ای برای عصرمون بذاریم . اگه میای که هیچ بلند شدم و گفتم: شما حق انتخاب رو هم از من گرفتین .برادر عزیز و محترم! ولی من امشب نمیام . ببینم شما نمی رین؟ مادر جون ببخشید . و بسمت پله ها رفتم چرا امروز گیتی انقدر عصبانیه مامان؟ خب، والـله منم حوصله حضور الناز رو تو این خونه ندارم .گیتی که هیچی، منم باید جل و پلاسم رو جمع کنم بهشون گفتین شرایطم چیه؟ بله تبصره ها رو گوشزد کردم .با کمال تعجب گفتن باید فکر کنیم. تا ظهر قادر به انجام کاری نبودم .با گیسو تماس گرفتم و باهاش درد ودل کردم . گفت: یا از اون خونه بیا بیرون ، یا برو راست و پوست کنده به منصور بگو دوستش داری. وقتی گوشی را گذاشتم با خودم گفتم به تو زنگ نمی زدم حالم بهتر بود والـله ! با این راه حلت ! نزدیک ظهر مادر آمد بالا به اتاقم و گفت: گیتی جان! بالاخره ما چه کنیم؟ می ریم یا نمی ریم؟ مادر جون شما برین. من آخه بیان چکار دعوتی عزیزم! اونا بخاطر منصور خان منو دعوت کردن . می دونن اگه منو دعوت نکن ایشون هم نمی ره پس نمی ریم؟ باشه میام. ولی خواهش میکنم تا بعد ازظهر به منصور خان نگید. میخوام ببینم چه تصمیمی میگیره . شما بگید خودتون می رین و آماده شین پس یواشکی زهره رو میفرستم اتاقت باشه دختر گلم، می دونم بخاطر من میای. ازت ممنونم من هدیه ای نخریدم مادر جون .چی بدم بهتره هیچی، من الان با مرتضی می رم یه دستبند براش میخرم ، از طرف هر سه تامون بد نباشه زیادش هم هست ، چه خبره مگه ؟ خب، من رفتم، کاری نداری؟ نه مواظب باشین . چیزی نگین ها! باشه عزیزم .خدانگهدار خدانگهدار مادر ساعت دو به خانه برگشت .من هم در سالن نشستم و مشغول قلاب بافی شدم . منصور هم مطالعه میکرد .انگار نه انگار شب جشن دعوتیم . ساعت دو و نیم زهره آمد. منصور گفت: پس رفتنی شدیم؟ مادر گفت: گیتی که نمیاد. تو هم که مختاری ، ولی من می رم ، زشته نرم. پس سلام ما رو هم برسون .راستی من یه زنجیر و یه پلاک وان یکاد براش خریدم. بهش بدین من و مادر به هم نگاه کردیم شما چی خریدی مامان؟ من یه دستبند خوبه. و خیلی خونسرد .نگاهی به من کرد .پا روی پا انداخت و مشغول مطالعه شد من و زهره ومادر بالا رفتیم تا آماده شویم. موهای مرا مدل خیاری درست کرد و چند تار مو کنار صورتم ریخت. فرقم را هم کج کرد .کمی هم آرایشم کرد و خلاصه به ماه گفتم تو در نیا که من در آمدم .لباسم را هم پوشیدم. کفشهای سرمه ای ام را هم به پا کردم و آماده شدم .مادر هم موهایش را شینیون کرده بود پیراهن مشکی زیبایی پوشیده بود که خیلی به او می آمد. چه حیف که این زن بی شوهر مانده بود! خیلی دلم میخواست جای مادرم را می گرفت اما افسوس که پدر بیماره. ساعت شش زهره رفت . من هم خودم را در اتاق حبس کرده بودم که منصور مرا نبیند. خیلی دلم میخواست بدانم می رود یا نه. مادر یک سر رفت پایین و سراسیمه آمد بالا. بدبخت، گیر کرده بود میان ما . چی شده مادر جون؟ منصور داره می ره بیرون گیتی ، بدو! کجا می ره؟ میگه میخوام برم بنگاه، ماشین رو بفروشم کدوم ماشین رو؟ بنز سیاهه رو حیف اون ماشین نیست؟ لابد میخواد مدل بالاتر بخره .حالا ما به این کاری نداریم . بره الاغ بخره نمیخواد بیاد جشن .بره تا نه شب نمیاد شاید زود برگرده الان ازم پرسید گیتی میاد؟ گفتم نه. گفت پس من رفتم به کارهام برسم ای بابا! بیا بریم تا نرفته آخه بیام چی بگم ؟ نمیخواد چیزی بگی مادر. تو رو ببینه میفهمه ، دیگه بیرون نمی ره .میگم من راضیت کردم عجب غد و یکدنده س مادرجون! آخه از سر و وضعم می فهمه سه ساعته دارم به خودم ور می رم. بیا بریم. !آخ آخ، ماشین رو روشن کرد. اصلا نفهمیدم چطور آن پله ها را با آن کفشها آمدم پایین .حالا مادر هم هی هولم میکرد و دستم را می کشید .نزدیک بود چهار چنگولی قل بخورم بیفتم پایین .خوشبختانه ثریا و آقا نبی توی حیاط بودند .کنار در ورودی رفتم . طوری که منصور مرا ببیند .بعد گفتم : ثریا خانم! بله گیتی خانم. چند لحظه میشه بیاین . منصور با تعجب از داخل ماشین نگاهم کرد، بعد ماشین را خاموش کرد و آمد پایین. ثریا بطرفم آمد. با پچ پچ موضوع را به او گفتم . در واقع کاری با او نداشتم .با ثریا داخل منزل آمدیم .مادر جلو آینه خودش را برانداز میکرد، ولی حواسش به ما بود. منصور آمد داخل و گفت: مگه تو هم می ری گیتی؟ با اجازه تون مادر که گفت نمیای دلم نیامد الناز خانم چشم به راه شما باشه با لبخند گفت : ولی سر ووضعت که نشون می ده از ساعت سه و چهار مشغولی. من همین ده دقیقه پیش از مادر پرسیدم میای یا نه حالا می خواین نیام؟ خب می گفتین منم به خودم برسم. من که اینطوری نمیتونم بیام تا شما باشین به حرف زن جماعت اطمینان نکنین ثریا و مادر زدند زیر خنده .منصور هم لبخند زد و گفت:بهتون خوش بگذره! سلام برسونین من و مادر با تعجب به هم نگاه کردیم .مادر گفت :مگه نمیای منصور؟ نخیر! با این وضع کجا بیام؟ نه دوش گرفتم ، نه اصلاح کردم .تا شما باشین منو بازی ندین .حدانگهدار منصور زشته، بازی در نیار متاسفم مامان جان .کادوی من یادتون نره باید کاری میکردم که نرود . هنوز به در سالن نرسیده بود که گفتم : اتفاقا مهندس نباشن بهتره مادرجون . چون من با مهندس فرهان کار دارم باید جوابهایی به ایشون بدم که با وجود مهندس امکان پذیر نیست منصور ایستاد .آهسته برگشت ، نگاهی غضبناک به من کرد . بعد بطرفم آمد. می دانستم سیلی را خورده ام . بروبر نگاهم کرد. من هم محکم و قوی نگاهش کردم و ابرویی بالا انداختم . بعد سر تا پایم را برانداز کرد و گفت: صبر کنین منم آماده شم ، با هم بریم و با انشگت به نوک بینی ام زد و گفت: پس برای همین انقدر خوشگل کردی ؟ ولی من داغت رو به دل فرهان می ذارم ! امشب از کنار من جم نمیخوری ! بی اختیار لبخند به لبم نشست . گفتم : من دارم میام تولد نه ختم منصور از پله ها بالا رفت . من و مادر بلند زدیم زیر خنده ، چون هنوز کمی از کارهایم مانده بود رفتم بالا و کمی به خودم رسیدم . چرخی جلو آینه زدم .همه چیز مرتب بود .بعد کیف سرمه ای را از داخل کمد برداشتم و راه افتادم پایین که آمدم هنوز منصور نیامده بود . ساعت بیست دقیقه به هشت بود .مادر غر میزد و می گفت: از زنها بدتره .من نمی دونم عروسیش میخواد چکار کنه . تا بریم اونجا ساعت نه میشه . بگو تو دیشب حمام بودی بچه . سه تیغ کن . شلوارت هم بکش پات بریم دیگه پنج دقیقه بعد منصور شیک و مرتب در حالیکه کت و شلوار سرمه ای خوشرنگی همراه جلیقه و کراوات پوشیده بود از پله ها پایین آمد و گفت : من آماده در خدمت شما هستم ، بانوان عزیز منصور ساعت هشت شد مادر خب تقصیر خودتونه لجباز! من لجبازم؟ من که دارم میام ؟ گیتی جان، امشب کت و شلوار سرمه ای پوشیدم که خیلی خیلی به هم بیایم فقط نگاهش کردم . مادر گفت: باید دید الناز چه رنگی پوشیده هر چی بپشه این لباس و این رنگ نمیشه . و به من اشاره کرد . پس فردا این حرفا رو جلو الناز نزنی منصور . من حوصله شر و دعوا ندارم ها! من اتمام حجت کردم .مگه بهشون نگفتین؟ گفتم ، گفتن فکر کنیم . ولی مادر، منم باشم بهم بر میخوره از گیتی تعریف کنی، از اون نکنی منم مخصوصا گفتم که بهشون بر بخوره معلوم نیست حرف حساب تو چیه به اونجا نمیکشه مادر جون، خیالتون راحت! راستی زنجیر و وان یکاد منو گیتی هدیه بده . دستبند رو از طرف ما بدین آره ، فکر خوبیه پسرن من خواستم چیزی تهیه کنم ، مادر اجازه ندادن پس من اینجا چکاره م؟ تا من هستم که تو نباید دست تو جیبت کنی. ممنون خب بریم، دیر شد. الان الناز پوست از کله م میکنه تو که اصلا نمیخواستی بری منصور! نمی رفتم می گفتم کاری برام پیش اومد، ولی دیر رفتن یعنی بی توجهی به آنجا که رسیدیم خیلی ما را تحویل گرفتند . اصلا فقط منتظر ورود ما بودند، یعنی منتظر ورود منصور ، الناز کت دامن سفیدی تا بالای زانو پوشیده بود و المیرا پیراهن تنگ چاکدار طلایی. هنوز از راه نرسیده گیلاس های مشروب سرو شد . منصور و من برنداشتیم. مادر هم برنداشت .این کار از دید الناز پنهان نماند.جلو آمد و گفت: چرا میل نکردین منصور خان مادر که براشون خوب نیست .گیتی خانم هم که نماز می خونن و مخالف این برنامه ها هستن .بنده هم که تابع ایشونم و توبه کردم رنگ الناز پرید .نگاه تندی به من کرد و گفت: کمال همنشین در شما اثر کرده منصور خان؟ طبیعی ش همینه الناز جان. آدم باید کار درست رو بپذیره .ما طبیعی شاد هستیم، نیازی به مشروب نداریم. این خیلی بد شد ، چون من دوست دارم شما مشروب میل کنین بالاخره شما هم عادت میکنی الناز خانم .شاید شما هم به جمع ما پیوستین الناز چپ چپ نگاهی به من کرد و گفت:فکر نمیکنم .من آدم تاثیر پذیری نیستم، کار خودم رو میکنم پس موفق باشین اقلا میوه میل کنین . من برم به مهمونها برسم ، با اجازه . و گر گرفته از آنجا دور شد خوب حالش رو گرفتم گیتی جان؟ گربه رو دم حجله گشتم یا نه؟ نوبت ایشون هم می رسه که حال شما رو بگیره فکر نمی کنم اون روز رو به چشم ببینه چرا اینکارو می کنی منصور؟ دختره رو ناراحت کردی مخصوصا گفتم . مگه میخوام فیلم بازی کنم. باید بدونه چه شوهری میخواد بکنه ، فکرهاش رو بکنه مادر سری تکان داد و گفت: زن گرفتن این پسره هم نوبره،والـله مهندس فرهان وارد مجلس شد . با همه سلام و احوالپرسی کرد و کادویش را تقدیم المیرا کرد. از منصور پرسیدم : مهندس فرهان با اینها نسبتی داره؟ نسبت پیدا میکنه . المیرا از فرهان بدش نمیاد. باهاش دوست شدن و براش دام پهن کردن آه پس شما هم تو دامشون افتادین؟ هنوز نه پس چرا الناز اصرار میکنه من با فرهان ازدواج کنم . مگه به فکر خواهرش نیست؟ اون به هر قیمتی حاضره تو رو از سرش باز کنه گیتی جان .تو هنوز این جماعت رو نشناختی فرهان با همه ما سلام و احوالپرسی کرد و دست داد: به به! سلام . پرویز خودمون .چقدر دیرآمدی پسر. کنار منصور نشست و گفت: خب حالتون خوبه؟ الحمدالـله . از برق نگاه فرهان اشتیاق به وصال موج میزد مادر پرسید: مادر چطورن؟ نیومدن؟ خوبن. ایشون بخاطر ناراحتی قلبی به مجالس پر سر و صدا نمیان شرکت چطور بود پرویز؟ امروز تشریف نیاوردین؟ صبح کمی کسالت داشتم .دیشب نخوابیده بودم ، استراحت کردم . تماس گرفتم گفتن رفتی دنبال کارها امروز قرارداد مهمی با شرکت........ نیستم. اوضاع رضایت بخش بود خوبه کیارستمی اوراق رو آورد؟ بله، سلام رسوند خب شما چطورین خانم رادمنش؟ به لطف شما .جویای احوالتون از مهندس هستیم محبت دارین .منم همینطور المیرا به طرف ما آمد. باز خوش آمد گفت و کنار فرهان نشست و گفت: مهندس فرهان دیر کردین .زودتر منتظرتون بودیم. عذر میخوام .گرفتار بودم .باز هم تولد شما رو تبریک میگم متشکرم گیتی خانم چه حال و خبر؟ سلامتی، مزاحم شدیم. اختیار دارین .مراحمید .شما چشم و چراغ خونواده متین هستین و مسلما برای ما هم عزیزین. آره جون خودت منصور گفت: چشم وچراغ که چه عرض کنم ، سالار المیرا نگاه حسادت باری به من کرد و گفت : خدا شانس بده مهندس ، کاش من پرستار خانم متین شده بودم سوء تفاهم نشه المیرا خانم .ولی فکر نمیکنم هرکسی می تونست از عهده این مسئولیت بر بیاد شما خیلی بزرگش می کنین مهندس خب بزرگه، المیرا خانم طبعا هر چه شما بفرمایین درسته .با اجازه چند لحظه بعد الناز آمد وگفت : منصور خان افتخار می دین؟ منصور نگاهی به من و فرهان کرد و گفت: بله خواهش میکنم. و بلند شد .معلوم بود که قلبا راضی نیست .می ترسید مرا با فرهان تنها بگذارد .آنها وسط رفتند .انگار سیمی را داغ کردندو در روح و قلبم فرو کردند .سوختم! فرهان آمد جای منصور نشست و گفت: خب چه خبرها خانم؟ سلامتی .خبر خاصی نیست امشب فوق العاده شدین ماشاءاله لطف دارین افتخار آشنایی با گیسو خانم رو داشتم .ایشون هم مثل شما هستن .خانم و زیبا ! پشتکار زیادی هم تو کار دارن نظر لطف تونه.از کارش راضی هستین؟ استعداد و هوش خارق العاده ای دارن. خیلی جدی هستن ممنونم . بهش بگم خوشحال میشه. خب افتخار می دین بریم وسط همرنگ جماعت شیم؟ از ترس منصور اضطراب به جانم افتاد ، قبول نکردم و آنقدر سوالهای جورواجور کردم تا منصور برگشت و فرهان مبل منصور را بهش پس داد .المیرا سراغ فرهان آمد و بهش بند کرد. وقتی فرهان رفت ، منصور گفت: یک دقیقه نمیشه از جامون بلند شیم سریع جامون را گرفتن .چی بهت می گفت؟ می خواستین نرین، اعتماد به نفس مال اینطور وقتهاست نگاهی بهم کرد و گفت: امیدوارم تو اعتماد به نفس خرج داده باشی و جواب مثبت بهش نداده باشی به خرج دادم هنوز باید التماس کنه آفرین دختر خوب لبخند ظریفی که به لبش نقش بست موجب آسودگی خیال من شد. در حین صرف شام، الناز وقتی دید منصور مشغول صحبت با فرهان است کنارم آمد و گفت : چیزی نیاز ندارین؟ نه ممنونم از اینکه در موردتون فکرهای بد کردم منو ببخشین. حالا مطمئن شدم که منصور شما رو به چشم خواهری دوست داره بله، من که از اول گفتم گویا خواسته که من شما را خانم خونه به حساب بیارم .البته خانمی برازنده شماست ، ولی فکر نمی کنین منصور موضوع رو زیادی بزرگ کرده ایشون به من لطف دارن .مسلمه که شما وخانم متین ، خانم اون قصرید ممنونم، همیشه دوست داشتم همسرم چنین ثروتی داشته باشه و البته تک فرزندم باشه ، چون حوصله خواهر شوهر و برادر شوهر ندارم حوصله مادر شوهر چی؟ فکر نمی کنم با خانم متین مشکلی پیدا کنم. معلومه اهل دخالت نیست. اهل دخالت هم باشند انقدر قدرت دارم که سرکوبشون کنم سکوت کردم با اینکه شرط عجیبی گذاشته، ولی خب چون دوستش دارم و مایلم همسرش باشم می پذیرم ، قراره پدرم با منصورخان صحبت کنه که برنامه نامزدی رو ردیف کنیم وجودم تهی شد و به زور گفتم: انشاءا... بسلامتی فقط ازتون یه خواهش دارم امر بفرمایین شما خودتون رو جای من بذارین .ببینین می تونین دختر زیبایی مثل خودتون رو که به همسرتون محرم نیست جای خواهرش بدونین؟ یه کم سخته ، نه؟ میخواستم خواهش کنم خودتون یه جوری بزرگواری بفرمایین و این مشکل رو حل کنین .مطمئنم اگه از طرف خودتون باشه منصور کوتاه میاد .من ظاهرا شرط رو پذیرفتم اما ریش و قیچی رو می دم دست خودتون .من آدم حساسی هستم و میترسم بعدها موجب ناراحتی شما بشم بله متوجه هستم. شما همینطوریش بارها منو ناراحت کردین. وای بحال اون روز من خودم تصمیم داشتم اونجا رو ترک کنم اگه ناراحتتون کردم دلیلش چهار سال زحمتی بوده که کشیدم . در واقع بنوعی از حقم دفاع کردم . در هر صورت سپاسگزارم .انشاءا... عروسی تون تلافی کنیم ممنونم.انشاءا... خوشبخت و سعادتمند باشین ممنون .با اجازه دیگر حتی یک لقمه کوچک از گلویم پایین نمی رفت. ته مانده امیدم هم به یاس تبدیل شد .الناز فکرهایش را کرده بود و ظاهرا شرط منصور را پذیرفته بود.اما زهرش را هم ریخت. خدایا چه کنم؟ چطور این مجلس را تحمل کنم .آخذ شکستن غرور چند بار، تا چه حد؟ خوار و خفیف شدن تا چه حد؟ حق با گیسو بود .جواب اورا چطور بدهم .دیدی چطور به من فخر فروخت و رفت؟ چطور مودبانه بیرونم کرد؟ اشک در چشمهایم حلقه زد . منصور بطرفم آمد و گفت: الناز چی کارت داشت؟ چشمهایم را از بشقاب برنداشتم. تا منصور اشکهایم را نبیند گیتی با توام . بعد چانه ام را با دستش بالا آورد .نگاهش کردم. چهره اش تغییر کرد ناراحتت کرد نه ابدا پس چی؟ یه چیزی پرید تو گلوم .نزدیک بود خفه بشم . به چشمم فشار اومد من حواسم بود ، اینطور نیست ببخشیدی گفتم و بشقاب را روی میز گذاشتم و بطرف سالن نشیمن رفتم .اما رهایم نکرد و دنبالم آمد.((جواب منو ندادی)) شاید مسبب همه این حوادث شمایین من؟! نه من! گفتم که چیزی مهمی نیست مهندس روی مبل نشستم .منصور هم کنارم نشست شما برو شامت را بخور تا اینم تقصیر من نذاشتن مگه اون اشکها واسه آدم اشتها می ذاره دوباره همه در سالن جمع شدند. مراسم بریدن کیک و باز کردن کادوها انجام شد .بعد از آن دوباره بزن و برقص .اما هر ضربه ای که به طبلهای جاز میخورد پتکی بود به سر من بدبخت .دلم میخواست فرار کنم، ولی هر دقیقه شصت دقیقه بود الناز دوباره بسمت منصور آمد و او را به رقص دعوت کرد و دوباره فرهان از من دعوت کرد .حوصله نداشتم خستگی را بهانه کردم .بنابراین کنارم نشست و پرسید: گیتی خانم فکرهاتون رو کردین ؟ سه هفته س منتظرم تمام قوایم را جمع کردم و گفتم : بله مهندس خب مورد تائید واقع شدم ؟ مهندس متین بشما چیزی نگفتن؟ باهاشون صحبت کردم .ایشون می گفتن شما قصد ازدواج ندارین چون می ترسین روحیه خانم متین خراب بشه منصور لعنتی بجای من هم تصمیم می گرفت خب، البته ایشون درست گفتن، ولی حالا با اومدن عروس به اون خونه جایی برای من نمی مونه .مادر جون هم عادت میکنه مگه مهندس قصد ازدواج داره؟ الناز خانم از مهندس خواستگاری کردن . مهندس هم شرایطی گذاشتن که البته فکر نمیکردم الناز قبول کنه ، ولی اون پذیرفته .البته مهندس هنوز خبر نداره چه شرایطی؟ بشرطی که من تو اون خونه بمونم .ولی دیگه موندن من ضروری نیست پس درخواست ازدواج من می پذیرین؟ خدایا کمکم کن تا دل بکنم .کمکم کن. برم دنبال سرنوشتم . دلم و زبانم را از هم جدا کردم و گفتم : بله موافقم برق شادی در چشمهایش درخشید و گفت : امشب بهترین شب زندگی منه ممنونم.البته مهندس من باید در مورد خودم و خونواده م با شما صحبت کنم نیازی نیست ، مهندس همه چیز رو برام گفته .من مقاومت شما رو تحسین میکنم و به داشتن چنین همسری افتخار میکنم. روزگار بازیهای عجیبی داره بله تمام تلاشم رو برای خوشبختی شما میکنم .بهتون نیاز دارم با اینکه مهندس فرهان را دوست داشتم اما بار سنگینی از غم را روی قلبم احساس میکردم .چطور من از منصور دل بکنم ؟ باید به فرهان پناه می بردم ، وگرنه دق میکردم پس من قرار خواستگاری رو با مهندس می ذارم .همین هفته خوبه؟ خوبه شما کی استعفاتون رو می دین؟ به همین زودی مهندسنگین دست فرهان را کشید و او را با خودش برد . مادر گفت: جدا که یکه تاز این مجلس گیتی یه. خاک بر سر منصور با اون سلیقه ش دور از جون، مادر همه ش از الناز فرار میکنه. من نمی دونم چطور میخواد باهاش زندگی کنه؟ به فکر فرو رفتم. حتی فکرش آزارم می داد چه برسد به اینکه شاهد عقد و ازدواجشان باشم و زیر یک سقف با آنها زندگی کنم . من همین فردا آنجا را ترک میکنم. من نمی مانم ، هرگز. خانم متین بالاخره عادت میکند منصور نشست و گفت: مار از پونه بدش میاد .یک مثل می زنن؟ دیوونم کرده بخدا.اّه من سکوت کردم .اما خانم متین گفت: پس تو چطوری میخوای تحملش کنی منصور؟ بیخود دختره رو بدبخت نکن .خواستگارش بد آدمی نیست . اوناهش، اونکه کت و شلوار شیری پوشیده منصور سیگاری روشن کرد و من اصلا اعتراضی نکردم که یک مرتبه گفت: پاشو گیتی، باهات کار دارم. با من چی کار دارین؟ یعنی حرف دارم چه حرفی؟ پاشو بیا باهات کار دارم دیگه کجا بریم آخه؟ من حوصله ندارم بیرون تو فضای باز میخوام باهات صحبت کنم آخه مردم چی میگن؟ به مردم چه ربطی داره؟ همینجا باهام صحبت کن خب پاشو ببین چی میگه قربونت برم به خواهش مادر برخاستم .کمی از مادر فاصله گرفتیم و به وسط سالن رفتیم دلم درد میکنه گیتی شما که چیزی نخوردید منظورم اینه که میخوام درد دل کنم از دست شما .آخر دیوانه ام می کنید بالاخره باید تقاص پس بدی این النازه که شما رو دیوونه کرده نه من پاشو دیگه بلند شدم و دنبالش راه افتادم .نگاهم به فرهان افتاد که راضی بنظر نمی رسید .گفتم: بیرون نه منصور همینجا توی سالن باشیم باشه هرطور تو بخوای فضای سالن تقریبا شاعرانه و کم نور بود اما با عشق کسی دیگر رقصیدن لذتی نداشت .دیگر احساسی به منصور نداشتم .بیچاره خبر نداشت که فردا روز سست شدن زانوهایش است. روز خداحافظی از خاطرات ، روز بستن دفترچه خاطرات ، روز جدایی چشم در چشم من دوخت گیتی! بله چه بوی خوبی می دی خب معلومه ، عطر زدم نه، این بوی عطر نیست، بوی بدنته ستون فقراتم لرزید. خدایا چرا با من اینطور میکنه .از جون من چی میخواد؟ مگه دیوونه س؟ نگفتی الناز بهت چی می گفت او فقط حقیقت رو گفت و حقیقت برای شما تلخه نکنه ازت خواسته از پیش ما بری اگر هم ازم نمیخواست می رفتم کجا می رفتی؟ خونه خودم ، پیش خواهرم میخواهم باهات درددل کنم الناز داره چپ چپ نگاه میکنه بریم بشینیم .باور کن حوصله ندارم گور پدر الناز .میخواهم باهات حرف بزنم بگو! حالا فقط ساکت باش و گوش کن.میخوام اعتراف کنم . مدتی مکث کرد . بعد گفت: دوستت دارم گیتی خب اینو که می دونم ولی نه بعنوان خواهر مبهوت به منصور خیره شدم اگه دیدی تا حالا صبر کردم بخاطر این بود که بیشتر بشناسمت . من از اون لحظه که عاشقت شدم تو رو برای زندگی زناشویی خواستم. تو رو بعنوان همسرم دوست داشتم و دارم . دلم میخواد کنارت باشم ، کنارت زندگی کنم ، کنارت بخوابم ، نوازشت کنم ، لمست کنم ، برات درددل کنم . چون فقط تویی که منو می فهمی .تویی که منو بخاطر خودم دوست داری. من تو رو میخوام گیتی. این علاقه یه برادر به خواهر نیست .بارها خواستم بهت بگم ولی تو نذاشتی و مرتب مهر خواهر برادری به ما چسبوندی .مهر النازو رو سینه م زدی. من کی به تو گفتم النازو دوست دارم ؟ اصلا کی گفته من النازو دوست دارم ؟ من هیچوقت اونو نمی خواستم و نمیخوام، ولی بارها از اسمش برای شناخت تو کمک گرفتم. تو حتی یکبار به من نگفتی چرا دوست داری. یعنی هنوزم نمی دونم تو چطور منو دوست داری ، فقط اون روز که عکس و روبالشی مو زیر بالش دیدم کمی نور امید تو دلم درخشید. آخه چطور ممکنه منو مثل برادر و مادرم رو مثل مادر دوست داشته باشی و اونوقت عکس منو زیر بالش بذاری و روبالشی منو بو کنی. همیشه باهام دو پهلو حرف زدی. البته منم مقصر بودم. روشنت نکردم . آخه می ترسیدم منو به چشم همسر نخوای و با پیشنهادم از پیشم بری. من چطور می تونم الناز رو به تو ترجیح بدم ؟ دیدی که چه سنگی جلوی پاش انداختم؟ حالا هم اگه دیدی من الناز رو پذیرفتم برای اینه که می دونم این شرط رو نمی پذیره .دیدی که گفت من کار خودمو میکنم.منم گفتم موفق باشی. البته دلم نمی خواست دلشو بشکنم .دلم میخواست خودش کنار بکشه .من چطور میتونم با وجود تو دختر خانم باوقار اصیل مهربون با فرهنگ با آداب و مهمتر از همه با ایمان، که مثل جواهر میان همه می درخشه، الناز یه هر دختر دیگه ای رو به همسری بپذیرم . تو زندگی منی گیتی! تو هستی منی عزیزم! تو رو با تمام حوری های بهشت هم عوض نمی کنم. تو دنیای منو عوض کردی. دید منو نسبت به زندگی کسل کننده م عوض کردی .دوستت دارم .دوستت دارم. تو آرام جان منی الهه نازم. حالا فهمیدی الهه ناز کیه و چرا خواب رو از چشمام ربوده .تو فرشته ناز منی. بدون تو زندگی غیر قابل تصوره .آره، بهت وابسته م. بیشتر از اونچه فکرش رو بکنی گیتی. راز تو قلبم تو بودی .بهتر از هرکس برای تو من هستم عزیزم، باور کن من بیشتر از فرهان بهت خدمت میکنم. گیتی قول می دم . اشکهایم بدون توقف از دیدگان جاری بود. خدایا کرمت رو نشونم دادی ولی چرا انقدر دیر ! آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ حالا که الناز شرط تو رو پذیرفته ؟ حالا که من به فرهان قول ازدواج داد؟ من وقتی قولی به کسی بدم به عهدهم وفا می کنم .حالا که تصمیم گرفتم از پیشت برم؟ خدایا من چقدر بدشانس و بدبختم .چرا این حرفها رو قبل از شام نزدی بی انصاف که به فرهان قول ندم...... چرا داری گریه می کنی؟! صورتم را مقابل دیدگانش گرفتم و گفتم: منصور. منصور، تو نمی دونی که من تو این مدت چی کشیدم. تو نمی دونی که چقدر دوستت دارم .آره من هم تو رو بعنوان برادر دوست نداشتم .دلم میخواست همسرم باشی .شریک زندگی ام باشی .ولی حالا دیگه دیر شده ، همه چیز تموم شده ، الناز شرط تو رو پذیرفته و از من خواسته که خودم رو کنار بکشم .حرفش هم منطقیه. اون دلش رو به تو خوش کرده و منصفانه نیست دل شکسته شه. خودت می دونی که من بیشتر از خودم به اطرافیانم فکر میکنم و خودخواه نیستم .من وقتی دیدم تو الناز رو پذیرفتی و الناز هم تو رو پذیرفته ، به فرهان قول ازدواج دادم، همین نیمساعت پیش. این رو بذار به حساب قسمت و مصلحت .شاید ما با هم خوشبخت نمی شدیم. شاید هم این یه تنبیه باشه، تا تو باشی دیگه با احساسات یه دختر اینطور بازی نکنی. تا تو باشی از من امتحان نگیری .یادته یه روز بهم گفتی الناز رو میخوای تا برات وارث بیاره؟ این چه امتحانیه بی انصاف؟ تو فکر نکردی اگه من ذره ای به تو علاقمند باشم، وقتی این جمله رو بشنوم چه حال می شم؟ با اینحال من برات آرزوی خوشبختی میکنم .درسته، دل منم شکست، اما راضی ام. فرهان هم آدم خوبیه .وقتی او رو داشته باشم یعنی تو رو دارم . خیلی شبیه هم هستین. من فردا صبح از پیش شما می رم . دل کندن سخته ولی باید دل کند. من داغدیده ام و ستم کشیده .مبادا غصه منو بخوری .من عادت دارم و زود فراموش میکنم .امیدوارم در کنار الناز زندگی خوبی داشته باشی .الناز همسر خوبی برات میشه، در صورتی که همینطور جدی و با جذبه باشی. فقط یه توصیه بهت میکنم که مواظب ثروت و اعتبار ومادرت باشی که الناز فقط دنبال دو چیز اوله و از سومی بیزاره. تو و مادر همیشه تو قلب من هستین .آخه می دونی که عشق با دوست داشتن متفاوته منصور. دوست داشتن از عشق برتره و من تو رو دوست داشتم و دارم .می دونی چرا؟ چون با خدایی ، مهربونی، انسانی، با جذبه ای، دل نازکی، دلرحمی، با شخصیت و خونواده داری . به قصر و پول و ماشین و شرکت و کارخونه هیچ چشمداشتی ندارم، به همان خدایی که مهر تو رو به دلم انداخت قسم! درسته تو ثروت بزرگ شدم ولی عاشق معنویاتم . منصور اشکهایش سرازیر بود . در آن نور کمرنگ دانه های اشکش روی صورتش می غلطید و برق میزد . من هم همینطور. مرتب سرش را بعلامت نه تکان می داد . در چشمهایم خیره شده بود. با دست اشکهایش را پاک کردم و گفتم: شاداماد که گریه نمی کنه، باید بخنده و به اونچه که خدا براش خواسته راضی باشه. منصور شانه هایم را فشرد و گفت: گیتی به همان خدایی که تو رو سر راهم قرارداد قسم، اگه با فرهان ازدواج کنی ، کاری رو میکنم که برادرت کرد. چون طاقتش رو ندارم . می فهمی؟ ندارم! خودکشی گناه کبیره س و هیچ مشکلی رو حل نمیکنه .جز اینکه مادرت رو روانه بیمارستان میکنی . و خودت رو تباه ، نتیجه ای نداره .من هم که بعد از مدتی گریه و زاری می رم دنبال سرنوشتم و ازدواج میکنم . پس عاقل باش منصور جان.عاقل باش! مگه تو عقلی برای من گذاشتی ؟ تو دودمان منو به باد دادی .بگو که همه حرفهات دروغ بود. بگو که با من ازدواج میکنی گیتی! آهسته! زشته منصور!آروم باش! بگو گیتی! باتوام! سرم را بعلامت منفی تکان دادم و گفتم: متاسفم، راه ما دیگه از هم جداست.موفق وسعادتمند باشی. برای منم دعا کن منصور .چون منم دل شکسته و بی پناهم بخدا ازت نمی گذرم گیتی .ازت نمی گذرم . وبطرف مادرش رفت و بعد از سالن خارج شد و بطرف مادر رفتم و پرسیدم : کجا رفت مادر؟ گفت می رم خونه ، حالم خوش نیست .گفت شما با فرهان بیاین . چی شده گیتی؟ منصور چرا گریه کرده بود؟ وقتی رفتیم همه چیز رو براتون تعریف میکنم چراغها که روشن شد بریم . دلم شور میزنه ده دقیقه بعد چراغها روشن شد .از همه خداحافظی کردیم. همه سراغ منصور را می گرفتند .مخصوصا الناز .ما هم گفتیم منصور یکباره حالش بد شد، عذرخواهی کرد رفت خانه .آنها هم در کمال حیرت و ناباوری به ما زل زده بودند .خب حق داشتند .منصور داشت می رقصید .پس یکباره چطور حالش بد شد. در این گیرو دار فرهان آهسته گفت: پس من با مهندس صحبت میکنم قرار می ذارم نه مهندس ، من صبح از اونجا می رم . تلفن منزل ما رو از خواهرم بگیرین با خودم در تماس باشین . به مهندس چیزی نگید باشه هر طور میل شماست ما مزاحم شما نمی شیم .خودمون می ریم اختیار دارین، این چه حرفیه؟ فرهان ما را به منزل رساند .کمی هم کنجکاوی کرد ولی به نتیجه نرسید . به منزل که رسیدیم ، به مادر گفتم اول سری به منصور بزند. مادر به اتاقش سر زد و گفت: خوابیده. بگو ببینم چی شده تو رو خدا؟ بچه م چش شد یکدفعه، گیتی؟ تمام جریان را برای مادر تعریف کردم. بی اختیار اشک می ریخت نمی دانم اشک شوق بود یا اشک غم. وقتی گفتم صبح آنجا را ترک می کنم، مواظب منصور باشید خیلی التماس کرد، اما من تصمیمم را گرفته بودم و هیچ چیز نمی توانست مانعم بشود. تا منصور باشه منو بازی نده و امتحان نگیره. ذره ذره آبم کرد بی انصاف! خب یه کلمه می گفتی دوستت دارم .میخوام شریک زندگی ام باشی. نه انقدر از الناز حرف بشنوم و نه بدبخت بشم و به این روز بیفتم . حالا هم می دونم خواب نیستی خودتو به خواب زدی ، چون حوصله احدی رو نداری. تو این شرایط منم حوصله کسی رو ندارم .امشب دیگه آهنگ نمی زنی؟ شاید چون باور کردی الهه ناز داره باهات خداحافظی می کنه.خداحافظ منصور، خداحافظ عشق من! ********************** صبح چمدانم را بستم .برای آخرین بار به اتاقم و وسایلش نظری انداختم. اتاقی که بوی عشق می داد، اتاقی که بوی اشک می داد .چه روزها و شبها در این اتاق به عشقم فکر کردم .به آینده ام امیدوار بودم، ولی چه سود! از اتاق بیرون آمدم . دلم میخواست در اتاق منصور را باز کنم و اگر شرکت نرفته که مطمئن بودم نرفته برای بار آخر ببینمش، سیر ببینمش! ولی می ترسیدم بیدار باشد و مرا ببیند. از خیرش گذشتم . در اتاق مادرجون را زدم ووارد اتاق شدم، ولی خبری نبود.پایین رفتم .این بار احساس میکرد غرور پله ها ریخته .چرا که صاحبش دیگر غروری نداشت .نا امید و دلشکسته شده بود .من می دانستم که دیگر زیباییهای این خانه برای منصور کوچکترین ارزشی ندارد .او عشقی را در دلش زنده کرده بودو حالا باید آنرا می کشت .مثل من که عشقی و محبتی را در این خانه کاشتم و اکنون آن را رها میکردم و می رفتم سلام گیتی خانم سلام ثریا خانم کجا انشاءا.... مسافرت!؟ وسایل شخصیمه . دارم زحمت رو کم میکنم برای چی؟ چه ناگهانی! اتفاقی افتاده؟ اتفاق بد که نه، اتفاق خوب.مهندس انشاءا... تصمیم به ازدواج دارن. من هم دیگه باید زحمت رو کم کنم خود آقا و خانم خواستن؟ نه، اونا همیشه منو با محبتهاشون شرمنده کردن .خودم میخوام برم. یعنی خانم آینده شون خواسته که برم . حالا کو تا عروسی! مگه خانم و آقا میذارن شما برین! بیدارن؟ بله ، دارن صبحانه میل می کنن .بفرمایین شما هم صبحانه میل کنین تا بعد. تا آمدم بطرف سالن غذاخوری بروم .مادر آمد بیرون و گفت: کجا میخوای بری؟ من که گفتم نمی ذارم بری سلام مادرجون سلام عزیزم! ثریا چمدون گیتی رو ببر بالا باید برم ولی میام بهتون سر میزنم خانم متین جلو آمد مرا در آغوش کشید و زد زیر گریه .من هم به گریه افتادم.بغضم برای تمام عشق و دلخوشیهایی که در آن خانه باید جا می گذاشتم شکست نرو گیتی ! ما رو تنها نذار .حالا که فهمیدی منصور چقدر دوستت داره، چرا دوستت داره، بمون! منصور از دیشب تا حالا نصف شده.بیا ببین رنگ و روش رو! تو و منصور با همدیگه خوشبخت می شین. مطمئنم منصور اصلا الناز و نمیخواسته .البته خودش هم اعتراف کرد که مقصره و دیر جنبیده نا امیدش نکن! دلش به تو خوشه .رحم داشته باش .بذار منم به اینکه عروس من هستی افتخار کنم. من با فرهان صحبت میکنم ، حقیقت رو بهش میگم . اون آدم منطقیه مادرجون من چی دارم که بهم افتخار کنین .اگر هم افتخاراتی دارم همه رو از این خونه و آدمهاش به دست آوردم . من هم دلم براتون تنگ میشه .من هم برام سخته .هیچوقت فکر نمیکردم مخالفت از طرف خودم باشه . من عاشق منصورم .اما حالا می بینم وجدانم رو بیشتر از احساسم دوست دارم . الناز و فرهان دلشون رو خوش کردن .شما به الناز قول دادین ، من به فرهان. درست نیست اونا رو تو این بازی خراب کنیم . فکر کنین یه پرستار ساده بودم که حالا دارم می رم مگه میشه اینطور فکر کنیم؟ چی میگی گیتی؟ ثریا تو یه چیزی بگو! نذار بره! گیتی خانم ، بمونین تو رو خدا عجله نکنین! ما افتخار می کنیم شما رو همسر منصور خان ببینیم .من که بشما می گفتم آقا بشما علاقمنده .باور نکردین ثریا خانم وقتی ایشون به من میگه مثل خواهرمی .وقتی میگه میخوام دست کسی بسپارمت که لیاقتت رو داشته باشه. وقتی میگه الناز رو میخوام بگیرم تا برام وارث بیاره، وقتی به خونواده الناز خبر می ده که با خواستگاریشون موافقه ، چه فکری باید میکردم؟ باید باور میکردم؟ باید فکر میکرد منو میخواد؟ به من حق بدین .بخدا برای منم سخته ، ولی دیگه نمیشه، شرمنده م .تو رو خدا گریه نکنین مادر ، خجالت می کشم. او را بوسیدم و گفتم: منو حلال کنین، اگه بی توجهی ، کم توجهی ، کم کاری دیدین بگذرین .براتون آرزوی سلامتی و موفقیت میکنم . مادر گریه اش اوج گرفت و روی پله نشست بعد گفت: همه ش تقصیر منصوره، گیتی نرو! منصور الناز رو نمیگیره. با فرهان هم خودم صحبت میکنم مادر جون اصلا از کجا معلوم؟ منصورخان فقط بخاطر اینکه من از اینجا نرم تصمیمشون رو عوض کرده باشن؟ شاید دلشون برام سوخته .شاید النازو قلبا دوست داره . بخدا این افکار آزارم می ده. اجازه بدین برم. اینطور نیست ، بخدا اینطور نیست دختر! تو خودت مسئله الناز رو بزرگ کردی .منصور فقط تو رو میخواد .اگر هم دیدی با پیشنهاد اونها قاطعانه مخالفت نکرد فقط به این خاطر که دلشون نشکنه و خودشون کنار بکشن ای کاش زودتر گفته بود. من که نمی تونستم برم بگم منصور بیا منو بگیر. دوستت دارم. می تونستم؟ خب الناز رو می کشیدم وسط تا بلکه بفهمم، که همیشه هم دست خالی برگشتم. به من حق بدین مادر مادر سکوت کرد .انگار حق را به من داد. در حالیکه با دست اشکهایم پاک میکردم گفتم: مهندس کجاست؟ ثریا گفت: تو سالن. فهمیدم همه حرفهای ما را شنیده بسمت سالن رفتم .پشت میز نشسته بود .سرش را میا دو دستش گرفته بود و آرنجهایش را بمیز تکیه داده بود سلام آقای مهندس فقط نگاهم کرد .اشک از دیدگانش جاری بود. دوباره اشکهای من هم جاری شد. رفتم کنار پنجره تا بلکه بتوانم خودم را کنترل کنم. سه چهار دقیقه بعد بطرف منصور رفتم و گفتم: مهندس .روزهای خوشی رو براتون آرزو میکنم .تو این مدت فقدان مادر، پدر و برادرم رو کمتر حس کردم، چون شما رو داشتم .اگر بدی، کاستی، خرج تراشی، حاضر جوابی از من دیدین ، به بزرگواری خودتون منو ببخشین .مواظب مادر باشین .من همیشه شما رو دوست خواهم داشت و همیشه به فکرتون هستم .یعنی هیچوفت فکر نمی کنم بتونم خاطرات اینجا رو فراموش کنم . بخاطر همه چیز از شما سپاسگزارم یکدفعه سرش را روی میز گذاشت و بلند بلند گریست .تا حالا ندیده بودم مرد اینطور گریه کند .البته چرا، پدرم برای مادرم و برادرم اینطور گریه کرد. شانه های منصور که تکان میخورد انگار چهار ستون بدن مرا می لرزاند.از صدای گریه منصور مادر و ثریا به سالن آمدند و با حیرت به منصور چشم دوختند .آنها هم زدند زیر گریه. باورم نمیشد این اشکها بخاطر من است . جلو رفتم ، دستم را روی شانه های منصور گذاشتم و گفتم: خواهش میکنم منصور، من لیاقتش رو ندارم منصور بلند شد و فریاد کشید: بی احساس ترین، بی رحم ترین، بی عاطفه تر وخودخواه تر از تو به عمرم ندیدم .برو! برو در کنار فرهان خوش باش! برو وجدانت رو در نظر بگیر ! ولی یادت باشه تو هم کمتر از فائزه نیستی تمام تنم لرزید .پاهایم سست شد، اما نه، باید می رفتم .نگاهم را از چشمهایش که مثل شمع اشک می ریخت برگرفتم و بطرف در ورودی رفتم . گیتی!دخترم! صبرکن! گیتی خانم! خدانگهدار! از بقیه هم از قول من خداحافظی کنیم . چمدانم را برداشتم و از منزل خارج شدم .به محبوبه برخوردم، با او هم خداحافظی کردم و مرتضی مرا به خانه رساند وقتی بمنزل رسیدم یکراست به اتاقم رفتم و بلند و بلند گریستم .ای کاش اقلا گیسو بود تا دلداری ام بدهد ولی منزل طاهره خانم بود. در حالت مرگ بودم .از زمین و زمان متنفر بودم .خودم را لعنت میکردم که چرا نماندم .چطور منصور جلوی مستخدم و مادرش برای من اشک ریخت .چطور با غرورش بازی کردم .ای خاک بر سر من! نکنه بلایی سر خودش بیاره؟ نکنه داغشو به دلم بذاره؟ منصور به حرفی که میزنه عمل میکنه .قسم خورد . خدایا رحم کن! حدود ساعت یازده زنگ تلفن دلم را لرزاند .مدام منتظر بودم خبر مرگ منصور را به من بدهند .گوشی را با ترس و لرز برداشتم بله؟ سلام سلام گیسو،تویی؟ چه اتفاقی افتاد؟ زنگ زدم خونه مهندس،مادر یه چیزایی گفت .جریان چیه؟ همونایی که شنیدی؟ چرا لگد به بخت خودت زدی بی عقل؟ اینهمه مدت آرزوش رو داشتی، حالا واسه ما با وجدان شدی؟ تنبیهش کردم. چرا با غرور من بازی کرد؟ خب، از اول تو همش گفتی اونو برادر خودت می دونی، او هم ترسید بهت بگه. حالا که دیگه همه چیز تموم شده فکر کردی وقتی دلت پیش منصوره، میتونی با فرهان زندگی کنی؟ دیگه از داغ مامان و علی که بدتر نیست میخوای بیام خونه؟ نه، میخوام تنها باشم بلند شو برو خونه منصور، بلند شو بازی درنیار. تنبیه شد، بسشه! نه گیسو، دیگه هرگز .تو که منو میشناسی من الان میام نه، بیای چکار نگرانتم! نترس، قصد خودکشی ندارم .مگه منصور مرده که خودکشی کنم. منصور رو خودم کشتم. تو قلبم کشتم .خودم هم تحملش میکنم .کاری نداری؟ نه، مواظب باش .من زود میام خداحافظ خداحافظ آنشب تا صبح چه بر من گذشت خدا عالم است. به نوای الهه نازش عادت داشتم. حالت یک معتاد را داشتم. به عشق ورزی هایش،مهرورزی های، احوال پرسیدن هایش، دو پهلو حرف زدن هایش عادت داشتم. تا صبح ثانیه ای چشم بر هم نگذاشتم .گیسو بعد از اینکه صبحانه اش را خورد برای رفتن به شرکت آماده شد .بلند شدم آبی به سر و صورتم بزنم که زنگ تلفن دوباره وجودم را لرزاند .این بار مطمئن بودم که اتفاقی افتاده. ساعت هشت صبح کسی با ما کار نداشت. در حالیکه دستم می لرزید ، گوشی را برداشتم بله سلام گیتی خانم، خودتون هستین؟ بله، چی شده ثریا خانم؟چرا گریه می کنین؟ آقا!آقا! آقا چی؟ آقا دیشب خودکشی کرده خانم ، خودتونو برسونین . و صدای گریه اش بلندتر شد مو بر بدنم راست شد .گوشی را رها کردم و دو دستی بر صورتم کوفتم اتاق دور سرم چرخید . گیج و منگ دو زانو نشستم .گیسو آمد و گفت: چی شده گیتی؟ زار زدم گوشی را برداشت الو!الو! قطع شده! در حالیکه شماره می گرفت پرسید: بگو ببینم چه اتفاقی افتاده ثریا چی گفت؟ منصور از دستم رفت. خاک برسر شدم .زندگیم، عشقم، مرد!جیغ کشیدم و از حال رفام . ضرباتی را روی صورتم احساس کردم و به هوش آمدم گیتی!گیتی! چشماتو باز کن منصور رو میخوام.چه غلطی کردم!خدایا. به من گفت کار علی رو میکنه، به من گفت منم مثل فائزه ام،باور نکردم گیتی انقدر فریاد نکش ببینم، دقیقا ثریا چی گفت؟ گفت آقا دیشب خودکشی کرده .خودتون رو برسونین .گریه میکرد گیسو بهت زده روی زمین نشست و به فرش چشم دوخت . هر دو زار زدیم. آنقدر تو سر و صورتم زدم که رمقی به جانم نمانده بود. گیسو هر چه شماره منزل آنها را گرفت اشغال بود گیسو؟ چیه؟ بلند شو برو ببین چه خبره؟ دیگه مرده دیگه. برم چی کار کنم .همش تقصیر توئه .با اون وجدان و غرور گور به گوریت! وای، خانم متین رو بگو! و با دستمال اشکهایش را پاک کرد بلند شو برو دیگه! دارم دیوونه میشم من تو رو تنها نمی ذارم من همینجا نشستم تا تو بیای نه نمی رم .برم که تو بلایی سر خودت بیاری؟ همون یکی کافیه جیغ کشیدم: برو دیگه لعنتی! خیلی خب، ولی نکنه دست به کارهای شیطانی بزنی ها! شاید شوخی کردن .منتظر باش تا برگردم باشه برو قول می دی؟ برو گیسو با تردید کیفش را برداشت .کفشهایش را به پا کرد .نگاهی به من کرد .عاشقانه او را نگاه کردم و گفتم: مواظب خودت باش کفشهایش را در آورد و گفت : من نمیرم اگه نری همین الان خودمو می کشم چرا اونطوری نگاهم کردی؟ و زد زیر گریه پس چطوری نگاهت کنم؟ برو دیگه! برو جون به لب شدم! باشه قول دادی ها! سرم را تکان دادم گیسو با تردید رفت . ده دقیقه روی مبل چمباته زدم و اشک ریختم .احساسم به من دروغ نمی گفت .منصور خودکشی کرده بود. بلند شدم .از جعبه داروها قرصهای اعصاب پدر را برداشتم و تعداد زیادی با لیوان آب سر کشیدم . دفتر خاطراتم را برداشتم و انچه را که گذشت روی کاغذ آوردم . اکنون که آخرین سطر خاطراتم را می نویسم به این فکر میکنم که چقدر زود گذشت.ثانیه ها منتظر ما نمی مانند دقیقه ها بی رحمند و گذرا. خوشبختیها تمام میشود و انسان زود تباه میگردد گیسوی عزیزم خودت می دانی که چقدر دوستت دارم .ولی این را هم می دانی که چقدر منصور را دوست دارم. این خاطرات را برای تو به جا می گذارم. می دانم که منصور مرده و اصلا امیدی ندارم. ولی اگر یک درصد هم زنده باشد،این نوشته ها را به او بده تا بخواند.دلم میخواهد بداند این دقایق را چگونه با یاد او سپری کردم .او مرا میخواست و من نمی دانستم . و من او را میخواستم و او نمی دانست .وقتی حقایق روشن شد که کار از کار گذشته بود. هنوز باور ندارم که منصور مرا تا این حد می پرستید که از زندگیش چشم بپوشد .حق با توست، من هیچوقت نمی توانستم با فرهان خوب زندگی کنم .منصور قلب من بود، جان و عمر من بود. وقتی او نیست من هم نمیخواهم باشم. به او گفته بودم دیگر طاقت داغ عزیزی را ندارم. منصور عزیز من بود. من نه میتوانم بدون او زندگی کنم، نه میتوانم به روی مادرجون نگاه کنم .مگر میتوانم وجدان راحتی داشته باشم وقتی گلی مثل منصور ، بخاطر من ، زیر خروارها خاک آرمیده باشد؟ پس اینهمه شکنجه روحی را چرا تحمل کنم. وقتی میتوانم با منصور باشم چرا نباشم .آنجا که الناز نیست .الناز دیگر صد سال دلش نمیخواهد منصور مرده را در آغوش داشته باشد. ولی من میخواهم . میخواهم با او هم آغوش خاک شوم. خوب وخوش زندگی کن و برای مغفرتم دعا کن .تنها یادگار زندگی ام را به تو سپردم .برمن خرده نگیر! من خدا را فراموش نکردم، ولی منصور را هم نمیتوانم فراموش کنم .خدایی که او را از من گرفت خوب می دانست تا چه حد به او وابسته ام و بدون او زنده نمی مان، پس از من گله نخواهد کرد. دیگر چشمانم خوب نمی بیند و رمق ندارم. حالم خوش نیست. تلفن زنگ میزند ولی نمیتوانم گوشی را بردارم. پس صحبت را تمام میکنم .مواظب خودت باش خواهر زیبا و مهربانم کسی که همیشه بیاد تو بود، خواهر ناکامت گیتیمشامم خوش بو شد، احساس کردم این بو به مشامم آشناست .با ناله چشم گشودم .چشمهایم سیاهی می رفت و لوستر سقف دور سرم می چرخید .غلتی زدم آه گیسو اینجا نشستی؟ تو هم دنیا رو ترک کردی؟ تو هم نتونستی دوری منو تحمل کنی؟ خواهرت لیاقت تو رو نداشت ، اونوقت تو! اینجا چقدر شبیه دنیای زنده هاست! پس دنیای پس از مرگ اینه؟ الان من در دنیای ارواح هستم؟ پس منصورکو؟ میخوام ببینمش ! گیسو من کجام؟ اون دنیا؟ تو چرا اومدی اینجا دختر؟ پس مادر و علی کجان؟ دلم براشون یه ذره شده! اینجا دنیای ارواح نیست گیتی! دنیای روی زمینه. مگه من می ذاشتم تو بمیری؟ اگه تو می رفتی من به چه امید زندگی میکردم؟ چرا نذاشتی بمیرم ؟ میخوام برم پیش منصور ! من بدون اون نمی توانم ادامه بدم . چرا در حق من ظلم کردی؟ این تویی که در حق ما ظلم کردی .یعنی منصور بیشتر از من برات ارزش داشت؟ باید عاشق باشی تا بفهمی گیسو! وقتی او خودش رو کشت. من می تونستم زنده بمونم؟ گوشه بالش را به بینی ام نزدیک کرد و گفت: این بو برات آشنا نیست؟ چرا همین بو باعث شد از خواب بیدار شم. این بوی منصوره .بوی بدنش ، بوی ادوکلنی که میزد، من چرا اینجام ؟ رو تخت منصور چکار می کنم؟ اینجا که اتاق منصوره . زدم زیر گریه و ادامه دادم: من منصور رو میخوام. منو آوردین اینجا که عذابم بدین. من که بدون اون نمی توانم اینجا رو تحمل کنم . گیسو زد زیر گریه و از اتاق بیرون رفت . دستهایم را روی صورتم گذاشتم و بلند بلند گریستم .به عشق از دست رفته ام اندیشیدم .چه اتاق قشنگی برای خودش درست کرده بود! چطوری بی رحمانه زندگی ش رو تباه کردم؟ آخه مگه الناز به من رحم کرد که من به او رحم کردم. مگه نمی تونستی یک کلمه به فرهان بگی شرمنده م . من از اول منصور رو دوست داشتم .انگار زبانم قفل شده بود. خدایا منو مرگ بده! الهی خاک بر سرم کنن! جواب مادر رو چی بدهم ؟ مادر چقدر خوبه که باز هم بعد از مرگ تنها پسرش منو بخشیده کسی دستهای مرا از روی صورتم برداشت و بر گونه من بوسه زد . با حیرت چشم باز کردم تو روح منصوری؟ نه، من خود منصورم! خدایا! چه می بینم؟ خوابم یا بیدار؟ زنده م یا مرده؟ لبه تخت نشست و گفت: زنده ای عزیزم .خدا نکنه بمیری بلند شدم نشستم که سرم گیج رفت و دستم را روی پیشانی ام گذاشتم ((چی شد گیتی؟ سرم گیج می ره منصور بالش را پشتم گذاشت و گفت: تکیه بده گیتی جان! تو مگه خودکشی نکرده بودی منصور؟ چرا! پس چرا زنده ای؟ مگه تو خودکشی نکردی ، پس چرا زنده ای؟ لحظه ای در چشمهای هم خیره شدیم. در حالیکه لبخند به لب داشتم و انگار از خدا همه بهشت را یکجا گرفته بودم ، اشک ریختم و او را در آغوش کشیدم . آنقدر یکدیگر را می فشردیم که نزدیک بود استخوانهایمان بشکند .انگار باور نداشتیم جسم هم را لمس می کنیم نه روحمان را. با صدای بلند روی شانه های منصور اشک می ریختم و می گفتم: خیلی بدی منصور! خیلی بی فکری! چرا با من اینکار رو کردی ؟ نمی دونستی بی تو لحظه ای زنده نمی مونم معذرت میخوام ولی باور کن من هم همین احساس رو داشتم .مغزم از کار افتاد و شب اون کار وحشتناک رو کردم . تو با قرص ، من با تیغ به مچ دستش نگاه کردم، باند پیچی بود .((دوستت دارم منصور، خودت می دونی چقدر، مگه نه؟ همانقدر که من دوستت دارم عزیز دلم! خدا رو شکر که زنده موندیم .خدایا شکرت ! چقدر کریمی ! چقدر بزرگی ! ما را بخاطر کار احمقانه مون ببخش منصور ، تو دین و ایمون منو به باد دادی تو دین و ایمون منو سرجاش آوردی، بعد به باد دادی .جرم تو سنگینتره گیتی! گیتی باهام ازدواج میکنی؟ الناز چی منصور؟ الناز دیگه فهمیده جایی تو قلبم نداشته و نداره.تازه دیگه از من میترسه ، میگه این پسره دیوونه س، حتما یه روزم رگ دست منو میزنه میگه تو نذاشتی به گیتی برسم. این به درد همون گیتی روانشناس میخوره که درمونش کنه باز زدیم زیر خنده((خب جواب منو ندادی گیتی،منتظرم! گفتم: آرزوی منه منصور! منصور صورتش را مقابل صورتم گرفت . در عمق چشمهایم خیره شد و گفت: من هم عاشقانه دوستت دارم عزیزم بسه دیگه . نه به اون دعوا و قهرتون و نه به این ناز و نازکشی سلام مادرجون! سلام به عروس گلم! حالت چطوره عزیزم؟ خوبم ، به لطف شما ! باعث زحمتتون شدم. همه ش تقصیر منصوره .بی اراده ست. زحمت که چه عرض کنم ، مردیم و زنده .منصور بلند شو برو کنار ببینم نوبت منه منصور بلند شد مادر ومرا در آغوش کشید و بوسید .گیسو هم وارد اتاق شد وگفت: به من میگه تو چرا آمدی این دنیا. می موندی روی زمین ، من میخوام با منصور تنها باشم .من چقدر بدبختم صدای خنده های شاد در اتاق پیچید. منصور گفت : به من هم میگه تو روح منصوری؟ نزدیک بود فرار کنه باز خندیدیم بی انصافها، هنوز گیجم بخدا! سرم منگه. چند ساعت خواب بودم؟ دو روز عزیزم دو روز؟ وای، برای همینه که بدنم درد میکنه .یعنی اصلا بیدار نشدم ؟ گیسو گفت: چرا ولی گیج بودی سلام گیتی خانم، الهی شکر سلام ثریا خانم ببخشید تو رو خدا.من باعث این اتفاق شدم، ولی شما سریع گوشی رو انداختین . من باید اول می گفتن آقا زنده ان، اما ایشون رو بردن بیمارستان چون خودکشی کرده. اشتباه کردم در حالیکه می خندیدیم گفتم: شما چه تقصیری دارین؟ من زیادی عاشقم همه خندیدند آقای دکتر سپهرنیا تشریف آوردن .بگم بیان بالا؟ بگو بیان ثریا منصور ملحفه را روی پایم انداخت. خنده ام گرفت .مادر گفت : دیگه مال توئه بابا، مطمئن باش همه زدیم زیر خنده همین، چون مال منه حفظش میکنم مامان جان! سلام مهندس! سلام خانمها! سلام دکتر خیلی خوش اومدین ممنونم . حالتون خوبه ؟ مادر گفت : امروز خیلی خوبیم دکتر . و کنار رفت دکتر بطرفم آمد و گفت : خب، حال مریض عاشق ما چطوره؟ خوبم دکتر الهی شکر!هنوز باورم نمیشه شما اینکار وحشتناک رو کردین خانم رادمنش متاسفم، ولی منصور ارزشش رو داره .بدون اون زندگی نمیخوام مادر و گیسو از اتاق بیرون رفتند .دکتر کیف پزشکی اش را باز کرد و گفت : شما چطورید مهندس؟ منصور به دستش نگاه کرد و گفت : خوبم دکتر ، مشکلی ندارم الحمدالـله گوشی را از کیفش بیرون آورد و در گوشش گذاشت . بعد ببخشیدی گفت و گوشی را روی قلبم گذاشت .رنگ منصور پرید دستی به موهاش کشید .غیرتش گل کرده بود و وقتی دکتر گفت : نه، عاشقانه می تپه . اخمهای منصور باز شد و لبخند زدیم .ادامه داد: منصور خان خیالتون راحت. خیلی شما را دوست داره منصور لبخندی زد و گفت: پس تو رو خدا دکتر گزارش ریز به ریز قلب من رو هم به گیتی جون بدین که بدونه چقدر دوستش دارم قاه قاه خندیدیم . دکتر چشمهایم را هم معاینه کرد و گفت : الحمدالـله دیگه مشکلی ندارین .البته احتمالا هنوز سرگیجه دارین که طبیعی یه . کمی هم قلبتون تند میزنه که اثر داروهاس .نوشیدنی زیاد میل کنین تا سم از بدنتون تصفیه شه .تقویت هم بکنین که انشاءا... یکی دو روز دیگه می شین مثل روزهای اول و سلامتی تون رو کاملا به دست میارین ممنونم دکتر خواهش میکنم .بساطش را جمع کرد، در کیفش را بست و گفت : لازمه پانسمان دستتون رو عوض کنم مهندس؟ نه ممنونم ، مادر صبح برام عوض کردن دکتر بلند شد و گفت: خوشحالم که اتفاق بدی نیفتاد. امیدوارم سعادتمند باشین. ولی یادتون باشه تو زندگی هر آدمی روزی مشکلی بزرگ بوجود میاد. پس آدم باید از قبل خودش رو آماده کنه، صبور باشه و به چیزی که خدا براش خواسته راضی باشه .قبل از انجام هر کاری به عاقبتش فکر کنین گفتم: بله حق با شماس دکتر، ما اشتباه کردیم. براتون آرزوی خوشبختی میکنم.کاری ندارین؟ شام تشریف داشته باشین ممنونم، کمی خسته م. از صبح سه تا عمل داشتم .برم استراحت کنم بهتره باعث زحمت شدیم وظیفمه لطف کردین دکتر سپهر نیا .بخاطر همه چیز ممنونم خواهش میکنم خانم. باور کنین وقتی شنیدم این اتفاق براتون افتاده از زندگی سیر شدم با خودم گفتم حیف این خانم زیبا وباوقار نبود که بره زیر خروارها خاک! خدا خیلی مهربونه .قدر خودتون ومنصور خات رو بدونین .جدا برازنده همید . در ضمن شیرینیها را تنها تنها میل نکنید دکتر خداحافظی کرد و منصور دکتر را تا پایین بدرقه کرد.بعد برگشت و در را بست و آمد روی تخت نشست و گفت : حق با دکتره، خیلی حیف بودی. خدا خیلی مهربونه ، بنازم کرمش رو! تو هم همینطور منصور. خدا منو بکشه ، مثلا میخواستم درستت کنم .آب شدی میاد سرجاش ، غصه نخور حالا اگه همینطور لاغر بمونم منو نمیخوای؟ استخونات رو هم میخوام عزیزم .چون روحت رو میخوام، نه جسمت رو جسمم باشه وقتی ازدواج کردیم، فعلا فقط روحم رو تقدیمت میکنم دیگه چی گیتی؟ میخوای دوباره خودکشی کنم خودت گفتی؟ من غلط بکنم .منظورم این بود که دوستت دارم ، حالا لاغر یا چاق، زشت یا زیبا، فرقی نمیکنه ممنونم.منصورجان!منم دوستت دارم عزیزم . و دستش را تو دستم گرفتم و گفتم : منو بخشیدی منصور، مگه نه؟ تو کاری نکرده بودی. من مقصر بودم .روزی که میخواستی بری حرفهایی که برای مادر و ثریا زدی کاملا درست بود. آدمها نباید عشقشون رو مخفی کنن .باید حرف دلشون رو بزنن .یا میشه یا نمیشه . من امتحان سختی از تو گرفتم چی شد که جان سالم به در بردی منصور؟ شب گویا مادر از اینکه آهنگ نمی زنم متعجب میشه، وقتی میاد تو اتاقم میبینه که غرق خونم .عمرم به دنیا بود .البته هنوز مدت زیادی نگذشته بود. با پای خودم به بیمارستان رفتم . صبح هم به اصرار خودم داشتن منو به خونه برمی گردوندن که گویا یه ربع قبل ثریا با تو تماس میگیره و بقیه ش رو هم خودت می دونی................. الهی صدهزار مرتبه شکر! خب حالا میتونی بیای پایین یا نه؟ آره فکر میکنم بتونم کمکت کنم؟ نه فقط محبت کن به گیسو بگو برام لباس بیاره چرا به گیسو بگم خودم برات میارم عزیزم . منصور به اتاقم رفت یک بلوز و شلوار برایم آورد ، گفتم: بی زحمت اون برس رو هم به من بده ای به چشم بهتره موهام رو کوتاه کنم . روحیه و جون و قوه نگهداریش رو ندارم نکنی  این کار رو خانم قشنگم تو که از موهای بلند باز بدت می اومد اولا نه هر موی بلند و باز .دوما گفتم که تغییر جهت دادم. سوما خدا آدم رو عاشق نکنه گیتی خانم باشه هر طور تو دوست داری منصور حالا برو بیرون میخوام لباس عوض کنم اینم به چشم. اما اعتراف میکنم که برای روزی که سر سفره عقد کنارم بشینی و خیالم راحت بشه بی تابم گیتی انشاءا.. که لطف خدا باز هم شامل حالمون میشه و به آرزومون می رسیم دعا میکنم و التماسش میکنم لبخند ملیحی تحویلش دادم و گفتم : ممنونم از محبتت و صداقتت منصور. در حالیکه لبخند میزد چشمانش را بهم فشرد و گفت : بیرون منتظرم لباسهایم را عوض کردم و بسمت در رفتم . باز سرم گیج رفت .آهسته در را باز کردم .منصور پشت در بود. گیتی اگه حالت خوب نیست استراحت کن عزیزم .شامت رو میارم بالا نه حوصله م سر رفته با هم پایین رفتیم. گیسو و مادر تو سالن نشسته بودند به به! شمع و چراغان کنیم یا گوسفند سر ببریم؟ نشستیم منصور می دونی ویولنت نجاتت داد؟ میخوام برم بدم سرتاسرش رو طلا بگیرن بعد هدیه ش کنم به گیتی بالاخره این شهر الهه ناز برای کی بود منصورخان معلومه که برای قل شما! برای عزیز دلم گیتی! تکلیف مهندس فرهان چی میشه منصور؟ پرویز پسر خوبیه مامان، حیفه از دست بره.اینه که قل گیتی رو براش در نظر گرفتم ای بابا،منصورخان؟ حالا که فهمیده من و گیتی همدیگر رو دوست داریم .طبعا میاد سراغ شما .من مایلم با فرهان باجناق بشم شما که گفتی بهتر از فرهان هم سراغ دارین .اونو به گیسو معرفی کن گیتی جان نمیشه که هم تو رو بگیرم هم گیسو خانم رو زدیم زیر خنده حالا اگه تو حرفی نداشته باشی حاضرم این از خودگذشتگی رو بکنم .منتها باید از این به بعد هر وقت الهه ناز رو میزنم، مراببوس رو هم بزنم قاه قاه خنده در اتاق پیچید عروسی کیه پسرم؟ تا نظر گیتی و گیسو خانم چی باشه گفتم هر چی مادر بگن منکه میگم آخر همین هفته آخر همین هفته؟ چه عجله ایه مادر جون؟ آخه تو ومنصور زیادی با هم بحث می کنین میترسم بهم بخوره .آخر همین هفته عقد کنین. هرموقع دلتون خواست عروسی بگیرین بحث که اشکالی نداره مادر جون .اختلاف نظر طبیعیه .اگه نباشه عجیبه مامان همچین میگی زیادی با هم بحث می کنین که یکی ندونه فکر میکنه ما صبح تا شب داریم کتک کاری میکنیم .تنها اختلاف من وگیتی تو این مدتاین بوده که او می گفت جایی که الناز باشه نمیام ، منم می گفتم باید بیای آره خب ، البته می دونم تا گیتی جون بگه من رفتم زانوهات سست میشه و اشکهات در میاد و به التماس می افتی .از حالا تو اون چشمات چشم عزیزم، چشم گیتی جون رو میخونم .بدتر از بابات تویی قهقهه خنده بلند شد. منصور گفت: حالا خارج از شوخی. گیتی جان. عروسی کی باشه؟ فقط زودتر تو رو بخدا . دلم شور میزنه هر موقع شما دوست داری منصور. فقط عقد و عروسی با هم باشه .نامزدی هم لازم نیست اگه اینطوره که من دو هفته دیگه رو پیشنهاد میکنم دو هفته دیگه که خیلی زوده ! زود نیست عزیزم. ما مشکلی نداریم که طولش بدیم. فقط باید بدونم میای تو این خونه یا خونه مستقلی می خوای این دیگه از آن حرفها بود. گفتم : من دوست دارم تو همین خونه زندگی کنم که بوی پدرتون و خواهرتون رو می ده و مادر جون توش حضور داره .خونه ای که تو اون به عشق و خوشبختی رسیدیم . یعنی همینجا منصور نگاه عاشقانه ای به من کرد و لبخند زد. مادر گفت:آخه این الهه ناز با الناز قابل مقایسه س؟ خدا رحم کرد. الهی قربونت برم عزیزم! ولی من مزاحم شما نمی شم. میرم ساختمان پشتی اگه شما برین ما هم میاییم اونجا .می دونین که بهتون عادت دارم دیگه وقتی آستینم رو می کنید می مونم ، از خدامه ! صدای خنده فضا را پر کرد ممنونم مادر جون. شما سایه سر ما هستین .اینجا مال شماست و من مهمان شما. بخدا اگه بذارم آب تو دلت تکون بخوره و منصور از گل نازکتر بهت بگه شیرم را حلالش نمی کنم شما لطف دارین مگه شما به من شیر دادی مامان جان یادم نمیاد باید هم یادت نیاد پسره بی چشم ورو فریاد خنده بلند شد. گیسو خانم هم محبت میکنه و میاد اینجا با ما زندگی میکنه ممنونم مهندس.اگه اجازه بدین دوست دارم مستقل زندگی کنم و روی پای خودم بایستم نمیشه که تنها باشین تنها نیستم .مگه قرار نیست قاپ مهندس فرهان رو بدزدم صدای قهقهه خنده بلند شد در هر صورت بدون تعارف اینجا منزل گیتیه از لطفتون سپاسگزارم آخر شب که بالا آمدیم گیسو چند ورق بهم داد و گفت: بیا بخونش ببین این دو روز چه گذشته .بعدش هم اگه خواستی وارد دفتر خاطراتت کن. *************************  در حالیکه مرتب دعا میخوندم که گیتی بلایی به سر خودش نیاورد مضطرب وارد عمارت شدم. کسی جلوی در نبود .بنابراین خودم از لای نرده ها در را باز کردم و بسمت ساختمان دویدم .آقا نبی جلوی ساختمان مرا دید. در حالیکه نفس  نفس می زدم پرسیدم: سلام! چه خبر شده آقا نبی؟ چرا انقدر هراسونید گیتی خانم؟ من گیسوام! اِ ببخشید تو رو خدا مهندس مرده؟ چشمهاش دو وجب از صورتش فاصله گرفت . نه خانم ، خدا نکنه! دستم را روی قلبم گذاشتم و نفس راحتی بیرون دادم. انگار آب سردی روی آتیش بریزند آرام گرفتم و بطرف خانه دویدم .کسی در سالن نبود. ثریا خانم از پله ها پایین می آمد . سلام! سلام گیتی خانم! من گیسوام ببخشین تو رو خدا چه خبر شده ثریا خانم؟ جون به لبمون کردین؟ والـله زنگ زدم بگم آقا رو بردن بیمارستان چون خودکشی کرده. اما گیتی خانم فرصت ندادن. هر چه شماره گرفتم اشغال بود .بعد هم دیگه یادم رفت. چون آقا رو آوردند سرم شلوغ شد. ببخشین خواهرم داره دق میکنه آقا خودکشی کرده بود، ولی به دادشون رسیدیم .حالا هم بالاست بالا دویدم . در اتاق منصور باز بود. در چهار چوب در ظاهر شدم و سلام کردم .منصور روی تخت دراز کشیده بود و یک دستش زیر سرش بود و دست دیگرش باند پیچی بود. خانم متین با دیدن من از روی مبل بلند شد و گفت: سلام گیتی جان چه خوب کردی اومدی منصور با حیرت نگاهی به قد و بالای من کرد.اما هیچ نگفت من گیسو ام خانم متین .منصور پرید و گفت : پس گیتی کجاست؟ چرا انقدر مضطربین؟ ثریا خانم تماس گرفت به گیتی گفت شما خودکشی کردین. گیتی هم گوشی رو ول کرد و ادامه ش رو گوش نکرد .داره خودشو میکشه ، آخه این چه کاری بود منصور خان؟ این ثریا مگه عقل نداره ؟ و مضطرب لبه تخت نشست با نگرانی گفتم : میشه یه تلفن بزنم آره عزیزم بیا شماره منزل را گرفتم ولی گوشی را برنداشتی .بی اختیار زدم تو صورتم و گوشی را گذاشتم چی شده گیسو؟ حالت نگاهش، بهم سفارش کرد مواظب خودم باشم، خدای من! و بطرف در خروجی دویدم صبر کن گیسو با هم می ریم من و مرتضی می ریم منصور جان. تو استراحت کن نه مامان ، ولم کن . و دنبالم آمد. در پله ها سر ثریای بدبخت فریاد کشید: این چکاری بود کردی ثریل، اگه یه مواز سر گیتی کم بشه..... برو به مرتضی بگو سریع بیاد بریم. نمی توانم رانندگی کنم بله آقا و بطرف باغ دوید حرکت کردیم. من که گریه میکردم .منصور هم مضطرب دست به موهایش می کشید و کلافه بود و به مرتضی می گفت: سریعتر . وقتی رسیدیم روی زمین به پهلو افتاده بودی . قوطی قرص با در باز رو میز بود و دفتر خاطراتت کنارت باز و قلم هنوز در دستت بود. دو دستی توی سرم زدم و نشستم . منصور بر بالینت نشست .هاج و واج مانده بود . دستهایش می لرزید و رنگ به رو نداشت .تو را در آغوش گرفت و زد زیر گریه .مرتضی سریع با اورژانس تماس گرفت. گیتی! گیتی من بلند شو! منم! چه اشتباهی کردم خدایا! رحم کن! منو ببخش! فکر اینجاش رو نکرده بودم .گیتی بلند شو! وگرنه بخدا بدون تو توی این دنیا نمی مونم دفتر خاطرات را برداشتم و خواندم .منصور هم آنرا خواند و صورتش را به صورتت چسباند و زار زد آمبولانس رسید . نبضت غیر طبیعی میزد. بعد از معاینه چشمهایت و کارهای مقدماتی ووصل سرم گفتند امیدی نیست ولی توکل بر خدا کنید .جعبه قرص را برداشتند و به بیمارستان رفتیم .منصور قدرت ایستادن نداشت. روی صندلی نشسته بود و اشک می ریخت و دعا میخواند .کنارش نشستم و گفتم : از شما بعیده ، چرا نسنجیده اقدام کردین؟ به عواقبش فکر نکردین ؟ تازه مگر دختر قحطی بود؟ باور کردم که دیگه گیتی منو نمیخواد و فرهان را پذیرفته . از محافظه کاریهام پشیمون شده بودم. تحمل دوریش رو نداشتم . اصلا نفهمیدم چطور تیغ رو رو رگم گذاشتم. خریت کردم .آخه گیتی چرا عجله کرد من حالا بعد از او چکار کنم؟ اون از مادرم، اون از پدرم ، اون از برادرم ، اینم از خواهرم. شما تنها دلخوشی زندگی منو ازم گرفتین منصور خان .ای کاش گیتی پاشو تو اون خونه نذاشته بود . بهش گفتم . زودتر خونه شما رو ترک کنه من احساس بدی دارم . گفتم اگه منصور تو رو واقعا بخواد میاد دنبالت . ولی عاشق بود ، وابسته بود و بلند بلند زدم زیر گریه منصور دستهایش را روی صندلی گذاشت و گفت : تو رو خدا نگو! دلمو نسوزون! هر چی کشیدم بسمه. بالاخره به خواست پزشک خبر سلامتی تو را به ما داد . منصور چنان سرش را بطرف آسمان گرفت و چنان گفت الهی شکر که چهار ستون بدنم لرزید. یکروز در بیمارستان بستری بودی . بعد به خواست منصور تو را به منزل خودش بردیم و در اتاقش خواباندیم .چون میخواست تا تو به هوش آمدی بالای سرت باشه و الحق پرستاری را در حقت تمام کرد گیتی. بغیر از ساعاتی که در بیمارستان بالای سرت بود سی و سه ساعت است بر بالینت نشسته و از تو مراقبت میکند . بر دستانت و گونه ات بوسه میزند و خدا را سپاس می گوید و براستی این است معنای عشق و دوست داشتن .اما چقدر خوب میشد که عاشقان کمی عاقلانه تر می اندیشیدند و در هر کاری اول رضایت خدا را در نظر می گرفتند . *************************** خدایا شکرت! من چقدر خوشبختم .از تو سپاسگزارم که به من کمک کردی. ما رو ببخش که دست به خودکشی زدیم . خودکشی گناه کبیره س. میگن اونایی که دست به این کار میزنن لایق مجلس ترحیم هم نیستن . میگن اونا در برزخ تا زمانیکه مرگ طبیعی شون فرا برسه عذاب میکشن .خدای من از کاری که کردم شرمنده م و توبه میکنم . براستی مگر خودکشی مشکلی را حل میکند جز اینکه بازماندگان را داغدار و خودمان را از زندگی محروم کنیم . خودکشی کار کسانی است که ایمان راسخی ندارند و از مبارزه می هراسند، مقاوم نیستند و از آینده وحشت دارند .آدمها اگر وابستگی به دنیا و افراد و مادیات را کم کنند، و اگر معتقد باشند که آنچه خدا میخواهد همان میشود و همان درست است . هیچگاه دست به این کار احمقانه و شیطانی نمی زنند. بقول گیسو مگر مرد یا زن قحطی است؟ آدم فقط باید از خدا خوشبختی بخواهد، نه فرد و چیزخاصی را . واقعا اگر من و منصور بهم نمی رسیدیم مگر چه میشد .مدتی ناراحت می شدیم بعد هم فراموش میکردیم. من با فرهان ازدواج میکردم و منصور با الناز یا هرکس که می پسندید . در هر صورت اعتراف میکنم که هنوز ایمان کاملی ندارم و هنوز ضعیفم .خدای مهربانم! این بار در آزمونت شکست خوردم .ولی قول میدم و قسم میخورم حتی اگر به منصور نرسم هرگز این کار رو نکنم . حتی اگر زبونم لال منصور از دستم بره قلم را لای دفتر میگذارم و به بستر خواب میروم .گیسو هم بخواب رفته است. *****************************  دو سه روز گذشته و حالم کاملا خوب شده . روحیه خوب خود به خود جسم را سر حال میکند. از توجهات منصور هر چه بگویم و بنویسم کم گفته ام، مهربان که بود مهربانتر شد ، عاشق که بود عاشقتر شد، وابسته که بود هزار برابر وابسته تر شد . سریع کارتهای عروسی تهیه، نوشته و پخش شد . تخت اتاق منصور را تبدیل به تخت دو نفره باشکوهی کردیم که مثل طلا می درخشید . پرده های طلائی، تخت طلائی، رو تختی کرم ، میز توالت طلائی، مبلمان کرم طلائی ...... انگار وارد اتاقی از طلا شده بودی .لباس عروسی و وسائل سفره عقد و غیره را خریداری کردیم . تنها موضوعی که عذابم می داد دروغی بود که در مورد پدرم به منصور گفته بودم .هرچه خودم را آماده میکردم حقیقت را به او بگویم نمی شد. البته پدر کم و بیش حالش بهتر بود . اما میترسیدم منصور فکر کند دروغگو هستم و دیگر به حرفهایم اعتماد نکند. از طرفی آرزو داشتم پدرم در جشن عروسی ام حضور داشته باشد . با گیسو مشورت کردم . او هم بدتر از من می ترسید پدر یکدفعه هیجان زده شود و حالش بدتر شود ، یا اینکه آبرو ریزی بشود .بالاخره تصمیم گرفتیم پدر را عمویمان معرفی کنیم و او را بدست آقا کریم بسپاریم تا مواظبش باشد . سر عقد او را بیاورد و ببرد . گیسو دو روزی به شیراز رفت تا هم کارتها را پخش کند و هم پدر را به تهران بیاورد . با اینکه منصور عکس پدر را دیده بود ولی می دانستم که با تغییر چهره و موی سفید پدر او را نخواهد شناخت یا حداقل باور میکند که عموی من است و شبیه پدرم. **************************  روز عقد و عروسی فرا رسید. آرایشگر مخصوص مادر جون به منزل آمده بود تا مرا برای بعد از ظهر آماده کند. لباسم بسیار زیبا بود. با اینکه مشکلی نداشت و پوشیده بنظر می رسید اما باز منصور منت سرم می گذاشت و می گفت: یک کم یقه اش کیپ تر بود بهتر بود. چه کنم که دیگه اجازه داده م و اینو خریدی ساعت چهار منصور پشت در اتاق سابقم منتظرم بود . تو کت و شلوار مشکی براق تا حالا ندیده بودمش و بنظرم خیلی خواستنی تر شده بود . ثریای مهربان مرتب اسپند دود میکرد .بالاخره مادر به منصور اجازه ورود داد و منصور با دیدن من حسابی جا خورد و با لبخند گفت: به به . مادر همراه زهره لبخندی به ما هدیه کردند .سپس مادر سفارش کرد که فیلمبردار و عکاس پشت در منتظرند . وقتی در را بستند و رفتند منصور گفت: مرحبا به سلیقه ام . این دو هفته مثل دو سال گذشت. گیتی جان خوشحالم که انتخاب درستی کردم .خدایا شکرت تو هم ماه بودی ، ماه تر شدی منصور جان . من نمی فهمم اینهمه تشریفات واسه چیه. نیمساعت عقد کنان کافیه دیگه معناش اینه که امر خیلی مهمی اتفاق افتاده . مگه انتخاب شریک زندگی واسه یک عمر مسئله کم اهمیتیه منصور؟ ما همدیگه رو واسه یک عمر خواستیم ، همه باید اینو بفهمن. همه باید برای عشق و وفای ما احترام قائل باشن .همه باید در خوشیها و غمها شریک باشن تو یک فرشته ای عزیزم . فقط زود بله رو بگو وگرنه جوش میارم و سر میرم و میزنم زیر گریه آبروریزی میشه . اضطراب دارم بجان تو تا عموم نیاد شرمنده ام . او باید اجازه بده انشاءا... که اجازه میده .خب بریم عزیزم که افتخارم رو همه ببینن و آفرین بگن مهمانها با سوت و هلهله از ما استقبال کردند . این بار از پله ها با غرور و افتخار پایین آمدم . وارد سالن پذیرایی شدیم و سلام و خوشامد گفتیم . کنار سفره عقدی که تمام از ظروف نقره پر از گل بود نشستیم .مجلس فوق العاده پربرکت و باشکوه بود . در آن جمع من فقط دنبال پدرم بودم که تنها یادگار گذشته ام بود. گیسو لباس قشنگ زرشکی به تن داشت و بسیار زیبا شده بود. از اینکه خودم را همزمان در لباس سفید و زرشکی می دیدم خنده ام گرفت . از خانواده فرزاد هنوز خبری نبود. در دل گفتم همان بهتر که نیان، راحتترم. با منصور در حال صحبت بودم که خبر دادند عاقد آمده و پشت سر عاقد خانواده فرزاد آمدند .مهمان بودند و باید با آنها با احترام رفتار میکردم، بنابراین به احترامشان از جا برخاستیم . از اینکه خداوند قدرتش را به آنها نشان داده بود ومن را قسمت منصور کرده بود و در آن میدان مبارزه اینک من مظلوم و بی پناه را روی مبلی که آنها در آرزویش بودند کنار منصور نشانده بود بر خود می بالیدم و خدا را ستایش میکردم و از آن طرف از اینکه به ما تبریک نگفتند و با سلام و احوالپرسی قضیه را فیصله دادند اصلا ناراحت نشدم . ای کاش همه ما انسانها باور کنیم که فقط محتاج کمک و توجه و تبریکات الهی هستیم و بس. و من به این باور رسیده بودم . بنابراین نگاه عجیب و پر از نفرت الناز ذره ای من را عذاب نداد تا جاییکه حتی آرزوی خوشبختی آنها را هم کردم .منصور به آنها خوشامد گفت و به من لبخندی هدیه کرد که به اندازه دنیا برایم ارزش داشت . بعد از دیدن چهره کریه این دو خواهر چشمم به جمال با وقار پدرم روشن شد . انگار خدای مهربانم و فرشته هایش اینگونه به من تبریک و شادباش گفتند گفتم: منصور ، پدرم آمد با تعجب نگاهم کرد و گفت: پدرت؟ منظورم عمومه، آخه به اندازه بابام دوستش دارم آه، پس بریم استقبال، خوش آمد بگیم جلو رفتم پدر را در آغوش کشیدم و اشک ریختم . پدر نوازشم کرد و گفت: مبارک باشه دخترم، به پای هم پیر شید . منصور هم پدر را بوسید سلام پدر جان ، خیلی خوش اومدین سلام پسرم، تبریک میگم ممنونم آقا کریم و طاهره خانم و نسرین و نرگس و احد هم تبریک گفتند و همراه پدر دور شدند دوشیزه محترمه مکرمه، خانم گیتی راد منش فرزند آقا محمدعلی رادمنش، اجازه دارم شما را به عقد ازدواج جناب مهندس منصور متین فرزند مهندس محسن متین ، با مهریه معلوم یک جلد کلام الـله مجید ، یکدست آینه و شمعدان نقره و زمینی واقع در شمیران بمساحت چهارصد مترمربع به ارزش.... ریال در آورم .وکیلم ؟ پاسخ ندادم برای بار دوم و سوم تکرار شد. یکباره از اینکه مادرم در جشنم حضور نداشت ، از اینکه برادرم نبود تا در جشنم برادری کند، از اینکه پدر بجای اینکه سالار مجلس باشد، مظلومانه در گوشه ای نشسته بود و کسی نمی دانست که آن مرد خوش تیپ باوقار پدرم است غمگین شدم . دلم گرفت و بی اختیار بجای جواب مثبت گریه کردم. گیتی جان چرا گریه میکنی عزیزم؟ اتفاقی افتاده؟ از فشار بغض و گریه نمی تونستم جواب بدهم . میخوای بریم بیرون هوایی عوض کنی ، حالت جا بیاد؟ سری بعلامت منفی تکان دادم و به پدرم چشم دوختم . مظلومانه با چشمانی که از نم اشک برق میزد و لبخند به لب، به من نگاه میکرد. چشمهایش را بعلامت رضایت بست و باز کرد مادر منصور آمد و گفت : دوباره قرائت بفرمایید. عروس قشنگم اشک شوق ریخت ، نتونست بله رو بگه بار چهارم بله را گفتم ، هلهله شادی سالن را پر کرد . نقل و پل بر سر ما ریخته میشد . دفاتر را امضاء کردیم و پدرم هم برای امضا آمد . آن لحظه از متانت و ابهت پدرم افسوس خوردم که چرا اورا معرفی نکرده ام . او باعث افتخار من بود ولی دیگر چه سود. می ترسیدم به منصور بگویم و او همان وسط میهمانی سرم فریاد بکشد که چرا دروغ گفته ام یا بگذارد برود . رفتار منصور غیر قابل پیش بینی بود منصور بوسه ای بر گونه ام زد و آهسته گفت: دوستت دارم عزیزم.


نویسنده : admin
بازدید : 34


نزدیک ظهر با صدای زنگ در ، گیسو اف اف را برداشت بفرمایین شما؟ آقای مهندس شمایین؟بفرمایین بالا! اف اف را گذاشت و بلند گفت: گیتی منصوره،خاک بر سرم از تو اتاق خواب گفتم:شوخی میکنی؟ با اضطراب گفت:شوخی چیه.پتوت رو مرتب کن ببینم. بعد رفت جلو آینه موهایش را شانه زد که زنگ در آپارتمان بلند شد.((اینجا اومده چکار؟)) عشق خانم،عشق او رو کشونده گیسو پرید در را باز کرد .سلام!خیلی خوش اومدین سلام گیتی خانم!روز به روز خوشگل تر و سرحال تر می شی. من فکر میکردم الان تو بستر ببینمت من گیسو ام مهندس، گیتی تو اتاقشه شرمنده م! باورم نمیشه، با هم مو نمی زنین چرا زحمت کشیدین ،خودتون گلید مثل زائوها از جایم تکان نخوردم ، چون شلوار کوتاه پایم بود خواهش میکنم!میتونم برم تو اتاق ببینمش بله ، خواهش میکنم بفرمایین نیم خیز شدم و ادای احترام کردم .بلوز اسپرت شطرنجی با شلوار لی آبی روشن پوشیده بود که دلم ضعف رفت . سلام ، خیلی خوش اومدین سلام خانم خانما!چی شده؟ این چه رنگ و روییه؟ چقدر لاغر شدی گیتی؟ آه شما منو گرفت لبه تختم نشست وگفت: من آه نکشیدم ، افسوس خوردم ، اونم شش هفت روز منم خیلی دلم براتون تنگ شده بود. تازه فهمیدم که چقدر بهتون وابسته ام. و سرفه بد جور سرفه میکنی گیتی تازه، خوب شدم .عقب تر بشینید . میترسم بگیرین حاضرم درد و بلاهات بیفته به جون من. خدا لعنت کنه الناز و المیرا رو که من رو برداشتند به زور بردند شمال خدا نکنه! اونها شما رو به زور نبردن شما خودت بخاطر قول و قرار رفتی. خب چه خبرها؟ این هفته چی کار کردی ، کجا بودی؟ استراحت، دلتنگی ، سفر سفر؟! با گیسو دو روزی رفتیم شیراز .جاتون خالی رفتین شیراز؟ تو که مرخصی میخواستی استراحت کنی ! دستتون درد نکنه گیسو خانم، زحمت نکشین اختیار دارین خب رفتیم پدرم رو......... و به گیسو که برایم آبمیوه گذاشت نگاه کردم .با ابرو علامت داد .تازه یادم افتاد .گفتم: رفتیم سرخاک خونواده م. یادی از خاطرات تلخ و شیرین کردیم چی شد افتخار دادین به کلبه محقر ما بیاین؟ شما به این خونه شیک و پیک و بزرگ می گین کلبه محقر؟ بفرمایین قصر محبت! ممنونم .چشمهاتون قشنگ می بینه خب، گیسو خانم ما همیشه احوالتون رو از گیتی خانم می پرسیم .سعادت نداشتیم شما رو زیارت کنیم اختیار دارین .من هم همینطور .ذکر خیرتون اینجا زیاده .فقط این گله رو ازتون دارم که خواهرم رو کم می بینم مهندس متین به! تازه ما می خوایم شبانه روزی او رو نگه داریم ، گیسو خانم. شما رو هم می بریم پیش خودمون گیتی جان زحمت می ده کافیه و روی صندلی میز آرایش نشست رحمت آورده تو اون خونه ، زحمت چیه؟ ممنونم خب ، گیسو خانم. شما در رشته زبان انگلیسی تحصیل کردین ، درسته ؟ بله می تونین خوب صحبت کنین؟ تا حدودی، ولی نه خیلی عالی .شاید اگه تو محیطی باشم که مجبور باشم صحبت کنم ، راه بیفتم به تایپهم واردین؟ فارسی و لاتین؟ بله فارسی رو کامل مسلطم ، ولی لاتین رو باید کار کنم .نوزده ساله بودم کلاسش رو رفتم خب، پس تو شرکت ما استخدام شدین .از روز یکشنبه منتظر تونیم ممنون قابل دونستین اما......... و به من نگاه کرد؟ اما چی؟ به گیتی نگاه می کنین که اجازه بگیرین .اجازه گیتی هم دست منه بله، من که مثلا در استخدام شما هستم اجازه م دست شماست، ولی اجازه گیسو دست منه لابد بخاطر همون هفت هشت دقیقه زدیم زیر خنده و دوباره افتادم به سرفه تو که اونجا موندگاری.پس دیگه چرا خواهرت رو خونه نشین می کنی؟ موضوع همینه که دایمی نیستم چیه از ما خسته شدی یا از تجملات تا همسرتون بیرونم نکرده، خودم بیام بیرون بهتره فعلا که مجردم .به فرض هم شما دایمی نباشی ؟ چه ربطی به گیسو خانم داره؟ فکر میکنم الناز خانم تا توی شرکت و کارخونه هم سایه ما رو با تیر بزنه یعنی انقدر من ساده و ابلهم؟ دور از جون! ایشون خیلی زرنگند گیتی بس کن تو رو خدا، اونجا الناز اینجا الناز، شمال الناز،ما میخوایم یه نفر رو استخدام کنیم .چرا الناز رو میکشی وسط؟ خب پرسیدین دلیلش رو گفتم .حالا شربتتون رو میل کنین. عصبانی نشین ممنون من حرفی ندارم ، گیسو رو استخدام کنین ، ولی به یک شرط چه شرطی؟ اول بگید قبول می کنین یا نه آخه من که نمی دونم چی میخوای. شاید گفتی خودمو بکشم نه، مطمئن باشین به نفعتونه خب، چون بهت ایمان دارم قبوله .هر چی باشه رو چشمم باید قول بدین سیگار رو ترک کنین با تعجب به چشمهایم چشم دوخت . می تونین دو سه روز هم فکر کنین از حالا تا روز یکشنبه که گیسو بیاد وقت دارین گیتی من سیگار به جونم بنده .این چه انتظاریه که تو داری؟! مجبورتون که نکردم .خب سیگار رو انتخاب کنین .گیسو هم تو خونه س. ما ناراحت نمیشیم. هیچ رودربایستی نکنین! توقع نداری که یه دفعه بذارمش کنار؟ نه،کم کم بذارین کنار .ولی بشرطی که از کنار برندارین بکشین ها! روزی چندتا اجازه دارم بکشم خانم دکتر؟ هفته اول روزی چهارتا، هفته دوم روزی سه تا، هفته سوم روزی دوتا ، هفته چهارم روزی یکی و هفته پنجم دیگه سیگار دستتون نبینم .البته اگه پیشتون بودم .نبودم هم باید سر قولتون بمونین اگه بری که روزی ده تا پاکت سیگار میکشم میل خودتونه میخوام استخدام کنم،التماس باید بکنم ، ناز بکشم ،شکنجه هم بشم؟ خب اینها دلیلش خوبی ومهربونی شماست اینها همه دلیلش خوبی ومهربونی توئه فرشته مهربون گیسو خانم! تو رو خدا انقدر زحمت نکشین زحمتی نیست ، بجای دود سیگار میوه بخورین من نمی دونم حالا چه اصراری یه که برادرتو صحیح و سالم بفرستی خونه بخت گیتی خانم؟ سلامتی شما برام مهمه، حالا هرجا که باشین و هرکس رو که دوست داشته باشین ممنونم .چقدر سرخ شدی ، تب داری؟ و دستش را روی پیشانی ام گذاشت و گفت: آره تب داری، دراز بکش گیتی جان، چرا نشستی راحتم .از بس خوابیدم خسته شدم .چقدر خوب کردین اومدین .انتظار هر کسی رو داشتم جز شما پس تکیه بده گیتی . و بالش را عقب کشید تا پشتم بگذارد که ای کاش نمی کشید .چه آبرو ریزی بزرگی ! چون روبالشی و عکسش را دید .کمی مکث کرد .نگاهی به من کرد و لبخند زد .بعد سینه ای صاف کرد .از خجالتم مردم . گیسو از خجالت بلند شد، رفت بیرون .فکر کنم مثل لبو قرمز شده بودم آنقدر لبم را گزیدم که طعم شور خون را احساس کردم .در چشمهایم خیره شد .قاب عکس را برداشت و گفت: پس بنده خدا اینه ؟ ای، بدک نیست ، ولی خودت چیز دیگه ای هستی . اینم روبالشی بنده خدا که از دیشب داره دنبالش می گرده بدبخت . گفتم چه دزد خوب ومنصفی بوده که فقط عکس و روبالشی ام رو برده .برم پابوسش . سرم را پایین انداختم وگفتم: ببخشید، بی اجازه اینا رو برداشتم .یه هفته دوری از شما برام سخت بود. اینها رو آوردم که اقلا به این وسیله برادرم رو کنارم احساس کنم آن نگاه جز نگاه عاشقانه نبود .بعد گفت: کاش منم یه یادگاری از خواهرم میبردم .خیلی بهم سخت گذشت .به عقلم نرسیده بود ·        اگه دلتون تنگ میشد حتما می بردین .خواهرتونو دوست ندارین ·        یعنی دلم تنگ نشده؟ یعنی تو رو دوست ندارم ؟ سکوت کردم و سرم را پایین انداختم . با انگشتش چانه ام را بالا آورد و در چشمهایم خیره شد و گفت : بخدا دوستت دارم گیتی. انقدر که فکرشم نمی کنی. ممنونم .خواهرتون هم شما رو بی نهایت دوست داره . اوایل بخاطر اینکه وجود شما برای مادرتون حیاتی بود . ولی حالا بخاطر خودتون......... گفت : نمی دونی شمال چه حالی داشتم گیتی، نمی دونی! شرمنده م که ازت خداحافظی نکردم .هزار بار به خودم ناسزا گفتم که چرا یه بار دیگه نیومدم ببینمت . شما هم سرما می خورین ها .اونوقت غصه هام زیادتر میشه .برید عقبتر بشینید . اقلا یه چیزی از تو خواهر مهربون عایدمون بشه. پس فردا شوهر میکنی، داغت رو به دلم می ذاری .ویروس سرما خوردگیت رو هم به من روا نداری؟ با اینکه غم دنیا به دلم نشست ولی خندیدم .نمی دانم تا حالا برای کسی پیش آمده که هزار درد و غصه در دلش باشد ولی بخندد .در دل گریه کند و از لب بخندد؟ نقاشی اش را که حتما دیده اید ، همان تابلوی معروف لبخند ژکوند. خب دیگه بهتره آماده شی بریم .اومدم ببرمت ممنون، من حالم خوب نیست .کاری هم ازم برنمیاد. دو سه روز دیگه مرخصی میخوام شما تا آخر عمر استراحت کن، ولی در منزل ما ، در جوار بنده .می دونی که به شوق تو میام خونه ، نازنین خانم! انقدر منو خجالت ندین .انقدر هم وابسته نباشین ، من نگرانم نگران نباش ، بلند شو گیتی! بلند شو بریم میخوام مامان رو غافلگیر کنم خبر نداره اینجا اومدین؟ نه باور کن حالم خوب نیست .اونجا مرتب باید از پله های غرور بالا پایین برم و با پرستیژ رفتار کنم .با استخون دردم جور در نمیاد شما فقط تو اتاقتون استراحت بفرمایین .اگر ما خواستیم سرمیز شام یا وقت ناهار و صبحونه شما رو زیارت کنیم، به گیسو خانم نگاه می کنیم .کی باورش میشه گیتی گیسوئه ، گیسو گیتیه .گیسو خانم؟ گیسو آمد وگفت: بله مهندس. حاضر شید بریم گیتی رو ببرین مهندس .من همین جا هستم .ممنونم گیتی به گیسو نگفتی وقتی منصور چیزی بخواد ، نه سرش نمیشه من چیزی نگفتم .خودش عکستون که دید فهمید چه جذبه ای دارین صدای خنده اش در اتاق پیچید مهندس آخه مزاحمته ، من بیمارم ، بی فایده م گیتی بلند شو، حوصله ندارم ها گیسو، بی زحمت لباس و داروهام رو بردار .خودت هم حاضر شو بریم تعارف نمیکنم ، ایشاءا... یه دفعه دیگه میام نمیشه همین حالا باید بیایین.یکشنبه هم با هم می ریم شرکت من ناهار درست کردم ، اقلا ناهار بخوریم بریم .نیمساعت دیگه آماده س ببینید مثل من بی تعارف باشین .باشه ناهر میخوریم می ریم .چون حیفه ، می مونه فاسد میشه کاش مادرجون رو هم می آوردین حالا مرافعه ها مونده .باید جواب پس بدم که چرا تنها اومدم به مادر خبر نمی دین ناهار اینجا هستین ؟ نگران نشن آخه میخوام غافلگیرش کنم .با دیدن شما جا میخوره خب به ثریا خانم بگین منزل دوستتون هستین و ناهار نمی رین .من می دونم مادر نگران می شن چشم خانم پرستار ،اون تلفن رو بده به من ببینم منصور شماره گرفت و گفت: خدا کنه مادر برنداره ثریا بود که گ.شی را برداشت و به او خبر داد که الناز سراغش را گرفته . گوشی را که گذاشت ، گفت : من نمی دونم این الناز از جون من چی میخواد . خودتونو خب خودم رو بهش می دم ببینم باز هم حررف داره .اّه ! باز چنگال در قلبم فرو کرد .چه جالی شدم و چه دردی کشیدم ، بماند تلفن را سرجایش گذاشتم و گفتم : ببخشید، اشکالی نداره کمی دراز بکشم؟ نه عزیزم ، بخواب ، من که از اول گفتم کمی در بالشم فرو رفتم و گفتم : خب برام از شمال تعریف کنین .چطور گذشت؟ در ماتم و غم الناز که بود ، شما دیگه چی میخواستین ؟ تو رو ! جا خوردم منظورتون چیه؟ الناز رو میخوام که برام وارث بیاره ، ولی دوست دارم تو در کنارم باشی که باهات حرف بزنم خدایا ! کاش بجای آمپول پنی سیلین به من آمپول هوا می زدن که از این درد راحت بشم. گریه ام گرفته بود ولی مگر میشد گریه کنم؟ نامرد پست فطرت! میخوای هم النازو بدبخت کنی هم منو؟ چی شده گیتی ؟ اتفاقی افتاده؟ نه ، یه دفعه قلبم از حال رفت .مال این آمپولاس آبمیوه تو هم که نخوردی دختر.بگیر بخور ببینم .اندازه گنجیشک آب وغذا میخوره ! درستت میکنم تو داری منو میکشی! داری منو از بین میبری! اونوقت میگی درستت میکنم، قاتل! کمی آبمیوه خوردم و گفتم : خب میگفتین اونا نظرشون اینه که تو ما رو جادو کردی .حالا راست می گن؟ چشم سوسمار دادی خوردیم یا مدفوع کفتار ؟ لنگ سوسک و پاچه مورچه، کمی هم ادرار الاغ .البته با عرض معذرت چنان بلند زدیم زیر خنده که گیسو از داخل آشپزخانه گفت: چه خبره تنها تنها؟ صبر کنین منم بیام آخه. منو کردین آشپزباشی ، خودتون گل می گین گل می شنوین؟گیتی بسه دیگه هرچی استراحت کردی،بلند شو بیا میزو بچین باز خندیدم .گفتم: آخ ، آخ گیسو .درجه تب رو بیار که سوختم . خودت می دونی چرا. هر سه زدیم زیر خنده .منصور گفت : گیسو خانم، گیتی داره جادوگری میکنه، منم دارم میخورم پس منم الان میام نعش کشی کنم باز صدای خنده بلند شد چه خبر از الهه ناز؟ دلم برای شنیدنش یه ذره شده اله نازم حالش بد نیست ، تو شمال باهاش صفا میکردم یعنی با الناز خانم؟ جوابی نداد .سیبی برداشت از وسط دو نیم کرد و گفت : این گیسوئه ، این گیتی .خیلی شبیه اید .بیا بخور .گیتی جان گیسو مال تو، گیتی مال من . و گازی از نیمه سیب زد . ممنونم . و نیمه سیب را گرفتم . .یک گاز زدم و فریاد کشیدم : گیسو خوردمت! خیلی خوشمزه ای مطمئنم فردا ما باید بیایم عیادت شما عیب نداره، اونهم از شما برای ما غنیمته ، خانم خانما ببخشید بریم تو سالن مهندس تو باید استراحت کنی ، همنی جا خوبه. بعد دستم را در دستش گرفت و ادامه داد: وقتی کنار تو هستم هیچی نمیخوام گیتی منم همینطور مهندس، موندم وقتی ازدواج کنین چه خاکی بر سرم کنم برای اونم یه فکر میکنیم.این عکس خونواده ته؟ آره مامانم، بابام و برادرم.اون دوتا نیمه سیب هم که معرف حضور هستن چه مامان خوشگلی داشتی ، خدا رحمتش کنه همیچنین پدر شما رو برادرت هم خوش قیافه بوده، چه تیپی داشته خدابیامرز .به پدرت هم شباهت داشته شاید بخاطر همینه که اونو در وجود شما می بینم .البته انشاءا... هرچی خاک اونه عمر شما باشه نگاهم کرد و لبخند زد و بعد گفت: پدرت منو یاد پدرم می ندازه .همنیطور جدی و خوش تیپ بود .روحش شاد .خدا رحمتش کنه . دوتا خانم حسابی تحویل جامعه داده ور فته ممنونم عکس را سر جایش گذاشت و گفت: هر چی خدا بخواد همون میشه .با اینکه خیلی برای مرگ پدر و مادر و برادرت متاسفم ، اما گاهی فکر میکنم اگه اونا بودن شاید من و تو هیچوقت با هم آشنا نمی شدیم بله ، شاید مصلحت بر این بوده .خودمم گاهی به این نتیجه می رسم اتاقت رو خودت چیدی؟ اگه بده گیسو چیده ، اگه خوبه من چیدم عالیه خیلی با سلیقه ای، همه چیز سبزه ، مثل خودت سبز و باطراوت اگه عالیه پس هر دو چیدیم .شما بفرمایین تو سالن تا منم لباسم رو عوض کنم باشه عزیزم و بلند شد راستی تیپ اسپرت خیلی بهتون میاد .تا حالا ندیده بودم اینطوری لباس بپوشین .همه ش با کت و شلوار و کراوات شما رو دیدم کجاش رو دیدی..... نمیخوای کمکت کنم؟ سرت گیج نره نه ممنون با لبخند از اتاق بیرون رفت و سرگرم صحبت با گیسو شد .بلوز شلوار مشکی پوشیدم ، چون احساس میکردم واقعا عزادارم . آن جمله منصور را هنوز فراموش نکرده بودم .غمی بر دلم سنگینی میکرد که از آهن سنگین تر بود. موهایم را بافتم و از اتاق بیرون آمدم و وارد سالن شدم و رو به روی منصور نشستم عیده ، چرا سیاه پوشیدی گیتی؟ آخه میگن سیزده به در نحسه . ما جلو جلو رفتیم پیشواز از دست تو حاضر جواب ، ولی بهت میاد ممنون هنرمند این خونه کیه؟ و به پیانو اشاره کرد این مال برادرم بود .مهارت خاصی داشت .گیسو هم وارده آفرین .گیسو خانم، آشپزی را رها کنین به ما افتخار بدین ، بنوازین من خوب نمی زنم شما بزنین ما نظر می دیم بزن گیسو جان! آخه........ آخه نداره.منصور غریبه نیست .اگه بد بزنی مسخره ت نمیکنه گیسو پشت پیانو نشست و یک آهنگ قشنگ معروف را نواخت .گیسو مهارت خاصی داشت .منصور کف طولانی زد و گفت: واقعا مرحبا،احسنت، خیلی هنرمندین ·        ممنونم،اینهم به افتخار مهندس ·        لطف کردین.دیگه نمی زنین؟ بقول معروف دوباره! دوباره! ·        بعد از ناهار میزنم .الان گشنمه ، دستهام میلرزه مهندس صدای خنده بلند شد . ناهار را صرف کردیم و ساعت چهار بعد از ظهر آماده حرکت شدیم .بین راه منصور پرسید : تزریق آمپولت چه ساعتی  یه گیتی جان؟ شش بعدازظهر می برمت درمانگاه ممنون به جلوی عمارت رسیدیم .آقا نبی با صدای بوق در را باز کرد و تا ما را دید با ناباوری نگاهی به ما انداخت و گفت: سلام خوش اومدین. کدوم یکی گیتی خانمه؟ منصور گفت: حدس بزن آقا نبی والـله فکر کنم گیتی خانم شما باشین که جلو نشستین و رنگ وروتون کمی پریده س .درسته؟ بله درست حدس زدین آقا نبی. حالتون خوبه؟ الحمدالـله، کسالت هنوز برطرف نشده؟ نه متاسفانه. شما خوبین گیسو خانم؟ الحمدالـله. ما همیشه از زری و گیتی خانم حال شما رو می پرسیم ما هم همینطور .به زری خانم زیاد زحمت می دیم. اختیار دارین .زری شما رو خیلی دوست داره ، یعنی همه ما .گیتی خانم انقدر به ما محبت کردن که وقتی تو این خونه نیستن انگاز این خونه ستون نداره منصور به کنایه گفت : آقا نبی، پس ما هیچی دیگه ؟ دستتون درد نکنه! اختیاردارین آقا، شما که رکن اصلی هستین . ولی گیتی خانم ستون شادی و جنب و جوش این خونه س حق با شماس آقا نبی. ما هم به این مهم رسیدیم بفرمایین راستی، مرتضی ماشین رو برد سرویس؟ بله آقا، نیمساعت پیش برد باشه ممنون و گاز را گرفت و وارد منزل شد .جلوی ساختمان ایستاد و گفت: تو با اهل این خونه چکار کردی که یه لحظه طاقت دوریت رو ندارن . دیگه آقا نبی که بناله وای بحال ما! خندیدیم .از ماشین پیاده شدیم .از فشار تب و درد استخوان توان ایستادن نداشتم .سریع وارد منزل شدم. سلام ثریا خانم به به! سلام، خیلی خوش اومدین نمی بوسمتون، سرما خوردم پس شما گیتی خانمید! الـله اکبر باورم نمیشه ، خوش اومدین گیسو خانم! روبوسی کرد و گفت: من دلم براتون خیلی تنگ شده بود. باید شما را ببوسم.حاضرم سرما بخورم چقدر هم داغین! منصور به شوخی گفت : ما هم حاضریم از این سرماها بخوریم همه خندیدند مادر کجاست ثریا؟ بالا، الان می رم بهشون اطلاع می دم. یادم باشه بگم لباس سیاهه گیتی خانمه، لباس سفیده گیسو خانم داخل سالن آمدیم و نشستیم .گیسو نگاهی به آنهمه زرق وبرق انداخت و خیلی زود به آن بی توجه شد. انگار نه انگار! نمی دانم جد وآبادش قصر نشین بودند یا خودش.دختره چشم سفید. خونه مون منور شد. ممنون ثریا در حالیکه از پله ها پایین می آمد گفت: الان میان. نمی دونین چقدر خوشحال شدن ثریا به صفورا بگو یه اتاق برای گیسو خانم آماده کنه چشم اقا نه آقای مهندس، من تو اتاق گیتی راحت ترم. ما عادت داریم پیش هم باشیم در هر صورت تعارف نکینی .اینجا منزل خودتونه سپاسگزارم صفورا جلو آمد و روبوسی و حال و احوال کرد به به! به به!خونه روشن شده بخدا.دوتا دختر خوشگل و مهربون قدم رنجه کردن.خیلی کار خوبی کردین سلام مادرجون! سلام خانم متین سلام،سلام، عزیزم منو نبوسین، شما هم سرما می خورین ها! عیب نداره،بذار عقده این هفته رو خالی کنم منصور اگه تو عمرت یه کار خوب برای مادرت کردی همین بود، بخدا. دست شما درد نکنه مامان جان، ما که صبح تا شب در خدمت شماییم دیگه تنها تنها می ری خونه گیتی .یادم باشه چشمات رو از کاسه در بیارم صدای خنده بلند شد. مادر کنار گیسو نشست .منصور طبق عادت از جیبش پاکت سیگار را بیرون آورد و با چند ضربه یک عدد سیگار بیرون کشید . آن را کنار لبش گذاشت و تا آمد فندک بزند سینه ای صاف کردم. متوجهم شد .ابرویی بالا انداختم و نگاهش کردم. منصور لبخند زد .سیگار را از روی لبش برداشت ، در پاکت گذاشت و گفت: ترک عادت موجب مرضه شما دوتا سیگار دیگه می تونین بکشین ، چون تا الان دوتا کشیدین باشه یکی بعد از شام می کشم .یکی آخر شب . ولی از حالا بگم باید بد اخلاقی بنده رو تحمل بفرمایینها، چون ترک اعتیاد شاید هم احتیاج به تخت و طناب داشته باشه. زدیم زیر خنده . این منصور مگه از تو حساب ببره گیتی، ما که حریفش نیستیم ایشون به من لطف دارند و برای حرفم احترام قائلن . وگرنه صاحب اختیارند مادرجان ممنون، ولی حساب میبرم والـله ، چون اگه نبرم بعدش باید بیام منت کشی ، حوصله ش رو ندارم خب چی کار کردین این هفته؟ جاتون خالی، دو روز رفتیم شیراز باریکلا! کاش ما هم با شما اومده بودیم انشاءا... سفر بعدی گیسو جان ، خیلی دلم میخواست ببینمت عزیزم.ماشاءا... در زیبایی و وقار از خواهرت چیزی کم نداری ممنونم، لطف دارین ثریا با سینی چای وارد شد و پذیرایی کرد.منصور گفت: ثریا برای گیتی خانم آبمیوه بیار بله آقا الساعه منصور بلند شد ضبط را روشن کرد .موسیقی آرامی در فضا پخش شد .بعد کنار من نشست و گفت: ببینم تبت پایین اومده یا نه. و دست به پیشانیم گذاشت . یه کم پایین اومده، ولی نه زیاد .میخوای بلند شو برو استراحت کن تا ساعت شش که می ریم درمونگاه ثریا برای گیتی جان شام مناسبی تهیه کن، باید پرهیز کنه بله آقا، براشون ماهیچه درست میکنم لازم نیس ثریا خانم، کمی سوپ میخورم سوپ چیه ، تو باید خودت رو بسپاری دست من . یعنی چه هیچی نمیخوری؟ میخواین بدهیکل بشم و یه سوژه دیگه هم دست خاطرخواهاتون بدم جا داری ، نگران نباش ثریا نگاه معنی داری به من کرد و لبخند زد و رفت .مدتی بعد منصور نگاهی به ساعتش کرد و گفت: خب ساعت نزدیک ششه گیتی جان، وقت تزریقته .بلند شو بریم مادر گفت : اتفاقا قراره دکتر سپهر نیا برای دیدنم بیاد .شش ونیم _ هفت میاد میشه اون آمپولت رو بزنه عزیزم نه مامان، می ریم درمونگاه دکتر میاد تو خونه، تو میخوای ببریش درمونگاه پسرم ؟ اگه دکتر سپهرنیا زن بود هیچ مانعی نداشت به گیسو نگاه کردم . به هم لبخند زدیم .گیسو ابرویی بالا انداخت . غیرتی شدی منصور جان، چی شده؟ وقتی زن هست، چرا مرد ببینم ، اونوقت دکتر سپهر نیا برای من آمپول بزنه مشکلی نیست؟ نه، مسئله ای نیست مامان همه خندیدند چه بی غیرت! به بابات بگم کلاهش رو بالاتر بذاره! زدیم زیر خنده این اداها چیه در میاری مامان جان؟ دکتر به آدم محرمه! مامان جان گفتم می برمش درمونگاه یعنی میبرم ، چه اصراری یه دکتر سپهرنیا برای گیتی آمپول بزنه ؟ مطمئنم تا آمپول رو بزنه من پاکت سیگار رو تموم کردم .اونوقت نمیتونم جواب گیتی رو بدم آنقدر خندیدیم که به سرفه افتادم .منصور لیوان آبمیوه را دستم داد و گفت: بخور گیتی جان، تا سپهرنیا نیامده بریم مادر نگاهی عاشقانه و معنا دار به من و منصور کرد، بعد به گیسو نگاه کرد و سر تکان داد .برای اولین بار بود که احساسی به آن قشنگی داشتم .منصور نسبت به من تعصب داشت و این نشانه توجه و علاقه بیش از حد بود، حالا به چه منظور ، خدا عالم بود. خلاصه با منصور به درمانگاه رفتیم و برگشتیم. بعد با گیسو برای استراحت به اتاقم رفتیم .گیسو چرخی در اتاق زد و کنار پنجره رفت و گفت: من فکر میکردم تو دیوونه منصوری . اونکه دیوونه تره گیتی. خدا از دهنت بشنوه گیسو، ولی اینها همه قدردانی یه. او منو خواهر خودش می دونه .امروز می دونی چی می گفت؟ می گفت من الناز رو میخوام بگیرم که برام وارث بیاره ، ولی تو رو دوست دارم تا کنارم باشی و باهات حرف بزنم زده به سرش؟ نمی دونم تو باید کلک بزنی و دست پیش بگیری چیکار کنم؟ یه روز خیلی جدی بساطت رو جمع کن. بگو میخوام برم. بگو قصد ازدواج دارم .ببین چیکار میکنه .آخه اینکه نمیشه مدام با اعصاب تو بازی کنه. خب معلومه ، التماس میکنه که نرو ، بهت وابسته م ، ترکم نکن ، زانوهام سست میشه ، ولی بازم خواستگاری نمیکنه .اون النازو برای ازدواج میخواد، منو برای هم صحبتی .هفته پیش وقتی مادر صحبت فرهان رو وسط کشید گفت خواهرم رو شوهر نمی دم تو بگو من میخوامش .باید در مقابل عمل انجام شده قرارش بدی تا ازش اقرار بگیری وگرنه کلاهت پس معرکه س. اون داره تو رو بازی می ده. اون عشق رو محدود به همین روابط می دونه . فکر میکنه اگر تو رو بگیره علاقه تون به هم کم میشه .از طرفی نوازشت میکنه ، از طرفی میگه خواهرمی. یعنی ؟ می دونی گیتی، منصور آرزوی هر دختریه، بجنب ، حیفه! اینطوری نمیخوام .دوست دارم خودش ازم بخواد نمی دونم چرا حس بدی دارم گیتی .نگرانم .اگه دیوونه باشه ، اگه بازیت بده، اگه ازدواج کنه ، اگه مسخره ت کرده باشه، اگه قصد سوء استفاده داشته باشه ، من می دونم چه حالی میشی. گیتی من فقط تو این دنیا تو رو دارم. پدر آدم سالمی نیست که روش حساب کنم . میترسی من هم مثل علی خودکشی کنم؟ گیسو سکوت کرد و لبه تخت نشست حق داری نگران باشی .آخه عشق و عاشقی های خونواده ما از شور به دره گیتی به فرهان جواب مثبت بده .بخدا برات مناسبتره. من که ندیدمش ولی می دونم سلیقه ت خوبه اگه منصور نبود شاید ، ولی حالا نه . تو باشی منصور رو رها میکنی؟ اگه دوستم نداشته باشه، آره خودت می بینی که چقدر دوستم داره. ولی باید بفمم چه جوری پس زودتر ، زودتر. مرگ یه بار، شیونم یه بار. کارو یکسره کن خیلی خب ، تو غصه نخور. من یه کاری میکنم .چقدر بد شد روبالش و عکسش رو دید گیسو من که مردم از خجالت .اینم از حماقتهای تو! ولی باور کرد مثل برادر دوستش دارم پس باید خیلی خنگ و احمق تشریف داشته باشند .چطور عکس خانم متین رو زیر بالش نذاشتی . مگه اونو جای مادر نمی دونی؟ نمی دونم والـله ، شاید داره فیلم بازی میکنه اگه منصور ازدواج کنه چیکار میکنی؟ هیچی دراز به دراز می افتم ، تو کپه کپه خاک بریز رو سرم گیسو با نگرانی نگاهم کرد نه بابا شوخی کردم. مطمئن باش تا منصور زنده س خودکشی نمیکنم خیالت راحت یعنی اگه دور از جون منصور بمیره .مارو عزادار میکنی ؟آره؟ آره ، منصور عشق منه اعتماد به نفس داشته باش دیوونه .آدم باید بیشتر از هرکس، خودش رو دوست داشته باشه نه اینکه خودش رو مریض و دیوونه مردم کنه. خدا بخیر بگذرونه .خدایا اگه عاشقی اینه نخواستیم لبخند زدم و گفتم : تو هم که خاطرخواه نداری وروجک، حالا هم میشی منشی مخصوص جناب رئیس و مترجم و تایپیست. روی تخت دراز کشیدم و پتو را رویم کشیدم و گفتم: من یه چرت میخوابم . تو هم هرکاری دوست داری بکن .خواستی با منصور هم میتونی صفا کنی خاک بر سرت کنن ! من مثل تو بی عقل نیستم .مطمئنم هیچوقت عاشق کسی نمی شم حالا خواهیم دید خانم عاقل با اعتماد به نفس مجله نداری گیتی؟ مجله زندگیم تو کیفمه.بردار بخون جدی؟ پس خوندنیه !وصیتم کردی ؟ بعد کیفم را برداشت تا دفتر خاطرات را در بیاورد و بخواند ************************** ·        چقدر قشنگ میزنه گیتی! آدم روحش تازه میشه .بیخود نیست شبها نمیای خونه وروجک ·        چه کنیم دیگه، عاشقیم آبجی ·        حالا چرا نیمه شب می زنه ، ساعت یک ونیمه ·        خب آدم نیمه شبا عاشقتره، یعنی آدم تو سکوت شب بیشتر و عمیقتر میتونه به معشوقش فکر کنه ·        چه جالب و رویایی . ولی خودمونیم ، خیلی هم عاشقه .آدم جالبیه .ازش خوشم میاد ·        حالا کم کم به حرف و احساس من می رسی گیسو خانم. اگه عاشق شدی بدون رودربایستی اعلام کن عزیزم، من بخاطر تو خودم رو کنار می کشم ·        مثل اینکه باز تب کردی! ·        پس بیا بریم پاشویه م کن ·        حالا لگن از کجا بیارم ·        لگن نمیخوام .بیا بریم پایین پیشش ، تبم پایین میاد گیسو زد زیر خنده و گفت: پس پاشویه منصوره اون همه چیز منه! دستت درد نکنه ، خیلی بی صفتی! تو هم عزیز منی! حالا میای بریم ؟ اشکالی نداره؟ نه مطمئنه،خیالت راحت باشه بریم ببینم ، اگه بدونی با منصور بدبخت میشی بازهم حاضری زنش بشی آره حاضرم چون خیلی دوستش دارم چرا بدبخت بشم؟ منصور آدم بدی نیست، من هم که حرف گوش کنم .مطمئنم منصور زن دوست و خانواده دوسته. اهل آزار و اذیت نیست مثلا اگه بهت بگه دوست ندارم با خواهرت بری و بیای چی؟ دیگه چی؟ بیخود میکنه.من فقط تو دنیا تو رو دارم گیسو بیا از حالا دعواها شروع شد از پله ها پایین رفتیم ووارد سالن شدیم . به گیسو علامت دادم که شلوغ نکند . چون عجیب رفته بود تو حس و مینواخت .آهسته روی مبل نشستیم .با احساس آرشه را روی سیمها حرکت می داد .وقتی تمام شد کف زدیم . ((عالی بود .فوق العاده بود . بطرف ما برگشت و گفت: شما اینجایین شیطونا.مگه خواب ندارین؟ مگه شما می ذارین آدم تو این خونه بخوابه .حالا اگه ناراحتین بریم کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودم جدا؟ دعا می کردین ما بیاییم پایین بله و چه زود حاجت گرفتم طوی که شما تو حس رفته بودین .فکر نمیکنم به چیزی جز الناز خانم فکر میکردین بله، خب، من وقتی مینوازم تمام حواسم به علت نواختنمه پس چطور به ما فکر میکردین؟ ما ضد ونقیض فکر میکنیم یا شما ضد ونقیض صحبت می کنین؟ شما ضد و نقیض فکر می کنین گیتی جان . حالا بهتر شدی؟ الحمدالـله گیسو خانم ، شما از دست این گیتی چی میکشین ؟ دلم براتون میسوزه چرا نگهش داشتین مهندس؟ بیرونش کنین تا نکشین . من حاضرم بکشم بد نیست کمی هم ما بکشیم آهنگهای درخواستی هم می زنین مهندس؟ البته! شما امر بفرمایین ! اگه سوء تفاهم نمیشه میخواستم آهنگ دختر زیبا رو بزنین خیلی از خودتون متشکرین ها! زدیم زیر خنده ، گیسو گفت: خواستیم کمی بهمون تلقین بشه ، وگرنه می دونیم زشتیم اختیار دارین .بنازم هنر خالق را ای کاش خالق مهربون یک جو شانس هم چاشنیش میکرد همینکه شما مردها رو خوشبخت می کنین واسه خدا کافی بوده شما لطف دارین .چه فایده، شما که از زن جماعت بیزارین! خب حالا تغییر جهت دادم چه جالب! به شمال؟ شرق؟جنوب؟غرب؟ کدوم جهت؟ به شمال غربی! گیسو نگاهم کرد و لبخند زد .منظورش را متوجه شدم .آخر شمال غربی منصور من نشسته بودم. منصور زیر چشمی نگاهی به من کرد . بعد ویولن را زیر چانه اش گذاشت و برای نواختن آماده شد . با حالتی با مزه گفت: دیگه آوازشو نمیخونم که نیاین منو ببوسین ، چون حواسم پرت میشه هم طاقت این افتخارات رو ندارم . صدای خنده فضا را پر کرد .منصور مرا ببوس را نواخت و ما را به دنیای بوسه ها برد. وقتی تمام شد برایش دست زدیم .تشکر کرد و گفت: خب حالا آهنگ درخواستی شما چیه گیتی جان؟ تو را دوست دارم گیسو جابجا شد و چشم غره ای رفت .یعنی خاک بر سرت کنن .کمی اعتماد به نفس داشته باش. یکی نبود بگوید اینکه بهتر از آهنگ مرا ببوس است .منصور ابرویی بالا انداخت و سرش را بعلامت رضایت کج کرد و گفت: اتفاقا منم تصمیم داشتم همین آهنگ رو بزنم آهنگ که تمام شد .گیسو گفت: حالا کی رو دوست داری گیتی جان. بگو ما هم بدونیم منصور گفت: یه بنده خدا رو! زدیم زیر خنده .ادامه داد: البته یه بنده خدایی که جاش زیر بالشه و نزدیک بود خفه بشه ، من به دادش رسیدم . باز به سرفه افتادم .به ما خنده نیامده بود. گیسو هم که دلش را گرفته بود و می خندید .منصور هم با خنده بلند شد و ویولنش را سرجایش گذاشت . برای اینکه حالش را بگیرم گفتم: ایشون رو که به چشم برادری دوست دارم مهندس، منظور گیسو چیز دیگه ای بود در حالیکه می نشست گفت: خب اون کیه . بگو بدونیم .برادرت خوشحال میشه . فکر نمیکنم ، چون شما مخالف ازدواج منید حالا شاید تجدید نظر کردم. قبل از اینکه ازدواج کنم بهتره شما رو سر و سامون بدم. تمام ذوق و شوقم کور شد. ای که خدا لعنتت کنه! من فقط حالت رو گرفتم ولی تو جونم رو گرفتی. منصور!گیسو نگاهی از سر دلسوزی به من کرد و گفت: پس بهتره خواستگارات رو به مهندس معرفی کنیم تا ایشون هم نظر بدن . منصور حالت چهره اش فرق کرد و گفت: یکیش که فرهانه. دومیش کیه؟ غیر از مهندس فرهان! جدی؟ راستش در همسایگی ما.......... بس کن گیسو! گیتی بالاخره باید یکی برای ما بزرگتری کنه یا نه؟ خب چه کسی بهتر از مهندس متین اگر یک بچه پنج ساله هم آنجا بود دقیقا متوجه رنگ پریدگی منصور میشد گیسو جان بلند شو بریم بخوابیم نه گیسو خانم بنشینین، به حرف گیتی توجه نکنین راستش یکی از اونا همسایه ماست. دندانپزشکه .پسر خوب و موقری یه. مادرش چند باری به من گفته .میگه گیتی رو برای پسرش میخواد و منو برای برادرش .اون یکی هم کسی یه که مغازه پدرمو از ما اجاره کرده .اونم پسر با ایمان و خوبیه .خیلی هم وضعش خوبه .اسمش هم کیوانه .البته یکی هم فامیلمونه که اسمش فرشیده .مهندس راه و ساختمانه و البته بیش از حد گیتی رو میخواد گیسو یکبارگی جعفر آقا و اصغرآقاو آقا غلام و آقا قربون رو هم بگو حالا بذار فعلا مهندس رو این دوتا فکر کنه تا بعد تا حالا با خودت شخصا صحبت کردن گیتی ؟ ای،تا حدودی منصور ابرویی بالا انداخت و گفت : همه شون؟ فقط فرشید و کیوان خب، خودت نظرت چیه؟ نگاهی به گیسو کردم فهمیدم باید فیلم بازی کنم : والـله ، خب ، بالاخره باید سرانجام بگیرم .چون گیسو هم خواستگار داره و تا من ازدواج نکنم اون ازدواج نمی کنه .از طرفی به مرد جماعت اطمینان ندارم .اینه که تا مطمئن نشم فرهان بهتره یا علیرضا جوابی نمی دم بی اختیار دستش به پاکت سیگارش رفت و سیگاری برداشت .من و گیسو به هم نگاه کردیم. گفتم: گیسو حق نداری بری شرکت مهندس ها! برای چی؟ گویا ایشون براشون خیلی سخته .ما دوست نداریم باعث ناراحتی ایشون بشیم . در حالیکه سیگار را از روی لبش برمی داشت گفت : لااله الا الـله ، چشم مسئولیت سنگینی رو بر عهده گرفتن .سخت نگیر ولی امروز روز دومه .ساعت دو و نیم بامداده .بنابراین از جیره روز دومشون کم میکنم خوبه رزق و روزی مون دستت نیست، گیتی خانم خب گیتی جان، بلند شو بریم بخوابیم تا آقای مهندس هم کمی فکر کنن .شاید هم بخوان استراحت کنن من عادت دارم بیدار بمونم ممنون. اونوقت صبح نمی تونیم بیدار بشیم . شب بخیر شبتون بخیر .فقط اومدین اعصاب منو به هم بریزین و برین .آره؟ لبخندی زدیم و از پله ها بالا رفتیم میان پله ها گیسو گفت: مهندس بهتره اینبار اینطور دعا کنید : خدایا اگه مصلحته و بدتر مایه ناراحتیم نمیشوند بفرستشون پایین . تا به اتاق رسیدیم پقی زدیم زیر خنده خوشم اومد گیسو .خوب حالش رو جا آوردی اگه با غیرت مردها بازی کنی زود خودشونو لو می دن. تا منو داری غصه نخور! خیلی تو هم رفته بود، ولی بازهم فکر میکنم نمیخواد خواهرش رو شوهر بده عجله نکن، معلوم میشه حالا نره سراغ علیرضا ما که بهش آدرس ندادیم مگه تو آپارتمان ما چند تا علیرضا هست؟ عاقلتر این حرفاست. مگه بچه س؟ خوب خواستگاری کرده ، گناه که نکرده شب بخیر .بگیر بخواب انقدر فکر نکن تو هنوز معنی دوست دشتن رو نمی دونی گیسو .من عاشقش نیستم ، دوستش دارم ، برای همین هیچوقت نمیتونم فراموشش کنم بگیر بخواب حال داری؟ دختر زده به سرش!عاشقش نیستم ولی دوستش دارم! دیوونه شده گیسو خوابید ، ولی من خوابم نبرد .بنابراین ترجیح دادم بنشینم وقایعی را که گذشت بنویسم .خوش بحالت گیسو که فکرت راحته .ایشاءا... خدا عاشقت کنه ! ************************** سیزدهم فروردین را همراه گیسو، مادر، منصور و خانواده ثریا به لواسان رفتیم و حسابی خوش گذراندیم و به منزل منصور برگشتیم .یکشنبه پانزدهم فروردین گیسو و منصور به شرکت رفتند . من هم تا حدودی حالم بهتر شده بود ولی هنوز سرفه میکردم. ساعت دو بعدازظهر بخانه آمدند .منصور یک جعبه شیرینی خریده بود. آن را به من داد و گفت : شیرینی شاغل شدن گیسوئه .مبارک باشه ممنونم لطف بزرگی کردین. مادر وگیسو مشغول صحبت شدند جعبه را روی میز گذاشتم و دنبال منصور بالا رفتم و گفتم : مهندس، نمیشه یه جوری تو شرکتتون منو هم استخدام کنین . نه نمیشه . شما جات همینجاست. اتفاقا چقدر خوب شد ، هم تو شرکت تو رو می بینم ، هم تو خونه .اینطوری دلم کمتر تنگ میشه. امسال خدا، همینطور پشت هم برام میخواد ولی من اصلا حاضر نیستم اینجا بمونم و شاعد غرغرهای خانمتون بشما یا خودم باشم بالاخره یه کاری میکنیم که خواسته شما هم بر آورده شه مثلا ازدواج نمی کنین؟ ازدواج که میکنم ، چون وارث میخوام، ولی با کسی که تو هم راضی باشی و انقدر با اعصاب بنده بازی نکنی . تو پله آخر گفتم: ولی من میخوام ازدواج کنم .فکرهام رو کردم ایستاد و نگاهم کرد . برای همین میخوام تو شرکتتون استخدام شم که کار دائمی داشته باشم ، بعنوان منشی یا حسابدار . دلم میخواد وقتی به خونه همسرم میرم شاغل باشم. باز با غضب نگاهم کرد و گفت: دیگه نشنوم اسم ازدواج رو بیاری گیتی ها ! بار آخرت باشه. متاسفم مهندس ، ولی با آینده من نمی تونین بازی کنین. نمیشه که تا آخر عمر تو این خونه بمونم .منم حق زندگی دارم .نمیشه که شما ازدواج کنین و من نکنم .این خودخواهی محضه .قول می دم بهتون سربزنم از حرص با دندون گوشه لبش را می گزید . گفتم: حالا خواستم بدونم بنظر شما فرهان مناسب من هست یا نه؟ خیلی وقته منتظر جواببه کیفش را به دست چپش داد و چنان سیلی محکمی توی گوشم خواباند که برق از چشمهایم پرید. در حالیکه دستم را روی گونه ام گذاشته بودم و نگاهش میکردم ، راهش را کشید و به اتاقش رفت و در را محکم کوبید . بغض داشت خفه ام میکرد. نمی دانستم بخندم یا گریه کنم. ولی باید گریه میکردم، اما نشد چون گیسو داشت بالا می آمد. برخودم مسلط شدم .انگار نه انگار اتفاقی افتاده چرا اینجا ایستادی گیتی ؟ یکدفعه سرم گیج رفت چرا؟ ضعیف شدم برم برات شربت قند بیارم؟ نه،استراحت کنم بهتر میشم ..برای ناهار بیدارم نکنین مگه نمی گی ضعیف شدی، پس باید غذا بخوری ! میخورم، ولی بعد مادر پایینه؟ آره مهندس امروز لطف کردن و تمام کارخونه و شرکت رو نشونم دادن .چه کارخونه بزرگیه. تو دلم گفتم: مرده شور خودش و کارخونه ش رو ببره ای کاش نذاشته بودم گیسو رو استخدام کنه منشی مهندس هم منو با کارها آشنا کرد خوبه،ایشاءا... بسلامتی. دیگه وقتشه که من برم خونه استراحت کنم تو از این خونه دل بکنی؟ خیلی راحتتر از اونچه که فکرشو بکنی پتو را رویم کشیدم .گیسو گفت: من برم از اتاق خانم متین ژورنالش رو براش ببرم . انگار آخر هفته مهمونی دعوتین .میخواد مدل انتخاب کنه . به خیاطش گفته عصر بیاد کی دعوت کرده؟ نمی دونم ژورنالش تو کشوی میز توالتشه گیسو .منو بیدار نکنین باشه بابا، لالا کن گیسو رفت و در را بست .چشم به سقف دوختم و به حرکت زشت منصور فکر کردم .چطور جرات کرد تو صورتم بزند . هر چه فکر کردم چرا زد، چیزی دستگیرم نشد.بالاخره فهمیدم که من را اسیر و اجیر خودش کرده تا مثل یک برده فرمانبردارش باشم. با این تفاوت که آن برده خواهر ناتنی اوست .خوشبختانه خوابم برد وگرنه دیوانه می شدم . ساعت پنج گیسو به اتاقم آمد خودم را به خواب زدم .سوهان ناخنش را از کیفش برداشت و لبه تخت نشست و گفت: چرا کتک خوردی گیتی جون؟ عجب دستهای سنگینی هم داره،لامذهب جا خوردم ، ولی جواب ندادم با توام گیتی! بخاطر تجویزهای تو! اتفاقا تا تو رو دارم باید غصه بخورم تجویزهای من؟ مگه نگفتی با غیرتش بازی کن ؟ خب کردم ، سیلی هم خوردم چی گفتی؟ گفتم میخوام ازدواج کنم .فرهان مناسبه یا نه خب، حالا چرا ناراحتی؟ تو بودی می رقصیدی؟ آره، چون می فهمیدم دوستم داره خب اینو که خودمم می دونستم منکه فکر میکنم اون تو رو بعنوان همسر آینده ش دوست داره، نه بعنوان خواهر اگه چیزی بهت گفته بگو، وگرنه نمیخوام دلداریم بدی، منکه دیگه ازش بدم اومد این بود معنی دوست داشتن؟ عاشقش نیستم ، ولی دوستش دارم! پس یعنی این! تو خودت می دونی من غرورم رو به عشق نمی فروشم.دوستش دارم ولی دیگه نمیخوام ببینمش.یکی دو روز دیگه هم از اینجا می رم .این بهترین کاره. از حالا که بزنه تو صورتم، پس فردا میخواد چکار کنه؟ تو که می گفتی بد اخلاقی شو تحمل میکنی بد اخلاقی، نه دست بزن اون خودش هم الان ناراحته. دو قاشق بیشتر غذا نخورد .زود هم رفت بالا تو اتاقش .بهش نگی ها، ولی دوتا سیگار کشید انقدر بکشه که اندازه یه هندونه تو ریه ش غده سبز بشه ، به درک! بره بمیره.اگه تو رو امروز استخدام نکرده بود همین حالا می رفتم، ولی زشته حالا چقدر میخوابی!اینم زشته خب! حوصله ندارم، مریضم، جسم و روحم را بیمار کرده لعنتی، ببینم، تو از کجا فهمیدی سیلی خوردم؟ از جای انگشتهاش عزیزم .همون ظهر فهمیدم .به من می گن گیسو زرنگه نمی گن گیسو ملنگه .خانم متین میگه بریم با هم پارچه بخریم . مدل رو انتخاب کرد .خیاط هم نوع پارچه و اندازه ش رو تعیین کرد و رفت ، حالا میخوادبره خرید .بلند شو! من نمیام تو ببرش بگو گیتی تب کرده خودت بیا بگو .چند ضربه به در خورد . بفرمایین چقدر میخوابی دختر، بلند شو ضعف کردی! دست و پام می لرزه مادر جون، نمی دونم چم شده ضعیف شدیمادر.بلند شو غذات رو بخور، سرحال شی تا با هم بریم بیرون خرید اجازه بدین استراحت کنم با گیسو برین باشه عزیزم اصرار نمی کنم .گیسو جان رانندگی بلدی؟ بله، ولی بنده رو معاف کنین. یه مدتیه ننشستم پشت رل، میترسم بیا بریم، ترس نداره عزیزم شما خودتون رانندگی کنین. من اعصابش رو ندارم، بیا بریم ما رفتیم گیتی جان .برو غذات رو بخور .این منصور هم نمی دونم چه ش شده، رفته تو لک مربوط به ترک سیگاره مادرجون ظهر دوتا کشید این چه ترکی یه؟ باید به حسابش برسی چشم خداحافظ عزیزم خداحافظ گیتی . وباز سرش را از لای در آورد تو و با شست اتاق منصور را نشان داد و بوسه ای فرستاد . یعنی که آشتی کنان راه بینداز .کوسن روی تخت را برداشتم و بطرفش پرت کردم که به هدف نخور و به در خورد و در بسته شد. چند ضربه به در خورد و در باز شد سلام گیتی خانم! سلام ثریا خانم این کوسن چیه اینجا؟ پرت کردم در بسته شه.ببخشید تنبل شدم .پاهام میلرزه ثریا خانم خب غذا نخوردین!براتون بیارم؟ نه،خودم میام پایین. الان میل ندارم بلند شدم در را قفل کردم و دوباره آمدم خوابیدم .آنقدر فکر کردم و خودخوری کردم که نفهمیدم چطور ساعت شد هفت. احساس گرسنگی شدیدی داشتم، بلند شدم سر و وضعم را مرتب کردم و از پله ها پایین رفتم .خیر سرش روی مبل نشسته بود و سیگار می کشید . هیچ نگفتم و بطرف آشپزخانه رفتم که به ثریا برخوردم اومدین گیتی خانم؟ بله یه چیزی بیارم بخورین؟ رنگتون پریده بله ممنون بیارم سرمیز بدین می برم بالا من براتون میارم شما بفرمایید ممنون احساس کردم منصور نگاهم میکند ، ولی اصلا نگاهش نکردم و بالا رفتم . ثریا با سینی غذا وارد شد و گفت: بفرمایین گیتی خانم دستتون درد نکنه شما نمی دونین آقا چشونه؟ نه!از کجا بدونم؟ ظهر که اومد سرحال بود، شیرینی خریده بود حتما چون داره سیگار ترک میکنه ناراحته امروز که مرتب سیگار کشید .کاری ندارین؟ نه ممنونم . و رفت هنوز سه چهار قاشق نخورده بودم که چند ضربه به در خورد بله؟ گیتی!گیتی! میتونم بیام تو؟ جوابی ندادم در را باز کرد و پشت سرش در را بست که گفتم : در رو باز بذارین . در را باز کرد . بطرفم آمد. سینی غذا را که جلو من روی تخت بود کنار زدم و لبه تخت نشستم .آمد کنارم نشست .دستهایش را به هم قلاب کرد. کمی نگاهم کرد، اما من نگاهش نکردم بهت گفتم دیگه تکرار نکن ، ولی تو گوش نکردی سکوت کردم باور کن من اصلا نفهمیدم چطور اون کارو کردم .کنترلم رو از دست دادم گیتی سکوت کردم پس چرا هیچی نمی گی؟ باز سکوت. تو می دونی چقدر دوستت دارم . ولی مرتب انگشت رو نقطه ضعف من می ذاری . باز سکوت . دِ یه چیزی بگو. بزت تو صورتم! تلافی کن! باز سکوت . تو فرهان رو میخوای گیتی؟ باز سکوت دو بازوی مرا گرفت و مرا بطرف خودش برگرداند و گفت: تو چشمام نگاه کن!.... با توام! نگاهش کردم. فرهان رو دوست داری؟ من با شما حرفی ندارم آقا. پس انقدر سوال نفرمایین آقا کیه دیگه؟ هر لحظه بدترش میکنی! ما دوباره از هم فاصله گرفتیم .هر طوری هست این چند روز باقی مونده رو تحمل کنیم بهتره چند روز باقی مونده؟ من تا آخر این هفته در خدمتتون هستم . بعد هم مرخص میشم. دیگه داره رومون به هم باز میشه باز شروع کردی؟ نه، خواستم بدونین که دنبال پرستار باشین من متاسفم،معذرت میخوام. بخدا هزار بار خودم رو لعنت کردم .خودمم باورم نمیشه که زدم تو صورت قشنگت.گیتی! یکباره از این رو به آن رو شدم. احساس کردم بیشتر از همیشه دوستش دارم.موهایم را نوازش کرد و گفت: من تا حالا دستمو رو هیچ بنی بشری بلند نکردم. یه دفعه زد به سرم! تو رو خدا گیتی با اعصاب من بازی نکن! ای کاش تو این خونه نیومده بودی که اینطور مجنونم کنی. دقیقه ای نیست که از مغزم بیرون بری. تو شرکت مدام حواسم اینجاست .اونوقت تو میگی میخوام برم؟ میخوام شوهر کنم؟ اشکهایم بدون توقف می چکید آخه چرا منصور. حرف حسابت چیه؟ ادامه دادم: آدم خواهرش رو اینطوری دوست داره؟ آره منصور؟ اگه منو جای ملیحه می دونی بدون، من حرفی ندارم .ولی به منم حق زندگی بده .انقدر بهم وابسته نباش . بعدها عذاب میکشی منصور.چون همسرت هیچوقت نمی ذاره باهام بگی، بخندی، به اتاقم بیای ، بعد عذاب می کشی. همانطور که با اشکهایم نگاهش میکردم ، سرم را میان دو دستش گرفت، با دو انگشت شستش اشکهایم را پاک کرد.صورتش را جلو آورد . قلبم فرو ریخت. ولی گفت: نمیخواد غصه برادرت رو بخوری ، فقط از پیشم نرو گیتی. خوب، دوستت دارم، چکار کنم؟ ای که خاک بر سرت کنن. ای ایشاءا... اون لبات رو گل بگیرن! اون زبونت رو طناب پیچ کنن که اینطور با احساس من بازی میکنی مرد! تا کی؟ همیشه، تا وقتی زنده م پس من چی؟ حق زندگی ندارم؟ من وارث میخوام ؟ چرا نداری؟ تو هم ازدواج میکنی، بچه دار میشی، ولی اونطور که من دوست دارم تو چطور دوست داری منصور دلم میخواد تو مال کسی باشی که من دوست دارم. کسیکه لیاقت همسری تو رو داشته باشه. کسی که دوستت داره و برات میمیره . کسی که قدرت رو بدونه، چون تو با همه فرق داری .دلم نمیاد حروم بشی اونطورها هم که فکر میکنی نیستم هستی! مگه فرهان چشه! اگه بهتر از فرهان سراغ نداشتم بی درنگ رضایت می دادم . چون آستینم رو کنده انقدر التماس میکنه . ولی باز هم کسی بهتر از او حرفت منطقی نیست. بهت قول نمی دم منصور باز عصبانی می شم ها سکوت کردم منو می بخشی؟ سکوت معذرت میخوام، قول می دم دیگه تکرار نشه . منو ببخش . می ذاری جاش رو ببوسم معلومه که نه پس منو ببخش نبخشم چکار کنم؟ موهایم را نوازش کرد، چند ضربه به در خورد ، به هم خیره شدیم بفرمایین، در که بازه ثریا از دیدن منصور که مقابلم نشسته بود جا خورد و یک قدم به عقب رفت بیا تو ثریا، چرا رفتی؟ مزاحم نباشم اختیار دارین بفرمایین .داریم صحبت میکنین اومدم سینی رو ببرم ، ولی مثل اینکه نخوردین ببرش ثریا خانم، دیگه نمیخورم بخور گیتی، تو که چیزی نخوردی نه ممنون، میخوام یه دفعه شام بخورم ثریا سینی را برداشت و با لبخند به من نگاه کرد و رفت نکنه فکر کنه ما............ خب بکنه یعنی چی؟ برای شما بد نیست، برای بنده بده! اینجا همه جز خودت می دونن تو عزیز منی، حالا بلند شو بریم بیرون گشتی بزنیم . حوصله ندارم منصور بلند شو دیگه . لازمه باز هم عذرخواهی کنم؟ کجا بریم؟ پارکی، جایی آخه شاید مادر جون فکر کنه نخواستم با ایشون برم من براش توضیح می دم. اون از خداشه ما رو با هم بفرسته بیرون .نگی زدم تو صورتت ها! بیچاره م میکنه. حداقلش اینه که دوباره دو سال باهام حرف نمیزنه لبخندی زدم .بلند شد بطرف در رفت و گفت: من می رم آماده شم. پایین منتظرم بلند شدم ، آبی به سر و صورتم زدم و کت دامن مغز پسته ای قشنگی پوشیدم . موهایم را کمی ژل زدم و تا می توانستم بردمش بالا و رهایش کردم .این مدل خیلی به من می آمد .مثل آبشار می شد . در پله ها به ثریا برخوردم. تشریف می برین بیرون؟ آره ثریا خانم .مهندس میگن بریم گشتی بزنیم برید خانم. بلکه لرزش دست و پاتون خوب بشه برید خانم، بله لرزش دست و پاتون خوب بشه . هر دو زدیم زیر خنده . ((ثریا خانم ما رو گرفتی ها!)) آهسته گفت: کم کم دارین به حرفای من می رسین! الهی شکر! ای بابا، ثریا خانم الان می گفت میخوام شوهرت بدم به یکی که قدرت رو بدونه .میخواد در حقم برادری کنه . بشنو ولی باور نکن .بگو شما برو اول فکری بحال خودت بکن که داره میشه سی و پنج سالت . اصلا میخواستی بگی کی بهتر از شما با خنده از ثریا خداحافظی کردم. وقتی توی حیاط آمدم. آقا نبی کنار منصور ایستاده بود و با او صحبت میکرد سلام آقا نبی سلام خانم .حالتون بهتره الحمدالـله؟ بله، کمی بهترم سرمای سختی خورده بودین بله آقا نبی، از همه چیز دنیا سختهاش مال ماست خدا نکنه . سوار ماشین قرمز شدیم و بطرف فرحزاد حرکت کردیم .روی تختی نشستیم . از او پرسیدم: پدرتون چطور فوت کرد؟ یه شب بهاری، بارون تندی می بارید . اونشب تو خونه ما جشن بزرگی برپا بود. جشن تولد ملیحه . حال پدرم زیاد خوش نبود . پدرم آسم داشت .اونشب تنفس اون دچار مشکل شده بود، ولی تا میتوانست تحمل کرد. ما هم سرمون گرم بود. گویا دیگه نمیتونه تحمل کنه و از مامان میخواد همراهش بره بالا. ولی مادرم حواسش به دوستاش و صحبت بود و اهمیت نداد و پشت گوش انداخت .حاضر نبود یه دقیقه از خوشی هاش دست بکشه. البته پدرم رو خیلی دوست داشت، ولی وقتی به دوستهای همسن و سال خودش می رسید دیگه حواسش به کسی نبود . در ضمن فکر میکرد ناراحتی پدرم مسئله حادی نیست و مثل همیشه س. آخرشب که مهمونا میخواستن برن از ثریا خواستم بره پدر رو صدا کنه .ولی ثریا رنگ و رو پریده و اشک ریزان برگشت . زبونش بند اومده بود . من و ملیحه و مادر بسمت اتاق پدر دویدیم و با پیکر بی جانش رو به رو شدیم. وقتی فکر میکنم در تنهایی چطور جون داده ، از خودم و مادرم بدم میاد .مادر که جیغی کشید و از حال رفت . خلاصه مهمونی اونشب ما شد عزا .ضربه روحی شدیدی بود. پنج ماه بعد ملیحه تو دریا غرق شد. اونجا هم مطمئنم مادرم گرم صحبت بوده .آخه ملیحه گاهی رگ پاش می گرفت. فکر میکنم رگ پاش گرفته و نتونسته شنا کنه ، وگرنه شناگر ماهری بود. یه روز که خیلی عصبی بودم سرمادر فریاد کشیدم مسبب مرگ پدرم و خواهرم بوده . و با پرحرفی هاش اونها رو نابود کرده .مادر هم از اون به بعد سکوت کرد و دم نزد .انگار میخواست هم خودش رو تنبیه کنه هم منو. منم از حرفم پشیمون شده بودم .حرفم غیر منطقی بود اما مادر بعد از اون دیگه حرف نزد. از دست دادن پدر وخواهر ، و غم بیماری مادر منو منزوی کرد. دیگه از زن جماعت بدم می اومد. مادرم که این بود وای بحال غریبه ها . خلاصه نزدیک دو سال خونه ما تبدیل به ماتمکده شد تا اینکه تو فرشته مهربون اومدی و ما رو از اون وضع در آوردی .اعتراف میکنم خدا، و محبت رو فراموش کرده بودم .حق با تو بود گیتی ، تو دوباره ما رو زنده کردی .ازت ممنونم من کاری نکردم ، فقط وسیله بودم . همیشه بهتون می گفتم شما ذات اصلی تون رو قایم می کنین . من اینو از همون روز اول فهمیدم .مشکلات برای همه هست ، کم یا زیاد . باید مقاوم بود. ما باید مشکلات رو از بین ببریم ، نه مشکلات ما رو. تو اینهمه خوی و درستی را از کی یاد گرفتی گیتی؟ بهت غبطه میخورم شما لطف دارین . راستش مادرم خیلی در تربیت ما موثر بوده .من هر چه دارم از او دارم . خدا رحمتشون کنه کم کم بریم .مادر و گیسو حتما اومدن بریم هنگام برگشت بخانه، از یک بوتیک لباسی را که در بازی به من باخته بود برایم خرید و بخانه برگشتیم .مادر کمی سر به سر ما گذاشت و گفت : که دست و پات میلرزه؟ باور نمی کنین مادرجون؟ چرا عزیزم، منصور! اگه الناز تو و گیتی رو با هم می دید که خفه ت کرده بود. حالا تو هیچ، گیتی رو بگو! صدای خنده برخاست به الناز چه مربوطه؟ پس مربوط نیست؟ خوشحال شدم بجای اینکه حسودی کنه، کمی از گیتی اخلاق و رفتار یاد بگیره، موفق تره **************************** امروز ظهر گیسو همراه منصور به خانه نیامد. البته از قبل گفته بود که بخانه خودمان می رود. جشن تولد المیرا است .هر چه میکنم به این میهمانی نروم منصور قبول نمی کند . می گوید اگر نیایی ما هم نمی رویم . او هم نقطه ضعف مرا پیدا کرده یک روز به جشن مانده، خیاط لباس فوق العاده شیکی را که مادرجون برایم سفارش داده بود آورد. لباسی از ساتن سرمه ای مدل اسکارلتی، با یقه دلبری تقریبا باز و آستینهای کوتاه همراه دستکش های بلند که یک پاپیون بزرگ هم پشت کمرش میخورد .وقتی آنرا پوشیدم مادر و ثریا خیلی تعریف کردند. خانم متین گفت: منصور تو رو تو این لباس ببینه دیوونه تر میشه گیتی جان، حالا نمی دونم به چشم خواهری یا به چشم عشق، ولی می دونم که نمی ذاره از کنارش تکون بخوری . ثریا گفت: ما که روز و شب دعا می کنیم که گیتی خانم همسر آقا بشن . تا خدا چی بخواد! ·        این الناز لعنتی اگه نبود شک نداشتم. ولی مگه اون می ذاره .انقدر پر روئه که حد نداره . یه ساعت پیش مادرش تماس گرفت گفت میاد اینجا که در مورد منصور و الناز صحبت کنه .گفتم منصور رفته بیرون.گفت با خودتون میخوام صحبت کنم خشکم زد. ·        من نمی دونم که تو دهن اینا انداخته کا ما الناز رو میخوایم. والـله تا حالا منصور یکدفعه نگفته الناز رو میخوام. خودشون می برن، خودشون می دوزن . من و منصور هم باید اطاعت کنیم . عجب دنیایی شده آن لباس که هیچی ، هوا هم روی بدنم سنگینی میکرد . قلبم داشت از جا کنده میشد . ساعت هفت بعد از ظهر خانم فرزاد آمد . پایین نرفتم و از پا گرد به صحبتهاشون گوش کردم ·        والله راستش خانم متین، مزاحم شدم تا بالاخره برای این دوتا جوون دستی بالا کنیم، حقیقت، خواستیم بدونیم شما الناز رو میخواین یا نه؟ ·        الناز خانم دختر خوبیه . ما دوستش داریم اما، والـله  تا حالا منصور راجع به ازدواج با من صحبت نکرده ، اینه که نمی دونم چی بگم ·        الناز مدتیه با وجود گیتی خانم نگران شده، من هر چه بهش میگم که منصورخان گیتی رو بعنوان خواهر دوست داره باور نمیکنه .البته حقم داره. منصورخان توجه چشمگیری به گیتی خانم داره و این ما رو هم به شک انداخته .اگه ایشون الناز رو میخواد که زودتر دست بکار بشیم .حقیقت، برای الناز خواستگار ایده آلی اومده که البته منصور خان ایده آل ترن .اما اگه ایشون الناز رو نمیخواد، ما هم باید بالاخره به خواستگارش جواب بدیم . الناز منصور خان رو خیلی دوست داره . ما هم همینطور، ایشون باعث افتخار ما هستن. می دونم کار خوبی نکردم پا پیش گذاشتم، ولی تکلیف باید معلوم بشه .نه الناز زشت و ترشیده س . نه قصد و غرضی داریم . پس مطمئنم که سوء تفاهم نمیشه . اگر جوابتون مثبته که انشاءا... ما فردا شب تو تولد المیرا تاریخ نامزدی رو اعلام کنیم، اگه هم جواب منفی یه که هیچ. به زور نفس می کشیدم. همانجا کنار نرده ها دو زانو نشستم. خدایا! منصور فقط تا فردا به من تعلق داشت . اصلا باورم نمی شد. این تقاص کدام گناه است که من پس می دهم . منم مثل شما خانم فرزاد. والـله از کارهای منصور سر در نمیارم . تا حالا نه در مورد الناز جون با من صحبت کرده نه گیتی جون، فقط می دونم شدیدا به گیتی وابسته شده .اینه که اجازه بدین با خودش صحبت کنم . بعد جواب رو بهتون بدم . من شب باهاتون تماس می گیرم ممنون می شیم. ببخشید پر رویی کردیم. اختیار دارین ، کار درستی کردین . بالاخره باید روشن بشه . شاید منصور اصلا نخواد زن بگیره . نمیشه که الناز خانم بلا تکلیف بمونه بله حق با شماست . خب حال خودتون چطوره؟ داروهام رو کم کردم . از سر لطف خدای مهربون و دختر مهربونم ، بهترم . خدا رو شکر . دیگر توان نداشتم . به اتاقم رفتم و اشک ریختم . ساعت هشت و پنج دقیقه صدای بوق اتومبیل منصور اعصابم را متشنج کرد . قلبم با شدت می تپید . جواب او چه بود؟ اضطراب به جانم افتاده بود.


نویسنده : admin
بازدید : 52


لبخند زد و بهم نزديكتر شد ،پشت ستون فقراتم لرزيد و بي اختيار چشمهايم را فشردم. حالا كه به آرزويم، به آن احساس قشنگ رسيده بودم مي لرزيدم. توانايي حركت نداشتم .بي حركت ايستاده بودم . چيه؟ راستش خجالت مي كشم، نمي دونم چرا در برابر شما نميتونم .خواهش ميكنم بنده را معاف كنيد. دوست دارم اما نميتونم كمي نگاهم كرد و سپس گفت: باشه هر طور راحتي گيتي جان وي تا حالا انقدر از شنيدن اسم خودم لذت نبرده بودم .خدايا خوابم يا بيادر. مستم يا هشيار . اين منصوره كه رو به روم ايستاده و داره عاشقانه بهم نگاه ميكنه قدم كه باهام ميزني؟ شما مهمان دارين فراموش كه نكردين؟ ابدا ميخوام چند دقيقه تو حال خودم باشم، اشكالي داره ؟ با هم به اعماق باغ رفتيم . پرسيدم: چرا اينجا براي با من بودن كردين؟ خب، شايد چون تو خلوت و فضاي آزاده تو چرا اومدي اينجا؟ همينطوري دلت كه نگرفته بود؟ نه پس اون اشكها چي بود پاك ميكردي؟ آه، از كي منو زير نظر داشته؟ اشك خوشحالي بابت....؟ جشن از حرفهاي الناز ناراحت شدي؟ من عادت دارم مهندس. از وقتي پدرم اعصابش ناراحت شد،به گوشه كنايه هاي مردم عادت كردم .مهم نيست، همين كه شما جوابش رو دادين آروم شدم من جوابهاي بهتري هم براش داشتم،اما ديدم مهمون ماست كوتاه اومدم بله كار خوبي كردين،يه مهمون عزيز كه همسر آينده شماست ، عشق شماست انقدر نگو مهندس متين، مهندس، من اسم دارم گيتي . بگو منصور. در حاليكه بطرف ساختمان مي رفتيم گفتم:الناز خانم ميگن منصورخان،اونوقت من بگم منصور؟ يه كم عجيب نيس؟ ميخواين همين الان بيرونم كنه. بيخود ميكنه ولي بالاخره بايد رفت ، دير يا زود اگه شده ازدواج كنم ، نمي ذارم اينجا رو ترك كني !اين خونه بوجود تو زنده‌س.روح تازه اي به اين خونه و آدمهاش بخشيدي گيتي ممنونم. من كاري نكردم. راضي هم نيستم مجرد بمونين .راستي ميخواستم در اينمورد باهاتون صحبت كنم با تعجب وصف ناپذيري پرسيد: در مورد ازدواج؟ با خنده گفتم:نه. در مورد رفتن. ديگه به وجود من نيازي نيست. دوست دارم بمونم. اما دلم نميخواد ديگران فكر كنن قصد سوء استفاده دارم يا كنگر خوردم لنگر انداختم ديگران غلط ميكنن چنين فكري كنن .نكنه ميخواي دوباره زانوهام رو سست كني گيتي نميخوام، ولي مجبورم خب، هنوز احساست رو نگفتي؟ در كنار شما بودن برام لذتبخش بود. براي همين احساس خوبي داشتم .ولي احساس بدم اين بود كه فكر ميكنم براي اين اينجا رو انتخاب كردين كه از الناز خانم مي ترسين و يا اينكه خجالت مي كشين جلوي اون جمع با پرستار منزلتون باشين ، از طرفي هم دلتون نيومد من رو طرد كنين. چون ذاتا مهربونيد  و بدون تكبر با گله مندي نگاه تندي به من كرد و بي هوا دستم را كشيد و دنبالش برد كجا؟ بيا بريم تو سالن خب دارم ميام ،چرا اينطوري؟ ميخوام بهت ثابت كنم كه علتش اين چيزها نبوده باشه قبول كردم،ولم كنين ، آقاي مهندس، خواهش ميكنم باز گفتي مهندس؟ خب منصور، ولم كن خودم ميام ايستاد پس چرا تو جمع...................؟ يعني تو نمي دوني چرا؟ نه از كجا بدونم .شما جاي من بودين چنين فكري نمي كردين؟ فقط نگاهم كرد ديدين حق با منه دستي داخل موهايش كرد و گفت: براي اينكه با اون دخترهايي كه تو سالن هستن برام فرق ميكني. حالا بيا بريم. براي اينكه ازش بيشتر حرف بكشم گفتم: چه فرقي؟ چون بدبخت تر و بي كس ترم ، دلتون برام سوخته؟ كلافه شد و گفت: مياي يا بغلت كنم ببرمت مي خواين آبروي منو ببرين؟ نه،نترس.بيا بريم ديگه شالم از اضطراب آويزان شده بود. خودش شالم را روي شانه ام انداخت . آن را مرتب كرد و كنار در ورودي گفت: بفرمايين حالا من يه چيزي گفتم . گفتين احساسم رو بگم، گفتم. پشيمونم نكنين! پشيمون نمي شي. باور كردم .كوتاه بياين .خواهش ميكنم! با كلافگي نگاهم كرد و گفت: برو تو گيتي! به خودم مسلط شدم.شال را از دو طرف مرتب كردم و وارد سالن پذيرايي شدم .رفتم كنار الميرا نشستم ، چون اولين مبل خال بود. منصور هم آمد .از نگاه الميرا و الناز خواندم كه در فكرند كه من و منصور تا حالا كجا بوديم. منصور لبخندي به من زد و بطرف گروه اركستر رفت و به آنها چيزي گفت . اركستر دست از نواختن كشيد . دلم هري فرو ريخت . عده اي كه وسط بودند نشستند .منصور كمي از گروه اركستر فاصله گرفت و گفت: خانمها،آقايون يكبار ديگه سال نو رو خدمت همگي تبريك عرض ميكنم و از تشريف فرمايي شما بي نهايت سپاسگزارم .سال خوبي رو براتون آرزو ميكنم .مستحضر هستين كه امشب اين مهمونب به مناسبت قدر داني از خانم گيتي رادمنش ترتيب داده شده . براي قدر داني از دختري كه با دل پاك و محبت صادقانه‌ش شادي و صفا رو به اين خونه برگردوند .واقعا نمي دونم چطور ميشه از اين خانم زيبا، مهربون و پاك تشكر و قدرداني كرد. فقط تنها ميتونم اينو بگم كه اينهمه خوشبختي رو اول از خدا، بعد از تو داريم گيتي جان . و از دور بوسه اي برايم فرستاد و گفت: من ومادر به اينكه در كنارت هستيم افتخار مي كنيم. اگر غش ميكردم كم بود .اگر آب ميشدم و زير زمين فرو مي رفتم باز هم كم بود. داشتم بال در مي آوردم و پرواز ميكردم .اين كلمات قلبم را لرزاند . همه كف زدند و به من چشم دوختند. خانم متين لبخند به لب داشت .الناز با دهان نيمه باز و چشمهاي از حدقه در آمده به من نگاه ميكرد و حرص ميخورد گفتم: من كار مهمي انجام ندادم .فقط وظيفه‌م رو انجام دادم .محبت ديدم كه محبت كردم . خجالتم ندين مهندس منصور جلو آمد .دستش را دراز كرد .همانطور كه دستم در دستش بود، به دنبال او به وسط سالن رفتم . به مادرش اشاره كرد كه بيايد . خانم متين آمد و سرويس طلاي زيبايي را به من هديه كرد و گفت: قابل تو رو نداره دخترم .اين يه يادگاري از طرف من ومنصوره. مباركت باشه. ممنونم مادرجون، اينكارها چيه؟ منو شرمنده كردين. در جعبه را باز كردم .مي درخشيد . چقدر زيبا بود .مادر را بوسيدم و تشكر كردم .از منصور هم تشكر كردم .منصور دستم را بوسيد و گفت : در برابر محبت تو گيتي جان، ناقابله! اختيار دارين ، خجالتم دادين مادر كمكم كرد تا سينه ريز را به گردنم آويختم.قفل دستبند را هم منصور بست . گوشواره را هم خودم به گوشم آويختم .همه كف زدند و تبريك گفتند ، كنار مادر نشستم .حسابي عرق كرده بودم، هم از گرما و فعاليت ، هم از خجالت و هيجان .با دستم صورتم را باد مي زدم كه منصور يك ليوان آب داد و گفت: بيا گيتي جان ممنونم نيمي از ليوان را سر كشيدم .منصور مقابلم ايستاده بود و با پرهام صحبت ميكرد . به او گفت: به شادمهر بگو آهنگ معروفش رو بزنه پرهام جان تا آمدم ليوان را روي ميز مقابلم بگذارم ليوان را از دستم گرفت و به پرهام گفت: بگو من خواستم و ليوان را سر كشيد از منصور وسواسي بعيد بود. هيچ كارش آنقدر روي من اثر نگذاشت كه ته مانده آب مرا بخورد .خدايا نكند امشب خوابم و غافلم .منصور نگاهي به من كرد و كنارم نشست وگفت: حالا ديدي من از هيچكس نميترسم بله ازتون ممنونم.خجالت زده‌م كردين. من لياقتش رو نداشتم. اوه حالا مونده تا جبران كنيم .مي گم مثل اينكه فرهان حالش خوب نيست درست همون احساس رو داره كه شما داشتين. الناز خانم هم همين طور شد .راستش من فكر كردم چون پرستار اينجا هستم كار بدي كردم با مهندس فرهان صحبت كردم باز از اين حرفها زدي؟ چه لذتي داره در كنار تو بودن دارين كارهايي مي كنين كه دل كندن رو برام سخت ميكنه منم قصدم همينه .تو جات همين جاست چي چي شد؟ جام كجاست؟ تو اين خونه يا كنار تو؟ چرا دو پهلو حرف مي زني مرد ، ديوونه‌م كردي، از جون من چي ميخواي ؟ الناز رفته بيرون بريد از دلش در بيارين بذار تو حا خودم باشم فرشته مهربون آه پس مهندس فرهان راست مي گفت. خداي من! چه اسم قشنگي برام انتخاب كرده آخه............ آخه چي عزيزم؟ پس فردا نگين من باعث شدم به الناز نرسين ها! من بهم ثابت شد كه آدم فروتني هستين . حالا بريد به عشقتون برسيد. بخاطر همه چيز ممنونم انقدر غصه الناز رو نخور. واقعا راست ميگفتي عشق تسكين تمام دردهاست .هيچوقت اينطور آروم نبودم گيتي وجودم لرزيد ، اما گفتم: ولي عشق شما رفت به باغ وباهاتون قهر كرد. هيس هيچي نگو.خودش برميگرده باز زد تو ذوقم .لامذهب دربه‌در!انگار جنون داره! گيتي هفته ديگه مي ريم شمال، خواستم بدوني انشاءا... بهتون خوش بگذره، مهندس با اخم نگاهم كرد. ببخشيد منصور! گفتم مي ريم ولي من نميام .ممنونم مگه دست خودته؟ پس نه، دست شماست فعلا كه ديدي سه تا جمعه كشيدمت اينجا ! پس دست منه خيلي بي انصافين .خواهرم گناه داره.صداش در اومده بخدا. فردا، هر كار كنيد نمي مونم خواهيم ديد. در ضمن گيسو خانم رو هم مي بريم ممنونم.بهتره با الناز خانم بريد. با خواهر مسافرت رفتن لذتي نداره، ولي با عشق رفتن البته! جدا تو خودت رو خواهر من مي دوني گيتي؟ اگه قابل بدونيد چرا خواهر؟ مگه ديگه جايي تو قلب شما هست؟ عشق كه دارين، مادر هم كه دارين، پسر هم كه نيستم بشم برادرتون ، پس همون خواهر بهتره قلب من فقط مال يك نفهر و مثل دريا وسيعه خدا ضربانش رو طولاني تر كنه كنار گوشم خنديد وگفت: بدون عشقم ضربان طولاني نميخوام ولي شما  كه دارين بدون اون خوش مي گذرونين ، اون بيچاره الان داره غصه ميخوره بذار تنبيه بشه تا ديگه به تو مزخرف نگه مهندس؟! جوابم را نداد. با خجالت گفتم: منصور! نگاهم كرد و گفت: جانم! انقدر اذيتش نكنين! اون داره منو اذيت ميكنه گيتي جان . چه حلال زاده! ديدي گفتم خودش مياد. الناز نگاهي به ما كرد و كنار مادرش نشست .دكتر شكوهي به كنايه و با لبخند گفت: منصور جان تصميم داري تا تحويل سال بعدي تو همون حالت باشي عده اي كه صداي اورا شنيدند خنديدند.منصور گفت: شما هم جاي من بودي نويد جان، تا ابد در همين حالت مي موني . صداي خنده بلند شد . اجازه ميدي امتحان كنيم منصور جان؟ بالاخره نوبتي هم باشه نوبت ماست .شما پاشو ما بشينيم متاسفم دوست عزيز ، خدا روزي تون رو جاي ديگه حواله كنه. باز هم صداي خنده ها بلند شد . عموي منصور گفت : فكر نميكردم انقدر خسيس باشي منصور. بابات كه خسيس نبود خدابيامرز اما اين قضيه كمي فرق ميكنه خب بذار به تفاوتش پي ببريم پسرم، چقدر سخت مي گيري منصور ابرويي بالا انداخت و گفت: متاسفم! آهنگ تند شروع شد و مناسب آنهايي كه اجق وجق رقصيدن را دوست دارند. بهتر ديدم منصور را ترك كنم و حس كنجكاوي مردم را بيش از اين تحريك نكنم .بنابراين بلند شدم تا به اتاقم بروم و كمي سر ووضعم را مرتب كنم . در ضمن دلم ميخواست جواهرات را در آينه ببينم منصور پرسيد: كجا مي ري گيتي؟ مي رم بالا الان بر ميگردم .بسمت پله ها راه افتادم .منصور تا كنار جالباسي دنبالم آمد و در حاليكه از كتش پاكت سيگار را بيرون مي آورد گفت: پس زود بيا يه سورپريز برات دارم چه سورپريزي مهندس؟ اخم كرد ببخشيد منصور شادمهر ميخواد آهنگ قشنگي رو با پيانو بزنه .مطمئنم خوشت مياد باشه، الان ميام سريع پله ها را بالا رفتم .آنقدر شاد و خوشحال بودم كه نفهميدم سي تا پله يعني چه، آنهم با آن كفشهاي پاشنه بلند نقره اي . به اتاق رفتم . جلوي آينه هديه ام را خوب برانداز كردم خيلي زيبا بود .بعد موهايم را مرتب كردم، آرايش صورتم را تجديد كردم، چرخي جلوي آينه زدم و آمدم پايين. وارد سالن كه شدم الميرا از دور به من اشاره كرد كه بروم كنارش بنشينم .راستش كمي ترسيدم چون الناز هم كنارش بود. رفتم نشستم . منصور گوشه سالن نشسته بود و با دكتر فروزش صحبت ميكرد .از آن دور نگاهي به من كرد و لبخند زد . بعد بلند گفت: آقاي شادمهر ما آماده شنيدن آهنگ زيباي شما هستيم. تا نوازنده آماده شود، الميرا گفت: خسته نباشي گيتي خانم ممنونم نگاهي به گردنبندم انداخت و گفت: هيچ فكر ميكردي پرستار منزلي بشي و اينطور برات جشن بگيرن؟ فهميدم كه مبارزه تن به تن شروع شده نه،مگه شما فكر ميكردين روزي منو اينجا ببينين. و با من آشنا بشين جا خورد و به الناز نگاه كرد . الناز گفت: براي اينكه صاحب منصور بشي بيخود تلاش نكن. بي فايده‌س. او خيلي عاقله حرارت عجيبي روي گونه هام حس كردم از عصبانيت گر گرفتم .اما با آرامشي كه بسختي بهش رسيدم گفتم: من براي بدست آوردن هيچ چيزي تو دنيا تلاش نميكنم چون به اين امر اعتقاد دارم كه روزي و قسمت هر آدمي به دست خداست و خداي مهربون به وقتش آدم رو بي نصيب نمي گذاره .من هميشه توكلم به خداست .كارم رو درست انجام مي دم و دعا مي كنم .از دست و پا زدن و اصرار كردن بيزارم ، يعني درست برعكس شماهام . حالا الناز و الميرا داشتند آتش مي گرفتند و من از انتقامي كه گرفتم لذت ميبردم و براي اينكه نقش يك آتش نشان را بازي كرده باشم ادامه دادم: نگران نباشين ، ايشون فقط قصد قدر داني داشتن. الناز گفت: تا حالا نديده بودم منصور اينطوري از كسي قدر داني كنه حالا كه ديدين ، خب چكار كنم؟ برين بزنينش لازم نيست فقط كافيه دورش رو خط بكشين و دنبال قسمت هم شانتون باشين،همين نمي دانستم بايد چه بگويم .بنابراين فقط لبم را به هم فشردم .اما از آنجا كه ديگر آرام شدني نبودم گفتم: آخه موضوع سر اينه كه شما هم هم شانش نيستين و من رو حساب محبتي كه به من دارن حتما اين رو به ايشون گوشزد خواهم كرد .بهر حال براي آينده‌شون نگرانم. الميرا با عصبانيت و پرخاش گفت: شما نميخواد نگران باشي. مگه كيِ اون هستي؟ فراموش نكن كه فقط پرستار خانم متيني و بس ببين الميرا خانم،ميخواي همين الان ظرف چند ثانيه مهموني رو به هم بزنم؟ مي دوني كه اين مهموني به افتخار من و سلامتي خانم متين گرفته شده . دو جمله در گوش منصور جانتون بگم با يك پوزش از همگي ختم جلسه رو اعلام ميكنه. جناب متين تا اين حد تابع دستورات من هستن .پرستارهاي قبلي هم فقط يك پرستار بودن، اما چرا نتونستن تا اين حد روشون اثر گذار باشن؟ پس من فقط يك پرستار نيستم .الان هم لازم مي دونم كه خانم متين رو براي استراحت آماده كنم .پس بايد با منصور صحبت كنم انگار هر دو غلاف كردند كه الناز دستم را كشيد و گفت: بگير بشين بابا، من فقط مي گم كه درست نيست از راه نرسيده همه چيز رو عوض كني. روحيه خانم متين رو عوض كردي كافيه. به روحيه منصور كاري نداشته باش.روح منصور متعلق به منه. خواستم اين رو بهت يادآوري كنم. شايد پيش خودت بگي چقدر الناز پرروئه. اما من چهار ساله روي منصور كار كردم تا اون رو بطرف خودم كشيدم و حالا نمي ذارم يه ماهه زحمت چهار ساله منو به هم بريزي خودتون ملاحظه فرمودين كه ايشون كنار من نشستند نه من ولي شما نيمساعت بيرون با هم بودين كافي نيود؟ واي خداي من! الناز چه شب تلخي رو گذرونده! شما كه ما رو زير نظر داشتين بايد ديده باشين كه دو بار خواستم بيام تو ولي مهندس نذاشت همه چيز رو به گردن اون ننداز.آهنگ شروع شد از كوره در رفتم و آهسته گفتم: ببين الناز خانم،هرموقع نامزدي شما و ايشون رسما اعلام شد حق دارين با من اينطور صحبت كنين و از من چنين انتظاراتي داشته باشين. در حال حاضر من و شما يكسانيم. پس اين گوي و اين ميدون . در ضمن يه صحبتي هم با شما دارم الميرا خانم .يادمه با اولي كه ديدمتون آرزو داشتين بجاي من استخدام مي شدين و به مهندس گله كردين، ولي شما اگه جاي من بودين، چنين شبي رو بخواب هم نمي ديدين ، چون ذاتتون خيلي خرابه و منصور فقط تو نخ ذات آدمهاست و بقول شما خيلي عاقله .با اجازه . و عصباني بلند شدم و به منصور نگاه كردم . با تعجب به من نگاه ميكرد. بطرف در سالن رفتم . لبخندي تصنعي زدم كه كسي از قضيه بويي نبرد و به اتاقم پناه بردم .لبه تخت نشستم و سرم را ميان دو دستم گرفتم .لعنتيها از دل و دماغم در آوردند .اصلا اين دوتا مرا ياد خواهر ناتني سيندرلا مي اندازند. با اين تفاوت كه مثل آنها زشت نيستند .ولي بيشتر اين سيرت زيباست كه صورت را زيبا ميكند. اين دوتا هيچكدام سيرت زيبايي ندارند خاك بر سرها نگذاشتند آهنگ را گوش بدهم .واقعا كه چه سورپريزي بود .چند ضربه به در خورد . بفرمايين گيتي جان؟ مثل ترقه پريدم و رفتم در را باز كردم . چرا اومدي بالا ؟ مگه قرار نشد به آهنگ گوش كني معذرت ميخوام مهندس،دوست داشتم ، اما......... الميرا والناز چيزي بهت گفتن؟ خصوصي بود ولي در مورد من بود.مگه نه؟ سكوت كردم چي گفتن؟ چيز مهمي نبود باور كنين پس نمي گي؟ ناراحت كردن شما چه سودي داره خيلي خب، الان ميرم از خودشون مي پرسم نه،صبر كنين پس بگو ميگم ، ولي حالا نه، وقتي رفتن، قول مي دم باشه. پس بيا پايين چون دارن مي رن چه خوب. و يكدفعه جلوي دهانم را با دستم گرفتم و لبخند زدم لبخند زد وگفت: بيا بريم شما بريد ، من ميام .ميترسم دوباره من با شماببينن اعصابم رو خرد كنن اتفاقا ميخوام حرصشون بدم .اين الناز رو فقط من ميتونم آدم كنم بيچاره الناز به هزار اميد بشما نگاه ميكنه پس بايد خودش رو درست كنه و به عزيز من بي احترامي نكنه چند پله به آخر از شانس گند من و شانس خوب منصور، مثل دوتا هويج جلوي ما سبز شدند .كيفشان را روي شانه انداخته بودند و خداحافظي ميكردند. من و منصور را كه ديدند.لبخندي تصنعي زدند . نگاهم را از آنها برگرفتم .به پله آخر كه رسيدم به مهندس فرهان چشم دوختم كه در حال خداحافظي با مادر بود .بعد بطرف من آمد و گف: خيلي از ديدارتون خوشوقت شدم .منتظر جوابتون هستم من هم از ديدنتون خوشحال شدم مهندس .فقط بهم فرصت بدين بله حتما.خدانگهدار خدانگهدار، خوش اومدين . بعد با منصور خداحافظي كرد و رفت .الناز و الميرا هم جلو آمدند و از منصور ومن خداحافظي كردند . من هم به سردي جواب آنها را دادم .خلاصه با همه خداحافظي كرديم. خانمها در اصل با گردنبند وگوشواره من خداحافظي ميكردند، چون بدون استثنا وقتي مقابلم قرار مي گرفتند ، چهار چشمي به آنها خيره مي شدند، بعد خداحافظي ميكردند. بالاخره همه رفتند .به سالن برگشتيم. مادر يك خيار برداشت و نشست وگفت: شش ساعته ميخوام يه خيار بخورم نتونستم . بس كه اين مردم حرف مي زنن خنديديم .روي مبل نشستم و به پشتي تكيه دادم .منصور گفت: بس كه حرف مي زنين يا حرف مي زنن؟ تو ديگه نطق مارو كور كردي پسر جان قربون اون نطقتون برم الهي ، خودم بازش ميكنم. ورفت مادرش را بوسيد بعد گره كراواتش را شل كرد وگفت : خب گيتي جان، حالا ميتوني شالت رو برداري و راحت باشي من راحتم،ممنون مادر همانطور كه به خيارش گاز مي زد خيار بر لب ثابت ماند وابرويي بالا انداخت و گفت: به شال گيتي چكار داري بچه جان ؟ اين همه تن و بدن ديدي بس نيست . هر سه زديم زير خنده.ثريا براي جمع كردن ميوه ها ، سيني به دست وارد شد نكنه مست كردي منصور؟ نه مادر جون،مهندس هم مثل ما لب به مشروبات الكلي نزدن منصور مشروب نخوره؟ باور كنين نخوردم مامان، مي خواي دهنم رو بو كني؟ نه نه ، باور كردم ، لازم نگرده صداي خنده بلند شد .منصور روي مبل كنار من نشست و گفت: آخيش،چقدر سكوت خوبه .خسته شدم بس كه اون چماق رو كوبيدن تو سر اون سطل .رسمي برخورد كردنش هم از همه بدتر! ثريادر حاليكه سيني پر از ميوه را بيرون مي برد گفت: تا باشه انشاءا... اين برنامه ها .ايشاءا.... عروسي شما آقا! ممنون ثريا، حسابي خسته شدي.راستي چرا مرتضي نيومد؟ مگه دعوتش نكرده بوديم؟ راستش پدر يكي از دوستهاش حالش بد شد، زنگ زدن بهش كه بره اونجا اونها رو ببره بيمارستان،خيلي دوست داشت بياد،قسمت نبود. ماشين شما رو برد و عذر خواهي كرد. هنوز نيومده؟ نه آقا عيب نداره، اون كار واجب تر بوده، ولي جاش خالي بود. شما محبت دارين .ما نمك پرورده ايم اختيار دارين. در هر صورت ممنون .ميتوني بري استراحت كني، به محبوبه و صفورا هم بگو .كارها رو بذارين براي صبح چشم آقا ، پس شبتون بخير . گيتي خانم، شب بخير! شب بخير .زحمت كشيدين غذاها خيلي خوشمزه بود نوش جونتون در دلم گفتم گوشت بشه به تنتون. ما كه هر چه خورديم آب شد، خدا لعنتتون كنه خواهران سيندرلا مادر گفت: چقدر لباست شيكه، خيلي بهت مياد عزيزم سليقه شماست ديگه مادرجون .ازتون ممنونم خب من مي رم بخوابم خيلي خسته‌م.دواهام رو هم يادم رفت بخورم آخ آخ! ببخشيد منم يادم رفت بهتون بدم مهم نيست عزيزم. چه بهتر!اگه ميخوردم كه نمي تونستم بشينم ، همه شون خواب آورن اما سلامتي شما از هر چيزي مهمتره قربونت برم الهي!عروسيت رو ببينم و خميازه امانش نداد منصور گفت: برين بخوابين مادر تا آبروي منو نبردين مادر رو به من كرد و گفت : بيا اينم اولاد! من نمي دونم چطور بعضي ها نادوني مي كنن ووقتي بچه دار نمي شن مي رن دخيل مي بندن .آدم تو خونه‌ش نميتونه خميازه بكشه؟ مادر من! نگفتم خميازه نكشين. خودتون مي دونين بدم مياد جلوي من كسي خميازه بكشه .برين تو سالن خميازه بكشين مگه دست خودمه؟ چه حرفها مي زني ؟ فكر ميكني سيگاره كه هر موقع اراده كني بكشي! خيلي خب. حق با شماست مامان شب بخير گيتي جان . تو نمي خوابي؟ چرا مادر، منم الان ميام . و بلند شدم همراه مادر بروم كه منصور گفت: تو بمون گيتي ، باهات كار دارم . يه قولهايي داده بودي سر جايم نشستم و گفتم : چشم.مادر شب بخير شب بخير عزيزم . منصور شب بخير شبتون بخير مادر دوباره برگشت و با كنايه به منصور گفت: دستت سپرده منصور ها! منصور چند ضربه به پاكت سيگار زد تا يك سيگار بيرون بياد بعد گفت: نه مامان جان، مطمئن باشين كه سي وچهار سال پيش دختر زائيدي نه پسر مادر قهقهه خنده سر داد وگفت: والـله كم كم خودم هم دارم شك ميكنم بجنب پسر! داره ميشه چهل سالت .پس كي ميخواي زن بگيري؟ آخه منم آرزو دارم .اينهمه دختر تو جشن بود. چشم مادر، در فكرش هستم تا ببينم . و رفت منصور پكي به سيگارش زد ، نگاهي به من كرد وگفت: من نمي دونم آخه آوردن كسيكه چشم نداره ببينه،آرزو داره؟ مادر هنوز نمي دونه عروس يعني چه؟ مگه عروس يعني چه؟ يعني ساواك ، يعني شكنجه گر روحي، يعني آينه دق، يعني سوهان روح با اين تعابير، فكر كنم ازدواج نكنين بهتره. بيچاره عروسي كه گير شما بيفته پس از الناز دفاع ميكني؟ خدا مرگت نده مرد كه اينطور دلم رو مي شكني.آره، مي دونم عروست النازه . (( فرق نمي كنه عروس عروسه. بذارين بياد بعد قضاوت كنين . منصور سيگارش را خاموش كرد وآمد كنارم روي مبل سه نفره نشست . خودم را جمع و جور كردم .بعد به چشمهايم خيره شد و گفت : خب الناز و الميرا چي گفتن؟ فراموش كنيد مهندس باز كه.......... آخه من روم نميشه بگم منصور. شما ده سال از من بزرگترين عادت مي كني. حالا جمله ات رو تكرار كن خب، فراموشش كن منصور آفرين حالا شدي دختر خوب،ولي من نميتونم فراموشش كنم چون اونوقت تا صبح خوابم نمي بره يعني انقدر براتون مهمه؟ بله، برام خيلي مهمه با اصرار او گفتگويي را كه بين من والميرا والناز رد و بدل شده بود برايش تعريف كردم.منصور همانطور كه نگاه پر تحسينش را به من هديه ميكرد لبخند زد .بعد گوشه شالم را از روي پايم برداشت و بوييد و گفت: يادم باشه ايندفعه با هر كي دعوام شد تو رو با خودم ببرم كه جوابشون رو بدي، چون خيلي حاضر جوابي گيتي . كار بدي كه نكردم؟ نه عزيزم،اگه يكي يه سيلي هم بهشون مي زدي خوشحال تر مي شدم .حقشونه،تا چشمهاشون از كاسه در بياد. با اينكه خيلي ناراحت شدم، ولي ته دلم حق رو به الناز مي دم. منم بودم ناراحت مي شدم .مي دونيد ، من بايد زودتر از اينجا برم. ميترسم رابطه شما دو خونواده به هم بريزه .با اينكه بهتون عادت كردم، ولي قدرتش رو دارم دل بكنم .فكر نمي كنم ديگه مادر نياز به پرستار داشته باشه . ميشه يه نفر ديگه رو براي ايشون پيدا كنين.خواهش ميكنم ، من تحمل ندارم كسي باهام اينطور وقيحانه صحبت كنه. ميترسم ايندفعه بزنم تو صورتشون.من خودم مي دونم آدم بدبختي ام و اينهمه مهربوني و توجه برام زياده . اما ديگه دوست ندارم اينو به رخم بكشن . و بغض راه گلويم را بست .اشك در چشمهايم حلقه زد .نگاهم را به زمين دوختم تا اشكهايم را نبيند. ولي او ديد.شايد هم از لرزش صدايم متوجه شد كه بغض كرده ام .چانه ام را با دستش بالا آورد.مجبور شدم نگاهش كنم .اشكهايم به ترتيب سرازير شدند .لحظه اي در چشمهايم نگاه كرد. بلند بلند گريستم .اين اشك عشق بود كه بي وقفه بر روي گونه هايم مي ريخت. از شدت گريه شانه هايم تكان ميخورد .موهايم را نوازش كرد و گفت: تو خوشبخت ترين . خانم تريني، گيتي جان! اونها بهت حسادت مي كنن، مي دونن كمتر از آنها كه نيستي هيچ ، بيشتر هم هستي. گيتي! گيتي جان، گريه نكن ديگه ، ناراحت مي شم. با انگشتش اشكهايم را پاك كرد و گفت: مگه من مي ذارم تو از اينجا بري. من به عشق تو روزها ميام خونه. تو منو از تنهايي در آوردي. از شماممنونم ، ولي بالاخره چي. اون همسر آينده شماست و من مجبورم ازش اطاعت كنم وقتي دلش نميخواد من اينجا باشم ، چرا ناراحتي و اختلاف درست كنم؟ اون شايد دلش خيلي چيزها بخواد .مگه بايد به حرف اون باشم؟ مگه نگفتي ميخواي جاي خواهر از دست رفته‌م باشي و سنگ صبورم؟ در حاليكه بخاطر اين حرف به خودم لعنت مي فرستادم، گفتم: آره پس نبايد هيچوقت تركم كني. غم دنيا به دلم نشست .منصور مرا بجاي مليحه فرض ميكرده و در تمام اين مدت او را در چهره من مي ديده. بخاطر اونه كه دوستم داره، نه بخاطر خودم .خداوندا پس چرا بعد از اينهمه خوشي يكباره سركوبم كردي .تازه وارد دنياي ديگري شده بودم .فشار و دردي طاقت فرسا برمن وارد شد .بلند شدم وگفتم: فكر كنين خواهرتون ميخواد ازدواج كنه و بايد به زودي اينجا رو تر كنه .مهموني با شكوه ومفصلي بود . شبتون بخير مهندس . نگاهم را از او برگرفتم وبطرف در سالن راه افتادم. كنار در برگشتم و نگاهش كردم .بلند شده بود و از روي ميز،پاكت سيگارش را بر مي داشت. سيگاري روي لبش گذاشت و به من نگاه كرد وگفت: بهترين شب زندگيم بود . شب خوش! از پله ها بالا رفتم و به اتاقم آمدم .اشكهايم سيلاب شد. روي تخت افتادم و بالشم را روي دهانم گذاشتم . خدايا چرا بايد آرزوي هرچيزي كه دوست دارم به دلم بمونه،چرا بايد حسرت به دل باشم .چرا منصور منو بخاطر خودم دوست نداره .چقدر گيجم .اصلا سر در نميارم .آدم مگه به خواهرش بيشتر از همسرش توجه داره چرا تمام حواسش به منه ولي ميخواد با الناز ازدواج كنه .اين سوالات درهم وبرهم گيجم كرده ، نمي دونم بايد چكار كنم ، غرورم حسابي خرد شده .آه!باز داره آهنگ الهه ناز رو ميزنه .برو كه ديگه از چشمم افتادي ، شايد قسمت اينه كه من الهه ناز كس ديگه اي باشم يا الهه ناز مهندس فرهان . بلند شدم بطرف پنجره رفتم .پنجره را باز كردم .نسيم خنكي روحم را آرام كرد .لباسهايم را عوض كردم و به رختخواب رفتم تا ببينم فردا چه روزي خواهد بود . برای صرف صبحانه پایین رفتم .منصور پیراهن سفید و شلوار سرمه ای به تن داشت . سلام صبح بخیر .مجددا عیدتون مبارک سلام گیتی جان. عید تو هم مبارک.سال خوبی داشته باشی ممنونم انشاءاله خستگیت در رفت؟ بله، شما که دیشب خیلی دیر خوابیدید ؟ من اصلا نخوابیدم، و مرا بسمت میز هدایت کرد و صندلی را برایم عقب کشید نشستیم یعنی تا الان بیدار موندین؟ ساعت سه اومدم بالا که بخوابم ، ولی تا شش خوابم نبرد. شش خوابیدم تا نه ونیم .بعد هم که در خدمت شمام چرا نخوابیدین .نکنه من ناراحتتون کردم الهه ناز واسه ما آرام وقرار نذاشته گیتی جان الهه ناز؟ الهه ناز کی یه دیگه سلام!صبح بخیر سلام ثریا سلام ثریا خانم صبح شما بخیر بفرمایین. وبرایمان فنجانهای چای گذاشت و رفت یه بنده خدا خوش به حالش که چنین لقبی داره خوش بحال کی؟ الناز خانم دیگه در حالیکه با قاشق چای را هم میزد ، لبخند زد شبهایی که اینجام به آهنگی که براش می زنین گوش میکنم، واقعا زیبا می نوازین.پدرم خیلی این آهنگ رو دوست داره.اون موقع ها همیشه به آهنگ های استاد بنان گوش می داد. دوست داره؟ هول شدم خب،هنوز مرگ اونا باورم نمیشه. برای همین فعل حال بکار میبرم. فکر میکنم هنوزم وقتی این آهنگ رو بشنوه روحش شاد میشه. مطمئنم، قانع شد .خیالم راحت شد شعرش رو بلدین؟ بله،گاهی که شما می زنین باهاتون میخونم . ودیکته وار برایش خوندم باز ای الهه ناز              با دل من بساز          کاین غم جانگداز            برود زبرم گر دل من نیاسود            از گناه تو بود            بیا تا زسر                 گنهت گذرم ·        آفرین!ولی باید یه شب که من میزنم برام با آهنگ بخونی ·        من صدام خوب نیست متاسفانه ·        صدای گرمی داری. از من بپرس ·        امیدوارم. انشاءا... اگه موندگار شدم چشم. ·        باز شروع کردی؟ خوشت میاد تن منو بلرزونی؟ لبخند زدم شما چرا تا دیروقت بیدار بودی گیتی جان؟ شاید یه نفر هم هست که آرام و قرار رو از دل من ربوده . و خیلی خونسرد فنجان چای را سر کشیدم و نگاهش کردم .فنجان را کنار لبش نگهداشت ، کمی نگاهم کرد، بعد فنجان را داخل نعلبکی گذاشت و گفت: اون کیه؟ یه بنده خدا تلافی میکنی؟ خب شما هم مثل من حدس بزنین فرهان؟ سکوت کردم و لبخند زدم .مانده بودم چه بگویم که خوشبختانه مادر وارد سالن شد و گفت: سلام، صبح بخیر بچه ها سلام مادر جون سلام مامان،صبح بخیر. عیدتون مبارک خوب خوابیدین مامان؟ مگه تو میذاری آدم بخوابه،نمیشه یه شب صدای سازت رو در نیاری؟ معذرت میخوام .دست خودم نیست .این آهنگ از دل و روحم بلند میشه قربون اون دل و روحت برم. الهی عروسیت رو ببینم من و منصور نگاهمون به هم برخورد کرد و لبخند زدیم صبحانه ام تمام شده بود .از سر میز بلند شدم. اقلا بذار یه بارم اون دلش برام بتپه .چرا همه ش من. از این به بعد می دونم چه بلایی سرت بیارم تو چرا شیر نمیخوری گیتی جان ؟هنوز تو سن رشدی،دخترم میل ندارم مادرجون حواست باشه که پس فردا باید مادر یه بچه شیر خوار بشی .اون توجه نداره که تو میخوری یا نمیخوری. شیر میخواد. اونوقت کسیکه ضرر میکنه تویی.ضعیف میشی. پوستت خراب میشه.پوکی استخوان میگیری از خجالتم به منصور نگاه کردم .گفت: حرفهای شما درست مامان .برای سلامتی خودش لازمه شیر بخوره .ولی من  خواهرم رو شوهر نمی دم . انگار تو قلبم زلزله آمد . انگار مغزم آتشفشان کرد .خدایا چرا با من اینطور میکنه .نکنه سادیسم داره. بطرف در رفتم و با شوخی گفتم : کاش زودتر گفته بودین برادر خوبم .چون کمی دیر شده .بهتون که گفتم مادر زد زیر خنده و گفت: می دونی منصور، مهندس فرهان بدجوری عاشق و شیدای گیتی شده .مدام درباره اون از من سوال میکرد .گویا با خود گیتی هم صحبت کرده .قراره جواب بگیره .گفت میخواد با تو هم صحبت کنه . منصور از سرمیز بلند شد و گفت:فرهان بیخود کرده .بعد از عمری چشمش به چراغ خونه ما افتاده .خدا خونه شو با یه چراغ دیگه روشن کنه و روزیش رو جای دیگه بده . از سالن غذاخوری بیرون آمدم و بسمت پله ها راه افتادم .منصور در پله ها خودش را به من رساند و گفت : من هنوز جواب سوالم رو نگرفتم ·        دیگه چه فرقی میکنه؟ شما که شوهرم نمی دی. ·        بستگی داره طرف کی باشه ·        دیگه از فرهان بهتر کیه مهندس؟ ·        منصور! ·        خوب،منصور ·        واقعا از فرهان بهتر نیست؟ ·        هست،ولی برای دیگران .برای من مهندس فرهان بهترینه. به من گفت تو رویاهام دنبال تو می گشتم .پس قدرم رو می دونه بطرف اتاقم رفتم و ادامه دادم: برای همین هم سلام منو به ایشون برسونین ابرویی بالا انداخت .دستهایش را در جیبش گذاشت و با حرص با نوک زبانش دندانهایش را لمس کرد و سری تکان داد .از او فاصله گرفتم و به اتاقم رفتم . او هم بسمت اتاقش رفت . بعد از چند دقیقه ، چند ضربه به در اتاقم خورد .هرچه گفتم بفرمایین کسی جواب نداد .بلند شدم در را باز کردم.کسی نبود به بیرون نگاه کردم دیدم کیفش را برداشته و کنار پله ها ایستاده . ولی کت و کراوات نپوشیده بود . شما بودین مهندس؟ بله دارین می رین شرکت؟ با دست اشاره به سر و وضعش کرد و گفت: من اینطوری میرم شرکت؟ دیگه کم کم داری منو میکنی حسنی. حسنی کیه دیگه؟ همون حسنی که به مکتب نمی رفت وقتی هم می رفت جمعه می رفت . تعطیلات نوروزه خانم! زدم زیر خنده و گفتم: برای همین پرسیدم .حواسم بود که امروز تعطیله گفتم شاید الهه ناز حواستون رو بر باد داده اون که بله و لبخند زد خب کاری داشتین؟ خواستم بگم با گیسو خانم تماس بگیر و ازشون خواهش کن ناهار بیان پیش ما،میخوام ببینمشون ممنونم،باشه برای وقتیکه دائمی شدم مهندس آهسته جلو آمد .مقابلم قرار گرفت و گفت : اینقدر با اعصاب من بازی نکن خانم کوچولو خانم کوچولو جد وآبادته. خانم کوچولو الهه نازته .بی تربیت! حالا نشونت می دم .اتفاقا این تویی که با اعصاب من بازی میکنی و دیوونه م کردی آقا بزرگ . جرات نکردم اینها را با صدای بلند بگویم .فقط چون خیلی بر من فشار آمد گفتم: ایشاءا... ایندفعه پرستار مادرتون خانم بزرگ باشن ، که به اعصاب شما آرامش بدن لبخند زد. سری تکان داد و گفت: ما تو رو می خوایم خانم کوچولو .بیا پایین تو حساب کتابا کمکم کن .دوباره کارم گیر کرده دست به سینه زدم و گفتم: خانم کوچولو که حسابداری بلد نیست خانم کوچولوی خونه ما بلده .دست هر چی پرستار و معلم و مدرس و حسابدار و آرایشگر و هنرمند و رقاصه از پشت بسته وا.... لبخندی بر لبانم نشست منتظرم مادر جون که از پله ها آمده بود بالا گفت:تو با گیتی چی کار داری؟اصلا من نمی دونم گیتی مال منه یا مال تو منصور؟ یک لحظه رهاش نمیکنی !اِ ، یعنی چی؟ منصور لپهای مادرش را گرفت و گفت: مال هر دومون مامانی. از پله ها رفت پایین. مادر لبخندی زد و گفت: می بینی با ما چه کردی دختر قشنگم ؟ محبت دارین ، خبر ندارین شما با من چه کردین؟ قربونت برم الهی .راستی ، گیتی جان عصری میای با هم بریم امامزاده صالح ؟نذر دارم .روز اول ساله ، ثواب داره راستش اگه اجازه بدین یه ساعت دیگه رفع زحمت میکنم .خیلی دوست دارم امامزاده صالح ،چون خودم هم حاجت دارم ، اما یه دفعه دیگه ایشاءا... کجا میخوای بری؟ بگو گیسو جون هم بیاد اینجا نه مادرجون، این جمعه اگر نرم ÷درم رو در میاره .باهام قهر کرده. روز اول عیده، برم خونه بهتره .الان میخواستم برم ولی گویا مهندس حسابدار میخواد هر طور میلته عزیزم .ناراحتت نمیکنم .راست میگی .گیسو جون هم حقی داره .ما که انقدر دوستت داریم ، وای بحال او ممنونم مادرجون، ببخشین باهاتون نمیام اشکالی نداره عزیزم .یه دفعه دیگه با هم می ریم. ئ به اتاقش رفت از پله ها پایین رفتم منصور در سالن نشیمن نشسته بود و دفتر و دستکش را روی میز پهن کرده بود .نیم خیز شد و گفت: بیا گیتی جان. اینجا بشین . و به کنار خودش اشاره کرد به حرفش توجهی نکردم و مبلی را جلو کشیدم و جدا نشستم .لبخند زد و گفت: بیا این دفتر سالیانه .اینم ماشین حساب مگه کارهای آخر سال رو تموم نکردین؟ چرا، ولی ماه آخر چیزهایی خریدیم و فروختیم .باید اونها رو حساب کنم پس گیر نکردین گیر نکردم ،ولی بهت احتیاج دارم با کمال میل و با هم شروع به حساب کتاب کردیم و باز تمام حرکاتم را زیر نظر داشت .یکساعت و نیم بعد محاسبات به پایان رسید .نیمساعت به ظهر مانده بود .بلند شدم و گفتم: دیگه امری نیست؟ نه ممنونم .لطف کردی گیتی جان. راستی این حقوق این ماه شما .خیلی ازت ممنونم متشکرم .با اجازه تون دیگه می رم خونه لبخند به لبش خشک شد و با تعجب نگاهم کرد ، بعد گفت: گفتم زنگ بزن گیسو بیاد.هنوز زنگ نزدی؟ تعارف نمی کنم .گیسو باهام قهر کرده ، این جمعه ، مخصوصا امروز که روز اول سال نوئه باید خونه باشم گیتی روز اول عید رو خراب نکن ، تو رو خدا عصر می خوایم با هم بریم منزل عمو عید دیدنی من تو این ماه یه روزم مرخصی نداشتم .بی انصاف نباشین مهندس،خواهرم گناه داره خیلی خب،اگه تو دوست نداری اصرار نمی کنم .مثل اینکه اینجا خیلی بهت بد می گذره خودتون می دونین که اینطور نیست .فقط بخاطر گیسوئه چشم ابرویی آمد و به اوراقش چشم دوخت . با حالتی معصوم گفتم: چکار کنم منصور،بمونم یا برم؟ هر طور شما بخوای .دلم نمیخواد ناراحت بشین انگار خیلی جمله ام به دلش نشست .چهره اش باز شد و گفت : پس عصر بیای ها! منتظر می مونیم تا تو بیای بعد با هم می ریم منزل عمو سعی میکنم .باهاتون تماس میگیرم ما منتظریم گیتی ها به اتاقم رفتم ، کیفم را برداشتم و از مادرجون خداحافظی کردم  با هم پایین آمدیم .منصور هم تا بیرون همراهی ام کرد و سفارش کرد که حتما برگردم .خداحافظی کردم .سر راه برای گیسو بلوز شیکی عیدی خریدم و به منزل رفتم ******************** سلام گیسو !عیدت مبارک خواهر خوبم! روبوسی کردیم سلام!عید تو هم مبارک!اینکارها چیه، پولش رو می دادی. خواستی ارزونتر در آد خسیس زدیم زیر خنده . حقوق گرفتی؟ لیاقت نداری !منو بگو که یه ساعت مرتضی رو کنار خیابون نگهداشتم رفتم اینو خریدم دستت درد نکنه،شوخی کردم . بسته را باز کرد و گفت: وای چقدر قشنگه قابل تو رو نداره،چه خبرها؟ سلامتی.دیشب پیش نسرین اینا بودم. جات خالی بود. شب نذاشتن بیام .نیمساعته که اومدم .می دونستم حتما میای با مصیبتی اومدم .مگه منصور می ذاشت؟آخر التماسش کردم ازم قول گرفته عصربرگردم غلط کرده!چه رویی داره ها!پس من چی؟ نمیگه من تو این خونه تنهام و دلم به تو خوشه؟ بخاطر تو این چندساعت رو هم اجازه داده نمیشه بری .اگه بری ،دیگه نه من نه تو . شب باید منو ببری گردش ،رستوران،شیرینی اولین حقوقت رو ندادی گیسو جان ،آخه من چه گناهی کردم؟ این وسط از دست شما دوتا تلف میشم بخدا .باید برم . ناراحت میشه همین که گفتم .من ناراحت بشم مهم نیست؟ تو منو درک نمیکنی .عجب هفت سینی چیدی ناقلا! اگه منصور رو بیشتر دوست داری ، خب برو . و بلند شد و به آشپزخانه رفت .حق داشت بیچاره ، ولی اخم و تخم منصور را چکار میکردم .بلند شدم و گفتم: جای ناهارخوری رو عوض کردی؟ اینجا بهتره ،کار خوبی کردی .میگم دیگه میز دوازده نفره به درد ما نمیخوره ،بفروشیمش به جاش چهار نفره بخریم با سینی شربت از آشپزخانه بیرون آمد و گفت: که با ما به التفاوتش امشب ما رو مهمون کنی؟ آره؟ خیلی گدایی! آدم میز ناهار خوری خونه رو میفروشه چلو کباب میخره؟ از خنده ضعف کردم چیه نشونت کردن آبجی گیتی؟ برای چی؟ این جواهرات ناب....... اینها رو مادر بهم هدیه کرد. گفت از طرف خودش ومنصوره .نمی دونی چه شبی بود! و همه چیز را از سیر تا پیاز تعریف کردم با اینهمه علایم باز هم میگی تو رو بجای ملیحه می دونه؟ آره،مطمئنم .خودش گفت چه ساده ای تو ! ناهار را صرف کردیم.یکساعتی حرف زدیم .بعد رفتم روی تخت گیسو کنارش خوابیدم. و باز کلی با او درددل کردم .بعد چرتی زدیم .ساعت چهارونیم از خواب پریدم و گیسو را صدا زدم گیسو من برم؟ گیسو با توام؟ تکلیف منو معلوم کن گفتم که ببین کی رو بیشتر دوست داری،تصمیم بگیر اّه از دست دو !منطقت کجا رفته دختر؟ تو منطق داری؟ نمی گی خواهر بدبخت من چکار میکنه؟ بابا من که شبا میام . حالا یه دیشب نبودم جمعه ها حق منه .نمی ذارم از حالا بر ما مسلط بشه بابا منتظره!میخوان برن عید دیدنی خب برو،جلوت رو که نگرفتم .برو به عشقت برس!ما هم که باید بریم مثل بقیه بمیریم بلند شدیم تا چای خوردیم ساعت شد پنج .گوشی را برداشتم و شماره منزل منصور را گرفتم. دعا میکردم که ثریا خانم بردارد و پیغام بگذارم که دعایم مستجاب نشد و منصور برداشت بله بفرمایین سلام سلام گیتی خانم، من منتظر بودم زنگ در رو بزنی ببخشید مهندس، شرمنده م نمی تونم بیام چرا؟ کار دارم چی کار داری؟ مهمون داریم مهمون دارین؟ این وقت نشناس کیه ؟ از کی شدی بزرگ فامیل و روز اول عید می آیند دیدن تو؟ حالا پیش آمده دیگه بیرونش کن دیگه چی؟ من نمی دونم تا ساعت شش باید اینجا باشی وگرنه....... وگرنه چی؟ وگرنه نمی ریم خونه عمو یعنی چه؟ چه ربطی به هم دارن؟ من صبح میام دیگه. چقدر سخت می گیرین! برای اینکه سخت می گذره شما لطف دارین ، ولی باور کنین نمیتونم بیام خیلی خب،هر طور دوست داری و گوشی را گذاشت اعصابم بهم ریخت. سرگیسو فریاد کشیدم: دیدی ناراحت شد .گوشی رو گذاشت. وقتی بهت می گم لوس بازی در میاری .بابا من خدمتکار مردمم. میخوای بیرونم کنه؟ چیه هوار میکشی؟ اینی که من می بینم تا موهاش سفید شه تو رو ÷یش خودش نگه می داره .تازه اگه ناراحتی بلند شو برو. عاشق دلباخته! دیگه اگه تو هم اصرار کنی نمی رم. بی تربیت بدون خداحافظی گوشی رو کوبید رو تلفن. فکر کرده میترسم! تا تو باشی لقب خواهر به من ندی منصور! گیسو احساس کرد هوا پس است. بنابراین بلند شد و به آشپزخانه رفت . با خودم کلنجار می رفتم که نروم ، ولی از طرفی هم عشق مرا به آنسو میکشاند .نگران این بودم که لجبازی کند و بخانه عمویش نرود،بعد مادر جون از چشم من ببیند.بالاخره غرورم بر عشقم غلبه کرد و نرفتم غروب با گیسو بیرون رفتیم و شام را در یک رستوران خوردیم و حدود ساعت ده ونیم بخانه برگشتیم *********************** صبح بمنزل متین رفتم.اضطراب داشتم .خودم را آماده کرده بودم که سرم فریاد بکشد و بیرونم کند. وارد منزل که شدم به ثریا برخوردم سلام خسته نباشین سلام گیتی خانم،حالتون چطوره؟ الحمدالـله .آهسته پرسیدم :چه خبر ثریا خانم؟اوضاع خوشه یا پسه؟ والـله چی بگم دخترم؟پسه پسه؟ دیشب آقا خیلی کلافه بود با مادرش هم بحثش شد برای چی؟ آخه آقا برای دیدن عموش نرفت نرفت؟چرا؟ خودت که بهتر می دونی .مگه پای تلفن بهت نگفت؟ چرا،ولی من فکر نمیکردم نرن .خیلی بد شد .ولی آخه نباید اینقدر به من وابسته باشن حالا که وابسته ن ، اون هم بدجوری، مثل اینکه آقا دلش پیش شما گیر کرده ای بابا ثریا خانم،منو جای ملیحه خانم فرض کرده نه،اشتباه مب کنب حالا کجان؟ خوابه،هنوز نیامده پایین.شما صبحانه خوردین؟ بله،ممنون از پله ها بالا رفتم که سری به مادر جون بزنم .تازه بیدار شده بود .کلی هم از من گله کرد .ولی حق را هم به من داد. بعد به اتاق خودم رفتم .جرا روبه رو شدن با منصور را نداشتم .از صدای باز و بسته شدن در اتاق منصور فهمیدم بیدار شده .پنج دقیقه بعد از داخل اتاق شنیدم که پرسید: ثریا،گیتی اومده؟ بله آقا، یکساعتی میشه مادر بیداره؟ بله،پایین دارن صبحانه میخورن محبوبه و صفورا که رفتن مرخصی .شما هم اگه میخوای دو سه روزی استراحت کن. می گم غذا از بیرون بیارن نه آقا من کار نکنم مریض میشم هرطور دوست داری.درهرصورت ازت ممنونم .این روزها همه مرخصی میخوان .فکر کردم شما روت نمیشه بگی نه آقا، خیالتون راحت! فهمیدم به من کنایه زد گیتی کجاست؟ تو اتاقش که اینطور .برو ثریا من اومدم چشم آقا فهمیدم میخواهد بیاید سروقت من. قلبم فرو ریخت .یک ربعی منتظر ماندم ولی خبری نشد .ترس را کنار گذاشتم و به طبقه پایین رفتم . مادر در سالن نشسته بود و به رادیو گوش می داد. منصور هم در سالن غذاخوری صبحانه میخورد .رفتم کنار مادر نشستم گیسو چطور بود عزیزم ؟ سلام رسوند .خوب بود. رفتین امامزاده صالح؟ نه دخترم،نرفتیم. اعصابم رو بهم ریخت ، بی حوصله شدم. قرار بود منو ببره امامزاده ، بعد بریم خونه دکتر که بازی درآورد .خیلی بد شد . ما همیشه روز اول عید می رفتیم اونجا .البته بغیر از این دو سال ، توقع داره متاسفم تقصیر من شد. می دانستم منصور صدای ما را میشنود مهم نیست .حالا امروز می ریم. میگم حالم خوب نبوده نشده بیاییم .منصور هم نیومد خودمون می ریم .خودش جواب عموش رو بده اوم میاد. شایدم نیاد. غذ و یکدنده س .مثل بابا خدابیامرز من می مونه خدا رحمتشون کنه منصور از سالن غذاخوری بیرون آمد. بقولی آخر جذبه بود. به ما نزدیک شد .بلند شدم و سلام کردم سلام مهندس اصلا نگاهم نکرد .با کلی اخم و تخم گفت: سلا. سلام مامان جان تلافی اش را مادر در آورد و مثل خودش جوابش را داد .منصور عینک و کتابش را از روی میز برداشت و آمد روی مبل نشست و بدون اینکه نگاهم کند کتابش را بازکرد، بعد رو به مادرش کرد و گفت: حالتون خوبه؟ به کنایه گفت: از محبتهای شما خوب خوبم خب الحمدالـله . و مشغول مطالعه شد . بدجوری با من قهر کرده بود .مادر نگاهی به من کرد و چشمک زد ،یعنی که منصور باهات قهره .من هم بظاهر لبخندی زدم ، ولی در دل خون گریه میکردم .هم از دستش عصبانی بودم ، هم به غلط کردن افتاده بودم. خلاصه حالت عجیبی بود. بعد از بی توجهی اش عصبانی شدم و گفتم: مادرجون، من بالا هستم .اگه کاری داشتین صدام کنین . برو دخترم متوجه شدم منصور از زیر عینک نگاهی به من کرد. با خودم گفتم حالا کاری کنم که تو به غلط کردن بیفتی آقا کوچولو . به اتاقم رفتم .مغزم از کار افتاده بود .نه حوصله مطالعه داشتم نه قلاب بافی . روی تخت دراز کشیدم و فکر کردم . سه ربع گذشت که مادر جون به اتاقم آمد و گفت: گیتی جان، منصور میگه حاضر شین بریم خونه دکتر .فقط زود باش تا پشیمون نشده .البته به عموش خبر دادیم که برای ناهار می ریم اونجا . حالا که ایشون میان ، منو معاف کنین مادر میخوای دوباره بازی در بیاره؟ نه دیگه، وقتی اطلاع دادین ، مجبوره بیاد. ایشاءا... خوش بگذره بلند شو گیتی. چقدر تعارفی شدی! تعارف نمی کنم .من یکی بهم احم کنه اعصابم خرد میشه . اونم مهندس اینه که تا تلافی نکنم راحت نمی شم . مگه تو از ÷س این بربیای!هر طور دوست داری،ولی اگه می اومدی خیلی خوب بود. انشاءا.... در فرصتهای دیگه شما کی برمیگردین؟ احتمالا شب ،چون همیشه نگهمون می داره خوش بگذره ! پس منم شاید برم خونه برو عزیزم .اگه می دونستم بهت زنگ میزدم این همه راه نیای .بگو مرتضی تو رو برسونه باشه پس فعلا خداحافظ مادر را تا کنار در اتاقم همراهی کردم. متوجه منصور شدم که به اتاقش می رفت. نگاهی به ما کرد و از خداحافظی ما به قضیه ÷ی برد .سریع به اتاقم برگشتم و در را بستم واز پشت در گوش دادم .منصور آهسته پرسید: مگه گیتی نمیاد؟ اگه دوباره بازی در نمیاری نه. می ره خونه شون می ره خونه شون خب تا شب تنها بمونه اینجا چکار .اقلا می ره پیش خواهرش برین بگین بیاد اصرار کردم ،میگه حوصله دیدن اخمهای تو رو نداره برنامه دیشب ما رو به هم زده ،توقع داره بهش بخندم به اون چه مربوطه؟ جمعه روز استراحتشه منصور، چرا اینطوری می کنی؟ نیاد ما هم نمی ریم. باز شروع کردی؟ نکنه وظایفش رو فراموش کرده من که دیگه حالم خوبه. چرا اذیتش می کنی؟ دوست دارم با ما باشه .این اذیته؟ من نمی دونم،خودت برو بهش بگو .میخواستی اخم و تخم نکنی!یه احوالپرسی ازش نکردی .اون از تو غدتره .نمی دونی بدون! برین بهش بگین بیاد مامان . اگه من برم و نیاد اونوقت قاتی میکنم خودت بری بهتره ، مطمئن باش میاد اگه نیومد نمی ریم ها! تو برو، اگه نیومد با من از پشت در بسمت مبل دویدم و الکی کتابی را برای مطالعه باز کردم و مشغول خواندن شدم .چند ضربه به در خورد. بفرمایین . در راباز کرد .بلند شدم ایستادم گیتی حاضر شو بریم ممنونم مهندس شما برین خوش بگذره تو نیای خوش نمی گذره آخه من بیام شما اخم می کنین .اینه که نمیخوام باعث دردسر بشم میترسم وسط پیشونی تون چروک برداره لبخندی به لبش نشست و جلو آمد وگفت: چرا دیشب نیومدی؟ مهمون داشتیم مطمئنم گیسو خانم نذاشته بیای اینطور نیست خب حالا عیبی نداره،بیا بریم من دوست ندارم با کسی جایی برم که اونطور جواب سلامم رو می ده .ببخشین خب، معذرت میخوام .خوبه ؟ اینها همه اش نشونه علاقه س شاید هم نشونه اخراجه لبخند کمرنگی زد وگفت: تو عزیز مایی. حالا حاضرشو بریم دیگه . انقدر ناز نکن می دونیم ناز داری چی شد؟ میای؟ باشه،الان حاضر میشم . و در دلم گفتم دیدی به پام افتادی آقا بزرگ! پس ما پایین منتظریم و کنار در لبخند زد و رفت خدایا چقدر دوستش دارم! اگه منصور مال من نشه دیوونه می شم .نه، خودم رو می کشم .خدایا رحم کن . به منزل عموی منصور رفتیم .عموی منصور مردی پنجاه و هفت ساله بود که تنها زندگی میکرد .تا بحال ازدواج نکرده بود. و این خیلی برایم عجیب بود.یک لحظه پیش خودم فکر کردم حتما منصور هم میخواهد رویه عمویش را در پیش بگیرد .چطور با این همه ثروت و موقعیت عالی، به این سن رسیده و ازدواج نکرده؟مرد خوش تیپی هم بود یک لحظه مادر جون را کنار هموی منصور گذاشتم، دیدم زوج خوبی میشوند . ولی خب، هیچوقت منصور اجازه نمی دهد عمویش جای پدرش را بگیرد ، با اینهمه تعصب و غرورش! سر ناهار عمو گفت: اون شب که شما دوتا می رقصیدین احساس کردم خیلی به هم میاین، هر دو قد بلند و زیبایین . با خجالت نگاهی به منصور انداختم.او هم به من لبخند زد . مادرجون گفت: خدا از دهنتون بشنوه دکتر.ولی الناز رو چکار کنیم .موهام رو می کنه بخدا. زدیم زیر خنده .منصور گفت: من میخوام راه عموجون رو در پیش بگیرم ·        تو بیخود می کنی .من آرزو دارم منصور .دلم میخواد نوه ام رو بغل کنم ·        زیاد هم جدی نگیر مادر، یه چیزی گفتم. اگه عمل کردم حسابه باز خندیدیم عموی منصور گفت: ولی بهت نصیحت میکنم منصور جان که اشتباه منو نکنی. تنهایی خیلی بده .الان پشیمونم .یه موقع ها پیش خودم می گم نادونی کردم . اونکه ازدواج کرد و رفت .من چرا حماقت کردم وتشکیل خانواده ندادم . کنجکاو شدم و پرسیدم : دکتر متین کسی رو دوست داشتین؟ آره عزیزم،وقتی سی و دو سه ساله بودم عاشق دختری شدم که وضع مالی خوبی نداشتن ، ولی خونواده اصیلی بودند .مادرم اجازه نداد با اون ازدواج کنم .من هم چون خیلی به مادر وابسته بودم حرفش رو گوش کردم . ولی عهد کردم که ازدواج نکنم و تا حالا هم نکردم .اون دختر تا پنج سال بعد هم به پام نشست .بعد ازدواج کرد و داغش رو به دلم گذاشت .الان هم دو تا پسر داره که هر دو رفتن اتریش .شوهرش هم دو سال پیش در اثر تصادف کشته شد حالا تنها شده گاهی با هم تماس داریم اونم میخواد بره پیش بچه هاش خب دیگه حالا که مشکلی نیست .می تونین باهاش ازدواج کنین من که از خدامه گیتی خانم ، اما اون راضی نمیشه .زن مغروریه . خیلی التماسش کردم . بی فایده بود. ایشون چندسالشونه چهل و پنج سال پس هنوز جوونه آره خیلی هم خوشگله . با چشمهای سبز و موهای بلوند .بیچاره زود بیوه شد .بچه هاش سیزده ساله و چهارده ساله اند .رفتن اتریش پیش عموشون چطور دلش اومده بچه های به این کوچکی رو بفرسته اونجا؟ شوهر خدابیامرزش اصرار داشت .قرار بود خانوادگی برن ، ولی مرگ مهلتش نداد دکتر متین عقب نشینی نکنین . زنها موجودات دلرحم و حساسی هستن .مطمئنم روزی به خواسته تون می رسین منصور نگاه معنی داری به من کرد دیگه کی دخترم؟ من میخوام اقلا یه بچه هم ازش داشته باشم .برای بچه دار شدن دیگه وقت زیادی نداره ، تازه دیر هم شده اگه با شما ازدواج کنه بچه هاشم بر میگردونه ایران یه مشکلش همینه،اونا دوست دارن اونجا بمونن ، اینم دلش پیش اوناس خب شما برین حاضرم بخدا ،انقدر که دوستش دارم ، ولی ما رو قبول نداره . مدش خیلی رفته بالا خانوم .من از مادرم خیلی گله مندم .نگذاشت اونطور که دوست دارم زندگی کنم خدا رحمتشون کنه. حالا هم دیر نشده دکتر متین امیدوارم. حالا شما تصمیم به ازدواج نداری گیتی خانم؟ راست نشستم .مادر زد زیر خنده و گفت : اگه جواب مثبت گرفتین ذوق زده نشین دکتر . بلند خندیدیم .منصور گفت: برای خودتون که نمی خواین عمو جان؟ عمو در حالیکه می خندید گفت: نه منصورجان نترس .همینطوری پرسیدم .گفتم سوال دل تو رو من بپرسم صدای خنده فضا را پر کرد .گفتم: منتظرم ببینم خدا برام چی میخواد،دکتر متین خدا برات خواسته دخترم. و به منصور نگاه کرد و ادامه داد: فقط باید زرنگ باشی.رقیب زیاد داری،البته رقبایی که بازنده اند و البته با معذرت پررو با تعجب و خجالت اول به عمو ، بعد به مادر و سپس به منصور نگاه کردم .سرخ شدم .منصور سینه ای صاف کرد و مثلا خیر سرش آمد حرف را عوض کند : راستی از خونواده فرزاد چه خبر دارین عمو جان؟ اتفاقا شب میان اینجا خشکم زد .منصور هم متعجب شده بود. می دانست دوست ندارم شب آنجا باشم . شما دعوتشون کردین؟ نه،دیشب تماس گرفتن وگفتن امشب میان اینجا برای عرض تبریک عید. من هم گفتم شام بیان آنقدر کلافه بودم که قاشق و چنگال را در بشقاب گذاشتم و کمی بشقاب را عقب زدم وآخرین لقمه را فرو دادم .منصور متوجه من بود. گفتم : دکتر متین از لطفتون ممنون. غذای خوشمزه ای بود نوش جونتون گیتی خانم ، چقدر کم خوردین! کافیه سیر شدم اقلا سالاد میل کنین ممنونم،دیگه اشتها ندارم ای بابا، ایشون همیشه اینطور غذا می خورن زن داداش؟ آره دکتر،گیتی کم غذاست منصور نگاه معنی داری به من کرد، بعد برای اینکه خیالم را راحت کند گفت: بهشون سلام ما رو برسونین عمو جان مگه میخواین عصر برین؟ با اجازه تون مگه من می ذارم؟ بعد از دو سال زن داداش قدم رنجه کردن، همینطور گیتی خانم، تو هم که جای خود داری .همین جا دور هم هستیم تشکر کرد و گفتم : خیلی ممنون دکتر ، اما من باید حتما برم. مادرجون و مهندس رو نگهدارین گفتم که نمی ذارم .پس انقدر تعارف نکنین لطفا یه شب رو بد بگذرونین . سکوت کردم و آرامشم به اضطراب تبدیل شد . بعد از ناهار در سالن جمع شدیم . دکتر متین دو خدمتکار داشت که از ما پذیرایی میکردند . صحبت می کردیم،می گفتیم و می خندیدیم.منصور و عمویش با هم تخته بازی کردند .بعد منصور از من دعوت کرد و بازی خوبی با هم کردیم . در حین بازی محو صورتم می شد و رفتارم را زیر نظر داشت .آن روز با آن کت و دامن فیروزه ای که پوشیده بودم و موهایی که مدل پر سشوار کشیده بودم خیلی ملیح تر و چذاب تر شده بودم و همین باعث شده بود که منصور از من چشم برندارد دور آخر بازی منصور آهسته پرسید: گیتی چکار کنیم؟بمونیم یا بریم؟ از من چرا می پرسین مهندس؟ من مهمون شما هستم! آخه تو می گی میخوام برم خب آره، من که میرم، ولی شما بمونید .الناز خانم اینها هم میان .بهتون خوش میگذره تو بری که ما نمی مونیم یعنی چی مهندس؟ شما به من چکار دارین. معذبم نکنین .خودتون می دونین چرا نمیخوام بمونم خیلی خب ، همه با هم می ریم گفتم که نه .من می رم خونه پیش گیسو ، شما هم اینجا می مونید .عموتون ناراحت می شن ها .جفت شش،عجب شانسی ! بردم مهندس بازی خوبی بود لذت بردم خانم روانشناس با تعجب نگاهش کردم از این به بعد منم می گم روانشناس .این مهندس از دهن تو نمی افته؟ خب،منصور! آفرین خانم خانما! بالاخره کی برد؟ گیتی جان ماشاءا... خیلی ماهره. از اون قماربازهاس مهندس! و نگاهش کردم .جلو عمو که نمی شد بگویم منصور .ادامه دادم: مهندس بهم ارفاق کردن نه دیگه شکسته نفسی نکن گیتی جان،من ارفاقی نکردم .اعتراف میکنم که باختم اونم یه پیرهن شیک ممنونم ، نکنه زحمت بکشید که ناراحت می شم . این فقط یه سرگرمی بود .ساعت شش بعد از ظهر آهسته به مادر گفتم : مادر جون من با اجازه میخوام برم، اشکالی نداره؟ توبری که منصور نمی مونه عزیزم.خب همه با هم می ریم. نمیخوام برنامه شما به هم بخوره .اما من با الناز اینها آبم تو یه جو نمی ره. براتون که گفتم مادر منم مثل تو گیتی جان با هم می ریم خونه مادر با یک بشکن منصور را متوجه خودش کرد و گفت: بلند شو بریم ،گیتی میخواد بره بریم مامان جان عمو وارد سالن شد و گفت: چیه پچ پچ می کنین؟ در مورد رفتن نباشه که ناراحت میشم . عموجان اجازه بدین بریم ممنون میشیم. کمی کار داریم .انشاءا..... یه فرصت دیگه تعطیلات نورورز چی کار دارین آخه؟ مادر جون گفت: شادی مهمون بیاد، خوب نیست خونه نباشیم عیده همه دید وبازدید دارن.یک پیغام می ذارن که ما اومدیم تشریف نداشتین حالا یه فرصت دیگه میاییم عمو جان خونواده فرزاد بشنوند اینجا بودین و رفتین ناراحت می شن به قول شما می دونن دید و بازدید داریم. منصور بلند شد ، ما هم بلند شدیم عمو جان خیلی زحمت دادیم ای بابا،منصور تو که تعارفی نبودی! می دانستم منصور بخاطر من دعوت عمویش را رد میکند .موقعیت بدی بود .از خجالت داشتم می مردم .من نمی دانم پرستار آنها بودم یا بزرگتر آنها عمو گفت: گیتی خانم شما راضیشون کنین .می دونم منصور روی شما رو زمین نمی ذاره اختیار دارین منصور هم گفت : روی شما رو هم زمین نمی ذارم عموجان.فقط نمی خوایم مزاحم باشیم .بالاخره میان دیدنتون ، زیاد شلوغ نباشه بهتره یعنی چی. کی بهتر از شما؟ خودت می دونی چقدر دوستت دارم منصور. اونوثت از این حرفها می زنی منصور نگاهی به من کرد وگفت: اجازه بدین بریم عمو دیدم خیلی زشت است اینهمه اصرار را نپذیریم .برخلاف خواسته قلبی ام گفتم: خب حالا که عموجان انقدر اصرار می کنن بمونیم .البته باز هم هر چی شما بگین . و به مادر ومنصور نگاه کردم. منصور خوشحال شد و گفت: من تابع شما هستم مدر گفت: بگو تابع تو هستم گیتی جان قاه قاه خنده بلند شد . مادر ادامه داد: من هم که تابع دریای محبتم و به من نگاه کرد عمو گفت : کاش از اول از گیتی خانم میخواستم انقدر اصرار کردم که دهنم خشک شد بخدا. خندیدیم و نشستیم .منصور نگاهی به من کرد و پا روی پا انداخت و چشمک زد .یعنی که ممنون .من هم لبخند زدم .ساعت هفت خواهران سیندرلا تشریف فرما شدند .الناز با اینکه نمی دانست منصور هم آنجاست ولی لباس چشمگیری پوشیده بود.بلوز شلوار سفید کرپ که لبه آستینها و شلوارش حریر کلوش بود. و پشت بلوزش هم تا وسطهای کتفش باز بود یعنی یقه را از پشت در آورده بودند .از دیدن ما جاخوردند و البته معلوم بود بیشتر خوشحال شدند .دست دادند و احوالپرسی کردند. البته همه ظاهری درست مثل من. جالب اینجا بود که منصور هم کنار من نشسته بود و هر دو روی یک مبل سه نفره بودیم. کمی به صحبت ، کمی به شوخی ، کمی به نفرت گذشت تا اینکه الناز از منصور خواهش کرد که با هم تخته بازی کنند .منصور نمی دانم از خدا خواسته یا از رودربایستی پذیرفت و البته نگاهی هم به من کرد که معنی اجازه گرفتن می داد. من هم اصلا لبخند نزدم .بیچاره انگار حساب کار دستش آمد که گفت: گیتی جان شما هم بیا کمکم کن الناز نگاه نفرت باری به من کرد، هم از اینکه چرا دعوتم کرده و هم از اینکه به من گفت گیتی جان پس منم کمک میارم ها ،منصورخان! بیارین ،من که حرفی ندارم پس المیرا بیا پیش من بشین که کمکم کنی مهندس شما کمک نیاز ندارین ماشاءا... واردین و هرچه اصرار کرد نرفتم . الناز و منصور با هم بازی کردند و من ترکیدم از حسادت،از حرص ، از خودخوری.وای که خدا هیچکس را عاشق نکند که کارش به اینجا نکشد .با مادر و خانم فرزاد صحبت میکردیم و البته با المیرا حرف نزدم .بازی آنها تما شد و منصور برد .بعد رفت کنار عمویش و مهندس فرزاد نشست و با آنها مشغول صحبت شد،ولی انگار با من حرف میزد چون بیشتر مرا نگاه میکرد خلاصه هرطور بود آنشب را گذراندیم .داشتم خدا را شکر میکردم که المیرا والناز امشب به من گیر ندادند که الناز گفت: بنده خدا گیسو خانم، آدم دلش میسوزه ،همه ش تنهاست انگار با پتک زدند تو سرم .می دانستم منظورش چیست .یعنی مگر تو خانه زندگی نداری؟ مگر خواهر نداری؟ مگر عید نمیخواهی پیش خواهرت باشی .رنگ از رخسارم پرید .آنهم جلوی همه . گفتم : همه ش که تنها نیست من اکثر شبها و جمعه ها پیشش هستم . و به منصور نگاه کردم .معلوم بود عصبانی شده چهره اش برافروخته شده بود. گفت: اتفاقا میخوایم گیسو خانم رو هم بیاریم پیش خودمون .چون از گیتی جان خواستیم شبانه روزی پیش ما باشه . این بار رنگ از رخ الناز پرید .بعد گفت : حالا تا ایشون رو هم بیارین. چند روزی به گیتی خانم مرخصی بدین منصور خان امکانش نیست ، چون شدیدا به ایشون وابسته شدیم. در ضمن ایشون نیازی به مرخصی نداره .سالار اون خونه س .و هرموقع دلش بخواد میتونه بره خواهرشو ببینه انشاءا... نصیب من بشی مرد! چقدر تو خوبی! (( اختیار دارین مهندس)) عموی منصور صحبت را عوض کرد و گفت : خب تصمیم ندارین برین مسافرت جناب دکتر فرزاد؟ هر سال می رفتین چرا دکتر ، قراره بریم شمال کی انشاءا...؟ چهار پنج روز دیگه .البته شما و مهندس متین هم باید بیایین تا جمعمون جمع باشه عمو گفت: ممنونم، من هفته دوم عید از مشهد برام مهمون میاد .اینه که شرمنده م چه بد شد ! شما چطور منصورخان؟ شما که دیگه باید بیاین ما اونجا همسایه می خوایم فهمیدم که ویلای منصور و مهندس فرزاد کنار هم است. حالت مرگ به من دست داد .بیچاره عمو آمد حرف را عوض کند که بهترش کند بدتر شد. منصور نگاهی به من کرد و گفت: هنوز برنامه ریزی نکردیم مهندس فرزاد. بهتون اطلاع می دیم . پس منتظریم بالاخره به منزل برگشتیم .آنقدر عصبی بودم که بخانه آمدم سریع شب بخیر گفتم و به اتاقم رفتم ******************************* شش روز بعد وقتی سر میز ناهار نشسته بودیم منصور گفت: انشاءا... که کارهاتون رو برای فردا آماده کردید؟ فردا راهی شمال هستیم .امشب هم می ریم گیسو خانم رو میاریم که همه با هم بریم ممنونم مهند....،منصور ، ما مزاحم نمی شیم باز شروع کردی، گفتم می ریم. مادر گفت: راست میگه مادر، بدون شما به ما خوش نمی گذره .بیاین بریم حال وهوای شمام عوض میشه لبخند زدم و پذیرفتم و گفتم: خودتون هستین یا.....؟ نه دخترم ،خونواده فرزاد نمیان .گفتن براشون مهمون ماید .ولی من گفتم که صبح می ریم منصور گفت: بهتر، پس به گیسو خانم زنگ بزن گیتی ، بگو میریم دنبالش باشه بعد از ناهار با گیسو تماس گرفتم .اول نپذیرفت ، ولی بعد که مادر خودش با او صحبت کرد و از او دعوت کرد ، پذیرفت حدود ساعت دوازده شب بود که زنگ تلفن به صدا در آمد .مادر جون گوشی را برداشت بفرمایین سلام خانم فرزاد، حال شما چطوره؟ قلبم فرو ریخت .دست از قلاب بافی کشیدم .نگاه من ومنصور به هم برخورد کرد. قربان شما همه خوبن .سلام می رسونن بله اینجا هستن . و به من نگاه کرد جدی؟چه خوب ! و با دست زد توی سرش و به سقف چشم دوخت خب اینطوری ما هم تنها نیستیم . تو شمال دور هم بودن خوبه منصوربا دست به پیشانیش کوبید و سرش را تکان داد بله بله ،ایشون هم میان . یعنی به هزار التماس راضیش کردیم .قراره گیسو خانم هم بیاد....... خواهش میکنم ، هر گلی یه بویی داره ......... اختیار دارین..... قربان شما، چشم اینها هم سلام می رسونن ....... صبح؟! آره دیگه صبح زود حرکت کنیم بهتره ........ اجازه بدین از خودشون بپرسم .منصور جان خانم فرزاد اینها هم تشریف میارن .صبح می ریم دنبالشون؟ منصور نگاهی به من کرد و به مادرش علامت داد که چرا آنها می آیند .مادرش هم با دست فهماند که من چه تقصیری دارم .منصور گفت ساعت ده اونجا هستیم .تا بریم دنبال گیسو خانم طول میکشه ....... بله ما ده، ده و نیم میایم دنبالتون خانم فرزاد ....... قربان شما....... خدانگهدار و گوشی را گذاشت و گفت: بیا،مار از پونه بدش میاد،در لونه ش سبز میشه .میگه برنامه مهمونامون به هم خورده نمیان منصور لپهایش را پر باد کرد و نفسی بیرون داد .من فقط سکوت کردم .آخر چه میتوانستم بگویم .جز اینکه بر اقبال گند خود لعنت بفرستم .هیچ دلم نمیخواست هفته دوم نوروزم را با آنها سپری کنم .وقتی برای خواب بالا رفتیم به اتاق مادر رفتم و گفتم: مادرجون جلوی مهندس جرات نکردم بگم، ولی صبح به ایشوت بگید که ما نماییم خودت می دوتی که برنامه رو به هم میزنه گیتی. می دونم که الناز و المیرا اعصابت رو خرد می کنن ، ولی بهشون اهمیت نده.بیا بریم خوش می گذره ممنونم مادر، ولی من تصمیمم رو گرفتم .دلم میخواد این روزهای آخر نوروز رو آرامش داشته باشم. اونجا با وجود من ، نه به الناز خوش می گذره، نه به من و نه به شما . سفر رو به کام مهندس تلخ می کنن.بهتره نیام من بدون تو نمی رم مادر درکم کنین،اقلا شما اصرار نکنین مادر سکوت کرد .بعد گفت: عجب شانسی داریم ما بخدا..... عیب نداره آنها هم خوش سفرن، مادر ما هم دوست داریم با شما باشیم.ام یه دفعه دیگه آخه به منصور چی بگم گیتی؟ بگید من منصرف شدم .الان یه گیسو هم زنگ میزنم میگم می گم، ولی اگه اومد سرت داد زد ناراحت نشی ها! فریاد مهندس بهتر از همسفری با النازه باشه،هر طور راحای من می رم بخوابم ،شما برید بهشون بگید میترسی؟ آره والـله هر دو زدیم زیر خنده پس در اتاقت رو قفل کن که بهت حمله ور نشه، چون می دونم خیلی عصبانی میشه. بعد مرا بوسید وگفت: دلم برات تنگ میشه دخترم من هم همینطور مادر جون .شبتون بخیر شب بخیر به اتاقم آمدم .هر لحظه منتظر بودم در اتاقم کوبیده شود، ولی نشد. صبح داشتم خمیازه می کشیدم و دستهایم را برای رفع خستگی از هم باز میکردم که چند ضربه به در خورد بله سلام گیتی خانم سلام صفورا خانم!حال شما چطوره؟ دلمون برات تنگ شده بود ممنون خانم ببخشین صورتم رو نشستم ، وگرنه می بوسیدمتون خواهش میکنم صفورا خانم این هفته رو هم استراحت می کردین .آقا وخانم که دارن می رن مسافرت خب تا امروز مرخصی داشتم .نمی دونستم میخوان برن مسافرت ، ولی گویا نظرشون عوض شده از جا پریدم منظورتون چیه؟ آقا عصبانی یه میگه نمی ریم . یعنی چه؟ بخاطر شما .خانم هرچی میگه زشته قول دادیم،منتظرن ، آقا زیر بار نمی ره .گیتی خانم متوجه شدین آقا تازگی ها یه طورهایی شدن؟ چطوری شدن؟ در هر صورت، تحول ایشون باعث خوشحالی ماست .چه کسی بهتر از شما! یادمه آخر هفته ها آقا اکثرا می رفتن شمال. ولی از وقتی شما اومدین نرفتین .حالا هم بدون شما حاضر نیستن برن . و لبخند زد آخه مادرجون حالشون بد نیست که حتما وجود من لازم باشه واقعا شما فکر کردین بخاطر خانم جونه؟ وسری تکان داد. مهندس منو مثل ملیحه خانم می دونه اگه آقا انقدر به ملیحه خانم خدابیامرز توجه داشت که خوب بود. البته همدیگر رو خیلی دوست داشتن ولی مدام اختلاف سلیقه داشتن و با هم نمی ساختن بلند شدم تا صفورا ملحفه را عوض کند . رفتم صورتم را شستم و مسواک زدم و به اتاق برگشتم .لباسم را عوض کردم ، موهایم را شانه زدم و به طبقه پایین آمدم .در پله ها متوجه شدم منصور با مادرش در حال صحبت اند . این بود که برگشتم بالا و گوش تیز کردم منصور چرا لجبازی میکنی؟ بلند شو ،دیر شد!منتظرن! چقدر اصرار می کنی مامان؟ خب شما باهاشون برین یعنی چی؟ چرا برنامه رو بهم می زنی؟ اینو به گیتی بگین نه به من به گیتی چه مربوطه؟ خب دلش نمیخواد بیاد،مگه زوره؟ بیاد ادا اصول الناز رو تماشا کنه یا گوشه کنایه های المیرا رو بشنوه؟ من از کنار گیتی تکون نیمخورم، خوبه؟ ببینم که میتونه به گیتی حرف بزنه؟ آره الناز هم از تو میترسه .آهسته تر گفت: بابا بالاخره تو الناز رو میخوای یا گیتی رو؟ سکوت کرد با توام منصور! من نمی فهمم شما چرا تا آدم به کسی علاقه مند میشه مسئله ازدواج رو پیش میکشین؟ اصلا مگه ازدواج جز بدبختی و دعوا مرافعه و پایان عشق و عاشقی معنی دیگه ای هم داره؟ باز رفت تو فلسفه! بلند شو! دیر شد!ساعت نه ونیم شد! اون پرستار شماست و باید کنار شما باشه من که علیل نیستم .حالم خوبه .اون بنده خدا هم حق داره. میخواد پیش خواهرش باشه. میخواد تو خونه ش باشه، چه انتظاریه تو داری!تازگیها خیلی لوس شدی ها! خب من هم میخواستم ببرمشون سفر که استراحت کنن با وجود الناز و المیرا میشه شکنجه روحی .والـله خودم هم دوست ندارم، ولی چه کنم که مجبورم من خودم ازشون عذرخواهی میکنم .میگم کاری پیش اومده نمی تونیم بیاییم نمیشه بابا، نمیشه. حالا چقدر سیگار میکشی ، خفه شدم ! اعصابم خرده مامان، تمام برنامه ها رو به هم ریخته .حالا چرا خودش رو قایم کرده؟ اگه دوستش داری ،بگو تا برات بگیرمش .چرا بازی در میاری؟ سکوت چی کار میکنی؟ میخوام تلفن کنم به فرزاد و عذرخواهی کنم .بگم نمیاییم . اصلا می دونی چیه .خود دانی. تکلیف رو معلوم کردی خبرم کن! عجب بساطی داریم بخدا! معلوم نیست تو اون مغزش چی می گذره! پله ها را دو سه تا یکی آمدم پایین و سلام کردم .منصور گوشی به دست شماره می گرفت .سرش را بالا کرد و گفت: سلام! صبح بخیر خانم خوش قول. و گوشی را روی تلفن گذاشت . گیتی !دیدی گفتم از سفر منصرف میشه نه نباید اینکار رو بکنین مهندس. اونا منتظرن شما هم نباید خیلی کارها بکنین .مثلا نباید برنامه ما رو به هم بریزین من که میخواستم بیام ، ولی می دونید که با وجود اونا مسافرت به من و شما و اونا زهر میشه. البته نه اینکه فکر کنین حسادت میکنم ، نه، اعصابم رو خرد می کنن من نمی ذارم شما رو ناراحت کنن نه مهندس من نمیام. اصلا یه هفته مرخصی میخوام خیلی خب. و گوشی را دوباره برداشت گوشی را از دستش گرفتم و گفتم : اصلا چه اصراری دارین من بیام؟ کسیکه آینده تون بهش مربوطه باهاتون میاد دیگه. منو میخواین چکار؟ آینده من به هیچکس مربوط نیست! مهندس، خواهش میکنم سخت نگیرین!منم دوست ندارم چند روز خونه م باشم ، پیش خواهرم .از تجملات خسته شدم ویلای ما مثل اینجا پر زرق وبرق نیست ولی افراد همون افرادن منزل فرزاد از ما جداست بالاخره که همدیگه رو می بینیم یعنی روزی چند ساعت هم نمی تونین تحملشون کنین بگید یک دقیقه،یعنی تحمل میکنم ولی از درون داغون میشم خیلی خب ما هم نمی ریم . اینکه مسئله ای نیست . وگوشی را دوباره برداشت . با عصبانیت گوشی را گرفتم و گفتم: باشه میام .ولی اگه یک کلمه،فقط یک کلمه بهم متلک بگن یا چیزی بگن که به غرورم بر بخوره ، بخدا قسم وقتی برگردیم از همون جلوی در برای همیشه باهاتون خداحافظی میکنم چهره منصور تغییر کرد .خم شد از روی میز سیگاری برداشت و روی لبش گذاشت .با همان عصبانیت سیگار راز از روی لبش برداشتم و توی پاکت گذاشتم و گفتم : ببخشید، ولی هر چیز حدی داره ! بر و بر نگاهم کرد . دستی به موهایش کشید و بعد دستهایش را در جیبش گذاشت .اضطراب داشت. انگار از جانب آنها مطمئن نبود. خوب، چهار پنج روز دوری بهتر از دوری همیشگی بود .گوشی را از دستم گرفت .نگاهی به من کرد و شماره گرفت .به مادر نگاه کردم .بیچاره مبهوت ایستاده بود ببیند بالاخره تکلیف چیست .سلام واحوالپرسی کرد و گفت که با مدتی تاخیر به آنجا می رسند و بخاطر تاخیر عذرخواهی کرد .گوشی را گذاشت و با نگاه تندی از مقابل من رد شد . بدون اینکه نگاهم کند گفت: مامان زود باش بریم .تو ماشین منتظرم . و راهش را کشید و رفت بالا، چمدانش را پایین آورد .صفورا اون جعبه ویولن منو بیار بله آقا منصور ویولنش را برداشت و از سالن خارج شد .مادر بالا رفت ، چمدانش را آورد وگفت: بیا بریم گیتی جان، این تا اونجا تو اخم می مونه ممنون مادر جون .خوش بگذره .ببخشین! اونطور صحبت کردم که مهندس راه بیفته بیاد خوب نقطه ضعفی دستت داده ها ایشون لطف دارن ، من لیاقت اینهمه محبت رو ندارم داری، خوبم داری،ولی راستش وابستگی شدیدش به تو داره نگرانم میکنه .اگه یک کلمه بگه تو رو میخواد بخدا به پات می افتم و لحظه ای درنگ نمی کنم .ولی خودش هم نمی دونه چی میخواد این حرفها چیه من خواهر ایشونم .وا... لیاقت پرستاری شما رو هم ندارم چه برسه به اینکه...... عروس شما باشم . پیشانی ام را بوسید و گفت : روز و شب دعا میکنم که تو عروسم بشی عزیزم. نهایت آرزومه ، ولی هیچوقت اینو شخصا ازش نمیخوام . اون پسر عاقلیه و مطمئنم درست تصمیم میگیره صدای بوق پی در پی منصور بلند شد .معلوم بود خیلی عصبانی است . خداحافظ عزیزم ، مواظب خودت باش .ببخشید بدون خداحافظی رفت ، ولی بذار بحساب علاقه ش اشکالی نداره مادر، از قول من از ایشون خداحافظی کنین قربون تو دختر گلم برم. الان می دونم داره خودش رو لعنت میکنه که چرا برنامه شمال رفتن ریخته هر دو زدیم زیر خنده .مادر رفت .تا کنار در ورودی بدرقه اش کردم ، ولی بیرون نرفتم .از پشت سالن نشیمن، طوری که دیده نشوم ، به بیرون نگاه کردم .منصور مدام به در ورودی منزل نگاه میکرد بلکه من بیرون برم ، ولی کور خوانده بود. خداحافظ عشق من! ثریا قرآن را روی سقف ماشین گرفت ومنصور دنده عقب گرفت . وقتی رفتند انگار قلبم را از من جدا کردند ، انگار روحم بود که رفت .یکباره تهی شدم ، بی وجود شدم ، بی اختیار روی اولین مبل نشستم .چطور دوری اش را یک هفته تحمل کنم؟ چطور دوام بیارم؟ کاش رفته بودم ! آخر چطور صدای آهنگهایش را نشنوم ؟ بلند شدم، به اتاقم رفتم و در پناهگاه رویاهایم اشک ریختم .وقتی فکر میکردم الناز این مدت چه لذتی میبرد. از خودم وغرورم بدم می آمد. بلند شدم، کیف و دفتر خاطراتم را برداشتم و از اتاق بیرون آمدم .سری به اتاق منصور زدم .در را قفل کردم و روی تختش دراز کشیدم .بوی بدنش بر جا مانده بود آرامم کرد .همیشه بدنش بوی ادوکلن می داد. روبالشی اش را در آوردم و در کیفم گذاشتم . عکس روی میزش را هم برداشتم و از اتاق بیرون آمدم .در پله ها به ثریا برخوردم . داری می ری گیتی خانم؟ با اجازه تون نمیشه پیش ما بمونی ؟ ممنونم .جواب گیسو رو چی بدم؟ فرصت خوبیه که مدتی پیشش باشم آره خب، ما که غریبه ایم بهتون عادت کردیم ، وای بحال ایشون شما محبت دارین .چه جاشون خالیه ! خودمونیم خانم .آقا دل نمی کندن .چقدر وابسته شدن بشما! خیلی عصبانی بودن ایشون فقط قصد قدر دانی دارن نه خانم جان، وقتی شما هم نیستین همینطورن .هی میپرسن کجاست؟ کی میاد؟ اومده؟ نیومده؟ چرا دیرکرده؟ وقتی با خانم بیرون می رین مدام غر میزنه منو جای ملیحه خانم می دونه .میخواد محبتهایی رو که به ایشون نکرده در حق من بکنه دختر گلم ، من یه عمره با این خونواده زندگی میکنم .آدم با خواهرش اونطور عاشقانه می رقصه؟ دلش نمیخواست یه لحظه ازت فاصله بگیره .راستش از شما چه پنهون اونشب که تو باغ بودین ، آقا از پنجره سالن غذاخوری چند دقیقه ای شما رو زیر نظر داشت .بعد هم که اومد پیشتون.آقا عاشق شما شده .اونم بدجوری ای بابا ثریا خانم، ما از این شانسها نداریم. اگه اینطور بود یک کلمه می گفت .مهندس خجالتی نیست حتما دلیلی برای اینکار داره نمی دونم ثریا خانم .ایشاءا... که خدا هم منو خوشبخت کنه هم اونو ایشاءا...!راستش آرزوم بود عروس خودم بشی . ولی وقتی پای آقا در میونه ما رومون نمیشه پا پیش بذاریم.شما لیاقتت بیش از ماست .درسته پسر من هم تحصیل کرده است و ایشاءا... آینده خوبی در انتظارشه .اما خب این مال و ثروت و این ابهت رو نداریم این حرفها چیه ثریا خانم؟ شما ومادرجون برام هیچ فرقی ندارین تا قسمت چی باشه .کاری ندارین؟ نه، قربونت برم خدانگهدار از محبوبه و صفورا هم خداحافظی کردم وراهی منزل شدم ولی انگار جنازه ام بود که به خانه رسید ************************ ·        سلام!این چه قیافه ایه گیتی؟ مگه قُُلت مرده که انقدر غصه داری.........اِاِ، داری گریه میکنی؟ خجالت بکش ! حیا کن! خب می رفتی ! گور بابای الناز والمیرا چرا دو دستی تقدیم اونا کردیش؟ ·        چون مال اوناس .چطور یه هفته دوام بیارم؟ ·        حالا چی شد که گذاشت بمونی؟ ·        نمی دونی چقدر اصرار کرد میخواست برنامه رو به هم بزنه اما با اصرار من کوتاه آمد .آخه بهش گفتم اگه حرف درشت بارم کنن برای همیشه با شما خداحافظی میکنم .ولی باهام قهر کرد .ازم خداحافظی نکرد. ·        اون خودش الان ناراحت تر از توئه .خیلی دلم میخواد ببینمش قیافه اش چه شکلیه که تو را مجنون کرده .صداش که از پشت تلفن خیلی گیرا بود. مونده قیافه ش بدون اینکه نگاهش کنم و همانطور که سرم را به مبل تکیه داده بودم ، از داخل کیفم عکسش را بیرون آوردم و جلویش گرفتم .گیسو قاب عکس را از من گرفت .کمی به عکس خیره شد، کمی به من نگاه کرد و بعد گفت : عجب تیپ و قیافه ای داره .بخدا حق داری گیتی، بذار برم یه سطل بیارم که پر توش گریه کنی، چه جذبه ای داره! همین جذبه اش منو کشته آخ که پدر عاشقی بسوزه .می دونی گیتی نمیخوام تو دلت رو خالی کنم ولی اگه تو رو میخواست یک کلمه می گفت دوستت دارم، می خوامت، اگه اون ازدواج کنه ضربه بزرگی بهت وارد میشه. خودت رو بکش کنار. می دونم سخته ، ولی سعی کن فراموشش کنی.ببین فقط برای چند روز که رفته مسافرت رنگ و رو و حال و احوالت اینه ، وای بحال اینکه زن بگیره فکر میکنی تا حالا سعی نکردم ؟ فکر میکنی نخواستم؟ نمی تونم! هر چی سعی کردم دوستش نداشته باشم ، بدتر عاشقش شدم . این رو بالشی رو می بینی؟ مال اونه. بوی تنش آرومم میکنه .فکر کردی دیوونه م ؟نه، دیوونه نیستم. ولی تا این حد دوستش دارم .بخدا نه پولش رو میخوام ، نه قصرش رو، نه ماشینهاش رو، نه شرکت و کارخونه ش رو، خودش رو میخوام . وجودش رو دوست دارم .این دفتر رو می بینی ؟ خاطرات هر روزیه که با او دارم .اینها رو می نویسم که اگه روزی با کس دیگه ای ازدواج کرد، این نوشته ها زندگی کنم و اگه مردم تو این خاطرات رو بهش بدی . دلم میخواد اقلا بدونه یه نفر تو این دنیا بوده که بخاطر خودش دوستش داشته ، اونو می پرستیده .یه نفر بجز مادرش .خیلی ها آرزوی منو دارن و من آرزوی منصور رو. ای کاش نرفته بودم خونه اونا که اینطوری بیمارش بشم پاشو خجالت بکش گیتی، چقدر ضعیفی تو ! بنظر من اگه تا یه مدت کوتاه دیگه عشقش رو ابراز نکرد از اون خونه بیا بیرون آره همین تصمیم رو دارم .بگذار اول تو رو استخدام کنه بعد . کسی چه می دونه شاید از تو خوشش اومد. فکر کردی عشق خواهرم رو به همسری می پذیرم؟ چه اشکالی داره؟ من راضیم ، من و تو یه وجودیم ، پس چه مال تو باشه چه مال من، فرقی نمیکنه پاشو انقدر چرت وپرت نگو .اون داره الات با الناز خانم عشق و کیف میکنه ، تو نشستی اینجا غمبرک زدی و اشک می ریزی .نشستی رو بالشی شو بو میکنی .ای خاک بر سرت کنن! آره،ایشاءا.... خاک بر سرم کنن .اگه بهش نرسم یا الناز رو کنارش ببینم ، اون روز فکر نمیکنم طاقت بیارم .چون قلبم فقط به عشق اون می تپه گیسو می دونی با هر ضربه ش چه میگه؟ چی میگه؟ میگه منصور! منصور! دوستت دارم ! ای که مرده شور اون قلب پاره پاره ات رو ببره . با همین دستهام خفه ش میکنم .جا خواستیم جانشین نخواستیم . ************************** دو روزی به شیراز رفتیم تا پدر را ملاقات کنیم .دلم برایش یک ذره شده بود. وقتی وارد اتاقش شدیم روی تختش نشسته بود و به عکس خانوادگی مان خیره شده بود ·        سلام بابا! نگاهی به ما کرد . در آغوشش فرو رفتیم .موهای ما را نوازش کرد وگفت: سلام دخترهای قشنگم، دیگه این پیرمرد مریض رو فراموش کردین؟ اشکهایمان را پاک کردیم و گفتیم : این چه حرفیه بابا؟ مگه میشه پاره تنمون رو فراموش کنیم .ما جز شما کسی رو نداریم ·        پس چرا دو ماهه به من سری نزدی؟ گیسو اومد ولی تو نیومدی ·        آخه من کار پیدا کردم، مرخصی نداشتم ولی گیسو بیکاره ·        آره،گیسو گفت .راضی هستی؟ ·        یه کار مربوط به رشته تحصیلی مه . برای روانکاوی از خانم بیماری استخدام شدم که حالا خوب خوبه . راضیم ، شکر. ·        آفرین دخترم .پس منو هم مداوا کن ·        انشاءا... دو سه ماه دیگه میاییم شما رو هم می بریم تهران .بذارین کمی جا بیفتیم ، شما هم بهتر بشید .بعد . ·        باشه عزیزم .خب چه خبرها؟ از صبح تا غروب پیش پدر بودیم .شب هم به منزل دایی ناتنی ام رفتیم که قربون همان ناتنیها.دوشب آنجا بودیم و به تهران برگشتیم .ولی برگشتن همان و یک سرمای حسابی خوردن همان. بقدری حالم بد بود که در بستر افتادم .شایدم تب عشق بود و از دوری منصور به این روز افتاده بودم .دل تو دلم نبود. بیقرار بودم .خیلی دردناک است که کسی عزیزش را دست گرگ بسپارد .مثل آدمهای افسرده یا در بسترم دراز می کشیدم یا همانجا روی تخت می نشستم وکز میکردم و یا عکس منصور را بر میداشتم و به آن خیره میشدم . گیسو مرتب به من غر میزد و سرزنشم میکرد .حق داشت . او تا بحال دلباخته کسی نشده بود .سر به سرم می گذاشت ووقتی به عکس منصور چشم می دوختم یا رو بالشی اش را بو میکردم می گفت: بهش نزدیک نشو می گیره ها . شب دوم بیماریم ثریا تماس گرفت و خبر داد که از مسافرت برگشته اند .بی نهایت خوشحال شدم .خانم متین گوشی را گرفت و صحبت کرد: سلام عزیزم! سلام مادرجون ، رسیدن بخیر و سرف پشت سرفه چه صدایی داری مادر .عجب سرمایی خوردی. چه بلایی سر خودت آوردی؟ از غصه دوری شما ضعیف شدم . به این روز افتادم قربونت برم ، بخدا دلم یه ذره شده .الان میگم مرتضی بیاد بیارتت نه مادر، حالم خوب نیست ازم می گیرین .تب دارم خب بگیرم عزیزم، یه غمخوار مهربون دارم مثل تو ممنونم،خب ، خوش گذشت؟ چه خوشی مادر؟ تو که نباشی گم کرده داریم.منصور که مثل افسرده ها یا سیگار می کشید ، یا تو اتاقش دراز می کشید ، خیلی که حوصله داشت لب دریا می رفت و آنجا فکر میکرد .اتفاق زیاد با خونواده فرزاد ارتباط نداتشیم .وقتی می دیدن منصور بی حوصله س زیاد نمی اومدن.خانم فرزاد به من گفت این گیتی خانم شما رو جادو کرده .منصور هم گفت آره با محبتشون جادومون کرده خیلی ممنونم .محبت دیدم که محبت کردم .مهندس چطورن؟ وسرفه خوبه اینجا نشسته سلام می رسونه لابد مثل خداحافظی! مثلا باهات قهره عزیزم بهشون بگید ما قهرشون رو هم به جون میخریم .خیلی سلام برسونین ای قربون تو!منصور، گیتی میگه ما قهرشون رو هم به جون می خریم سلام می رسونه پشت چشم نازک میکنه.گیتی جان. یه خرده نه،خیلی لوس شده از شدت خنده به سرفه افتادم اُه اُه چه سینه ای داری! میگم منصور بیاد ببردت دکتر مادر. شنیدم که منصور گفت: مگه بیماریش خیلی شدیده ؟ آره ، بچه م نمیتونه حرف بزنه بس که سرف میکنه میخواین ببریمش دکتر؟ لازم نکرده ، تو چشم نازک کن .میگم فرهان ببرتش . وغش غش زد زیر خنده .من هم همراهی اش کردم خارج از شوخی ! مادر بیا ببردت دکتری؟ بیمارستانی؟ نه مادر دکتررفتم ، دوره داره دیگه.ممنونم خب، کاری نداری عزیزم؟ حال نداری زیاد مزاحمت نمی شم نه ، لطف کردین .خوشحال شدم بسلامت  برگشتین ، ولی دو سه روزی فکر نمیکنم بتونم بیام ببخشین اینم از شانس منصوره .عیب نداره عزیزم، راحت باش .گوشی رو بده به گیسو خانم حالی ازشون بپرسم بله، گوشی خدمتتون .خدانگهدار!


نویسنده : admin
بازدید : 32


روز ميهماني فرا رسيد.براي جشن گيسو هم دعوت شد.اما ترجيح داد بمنزل طاهره خانم برود .با نسرين حسابي صميمي شده بود و سرش با او گرم بود.شور وشعف خاصي بر خانه حكمفرما بود. همه در تكاپو بودند . ولي من انگيزه اي براي خوشحالي نداشتم .آخر چرا بايد خوشحال مي بودم؟از اينكه امشب الناز ومنصور همديگر را مي بينند؟ يا از اينكه با هم مي رقصند .واي خدايا كمكم كن بر احساساتم غلبه كنم كه فكر نكن حسودم. بخدا من آدم حسودي نيستم .دلم نميخواد عشق كسي رو بگيرم يا به كسي خيانت كنم .ولي چه كنم دوستش دارم. دلم براش ميسوزه .منصور براي الناز زياده .منصور حيفه .اي خدا؟اينها بهانه نيس. حتي اگه منصور با گيسو ازدواج كنه حسادت نمي كنم .چون گيسو به درد منصور ميخوره ، دركش ميكنه ، ولي الناز نه.منصور! با اينكه درد عشقت تا آخر عمر در قلبم مي مونه ولي تحملش ميكنم .آرزوي من اينه كه خواهرم رو خوشبخت ببينم. دوست داشتن واقعي همينه .اينكه حاضر باشم مال من نباشي ولي خوشبخت باشي .مطمئنم الناز رابطه تو ومادرت رو به هم ميزنه .عنان زندگي زيباي شما رو بدست ميگيره و همه چيز رو بهم ميريزه.

با حالت افسرده لباس نقره اي‌ام را پوشيدم .كفشهايم را به پا كردم .شال را روي شانه ام انداختم. موهايم را كمي از دوطرف بالا بردم و با همان شلوغي و جعد به جمع موهاي پشتم رساندم. كمي هم آرايش كردم و عطر زدم .خانم متين هرچه اصرار كرد كه آرايشگر آرايشم كند ، قبول نكردم .اصلا حوصله نداشتم .چند ضربه به در خورد

  • بفرمايين
  • به به!چقدر زيبا شدي عزيزم
  • ممنونم مادر،جدا لباس زيباييه،ازتون ممنونم
  • اين لباس به تن هركسي زيبا نيست ، فقط برازنده تو دختر زيبا و خوش اندامه ، عزيزم
  • خجالتم ندين
  • من چطور شدم؟
  • عاليه . كت ودامن مشكي خيلي بهتون مياد .چه گل سينه قشنگي زدين مادر.
  • ممنونم دختر قشنگم .بيا بريم مهمونها الان پيداشون ميشه
  • شما تشريف ببرين ، من ميام
  • باشه عزيزم،پس زود بيا. و رفت

به كنار پنجره اتاقم رفتم و از گوشه پرده بيرون را نگاه كردم .باغ با چراغهاي پايه دار بلند روشن شده بود. خدمتكاران در رفت وآمد بودند.آقا نبي فوراه هاي استخر را باز ميكرد .كت وشلوار چقدر به او مي آمد .محبوبه داشت بسمت عمارت مي دويد.آه،اولين گروه ميهمانان وارد شدند.چه ماشين شيكي دارند .خودشان هم شيكند .آقا وخانم همراه پسرشان .آه ماشين بعدي هم آمد .ماشين به رنگ لباس من است. واي چه يكدفعه شلوغ پلوغ شد. آقايان با كت وشلوار وكراوات. وخانمها با لباسهاي فاخر چنان به زمين و زمان فخر مي فروختند كه انگار فرمانرواي اين سرزمين بودند.واي،اصلا از چنين آدمهاي خوشم نمي آمد . كاش مرااز حضور در اين مجلس معاف ميكردند

به به!صاحب آينده اين عمارت هم كه با خانواده شون تشريف فرما شدن .چقدر هم خودشون رو مي گيرن .واه واه اصلا اين دوتا من رو عصبي ميكنن.اين آقاي موقر كيه ديگه؟چه ماشين آلبالوئي خوشگلي داره. احتمالا همون معاون منصوره(پرويز فرهان) كه صحبتش تو خونه زياده

  • بله بفرماييد
  • گيتي خانم!خانم مي گن چرا تشريف نميارين؟
  • اومدم،محبوبه خانم

اين علاقه زيادي هم شده واسه ما دردسر،چرا قلبم تاپ وتاپ ميزنه؟چرا اضطراب به جونم افتاده؟

از اتاق خارج شدم .از پله ها پايين آمدم .صداي قهقهه خنده وهياهو از سالن به گوش مي رسيد .دو سه پله به آخر،به ثريا خانم برخوردم

  • ماشاءا.... خيلي خواستني شدين .هزار الـله اكبر!
  • متشكرم ثريا خانم، لباس شما هم قشنگه

نگاهي به سيني كه در دست ثريا خانم بود كردم وگفتم:كاش زودتر فهميده بودم ، در اون صورت نمي اومدم ، ثريا خانم

  • والـله منم مخالفم و عذاب وجدان دارم.... و حرفش را خورد . بطرف چپم نگاه كردم ببينم چي باعث شده ثريا حرفش را قطع كند . او بود،با كت وشلوار مشكي وكراوات زرشكي!چقدر با اين لباس زيبا بود!خداي من،به من اعتماد به نفس بده .انگار او هم از ديدن تيپ و قيافه من جا خورد
  • سلام مهندس
  • سلام خانم
  • ثريا پس چرا انقدر طول دادي. اونها رو ببر بذار سر ميز
  • بله آقا. ثريا رفت. متين نگاهي به قد و بالاي من انداخت و گفت: فوق العاده شدين خانم!انگار يه پري دريايي در برابر منه
  • ممنونم

جلو آمد ، دستم را بالا آورد كه ببوسد. گفتم: نه مهندس، شرمنده‌م نكنين

  • مايه افتخار بنده‌س
  • ولي من خجالت ميكشم . واجازه ندادم
  • خب ، چه چيز رو اگه زودتر فهميده بودين نمي اومدين؟

حالا بيا و درستش كن. گفتم : هيچ چيز

  • من تا ندونم از اينجا تكون نميخورم
  • ممكنه ناراحت بشيد
  • نمي شم
  • من دوست ندارم در مهموني‌اي كه مشروب توش سرو ميشه شركت كنم

لحظه اي نگاهم كرد .سر فرصت سيگاري بيرون آورد و روي لبش گذاشت و با فندك روشن كرد .فندك را در جيبش گذاشت و گفت: و دليلش؟

  • براي اينكه مقابل افرادي قرار ميگيرم كه خودشون نيستن .با كساني صحبت ميكنم كه حرف خودشون نيست .يه مهموني مصنوعي چه لذتي داره،چقدر خوب ميشد اگه شاديها و خنده ها طبيعي بود. نه نتيجه مصرفالكل. البته من بكار شما ايراد نميگيرم .قصد بي احترامي و توهين هم ندارم. پرسيدين ،نظرم رو گفتم . اينطور بار اومدم. ولي مهمونم و دعوتتون رو پذيرفتم

پكي به سيگارش زد و گفت: اگه مي دونستم شما ناراحت مي شين اختصاصا امشب صرفنظر ميكردم ، آخه مهموني امشب به افتخار شما و سلامتي مادره،اما حالا ديگه دير شده چون سرو شده

  • شما محبت دارين
  • گيتي جان!پس چرا نمياي دخترم؟
  • داشتم با جناب مهندس صحبت ميكردم .ببخشين دير كردم

خانم متين دستش را بطرفم دراز كرد وگفت: بيا بريم عزيزم تا به دوستان و اقوام معرفيت كنم .منصور جان تو هم بيا پسرم

با مادر بطرف سالن راه افتادم .وارد سالن كه شديم مادر گفت: با دخترم گيتي آشنا بشين .چون دخترم كه از دستم رفت برام عزيزه

همه بلند شدند .از خجالت سرخ شدم .با لبخند از خانم متين تشكر كردم و سلام كردم. منصور وارد سالن شد و از كنار ما رد شد. همراه مادر جلو رفتم .خانم متين معرفي ميكرد ومن با تك تك آنها احوالپرسي كردم.

  • مهندس عسكري و خونواده‌شون.دكتر فروزش وخونواده‌شون.دكتر متين عموي منصور وكيل دادگستري،ايشون هم خانم و پسرشون پرهام جون و دخترشون پروانه جون.خانم ملك دوست صميمي بنده .با دكتر سپهر نيا هم كه آشنا هستي عزيزم،پزشك خودم ، ايشون هم مادرشون.با خونواده مهندس فرزاد هم كه آشنايي. الميرا والناز بسردي با من دادند. با خواهرزاده ام سوسن هم كه آشنايي.ايشون عمه منصور هستن،همسرشون و سعيدجان پسرعمه منصور. مهندس فرهان معاون شركت منصور. خانم حكيمي حسابدار شركت منصور. خانم كاظمي منشي شركت،ايشون هم همسرشون.آقاي لطفي مسئول فروش شركت وهمسرشون و دخترشون ندا جون. شيرين دوست عزيزم و همسر ودخترشون ساناز جون .سرهنگ نيكو وخونواده‌شون.تيمسار شكوهي،ايشون هم دكتر شكوهي پسرشون.با دختر دايي بنده مينوجان ودخترش نگين هم كه آشنا هستي. ايشون هم آقاي شادمهر موسيقي دان هستن و رشته اخصصي شون پيانوست واين آقايون هم گروه اركستر امشب ما رو تشكيل ميدن
  • خوشوقتم،بفرمايين بشينين
  • بيا عزيزم،اينجا پيش خودم بشين

چشمم به منصور افتاد كه روي مبل نشسته بود و به من خيره شده بود .صفورا سيني شربت مقابلم گرفت كه شيرين دوست مادر گفت:مرجان جون ، راجع به گيتي خانم بيشتر توضيح بده عزيزم. كنجكاو شديم. شايد عروس آينده تونه. همه لبخند زدند بجز الناز و خانواده اش .منصور هم كه پا روي پا انداخته بود،مثل بقيه لبخند به لب داشت

مادر گفت:گيتي جان ليسانس روانشناسي داره،محبت كرد و بخواست ثريا پيش من اومد تا روحيه بيمار منو تغيير بده وموفق هم شد. آخرش تونست زبون منو با اون شيرين زبوني ها و دل نازكش باز كنه .تنها كسي بود كه خيلي خوب منو درك كرد .او ، با توجه و محبتش منو به زندگي برگردوند .محبتش رو هيچوقت فراموش نمي كنم.

  • خجالتم ندين مادرجون. من كه كاري نكردم
  • بالاخره نگفتي عروسته يانه

نخير،اين شيرين خانم ول كن نبود و تا الناز رو به جون من نمي انداخت دست بر نمي داشت. به الناز نگاه كردم كه هم منتظر پاسخ مادر بود و هم از حسادت داشت خاكستر ميشد .سريع به ميان صحبت مادر پريدم و گفتم: مادر اول فرمودن كه من دخترشون هستم نه عروسشون. هرچند كه من خودم رو لايق چنين مادر مهربوني نمي بينم و هيچوقت نمي تونم جاي مليحه خانم باشم ، ولي اميدوارم حداقل سنگ صبور مادر و برادرم مهندس متين باشم. وهزار لعنت برخودم فرستادم كه مهندس را برادر خطاب كرد. ماشاءا... چه دختر فهيمي!حق داري مرجان.

  • اختيار دارين خانم.

نگاه مهندس ناشناخته بود،ولي انگار افتخار هم ميكرد چنين خواهري داشته باشد،انگار با حرفم الناز كمي آرام گرفت. چرا ميهماني را به بدبخت زهركنم؟براي من زهر ميشود كافي است. اينطور راضي ترم. من عادت دارم

بعد از كمي صحبت و گفتگو گروه موزيك آماده شدند و به گوشه سالن رفتند.هركس يك ليوان دستش گرفته بود ومشغول نوشيدن بود. متين بلند شد و نزد يكي از دوستانش كه ايستاده بود رفت ومشغول صحبت و خنده شد .الميرا و الناز وپروانه به آنها پيوستند .الناز خودش را كنار منصور رساند و شانه به شانه‌اش ايستاد. كمي مشروب ميخورد و كمي ناز وادا مي آمد .الميرا هم با آن موهاي بلند خرمايي و آن لباس لخت كه فقط يك آستين داشت ، چشمهاي سعيد ، پسر عمه منصور را روي خودش ثابت كرده بود. برايم شگفت آورد بود كه اينقدر آسان خودش را در معرض تماشاي ديگران گذاشته بود. باز هم الناز، شايد هم مي دانست منصور لباسهاي سنگين ومتين را مي پسندد و دارد فعلا فريبش مي دهد.

بحث داغي شروع شد راجع به اينكه سر تحويل سال چه آهنگي نواخته ميشود .هركسي نام يك آهنگ را مي گفت. الناز هم نام آهنگي را گفت و اصرار ورزيد ،حتي با الميرا بر سر خواسته اش ناسازگاري ميكرد وحوصله همه را سر برده بود.

متين گفت :بالاخره چي بزنن؟ اركستر ما رو گيج نكنين

الناز گفت:اينكه سوال نداره منصورخان

  • خب،حق با شماست الناز خانم،آهنگ مورد علاقه الناز خانم رو بزنين

جانم به آتش كشيده شد. پنج دقيقه بيشتر به شروع سال نو نمانده بود . از خانم متين عذرخواهي كردم و بطرف در سالن راه افتادم .متين در حاليكه ليوانش را سر مي كشيد نگاهي به من كرد و دنبالم آمد.

  • كجا تشريف مي برين؟ الان سال تحويل ميشه.
  • ممنونم مهندس ، من عادت دارم سال رو با دعاي مخصوص سال نو و آيات قران شروع كنم .دلم ميخواد سال خوبي داشته باشم
  • بين ما كه سال نو رو با رقص وآواز شروع ميكنيم و شما كه با دعا ونيايش شروع مي كنيد،هيچ فرقي نيست .هر دو با هزار مشكل دست وپنجه نرم ميكنيم
  • ما با هم خيلي فرق ميكنيم مهندس. در دو دنياي متفاوتيم .بايد ديد كي قلب و روح آرومتري داره.با اجازه

از در سالن خارج شدم و به اتاقم برگشتم .دعاي تحويل سال وكمي قرآن خواندم. واقعا كه هيچ چيز به اندازه ياد خدا به انسان آرامش نمي دهد و هيچ چيز لذت قرآن خواندن را ندارد

نيمساعتي بحال خودم بودم .بعد با منزل طاهره خانم تماس گرفتم و سال نو را به آنها وگيسو تبريك گفتم. يك لحظه حسرت خوردم كه چرا در آن خانه كوچك باصفا ودوست داشتني نيستم .بعد روي تخت دراز كشيدم اما با صداي در از جا پريدم

  • سال نو مبارك گيتي خانم !

بلند شدم ،جلو رفتم و محبوبه را بوسيدم و سال نو را تبريك گفتم .

  • خانم گفتن چرا نمياين؟
  • بگيد حالم خوش نيس. سرم درد ميكنه .عذرخواهي كنيد . بهتر شدم ميام

دوباره روي تخت دراز كشيدم .چه اشتباهي كردم .منصور آدمي كه من ميخوام نيست . چه وقيحانه جلو روي من مشروب ميخورد .اگه براش ذره اي ارزش داشتم اينكار رو نميكرد .چه سريع دستور دادآهنگ مورد علاقه الهه نازش رو بزنن .آره، همين شنل قرمزي به درد تو ميخوره كه جيگرت رو رنگ لباسش كنه .بي لياقت !

دوباره صداي در مرا مثل ترقه از جا پراند .نمي گذارند كمي استراحت كنم و آرام بگيرم .تو اين خونه نميشه لحظه اي افقي بود

  • چرا نمياي عزيزم؟ اتفاقي افتاده؟
  • نخير،فقط كمي سرم درد گرفته. در ضمن دوست داشتم لحظه تحويل سال رو با دعا شروع كنم ، اين بود كه اومدم بالا
  • التماس دعا
  • محتاجيم به دعا و با مادر روبوسي كردم و سال نو را تبريك گفتم
  • بيا بريم پايين قربونت برم. چرا تنها نشستي مادر؟
  • ميشه من رو معذور كنين؟ كمي سرم درد ميكنه
  • نه نميشه، تو كه كنارم نيستي انگار يه چيزي گم كرده‌م. همچين اعتماد به نفسم رو از دست مي دم.
  • اين نظر لطف شماست،اما...........
  • بيا بريم ديگه يه قرص بهت مي دم سرت خوب ميشه دخترم

ناچار دنبال مادر راه افتادم .در پله هاي آخر صداي منصور را شنيديم كه مي پرسيد: صفورا كاري كه گفتم انجام دادي؟

  • خانم خودشون رفتن آوردنشون . و به من اشاره كرد

انگار منصور خجالت كشيد .شما اومدين؟

  • بله، كاري داشتين؟
  • از صفورا خواستم بياد بهتون بگه تشريف بيارين پايين تا شريك شاديهامون باشين، مي دونين كه هميشه اين جشنها برپا نيست
  • ممنونم،انشاءا... هميشه شاده وخوشحال باشين . در ضمن سال نو مبارك
  • سال نوي شما هم مبارك
  • منصور چرا نمي ري وسط؟ مامان جان تو كه لالايي مي گي چرا خوابت نميبره؟

منصور لبخندي زد و رفت . روي مبل نشستم .خانم متين سرگرم گفتگو با خانم سرهنگ شد. چشمم به الناز افتاد كه با ديدن منصور ، پرهام را رها كرد و خودش را به منصور چسباند .پچ پچي كرد و دست منصور را گرفت . بعد رو در رو شروع به رقصيدن كردند .كاش مرده بودم و اين صحنه را نمي ديدم .كاش كور مي شدم . خيلي سوختم ، خيلي! حسابي آويزان منصور شده بود!آهنگ ملايم تر شد و چراغها كم نورتر و بقول معروف شاعرانه. طاقت ديدن آن صحنه را نداشتم كه الناز با لبخند چشم در چشم منصور دوخته بود. بلند شدم برم هوايي بخورم كه مهندس فرهان،معاون شركت منصور،مقابلم ظاهر شد و گفت: گيتي خانم افتخار همراهي مي دين؟

  • خواهش ميكنم افتخار ماست ، اما به هواي آزاد احتياج دارم ، كمي سرم درد ميكنه

فرهان همان مرد جوان زيبايي بود كه در ابتداي ورود توجهم را جلب كرده بود،خدايا! بايد چه كنم ، من كه از رقص در جمع شرابخوار متنفر بودم، من كه اين رفتار را ناپسند مي دانستم .

اما نفسش بوي الكل نمي ده،از چشمهاش هم صداقت هويداس.چرا يكباره حس خاصي نسبت به اون پيدا كردم؟ چه تيپي داره!چه خوش قيافه‌س! سبزه روشن، چشم ابرو مشكي، قد بلند و خوش هيكل . كت و شلوار سرمه اي چقدر بهش مياد

پرسيد : مزاحم كه نيستم؟

  • نخير ،ابدا

همانطور كه با هم صحبت ميكرديم به گوشه اي از سالن رفتيم .آهنگ ملايمي نواخته ميشد. سعي ميكردم به چشمهايش نگاه نكنم ، چون گيرايي خاصي داشت . با لبخند چشم از من بر نمي داشت . در اين گيرودار يك خواستگار كم داشتم كه آنهم درست شد.

  • شما خانم زيبايي هستين. با يك نظر آدم رو جذب مي كنين
  • ممنونم مهندس
  • بيشتر از همه وقارتون چشمگيره
  • لطف دارين
  • چند سالتونه؟
  • 24 سال
  • مهندس ميگفتن يه فرشته زيباي مهربون به منزلشون اومده . مي بينم حق داشتن

خدايا چي ميشنوم؟ نه،حتما اشتباه ميكنه .يا شايد هم يه كلاغ چهل كلاغه. پرستار مهربون رو كرده فرشته مهربون كه منو فريب بده

  • ممنونم،لطف دارن
  • از آشنايي با شما خوشوقت شدم
  • من هم همينطور
  • تاثير بسزايي روي خانم متين داشتين . خيلي سر حال تر از سابقن
  • آدمها ، مخصوصا خانمها، نيازمند محبت اند .هر كس محبت ببينه سر حال ميشه، هر چند من فقط وظيفه‌م رو انجام دادم
  • تهراني هستين؟
  • نخير شيرازي ام
  • دخترهاي شيرازي به زيبايي و با نمكي شهرت دارن

چشم منصور به ما افتاد .قلبم فرو ريخت .از نگاهش حالم منقلب شد. منصور، متحير وگله مند به من نگاه كرد. الناز گفت : مهندس، خوش مي گذره؟

  • بله خانم، هرچقدر بشما خوش ميگذره به من هم خوش ميگذره . هم صحبتي با ايشون دنياييه

شايد غيرتش جوش آمده بود. شايد هم فكر ميكرد چه آسان پرستار مهربانش را از دست داد. با حالت خاصي نگاهم ميكرد .انگار ديگر حوصله رقصيدن نداشت .كمي كه از ما دور شد ، از الناز جدا شد و با لبخندي تصنعي از سالن خارج شد .

  • چنين همسري آرزوي ديرينه من بوده . در واقع تو روياهام دنبال شما ميگشتم . به مهندس بگم خوشحال ميشه. چون معتقده كه من تا آخر عمر تن به ازدواج نمي دم

آب دهانم را بسختي فرو دادم .حالم بد شده بود .از يكطرف يك جور خواستگاري بود، از يكطرف از او خوشم آمده بود. از اين طرف ميخواست منصور را مطلع كند و از طرفي فهميدم منصور به من علاقه اي ندارد كه درباره من با فرهان صحبت كرده است .

  • حالا شما اجازه مي دين خانم؟
  • اين نظر لطف شماست، اما من قصد ازدواج ندارم
  • سنتون كه مناسبه ، در مورد من هم مي تونين تحقيق كنين. با صداقت تر از مهندس متين هم وجود نداره، از ايشون بپرسين
  • اختيار دارين . در اينكه شما شايسته‌اين شكي ندارم، ولي من معذرويت دارم
  • مشكل چيه؟

چي بايد به او مي گفتم؟ ميگفتم كه عاشق مهندس متين هستم؟ ميگفتم مشكل من همان مهندس متين است؟

  • مادرم با من زندگي ميكنه.زن مهربون و با ايمانيه.خواهرم هم در آمريكاست و تشكيل خونواده داده .از مال دنيا هم بي نيازم و براي همسرم جونم رو مي دم و از اون جز صداقت هيچي نميخوام

چقدر زيبا حرف ميزد.چقدر با صداقت وموقر بود.كاش قبل از آشنايي با منصور با او برخورد كرده بودم، اما ديگر كمي دير شده! اي كاش اين جملات را از زبان منصور شنيده بودم! همان موقع دكتر شكوهي از كنار ما رد شد وگفت: مهندس بياين .باهاتون كار دارم

  • چشم الساعه ميام
  • اجازه بدين فكر كنم، چشم.خبرتون ميكنم
  • كي گيتي خانم؟
  • قطعا يكي دو هفته كمه
  • باشه. ولي مي دونين كه انتظار چقدر بده ؟منتظرم نذارين .من تلفن منزلم رو بهتون مي دم
  • نيازي نيست توسط مهندس خبرتون ميكنم
  • متشكرم خانم.برم بببينم دكتر چكارم داره

نياز به آب خنك داشتم.خدا محبوبه خانم را خير بدهد كه آورد. از منصور خبري نبود .با خودم گفتم نكند ناراحت شده .هرچه باشد من يك پرستارم ، ولي به درك .بگذار ناراحت بشود .خودش گفت : در شاديهامون شريك باشين . مگه من حق خوشبختي ندارم. بالاخره من هم بايد بعد از او دلم را به كسي خوش كنم يا نه؟

صداي بسلامتي و برخورد گيلاسها اعصابم را متشنج ميكرد .انگار هرچه بيشتر مينوشيدند بيشتر مي رقصيدند، يا نه هر چه بيشتر مي رقصيدند بيشتر مي نوشيدند .احساس ميكردم كمي گيج شده ام .بلند شدم از سالن خارج شدم. بايد مي فهميدم منصور كجا رفته .به اتاقم رفتم و از پنجره به بيرون نگاه كردم.منصور را وسطهاي باغ ديدم .تنها ايستاده بود و سيگار مي كشيد . شديدا در فكر بود .

آخ آخ ،فاتحه‌ت خونده‌س گيتي! اگه شب اخراجت نكرد ! واي چه عصباني سيگارش رو پرت كرد .بالاخره از انزوا دست كشيد ووارد ساختمان شد .جلوي آينه كمي خودم را مرتب كردم و سريع پايين آمدم. منصور جلوي پله ها ايستاده بود و به ثريا امر ونهي ميكرئ

  • كم كم ميز شام رو آماده كنين .چيزي از قلم نيفته .گلهاي روي ميز فراموش نشه

از پله ها پايين آمدم و لبخند قشنگي تحويل متين دادم . با كنايه گفت: به به! خانم رادمنش خوش ميگذره؟

  • البته ، چرا خوش نگذره . چقدر جناب فرهان موقرن مهندس

نگاه گله مندش اعصابم را خراش داد.از مقابلش رد شدم . با خودم گفتم فكر كرده من بلد نيستم . فكر كرده فقط بلدم پرستاري كنم و غصه بخورم .نه جونم، ما بلديم خوش باشيم .وارد سالن شدم .هنوز عده اي مي رقصيدند و از هرگوشه سالن صداي قهقهه خنده و برخورد گيلاسهاي شراب و پچ پچ و صداي اركستر به گوش مي رسيد . كنار نگين نشستم و با او مشغول صحبت شدم و .متين آمد روي مبل نشست و مشغول صحبت با تيمسار شوكهي شد .

پرهام جلو آمد و گفت: گيتي خانم افتخار مي دين؟

  • آقا پرهام ؟ درسته؟
  • بله، پرهام هستم . چه باهوشيد ماشاءاله
  • ببخشيد ، آقاي پرهام كمي سرم گيج رفت، براي همين نشستم .بنده رو معاف بفرمايين .با نگين جان برقصين
  • بله،اشكالي نداره .نگين خانم افتخار مي دين؟

نگين بدون هيچ تعارفي دست به دست پرهام داد و بلند شد .چشمم به متين افتاد كه در حين صحبت با تيمسار شكوهي متوجه من بود .بعد كه نگين وپرهام رفتند نگاهش را از من برگرفت. مادر در حاليكه بطرف من مي آمد با همسر مهندس عسكري در حال صحبت و خنده بود . مي گفت: شما بلند شين افتخار بدين شهلا خانم .من ديگه رقصم نمياد . پير شدم ديگه

عموي منصور گفت: كاش همه پيرها مثل شما ترگل ورگل باشن

عموي منصور بلند شد جلوي مادر را گرفت و از او تقاضاي رقص كرد به شوخي گفت: پس با پيرها برقصيد مرجان خانم

همه زديم زير خنده .مادر با خنده گفت: نمي ذارن چند دقيقه پيش گيتي بشينم ، اين همه جوون زيبا اينجا هست ، منو انتخاب كردين؟

  • ما بهتر همديگر رو درك ميكنيم زن داداش

باز صداي خنده بلند شد. شهلا خانم گفت: چقدر هم به هم ميايين.

سر شام الناز مثل كنه به منصور چسبيده بود. بالاخره منصور به بهانه سركشي به اوضاع ، دوري سر ميز زد و به همه تعارف كرد كه از خودشان پذيرايي كنند. بطرفم آمد و گفت: شما چيزي احتياج ندارين؟

  • ممنونم ، همه چيز هست. سپاسگزارم
  • خواهش ميكنم .شما امشب فقط سالاد خوردين ها
  • شما از كجا فهميدين؟
  • من به مهموناي عزيز توجهي خاص دارم.
  • لطف دارين.راستش من در مهموني ها كم اشتها مي شم. اصلا هيچي نميتونم بخورم
  • ولي بايد اين تكه جوجه كبابي رو كه براتون مي ذارم بخورين . و از بشقاب خودش يكي دو تكه ران و سينه تو بشقابم گذاشت و گفت: دستخورده نيست
  • اختيار دارين. خيلي ممنون

در دلم گفتم چطور بدم بياد .دست خورده هم باشه با جون و دل پذيرام .مشغول خوردن غذايش شد و پرسيد: فرهان رو چطور آدمي ديدين؟

  • بسيار متشخص
  • از شما چي مي پرسيد؟
  • مشخصاتم،كجايي هستم ، چند سالمه ، ازدواج ميكنم يا نه
  • يعني خواستگاري كرد؟
  • بله
  • عجيبه. فرهان به اين زوديها دم به تله نمي داد.
  • من براي مهندس فرهان تله نذاشته بودم

با لبخند پرسبد: خب، جواب مثبت گرفتن؟

  • اگر شما ايشون رو تاييد كنين ، كمي هم خودم پرس وجو كنم، شايد

نمي دانم دلم ميخواست اينطور باشد يا همينطور بود. احساس كردم لقمه از گلويش پايين نمي رود. و مجبور شد نوشابه بردارد . الناز آمد وگفت: منصور خان، بين مهمونهاتون فرق مي ذارين ها!

  • چطور خانم؟
  • براي ما از بشقابتون سرو نكردين

منصور به من نگاه كرد. انگار پيش خودش مي گفت اين دختر همه وجودش چشم است .بعد با لبخند گفت: علتش اين بود كه گيتي خانم هيچي نخوردن ، فقط سالاد ميل كردن

  • پس يعني ما زياد خورديم
  • اختيار دارين .شما اگه زياد مي خوردين كه چنين اندامي نداشتين

بالاخره خيال الناز راحت شد و او را رها كرد و خطاب به من گفت: گيتي خانم، مهندس فرهان چشم از شما بر نمي داره

  • اين چه فرمايشيه الناز خانم
  • منصورخان دروغ ميگم تو رو خدا؟

منصور نگاهي به من انداخت و گفت: خب حق داره

الناز گفت: كي حق داره فرهان، گيتي خانم ، يا من؟

  • فرهان

رنگ از رخسار الناز پريد ، ولي گفت: پس بهتره شما بعنوان بزرگتر و رئيسشون واسطه بشين منصورخان و دست اين دو جواهر رو تو دست هم بذارين. بالاخره بايد براي خواهرتون كاري انجام بدين كه جبران محبتهاشون بشه. من كه فكر ميكنم مهندس فرهان بهترين هديه از طرف شماست . مطمئنم گيتي خانم رو خوشبخت ميكنه .

احساس كردم منصور عصباني شده . ديگر در اين يكماه تا حدي با اخلاق و رفتارش آشنا شده بودم. بشقاب را روي ميز گذاشت و با دستمال عرق پيشاني اش را پاك كرد، بعد كتش را در آورد .با خودم گفتم ميخواد همين وسط يا خودش رو بزنه يا الناز رو. از اين دو حال خارج نيست .آخه من كه كاري نكردم منو بزنه. دارم خير سرم يه تكه جوجه كباب رو گاز ميزنم كه اونهم وا... زوركي‌يه. محبوبه را صدا زد، گفتم حتما ميخواد از اونهم كمك بگيره ، چون بالاخره زماني در مسابقات دو شركت داشته

  • بله آقا
  • محبوبه اينو ببر بزن به جالباسي ، خيلي گرمه
  • چشم آقا، و رفت .داشتم به افكارم مي خنديدم كه الناز خنده را بر لبانم خشكاند
  • خب نظرتون چيه گيتي خانم؟
  • در كنار خانم متين كه باشم خوشبختم .همين برام كافيه

باز با نگاه تحسين آميز منصور رو به رو شدم .

  • خب بالاخره چي؟ وقتي منصورخان ازدواج كنن، فكر نميكنم شما بتونين زياد اينجا رفت و آمد كنين .پس بهتره مهندس فرهان رو از دست ندين . اينطوري با خيال راحت تري تشريف ميارين اينجا و خانم متين رو مي بينين .خانم متين هم با اومدن عروس به اين خونه وابستگي‌شون بشما كم ميشه. نگران نباشين

تما وجودم لرزيد .مارمولك خوش خط وخال شيطان صفت! براي اينكه مرا از سرش باز كند چه زوري ميزد . با خشم به منصور نگاه كردم كه اقلا او دفاعي بكند كه گفت: مي دونيد الناز خانم..... خواهش ميكنم نوش جانتون سرهنگ

حالا مگه مردم مي ذارن اين از من دفاع كنه .كوفت كردين برين بتمرگين تا هضم بشه. حالا انگار منصور نگه نوش جونتون، اسيدهاي معده شون ترشح نميكنه .از عصبانيت بشقاب را روي ميز گذاشتم و به هر چي آدم شكموست لعنت فرستادم

  • نوش جون، اگر كمي، كسري بود، به بزرگواري خودتون ببخشين....... چي مي گفتم. آها...... مي دونيد الناز خانم ......... نوش جان ......... اختيار دارين.........

بر پدر هر چي مهمونه لعنت. بابا بذارين حرفش رو بزنه بدبخت .بخدا اگه يكي ديگه بياد جلو و بگه دستتون درد نكنه منصورخان، با مشت ميزنم تو دهنش، حالا بعد از عمري يكي اومده از ما دفاع كنه.

  • تو اين خونه مادرم تصميم گيرنده‌س. اگر بنده بر فرض مثال بخواست همسرم بگم ايشون.... و به من اشاره كرد ، بايد اينجا رو ترك كنه ، فكر ميكنم مادر، بنده و همسرم رو بيرون ميكنه .اينه كه من هواي ايشون رو خيلي دارم .

و به من چشمك زد و لبخند زد .آخ كه اگه در تمام اين مدت يه حرف حسابي زدي همين بود. آخ كه دلم ميخواد به اندازه كلماتي كه ادا كردي بر لبات بوسه بزنم .خدا از بزرگي، غيرت و عزت و مهربوني كمت نكنه. خدا از حاضر جوابي نندازدت مرد

با لبخند گفتم :پس با اجازه من مي رم پيش مادر جون. چون فقط ايشونه كه به دادم مي رسه. و با حالتي معني دار به الناز نگاه كردم، به منصور چشمك زدم و با لبخند دور شدم . بعد از دو سه قدم برگشتم ، هنوز مرا نگاه ميكردند . گفتم: مهندس ممنون شام دلچسبي بود.

  • نوش جون گيتي خانم ، شما كه چيزي ميل نكردين .
  • چرا مهندس، بهترين تكه جوجه كباب امشب رو من خوردم .جوجه كبابي كه خيلي ها آرزوش رو دارن . و به الناز نگاه كردم تا ديگر هوس نكند مرا بيرون كند. چنان زهر خندي زد كه دندانهاي سفيد و رديفش نمايان شد. راهم را كشيدم و رفتم .

بعد از صرف شام همه به سالن پذيرايي برگشتيم و دوباره اركستر شروع به نواختن كرد .آن موقع كه گرسنه بودند سرسام گرفتيم، واي به حالا كه سير شده بودند .منصور وارد سالن شد و با همه خوش وبش كرد، انگار اصلا من وجود ندارم

صداي شكستن دلم وجودم را لرزاند و بغض راه گلويم را بست .اشكهايم هر لحظه در حال چكيدن بود. نمي توانستم جلوي احساسم را بگيرم. دست خودم نبود. آهسته بلند شدم و از ساختمان خارج شدم و به باغ رفتم .خيلي سعي كردم كه گريه نكنم و در درون اشك بريزم ، ولي نتوانستم و چند قطره اشك بر گونه هايم جاري شد كه خيلي زود آنها را پاك كردم .خودم را با ديدن گلها و بوييدن آنها سرگرم كردم.مثل ديوانه ها فواره ها را بيشتر باز كردم تا قطره هاي خنك آب جسم و روحم را آرام كند .اي كاش اين چراغها رو هم خاموش ميكردن .اي كاش صداي اركستر قطع ميشد تا اعصابم آرامش بگيره .بالاخره به خواست خدا كمي آرام گرفتم .خودم را قانع كردم كه حتما مصلحت همين است و بايد پرستار مي شدم. دو سه قدم به عقب برداشتم .و بطرف ساختمان برگشتم كه سينه به سينه با منصور برخورد كردم .يكه خوردم و گفتم: عادت دارين آدم رو غافلگير كنين ، مهندس ، ترسيدم بخدا .

  • ببخشيد ، چرا خلوت كردين؟
  • همينطوري
  • نياز به هواي آزاد داشتين ، چون سرتون درد ميكنه درسته؟
  • بله

نگاهي عميق به من كرد.

  • با اجازه تون من به سالن مي رم
  • همينجا باشيم من حوصله مهمونا رو ندارم
  • اما اونا هم بخاطر شما اومده‌ن، درست نيست تنها بمونن

قصد گرفتن دست من را كرد. اجازه ندادم و گفتم: شما مشروب خوردين، مستين .خيلي معذرت ميخوام آقا. من حتي دوست ندارم با آدمها مست صحبت كنم

كمي نگاهم كرد .من هم نگاهش كردم .دهانش را جلوي بيني ام گرفت . از ترس زهره ترك شدم .ها كرد و گفت: نفس من بوي الكل مي ده ؟

با تعجب گفتم: نه

  • پس مست نيستم
  • ولي شما مرتب گيلاس مشروب دستتون بود و مي نوشيدين . اين رو كه انكار نمي كنين
  • درسته من مي نوشيدم، اما چي؟

سكوت كردم چون نمي دانستم

  • من نوشابه مي نوشيدم ، نه شراب ، كنياك و ويسكي

به تك تك اجزاء صورتش با تعجب نگاه كردم .او هم همين كار را ميكرد ، ولي عاشقانه نه با تعجب، حالت مستي در چشمهايش نبود ، راست مي گفت

  • چرا نوشابه؟
  • چون شما دوست ندارين و امشب هم شب شماست

لبم را گزيدم و گفتم: ازتون ممنونم. و دوباره خواستم بروم كه اجازه نداد و گفت: حالا، بهم افتخار مي دين؟

  • اينجا؟ تو باغ؟
  • آره، تو خلوت بهتره
  • ولي درست نيست
  • اينجا خونه منه. درستي و نادرستي كارهاي اين خونه هم با منه .چهار ديواري اختياري.
  • بله ولي براي من بده، فكر مي كنن من شما رو كشيدم اينجا
  • نكشيدين؟
  • نه، خودتون اومدين

لبخند زد و بهم نزديكتر شد ،پشت ستون فقراتم لرزيد و بي اختيار چشمهايم را فشردم. حالا كه به آرزويم، به آن احساس قشنگ رسيده بودم مي لرزيدم. توانايي حركت نداشتم .بي حركت ايستاده بودم .



نویسنده : admin
بازدید : 36


خيلي خوشحالم! خيلي!
  • ممنونم
  • خودتون ديدين چي به من گفت . قسم ميخورم فراموش كرده بودم .منظوري نداشتم .
  • مي دونم. منصور هم اهل اين حرفها نيست .خودم تعجب كردم .نمي دونم چرا اينكار رو كرده
  • عيب نداره، عوضش باعث شد صداي قشنگ شما رو بشنوم . همينكه به آرزوم رسيدم همه چيز رو فراموش كردم
  • ممنونم عزيزم
  • چرا سكوت مي كردين مادرجون؟
  • خب، آدم تا شنونده نداشته باشه براي چي بايد حرف بزنه؟
  • ولي من كه بودم
  • ميترسيدم به منصور بگي، ولي امروز ديگه طاقتم تموم شد
  • يعني بازهم نمي خواين اون بفهمه
  • نه
  • چرا؟ اون آرزو داره با شما حرف بزنه وجواب بگيره
  • بايد تنبيه بشه
  • تنبيه بشه؟ چرا؟
  • يه روز بهم گفت قرتي بازي وحرافي من باعث مرگ پدر وخواهرش شده ، منم، هم خودم رو تنبيه كردم هم اونو
  • پس با بقيه چرا حرف نزدين؟
  • نميخواستم فكر كنن با منصور قهرم .ولي خدا تو دختر مهربون و پاك رو برام فرستاد
  • باور كنيد از لحظه اي كه ديدمتون مهرتون به دلم نشست .خيلي دوستتون دارم
  • من هم همينطور عزيز دلم . قول بده به منصور نگي
  • اگه ميخواستم اينجا بمونم اين قول رو نمي دادم . ولي حالا مي دم.
  • مگه ميخواي بري؟
  • بله مادر، بهتره برم .اجازه بدين غرورم رو حفظ كنم .شما هم كه الحمدالـله ديگه نياز به من ندارين .مي دونم كه دلم براتون خيلي تنگ ميشه .صبحها ميام بهتون سر ميزنم
  • من به تو نياز دارم. نذار پشيمون بشم كه چرا حرف زدم
  • نه، من قبل از صحبت شما اين تصميم رو گرفتم .ديگه نميتونم اينجا بمونم
  • ميخواي از دوريت دق كنم و دوباره عصبي بشم ؟
  • خدا نكنه
  • پس بمون
  • شرمنده‌م نكنين .الان نرم چند روز ديگه مهندس عذرم رو ميخواد .چون شما كه نمي خواين باز هم حرف بزنين
  • اون چنين كار نمي كنه
  • چيزي رو كه اصلا فكرشو نميكردم ، امشب ديدم . اينكه ديگه پيش بيني شده‌س

خانم متين بلند شد وگفت: تو هيچ جا نمي ري ، چون من نمي ذارم و بطرف در رفت

  • اگه نديدمتون خدانگهدار مادر
  • صبح بايد بياي وگرنه از دستت ناراحت مي شم .و رفت

بلند شدم و از اتاق بيرون رفتم .دست و صورتم را شستم و به اتاق برگشتم وسايلم را جمع كردم .ساكم را برداشتم و پايين رفتم . خير سرش نشسته بود حساب كتاب ميكرد (( ايشاءا... مرده شور ببردت! ايشاءا.... كارخونه ات رو سيل ببره . هم آغوش الناز ديوونه بشي كه زجرت بده ، انقدر كه هرروز آروزي منو......)) به ثريا برخوردم .اِ خانم تشريف آوردين؟ داشتم مي اومدم صداتون كنم براي شام

با زاويه ديدم متوجه شدم سرش را بالا كرد و به ما خيره شد

  • ممنونم ثريا خانم. من دارم مي رم. اگه بدي ديدين حلال كنين
  • كجا دارين مي رين؟
  • خونه خودم. درجوارتون خوش گذشت .از قول من از بقيه خداحافظي كنين

بلند شد بطرف ما آمد .ثريا گفت: آخه براي چي دارين مي رين؟ ما همه بشما عادت كرديم گيتي خانم

  • آدمها بايد تو اين دنيا به هيچ چيز عادت نكنن .منم بشما عادت كردم ، ولي مجبورم ثريا خانم

در سه قدمي ما ايستاد و با خونسردي گفت: كجا خانم رادمنش؟

دلم نميخواست حتي جوابش را بدهم، ولي بالاخره نان و نمكش را خورده بودم .گفتم: اونجا كه دل خوشه

  • صبح كه تشريف ميارين؟
  • نخير
  • از دست من ناراحت شدين؟
  • بله،ولي زود فراموش ميكنم .اين مرام بعضي از پولدارها و به اصطلاح متشخص هاست .
  • طعنه مي زنين؟
  • حرف دلم رو ميزنم

دستهايش را در جيبش كرد وگفت: پس بالاخره جا زدين

  • حالا ميفههم كه نه تقصير پرستارها بوده ، نه تقصير مادر
  • اگه شما برين من جواب مادر رو نميتونم بدم.
  • ايشون كه از شما سوالي نمي كنن .تازه بهتر بود قبلا به اين مسئله فكر ميكردين
  • خانم عزيز ، خب شما چرا فراموش كردين بگين؟
  • شما كه قضاوت فرمودين .فكر كنين به همون علت
  • خب، شايد من زود قضاوت كردم .معذرت ميخوام
  • گاهي اوقات عذرخواهي غرور آدمها رو برنميگردونه مهندس متين .با اجازه تون مي رم . براي همه چيز ممنون .ثريا خانم خداحافظ
  • صبر كنين!

ثريا گفت: گيتي خانم، آقا كه معذرت خواهي كردن .حتما براشون عزيز ومحترميد

  • عزيز ومحترم؟ عزيز ومحترم نه ثريا خانم .عزيز ومحترم كس ديگه اي‌يه .تازه امروز نرم فردا بيرونم ميكنه

متين چنگي به موهايش زد وگفت: حالا تا اون موقع .فعلا كه مادر به شما عادت كرده،از كارتون راضي ام ، حرف زدن مادر اهميتي نداره. فقط تصميم داشتم ديگه خرج تراشيهاتون رو قبول نكنم

  • اونها خرج تراشي نيست، فراهم كردن زمينه آرامش و رفاهه
  • حالا هرچي كه شما اسمش رو مي ذارين، ديدين كه موثر نبود.
  • بود. خيلي معذرت ميخوام كه اين رو ميگم ، ولي ديدن نتايج كار من چشم بصيرت ميخواد
  • مادر فقط كمي اجتماعي تر شده، همين
  • اين كافي نيست؟ مگه من چند وقته كه اينجا هستم ؟هنوز يه ماه نشده
  • من دوست دارم مادر رو مثل سابق ببينم .شاد و پرانرژي و پرحرف
  • مگه از پرستارهاي قبلي چنين انتظاري داشتين كه از من دارين؟
  • خب شما روانشناسي و مرتب خرج مي تراشين كه بلكه مادر روحيه اش عوض شه.
  • من به اندازه يه روز پول تو جيبي شما خرج تراشيدم . اون رو هم حاضرم تقديم كنم
  • منظورم اين نبود
  • كمي فكر كنين چيكار كردين كه مادرتون باهاتون يه كلمه حرف نمي زنه
  • من؟
  • بله،شما
  • اينم از نگاهش فهميدين؟

سكوت كردم

  • با شما چرا حرف نمي زنه ؟ شما كه درياي محبت و احساسيد .

باز سكوت كردم .نه، قول دادم. بايد جلوي دهانم را بگيرم

  • چرا سكوت كردين ؟حرف منطقي جواب نداره،آره؟

راهم را كشيدم بروم

  • خانم عزيز ، من عذرخواهي كردم، چقدر كينه اي هستين!
  • متاسفم .اينجا ديگه جاي من نيست .خداحافظ!
  • اقلا صبر كنين حقوقتون رو براتون بيارم
  • من حقوق نميخوام
  • من دوست ندارم منتي رو سرم باشه
  • منتي نيست .من حقوقم رو يه ساعت پيش گرفتم

با تعجب نگاهم كرد .

  • چيزي كه من گرفتم مادي نبود
  • آه! همون نگاه مادرانه!

سري به افسوس تكان دادم و خودم را به در رساندم

  • صبر كن گيتي جان

بر جا ميخكوب شدم .بطرف پله ها برگشتم . همه با دهان نيمه باز به خانم متين چشم دوخته بوديم كه از پله ها پايين مي آمد و با غضب به منصور نگاه ميكرد. رو به روي منصور قرار گرفت و گفت: تو هيچكس رو براي خودت نگه نمي داري، البته برخلاف خواسته قلبي ات

بعد جلو آمد وگفت: مگه قرار نشدنري عزيزم

  • گفتم كه بايد برم مادرجون. بهتون سر ميزنم .قهر كه نكردم .مي رم كه مهندس و الناز خانم راحت باشن
  • اگه بري يك لحظه اينجا نمي مونم به روح محسن و مليحه قسم، مي رم ساختمون پشتي

منصور و ثريا خانم به من نگاه ميكردند

  • تو مگه بخاطر منصور اومدي كه بخاطر منصور بري. تو براي من اينجا هستي و منم دوست دارم كه بموني .چيه خشكت زده منصور؟
  • والـله منم دوست دارم گيتي خانم بمونن مامان جان.چند بار عذرخواهي كردم.بازم ميگم .گيتي خانم، معذرت ميخوام.دلتون مياد كه مامان منو ترك كنين؟...... ثريا ساك و كيف گيتي رو بگير ببر بالا
  • چشم،الهي شكر! نمي دونين چقدر خوشحالم كه شما رو در حال صحبت مي بينم ، خانم جون!
  • ممنونم ثريا

ثريا كيف و ساك را از من گرفت.

  • مامان جان شما از كي صحبت مي كنين؟باورم نميشه.
  • از وقتي اشك عزيز دل منو در آوردي
  • من حاضرم دارم بزنين گيتي خانم .سرحرفم هستم

لبخند تلخي زدم

  • چرا به من نگفتين مادر باهاتون صحبت كرده؟ فقط در برابر سوالات من سكوت كردين
  • براي اينكه من ازش خواستم

متين مادرش را در آغوش كشيد وگفت: نمي دونم بخندم يا گريه كنم .الهي شكر .خيلي خوشحالم . و مادرش را بوسيد .

خانم متين دست دور شانه هاي من انداخت وگفت: بيا بريم شام بخوريم عزيزم

چند قدم كه رفتيم منصور گفت: گيتي خانم؟

  • بله؟
  • منو بخشيدين؟
  • مهم نيست
  • بخاطر همه محبتهاتون ممنونم . شما لطف بزرگي كردين
  • من فقط وظيفه‌م رو انجام دادم
  • من رو به محفل گرمتون دعوت نمي كنين؟ منم گرسنمه.

من و مادر لبخند زديم . مادر گفت: تو برو محفل الناز خانم .اونجا گرمتره . گرسنگيت رو هم برطرف ميكنه

انگار يخ روي دلم گذاشتند .خيلي دلم خنك شد كه حرف دل مرا زد

منصور با لبخند گفت: الناز كيه ديگه. حالا ما يه غلطي كرديم .البته ببخشيد

  • پس اگه غلط كردي بيا بشين پسرم

دور ميز نشستيم

  • خب از كي دست يه يكي كردين منو فريب بدين؟
  • از وقتي گيتي جون حقوق گرفت

زديم زير خنده

  • پس حقوقتون رو گرفتين. خرو شكر

مادر دست دور گردنم انداخت وگفت: تا آخر عمر هم نمي تونيم حقي رو كه به گردن ما داره ادا كنيم .اين دختر جواهره

  • تازه فهميدين مامان جان؟
  • فكر نميكردم انقدر كينه اي باشين .خيلي دل نازكين .ماهم كه نازكشي بلند نيستيم متاسفانه
  • تو برو ناز الناز رو بكش .همون به درد تو ميخوره
  • اي به چشم.

اين حرفش آتش به جانم زد .حسادت دامن به قتل من بسته بود. معلوم نبود چه مرگش بود .با دست پيش مي كشيد ، با پا پس ميزد

ثريا با ظرف جوجه كباب وارد شد و آنرا سر ميز گذاشت و رفت . منصور براي ما جوجه كباب گذاشت و گفت: يه چيزي بگم باور مي كنيد؟ سكوت كرديم

  • وقتي احساس كردم گيتي خانم داره ميره زانوهام سست شد. بخدا قسم
  • چرا منصور؟ باز مادر بود كه حرف دل مرا ميپرسيد
  • واي مادر! وقتي مي گيد منصور بند دلم پاره ميشه .تازه قدر كلمه به كلمه حرفهاتون رو مي دونم
  • ممنونم پسرم . جواب منو ندادي صحبت رو عوض نكن
  • خب جواب شما رو نمي تونستم بدم
  • من كه باهات حرف نمي زدم . پس دروغ نگو . آخ كه سرتاپات رو جواهر بگيرن مادر!
  • خب، شايد بخاطر اينكه اگه حساب كتابام با هم نخوند از ايشون كمك بگيرم
  • و ديگه ؟
  • حوصله دوباره پرستار پيدا كردن نداشتم
  • و ديگه؟
  • اِ مامان بس كنيد ديگه، حالا ما يه بار در زندگي به يه حقيقت اعتراف كرديم . پشيمونم نكنين.
  • حرف دلت رو بزن منصورخان
  • همين ديگه! دليلي وجود نداره

آخ كه خير از جوونيت نبيني!پسره بي احساس كور! اين همه زيبايي ومحبت چشمت رو نگرفته

با اينحال گفتم: در هر صورت ممنون مهندس

  • امشب ميخوام به افتخار باز شدن نطق مادر براتون ويولن بزنم .

شام را صرف كرديم و به سالن نشيمن رفتيم .ويولنش را برداشت و شروع به نواختن كرد .آهنگ شاد زيبايي زد .وقتي مادر منصور را در آنحال ديدكه با چه شور و عشقي ويولن مي نوازد، در گوش من گفت: قربون قد وبالاش برم الهي، ولي بهش نگي ها

خنديدم وگفتم: اگه منم بهش نگم، خودتون مي گيد

  • اگه تو بخواي بري، خب آره.البته برعكسش رو، چون تو رو از من جدا كرده

خنديديم .سرا را به شانه مادر چسباندم و ابراز علاقه كردم.مرا بخودش فشرد

منصور آهنگ را تمام كرد وگفت: ديگه داره حسوديم مي شه ها، وويولن را روي ميز گذاشت

برايش دست زديم و تشكر كرديم .ثريا با سيني چاي وارد شد .من برنداشتم .وقتي رفت بلند شدم و گفتم : با اجازه من مي رم

  • چرا به اين زودي گيتي خانم ؟
  • نميخوام شما رو عصباني كنم و حسادتتون طغيان كنه
  • خانم من شوخي كردم، هرچه مادر عاشق شما ميشه.منم عاشقتر ميشم وخوشحال تر
  • منظورت چيه منصور؟

منصور با انگشت پيشاني اش را خاراند و گفت: والـله ، خودمم نفهميدم چي گفتم

همه زديم زير خنده.

  • مهندس ذوق زده شدن مادرجون، آرزوشون بود كه باهاشون حرف بزنين
  • ميخواي بري خونه عزيزم؟
  • بله
  • شب همين جا بمون ديگه
  • نه ممنون. گيسو منتظره
  • بهشون زنگ بزنين ، اطلاع بدين گيتي خانم
  • نه، حالم خوش نيست بايد حتما برم ، ببخشيد
  • صبح كه ميايين؟
  • انشاءا....
  • اگه نيايين ميام دنبالتون ها!

بخانه كه آمدم هنوز از رفتار منصور گيج بودم .گيسو علتهاي مختلفي را براي رفتار منصور مطرح كرد، ولي بنظر من كه او فقط عاشق الناز بود .

*****************************

منصور براي شب سال نو ميهماني بزرگي ترتيب داده و همه در تدارك جشن هستند .اين جشن به افتخار سلامتي خانم متين برگزار ميشود . خانم متين به خياطش سفارش داد لباس زيبايي براي من بدوزد كه از بهترين جنس لمه به رنگ نقره اي است و در نور تلالويي خاص دارد . لباسم مدل ماهي است ، زانو به پايين كلوش ميشود با آستينهاي كوتاه و يقه دلبري كه تا سر شانه ام باز بود . خياط به خواست من شالي از همان جنس براي روي شانه ام دوخت . كفش نقره اي هم دارم كه مناسب اين لباس است لباس خيلي زيبا از آب در آمده ولي چه فايده، آنكه دوست دارم تحسينم كند دلش جاي ديگري است .

دو سه شب مانده به ميهماني، بيخوابي به سرم زده بود .نيمه شب با صداي ويولون متين پايين رفتم و مستقيما به باغ رفتم و روي صندلي نشستم تا دقيق تر گوش كنم . وقتي احساس ميكردم اين شور و نوا بخاطر الناز است . دلم آتش مي گرفت. از آن بدتر رو به رو شدن با الميرا و الناز در جشن بود . سرم را به صندلي تكيه دادم و به آسمان پرستاره چشم دوختم .نسيم خنك به من آرامش مي بخشيد .

  • بي خواب شدين گيتي خانم؟

بطرفش برگشتم و نيم خيز شدم.

  • بشينين.راحت باشين خانم

روي صندلي كنارم نشست و سيگاري روشن كرد

  • بله، خوابم نمي برد
  • چرا؟
  • نمي دونم، گاهي اينطوري ميش م .صداي آرشه ويولن شما كه بلند ميشه آروم ميشم. آهنگهاي قشنگي مي زنين، مملو از احساس
  • ممنونم
  • حيف نيس تو هواي به اين خوبي اون دود سمي رو وارد ريه تون مي كنين، مهندس؟
  • صداي ويولن، شما رو آروم ميكنه .دود سيگار منو
  • اصلا قابل مقايسه نيستن. تازه شما كه الحمدلـله مشكلتون حل شد. شادي به اين خونه برگشته، چرا نا آرومين؟

سرش را به صندلي تكيه داد. پا روي پا انداخت و در صندلي فرو رفت و به آسمان چشم دوخت وگفت: يه مشكل حل ميشه، يكي ديگه مياد. آدم هيچوقت راحن نيس

  • چه مشكلي؟

سرش را بطرفم برگرداند وگفت: شما نمي خواين از مشكلاتتون برام بگيد؟ حالا كه موندگار شدين.

  • نكنه مشكلتون مشكل منه؟

لبخند زد وگفت: قول داده بودين برام بگين .من هم قول مي دم يه روزي راز دلم رو بگم . و دوباره به آسمان چشم دوخت و به سيگارش پك زد

بي مقدمه گفتم : سه سال پيش برادرم خودش رو بخاطر دختري دار زد طاقت ديدن عروسي عشقش رو نداشت .

سريع سرش را برگرداند . انگار جرات نداشت شدت غم را در چشمانم نظاره كند . كه فقط به دستهايم چشم دوخت . به آسمان چشم دوختم و ادامه داد: از ميله بارفيكس خودشو حلق آويز كرد و داغش رو به دل من ، گيسو، مادرم و پدرم گذاشت .طوريكه پدرم و مادرم روزي صدبار خودشون رو سرزنش ميكردن كه چرا با ازدواجش با اون دختر بي خانواده و بي اصل ونسب مخالفت كردن .خب،آره حقيقتي‌يه. لااقل بهتر از اين بود كه صورت كبود و بدن آويزونش رو ببينن.بعد از اون ، مارم كم كم مريض شد و سكته كرد .بعد هم پدر مريض شد، كم حواس شد، رفقاش سرش كلاه گذاشتن و خونه به اون دراندشتي رو از چنگمون در آوردن .ماشين و مغازه برامون موند .ماشين رو فروختيم و جايي رو رهن كرديم .مغازه رو هم اجاره داديم .خلاصه تقدير اينطور خواست كه من وگيسو بمونيم ، با انبوهي مشكل پيش رومون .يعني ميشه آدم در عرض يكسال همه چيزش رو از دست بده؟ وقتي مي بينم از گذشته فقط گيسو برام مونده ، دلم ميخواد با چنگ و دندون حفظش كنم .ولي با تمام مصيبتها خدا رو فراموش نكردم وهميشه ازش كمك خواستم .مصيبتها رو خودمون بسر خودمون مياريم مهندس ، نه خدا. حالا كه فهميدين دردمندتر وبدبخت تر از شما هم هست كمتر غصه بخورين

به او نگاه كردم در صندلي فرو رفته بود و به دقت به حرفهاي من گوش ميكرد .انگار خيلي تحت تاثير قرار گرفته بود، چون چهره اش آينه دردهاي خودم بود .سيگارش را در جاسيگاري روي ميز خاموش كرد وگفت: دختر مقاومي هستين گيتي خانم. آدم وقتي شما رو مي بينه فكر نمي كنه انقدر زجر كشيده باشين .

  • مقاومت نكنم چكار كنم؟ يه موقع ها ، وقتي غرق افكار پريشون خودم ميشم توانايي هركاري رو از دست ميدم ، مغزم كار نميكنه ، سست و بي اراده مي شم، ولي وقتي يادم مي افته كه گيسو دلش به من خوشه .به خودم نهيب ميزنم كه بلند شو ، گذشته ها گذشته ، بايد به آينده فكر كرد و زندگي رو ساخت .
  • از خدا براي آينده چي مي خواين؟
  • اينكه ديگه داغ عزيزي رو نبينم!اينكه اينبار به جاي عزيزانم منو ببره
  • عزيزانم؟
  • مگه شما به جز مادرتون كسي رو دوست ندارين؟
  • چرا يه نفر هست كه خيلي دوستش دارم .
  • خب،منم جز خواهرم كساني رو دارم كه دوستشون داشته باشم
  • با اينكه شما نپرسيدين ، ولي من ميپرسم و جواب ميخوام . اون كيه؟
  • هر موقع شما گفتين من هم ميگم .هرچند مي دونم اوليش الناز خانمه

به آسمان چشم دوخت و با آهي گفت: الناز؟

بند دلم پاره شد .خداي من يعني انقدر دوستش داره كه اينطور با حسرت صداش ميكنه و در آسمونها او را مي بينه؟ كنار ستارگان زيبا كه چشمك مي زنن؟لابد فكر ميكنه يكي از اون ستاره ها النازه كه داره بهش چشمك ميزنه،واي،خوش بحالت الناز،چقدر خوشبختي!

  • حق دارين،واقعا هم ايشون ازنظرظاهرمثل ستاره ميدرخشه.بايد هم او رو بين ستاره ها جستجو كنين .
  • چه تشبيه جالبي!اونكه من دوستش دارم واقعا مثل ستاره زيباست و مي درخشه .بقول مادر جواهره

از فشار دردي كه به قلبم وارد شد چشمهايم را بستم

·        شما هنوزنظرتون راجع به الناز منفيه؟

·    ول كنيد تو رو خدا مهندس .من اوندفعه فكر كردم شما واقعا قصد مشورت دارين .ديگه حوصله اين رو ندارم كه بخاطر نظرم سركوبم كنين

·        اي بابا ، من كه عذرخواهي كردم .تازه من براي اون كارم دليل داشتم

·        چه دليلي جز عشق بيش از حد؟

·        نه،دليلش اين نبود

·        پس چي بود؟

·        بگذريم،ديگه گذشته

·    مهندس من به هر كس كه مورد علاقه شما و مادره احترام مي ذارم . الناز خانم هم همينطور .شما ومادرتون انقدر خوبيد كه مطمئنم ايشون رو عوض مي كنين

·        اين نظر لطف شماست ، ولي ميخوام بدونم چرا در يه برخورد احساس كردين الناز ذات خوبي نداره وخوش قلب نيست

·        باز شروع كردين؟

·        نه،خواهش ميكنم

·        دوباره پس فردا نگيد حسادت ميكنم؟

·        اگه گفتم بزنيد تو صورتم ، خوبه؟

·        اين چه حرفيه

·        بگيد منتظرم .

·    خب مي دونيد كسيكه شما رو دوست داشته باشه طبعا بايد مادر شما رو هم دوست داشته باشه. چون شما از وجود او هستين .يعني در واقع يك وجودين .ولي الناز خانم در طول مدتيكه مادر بيمار بود و گوشه عزلت رو اختيار كرده بود .حتي يكبار حال ايشون رو نپرسيد .حتي اگر شما هم مانع مي شدين الناز بايد از نزديك احوالپرسي ميكرد. پس حتما مادر براش مهم نيست . حتي وقتي با من تلفني صحبت كرد حال مادر رو نپرسيد .الان كه اين باشه،واي بحال بعدها

·        يعني فكر مي كنين الناز منو هم دوست نداره

·    اين رو نمي دونم.يعني مي دونم كه شما رو دوست داره، ولي نمي دونم بخاطر چي! بخاطر ثروت،موقعيت اجتماعي،تيپ،قيافه،شخصيت،ذات،نمي دونم كدومش. براي همين تهمت نمي زنم .شايد در برخوردهاي بعد يبه اين موضوع پي ببرم .شناخت كامل با يك برخورد ممكن نيست

·        ولي اونها وضعشون خوبه. پدرش مرد محترم و پولداريه.چرا بايد به مال و اموال من چشم دوخته باشه

·    خب اينكه دليل نمي شه. پول با خودش حرص وطمع مياره . مثل اين مي مونه شما يه گنجي داشته باشين بعد يه گنج ديگه پيدا كنين . نمي رين سراغش؟ مي گين من كه يه گنج دارم،ميخوام چكار؟ بذار باشه براي يكي ديگه؟

نگاهش پر از تحسين بود

  • پس به اونهايي كه توانايي مالي كمي دارن كه ديگه اصلا نمي شه اطمينان كرد
  • بله، تو اون قشر هم آدمهاي طماع زيادن.يكيش فائزه دختر مورد علاقه برادرم .ولي يادتون باشه آدمهاي فقير يا با قدرت مالي ضعيف ، بيشتر با معنويات بزرگ شدن تا با ماديات. بخاطر همين هم عادت دارن با همه چيز بسازن .اونها عادت دارن دنبال معنويات بگردن ، تازه وقتي هم به ثروت برسن خيلي زود خودشون رو نشون مي دن . خيلي زود ميشه فهميد با جنبه اند يا بي جنبه
  • شما كه روزي خودتون جزو خونواده هاي مرفه بودين چرا تصورتون از پولدارها اينه ؟
  • شايد چون مادر داشتم كه از طبقه متوسط بود. وقتي هم با پدرم ازدواج كرد نه تنها خودش رو نباخت، بلكه هميشه دست يه عده رو مي گرفت .هميشه به پدرم مي گفت كه من با همه چيز ميسازم ، مال حروم تو اين خونه نيار .البته پدرم هم مرد معتقدي بود .
  • پس چرا با ازدواج برادرتون با اون خونواده فقير مخالفت كرد؟
  • مادر فائزه زن بدكاره اي بود و مادر هميشه از اين هراس داشت كه نكنه دختر به مادرش رفته باشه .هر چي باشه ايمان از دامن مادر به بچه ها منتقل ميشه .راستش از شما چه پنهون،مادر مي ترسيد حتي خود فائزه هم ثمره يه گناه باشه . با اينحال من خيلي تلاش كردم پدر ومادر رو قانع كنم كه هميشه اينطور نيست . شايد اشتباهات مادر براي اون دختر غعبرت شده باشه.مادر متقاعد شد ولي پدرم نه. تعصبات خاصي داشت. بعد از اينكه فائزه ازدواج كرد و برادرم خودكشي كرد ، فهميديم كه حق با پدرم بوده فانزه فقط مال وثروت برادرم رو ميخواست .اون حتي نيومد به ما تسليت بگه .يه هفته بعد از فوت برادرم ديدمش،با آرايشي غليظ چنان به من فخر مي فروخت و سوار ماشين مدل بالاي شوهرش شد كه سوختم .راستش برخلاف خواسته قبلي ام نفرينش كردم .من عادت دارم هميشه از اشتباهات ديگران بگذرم ، ولي اون اولين كسي بود كه من نفرين كردم و مطمئنم كه روز خوش نمي بينه. اون بود كه برادرم رو عاشق كرد، انقدر به اين در واون در زد ، انقدر پيغام پسغام فرستاد و نامه نگاري كرد كه علي رو ديوونه كرد. برادرم قلبش مثل آينه صاف بود و از محبت مي درخشيد با محبت و عشق جلو رفت و دلسوخته مرد .

اشكهايم بدون توقف روي گونه هايم ريخت .دلم نميخواست متين بيشتر از اين شاهد آنها باشد .بلند شدم و بطرف انتهاي باغ رفتم و بغضم را شكستم .دستهايم را روي درخت گذاشتم و پيشاني ام را روي دستهايم و با صداي بلند گريستم .دلم براي مادرم،پدرم،برادرم و محبتهايشان تنگ شده بود. حسرت نوازش پدرم را ميخوردم كه دستي روي شانه هايم احساس كردم.مرا بطرف خودش برگرداند و در چشمهايم خيره شد .منتظر بودم چيزي بگويد ، ولي هيچ نگفت . اشكهايم را پاك كردم وگفتم:ببخشيد آقاي مهندس سرتون رو درد آوردم شبتون بخير.

به اتاقم رفتم وروي تخت افتادم وزار زدم و به دستهاي گرمش انديشيدم .آري، آن لحظه دستهايش به من آرامش بخشيد .او بهترين كسي بود كه بعد از عزيزان از دست رفته ام ميتوانست تكيه گاهم باشد .آغوش گرم او بود كه ميتوانست پناهگاه من از بدبختيها و در بدريهايم باشد. ولي صدافسوس او هيچ كلام تسلي بخشي براي من نداشت .عشق الناز آنقدر در قلبش ريشه كرده بود كه حتي از دلداري من هم عاجز بود....باز،آهنگ الهه ناز به گوش مي رسيد واشكهايم بي اختيار جاري شد.آري الهه ناز آهنگ مناسبي براي الناز بود. عشق ناجي آدمهاست .فرشته نجات. ميتونه هركسي رو از دنياي خودش بيرون بياره .منصور!حتي اگه به تو نرسم،با يادت آرامش ميگيرم.چون يا كسي رو دوست نداشتم يا اگه دوست داشتم ، حسم بسيار عميق وواقعي بوده .آره،تو يكي از عزيزان مني كه هيچوقت نمي تونم داغت رو ببينم .قسم ميخورم كه حاضرم پيشمرگت بشم منصور. خيلي خسته ام،خسته از اين دنياي پراز آرزوهاي غير ممكن،پراز آرزوهاي محال.


cool text

منوی راست

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت

Profile Pic
سلام به همه ی شما امیدوارم لحظات خوشی را در وب من بگذرانید.من درمورد همه چیز برایتان مطلب نوشتم.راستی؟!نظر یادتون نره. منتضر پیشنهاد های خوبتون هستم. می دونیدکه..اگر نظر بدید سعی میکنم سایت و وب بهتری را ارایه بدم. مر30 از همکاریتون
اطلاعات کاربری و عضویت سریع

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
اسکریپتهای اختصاصی

مرورگر های مناسب سایت