close
چت روم
رمان عطر عاشقی

همه چیز برای همه

برای گفتگویی آزادتر با دوستانتان
به انجمن ما مراجعه کنید
قالب جدیدی برای وبلاگتان نیاز دارید؟!!
شهرقالب !
دنبال مطالب تفریحی هستید؟!
بخش تفریحی!
اطلاعات سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 147
کل نظرات : 9
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 73
آمار بازدید
آی پی امروز : 20
آی پی دیروز : 24
بازدید امروز : 62
باردید دیروز : 43
ورودی امروز گوگل : 1
ورودی گوگل دیروز : 5
بازدید هفته : 173
بازدید ماه : 271
بازدید سال : 271
بازدید کلی : 271
مشخصات
آی پی : 54.81.112.7
سیستم عامل :
مرورگر:
نویسندگان

پیوند های روزانه

آلبوم تصویر فانتزی

آلبوم منظره

نویسنده : admin
بازدید : 41


فصل بيست و نهم
روي صندلي نشسته بوديم و به بيرون خيره شده بودم هر دو چاي مينوشيديم و بدون هيچ حرفي كنار هم نشسته بوديم و از وجود يكديگر لذت ميبرديم چشمانم هنوز قدري تاري داشت با اين حال به بيروني نگريسته بودم كه سپيدپوش شده بود دانيال به جايي نامعلوم خيره شده بود همانجوري كه خيره بود با صداي رنجوري گفت:"ميخواي بهت بگم چرا اينموقع اون حرفو زدم؟"
- چيو ميگي دانيال؟
- بهت گفته بودم منم يه زماني مثل تو بودم قرار بود يه چيزي برات تعريف كنم
- ديشبو ميگي؟؟
- آره.بگم؟
- من خودم هي اصرار كردم گفتم بگو
- حالا گوش كن
در چشمانش نگاه كردم و گفتم:"من سر ا پا گوشم"
- هنوز اينجا زندگي مي كردم تو لندن سال اول دانشگام بود كه چنتا دوست ايراني پيدا كرده بودم ايراني ها هم كه ميدوني آدماي خوش گذروني هستن يه روز قرار گذاشتيم بريم اطراف لندن پيك نيك راه بندازيم
- چند سالت بود؟
- نميدونم حدودا نوزده سال
- آهان...ادامه بده
- من اونموقع ماشين داشتم سوار ماشين شديم و راه افتاديم من تمام روز از وقتي كه بيدار شدم اعصابم خورد بود ناراحت بودم نميدونم چرا!شايد به خاطر خوابي بود كه ديشب ديده بودم
- خواب؟چه خوابي؟
- دخترك سفيد پوشي بود عصاي سفيدي داشت عينك دودي داشت خيلي دختر زيبايي بود تو يه باغ بوديم همينجوري به من نزديك شد و.....
سرش را با دستانش فشرد نگرانش شدم و گفتم:"دانيال خوبي؟؟"
سرش را تكان داد و گفت:"آره خوبم"
- مطمئني؟
- آره
- ميخواي نگي؟
- نه بايد بدوني؟
- چرا بايد؟
- بعدا ميفهمي
- خب ادامه بده
- وقتي نزديك شد اخم كرد و هي ميگفت نميبخشمت تو بدبختم كردي آيندمو خراب كردي تو رفتي از پيشم بدبختم كردي هي اينا رو تكرار ميكرد من نميشناختمش ولي برام آشنا بود
- فقط براي همين ناراحت بودي؟؟
- بعضي از خوابا زياد ترسناك نيستن ولي وجود آدمو درگير خودش ميكنن.تموم اون روز ذهن من مشغول اين خواب بود.رفتيم پيك نيك من اينقدر سرم درد ميكرد كه اصلا زياد با بچه ها نبودم دراز كشيده بودم موقع برگشت همه اصرار كردن كه من پشت فرمون نشينم ولي نشتم دم دماي غروب بود جاده اي كه ازش رفتيم خيلي خلوت بود نزديك چنند دقيقه اي روندم سر يه پيچ رسيديم واي سارينا باورت نميشه بگو چي ديدم!
- نميدونم
- همون دختري بود كه تو خوابم بود جلوي ماشين بود منم براي اينكه به اون نزنم فرمون رو كج كردم و........
- چي شد؟
- وقتي چشمم رو باز كردم تو بيمارستان بودم

فصل سي ام
با زنده شدن اين خاطرات براي دانيال اعصابش به هم ريخت.با رنجي اين اتفاقات را تعريف ميكرد كمي چايش را خورد سپس ادامه داد:"چشمم رو باز كردم تو بيمارستان بودم ولي يه ماهي ميشد كه تو كما بودم دكترا ديگه به من اميد نداشتن وقتي برگشتم همه تعجب كردن وقتي بيدار شدم چيزايي يادم ميومد كه واقعيت نداشتن"
- تو كما ديده بودي؟
- آره
- چي بود؟
- نميتونم بگم
- بگو...
دانيال صدايش را بالا برد و گفت:"سارينا اصرار نكن بعدا ميگم ديگه همه چيزو بعدا ميگم"
- خب بابا چرا جوش مياري!
- اومدم بلند شم تا راه برم احساس كردم تمام وجودم لمسه!بيشتر سعي كردم انيقدر خودمو تكون دادم كه از رو تخت پرت شدم پايين وقتي افتادم دكتر اومد داخل چيزي بهم گفت كه هيچوقت باور نكردم
- چي گفت؟
- گفت ديگه نميتوني راه بري فلج شدي اميد برگشت فقط ده درصده!افسردگي گرفته بودم قضيه فلج شدن از يه طرف و خواب اون دختره كه هر شب ميديدمش يه طرف ديگه!يه شب خواب ديدم دختره اومده تو خوابم بهم ميگه من به كمكت نياز دارم منم گفتم من كه نه ميدونم تو كي هستي نه كجايي نه ميتونم راه برم دختره گريه كرد و گفت تو منو بدبخت كردي بايد هرطوري كه هست بياي
- پيداش كردي؟
لبخندي زد و گفت:"آره"
- نكنه من بودم؟
پوزخندي زد و گفت:"نميدونم والله"
- بيمزه بگو ديگه
- دوباره منو عصباني نكن سارينا
- باشه فقط جوش نياريا!!
- تو خواب اسمش رو گفت منم....
- چي بود؟
- يادم نيست
- تو گفتي و منم باور كردم
- وسط حرفم نپر!من بعد از فيزيو تراپي شيش ماهه تونستم راه برم يه معجزه بود كه هيچ كدوم از دكترا باورشون نميشد اومدم ايران به اوضاع كارخونه ي بابا سر و سامون دادم و...
- ببخشيد وسط حرفت ميپرما ولي پيش دختره رفتي؟
- آره بعد از يه سال رفتم پيشش
- خوابشو ديگه نديدي؟
- نه
- اون دختري كه پيدا كردي شبيه اون دختره بود؟
- گفتم كه دختره آشنا بود ميشناختمش ولي نميدونستم كيه!
- بعد چي شد؟يعني خودشو پيدا كردي؟
كمي من من كرد و گفت:"نه به يكي گفتم اونم گفت برو كفالت يه دختر نابينا رو بگير من هم اومدم پرورشگاه دردم تو هستي منم عاشقت شدم"
- فقط براي همين اومدي پيش من؟
- دليلش اين بود ولي بعدش واقعا ديوونه وار عاشقت شدم
- آهان...باور كنم؟
- هر جور كه مايلي!يعني منو نشناختي؟نشناختي كه بهت دروغ نميگم؟
- باشه دانيال جان من كه چيزي نگفتم
- كاشكي ميشد صداتو ضبط كرد تا بهت بفهمونم كه چيزي نگفتي
- دانيال يه خواهشي دارم
- چي؟
- اول خوش اخلاق باش تا بهت بگم
- باشه من خوبم
- نه لبخند بزن
لبخندي زوركي زد و گفت:"حالا بگو"
- ميشه بريم بيرون رو بينم؟
- مثل اوندفعه يواشكي؟
- آره
- نميشه ديگه
- چرا؟
- خب سارينا صبر كن چند وقت ديگه مرخص ميشي
دستش را گرفتم و گفتم:"حالا نميشه بريم؟"
- نه گلم ايراد ميگيرن پس فردا مرخص ميشي
چشمانم گرد شد و گفتم:"جدي داري ميگي؟"
- آره گلم مرخص ميشي ميريم خونمون
- خونمون؟؟منظورت هتله؟
- نه خونمون يه جاي با صفا خارج لندن

فصل سي و يكم
دكتر در را باز كرد و داخل آمد و گفت:"براي مرخص شدن آماده اي خانومي؟"
با تعجب پرسيدن:"مرخص شدن؟؟"
-آره خانومي مرخص شدن
- مگه قرار نبود سه روز ديگه باشه؟
- نه خانومي گفتم حالت خوب شده زودتر بريد سر خونه زندگيتون
- ولي ما قراره ايران رفتيم عروسي كنيم
- نه منظورم اون نيست!آخه دانيال اينجا خونه خريده.ميدونيد كه؟؟
- خريده؟؟بهم گفته گرفتم ولي نميدونستم كه خريده
- آره يه خونه ي نقليه خوشگل خارج لندن هم با صفاست هم شلوغيه لندنو نداره
- آره.واقعا نميدونم با چه زبوني بايد از دانيال تشكر كنم؟؟
- فقط با عشقت ميتوني جواب داينالو بدي.تو هم دوسش داري؟
- خيلي...
- اون هم همينطور.خيلي دوست داره قدر اين دوست داشتنشو بدون...
دانيال در را باز كرد و داخل آمد دكتر رو به دانيال گفت:"به به آقا داينال ذكر خيرت بود"
دانيال همان جوري كه در را ميبست به من نگريست و لبخندي زد و گفت:"پس حسابي غيبت منو كرديد نه؟"
- آره حسابي.خب من برم ديگه تو هم بعدش بيا پيشم
دكتر رفت دانيال جلو آمد و نزديك من رو تخت نشست دستش را دور كمرم انداخت و صورتش را به سمت من چرخاند و گفت:"چه خبر خانومي؟"
- خبر؟؟؟بذار فكر كنم...آهان اول شيرين بهم بده
- نه خير شما شيرينيش رو بده
گونه اش را جلو اورد و گفت:"يه بوس رد كن بياد"
- مگه ميدوني؟
- پ ن پ؟
- جدا ميدوني قراره مرخص شم؟؟
- آره گلم ميدونستم خودم به دكتر گفتم زودتر مرخصت كنه!
بغلش پريدم و گفتم:"خيلي خوبي دانيال!!"
- فقط براي اينكه رفتم به دكتر خوبم؟؟
همان جوري كه در بغلش آرامش گرفته بودم با صداي آرام گفتم:"اينقدر خوبي كه دليلي براش پيدا نميكنم كه به زبون بيارم"
- حالا كه اينقدر خوبم شيرينيمو بده
از آغوشش بيرون آمدم و گفتم:"كدوم شيريني؟"
- اي بابا يادت رفت؟
دوباره گونه اش را نزديك آورد و گفت:"يه ماچ بده"
گونه اش را بوسيدم گفت:"به به چه شيرين بود!!حالا پاشو لباستو بپوش"
- لباس؟؟چمدونامون كجاست؟؟
- تو كمده ولي بيخيالش شو
كيسه اي جلو آورد و گفت:"اينا رو بپوش"

فصل سي و دوم
لباس ها را يكي يكي از كيسه در ميآوردم و نگاه ميكردم و يكي يكي رنگشان را از دانيال مي پرسيدم دانيال كمي عصباني شد و گفت:"خسته شدم سارينا برو بپوش"
- كجا؟؟
با انگشتش پشت پرده اي نشان داد و گفت:"اونجا!!بدو سارينا بدو!مگه نميخواي خونمونو ببيني؟؟"
سريع لباسم را پوشيدم و جلوي آينه رفتم شلوار لي با تاپ آبي و پالتو شيك و كفش پاشنه بلند!با آن لباس ها جذاب تر و خوش پوش تر نشان ميدادم دانيال سوتي زد و گفت:"به به خانوم خوشگله رو"
نگاهي به خودم كردم و گفتم:"مرسي خيلي قشنگن"
- اين كه چيزي نيست.هول هولي خريدم حالا بيا بريم
- اول بريم از دكتر تشكر كنيم
- باشه
دستم را گرفت و به سمت اتاق دكتر رفتيم يك دستش دست من بود و دست ديگري ساك وسايلم با تعجب پرسيدم:"دانيال!!پس چمدونامون كجاست؟تو بيمارستانه؟"
- چمدونايي كه از ايران اورديم؟
- آره
- انداختم دور......
شاكي شدم و گفتم:"جدي باش دانيال كجاست؟؟"
- خونه ي آقاي دكتره
به اتاق دكتر رسيديم در زد و داخل شد بعد از خداحافظي و تشكر به سمت ماشين رفتيم دانيال در را باز كرد و داخل نشستم خودش هم نشست با تعجب پرسيدم:"دانيال ماشين كيه؟؟"
- خودم
- جدا؟؟
- چيه؟بهم نمياد؟؟
- نه بابا اونو نميگم كه!!كي خريدي؟؟
- ديروز
- جدا؟؟
- آره گفتم خانوم خوشگله رو نميشه كه با تاكسي اينور اونور برد بايد براش ماشين شخصي خريد
- راستي دانيال ما تا شيش ماهي كه قراره اينجا بمونيم قرار بود منو بفرستي كلاس
- ميفرستم...تو بگو چي ميخواي بري!!
- نميدونم!فقط شيش ماه اينجاييم؟؟
- چيه دوس داري بيشتر بموني؟؟
- نميدونم!!
- اگه دوست داشته باشي بعد از اينكه رفتيم ايران دوباره ويزا ميگيرم بيايم
- چجوري اينقدر راحت بهت ويزا ميدن؟؟
- من اينجا تو كار سرمايه گذاريم و كارخونه دارم به خاطر اين رزاحت ميذارن بيام
آنقدر مشغول حرف زدن بوديم كه متوجه ترمز كردن دانيال نشدم دانيال با لحن بامزه اي گفت:"نميخواي پياده شي؟؟"
نگاهي به اطرافم انداختم و گفتم:"اينجاست؟؟"
- آره ديگه
همانجوري كه به خانه ي ويلايي زيبايي كه آنجا بود نگريسته بودم پياده شدم و به سمت در رفتم دانيال چشمانم را گرفت و در را باز كرد شاكي گفتم:"چرا اينجوري ميكني؟؟"
- ميخوام سورپرايز شي گلم
و چشمانم را باز كرد

فصل سي و سوم
چشمانم را باز كردم آنقدر خانه زيبا بود كه نميدانستم كجا را نگاه كنم چشمم را ميچرخواندم و هر جا را كه نگاه ميكردم چيز جديدي ميديدم از نگاه كردن به ان سير نميشدم خانه اي پر از عشق كه با گرماي عشق فضاي بهتري گرفته بود دانيال دستم را گرفت و گفت:"بيا بريم همه جاي خونه رو بهت نشون بدم"
سري تكان دادم و جلو رفتيم از سه پله چوبي پايين رفتيم و به حال كوچكي رسيديم شومينه اي زيبا آنجا بود كه با هزم هايش كه در حال سوختن بد خودنمايي ميكرد دو صندلي چوبي كه كج جلوي آن گذاشته بودند مرا ياد خانه ي شمال انداخت خواستم روي صندلي بشينم كه دانيال دستم را كشيد و گفت:"اِ...مگه نميخواي بقيه جاي خونه رو هم ببيني؟؟"
لبخندي زدم و گفتم:"آخ ببخشيد يادم رفت"
دوباره دستش را گرفتم اما ايندفعه محكم تر در چوبي اي را باز كرد كه با شيشه هاي مات تزيين شده بود اتاق نشيمن بود مبل هاي قرمز زيبا كه پر از كوسن هاي قرمز و نارنجي بود با پرده هايي كه با انها تناسب داشت تلويزيون بزرگي روبروي مبل بزرگ قرار گرفته بود سرم را به علامت تحسين تكان دادم و گفتم:"همش سليقه خودته؟؟"
- آره به خدا باور نداري؟؟؟
ناباورانه نگاهش كردم و گفت:"ميخواي باور كن ميخواي نكن ولي سليقه خودمه"
پوزخندي زدم و گفتم:"خدا ميدونه"
دستم را كشيد و گفت:"بيخيال حالا.بيا بريم آشپزخونه و اتاق خوابو بهت نشون بدم"
داشتيم به سمت آشپزخانه ميرفتيم كه با دست دري را نشان داد و گفت:"اينجا حموم و دستشوييه"
و بعد دري را باز كرد داخل رفتم آشپزخانه اي كه با كابينت هاي چوبي تزيين شده بود و ميز نهار خوري دو نفره ي زيبايي در ميان آن قرار داشت كه با گل هاي زيبايي كه روي ان در گلدان بود در ميان كابينت هاي چوبي خودنمايي ميكرد همانجا از گردنش اويزان شدم و گونه اش را بوسيدم و گفتم:"مرسي دانيال مرسي..."
همانجوري كه دستش را دور كمرم حلقه كرده بود گفت:"نه عزيزم من بايد ازتو تشكر كنم"
- چرا؟؟
- به خاطر وجودت تو اين خونه
لبخندي زدم و دوباره بوسيدمش و كمي فاصله گرفتم و گفتم:"حالا اتاق خوابا...!!"
- اتاق خوابا؟؟؟
- آره ديگه
- اينجا فقط يه اتاق خواب داره
لبخندم آرام آرام محو شد و گفتم:"فقط يه دونه؟؟"
جدي شد و در چشمانم نگاه كرد و گفت:"يعني تو به من اعتماد نداري؟؟"
سرم را تكان دادم و گفتم:"چرا اعتماد دارم ولي..."
- اشكالي نداره من رو مبل ميخوابم
چيزي نگفتم و به سمت پله ها حركت كرديم سه پله هايي را كه قبلا پايين آمده بوديم بالا رفتيم و به پله هايي رسيديم كه ما را به اتاق خواب ميرساند يكي يكي بالا رفتيم در ميان آن تختي دو نفره قرار داشت كه با گلبرگ ها تزيين شده بود روتختي ِ آبيه زيبايي روي آن پهن شده بود همه چيز زيبا و پر از عشق بود پر از زندگي!!!
دانيال دستم را رها كرد و گفت:"حالا آزادي هر كاري ميخواي بكن"
- براي جاي خوابت ميخواي چيكار كني؟؟
نفس عميقي كشيد و حالي كه به پله ها نزديك ميشد گفت:"حالا تا شب يه فكر ب حالش ميكنيم"
و پايين رفت من يكي يكي كد ها را باز ميكردم و ميديدم در هر كمد و كشويي چيز جديدي يافت ميشد خبري از وسايل قبلي نبود البته ب جز يك كمد كه وسايل چمدان ها در آن قرار گرفته بود روي تخت ولو شدم و خاطراتم را مرور كردم كه نفهميدم كي خوابم برد
--------------------------------------

فصل سي و چهارم
با نوازشي هايي كه روي گونه هايم و موهايم احساس كردم از خواب بيدار شدم چشمم را كه باز كردم دانيال را ديدم كه با لبخندي عاشقانه مرا نوازش ميكند تا مرا ديد كه چشمهايم را باز كردم لبخندش را آشكار تر كرد و گفت:"بيدار شدي؟؟"
منم لبخند زدم و گفتم:"كي خوابم برد؟اصلا متوجه نشدم!؟!؟!؟"
- نميدونم من اومدم بالا كه لباسمو عوض كنم ديدم خوابي.بيدارت كردم؟؟
- نه عزيزم اشكالي نداره
سعي كردم بلند شوم كه داينال گفت:"بخواب سارينا كجا ميري؟؟"
- نه بابا خسته شدم از بس خوابدم.ساعت چنده؟؟
- تقريبا 6.30!!!
- واي چهار پنج ساعت ميشه كه خوابم
- اشكال نداره عزيزم خب خسته بودي!؟!؟!؟
- نه دانيال پاشو بريم بيرون.ميخوام لندنو با چشمام ببينم
- فعلا يكي از دوستام ماشينمو نياز داشت با خودش برد باشه براي فردا
- اي بابا!!!خب الان چيكار كنيم؟؟؟
- فردا مياره.فردا بريم لندن
- باشه
- الان بيا بريم اطراف اينجا قدم بزنيم.راستي باغچه ي اينجا رو بهت نشون ندادم بريم ببينيم
آمدم از روي تخت پايين بيايم كه معده ام غر غر كرد خنديدم و به دانيال گفتم:"فكر كنم بهتر باشه اول يه چيزي بخوريم"
- چي ميخوري برات درست كنم؟؟
- اِ...نميدونستم آشپزي بلدي!؟!؟!؟!
- بله پس چي فكر كردي؟؟
با لحن شوخي گفتم:"خب من يه پيتزا مخلوط و يه بيف استراگانوف ميخوام"
خنديد و گفت:"ديگه چي خانومي؟؟"
- همينا فعلا كافيه
دستم را گرفت و به سمت آشپزخانه رفتيم صندلي را براي من عقب كشيد تا من روي آن بنشينم خودش سمت يخچال رفت و دستش را به چانه اش گرفت و گفت:"خوبه همه چيز براي پيتزا مخلوط و بيف استراگانوف داريم"
- خوبه پس درست كن منم نگاه ميكنم
صدايش را صاف كرد و بلندتر گفت:"خانوم ها و آقايون اين شما و اين هم طرز تهيه غذاي خوشمزه ما يعني پيتزا!!"
به سمت كشو رفت و پيشبندي از داخل آن دراورد و همانجوري كه تنش ميكرد گفت:"ابتدا پيشبند تنمون ميكنيم تا لباسمون خراب نشه"
بعد به سمت يخچال رفت و همانجوري كه وسايل را بر ميداشت گفت:"مواد مورد نياز دوتا گوجه و دوتا تخم مرغ"
خنده ام گرفت و گفتم:"پيتزا شما اين مدليه؟؟"
- آره.اگه يه پيتزا خوشمزه برات درست نكردم؟!؟!؟!؟اصلا خانوم خودتون بيايد كمك چون خيلي سخته تهيه اين غذا
با لبخند بلند شدم با دستش با كمدي اشاره كرد و گفت:"اون ماهيتابه رو دربيار بذارش روي گاز بعدش توش كره بريز"
- چشم قربان
كاري كه گفت انجام دادم خودش مشغول خورد كردن گوجه بود كه نزديكش رفتم نگاهي به من كرد و گفت:"حالا بيا اينا رو خورد كن"
- من؟؟
- نه با اون ماهيتابه بودم!!!
خنديدم كنار رفت و من جايش ايستادم چاقو را در دست گرفتم و مشغول خورد كردن شدم ناگهان گرمي دانيال را حس كردم كه پشتم بي فاصله ايستاد و دستم را گرفت سرش را روي شانه ام گذاشت و همانجوري كه دستم را گرفته بود و خورد كردن به من ياد ميداد گفت:"نه خير خانومي اينجوري خورد ميكنن الان ياد بگير!"
سرم را به سرش چسباندم و با هم خورد كرديم زير ماهيتابه را روشن كرديم و گوجه ها را داخل ماهيتابه ريختيم كمي گذشت و تخم مرغ ها را شكاندم دانيال هم مشغول چيدن ميز شد!مرا صدا زد و گفت:"سارينا بيا بشين بقيش با من"
لبخندي زدم و روي صندلي اي كه برايم آماده كرده بود نشستم شمع ها را روشن كرد نور شمع به گل رزي كه وسط ميز ميخورد و زيبايي گل را بيشتر نشان ميداد غذايم را جلويم گذاشت و خودش رو به روي من نشست و گفت:"بفرماييد"
- اينم از پيتزاي ما!!!
- ازت نميگذرم اگه فكر نكني كه پيتزا نيست!!
خنديدم و شروع به خوردن غذايم كردم غذا تمام شد و ظرف هايش را با كمك هم شستيم بعد از شام روي صندلي هاي چوبي جلوي شومينه نشستيم و با ليواني چاي خودمان را گرم كرديم مشغول صحبت بوديم كه دانيال ناگهان ايستاد و به سمت اتاق خواب حركت كرد به دانيال گفتم:"كجا ميري؟؟"
با لحن ناراحتي گفت:"وسايلامو بيارم"
- وسايل؟
- پتو.بالش.يه چيزي كه بتونم امشبو باهاش سر كنم
لبخندي زدم و گفتم:"نميخواد بري"
ايستاد و با تعجب نگاهم كرد و گفت:"چي؟؟"
- گفتم نميخواد بري
- چرا؟آخه!!!
- پيش من بخواب البته شرط داره
- به خدا همه شرطا رو قبول ميكنم
و طرفم آمد و من را از رو صندلي بلند كرد و در آغوش گرفت و گفت:"خيلي ماهي به خداى!!"
- ولي قول داديا
- ديوونه مگه تو هتل هم اينجوري نميخوابيديم
- هتل فرق داشت اينجا خونست!!
- آهان...
مرا پايين آورد و به سمت اتاق خواب رفتيم به داينال گفتم:"راستي داينال يادت نره فردا بريم باغچه رو نشون بده امشب كه دير وقت شد"
- باشه حتما.فردا زودتر پاشو اول بريم باغچه قدم بزنيم بعدش بريم لندن
- مگه ماشينو فردا مياره؟؟
- ؟آره بهت گفتم كه مياره
لبخندي زدم و به رخت خواب رفتيم

فصل سي و پنجم
با صداي دانيال كه از آشپزخانه داد ميزد"سارينا پاشو صبحونه بخور.پاشو ظهر شد"از خواب بيدار شدم تخت خواب را جمع كردم و پيراهن زيباي آبي اي بر تن كردم و به سمت توالت رفتم تا دست و صورتم را بشويم ميز آشپزخانه پر از چيز هاي خوشمزه بود سر ميز نشستم و به دانيال كه مشغول سرخ كردن سوسيس ها بود سلام كردم و با تعجب گفتم:"دانيال اينا رو از كجا اوردي ديروز كه يخچال خالي بود"
- خانومي شما خواب بودي من ماشينو گرفتم رفتم خريد.راستي ظهر بخير
در حالتي كه چشم هايم را ميماليدم با صداي خسته گفتم:"مگه ساعت چنده؟؟"
- فكر كنم ده و نيم باشه
- همچين گفتي ظهر بخير من گفتم الان ساعت دو ِ...
- خب قرار بود زودتر پاشيم بريم باغچه
- خب بعد از صبحونه ميريم
نگاهي به ميز انداختم و ليواني پر از مايعي نارنجي رنگ را نشان دانيال دادم و گفتم:"اين آب پرتقاله؟؟"
- آره چون ميدونستم دوس داري برات گرفتم.راستي رنگ نارنجي رو از كجا ياد گرفتي؟؟
- خب ديگه!؟!؟!داشتي مبلا رو نشونم ميدادي بهم گفتي
- آهان...
- راستي دانيال يه سوال!
- چي؟!؟!؟
- تو كه از بچگي تو خونه ي خوب و گرون بزرگ شدي چرا اينجا رو اينقدر ساده انتخاب كردي؟؟؟
سوسيس ها را سر ميز آورد و روي صندلي نشست بعد از نفس عميقي گفت:"ميخواستم يه ذره از تجمل دور باشم تو رو خدا نگاه كن اين خونه ي چوبي چقدر قشنگه!!گرما و قشنگي و عشقي كه اين خونه چوبي داره اون خونه ي قصر مانند نداره"
- موافقم
- حالا بفرماييد از دهن ميفته
شروع به خورد كرديم آفتاب نور زمستاني خودش را روي زمين پخش ميكرد كه پالتو هايمان را پوشيديم و دانيال دستم را گرفت و در شيشه اي اي را باز كرد و گفت:"بفرماييد از اينجا ميره باغ"
جلوتر رفتم از پله هاي چوبي پايين رفتم چمنزاري كه قبلا سبز بوده و به علت زمستان كمي به زردي رفته با بوته هاي خشك كه در خواب زمستاني بودند آنجا را پر كرده بود با تعجب به داينال گفتم:"فقط همينه؟؟"
دانيال پوزخندي زد و گفت:"اين فقط راه به باغچست البته تو بهار و تابستونهمينشم خيلي قشنگه"
سري تكان دادم و دست در دست يكديگر به سمت گلخانه اي حركت كرديم در گلخانه كه باز شد عطر گل وجودم را پر كرد عطري كه از كودكي عاشقش بودم نفس عميقي كشيدم تا تمام ريه ام پر از عطر گل شود دانيال كنارم ايستاد و يكي از دستانش را به كمرم حلقه كرد و همراه با من مشغول تماشاي گلها شد و گفت:"دوسشون داري؟؟"
- آره خيلي ممنونم
- ميدونستم
-از كجا ميدونستي؟؟
- هان؟؟همينجوري!!آدم عاشق همه چيز معشوقشو ميفهمه
اخم كردم و در چشمايش نگاه كردم و گفتم:"دانيال تو منو ياد يه نفري ميندازي!"
با خونسردي گفت:"كي؟"
- ساميار!!
خنديد و گفت:"چرا اينجوري فكر ميكني؟؟چه چيز اون نامرد شبيه منه؟؟"
- همينجوري آخه اون ميدونست من هيچي رو تو دنيا مثل گل دوست ندارم اون هم از اين نوعش
- آخه ربطي نداره اين گل يكي از گلهاي مورد علاقه خودمم هست
از حرفم پشيمان شدم و چشمم را به زمين دوختم و گفتم:"ببخشيد كه اينجوري فكر كردم"
- نه بابا اين چه حرفيه حالا بيا بريم سمت لندن.حاضري ديگه؟
- آره.
از گلخانه بيرون رفتيم و سوار ماشين شديم

فصل سي و ششم
از شيشه ماشين بيرون را نگاه ميكردم سفيدي برف كم كم داشت خودنمايي ميكرد.دانيال آرام ميراند تا ماشين ليز نخورد يك ساعتي گذشت تا به لندن رسيديم دانيال ماشن را خاموش كرد من هم پياده شدم جلو آمد و شال گردنم را سفت كرد و گفت:"خانومي هواي خودتو داشته باش سرما ميخوري ها!!!"
نگاهي به او انداختم و گفتم:"يه فكري به حال خودت بكن.نه شال گردني نه كلاهي!!يخ ميزني پسر!!"
- دختر شما يخ نزني ما يخ نميزنيم!!
لبخندي زدم و دستم را در دستش گذاشتم و رفتيم همان صدا ها همان حس ولي تصوير هم بود مشتاقانه به اطرافم نگاه ميكردم برايم همه چيز بوي تازگي داشت مردم قدم ميزدند دانيال با دستش كافه اي را نشان داد و گفت:"اونجا همونجاييه كه اونموقع رفتيم"
تقريبا همانجوري بود كه تصورش را ميكردم كافه اي كوچك كه تعدادي از ميز هايش داخل بود و تعدادي بيرون از كافه روبروي رودخانه!با ميز و صندلي هاي چوبي و پيرمردي كه آنجا را اداره ميكند.دانيال دستش را جلوي چشمانم كه چند دقيقه اي مات كافه بود تكان داد و گفت:"بريم؟؟"
سرم را تكان دادم و گفتم:"كجا؟؟"
- توي كافه ديگه.بريم؟؟؟
لبخندي زديم و حركت كرديم دانيال گفت:"كجا بشينيم؟؟"
- بيرون
- سارينا يخ ميزني بيرون چيه!!
- بيرون بشينيم
- سارينا!!!
- من كه نميدونم كجا نشسته بوديم ولي همونجايي كه قبلا نشسته بوديم!
سري تكان داد و موافقت كرد من را روي به سمت ميزي در بالكن كافه برد كه منظره زيبايي از رودخانه داشت من نشستم و دانيال رفت تا چاي سفارش بدهد با دقت به مناظر اطراف خيره شده بودم به رودخانه به چرخ و فلك بزرگي كه در حال گردش بود به هرچيزي كه اطرافم بود كه دانيال با چاي آمد و گفت:"سارينا يخ نميزني؟؟"
سري تكان دادم و گفت:"اين پير مردي كه اينجا مال اونه دوتا بليط پاتيناژ داره بهم پيشنهاد كرد كه ازش بخرم ولي گفتم اول از تو بپرسم دوس داري يا نه!!"
- پاتيناژ؟؟
- آره
- نميدونم چيه!!!
- خيلي قشنگه دو تا دختر پسرن كه روي يخ با اسكيتاي مخصوص حركتاي قشنگ ميرن.فك كنم ببيني خوشت بياد!
- خب اگه خودت دوس داري و فك مي كني كه منم خوشم مياد بليطارو بخر
- باشه حتما
- راستي دانيال...
وسط حرفم پريد و گفت:"راستي من برات يه سورپرايز دارم"
- چي؟؟
- اگه ميخواستم بگم كه اسمش سورپرايز نبود!!!
- باشه!!
- چاييتو كه خوردي بعدش بريم ولي شرط داره
با تعجب گفتم:"شرط؟؟"
- آره.بايد چشاتو ببندي!
- نه تو رو خدا
- هيس!!!بايد ببندي...قشنگيش به اينه
- باشه ديگه چاره اي ندارم!!!
چايم را خوردم گرمي دانيال باعث شد سردي هوا را حس نكنم با دستمال قرمزي چشمم را بست و دستم را گرفت و حركت كرديم يك ربع كه گذشت چشمم را باز كرد كمي مكث كردم فقط پايين را نگاه ميكردم همه چيز از چرخ و فلك معلوم بود به خودم كه آمدم به سمت دانيال لبخندي زدم و به سمتش رفتم و از گردنش آويزان شدم و گفتم:"مرسي.اونموقع ميخواستم بهت بگم كه منو اينجا هم بياري."
دانيال دستش را دور كمرم حلقه كرد و بوسه اي به گردنم زد و گفت:"تو دنياي مني قابلتو نداره"
دستم را گرفت و جلوي ششه اتاقك چرخ و فلك برد و با هم مشغول تماشاي لندن شديم يكي از دست هايش دور گردن من بود و با دست ديگري بليط ها را از جيب كتش در آورد و نشانم داد بليط مستطيل شكل سرمه اي رنگي بود كه دختر و پسري با لباس سفيد روي آن بودند رو به من گفت:"ساعت پنج شروع ميشه"
نگاهي به ساعت كردم و گفتم:"فعلا كه ساعت دوئه"
- رفتيم پايين بريم يه چيزي بخوريم من كه دارم از گشنگي ميميرم
- باشه
- راستي از فردا معلم انگليسي و فارسي برات مياد.قول بده زود ياد بگيري
گونه اش را بوسيدم و گفتم:"حتما عشقم!!!"

فصل سي و هفتم
دانيال بليط ها رو تحويل داد نگهبان بليط ها رو نصفه پاره كرد و به داخل رفتيم صندلي تقريبا جلويي بود نشستيم كمي بعد چراغ ها خاموش شد يك زن با لباس چين دار خيلي كوتاه و يك مرد با بلوز و شلوار وارد زمين شدند نور روي آن دو متمركز شد براي مردم دست تكان دادند و شروع كردند به اسكيت رفتن محو تماشاي آنها بودم چقدر قشنگ اسكيت ميرفتند با تمام وجودم آنرا حس كردم دانيال كه كنارم نشسته بود و دستش دور گردنم بود بازويم را فشرد و گفت:"خوشت اومد؟؟"
من آنقدر مات آندو شده بودم كه متوجه دانيال نشدم دانيال كمي محكم تر بازويم را فشار داد نگاهش كردم و گفتم:"چرا اينجوري ميكني؟؟دارم ميبينم!!!بازوم حس داره ها!!دردم گرفت"
- آخه ازت سوال پرسيدم جواب ندادي گفتم لابد گوشت مشكل داره يا زيادي از نمايش خوشت اومده ما رو فراموش كردي
- خيلي خوشم اومده!!!
- جدا؟؟؟ميخواي هر دفعه برنامه بود بيارمت؟؟
- نيكي و پرسش؟؟؟
لبخندي زد و با لحن مهربانش گفت:"شايد ازين به بعد مجبور باشي هر روز بياي اينجا!!"
تعجب زده پرسيدم:"چرا؟؟؟"
- البته اگه دوست داشته باشي
- خب چرا هر روز
- بهت ميگم
نفسي عميق كشيدم و مشغول ديدن ادامه ي برنامه شدم يك ربعي كه گذشت برنامه تمام شد و سالن خالي شد با تعجب به دانيال گفتم:"دانيال نميريم بيرون؟؟؟"
دستم را كشيد و من را به سمت زمين يخي پاتيناژ برد به سكو تكيه داد و گفت:"با يكي از دوستام كار دام"
- اينجا؟؟؟
- آره مربي اسكيته!!!
پسري بور و چشم سبز و جذاب از دور با اسكيت آمد و به دانيال دست داد به زور فارسي حرف ميزد با من هم دست داد و گفت:"سلام من رايان هستم.خوشبختم خانوم"
- ممنون منم سارينام
دانيال او را به كناري برد و كمي صحبت كرد بعد از چند دقيقه به سمت من آمدند رايان دو عدد اسكيت به من داد و گفت:"اينا رو برا شرع بپوش"
با تعجب دانيال را نگاه كردم كه زير لب گفت:"بپوش"
همانجوري كه اسكيت ها دستم بود از گردن دانيال آويزان شدم و بقلش كردم دانيال آرام دم گوشم گفت:"حالا برو فعلا وقت برا تشكر زياد هست"
پايين امدم و با كمك رايان اسكيت ها را پوشيدم رايان دستم را گرفت و كمك كرد تا روي يخ ها بايستم كم كم راه رفتم ولي با كمك رايان دستم را باز كردم حسي غريب داشتم مثل حس پرواز دستم را باز كردم مثل بال هاي پرنده كه رايان دست هايم را گرفت و با همان لحجه انگليسي گفت:"آفرين خوب داري پيش ميري حالا يه بار پاي چپتو بيار يه بار پاي راستتو مثل من.به پاهاي من نگاه كن."
به پاهايش نگاه كردم و از او تقليد كردم همانجوري كه دستهايم را گرفته بود اسكيت ميكردم كه ناگهان دستم را ول كرد و گفت:"حالا خودت برو!!"
با ترس گفتم:"چي؟؟؟خودم برم؟؟"
حول كرده بودم نميدانستم چكار كنم يك لحظه برگشتم كه عقب را نگاه كنم كه پخش زمين شدم هيچي نفهميدم فقط دانيال را ديدم كه بالا سرم ميگويد:"خوبي سارينا؟؟؟"
من گفتم كه خوبم و بيهوش شدم وقتي بيدار شدم خودم را روي تخت اتاقم يافتم آمدم بلند شوم كه سرم تير كشيد جلوي آينه رفتم كه ديدم سرم زخمي شده
-------------------------------------

فصل سي و هشتم
روي مبل نشته بودم كه داينال در را باز كرد و وارد شد لبخندي زدم و به استقبالش رفتم دانيال گونه ام را بوسيد و گفت:"سلام خانومي.خوبي؟"
- بدك نيستم؟
- چرا؟
- خسته شدم
- معلمت خيلي ازت تعريف كرد
- مگه بهت زنگ زد؟؟
- آره گفت خيلي خانومت با استعداد و باهوشه البته من باور نكردم
- به باور كردن ربطي نداره كه!!استعداد من تو مغزت ننميگنجه عزيزم
من را به سمت اتاق نشيمن برد روي مبل ولو شد و گفت:"خانومي نميخواي برام يه ليوان آبميوه خنك بياري؟"
با گفتن"الان ميارم"به سمت آشپزخانه رفتم و در ليوان پر از يخي آب پرتقال ريختم و برايش بردم وقتي به حال رفتم روي ميز يك اسكيت صورتي با لباس برق برقي صورتي ديدم ليوان را به دانيال دادم و گفتم:"اينا چيه؟"
- وااا نميدوني چيه؟؟؟
- ميدونم ولي براي چيه؟؟
- خب قراره از فردا پيش رايان بري اسكيت ياد بگيري.مگه نميخواي؟
- چرا ميخوام
- خب خانوم من بايد همه جا خوشگل باشه مگه نه؟؟
لبخندي پر از تشكر زدم و در روي پايش نشستم و دستم را دور گردنش حلقه كردم و گفتم:"واقعا ازت ممنونم.تو بهتريني دانيال"
ليوان آب پرتقال را كنارش گذاشت و دستش را در موهايم فرو برد و گردنم را بوسيد و دم گوشم آرام گفت:"قابلتو نداره فرشته ي من!فقط..."
- چي؟
- ميخوام يه چيزي بهت بگم.البته حرف نگفته زياده ولي....
دستم را از دور گردنش باز كردم و گفتم:"خب بگو..."
- هنوزم...
- هنوزم چي؟
- بيخيال...
- نه بايد بگي
با من من گفت:"هنوزم بايد فقط اسم زن و شوهر رومون باشه؟؟"
كمي مكث كردم و با صداي آرام و مظلومانه اي گفتم:"من آمادگيشو ندارم دانيال.دركم كن"
- آمادگي نميخواد كه فقط...
كمي مكث كرد و بعدش گفت:"البته حق با توئه.هر جور تو ميخواي"
لبخندي زدم و تلويزيون را روشن كردم و كنارش نشستم دستش را دور گردنم انداخت و من هم سرم را روي شانه اش گذاشتم داشتيم فيلم ميديديم كه ناگهان گفت:"از ساميار برام ميگي؟؟"
مكثي كردم و گفتم:"براي چي ميخواي بدوني؟"
- همينجوري.هنوزم ازش دلگيري؟؟
اخمي كردم و گفتم:"براي چي ميپرسي؟؟"
دستش را روي قلبم گذاشت و گفت:"ميخوام بدونم كي دل اين خانوم كوچولو رو شكونده و ناراحتش كرده.چرا اين كارو كرده"
- برام ديگه مهم نيست دانيال.اسمشو نيار
- آخه مگه چيكارت كرده؟؟
از جايم بلند شدم و در حالي كه اشك ميريختم با صداي بلند گفتم:"چر بعد از مرگ حاجي نيومد؟چرا منو نبرد چشممو عمل كنم؟من دوسش داشت.شايد يه عشق احمقانه و بچه گانه اون موقعي كه فقط اسم عشقو شنيده بودم.فكر ميكردم بر ميگرده و منو ميبره ولي...اون باعث شد من عمرم تو اون خرابه حروم بشه باعث شد چند سالي از ديدن دنيايي كه توش زندگي ميكردم محروم باشم.يه كينه ست.حتي بي دليلم كه باشه ازش متنفرم.تو نميتوني درك كني."
نگاهي به چشم هاي دانيال كردم كه اشك درونش جمع شده بود و بعد به طرف اتاق دويدم دانيال پشت سرم به اتاق آمد روي تخت كنارم نشت و در آغوشم گرفت سرم را روي شانه اش گذاشتم و گريه كردم با صداي آرامش بخشش گفت:"تو كه زندگي به اين خوبي داري.پس براي چي ديگه خودتو اذيت ميكني.ساميارو ول كن ببخشش.يه اشتباهي كرد.اونم بچه بود"
- تو چرا اينقدر سنگ ساميارو به سينت ميزني؟؟
- اونم مثل من آدمه.ميخوام تو ببخشيش و سبك شي و ديگه خودتو اذيت نكني.حالا يه ذره استراحت كن
سري تكان دادم و كمك كرد تا زير پتو بروم و خودش در اتاق را بست و رفت كمي گذشت پله ها را يكي يكي گرفتم و به پايين رفتم از لايه نرده هاي پله نگاهش كردم كنار شومينه روي صندلي راك نشسته بود و تاب ميخورد و به نقطه اي خيره شده بود و با خودش حرف ميزد سپس بالا را نگاه كرد و بلندتر گفت:"خدايا خودت يه راهي نشون بده كه به بگم"
از پله پايين آمدم و گفتم:"چيو بهم بگي؟؟"
هول شد و با من من گفت:"اينكه خيلي دوست دارم.چرا اومدي پايين؟؟"
ابرويي بالا انداختم و گفتم:"اينو كه هميشه ميگي عزيزم"
- جواب منو ندادي چرا نخوابيدي؟؟
- تنهام نذار.بيا تو هم كنارم بخواب
- خب من كه هميشه ميام كنارت ميخوابم ديگه خيلي قته اين كارو ميكنم
- نه...امشب با بقيه شبا فرق داره
- پس بالاخره اجازه صادر شد.نه؟؟
لبخندي زدم از جايش بلند شد و به سمت من آمد لبش را روي لبم گذاشت و دستش را لاي موهايم برد خودم را عقب كشيدم و گفتم:"بريم تو اتاقمون؟؟"

فصل سي و نهم
تا چشمانم را باز كردم تلفن زنگ خورد به سمت تلفن رفتم و گفتم:"بله بفرماييد"
- سلام عزيزم خوبي؟؟حالت خوبه؟؟بهتري؟؟
- آره خوبم.كي رفتي
- نشستم ت بيدار شي ديدم ديرم ميشه رفتم.تازه بيدار شدي؟؟
- آره
- خانوم سحرخيز بيدار شو ساعت يكه
- دروغ نگو...
نگاهي به ساعتي كه روي ديوار بود انداختم دانيال راست ميگفت ساعت يك و چند دقيقه بود با صداي دانيال نگاهم را از روي ساعت برداشتم كه ميگفت:"امروز پيش رايان كلاس داري"
- تو كه نيستي من چجوري برم؟؟
- نگران نباش خوش مياد دنبالت
- باشه پس فعلا خداحافظ من برم صبحونه بخورم
- عجله كن دو دقيقه ديگه دمه دره ها!!
- چي؟؟؟؟
- بدو لباستو آماده كردم تو كيف ورزشيه جلوي در
- باشه مرسي عزيزم
- راستي مراقب خودت باش
- تو هم همينطور
- شام هم ميام دنبالت كه با هم بريم يه رستوران خيلي خوب.باشه؟؟
- باشه
موهايم را دم اسبي كردم و پايين رفتم كيف را برداشتم و تا در را باز كردم رايان را ديدم لبخندي زد و با همان لحجه ي انگليسي اش گفت:"سلام ميس ساريناخوبيد؟؟"
دست دادم و گفتم:"خوبم مرسي.ببخشيد امروز تو زحمت انداختمتون"
- آره من بايد ببرمتون
از طرز جواب دادنش خنده ام گرفت ولي خب فارسي را خوب بلد نبود كيف ورزشي را ازدستم گرفت و عقب گذاشت و در جلو را باز كرد تا من بنشينم
سالن خلوته خلوت بود فقط چراغ بزرگي زمين را روشن كرده بود رايان لباس ها را در آورد و گفت:"بيا اينا رو بپوش بيا تو زمين"
سري تكان دادم و در اتاق پرو مشغول عوض كردن آنها شدم لباس بيشتر شبيه مايو بود فقط كمي دامن توري و اكليلي داشت كمي معذب شدم ولي چاره اي نداشتم اسكيت ها را دستم گرفتم و به سمت زمين رفتم رايان با ديدن من نگاهي از پايين تا بالا انداخت و گفت:"وااااو چقدر زيبا شديد ميس سارينا"
لبخندي زدم و گفتم:"مرسي"
- خب اسكيتاتون رو بپوشيد و بيايد.اميدوارم كه ايستادنو ياد گرفته باشيد
- آره البته به جز اون زمين خوردن
- او كي.اون براي همه هست.ياد ميگيريد
پوشيدم و به زمين رفتم ميتوانستم روي تيغه هاي باريك اسكيت بايستم اين برايم يك دنيا بود رايان دستم را گرفت و مثل آن بار حركت كرديم من را ول كرد و گفت:"فك كن گرفتمت اصلا فك كن من نيستم هول نشو"
سري تكان دادم و به جلو نگاه كردم و رفتم چيز هايي را كه ياد گرفته بودم با خودم تكرار ميكردم"اول پاي چپ بعد پاي راست اول..."
رايان نزديك آمد و گفت:"براي وايسادن يكي از پاهاتو مخالف اون پات بذار فهميدي؟؟"
سري به معني نه تكان دادم و بلند تر گفت:"ببين صليبي بذار پشت اون يكي پات مثل من"
ايستاد و من هم به پاهايش نگاه كردم و گفت:"الا تو برو"
خدا را شكر در پاتيناژ استعداد داشتم هر حركتي كه ياد ميداد سريع ياد ميگرفتم البته چند باري هم زمين خوردم كه عاديست رايان از زمين رفت بيرون و گفت حالا برو دور زمين حركت كن
من هم حركت كردم مسلط و راحت.وقتي يك دور كامل زدم صداي دست زدن كسي را شنيدم فكر كردم رايان است ولي رويم را برگرداندم ديدم دانيال با كت و شلوار مشكي ايستاده و من را تماشا ميكند به سمتش رفتم و بقلش كردم گنه ام را بوسيد رايان را ديدم كه با حصادت ما را نگاه ميكرد كمي از دانيال فاصله گرفتم دانيال گفت:"آفرين خانوم كوچولوي خوشگل و با استعداد من"
- مرسي
- خب بريم؟؟آقا معلم اجازه ميدي من اين خوشگل خانومو ببرم بيرون؟؟
رايان سري تكان داد و خداحافظي كرديم آمدم لباس هايم را بپوشم كه دانيال گفت:"نه اينو بپوش"
لباس بلند و مجلسي اي بيرون آورد قرمز بود دكلته و شيك خنديدم و گفتم:"چرا؟؟"
- به جاي تشكرته؟؟؟
- مرسي عزيزم ولي خب همين لباسم خوبه
- جايي كه ميخوام ببرمت با اين لباسا راه نميدن بايد لباس رسمي بپوشي
لباس را پوشيدم مثل فرشته ها شده بودم چقدر خوب سايز من را بلد بود تمام لباس هايي كه برايم ميخريد كاملا برايم اندازه بود دستم را گرفت و از سالن پاتيناژ خارج شديم

فصل چهلم
چند ماهي گذشت و دوباره به همان رستوران رفتيم بعد از شام خوشمزه به خانه برگشتيم دانيال روي تخت نشسته بود و سرش را با دستانش گرفته بود لباسم را عوض كردم به سمتش رفتم سرش را بوسيدم و گفتم:"چيزي شده؟؟"
سري تكان داد گفتم:"سرت درد ميكنه؟؟"
سرش را بالا آورد و گفت:"يه سر درديه كه خيلي وقته از دستش نتونستم خلاص شم"
- خب برو دكتر.بيا فردا بريم
- دكترم تويي
- شوخي نكن.دانيال خسته شدم كي ميريم ايران؟؟
- هر موقع تو بخواي.ميخوام بهت يه چيزيو بگم با گفتنش اين سردرد هم خوب ميشه
جلوش نشستم و گفتم:"خب بگو من ميشنوم"
- قبلش بايد بهم قول بدي كه كار غير منطقي نكني
- داري نگرانم ميكني!يعني چي؟؟
- اگه اون كسي ازش متنفري جلوت نشسته بود چيكار ميكردي؟؟
- چي داري ميگي؟؟؟
- برم از تو اون كمد يه جعبه هست بيار بده به من
جعبه را آوردم درش را باز كرد چند عكس از داخلش بيرون آورد و به من نشان داد با ديدن عكس ها لبخند روي لبانم خشك شد اين دختر كه من بودم پس....
آن پسرك كه بود؟؟؟و عكس ديگري عكس سه نفره.حاجي و همان پسرك و من......
عكس بچگي هايم را خوب ميشناختم بعد از اينكه توانستم ببينم عكسم را زياد ديده بود اشك درون چشمانم حلقه زد و با صداي لرزان گفتم:"اين عكسا دست تو چيكار ميكنه"
دانيال اشك تو چشاش حلقه زده بود ولي آن ها را پنهان ميكرد همان دستم كه عكسها را نگه داشته بود را گرفت تا ببوسد كه دستم را كشيدم و گفتم:"اينا دست تو چيكار ميكنه؟؟"
شناسنامه اي در آورد و گفت:"بيا اين همه چي رو بهت ميگه"
شناسنامه را باز كردم و مثل كلاس اولي ها آرام آرام شروع كردم به خواندن
عكس دانيال بود عكس جواني هايش.......
روي اسم ايست كردم
با صداي بلند خواندم:"س...سا...سام...ساميار.س اميار؟آره؟؟؟اين چرت و پرتا چيه داري بهم ميگي؟؟؟تو ساميار نيستي.مگه نه؟؟"
با صداي لرزان گفت:"ن.....نه..!!!منو ببخش به خدا بچگي كرده بودم.الان كه خوبم الان كه مهربونم الان كه چشمتو خوب كردم!!"
شناسنامه را تو صورتش كوبيدم و خواستم بلند شم كه دستم را گرفت با صداي بلند گفتم:"ولم كن.........گفتم ولم كن"
- كجا ميري آخه.من مگه بدم
- ازت متنفرم ميفهمي؟؟؟
- اون مال گذشته ها بود
- گذشته و الان نداره...ازت متنفرم
پالتو ام را برداشتم و خواستم از پله ها پايين بروم كه دستم را گرفت داد زدم:"ولم كن كثافت"
- پس اون عزيزم و دوست دارما الكي بود نه
- هر جور دوس داري فكر كن برام اهميت نداره چند ماهي هست يكي جاي تو رو برام پر كرده
با اين حرف خودم را كشيدم تا از دستش خلاص شم دست او هم شل شد تا خودم را كشيدم از پله ها افتادم پايين سرم به ديوار خورد و بي هوش شدم

فصل چهل و يكم
فصل اخر
تو دنيايي بودم كه نميشناختمش تمام اتفاقات يك ماه پيش برام تكرار ميشد كلاس پاتيناژ.رايان.رابطم با رايان.واي خدايا اتفاقي كه شب آخر افتاد عشقي كه خيلي اتفاقي به رايان پيدا كرده بود اون هم عاشقم بود .ديوونگي هام. پاك كردن همه ي عشق و محبت دانيال از ذهنم دل بستن به اون رايان مسخره!!!و بعد كينه ام به ساميار و پيدا شدن ساميار واقعي.سامياري كه همبالينم بود و من او را نميناختم.هم آغوش شدن با رايان و.....
تمام اتفاقات در مغزم رژه ميرفتند خسته شده بودم ناگهان همه جا تاريك شد.تاريكه تاريك.فقط نوري ان انتها روشن شد به سمت نور دويدم هر چه ميدويدم نور دور تر ميشد سرعتم را بيشتر كردم لباس سفيد حريرم هر چه بشتر ميدويدم بيشتر آلوده ميشد بالاخره به نور رسيدم...
چشمم را باز كردم سياهي بود هميشه سياهي بود صداي پر محبت فردي آشنا را شنيدم كه با صدايي لرزان فرياد زد:"پرستار پرستار بيايد به هوش اومد"
صداي پرستار نزديك شد كه به آن مرد ميگفت:"آقا بايد خدا رو شكر كنيد كه بعد از سه چهار ماه دوباره به هوش اومده"
- اي خدايا شكرت
دكتر به چنتا از پرستارا گفت:"ببريدش از مغزش عكس بگيريد"
با صداي خسته گفتم:"چه اتفاقي افتاده اينجا كجاست؟؟؟"
آن مرد دستم را بوسيد و با صداي مهربانش گفت:"چيزي نيست..."
دستم را عقب كشيدم و گفتم:"شما؟؟؟كي هستيد؟؟؟"
دكتر گفت:"آقاي محمدي بيناييش رو دوباره از دست دادن"
پسرك نفي هميقي كشيد و گفت:"يعني ديگه راهي نيست؟؟"
- نه
با خودم گفتم:"مگه بينايي داشتم كه بخوام از دستش بدم؟؟؟"
با صداي بلند به آن پسرك گفتم:"آقا ما كي هستيد؟؟؟"
- من ساميارم...شوهرت
- من كِي ازدواج كردم؟؟؟؟كي با منه كور ازدواج ميكنه
- وقتي زندگي و دنياي يه نفر باشي حتي معلول ذهني هم باشي باهات ازدواج ميكنه
- من چِم شده؟؟؟
- هيچي از پله ها افتادي پايين.......
- من كه چيزي يادم نمياد
- بهتر........
- چي؟؟؟بهتر؟؟؟
- بعضي وقتا حتي اتفاقاي بد براي بعضي از آدما بهتره.مثل تو.........
از ان روز به بعد چيزي از گذشته ها يادم نميامد فقط عشقي را حس ميكردم كه احساس ميكردم ريشه در گذشته ها داشت برايم مهم نبود كه چه اتفاقي افتاده مهم اين بود كه من و ساميار و پسرم سپهر در كنار هم خوب و خوشيم.........
پايان


ادامه مطلب
نویسنده : admin
بازدید : 49


فصل نوزدهم
چند روزي ميشد كه خوابيده بودم با نوازش دستان گرمي كه روي سرم كشيده ميشد از خواب بيدار شدم دستان گرم دانيال را با دستانم گرفتم دانبال با صداي دلنشينش گفت:"خانومي بيدار شدي؟؟خدا رو شكر"
با صداي خواب آلود و گرفته گفتم:"مگه چقدر ميشه خوابم؟؟"
- تقريبا نزديك يكي دو روز
- جدا؟؟يعني من اينقدر خواب بودم؟
- آره عزيزم اثر بي هوشيه ديگه
- كي چشام رو باز ميكنن
- نمي دونم دكتر بايد بياد معاينت كنه
- عمل خوب بوده؟؟
- آره عزيزم دكتر پيروز خيلي راضي بود
لبخندي زدم صداي در امد فكر كردم دكتر آمده ولي صداي زني ميامد كه با دانيال سلام و احوال پرسي ميكرد دانيال هم به سردي جوابش را ميداد صدا كمي جلو تر آمد و گفت:"اين خوشگل خانومي كه چشاشو بسته زنته ؟؟"
از روي ادب سلامي كردم جلو تر آمد و دستش را روي سرم گذاشت و سرم را بوسيد و گفت:"سارينا جون خوبي؟؟"
- ممنون مرسي
- مث اينكه منو نشناختي نه؟
- نه به جا نيوردم
- من ....
دانيال وسط حرف زن پريد و گفت:"سارينا بايد استراحت كنه ميشه بري"
- دانيال چرا نميذاره حرف بزنه...شما كي هستيد؟؟
- دانيال؟؟
- مامان برو بيرون خواهش ميكنم
دانيال اين جمله را آنقدر محكم و پر خواهش گفت كه همان لحظه خانوم خداحافضي كرد و رفت بعد از رفتن دانيال روي صندلي كنار من نشست و گفت:"مادرم بود"
- چرا گفتي بره؟؟
- نميخوام تو رو ببينه
- آخه چرا دانيال؟؟
- نمي خوام ديگه...تو كل زندگيم نبوده حالا هم كه به پيسي خورده نميخوام باشه
- اگه تو جاي من بودي قدر بدترين مادر رو هم ميدونستي
- آدم مادر نداشته باشه بهتر از اينه كه مادر بد داشته باشي.ازت يه خواهشي دارم
- چي؟؟
- اگه اومد كاريش نداشته باشي
- چرا؟
- بگو چشم
- چشم عزيزم
- چه عجب روي كلمه چشم ديگه حساس نيستي؟؟
- وقتي خودم دوتاشو دارم برا چي حساس باشم؟؟
در آغوشم گرفت و گفت:"نميدوني چقدر خوشحالم كه قراره ببيني و خوشحال باشي"
چند لحظه در آغوشش جا خشك كرده بودم كه ناگهان صداي دكتر پيروز آمد دانيال هول شد و خودش را عقب كشيد دكتر با خنده گفت:"به به عاشقا جمعشون جمعه من برم مزاحم نشم"
- نه اختيار داريد...ببخشيد
- خدا ببخشه من برا چي ببخشم؟سارينا خانوم شما خوبيد؟؟
- مرسي
- حس خاصي مثل چشم درد يا چيز ديگه اي نداري؟؟
- نه
- چشمات بايد فعلا بسته باشه ولي هفته ديگه باز ميكنم
- ممنون آقاي دكتر واقعا ازتون ممنونم نميدونم چجوري جبران كنم
- چرا از من تشكر ميكني برو خدا رو شكر كن چشمات يه جوري بوده كه تونستيم كوري مادر زاد رو درمان كنيم براي هركسي اين شانس پيش نمياد
- به هر حال از شما هم ممنونم
- خواهش ميكنم سارينا خانومي.از شوهرتم تشكر كردي؟؟به خدا خيلي دوستت داره
دست دانيال كه كنارم بود را گرفتم و گفتم:"من هميشه ممنونشم"
دستش رو روي سرم كشيد و گفت:"وظيفه مه"
دكتر رفت و من كمي استراحت كردم

صل بيستم
براي هواخوري پرستار من را روي صندلي چرخدار نشاند و همراه با دانيال به حياط بيمارستان رفتيم سوز زمستاني ميامد با اينكه پالتو تنم بود ولي سرماي عجيبي در استخوان هايم نفوذ كرده بود به دانيال گفتم:"دانيال سرده براي چي اومديم بيرون؟؟"
- هواي لندنه ديگه!بايد عادت كني
- عادت؟؟مگه چه مدت ميمونيم؟؟
- تقريبا شيش ماه
- شيش ماه؟؟
- آره
- چرا؟
- ويزامون شيش ماهست
- جدا؟؟
- آره عزيزم
- دلم براي ايران تنگ ميشه
- خيلي زود ميگذره
- كجا زندگي ميكنيم؟؟تو هتل كه نميشه
- آره ميدونم نميشه
- پس كجا؟؟
- خونه گرفتم
- كجا؟؟
- يه خونه نقلي نزديكاي اين بيمارستان اجاره كردم
لبخندي زدم كمي در سكوت گذشت كه دانيال ناگهان صندلي را با سرعت زياد حركت داد سريع راه ميرفت من كه از اين حركت ناگهاني دلهره و ترس با نمكي در وجودم افتاده بود گفتم:"دانيال چيكار ميكني؟؟ميخواي منو بكشي؟؟"
صندلي را نگه داشت و گفت:"نه دور از جون من غلط بكنم"
- پس چرا يهو اينجوري كردي؟؟
- خواستم يه ذره به هواي لندن عادت كني يه ذره....
- بترسوني منو؟؟
- آره.آفرين از كجا فهميدي
- بي نمك
دانيال ميخواست جوابم را بدهد كه پرستار آمد و چيزي گفت سپس دانيال صندلي را حركت داد پرسيدم:"كجا ميريم داني؟"
- بايد بريم از چشات عكس بگيرن
- برا چي؟؟
- براي اينكه ببينن چشمت در چه وضعيه!
- يعني ميشه زودتر چشممو باز كنن؟؟
- اگه خدا بخواد
- خدا كنه!
از چشمم عكس انداختند و من دوباره به اتاقم برگشتم كمي خوابيده بودم كه ناگهان در باز شد با صداي خواب آلود گفتم؟"دانيال تويي؟؟"
- نه دكتر پيروزم
- سلام دكتر خوب هستيد؟؟
- ممنون
- دانيال با شماست؟؟
- نه رفته پايين يه چيزي بخوره
- آهان.دكتر چشمم رو كي معاينه ميكنيد؟
- دوست داري زود ببيني؟؟
- آره خيلي
- اومدم الان معاينه ولي...
با شوق و ذوق وسط حرف دكتر پريدم و گفتم:"جدا آقاي دكتر يعني ميتونم ببينم؟"
- آره ولي الان اگر ببيني همه چيز رو سايه و چيزاي نا مفهوم ميبيني بايد دوباره چشمت رو ببنديم تا چند روز ديگه كاملا جوش بخوره و بتوني واضح ببيني
لبخندي از سر خوشحالي زدم و صاف نشستم دكتر نزديك تر آمد تا بتواند معاينه كند دكتر خواست چشمم را باز كند كه ناگهان گفتم:"نه آقاي دكتر صبر كنيد ميخوام دانيال هم باشه"
- باشه صبر ميكنيم
--------------------------

فصل بيست و يكم
دانيال هم آمد دكتر بسم الله گفت و دست پشت سر من برد و بانداژ را باز كرد هر دوري كه بانداژ ميزد صد بار بر استرس من زياد ميشد بانداژ كامل باز شد چيز هايي كه جلوي چشم من گذاشته بود را برداشت و ميديدم سايه ميديدم سايه مردي كه جلوي من ايستاده بود و سايه دستي كه جلوي من تكان ميخورد دكتر گفت:"الان دست منو ميبيني؟؟سايش رو ميبيني؟؟"
احساسات به قلبم هجوم اورد دستانم مي لرزيد با صداي لرزان گفتم:"آقاي دكتر ميبينم مبينم"
سايه مرد جلو امد دستم را گرفت و گفت:"ميبيني سايرينا ميبيني؟؟"
- دانيال تويي؟
- آره منم
- سايت رو ديدم پايين تخت بودي
دانيال من را در آغوش گرفت خيسي گونه هايش به صورتم برخورد كرد گفتم:"دانيال گريه ميكني؟؟"
- اشك شوقه
دكتر چراغ قوه اش را روي چشم من گرفت و گفت:"اين نور رو چي ميبيني؟؟"
نور را ديدم با خوشحالي گفتم:"نور هم ميبينم"
- خدا رو شكر
دانيال با صداي لرزان گفت:"پس همه چي درسته آقاي دكتر؟؟"
- همه چي درسته فقط تا حداكثر يه هفته ديگه فقط سايه ميبينه
- مرسي آقاي دكتر چجوري ازتون تشكر كنم؟؟
- تشكر لازم نيست من فقط وظيفم رو انجام دادم
- عكسا چي همه درست بود
- عكسا هم درست بود
از دكتر تشكر كردم دكتر چيزي به پرستار گفت و رفت پرستار هم امد و دوباره بانداژ چشم مرا بست

فصل بيست و دوم
هفته ها و ماه ها چشم انتظاري براي ديدن دنياي زيبا سپري شد دانيال هر روز عاشقانه دستم را ميگرفت و من را به محوطه ميبرد ولي به اصرار پرستار ها من را روي صندلي چرخدار مينشاندند وقتي به حياط ميرسيديم صندلي را گوشه اي رها ميكرد و قدم زنان در آن هواي سرد قدم ميزديم دانيال دستان سرد مرا در دستانش گرفته بود و با آتش عشق گرم ميكرد گفت:"راستي سارينا دوست داري عروسي رو كي بگيريم؟؟"
- عروسي؟
- به هر حال ما فقط عقد كرديم بايد جشن بگيريم
- عروسي؟نميدونم؟
- وقتي برگشتيم خوبه؟
- آره فكر كنم خوب باشه
- استرس دارم
- براي چي؟؟
- نميدونم براي عروسي
- استرس نداشته باش ايشالا همه چي درست ميشه.ميخواي اصلا جشن نگيريم؟
- نه اين چه حرفيه حتما بايد جشن داشته باشيم حالا چه زود تر چه دير تر
- تا كي اينجاييم؟؟
- نميدونم تا تموم شدن ويزا بمونيم بعدش بريم.چطوره؟؟
- نميدونم خوبه هر چي خدا بخواد
دستم را گرفت وآرام به سمت صندلي برد و گفت:"بيا يه ذره بشينيم خسته شدم اينقدر راه رفتم"
روي صندلي نشستم دستم را در دستش گذاشتم دانيال با لحن ملتمسانه گفت:"سارينا بهم اين اجازه رو ميدي كه....."
- كه چي؟؟
- كه.....كه....ببوسمت؟؟
نفس عميقي كشيدم و سكوت كردم.با دستانم صورتش را لمس كردم تا لب هايش را پيدا كنم لب هايم را روي لب هايش گذاشتم و بوسه ي آرامي زدم دانيال با تعجب گفت:"باورم نميشه"
- كه چي؟؟
- كه خودت منو بوسيدي
و زد زير خنده با خنده پرسيدم:"وااا چرا ميزني زير خنده؟؟"
- آخه....آخه ياد شمال افتادم
من هم خنديدم و گفتم:"خب بي دليل اول كاري اين كارو كردي خب منم اون رفتارو كردم ديگه!"
كمي سكوت كرد و بعد از چند دقيقه من را غرق بوسه كرد بعد از چند دقيقه خودم را عقب كشيدم و گفتم:"دانيال مگه مردم اينجا نيستن؟زشته اين كارا"
- نه عزيزم اول اينكه اينجا اين كار عاديه دوم اينكه يه جاي خلوت توي باغ بيمارستانه"
- داني برام اينجا رو توصيف ميكني؟؟
- آره عزيزم...
- خب بگو
- اينجا پر از درخته يه جايي جلوي بيمارستان.چنتا صندلي چوبي داره پرنده داره
- ديگه چي داره؟؟
- همينا رو داره اصلا من براي چي دارم ميگم.قراره بعدا خودت اينجا رو ببينيا!!
لبخندي زدم و دوباره به قدم زدن ادامه داديم رفتيم داخل بيمارستان و من از خستگي خوابم برد

فصل بيست و سوم
داينال هيجان زده در را باز كرد و داخل آمد و گفت:"سارينا برات خبر دارم بگو چي؟؟"
- چي؟؟؟
- حدس بزن؟؟؟
- چشمم رو زودتر باز ميكنن؟؟
- آره آفرين حالا بگو كي؟؟؟
- كي؟؟؟
- بگو ديگه
با ذوق گفتم:"الان؟؟"
- نه الان كه نه ولي فردا چشمت رو باز ميكنن
از خوشحالي جيغي كشيدم و گفتم:"هورا...جدي ميگي دانيال؟؟"
- آره بابا
- دانيال يه چيزي بگم؟؟
- بگو
- كي مرخص ميشم؟؟؟
- مرخص؟؟نميدونم....لابد وقتي چشمت رو باز كردن
- خسته شدم از اينجا
- بيا بريم تو باغ يه دور بزنيم
- از اونجا هم خسته شدم!چشم بسته هم خودم ميتونم برم
پوزخندي زد و گفت:"خب كجا بريم؟؟هان؟؟"
- نميشه بريم بيرون؟؟
- نه بابا...نگهبان گير ميده
- حالا بپرس
- نميشه ديگه من ميدونم
در حال حرف زدن بوديم كه دكتر در را باز كرد و داخل امد با هيجان گفت:"سلام سارينا خانوم خبر خوش رو شنيدي؟؟"
- سلام دكتر...بله دانيال بهم گفت
- چه خوب!پس بي صبرانه منتظر فردا باش
- واقعا ازتون ممنونم
- وظيفم بود دخترم
- آقاي دكتر
- چيه دخترم؟؟
- از بيمارستان خسته شدم
- همينه ديگه.به جاش چشمات خوب ميشه ميري لندن زمستوني رو ميبيني
- نميشه.....
- چي؟؟؟
- كه بريم بيرون؟؟
- نه قانون بيمارستان اين اجازه رو نميده
- خواهش ميكنم
- اگه دست من بود حتما اين كار رو ميكردم ولي نميشه
- باشه دكتر ممنون
- خواهش ميكنم.پرستار الان مياد ببرتت از چشمات عكس بگيره
دكتر رفت چندي بعد پرستار من را به اتاق عكس برداري برد چشمانم را باز كردند هنوز هم سايه هايي ميديدم وقتي عكس گرفتند من را به اتاقم بردند ولي دانيال آنجا نبود كمي نگران شدم روي صندلي نشستم و كتاب مورد علاقه ام كه روي ميز بود را شروع به خواندن كردم در قسمت هاي حساس كتاب بودم و با انگشتانم محكم تر كتاب را لمس ميكردم كه در باز شد دانيال داخل آمد و گفت:"سارينا پاشو يه راهي پيدا كردم بريم بيرون"
كتاب را كنار گذاشتم و ايستادم و گفتم:"چجوري؟؟ديوونه شدي؟؟"
- اول اينكه سريع ميريم ميايم كسي نميفهمه دومن يه كاري ميكنم كسي نفهمه تويي
- چجوري؟؟
- بيا جلوتر
با دستم پايين تخت را گرفتم و جلوتر رفتم دستانم را گرفت و پالتويي به دستانم داد و گفت:"اينو بپوش"
- الان با اين نميفهمن منم؟؟
- حالا تو بپوش
پوشيدم ناگهان سنگيني چيزي را روي سرم حس كردم با دستانم لمس كردم و گفتم:"اين چيه؟؟"
- كلاهه حالا اين عينكم بزن
عينك را روي باند هاي چشمم زد و دستانم را گرفت و گفت:"بريم"
- داينال ميفهمن
- نميفهمن
- اگه اومدن تو اتاق چي؟؟
- با دكتر هماهنگ كردم بگه كسي نياد اينجا سارينا خوابه
لبخندي زدم و حركت كرديم به سمت در خروجي

فصل بيست و چهارم
دست در دست دانيال در خورجي را گذراندم چند متري كه دور شديم دانيال با هيجان گفت:"ديدي....ديدي اومديم بيرون؟؟ها ها!!حالا كجا بريم سارينا خانوم؟امروز در اختيار شماييم."
- نميدونم تو بگو
- نه ديگه گفتم توبگو كجا بريم
- آخه من كه نميشناسم اينجا رو؟
- مثلا اگه تهران بوديم ميشناختي؟؟
پوزخندي زدم و گفتم:"نه...!"
- خب ديگه حالا بگو.پارك موزه باغ وحش رستوران...كجا؟؟
دستم را به ساعت مچي ام بردم و آن را لمس كردم ساعت حدود يازده و نيم ظهر بود هواي سردي شديدي داشت رو به داينال گفتم:"دانيال الان كه سرده پارك نميتونيم بريم موزه هم بايد بتونم ببينم بريم...بريم... نميدونم اخه"
- من يه جا در نظر داشتم ولي حالا كه سردته...خب نميتونيم بريم ديگه
- كجا؟؟
- سردت ميشه
- آخه يه چيزي شبيه همون قدم زدنيه كه توي بيمارستان ميرفتيم
- اون فرق ميكرد.محيط بيمارستان خسته كننده و بده ولي اينجا فرق ميكنه.حالا بگو كجا؟
- بريم دم رودخونه تايمز جاي فوق العاده ايه...خيلي قشنگه بريم قدم بزنيم
- من كه چيزي از قشنگيش نميبينم!
- خب عزيز دلم امروز ميريم مرخص هم كه شديم ميايم همينجا تمام چيزايي رو كه نديدي رو ببيني!
- دانيال...
- جونم؟
- باورم نميشه!
- باورت نميشه چي؟؟
- باورم نميشه تا چند روز ديگه قراره ببينم
- باورت بشه چون واقعا قراره ببيني
- خيلي خوشحالم واقعا نميدونم به خاطر اين لطف هايي كه به من كردي چجوري ازت تشكر كنم!
- من چجوري بايد به خاطر اين لطف ازت تشكر كنم؟
- چه لطفي؟تمام لطف ها رو تو كردي
- همين كه كنارمي و وجودت به زندگيم صفا داده بهترين لطفيه كه در حق من كردي
به راننده تاكسي گفت كه به سمت رودخانه تايمز حركت كنه من آرام در تاكسي نشستم و داينال هم كنارم نشسته بود هيچ حرفي نمي زد چندي طول كشيد تا به رودخانه رسيديم غوغا و هياهو مردم فضاي آنجا را پر كرده بود دانيال دستانم گرفت و شروع به قدم زدن كرديم از داينال پرسيدم:"دانيال اينجا چرا اينقدر شلوغه؟"
- اطراف اين رودخونه اكثر مردم ميان هنر نمايي مي كنن مثلا بيا بريم اون جلو اون مرده رو ببين داره گيتار ميزنه و مي خونه
دستم را گرفت و به سمت صدايي بردكه با هر قدم نزديك تر مي شد من را روي صندلي نشاند و گفت:"حالا گوش كن"
مردي با صداي زيبايي گيتار ميزد و مي خواند از دانيال پرسيدم:"دانيال براي چي ميان اينجا و ميخونن؟؟"
- خب بعضيا دانشجوهاي اينجان براي كسب درامد اين كارو ميكنن بعضيا هم براي علاقه شخصيشون
- چه جالب ديگه چي اينجاست؟؟
- خيلي چيزا هست مثلا يه يارو داره اونور تر هيپ هاپ ميرقصه يكي با گروهش باله ميرقصه يكي.....
- باله؟؟
- آره يه جور رقصه
- داينال بيخيال اين آدما بيا يه ذره راه ريم
بلند شد و دستان من را گرفت و شروع به راه رفتن كرديم

فصل بيست و پنجم
سوز سرد لندن به صورتم سيلي ميزد ولي گرماي عشق ان را از يادم برده بود با دانيال اطراف درياچه قدم ميزديم دانيال دستم را گرفته بود و از دانشگاه و دوران زندگي اش در لندن ميگفت كمي قدم زديم دانيال كافي شاپي را كه هميشه در دوران دانشجويي در ان قهوه ميخورد را پيدا كرد و من را به آنجا برد روي صندلي گرم كافي شاپ نشستيم و دو فنجان قهوه برايمان آورد داينال گفت:"سارينا به خدا اگه خوب شي اينقدر برات برنامه دارم كه نگو"
- مثلا چي؟؟
- ميريم كل لندن رو ميگرديم ميريم ديسكو ميريم گردش ميبرمت هر جايي كه بخواي
- دلم ميخواد تهران رو ببينم
- تهران؟بايد شيش ماه منتظر بموني تا بريم تهران
- خيلي دوست داشتم كه زودتر برم
- ميتونيم بريم
- نه!وقتي اينجاييم و اين فرصت نصيبمون شده كه اينجا رو ببينيم اينجا ميمونيم شيش ماه ديگه ميريم تهران
- راستي برات يه برنامه ديگه هم دارم
- چي؟؟
- لباس عروس و بقيه خريدارو از اينجا ميكنيم........واااااااي چه كيفي ميده بريم خريد عروسي
لبخندي زدم و گفتم:"مگه تهران رو ازمون گرفتن كه مي خوايم از اينجا خريد كنيم؟؟"
- نگرفتن ولي ميرم از اينجا برات بهترين لباس عروس رو ميخرم برات چيزي رو ميخرم كه هعيچكس هيچجاي دنيا نديده باشه
- داينال من اگه چشمم خوب بشه و بتونم ببينم با اين دنيا غريبه ميشم خب
- يعني چي غريبه ميشم؟؟
- يعني نميتونم الفبا رو اينجوري بخونم نميتونم...
- اين ديگه غصه داره؟؟برات معلم خصوصي ميگيرم كه بتوني ببيني تازه برات معلم ميگيرم بتوني ربان هم ياد بگيري با هر كلاسي كه بخواي بتوني بري
- ميشه؟؟؟
- چرا نميشه؟؟ميشه عزيزم اصلا فكر اينجور چيزا رو نكن فقط به اتفاقاي خوب آينده فكر كن
در آرامش نشسته بوديم كه ناگهان موبايل دانيال زنگ خورد دكتر بود مثل اينكه كار واجبي داشت نگران شده بود كه كجاييم!دانيال قول داد كه بعد از نهار حتما بيمارستان باشيم دانيال با عجله گفت:"سارينا پاشو بريم رستوران غذا بخوريم سريع بايد بريم بيمارستان"
- ديد بالاخره گندش درومد!!
- نه بابا پرستارا چيزي نفهميدن فقط دكتر گفت بهتره برگرديم بيمارستان
بلند شدم دانيال تاكسي گرفت و رفتيم به سمت بهترين رستوران لندن دانيال چندين غذا سفارش داد بعد از يك هفته غذاي بيمارستان خوردن غذاي خوشمزه رستوران خيلي به من مزه كرد سريع برگشتيم به بيمارستان و بدون اينكه كسي چيزي بفهمد دوباره به اتاقم بازگشتم
------------------------------

فصل بيست و شش
وقتي به بيمارستان برگشتيم دكتر در اتاقم نشسته بود با ورود ما گفت:"به به دو كفتر عاشق اومدن سارينا خانوم چه با اين كلاه و عينك خوشگل شدي"
- مرسي آقاي دكتر
- دخترم لباس بيمارستان رو بپوش توي تختت بپين الان يكي از پرستارا مياد ببرتت آزمايش بگيره
- آقاي دكتر پرستارا چيزي نفهميدن؟؟
- نه دخترم كسي چيزيي نفهميد اومدم تو اتاقت نشستم به پرستارا هم گفتم ميخوام با مريضم تنها باشم كسي هم نيومد حالا خوش گذشت؟
دانيال تا من خواستم جواب بدم گفت:"بد نبود آقاي دكتر فقط وقتي شما زنگ زديد سريع ناهار رو خورديم و اومديم"
- حالا چي خورديد؟؟
- جاتون خالي استيك
- واي كه من عاشق استيكم
- آقاي دكتر سارينا خوب شد يه روز شما و خانوادتون مهمون من ميريم استيك ميخوريم چطوره؟؟
با تعجب پرسيدم:"مگه زن داريد آقاي دكتر؟؟"
- آره دارم تازه يه دختر هم دارم فكر كنم همسن و سالاي خودت باشه.چند سالته؟؟
- شونزده
- آره دختر منم شونزده سالشه
- چه خوب پس يه روز با هم ميريم ولي وقتي كه من بتونم ببينم
مشغول حرف زدن بوديم كه پرستار وارد شد من را روي تخت نشاند و آزمايش خون گرفت و رفت دكتر هم همراه او خارج شد دانيال با ذوق كنارم نشست و دستم را گرفت و گفت:"دكتر گفته فردا چشماتو باز ميكنه خبر داري؟"
- آره خيلي خوشحالم
- از چي؟به خاطر اينكه منو قراره ببيني
- نه بايد از اون قضيه ناراحت باشم
- جدا؟؟
- نه بابا شوخي كردم.ولي خيلي دوست دارم كه اول خودمو تو آينه ببينم بعد تو رو ببينم
- به زودي ميبيني گلم.فقط بايد صبر كني
- دانيال قول دادي برام معلم بگيريا.......
- ميگيرم ديگه.من قول دادم پاي قولم واي ميستم
- از فردا قراره پا به يه دنياي جديد بذارم نميتوني حس منو بفهمي
- ميتونم بفهمم
- آخه چجوري؟؟تو كه تا به حال مثل من نبودي
- بودم ولي نه اينجوري
- پس چرا به من نگفتي؟؟
- ميگم.ميگم.يه كمي استراحت كن منم خستم يه ذره بخوابم بلند شدم برات ميگم چي شده
لبخندي زدم و چشمانم را روي هم گذاشتم

فصل بيست و هفت
هر دوري كه باند چشمم دور سرم ميزد استرس من را بيشتر ميكرد فكر هاي و سوال هاي فراواني مغزم را تسخير كرده بودند با خودم مي گفتم:"اگه نبينم چي؟؟اگه هنوز خوب نشده باشم؟اگه دوباره چشمم عمل بخواد چي؟؟اگه و اگه و اگه..."
اگه و اگه هاي فراواني در مغزم بود و با خودم درگير بودم كه دكتر آخرين دور را زد باند را برداشت پرده هاي اتاق كنار بود و نور ضعيف زمستاني به داخل اتاق ميامد چشمم از نور زده شد و دستم را جلوي نور گرفتم دكتر گفت:"خدا رو شكر به نور واكنش داده چشمش اين نشونه ي خوبيه سارينا"
چشمم را در اتاق حركت دادم تصاوير تاري ميديدم شخصي دستش را تكان ميداد پسر جواني پايين تخت ايستاده بود خانومي در كنار مرد ميانسال.....مرد ميانسال دستش را تكان داد و گفت:"سارينا ميبيني؟؟"
در كپ بودم !پس آن شخص ميانسال دكتر بود!آن پسر جوان هم بايد دانيال بود با هيجان گفتم:"دانيال اون تويي پايين تخت؟آره تويي؟؟"
از شوق نزديك بود اشك بريزم كه دكتر گفت:"سارينا خانوم گريه نكن براي چشمت بده"
جلوي اشك هايم را گرفتم دانيال جلو آمد و گفت:"ميبيني ساريناي من؟؟داري ميبيني؟؟"
چشم هايش را به او دوختم و گفتم:"آره دارم ميبينم همه چي رو دارم ميبينم"
دانيال از خوشحالي صدايش ميلرزيد همه چيز تار بود ولي ميتوانستم رنگ ها را تشخيص بدهم ولي اسم آنها را نميدانستم رو به دكتر كردم و گفتم:"دكتر چرا پس تار ميبينم؟؟"
- تا چند ساعت ديگه خوب ميشه
- جدا؟؟ديگه لازم نيست چشمم رو ببندم؟؟
- نه بايد باز باشه هر شش ساعت يكبار هم پرستار مياد قطره چشمت رو ميريزه
- مرسي آقاي دكتر نميدونم چجوري ازتون تشكر كنم
- براي صدمين بار ميگم كه تشكر لازم نيست وظيفمه.فقط دخترم ذوق زده نشي گريه كنيا...گريه اصلا براي چشمت خوب نيست
- چشم آقاي دكتر
- پس من ميرم.آقا دانيال ديگه سپردمت به خودت
پرستار وضعم را چك كرد و با دكتر خارج شد دانيال جلو آمد و گفت:"بالاخره چشم انتظاري تموم شد"
- واي دانيال باورم نميشه دارم ميبينم
- باورت بشه چون واقعا داري ميبيني
- حيف كه تار ميبينم وگرنه همين الان آينه ميگرفتم تا بتونم خودمو ببينم
- يعني اصلا دلت نميخواد منو ببيني؟؟؟
- چرا خيلي دوست دارم ولي شونزده ساله تو حسرت ديدن خودمم
- باشه گلم تا چند ساعت ديگه ميتوني ببيني
خواستم از تخت بيرون بيايم كه دانيال گفت:"كجا داري ميري با اين وضع؟؟"
- داينال ميخوام يه ذره راه برم
- حالا بشين يه ذره ديگه بعد ميريم قدم ميزنيم
- نه همين الان ميخوام برم
- اگه دكتر ببينه شاكي ميشه ها...!
- دكتر كه چيزي نگفته پاشو بريم
دانيال تسليم شد و دست من را گرفت و روانه ي حياط بيمارستان شديم

فصل بيست و هشتم
از تخت پايين آمدم پايين را نگاه كردم پا هاي خودم را ديدم كمي با نگاه كردن به پايين سرم گيج رفت كه دانيال من را گرفت و گفت:"خوبي؟؟"
- آره فقط ارتفاع نديده بودم
خنديد و دستم را گرفت و گفت:"بريم؟"
- بريم
دست در دست هم راهرو را طي كرديم و به حياط رسيديم با شوقي از درونم گفتم:"دانيال بايد بهم قول بدي هر چي اينجا هست بهم بگي چيه"
- مثلا چي؟؟اينايي كه ميبيني تو باغ زيادن درختن و....
- يه رنگ اينا ميگن سبز؟؟
- نه.الان زمستونه برگاش ريخته ولي رنگ تنش قهوه ايه........
- پس سبز چه رنگيه؟؟
- سبز؟بذار سبز پيدا كنم...
خانومي رد شد كه لباس سبز رنگي تنش بود با دست اشاره كرد و گفت:"سارينا ببين اين رنگي سبزه!"
خانوم نگاهي به خودش كرد و سپس به دانيال نگاهي انداخت پشت چشمي نازك كرد و رفت دانيال زد زير خنده.گفتم:"براي چي ميخندي؟؟"
- اون خانومه كه نشونت دادم
- خب
- فكر كرد داريم مسخرش ميكنيم براي همين اخم كرد
خنديدم و گفتم:"خب اينجوري نشون نده بهم بگو كه فلاني رو ببين يا فلان جا رو ببين"
- فكر نميكردم حواسش به ما باشه
- حالا اشكالي نداره.اونا چيَن؟
همه چيز را برايم گفت و من تازه فهميدم كه در دنيايي كه نديدم چقدر غريبه ام .تاري چشمم بر طرف شد ما كه به اتاق برگشته بوديم به دانيال گفتم كه ميتوانم ببينم دانيال آينه را پشتش گرفت و جلوي من نشست و گفت:"اول منو ببين"
- دانيال شوخي نكن بده خودمو ببينم
- اول منو ببين.ببين با اون چيزي كه فكر ميكردي يه شكلم؟؟
به صورتش نگريستم چشمم را كمي جمع كردم تا دقيق تر بينم چشم هايي به رنگي كه اسمش را نميدانستم چشماني كه با نگاه كردن به آن آرامشي در دلم زنده شد گفتم:"دانيال خب بگو چشمات چه رنگيه موهات چه رنگيه.اينا رو بهم بگو"
- چشمام طوسيه
- طوسي؟
- چطور؟؟
- خيلي قشنگه بهم آرامش ميده
- اين چشماي توئه كه داره همه چيو قشنگ ميبينه
- زيبايي چشمات غير قابل انكاره.موهات چي؟؟
- قهوه اي.تقريبا ميگن بهش خرمايي
دوباره نگاه كردم دماغ قلمي كوچك لب هاي نه چندان بزرگ ولي متناسب با صورتش.در صورتش كنكاش ميكردم و هر لحظه به دنبال جذابيت و زيبايي جديدي مي گشتم بلند شد و ايستادد قد و قامت بلندش جذاب ترش كرده بود آينه را خواست كه جلويم بگيرد كه گفت:"اول چشمات رو ببند"
- براي چي؟
- ببند
چشمانم را بستم وقتي چشمانم را باز كردم آينه را در مقابل خودم ديدم يعني واقعا اين من بودم؟؟دختري با پوست روشن و صاف و ابروهايي كه به جذابيت چشمانم بيشتر افزوده بود و چشماني...پرسيدم:"دانيال چشماي من چه رنگيه؟؟"
- كمي در چشمان خيره شد و گفت:"قهوه اي.."
- قهوه اي؟
دوباره در آينه نگاه كردم چشمان قهوه اي پر مژه با دماغ كوچك ابرو هايم را انگار برداشته بودم ولي هيچگاه اين كار را نكرده بودم لب هاي سرخ قلوه اي.همچنان مشغول نگاه كردن بودم كه دانيال آينه را از جلويم بداشت و گفت:"بسه ديگه چقدر خودتو نگا ميكني!!"
با لحن شاكي گفتم:"اِ...دانيال اذيت نكن بده آينه رو"
- خودتو ديدي ديگه
- ديدم ولي به اندازه ي شونزده سال خالي نشدم!
- اينقدر نگاه نكن الان فكر ميكني چقد خوشگلي ديگه ما رو محل نميدي
- برو بابا...انگار خودش چقدر زشته
- خودت زشتي...
- بده آينه رو
- دكتر گفته بايد استراحت كني
- تا آينه رو ندي نميخوابم
- بخواب تا بهت بدم
- نميخوام
- بخواب
- نه...
- به خدا بيدار شدي بهت ميدم
- قول؟؟
- به خدا گفتم ديگه بالا تر از خدا چيه مگه؟؟
- راستي دانيال....
- بخواب
- كارت دارم بذار اينو بگم ميخوابم
- بگو
- قرار بود برام يه چيزي تعريف كني
- باشه برات ميگم از خواب كه بيدار شدي ميگم برات


ادامه مطلب
نویسنده : admin
بازدید : 49


فصل نهم
خانه همچنان پر از صدا و هياهو بود حسام پليس ها را خبر كرده بود همچنان مي لرزيدم دانيال سعي مي كرد آرامم كند فريبا آب قند هم مي زد و ............چيزي كه عجيب بود اين بود............بهاره رفته بود بدون اجازه ي دانيال هر چقدر كه دانيال هم به او زنگمي زد بر نمي داشت از استرسي كه به من وارد شده بود در بقل دانيال خوابم برد و وقتي بيدار شدم خودم را روي تخت يافتم...هوا سرد شده بود........كنار گرماي مطبوع شومينه نشستم و به اهنگ زيبايي گوش دادم صداي داد و بي داد از پايين بلند شد اهنگ را قطع كردم تا به پايين بروم دانيال بود كه با دختري دعوا مي كرد گوشم را تيز كردم..........بهاره بود بعد از يك روز برگشته بود...اما.............برايم جالب بود بدانم براي چه؟؟مطمئنا براي يك روز دير شدن نبود........آمدم به پايين بروم كه كنترلم را از دست دادم و از پله ها به پايين پرت شدم...و در پاگرد پله به ديواري خوردم.......چيزي را متوجه نشدم فقط صداي دانيال را شنيدم كه فرياد زد سارينااااااااااا.........
از خواب بيدار شدم روي تخت بيمارستان بودم دستم درد مي كرد نمي توانستم تكان بدمش احساس كردم چيزي سخت ان را در بر گرفته كه صدايي آشنا در را باز كرد و به داخل امد
- سلام سارينا خانوم خبي؟؟درد نداري كه؟؟
- سلام........نه زياد چي شده؟؟
- هيچي داشتي ميومدي پايين كه افتادي
- براي چي؟؟
- براي چي چي؟؟
- چرا داشتم ميومدم پايين؟؟
- فكر كنم به خاطر داد و بيدادايي بود كه من كردم
- آهان......چرا با بهاره دعوا مي كردي؟؟
- بيخيال قصه اش مفصله.........
- دانيال بگو........
- باشه.....مي گم ولي فعلا پاشو كه بريم يه چيزي بخوريم ساعت يكه.........كم كم داره گشنم ميشه
- پس تو رستوران بگو
- باشه خانومي.........
كمكم كرد از تخت پايين آمدم مانتو را تنم كرد و بيرون رفتيم رستوران گرمي بود بوي مطبوع غذا در آن پيچيده بود دانيال صندلي اي بيرون اورد و من را روي آن نشاند موسيقي سنتي اي كه در رستوران پخش مي شد آرامشي عجيب به من داده بودنمي دانستم اين آرامش براي بودن در كنار دانيال است يا براي آن موسيقي؟؟!!گفتم:"راستي دانيال بگو........"
همچنان كه منتظر غذا بوديم شروع به حرف زدنكرد
"يادته اونروز يه دزد اومد كه ترسيده بودي؟؟"
- آره
- فريبا داستان بهاره رو برات گفته؟؟
- تا حدودي
- اون شهرش كه طلاقش داده بود دوباره اومده بود سراغش و گفته بود كه يا بچه رو ميدي يا پول
- بچه؟؟مگه بچه داره؟؟
- آره يه پسر 4 ساله پيش يكي از فاميلاشون زندگي مي كنه بهش گفتم بيارش اينجا اون حرف گوش نكرده
- خوب بقيشو بگو
- بهاره هم كه نمي تونه پول رو پرداخت كنه.........
- نگو كه دزدي كرده
- نه........نه بابا.............شوهره مي فهمه تو اين خونه كار مي كنه دنبالش مي كنه و مي رسه به اين خونه تمام طلا هاي تو رو مي دزده به خاطر اينكه گفته بود كارگره كسي بهش شك نكرده بود
- خوب
- بعدش اون روز بهاره تمام طلا ها رو اورده بود تحويل داده بود من هم كه فكر كردم با هم همدستن كلي باهاش دعوا كردم
عصباني شدم و با صداي بلند گفتم:"چرا دانيال؟؟؟اون كه مقصر نبوده"
- سارينا جان صداتو بيار پايين خانومي.........رستورانه زشته
- جواب منو بده
- خوب من اول فكر كردم با هم همدستن
- ازش معذرت خواهي كردي؟؟؟
- نه
- خيلي بي ادبي!!!!!!!!
با خنده گفت:"چرا؟؟"
- آخه اين بيچاره رو وسط اين فصل سرد از كار بي كارش كردي بي ادب
- ببخشيد
- اينو به من نبايد بگي بهيي ديگه بايد بگي
- نميشه
- اِ.......غرورتون نميذاره؟؟
سكوت كرد غذا ها را اوردند چلو كباب با دوغ محلي..........آخ جون........عاشقشم...........سرم را پايين انداختم ساميار قاشق غذا را بهصورتم نزديك كرد ولي صورتم را برگرداندم قاشق را زمين گذاشت و چانه ام را گرفت سرم را بالا آورد و گفت:"اگه زنگ بزنم بگم ببخشيد راضي ميشي؟؟"
سكوت كردم همان موقع تلفن را برداشت و به بهاره زنگ زد دوباره بهاره به خانه آمد........البته اينبار با پسرش بدون اينكه كسي بداند انجا كار مي كند

فصل دهم
در باغ با فريبا در حال قدم زدن بودم هوا سرد شده بود صداي خش خش برگ هاي پاييزي آرامشي به من مي داد فريبا دستم را گرفته بود و مرا به سمتي كه نمي دانم دقيقا كجا بود مي برد با دستم دري را لمس كردم در گلخانه بود فريبا دستم را رها كرد همچنان مي رفتم حس عجيبي داشتم گلخانه گرم بود با دستم صندلي را پيدا كردم و روي آن نشستم صداي نفس كسي در گلخانه مي آمد پرسيدم:"فريبا اونجايي؟"
صدايي نيامد دوباره پرسيدم اين بار شخصي جلو آمد و دستم را گرفت...پرسيدم:"كيه؟؟دانيال تويي؟؟"
دستمرا گرفت باز هم صدايي نيامد دستم را كشيدم باز دستم را گرفت گفتم:"بگو كي هستي؟؟"
با دستانم صورتش را لمس كردم صورتي آشنا دانيال بود دستم را پايين آوردم و گفتم:"دانيال چرا حرف نمي زني نصف جونم كردي؟؟"
با ناراحتي گفت:"مي خواستم بهت يه چيزي بگم.........ولي..........."
- بگو
- بعد از عملت........
- عملم كيِ؟
- ايشالا باشه براي سه روز ديگه
دل تو دلم نبوداز شادي در آغوش دانيال پريدم نمي دانم چه شد...........حركتي غير ارادي بود گفتم:"بگو چي مي خواستي بگي.........."
- از اينكه بگم مي ترسم................
- مگه چيزي شده؟؟
- نه ولي..............
- داري نگرانم مي كني
- هيچي بعد از عمل بهت مي گم
گفتم:"هر جور راحتي"و دوباره در آغوشش رها شدم مو هايم را نوازش كرد............نمي دانم چه شدكه دوباره گرمي بوسه هايش را حس كردم اينبار او راپس نزدم خودم هم به اين عشق بازي ادامه دادم هواي سرد پاييز را حس نكردم پنج دقيقه كه گذشت به داخل ساختمان رفتيم..........خيلي دوست داشتم با تمام وجود فرياد بزنم"دوستت دارم دانيال"
دانيال در اين دنيا تنها كسي بودهاز روي ترحم به من محبت نمي كرد واقعا مرا دوست داشت طوري با من رفتار مي كرد كه گويا مرا از بچگي مي شناسد با من عاشقانه رفتار مي كرد منرا هم عاشق عشق خود كرده بودو غرق در عشق او شده بودم...........
سه روز ديگر تاپايان اين دنياي سرد و تاريك و خاموش مانده بود هر روز استرس دانيال براي عمل بيشتر مي شد چيزي را كه مي خواست به منبگويد هميشه پنهان مي كرد
در اتاقم نشسته بودم عصر همان روز بود در اتاق باز شد و دانيال داخل امد كنارم نشست و گفت:"سارينا اگه يه چيزي بهت بگم نه نميگي؟؟"
- چي؟؟
- حالا بگو
- خوب بستگي داره اينجوري كه نميشه
- آخه برام خيلي مهمه
- اول بگو
- بگم؟؟
- آره بگو
دستم را گرفت و گفت:"بامن ازدواج مي كني؟؟"
سكوتي كردم و گفتم............"دانيال من خيلي دوستت دارم ولي..........براي ازدواج خيلي زوده"
- پس كي؟؟
- راستش رو بخواي تو معشوقه ي مني
دانيال كه پكر شده بودگفت:"داري براي دلخوشي من ميگي؟؟"
- نه به خدا اگه دوستت نداشتم يه ثانيه هم صبر نمي كردم
- خوب ازدواج نه ولي............نامزد
- مثل دوست؟؟
- تقريبا ولي نامزد
- مگه الان اينجوري نيست
خنديد و گفت:"آره همينجوريه ولي.........مي خوام اسمم رو اسمت باشه"
دستم را جلو گرفتم و گفتم:"پس حلقه رو دستم كن"
- جدي داري مي گي؟؟
- پ ن شوخيه..........يالا..........دستم كن
باخوشحالي حلقه را دستم كرد و گفت:"دو سال ديگه ازدواج مي كنيم چشمت هم كه خوب شد يه نامزدي مفصل ميگيريم.خوب؟؟"
بقلش پريدم و گفتم:"عاليه............."
-----------------------------

فصل يازدهم
فريبا من را به اتاق دانيال برد دانيال مشغول كتاب خواندن بود و با ديدن من كتاب را كنار گذاشت و جلو آمد و دستم را گرفت من را روي مبل نشاند و حلقه اي كه ديروز به من داده بود در دست داشتم كنارم روي مبل نشست و دستم را گرفت در حالي كه دستم را نوازش مي كرد گفت:"سارينا ازت يه چيزي بخوام نه نميگي؟؟"
خودم را عقب كشيدم و گفتم:"بستگي داره چي باشه"
خنديد و گفت:"نه نترس........ميخوام برام يه چيزايي رو تعريف كني"
- مثلا چي؟؟؟
- يه چيزايي كه وقتي ازشون حرف مي زني اعصابت خورد ميشه.........ياد اوري خاطراتشون باست عذاب آوره
- منظورت چيه؟؟
- حاج اكبر و پسرش
آهي كشيدمو گفتم:"جيو مثلا مي خواي بدوني؟؟"
- ازاولش
- پس بشين و گوش كن
- گوش به فرمان شمام ارباب
خنديدم و گفتم:"يه روزي روزگاري يه دختري بود توي يتيم خونه........."
- نه ديگه مثل داستان نگو اونقت خوبم مي بره
- باشه پس معمولي ميگم
- بگو عزيزم بگو..........
- من از بچگي كه چشمام رو باز كردم و فهميدم كي هستم و چيكار مي كنم و دنيا چيه توي يه خونه ي بزرگ پر از بچه هاي كوچيكتر و بزرگتر از خودم ديدم البته چه ديدني.......ديدني كه همش سياهي بود همش رو حس مي كردم دوستاي زيادي نداشتم تنها و گوشه گير بودم تااينكه حدود 5 سالم شد يه آقايي كه خيلي پولدار بود به يتيم خونه ي ما اومد از توي ليست ها دختري رو انتخاب كرد كه از همه بيشتر به مبت احتياج داشت اون هممن بودم برام مثل پدر بود پدري كه هيچوقت نفهميدم چجوريه........!هر روز ميومد پرورشگاه برام عروسك مي گرفت مي گفت عروسكا خيلي خوشگلن ولي من نمي تونستم زيبايي اونا رو بفهمم لمسشون مي كردم بعضيا سفت بودن و صورتشون مثل خودم دماغ و دهن داشت بعضي ها هم نرم و پشمي بودن البته هيچ كدوم براي خودم نمي موندن چون بچه هاي ديگه ميومدن و اونا رو مي دزديدن فقط يه عروسك خرس برام مونده كه فكر كنم توي وسايلام ديده باشي.........برام اتاق خصوصي گرفت پسرش رو مي اورد با من بازي مي كرد اسم پسرش...
(آهي كشيدم و گفتم)ساميار بود با هم خيلي بازيميكرديم حاج اكبر قول داده بود بعد از مرگش پسرش حتما بياد و بهت سر بزنه مسئوليتت رو قبول كنه و به چيزايي مي گفت كه امكان پذير نبود مي گفت بزرگ كه شديد با همازدواج مي كنيد و علاوه بر اون مي گفت خرج عمل چشمت رو ميده.......حاج اكبر وقتي 12 سالم بود مي خواست منو ببره دكتر البته برد ولي عمرش قد نداد اونموقع قرار شد پسرش ساميار منو دكتر ببره كه ..........نمي دونم چي شد كه شونه خالي كرد و منو تنها گذاشت من چند سالي دوباره به تنهايي هاي اولم برگشته بودم تا تو اومدي..............."
آهي كشيد و گفت:"توهيچوقت ساميار رو نمي بخشي؟؟"
- چرا اين سوالو مي پرسي؟؟
- دليل خاصي نداره
- چرا برات مهمه؟؟
- مي خوام اون نامرد كه نوجوونيت رو خراب كرده بشناسم
- راستش رو بخواي ديگه برام اهميتي نداره
- اگه برگرده بگه پشيمونم چي؟؟
- باهاش خيلي حرف دارم.........
- مثلا چي مي خواي بهش بگي؟؟
زدم زير گريه و گفتم:"نامرد چرا گذاشت رفت مي دوني من چقدر زجر كشيدم توي اون سالها؟؟؟"
- دوستش داشتي؟؟
- اگه منظورت اينهكه عشقم بود نه.........
- پس چرا زجر مي كشيدي؟؟
- راستش رو بخواي براي اين بود كه رفت و نذاشت من عمل بشم............
- چه فرقي مي كنه الان عمل ميشي
- اونجوري چند سال از عمرم رو توي سياهي نمي گذروندم
- اشكالي نداره
سرم را روي سينه اش گذاشت و گفت:"ديگه ناراحت هيچي نباش من پيشتم"
بقلش كردم دوباره به آرامش بازگشتم
-----------------------------------------

فصل دوازدهم
با صداي دانيال كه با صداي بلند ميگفت:"پاشو سارينا خانوم پاشو ميخوايم بريم آخرين روز رو جشن بگيريم"از خواب بيدار شدم از حالت خوابيده پاشدم و نشستم با تعجب گفتم:"آخرين روز؟؟"
نزديك شدنش را حس كردم روي تخت نشست و با انرژي گفت:"آره ديگه روز اخري كه نمي بيني"
لبخندي از سر خوشحالي زدم دستم را گرفت و كشيد و من را بلند كرد و گفت:"پاشو تنبل پاشو روز آخره بايد بتركونيم"
من كه كشيده ميشدم از جايم پاشدم و گفتم:"حالا كجا ميخوايم بريم؟؟"
- تو لباستو بپوش سورپرايزه
- سورپرايز؟؟
- آره ديگه؟؟
- چه جور سورپرايزيه؟؟
- سورپرايزه ديگه اگه ميخواستم بگم كه ديگه سورپرايز نميشد
فريبا را صدا زد تا به كمكم بيايد در حالي كه صدايش دور ميشد گفت:"زود حاضر شيا فريبا الان مياد كمكت"
هنوز در شك بودم سوال هاي زيادي ذهنم را مشغول خود كرده بود يعني چه سورپرايزي است؟؟كجا ميخواهد من را ببرد؟؟همه چيز را به دست صبر و زمان سپردم و حاضر شدم فريبا كمك كرد و من را به طبقه ي پايين برد دستم را به دست دانيال داد و دانيال من را به ماشين برد حركت كرديم با كنجكاوي پرسيدم:"دانيال بگو كجا ميخوايم بريم؟؟"
- ميريم بهت ميگم
- كجا؟؟
- رسيديم ميفهمي
- تا به حال رفتم؟؟
- نميدونم
- بگو
- جاي خاصي نميريم همينجوري گفتم سورپرايزه خاصيه كه تو تنبلي نكني و نگي نميام
اخم هايم در هم رفت و شكايت گفتم:"همچين ميگي انگار هميشه من ميگم نريم جايي هر موقع كه گفتي باهات همه جا اومدم با اينكه هنوز درست نميشناختمت باهات اومدم شمال........"
وسط حرفم پريد و دستش را به علامت تسليم بالا برد و گفت:"باشه بابا باشه تسليمم من غلط كردم"
صورتم را از سمتش برگرداندم دانيال با صداي پشيمان و ناراحت گفت:"قهري؟؟"
هيچي نگفتم با دستش چانه ام را گرفت و به سمت خودش چرخواند و گفت:"سارينا جونم قهر نباش"
با اخم هايي در هم و صدايي عصباني گفتم:"نه ناراحت نيستم"
- ببخشيد
سكوت كردم چند دقيقه اي رفت كه ناگهان با صداي هيچان زده اي گفتم:"نگفتي كجا ميخوايم بريم"
از رفتار من خنده اش گرفت و گفت:"نه به دو دقه پيشت كه حرف نميزدي نه به الان كهاينجوري بلند داري مي پرسي كجا ميخواي بريم"
- دانيال دوباره لوس بازي درنيار بگو كجا مي خواي
- اوردمت بريم جنگل شيان
- براي يه جنگل اينقدر هيجان زده بودي؟؟
- آره آخه ميخوايم صبحونه رو اينجا بخوريم بعدش ناهار بريم بيرون بخوريم
چند لحظه اي سكوت كردم و با صداي آرامي گفتم:"فقط همين؟؟براي اين ذوق كرده بودي؟؟"
- آره ديگه ذوق هم داره چون اولين بيرون رفتن نامزديمونه
- ميخواي بيخيال شيم برگيرديم خونه؟؟
- نه
- چرا
- رسيديم ميگم
ترمز كرد من داخل ماشين نشستم بعد از نيم ساعت دوباره آمد و كيسه اي پر از لباس به من داد با صداي كنجكاو پرسيدم:"اين چيه؟؟لباس كه داشتم"
- آره لباس داشتي ولي لباس عقد كه نداشتي
كپ كردم و چند لحظه سكوت كردم بع با صداي بلند و تعجب كرده پرسيدم:"عقد؟؟"
- آره عقد
- دانيال مگه نگفتي نامزد كنيم فعلا
- چيه ناراحتي؟؟
- آخه زوده
دستي به صورتم كشيد و گفت:"نترس سارينا خانوم گلم فقط عقد ميكنيم"
ناراضي گفتم:"تو گفتي نامزد ولي چرا يهو عقد ميخوايم بكنيم؟؟"
آهي كشيد و گفت:"عملت يه ذره ميفته عقب"
نارحت گفتم:"چرا؟؟"
- دكتر زنگ زد گفت من بايد برم خارج عملت هم اونور بايد انجام بشه
- آخه چرا مگه اينور نميشه
- نه
- چرا؟؟
- چون عمل حساسيه بايد بريم انگليس عمل بشي
آهي كشيدم و با ناراحتي و بغض گفتم:"چقدر طول ميكشه؟؟"
- چقدر طول ميكشه بريم اونور؟؟
- نه چند روز ديگه عمل ميشم؟؟
- امروز اگه عقد كنيم ميرم ويزا بگيرم چون آشنا دارم تا يه هفته ديگه بهم ويزا ميدن بعدش مستقيم ميريم انگليس از اونجا يه روز بعدش عمل ميشي
- براي گرفتن ويزا بايد عقد كنم؟
- دوست نداري؟؟
- چرا دوست دارم ولي دانيال جان زوده
- چه زودي......
- زوده ديگه
- گفتم ديگه فقط عقده براي عمل چشمت هم واجبه...نكنه منو دوست نداري
دستش را گرفتم و نوازش كردم و گفتم:"نه عزيزم من خيلي دوستت دارم ولي........"
- ولي چي؟؟
- هيچي؟؟
- بگو
- هيچي
- دوست دارم با دل راضي بري سر سفره ي عقد
- راضي راضيم
- جون دانيال
- جون دانيال
بعد از چند دقيقه به محظر رسيديم در اتاقي لباسي كه دانيال برايم خريده بود پوشيدم دانيال وارد اتاق شد و من را در آغوش كشيد و گفت:"خيلي قشنگ شدي"
- كاشكي ميتونستم ببينم
- ايشالا ميبيني
- الان خودمو تو لباس عروس كه نميتونم تو آينده ببينم
- تو فكر كردي فقط همين يه باره؟؟خوب كه شدي هر موقع كه خواستي برات عروسي ميگيرم با يه لباس ديگه
- الان چي؟؟
- از محظر كه رفتيم ميريم آتليه عكس ميگيريم كه يادگاري بمونه
خنديدم و با كمك دانيال پيش عاقد رفتيم عاقد ميخواند و من همان بار اول بله گفت اثر انگشت زدم و دانيال سند ازدواج را گرفت و رفتيم به آتليه و عكس گرفتيم نهار خورديم و دانيال منرا به خانه رساند و خودش براي درست كردن كار ويزاها رفت
------------------------------------------------

فصل سيزده
صبح از خواب بيدار شدم صورتم را شستم و با كمك فريبا به پايين رفتم دانيال نبود جاي خالي اش را زياد احساس ميكردم از روزي كه عقد كرده بوديم بيشتر دوستش داشتم بيشتر جايش را در قلبم محكم ميديدم مشغول صبحانه خوردن همراه با فريبا بودم كه در باز خانه باز شد باد سرد پاييزي خانه را پر كرد صداي دانيال آمد كه از بهاره ميپرسيد:"سارينا بيدار شده؟؟"
بهاره هم جواب داد:"بله آقا دارن صبحونه ميخورن"
دانيال بدون جواب جلو آمد و روبه رو ي من نشست با ترديد پرسيدم:" دانيال تويي"
با گشاده رويي جواب داد:"آره عزيزم منم ديگه پس ميخواي كي باشه؟؟"
فريبا عذر خواهي كرد و رفت دانيال در حالي كه لقمه برايم درست ميكرد گفت:"وسايلت رو جمع كردي؟؟"
- وسايل؟؟
- آره ديگه براي سفر
- ويزا ها آمادست؟؟
- آره آماده شده الان تو كيفمه
- بليط مال چندمه؟؟
- فردا
با تعجب خواستم بگويم:"فردا؟؟"كه لقمه در گلويم پريد و كلي سرفه كردم دانيال گفت:"آره بابا فردا چرا هول ميكني؟؟"
- آخه زوده
- زود نيست مگه دوست نداري زودتر چشمت عمل بشه؟؟
- چرا خيلي دوست دارم
- خب پس زودتر بريم بهتره كه
- چجوري به تو اينقدر زود ويزا دادن؟؟
- با كلي التماس و تمنا و آشنا و پارتي اوردن بالاخره دادن
ايستادم و گفتم:"پس من برم به فريبا بگم وسايلمو جمع كنه"
ايستاد و ديت روي شانه ام گذاشت و گفت:"تو بشين من بهش ميگم"
نشستم و ادامه ي صبحانه ام را خوردم دلشوره وجودم را برداشته بود دلشوره براي ديدن دنيايي جديد كه هيچوقت نديدم الان حدود يك هفته بود كه از عقد ما گذشته بود فردا پرواز داشتيم شب زود به خواب رفتم كه صبح سرحال به فرودگاه بروم و با آغوشي باز از زندگي جديد استقبال كنم

فصل چهاردهم
با نوازشي از خواب بيدار شدم دست هاي دانيال بود كه با مهرباني و لطافت نوازشي عاشقانه را بر صورتم جاري كرده بود و آرام ميگفت:"سارينا جونم پاشو عزيزم"
با صدايي خواب آلود گفتم:"مگه ساعت چنده؟؟"
- هنوز افتاب در نيومده ساعت چهار صبحه
- زود نيست؟؟
- نه عزيزم تا يه دوش بگيري و حاضر شي ميشه پنج بعدش تا برسيم ميسه شيش و نيم هفت ساعت نه هم كه پرواز داريم
دست هاي دانيال را گرفتم و با بغض گفتم:"دانيال من ميترسم"
- از چي ميترسي؟؟
- از اينكه ببينم
پقي زير خنده زد و گفت:"اين همه غصه خوردي كه ببيني الان كه قراره بري و عمل شي ميترسي؟؟"
- اگه زير عمل بميرم چي........!
با عصبانيت گفت:"اين حرفا چيه؟؟پاشو خودتو لوس نكن بايد بشي خانوم اين خونه بايد ببيني"
- اگه نشه چي؟؟
- ميشه سارينا به خدا ميشه پاشو
بلند شدم و با كمك فريبا به حمام رفتم از حمام آمدم لباسي كه دانيال برايم آماده كرده بود را پوشيدم مانتوي پاييزي اي بود كه رويش كاپشن پوشيدم بعد از خداحافظي و گريه و زاري با فريبا دانيال دستم را گرفت و به سمت در برد در تاكسي كنارم نشست و تمام طول راه دست هايم را گرفته عينك آفتابي روي چشمانم بود به فرودگاه كه رسيديم دانيال دستم را گرفت و من را پياده كرد چمدانان را در دست گرفت و دست ديگرش را در دست من داد و راه افتاديم كمي به خاطر ترافيك دير كرده بوديم و مستقيم به سالن انتظار رفتيم روي صندلي نشستيم و گفت:"ديدي زود بيدار نشديم تازه دير هم كرديم"
- آره اگه مي خوابيديم كه الان من ديگه نميتونستم ببينم
- آره ولي تا چند هفته ديگه مي توني ببيني
دستم را اطرافم گرداندم تا بتوانم چمدان را پيدا كنم كه ناگهان گفتم:"دانيال چمدونارو بردن نيست"
خنديد و گفت:"نه عزيزم تحويلش دادم بره تو هواپيما"
نفسي رات كشيدم و گفتم:"ترسيدم"
- اولين بارته؟؟
- اولين بار چي؟؟
- كه سوار هواپيما ميشي
- آره
- از ارتفاع ميترسي؟؟
- ارتفاعي رو نديدم كه بخوام ازش بترسم
- اينقدر قشنگه از اون بالا همه خونه ها كوچولون همه چيز كوچيكه
- جالبه ولي نميتونم ببينم
- برگشتني ميتوني ببيني
- جدا؟؟يعني اينقدر زود ميتونم ببينم
- آره عزيزم تا 2 هفته آينده ميتوني همه چيزو ببيني
- چقدر ميمونيم اونجا؟؟
- يك ماه
- واقعا؟؟چه خوب
- تا به حال لندن رفتي؟؟
- خوبي؟؟مثلا كي باشه كه منو برده باشه؟؟
از سوال خدش خنده اش گرفت و گفت:"ببخشيد"
- تو چي رفتي؟؟
- من بعد از فوت پدرم يه مدت سايد يه سال اونجا بودم پيش مادرم
- چند سالت بود كه پدرت فوت كرد؟؟
خواست بحث را عوض كند كه گفتند هواپيماي ما در باند نشسته و ما بايد برويم تا سوار شويم به داخل هواپيما رفتيم دانيال كنار پنجره نشسته بود و هرچيزي كه ميديد براي من توصيف ميكرد چندين ساعت در راه بوديم تا رسيديم هواي لندن خيلي سرد و باراني بود سريع سوار تاكسي شديم و به هتل رفتيم از خستگي تا روي تخت دراز كشيدم خوابم برد

فصل پانزدهم :
صبح که از خواب پاشدم احساس کردم کسی کنارم خوابیده ترسیدم یعنی کی می تونه باشه دستی کشیدم تا بفهمم کی کنارم خوابیده
که یک دفعه دستی دستم راکشید چون انتظارش رو نداشتم افتادم روتخت که صدای دانیال راشنیدم که گفت :
-بگیر بخواب چرا اینقدر زود بیدار شدی ؟؟؟
-دانیال تویی؟؟؟؟؟
-پ نه پ عممه .
-شوخی نکن مسخره .
-خیل خوب بابا حالا چرا ابنقدر زود بلند شدی ؟؟؟
-مگه ساعت چنده ؟؟؟
-ساعت چهار صبح .
-جدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-بله حالا بگیر بخواب .
-ولی من خوابم نمی یاد .
-ولی من خوابم میاد ،حالا کمی دراز بکش .
-باشه .
بخاطر دانیال درازکشیدم نمی دونم چقدر گذشت که پلک هایم گرم خواب شد وبه خواب رفتم که باصدای دانیال که منو صدامی زد بلندشدم وازدانیال پرسیدم :
-ساعت چنده ؟؟؟
-ساعت نزدیک 10 .
خندید وادامه داد:
-مطمئنی خوابت نمی یومد ؟؟؟
-واقعا نمی دونم چم شد یک دفعه ای خوابم گرفت .
-اشکال نداره سریع حاضر شو تا باهم بریم بیرون .
-باشه .
سریع حاضرشدم وبادانیال رفتیم بیرون تایکمی خرید کنیم وبه جاهای دیدنی شهر بریم .

فصل شانزدهم
در خيابان هاي لندن قدم ميزديم دانيال دستانم را در دستانش گرفته بود و راه ميرفتيم هواي لندن سرد بود داينال پالتوش را در آورد و روي شانه هاي من انداخت با دستانم 1التو را لمس كردم و گفتم:"دانيال مرسي ولي سرما ميخوري"
- سرما چيه!تو سرما نخور من اشكالي نداره
- دانيال يعني چي سرما نميخوري؟بدو پالتو رو تنت كن من خوبم
- آخه سردت ميشه گلم
- نميشه سنبلم
- مسخرم كردي؟؟
- نه به خدا......پالتوت رو بردار
پالتو رو برداشت ياد ديشب افتادم با تندي پرسيدم:"راستي دانيال يه چيزي بپرسم"
- باشه بابا بپرس چرا دعوا ميكني؟؟
- دعوا نميكنم آخه يه كاري كردي خيلي عصبانيم كرد
- چي سارينا كوچولوي من؟
و لپ من رو كشيد دستش رو پس زدم و با ناراحتي گفتم:"صبح برا چي بقل دست من خوابيده بودي؟؟"
- كي؟؟ من؟؟
- نه عمم
- آهــــــان فهميدم
- خب بگو
- قضيه تخت دونفره رو ميگي؟؟
- آره
-بابا من و تو زن و شوهريم اشكالي نداره كه
صدايم را بالا بردم و گفتم:"زن و شوهر باشيم......هنوز كه ازدواج نكرديم"
- خب بابا من كه كاري نكردم فقط خوابيده بودم
- نميتونستي دوتخته بگيري؟
- اتاق دو تخته نداشت من چيكار كنم؟؟
- خب ميرفتيم يه جاي ديگه
- اگه تو نميخواي من كنارت بخوابم اشكالي نداره ميرم رو زمين ميخوابم
- آخه اينجوري كه نميشه سخته
- نه ميرم
- چرا تو بري؟خودم ميرم رو زمين ميخوابم
- تو؟؟عمرا!بميرم هم اجازه نميدم رو زمين بخوابي
- نميدونم برم به اتاق ديگه بگير
صدايش را جدي كرد و گفت:"من نميدونم تو چه مشكلي داري با اين قضيه منِ بد بخت فقط خوابيده بودم نكنهاز من بدت مياد؟"
- نه...نه اين چه حرفيه!
- پس چي؟؟
- دوست ندارم به اين زودي.........
- باشه فهميدم!باشه!ولي فقط خوابيده بودم
سكوت كردم كمي گفته خودم را بيجا دانستم چون به دانيال اعتماد داشتم ميدانستم سر حرف خودش ميماند كمي در شهر قدم زديم هوا خيلي سرد شد دانيال تصميم گرفت كه به هتل برويم باران شديدي در آنجا ميباريد كه ما را مجبور به رفتن به هتل كرد به هتل رفتيم كمي كتاب خواندم دانيال هم با لپ تابش ور ميرفت تا شب شد دانيال كمكم كرد تا به رخت خواب بروم و خودش بالشتش را برداشت و روي كاناپه خوابيد تا متوجه اين قضيه شدم با صداي آرامي گفتم:"دانيال"
با صداي خواببيداري جواب داد:"بله"
- كجايي؟؟
- رو كاناپه خوابيدم
از روي تخت بلند شدم با دستانم وسايل را يكي يكي لمس كردم تا به كاناپه رسيدم دست دانيال را گرفتم و بلندش كردم و گفتم:"پاشو بيا سر جات بخواب"
با خوشحالي از جايش بلند شد و گفت:"جون من داري راست ميگي؟؟شوخي نميكني؟؟"
- آره بيا سر جات بخواب
- سارينا دارم خواب ميبينم؟؟
- نگفتم ك......فقط گفتم بيا سر جات بخواب
- باشه ميام
دست من را گرفت و آرام آرام به سمت تخت برد كمي آنور تر از من خوابيد در حالي كه خواب بود دستم را دور كمرش حلقه كردم برگشت و من را در آغوش گرفت گفتم:"دانيال يه سوالي بپرسم؟؟"
- بپرس عزيزم؟؟
- منو دوست داري؟؟
- مگه ميشه دوستت نداشته باشم اندازه جونم دوستت دارم
- چقدر؟؟
- اندازه كل زندگيم.حالا تو چي؟؟
- خيلي حتي بيشتر از خودم حتي بيشتر از زندگيم.قول ميدي؟؟
- چه قولي؟
- هيچوقت تنهام تذار
- خيلي وقت پيش بهت قول دادم.تو هم قول بده
- كه هميشه پيشت بمونم؟
- نه.اينكه نذاري واقعيت ها بينمون فاصله بندازه؟؟
- يعني چي؟؟
- ميفهمي...بگير بخواب
- شب بخير
- خوب بخوابي

صل هفدهم
صداي جيك جيك پرنده ها من را از خواب ناز بيدار كرد هواي مطبوع شومينه فضاي اتاق را پر كرده بود از صداي شر شر آب فهميدم كه دانيال حمام است روي تخت نشستم و منتظر بودم تا از حمام بيرون بيايد تا من بتوانم به توالت بروم كه تلفن هتل زنگ خورد گوشي تلفن كه كنار تخت بود را برداشتم و گفتم:"بله بفرماييد"
صدايي آشنا از پشت تلفن به من سلام كرد نمي دانستم كجا شنيدم يا حتي نميدانستم كيست كه فارسي را اينقدر راحت حرف ميزند فقط جوابش را ميدادم
- خوبي خانومي؟؟
- خوبم ممنون
- نامزدت اونجاست؟؟
- نه حمومه
- اشكالي نداره از بچگي عادت داشت اينقد طولاني بره حموم خودت خوبي؟؟
- گفتم كه...خوبم ممنون
- خدا رو شكر
كنجكاوي اي در درونم رژه ميرفت كه مرا مجبور كرد بپرسم كه او كيست داشت جواب سوالم را ميداد كه دانيال با حوله از حمام خارج شد با ديدن من كه داشتم با تلفن حرف ميزدم جلو آمد و گفت:"سارينا كيه؟؟"
- نميدونم با تو كار دارن
- نگفت كيه؟؟
- نه...
- خارجيه؟؟؟
- نه ايراني حرف ميزنه
گوشي را از دست من گرفت و سلام كرد با شنيدن آن صدا اخم هايش در هم رفت و صدايش را كمي بالا برد
- براي چي زنگ زدي؟؟هان؟؟
- .........
- بعد از چند سال الان بايد زنگ مي زدي؟؟؟
- ........
- تو برا من هيچي نيستي چ برسه...
-........
- چه برسه مادر
- .......
- چيه؟؟با عروست حرف زدي ديگه.
- ........
- من خودم ميدونم چجوري گليم خودم رو از آب بيرون بكشم نيازي به راهنمايي شما نيست
صدا قطع شد من در توالت بودم آنقدر كه دانيال بلند حرف ميزد صدايش را تا آنجا ميشنيدم...بيرون آمدم از دانيال پرسيدم:"كي بود؟؟"ديوار ها را يكي يكي لمس كردم تا به تخت رسيدم دانيال هم انجا نشسته بود دست هايش را به سرش گرفته بود و نشسته بود با دستانم صورتش را بالا گرفتم زير چشمانش خيس بود پرسيدم:"دانيال خوبي؟گريه كردي؟؟كي بود؟"
هيچي نگفت بعد از چند لحظه سكوت پاسخ داد:"مادرم بود..."
مادرش؟فكر ميكردم مادرش مرده!چند بار برايم گفته بود كه در انگليس چند وقتي پيش مادرش بوده ولي فكر ميكردم الان مرده!بعد از اينكه كمي حالش بهتر شد ادامه داد:"مامانم وقتي 10 سالم بود از بابا جدا شد رفت انگليس و ازدواج كرد بابا موند تنها و من!10 سالگي هم پدرم مرد!مادرم حتي يه تسليت هم نگفت پدر من خيلي مرد خوبي بود دست به خير بود..."
- چقدر پدرت منو ياد حاج اكبر ميندازه
- حاج اكبر؟؟نه بابا هيچ ربطي نداره.بذار بقيه حرفمو بگم الكي ميپري وسط حرف آدم!
- ببخشيد!بگو
- مادرم الان بچه هم داره من بعد از فوت بابا به خاطر اينكه كسي نبود كه پيشش زندگي كنم خونه و كارخونه رو سپردم دست عموم و اومدم اينجا اونموقع 19 سالم بود اينجا درس خوندم با نا پدري و مامانم نمي ساختم يه خونه مجردي گرفته بودم خودم تنها زندگي ميكردم تا وقتي 23 سالم شد سريع درسم رو تموم كردم و اومدم ايران عموم فوت كرد و دوباره كارخونه افتاد دست خودم الانم كه اين زندگي رو دارم
- خب چرا با مادرت اينجوري حرف ميزدي؟؟
- ميدوني چند وقته به من زنگنزدي؟؟اونموقع كه اينجا درس ميخوندم سالي يه بار منو ميديد آخرا كه اصلا سالي يه بار زنگ هم نزد اونوقت ميگه عروسمو بيار من ببينم؟؟بيا من ببينمت؟؟؟
- حالا دانيال تو بيخيال شو مادرته دلش برات تنگ شده!تو ببخشش
دانيال خواست چيزي بگويد كه تلفن دوباره زنگ خورد

فصل هجدهم
- بله بفرماييد
-.... ........
- سلام آقا دكتر پيروز خوب هستيد؟؟
- ..........
- همه خوبن...سارينا سلام ميرسونه
با شنيدن اسم دكتر خودم را نزديك دانيال رساندم و به حرف هاي دانيال دقيق گوش دادم
- خب.........
-.............
- من واقعا ازتون ممنونم
- ............
- چشم پس ما عصر اونجاييم
-............
- چشم آقاي دكتر بازم ممنونم ازتون
- ...........
- باشه چشم...ميبينمتون
تلفن را قطع كرد و با خوشحالي بقلم كرد انگار نه انگار كه چند لحظه پيش از مادرش عصباني بود مرا در آغوش كشيد و با خوشحالي گفت:"سارينا خانوم عصري بايد بري بيمارستان بستري شي"
با خوشحالي گفتم:"جدي ميگي؟؟"
- آره عزيزم
- آخه چجوري؟؟
- دكتر برامون نوبت رو زودتر گذاشته امشب ميري بستري ميشي فردا عملت ميكنن
- كي مي تونم ببينم؟؟
- ايشالا هفته ديگه
- هفته ديگه؟؟
- شايد دو هفته ديگه نمي دونم دكتر همين حدود گفت
دوباره مرا سفت در آغوش كشيد و گفت:"خدا رو شكر كه زودتر ميتوني ببيني"
در همين حال بوديم كه تلفن دوباره زنگ خورد نگران شدم استرسي تمام وجودم را در بر گرفت تلفن را برداشت اين بار هم مادرش بود آرام تر حرف ميزد ما را براي شام دعوت كرد ولي...گفت كه بايد برويم جايي..!نميدانم چرا نگفت بيمارستان
ساعت حدود 4 بود با دانيال به سمت بيمارستان حركت كرديم همچنان هوا سردي خودش را نمايان مي كرد سوزي سخت ميامد سوار تاكسي شديم بعد از نيم ساعت به بينارستان رسيديم اتاقي خصوصي به ما دادند كه تخت مهمان براي دانيال هم داشت دانيال وسايلي كه از ايران اورده بوديم را به بيمارستان اورد و در كمد ها گذشت لباس بيمارستان را پوشيدم از من آزمايش خون و چند چيز ديگر كه نميدانم چه بود گرفتند ومن را براي روز سرنوشت سازم يعني فردا آماده كردند...


ادامه مطلب
نویسنده : admin
بازدید : 42


روی تخت لم داده بودم وداشتم به بیرون نگاه می کردم ولی چه نگاه کردنی بود همش سیاهی بود چی می شد حداقل یک برای یک بار سفیدی رو ببینم واون و وقت دیگه هیچ قصه ای نداشتم توی همین فکر ها بودم که یک دفعه صدای در اتاق بلند شد از فکر بیرون امدم وگفتم:
-بفرمایید.
درباز شد باز هم همان عطر اشنا در فضای اتاق پیچید .صدای قدم های استوارش را می شنیدم که به سمت تختم می آمد کنار تختم که ایستاد کمی مکث کرد وگفت:
-سلام سارینا خانم امروز حالت چطوره ؟
-ممنون مرسی شما خوب هستید ؟
-خدار را شکر خوبم .
سکوت کرد و بعد از چند دقیقه سکوت را شکست :
-موافقی بریم بیرون کمی قدم بزنیم .
-آره موافقم.
-پس صبر کن تا برم به پرستار بگم بیاد کمکت کنه تالباسان رو عوض کنی چون هوا خیلی سرده .
وبعد صدای قدم هایش را شنیدم که از تخت دور می شد وبعد صدای باز و بسته شدن در شنیدم .

فصل اول
هوا خیلی سرد بود لرزشی در تنم احساس کردم صدای باد در گوشم می پیچید صدای خش خش برگ ها برایم لذت بخش بود همیشه دوست داشتم بدانم برگ ها چه رنگی اند!می گفتند در بهار سبز و در پاییز نارنجی و قهوا ای اما حتی نمی دانستم آنها چه رنگی اند!تنها چیزی که از رندگی درک می کردم صدا بود و صدا............و.............عطر کسی که از کودکی احساس می کردم زمانی که کودک بودم مردی تقریبا پیر که با پسرش به پرورشگاه می آمد من با پسرش بازی می کردم و او برایم پدری می کرد بوی آن مرد همیشه در مشامم بود تا حدود 12 سالگی ام..............او مرد و بعد از آن کسی نیامد یک سال بود که به جای او شخص دیگری مشغول رسدگی به من شده بود بوی آن مرد را می داد با اینکه نمی توانستم ببینم ولی محبت را صداقت را و عطوفت را از صدایش متوجه می شدم او همیشه می امد و به من رسیدگی می کرد مرا بیرون می برد با او بودن به من احساس ارامش می داد اوایل آن یعنی بعد از مرگ حاج اکبر همان مردی که به من رسیدگی می کرد هر کسی که پیشم می امد فکر می کردم برای ترحم به من بیچاره است ولی در صدای آن مرد اصلا احساس ترحم نمی کردم بلکه احساس می کردم با عشق تمام کار ها را انجام می دهد همیشه همبازی بچگی هایم یعنی پسر هاج اکبر را در دلم لعنت می کردم که چرا بعد از پدرش به دیدنم نیامد این بیشتر زجرم می داد ولی دیگر برایم عادی شده بود هوای پاییز امسال از بقیه سال ها سردتر بود صدای شیرین و جذابش که داشت با من حرف می زد را با دل و جان می شنیدم صدایی گرم که سرمای هوا را از یادم برد دستانم را گرفته بود تا روی برگ ها لیز نخورم دستای گرم و مهربان..............با من حرف می زد از زندگی اش می گت از کارش با حرف هایش مرا شاد می کرد و مرا می خنداند چهره اش را نمی دانم ولی می گفت که به زوذدی با دنیایی جدید آشنا می شوی که درست معنی اش را نمی دانستم..............می گفت دنیای رنگی را به زودی احساس می کنی..............همیشه می پرسیدم چه شکلی است ولی هیچوقت نمی گفت چهره ی خودم را می پرسیدم می گفت چهره ای معصوم ..........همیشه تا عصر پیشم می ماند و بعد می رفت.......................و من با چشم های بسته چشم به راه او می شدم تا فردا..............هميشه در خيالم او را زيبا مي پنداشتم آدمي شوخ احساسي و سرزنده اين ها برايم اهميت نداشت مهم اين بود كه در دنياي تاريك وتنها ي من احساس تنهايي نمي كردم او تنها دوتي بود كه رد دنيا داشتم.................من وقتي فهميدم چه كسي هستم در اين پرورشگاه بودم و حالا كه 17 سالم است هم هنوز در اينجا هستم نمي دانم سال ديگر كه بايد از اينجا بروم به كجا پناه ببرم شايد يك آسايشگاه ديگر وقتي به دنيا آمدم كور بودم كور مادر زاد............هميشه مشتاق براي ديدن براي چيزي كه هيچوقت اتفاق نمي افتد..............دكتر چند بار معاينه ام كرد گفت فقط و فقط يه عمل خيلي خيلي گرون مي تونه چشم من رو به دنيا باز كنه كه آنقدر گران بود كه كسي حاضر به پرداخت آن نبود حاج اكبر ان روز ها به من قول داده بود ولي...........ولي تمام آرزو هايم با مرگ او سوخت حتي ميگفت وقتي كه بزرگ شوي با پسرم ازدواج مي كني مي گفت پسرش خيلي زيباست مثل من ولي من هيچوقت او را نديدم مي گفت چشم هاي توسي دارد و قد و بالاي بلند آن زمان كه آخرين بار ديدمش 18 سالش بود حالا احتمالا 24 سالش بود به فكر زندگي خود بود ودر پول هاي ارثيه پدرش قلت مي زد با يادآوري اين افكار اشك در چشمانم جاري شد اشكي كه از چشمه ي دو چشم كور سرچشمه مي گرفت به من خط بريل ياد داده بودم اهل كتاب و شعر بودم شعر مي نوشتم انشا مي نوشتم چند بار در مسابقه ي انشا در منطقه و شهر اول شدم عاشق كتاب نوشتن بودم پرستاري كه هميشه به من رسيدگي مي كرد فريبا نام داشت يك پسر داشت و شوهرش مرده بود مجبور بود تا براي ما كار كند من سنگ صبور او بودم و او سنگ صبور من............هميشه برايم درد ودل مي كرد از محمدي مي گفت كه در پرورشگاه كار مي كرد و به او پيشنهاد ازدواجداده بود لي اين فريباي ديوانه هيچوقت به او محل نمي داد و پيشنهادش را رد مي كرد او هم با گذشت زمان بيشتر پا فشاري مي كرد يك روز پاييزي ديگرآمد روي صندلي نشسته بودم و كتابي كه جلويم باز بود را مي خواندم البته چه خواندني درستش لمس كردن بود كه صداي در امد كتاب را بستم گفتم:"فريبا تويي؟"
صداي گرم و جذاب آن مرد بود لبخند زدم و گفت:"نه..........منم"
از روي صندلي بلند شدم و به سمتش رفتم گفتم:"سلام........منتظرت بودم"
- به خاطر همين گفتي فريبا تويي؟اسمم شده فريبا؟؟
- گفتم شايد تو هم مثل حمايت كننده هاي قبليم گذاشتي و رفتي..........
- دل پري داري از اونا ها...............مگه چيكارت كردن؟
- پس بشين تا برات بگم
- بگو
- يه آقايي بود كه از بچگي منو حمايت مي كرد اسم حاج اكبر
با گفتن اسم حاج اكبر دست هايش به سردي گراييد دستهايش كه در دستم بود را رها كرد گفتم:"چيزي شده؟؟"
- نه ادامه بده
- تا 12 سالگي حمايتم مي كرد تا اون بيچاره مرد من شدم تنهاي تنها
- پس ترسيدي نكنه منم بميرم
با دستم آرام در صورتش به دنبال دهانش گشتم و ضربه اي آرام به آن زدم و گفتم:"خدا نكنه........."
- ادامه بده
- بعدش فكر مي كردم پسرش ساميار اين كار رو انجام ميده اما......حاج اكبر قول داده بود بزرگ كه شد با من ازدواج كنه منم هيچي كه نمي فهميدم فكر مي كردم مثل خاله بازي مي مونه ولي اون....رفت و تنهام گذاشت شايد از اينكه قرار بود با يه آدم كور ازدواج كنه فرار كرد خيلي افسرده شدم خيلي تا همين چند ماه پيش اين حالت ادامه داشت كه سر و كله ي تو پيدا شد دوباره از تنهايي در اومدم ميدوني اينكه 4 سال نخندي چه حسي داره؟دنيا رو نبيني چه حسي داره
- شايد هم اينطور نباشه حالا دوست داري ببيني؟
- دوست داشتن رو كه دارم ولي............امكان نداره
- چرا نداره؟؟؟
- پول زياد مي خواد
با گفتن پول در سكوت فرو رفت چند دقيقه اي سكوت برقرار بود كه من سكوت را شكستم:"اسمت چيه؟؟چرا هيچي از خودت هب من نمي گي؟؟"
با كمي من من گفت:"يه دوست مهربون!!!"
- شوخي نكن يعني اسم نداري؟؟
- نه.............
- تو رو جون من بگو
چند دقيقه اي سكوت كرد و بعد گفت:"دانيال"
- يه حسي دارم احساس ميكنم يه جورايي داري يه چيزي رو پنهان مي كني
- تو به من اعتماد نداري؟؟
با خنده گفتم:"اندازه ي جفت چشمام"
چشمانم را بوسيد و گفت:"مرسي كه اينقدر به من اعتماد داري اندازه ي چشم هاي مهربونت"
چشمانم را مي توانستم باز كنم فقط نمي توانستم ببينم گفتم:"داني چشمام چه رنگيه؟؟"
- قهوه اي
- قهوه اي يعني چه رنگي؟
- مثل چوب مثل..............مثل موهات
- جوك ميگي؟؟من كه هيچكدوم رو نديدم
نفسي همراه با آه كشيد و گفت:"يه كمي از سياه روشن تر و خوشرنگ تر"
- يعني اينقدر چندشه؟؟
- نه تو كه نديدي ببيني چقدر قشنگه............
- زندگي من همش سياه بوده............به نظرت قشنگي داره.........
بلند شد و ايستاد جمله اي گفت و رفت حتي اجازه ي سوال هم نداد:"وقتي ببيني متوجه ميشي"
جمله اي كه برام غريب و غير ممكن بود

فصل دوم
خواب بودم كه صداي دانيال آمد آمدم ليوان آب را از بقل دستم بردارم كه دستم به او برخورد كرد متوجه شدم كه كنار تختم نشسته با صداي آرام گفت:"صبح بخير بيدار شدي؟؟"
با صدايي گرفته اما از درون خوشحال گفتم:"آره........خيلي وقته اومدي؟؟"
- نه تقريبا تازه اومدم
- تو كار نداري هر روز اينجايي؟
- نه مدير يه شركتم بقيه كار ها رو انجام مي دن تا عصر هم خودم ميرم يه سر مي زنم
- پس پولداري
- نا تا اون حد..............
- خوب............ديگه چي؟ - مي خوام ببرمت يهجايي كه تا به حال مطمئنم نرفتي
- بيرون؟؟من بجز دكتر جاي ديگه اي نرفتم پام رو از پرورشگاه بيرون نذاشتم
- اجازه ات رو گرفتم ببرمت مسافرت
با تعجب گفتم:"مسافرت؟؟؟هموني كه مي گن خيلي خوش مي گذره
- آره ولي بستگي داره همسفر كي باشي..............با يكي مثل تو حتما خوش مي گذره
- چرا مي خواي با يه آدم كور مسافرت بري؟؟
- به خاطر اينكه درسته تو نمي بيني ولي الون ديدن با چشم دلت رو دوست دارم تو چيزايي رو مي بيني كه ما به راحتي نمي بينيم
- حالا كجا مي ريم؟؟
- يه جايي كه دريا داره..........جنگل داره.........راستي كباب دوست داري؟؟
- آره عاشقشم............اون موقع ها حاج اكبر برام مي گرفت الان يه 4 سالي مي شه نخوردم
لحظه اي سكوت كردم و با اه گفتم:"ساميار عاشق كباب بود هميشه كباباي منو مي دزديد تا خودش بيشتر بخوره حاج اكبر هم مي فهميد و گوشش رو مي پيچوند"
خنده اي كوتاه كرد انگار اوهم با اين خاطرات آشناست گفتم:"فريبا رو صدا كن بياد وسايلم رو جمع كنه"
- صداش مي كنم ولي نمي خواد وسايل جمع كني برات همه چي خريدم
- چي؟؟چرا زحمت كشيدي؟؟
- وظيفه است
- ظيفه نيست همين كه پيشمي از سرم هم زياده
سرم را بوسيد و گفت:"تو مگه از سر من كمي؟؟پاشو اين مانتو و اين شلوار جديده رو به فريبا بگو تنت كنه"
- ديگه لباس رو خودم هم مي تونم تنم كنم فقط بگو كدوم جلوشه كدوم عقبش من تنم كنم....چه شكلي هست حالا؟؟
- آبيه...........راستي ابي يه رنگ خيلي قشنگه مثل دريا.........شلوارت هم ليه.........شالت هم رنگ مانتوته
- اينا كه ميگي يعني قشنگن؟؟
- تو تن تو قشنگ مي شن
- باشه پس برو بيرون من لباسم رو بپوشم
لباسم را پوشيدم احساس مي كردم كه از آن حال و هواي غمگين و چرك آلود بيرون آمدم براي اولين بار احساس زيبايي مي كردم دانيال داخل امد و با كمك او از پرورشگاه خارج شدم در ماشين نشستم كمربند را برايم بست من ماشين را خيلي دوست داشتم و فقط وقتي كه مي خواستيم بهدكتر برويم سوار آن مي شدم اغلب ماشين ها را با كمك فريبا شناختم از بنز و بي ام و و آاودي تا پيگان و پرايد از دانيال پرسيدم:"ماشينت چيه؟؟"
- مگه مي دوني؟؟
- چي فكر كردي راجب من؟؟
- داري راست ميگي؟؟
- آره بگو...........
- يه بنز ناقابله..........
- چه مدلي؟؟sl؟؟
- بابا ايول..........نمي دونستم بلدي؟؟آره همونه از كجا فهميدي؟؟
- آخه چراغ هاش همون جوريه كه فريبا برام توصيف كرد تازه دو نفره هم هست
- ماشين دوست داري؟؟
- دوست دارم!!عاشقشم
- چشمات خوب شد برات يه دونه مي خرم
- چرت و پرت نگو گچشمام هيچوقت خوب نمي شن
- تو صبر كن...........خدا رومگه فراموش كردي؟؟خدا گر ز حكمت ببندد دري به رحمت گشايد در ديگري
ياد شعر حاج اكبر افتادم هميشه اين را براي من مي خواند اخلاق دانيال و چيز هايي كه مي خواند شبيه حاج اكبر بود حتي صدايش هم به او شباهت هايي داشت نمي دانم چرا هيچوقت چهره اش را برايم توصيف نمي كرد به قول خودش مي خواست مرا در خماري اش بگذارد
بعد از سكوتي كه در ماشين برقرار شده بود گفت:"سال ديگه بايد از پرورشگاه بري نه؟؟"
با آه گفتم:"آره................."
- كجا مي خواي بري؟؟
- يه آسايشگاه
- چرا؟؟
- پس كجا برم؟؟برم تو پنت هاوسم زندگي كنم
- دوست نداري اينجوري باشه؟؟
- از خدامه..........
- پس بيا پيش من زندگي كن
- چي؟
- بيا با من زندگي كن..........
- نمي شه
- چرا؟؟
- تو درسته خيلي به من لطف داري ولي نمي شه
- شايد از يه راهي بشه
- چه راهي؟؟
سكوت كرد آنقدر اصرار كردم ولي باز نگفت از اين نصف و نيمه حرف زدن هايش بدم مي آمد لج مرا در مي اورد بعد از كلي حرف زدن بالا خره به ويلايي رسيديم صدايي مي آمد كه قبلا در تلويزيون شنيده بودم فريبا مي گفت صداي درياست باورم شد كه در شمال و خارج از پرورشگاه هستم هوا شرجي بود و من با اينكه به اين هوا عادت نداشتم ولي لذت مي بردم

فصل سوم
وارد ويلا شديم چند نفر آمدند و سلام كردند متوجه شدم كه كارگر هاي ويلا هستند حتما ويلاي بزرگي بود كه اينقدر خدم و حشم داشت دستم را گرفت و آرام آرام از پله ها بالا برد يكي يكي اتاق هارا به من معرفي كرد و در آخر مرا به اتاقي برد وسايلم را در كمد گذاشت و گفت:"اگه كمك داشتي ليلا خانوم رو صدا كن"
دستم را گرفت و روي يك دكمه گذاشت كه در بقل تخت قرار داشت و گفت:"اينو فشار بدي مياد بالا"
- اينجا چه شكليه؟؟
- اينجا يه ويلا ي بزرگه كه دوبلكسه........يعني دوطبقه است و ..........ديگه چي؟؟
- اتاقم رو گفتم...........
- اتاقت يه تخت دونفره داره براي اينكه راحت باشي
دستم را گرفت و مرا به سمت آن برد با نگراني گفتم:"تو هم قراره اينجا بخوابي؟؟"
از حرفم خجالت كشيدم خنديد و گفت:"نه من اتاق خوابم پايينه"
دوباره شروع كرد مرا به سمت پنجره برد و گفت:"اينجا هم يه پنجره ي رو به دريا داره"
پنجره را باز كرد صداي دريا به من آرامش مي داد اولين باري بود كه صدايش را از نزديك حس مي كردم
مرا به سمت در برد و گفت:"اينجا دستشوييه(به سمت يك در ديگر برد و گفت)اينجا هم كمدته...........هرچي خواستي هم صدام كن من برم يه چرت بزنم"
دستم را گرفت و روي صندلي كنار پنجره نشاند ساعتم را لمس كردم ساعت 10 صبح بود آفتاب با دست هاي مهربانش دستان را كه كنار پنجره بود گرم مي كرد با صندلي خودم را تاب مي دادم و آرامش واقعي را با تمام وجودم احساس مي كردم بعد مدتي تاب خوردن خوابم برد...............
- سارينا...............پاشو مي خوايم بريم نهار بخوريم بعدش هم بريم دريا
دريا؟؟هموني كه مي گن توش پر آبه...........هموني كه توش ماهيه..........از خوشحالي روي پا هايم بند نمي شدم سريع با كمكش به پايين رفتم صندلي را برايم عقب كشيد و روي آن نشستم به او گفتم:"ميشه هرجا كه ميريم برام توصيف كني چه شكلين؟"
- الان ميز رو بگم؟؟
- اوهوم
- يه ميز بزرگه كه تو اونور نشستي من اينور وسطش شمعه توي حال خونه است رو ميزي قرمز داره..........قرمز مثل خون.....
- چرا رو ميز بيرون غذا نخورديم؟؟
- از كجا متوجه شدي بيرون هم ميز داره؟؟
- همينجوري حدس زدم آخه خونه اي به اين بزرگي مگه ميشه بيرون ميز نداشته باشه
- هواي بيرون يه كمي سرد شده البته نه خيلي فكر كنم از تهران گرم تره ولي خوب به هر حال سرما مي خوري
- بالا پنجره باز بود زياد هم سرد نبود
- اگه دوست داري بيرون غذا بخوريم پس بريم............ليلا..............بيا غذا رو ببر بيرون
- نه دانيال بشيد غذا بخور بعدش ميريم
-ا........باشه........ليلا نمي خواد بريم
نهار را خوردم قرمه سبزي بود تا به حال قرمه سبزي را اين طعمي نخورده بودم عاشقش شده بودم تازه متوجه شده بودم كه چقدر غذا هاي پرورشگاه بد است بعد از آن قدم زنان به دريا رفتيم فاصله ي زيادي نداشت تا خانه..........دستم را گرفت و آرام آرام جلو برد ناگهان موجي زد و خودم را با هراس عقب كشيدم..........آب سرد بود گفت:"نترس بابا.........بيا جلو بيا دريا رو از نزديك حس كن"
- اين الان آب دريا بود
با شنيدن آره از دانيال دويدم و جلو رفتم آنقدر خوشحال بودم كه كوري ام را از ياد برده بودم در خوشحالي خود غرق شده بودم كه ناگهان پايم به سنگي گير كرد و درون آب پرت شدم دانيال فرياد زد:"سارينـــــــــــــــا.. ......."
و به سمتم دويد مرا از آب بيرون كشيد و گفت:"خوبي؟"
با ذوق گفتم:"خوب؟تو به اين ميگي خوب؟من عاليم...........بهتر از اين نمي شه"
- بيا بريم تو الان سرما مي خوري
- نه نمي خوام دل بكّنم
- بيا بريم تو لباسات كه خشك شدن و يه كمي گرم تر شدي دوباره ميايم
راضي شدم مرا در آغوش گرفت و به داخل برد ليلا مرا به بالا برد و كمك كرد تا لباسم را عوض كنم پتويي روي شانه هاي من انداخت و به پايين رد روي صندلي نشستم گرماي آتشي كه در نزديك من در حال خوسوزي بود را احساس مي كردم او هم كنارم نشست و ليواني چاي گرم را به دستم داد و گفت:"خوب بود؟؟"
- عالي بود.............باز هم بريم
- باشه براي فردا دم غروب سرد ميشه.......تازه تاريك كه ميشه ترسناكم هيت
- ترس؟؟براي كسي كه زندگيش ترس و تاريكي بودي از ترس تاريكي حرف ميززني
- بيا يه قول به من بده.............
- چي؟
- بايد پاش وايسيا...............
- باشه بگو...............
با عصبانيت و جديت صدايش را كمي بالا برد و گفت:"ديگه اين حرفا رو نزن"
صدايش در حالت عصباني جذاب تر مي شد چاي را خوردم و به اتاقم رفتم با روحيه اي تازه و شاد خوابم برد
حسي جديد در وجودم احساس مي كردم
----------------------------------------------------------

فصل چهارم
باد صبحگاهي صورتم را نوازش كرد تقربا خنك بود صداي دانيال را شنيدم كه مي گفت:"تنبل خانوم پاشو صبحونه بخوريم بريم جنگل"صبح به اتاقم آمده بود و پنجره را باز كرده بود صداي دريا كمتر نظرم را جلب مي كرد ياد جمله اي افتادم كه فريبا برايم گفته بود"ساكنان دريا صداي دريا را احساس نمي كنند چه تلخ است قصه ي عادت"
در ماشين نشستم از صداي باد حركت ماشين را احساس كردم صداي دريا كمتر و كمتر مي شد و ما هم از ان دورتر و دورتر........دانيال آهنگ گذاشته بود تمام راه را تا جنگل به آهنگ گوش دادم دانيال پرسيد:"آهنگ دوست داري؟"
- آره خيلي.......وقتي تو نمي بيني سعي مي كني از حس هاي ديگه ات استفاده كني حرف هاي خوب گوش كني آهنگ گوش كني...........
- اين آهنگ قشنگه...........
آهنگ روياي واقعي در حال پخش بود:
براي ديدن بارون اشكات
تمام خاطره هامو سوزوندم
آخه تو اينجا نبودي ببيني
چجوري پاي نگاه تو موندم
تو نبودي كه ببيني دلم رو
چجوري عاشق عشق تو مونده
مني كه بي تو يه لحظه نبودم
كي دل خاطره هاتو شكونده
"اينجا را با صداي بلند برايم خواند"
ميون رنگ عجيب نگاهت
يه ذره فاصله مونده تا دريا
تا دل خسته نفس به نفس شه
تو بيا واقعي شد خود رويا
باسه ي ديدن ساحل چشمات
همه ي دار و ندارمو ميدم ..........
با دست دكمه ي خاموش را كنكاش كردم و قطعش كردم
- اِ..........چرا قطعش كردي؟؟
- اعصابم خورد شد
- از اينكه من باهاش خوندم؟؟
- نه.............
- پس چي؟؟
سكوت.................
- به خاطر اينكه زياد چشم و رنگ و اين جور چيزا داشت؟
- آره..............
- پس بذار يه آهنگ ديگه بذارم
آهنگ را عوض كرد:
دوستت دارم ولي چرا نمي تونم ثابت كنم
لالايي مي خونمولي نمي تونم خوابت كنم
دوست داشتن منو چرا نمي توني باور كني
آتيش اين عشقو چرا دوست داري خاكستر كني
دانيال با اين آهنگ مي خواند كه يكدفعه بلند گفت:"دوستم داري؟؟"
از شرم داغ شده بودم خدايا چي به او بگويم خودم هم نميدانستم......دوستش داشتم ولي تا به حال فكر نكرده بودم چون صداي آهنگ زياد بود نمي توانستم آرام بگويم بلند گفتم:"نمي دونم چرا اين سوال رو مي پرسي؟"
صداي آهنگ قطع شد از صداي سكوت باد فهميدم كه ايستاده گفت:"برات يه سورپرايز دارم ولي اول بايد حست رونسبت به خودم بدونم"
با من من گفتم:"ببين من توي تاريكي خودم تا به حال كسي رو دوست نداشتم به جز حاج اكبر كه مثل پدرم و ساميار........كه مثل برادر و همبازيم بود"
- اونا رو ولشون كن..........منو چي؟
- براي اون محبت هايي كه به من كردي يه جورايي به تو مديونم
- دين رو بيخيال تو هيچ ديني به من نداري
- همين كه براي ترحم پيشم نمياي رو دوست دارم
- من حست درباره ي خودم رو گفتما............نه كارايي كه كردم
- ميشه فكر كنم
نفسش را بيرون داد عصباني بودنش را احساس كدم ماشين را راه انداخت و حركت كرد دوباره آهنگ گذاشت:
وقتي دلت شيكست
تنها و بي هدف
شب پرسه مي زني........
آهنگ را قطع كردم و گفتم:"مي خواي بگي الان دلت شيكست؟؟"
- نبايد بشكنه؟؟
- همين كه باهات اومدم يعني دوستت دارم............اخه من بيچاره رو چه به وست داشتن؟؟
- آره يا نه؟؟
احساسي ته قلبم بود احساسي كه در كنار دانيال مي جوشيد و دور از او آتش مي گرفت نمي دانستم چيست تا به حال احساسش نكرده بودم گفتم:"اگه همونيه كه قلبم رو به آتيش مي كشه.............."
روي ترمز زد گفت:"چي؟؟"
دستم را روي روي در گذاشتم و گفتم:"چيكار مي كني الان از پشت ماشينا بهمون مي خورنا........."
- نترس توي جاده ي جنگليم
- چه زود رسيديما...........
- بحث رو عوض نكن...........آره يا نه؟
- گفتم كه اگر اونيه ه قلب آدمو آتيش ميزنه و باعث ميشه الان اينجا پيشت بشينم و باهات احساس شادي كنم.........
- دروغ كه نميگي..........
- عادت دارم دروغ نگم
- يعني..........دوستم داري؟؟
- اگه مي خواي اينو بشنوي.........خوب آره
ذوق كرده بود در ماشين را باز كرد و بيرون رفت كمكم كرد تا بيرون بيارم از صندق عصب وسايل را براي پيك نيك درآورد چادر مسافرتي را باز كرد و داخل ان نشستم دم دماي ظهر بود با اعماق وجودم نفسم را بالا دادم و گفتم:"اين بوي چيه؟؟"
- چيزي كه دوست داري برات درست كردم........
- كباب؟؟
- آفــــــــــرين...........حالا حدس بزن از چه نوعي؟
- من كوبيده فقط خوردم و برگ...............
- اشتباه گفتي شيشليك آقا س..(حرفش را خورد)دانياله...........
حرفش را ناگفته گرفتم منتظر ماندم تا كباب را بياورد لقمه مي كرد و دهان من مي گذاشت گفتم:"راستي تو......ازم پرسيدي دوستت دارم يا نه..........خودت چي؟؟"
- معلوم نيست؟؟
- چي؟
- اينكه دوستت دارم؟كباب خوب شده؟؟
- آره خيلي......مرسي.........راست گفتي؟
- به قول خودت عادت به دروغ ندارم
-خوب اگه اينجوريه بگو چه شكليم..........هيچكس بهم نميگه..........
كمي نزديك تر آمد(همه ي اينها را احساس مي كردم)در صورتم متمركز شد نگاه را كه نمي ديدم ولي سنگيني اش را حس كردم دستش را با نوازش به صورتم كشيد و موهايم را پشت گوشم زد گفت:"موهاي قهوه اي زيبا پوست صاف و شفاف مثل برف سفيد راستي مي دوني سفيد برفي كيه؟
- كتابشو خوندم
- مثل اون.........چشماي معصوم ..........
- معصوم اما كور
- تو مگه قول نداده بودي از اين حرفا نزني
دوباره صدايش عصباني شد دوباره جذاب تر و جدي تر ادامه داد:"دماغ كوچيك........لب خوشگل صورتي"
با گفتن اين حرف آتش درونم شعله ور شد لب هايش را به لب هايم چسباند هول شدم و خودم را عقب كشيدم با لحني پشيمان گفت:"معذرت مي خوام..........شرمنده ام"
- مي گن مردا نمي تونن جلوي خودشون روبگيرنا..........ازنزديك ديدم.........
- گفتم كه شرمنده ام...........اصلا بيخيال بيا كبابت رو بخور
- بده خودم مي خورم
- خودم مي ذارم دهنت..........چرا اينجوري شدي گفتم كه ببخشيد
- باشه قبول ولي تكرار نشه
- پس دوستم نداري............
- چرا اين حرف رو ميزني؟؟
- پس چرا اينجوري مي كني؟
- چون..........چون نمي خوام كه اينجوري بشه
- باشه پس من غلط بكنم ديگه تكرار بكنم...........باشه؟
- قبول پس به شرطي كه بذاري منم صورتت رو لمس كنم ببينم چه شكلي هستي
بعد از كلي من من كردن قبول كرد نزديك رفتم موهاي پرپشت صورت نه چاق نه لاغر ته ريش زبر دماغ نه بزرگ نه كوچك به چشم و ابرو رسيدم ابرو هاي بلند با چشم هاي درشت ناگهان تپش قلب گرفتم دستم را گشيدم و به سرعت به عقب رفتم دانيال نگران گفت:"چي شد يه؟؟"
هيچ نگفتم فقط نشستم..........چقدر آشناست...........تك تك اجزاي صورتش مخصوصا چشم و ابرويش
به غذا خوردن ادامه دادم ساعت حدود 4 بود دانيال گفت:"راستي سور پرايز برات دارم"
- چي؟؟
- قراره به زودي.............
- دوباره نصف جونم نكنيا.........
خنديد و گفت:"نه ديگه اين دفعه حرفم رو كامل مي گم"
- بگو
- قراره به زودي ببيني
باور نمي كردم ذوق شوق درونم را پر كرده بود و البته نگراني از ديدن دنيا.................باورش برايم خيلي خيلي سخت بود
--------------------------------------

فصل پنجم
تو راه برگشتن بوديم تمام جاده را با توصيفات دانيال احساس كردم پر از درخت و كوه پر از دره و سر سبز سوالي به ذهنم رسيد هنوز برايم مبهم بود كه چطور به دانيال اجازه داده بودند كه من را از پرورشگاه بيرون بياورد و به سفر ببرد پرسيدم:"مي تونم يه سوال بپرسم؟؟"
- بگو.............
- چجوري گذاشتن منو بياري بيرون؟
- به راحتي
- نه جدي پرسيدم آخه خيلي گيرن پرورشگاه ما..........
سكوت كرد گفتم:"نمي خواي بگي؟؟"
- بدا مي فهمي...........
- دانيال بگو.............
- گفتم كه بعدا مي فهمي..........
- باشه.......فهميدم.........
هول شد و گفت:"چيو فهميدي؟؟"
- چرا مي ترسي؟؟فهميدم كه نمي خواي بگي
نفسي عميق كشيد و گفت:"اوف آهان..........بعدا بهت مي گم......."
- چرا اينقدر مشكوكي؟؟
- من؟؟نه بابا آخه يه سري چيزا رو كه نميشه گفت
- باشه.............
- ببخشيدا............
- بخشيدم
- حتما؟؟
- آره بابا بالاخره راز رو به همه كه نمي گن
- تو همه نيستي
- شايد باشم وقتي نمي گي
تا ديد چاره اي ندارد گفت:"رشوه دادم"
- راست ميگي؟
- آره
- باشه........ولي پرورشگاه ما رشوه قبول نمي كنن
- سارينا جان مي خواي بيخيالش بشي؟؟
- باشه........منكه بيخيال كل دنيا شدم اين هم روش
- اينقدر نا اميد نباش
- به چي اميدوار باشم؟؟
- به زندگي
- به اين زندگي نا معلوم؟
- مي دوني الان كه رسديم تهران مي خوام كجا ببرمت؟؟
- پرورشگاه.......جاي ديگه اي رو كه ندارم
- نه خير مي خوام ببرمت پيش دكتر پيروز...........
- كي هست؟؟نكنه مرض ديگه اي هم دارم و نمي دونم
- نه قراره چشمت رو عمل كنه يكي از بهترين دكتراي چشم دنياست
- احساس مي كنم يه ريگي تو كفشته........
عصباني شد و گفت:"من مگه مرض دارم؟؟منو بگو كه به خاطر تو اين همه كار رو دارم مي كنم"
- ببين دانيال سر من داد نزن.........
صداش رو پايين آورد و گفت:"ببخشيد.......تو قراره ببيني پس لطفا اينقدر بد بين نباش........."
- آخه...........
دستش را روي دهانم گذاشت و گفت:"هيس.........هيچي نگو..........."
- آهنگ مي ذاري؟؟
- چي؟؟
- يه چيزي كه توش پاييز داشته باشه........تو پاييز پارسال اومدي و امسال پاييز هم فهميدم دوستت دارم.........اولين دوست داشتني كه تجربه كردم.......پاييز رو خيلي دوست دارم.
كپ كرده بود چند لحظه سنگيني نگاهش را احساس كردم خنديد و گفت:"سارينا داري شوخي مي كني؟؟"
- نه.......فكرمي كني چرا بهت اعتماد كردم و باهات اومدم؟
- داري جدي ميگي؟
- آره توي شمال متوجه شدم...تو چي؟؟
- فكر مي كني براي چي اين كارا رو مي كنم؟هان؟
سكوت كردم آهنگ پاييز رو گذاشت...............
پاييز بوي بارون يادم مياره نگاتو
قطع كردم و گفت:"اي بابا اينقدر به كلمه ي نگاه حساس نباش همه چيدرست ميشه"دوباره آهنگ را گذاشت
تنهام تو اين خيابون با خيال تو
هر وقت يادت مي افتم عطر تو مي پيچه اينجا
بي تو كارم تمومه عشقم بيا...........
زير بارون..........
من و خيابون خيس
هنوزم واس من
هيشكي مثل تو نيست
بيا بازم حرفاتو بم بگو
ديدنت واسه من شده يه آرزو
بلند گفتم:"ديدنت واسه من شده يه آرزو.........."
- جدي؟؟
- آره خيلي دوست دارم ببينمت
- ايشالا مي بيني
- قطعش كن آهنگو خوابم گرفته ميخوام بخوابم
دستم را بوسيد و گفت:"بخواب.........."
اولين عشق زندگيم را تجربه مي كردم دانيال را دوست داشتم در سن 17 سالگي................در آرزوي ديدن..........
----------------------------------------------------------

فصل ششم
"سارينا پاشو رسيديم"صداي دانيال بد كه صدايم مي كرد هوا عوض شده بود آن رطوبت را نداشت سرد و خشك بود دانيال كمك كرد و كاپشنم را پوشيدم گفتم:"دانيال اينجا كجاس"
- اومديم دكتر..........فقط جلوش با اميدواري رفتار كن چون از آدمايي كه اميد ندارن بدش مياد
- چجوري وقتي اميد ندارم؟؟
- جدا؟؟اگه به ديدن اميد نداري خوب برگرديم پرورشگاه؟؟
سريع گفتم:"نه نه.......باشه اميدوارميشم"
- افرين دختر خوب
داخل رفتيم صداي مرد پيري امد كه مي گفت:"سلام خانوم سارينا بفرماييد روي اين صندلي بشينيد"
- مرسي................
دانيال-آقاي دكتر چقدر اميد به خوب شدن داره؟
- تقريبا صد در صد
لبخندي رو لب هايم آشكار شد دكتر در حالي كه چشم هايم را معاينه مي كرد گفت:"چه حسي داري كه بعد از 17 سال ببيني؟؟"
- واقعا نمي دونم
- يه كمي فكر كن
- فكر كنم خيلي بايد جالب باشه...........
- اونقدرا هم كه فكر مي كني جالب نيست ولي خوب يه عالمي براي خودش
- يعني ميشه ببينم؟؟
دانيال-مگه نديدي آقاي دكتر گفت صد در صده؟؟
- باور نمي كنم
- ببين دخترم تو هفته ي بعد بايد بستري بشي بعد از يه ماه هم مي توني ببيني البته بايد بگم اگه دختر اميد وار و خوبي باشي احتمال اينكه دو هفته بعد از عملت هم ببيني زياده............
خوشحال شدم هميشه صحنه ي اين لحظه را تصور مي كردم كه به دكتر مي روم تا چشمم را عمل كنم دانيال من را به ماشين برد و گفت:"چه حسي داري الان؟؟"
- راستش رو بگم؟؟
- مگه من گفتم دروغ بگو..........
خنديدم و گفتم:"خنده ي زيبات رو خيلي دوستدارم"
لحظه اي سكوت كرده بود سنگيني نگاهش را از هميشه بيشتر حس كردم نزديك آمد خودم را عقب كشيدم و گفتم:"اگه مي خواي اون كار شمال رو تكرار كني بايد بگم نكن"
- نه بابا مي خواستم فقط گونه ات رو ببوسم
سكوت كردم و گفت:"حالا اجازه هست"
- اجازه ندم چيكار كنم؟؟راستي خنده چه شكليه؟؟
- واااااااااااي دوباره شروع كردي؟؟
- نامرد خوب بگو ديگه............
- بعدا مي فهمي
- بگو..........
- به زيبايي تو
- يعني اينقدر زشته
- دوباره شروع كردي مگه دكتر نگفت اميدوار باش تا زودتر خوب بشي پس بايد از همين الان شروعش كني
- باشه
جلو آمد و گونه ام را بوسيد و به رانندگي ادامه داد بعد از نيم ساعت رانندگي گفت:"پياده شو رسيديم"
- پرورشگاه؟؟
خنديد و گفت:"آره"
جلو رفتم در آن را لمس كردم اينجا هيچ شباهتي به پرورشگاه نداشت گفتم"دانيال اينجا كجاست؟؟"
- برو تو بهت مي گم
دستم را گرفت و داخل برد..............گفتم:"نامرد منو آوردي خونت؟؟كور خوندي منو ببر پرورشگاه"
- به من اعتماد نداري؟؟نترس اتاقت جداست دوتا پرستار هم داري........به خدا آدم خوبيم يعني اين بهت ثابت نشده؟؟
- چرا.........شوخي كردم به خدا
- خواهش
- من موندم چجوري به تو اجازه دادن منو از پرورشگاه بياري بيرون؟؟
- حالا.........بعدا مي فهمي
- باشه بعدا مي فهمم...........مرسي كه منو از اون محيط اوردي بيرون
- خواهش مي كنم
خيلي دوستش داشتم صدايش را وجودش را سنگيني نگاهش را حتي بدي هايش را.................
ديگر در پرورشگاه زندگي نمي كردم اين از همه چيز برايم بهتر بود
------------------------------------------------------------------------

فصل هفتم
صداي آشنايي از داخل اتاقم سلام كرد كمي فكر كردم ناگهان فرياد زدم:"فريبا تويي؟؟"
حرفم تمام نشده بود كه بقلم كرد وااااي خيلي خوشال بودم كه فريبا پرستارم بود رو به فيبا گفتم:"از اونجا چطوري ااومدي اينجا؟؟"
دانيال گفت:"من ازشون خواهش كردم اينجا پيش تو باشن فكر كردم با ايشون راحت تر باشي"
فريبا-ايشون لطف دارن از اين به بعد اينجا كار مي كنم
- اون يكي پرستارم كيه؟؟
- يه دختر بيست ساله است گفتمشايد بتونيد با هم دوستاي خوبي باشيد
نتوانستم احساساتم را كنترل كنم و بقل دانيال پريدم و گفتم:"مرسي دانيال.........."
آرام دم گوشم گفت:"جلوي فريبا خانوم زشته اينكار رو نكن"
- ببخشيد ولي واقعا ممنونم
- باشه من ميرم پايين تو لباست رو عوض كن
رو به فريبا گفتم:"وسايلم رو از اونجا اوردي؟؟"
دانيال-ديگه به اون لباسا احتياجي نداري
من را نزديك كمد برد و در را باز كرد با دستانم لمس كردم كلي لباس بود با هر جنس لابد هم با هر رنگ........باز هم گفتم:"ازت خيلي خيلي ممنونم"
دانيال بيرون رفت كلي با فريبا گل گفتيم و گل شنفتيم اتاقم با وصف هاي فيبا برايم دوست داشتني تر بود اتاق سفيد خاكستري با يك تخت دو نفره براي راحتي من با دو كمد بزرگ پر از لباس و كيف و كفش و مانتو وهرچه مي تواني نام ببري رو تختي خاكستري با گل هاي سفيد پهن بود آباژور سفيد با گل هاي خاكستري.........اولين باري بود كه احساس در خانه ي خود بودن را داشتم احساس مالكيت به اتاقم داشتم هنوز آن سوال ذهنم را مشغول كرده بود پرسيدم:"فريبا چجوري گذاشتن من از اونجا بيرون بيام؟"
- كجا؟
- پرورشگاه
- آهان.......بيخيال
- تو هم نمي خواي بگي؟؟
- خودش بهت ميگه
- شما دوتا داريد يه چيزي از من پنهان مي كنيد
- نه بابا تو خوب شو همه چيز رو مي فهمي.......
سكوت كردم.......صداي در امد پرسيدم:"دانيال تويي؟"
صداي نازك دختركي گفت:"نه من بهاره پرستارتم"
جلو امد و گفت:"اميدوارم دوستاي خوبي باشيم"
- مرسي اميدوارم..........
- تو مي دوني خيلي زيبايي؟؟
- همه مي گن ولي چه فايده كه خودم نمي تونم ببينم
- چرا اينقدر نا اميدي ايشالا كه مي توني ببيني
- اميدوارم
- من فعلا برم.....بايد شام درست كنم
در را بست فريبا گفت:"دختر خوبي به نظر مياد نه؟"
- آره صداش كه دوست داشتنيه
- مامانش به زور شوهرش داده بوده بعدش هم اين هم شوهرش رو ترك مي كنه شوهره هم بدون مهر طلاقش رو ميده به خاطر همين هم اين اومده هم اينجا كار كنه هم زندگي كنه طبقه ي پايين من و اون يه اتاق داريم حدود سه چهار روزي هست اينجاييم
- جدا؟؟چرا دانيال بهم نگفت
- سورپرايز بود ديگه
- اُه ماي گاد........
صداي زنگ تلفن از بقل مبلي كه روي آن نشستيم امد گوشي را با تلاش فراوان پيداكردم و جواب دادم دانيال بود:"سارينا هر موقع كارم داشتي بهم با اين تلفن بگو تا سريع بيام پيشت باشه؟؟"
- كجايي؟
- اتاقم
- اونوقت اگه كارت داشته باشم تو اتاقت نباشي چي؟؟
- اونوقت هر جا باشم از اين تلفنا هست
- اينا همش براي منه؟؟
- بله......فقط براي شماست عاليجناب
خيلي خوشحال بودم كه دانيال اينجوري به من توجه مي كند عشقي كه در وجودم مي جوشيد مرا سرزنده تر كرده بود و روحيه ام را شاد كرده بود اميد زندگي به من داده بود دانيال ادامه داد:"حالا ميام بالا بريم تو باغ چرخ بزنيم"
- باغ؟
- آره باغ...پشت خونه يه باغه خيلي هم قشنگه البته الان كه پاييزه ولي خوب بهارا خيلي قشنگ ميشه
يادم به حرف حاج اكبر افتاد كه هميشه به من قول مي داد كه من را به باغش مي برد البته حاج اكبر مرد و بچه اش هم نابود شد و از جايي كه من باغ دوست داشتم خانه ي عشقم هم باغ داشت.....اين ها همه اتفاقي بود به باغ رفتم هوا سرد بود صداي بلبل ها مي آمد خش خش برگ ها را زير پايم احساس مي كردم نسيم سرد پاييزي به صورتم مي خورد مشغول راه رفتنو حرف زدن بوديم كه باران سر گرفت نم نم هاي ان به صورتم مي خورد و مثل اشك سر مي خورد و پايين مي امد هميشه باران و پاييز را دوست داشتم ولي در دلم غم مي گذاشت ولي اينبار پر از شادي و آرامش برايم بود دانيال خاطره مي گفت و با بعضي از خاطراتش من را مي خنداند باران شديد شد دانيال من را سريع به گلخانه برد بوي گل همه جا را پر كرده بود فضاي گل خانه حتي در زمستان هم گل داشت روي صندلي نشستيم دانيال چاي داغي به دستم داد و باز آرامش و شادي بود و بود و بود
-------------------------------------------------------------------------------------------

*******
فصل هشتم :
بعد از ظهر نشسته بودیم توی حال داشتیم چای می خوردیم که یکی از کار گر ها اومد وگفت:
- اقا مهمون دارین .
-کیه ؟
-اقا حسام .
-باشه بهش بگو الان می یام .
-ببخشید الام بر می گردم .
-باشه برو .
از جاش بلند شد ورفت اینو از صدای قدم های استوارش فهمیدم .چند دقیقه ی بعد اومد کسی سلام کرد به احترامش بلند شدم وسلام کردم .گفت :
-بفرمایید بشینید ،راحت باشین .
-ممنون .
سر جام نشستم که دانیال گفت :
-این اقا حسام ما یکی از بهترین دوستای منه .
-خوشوقتم .
-منم همینطور .
بقیه چایی ام را خوردم واز جام بلند شدم که دانیال گفت:
-کجا می ری؟
-میرم بالا مزاحم شما نمی شم .
- نقطه اش رو برادار تومراحمی
نه ممنونم باید برم پیش فریبا با هاش کار دارم .-
روکردم سمت حسام وگفتم :
-از دیدنتون .........کمی مکث کردم وبعد گفتم:
-خوشوقتم
-منم همینطور .
با اجازه ای گفتم وبه سمت پله ها رفتم . رفتم سمت اتاقم ودر وباز کردم احساس کردم کسی تو اتاقمه گفتم :
-فریبا تویی .
ولی صدایی نیومد .یکی به هم تنه زد نتوانستم خودم را کنترل کنم وبه طمین افتادم داد زدم که چند نفراومدند توی اتاقم البته می دونستم کیا اومدند دانیال بلندم کرد و گفت :
-سارینا چی شده ؟
-ف ...... ف ...فکر می کنم دزد بود .
-چی دزد ؟
-اره دزد چون تا من گفتم فریبا دوید بیرون و تنه محکمی به من زد ورفت .
صدای حسام را شنیدم که گفت :
-راست می گه نگا ه کن به پنجره ومعلومه که چند تا از وسایل رو هم برداشتند .
-الان چی کار کنیم .
-زنگ بزن پلیس بعدشم دزد هرکی هست معلومه هنوز توی خونه است .
از ترسم رفتم تو بغل دانیال وگفتم :
-دانیال من می ترسم .
دانیال سرم را نوازش داد وگفت:
-هیچی نیست تو الان پیش منی تا وقتی پیش منی هیچ کسی جرعت نمی کنه نزدیک تو بشه .حسام یک زنگ بزن پلیس .
-باشه .
-عزیزم اجازه می دی همین جا ها رو نگاه کنم شاید دزد همین اطراف باشه .
- نه نرو من می ترسم .
-عزیزم فریبا هم اینجاس .
- باشه .
ورفت که ببینه دزد در رفته یا همین اطرافه .رو کردم به فریبا وگفتم :
-فریبا تو کجا بودی .
-من تو اشپز خونه بودم .
چند دقیقه ای گذشت ودانیال وحسام برگشتند از دانیال پرسیدم :
-در رفته بود ؟
- اره .
-الان باید چی کار کنیم .
-هیچی باید صبر کنیم تا پلیس بیاد .
یک ربع گذشته بود که زنگ در را زدند وپلیس ها شروع به جستوجو کردند .


ادامه مطلب
cool text

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت

Profile Pic
سلام به همه ی شما امیدوارم لحظات خوشی را در وب من بگذرانید.من درمورد همه چیز برایتان مطلب نوشتم.راستی؟!نظر یادتون نره. منتضر پیشنهاد های خوبتون هستم. می دونیدکه..اگر نظر بدید سعی میکنم سایت و وب بهتری را ارایه بدم. مر30 از همکاریتون
اطلاعات کاربری و عضویت سریع

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
اسکریپتهای اختصاصی

مرورگر های مناسب سایت