close
چت روم
رمان رقص مست عشق

همه چیز برای همه

برای گفتگویی آزادتر با دوستانتان
به انجمن ما مراجعه کنید
قالب جدیدی برای وبلاگتان نیاز دارید؟!!
شهرقالب !
دنبال مطالب تفریحی هستید؟!
بخش تفریحی!
اطلاعات سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 147
کل نظرات : 9
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 73
آمار بازدید
آی پی امروز : 20
آی پی دیروز : 24
بازدید امروز : 89
باردید دیروز : 43
ورودی امروز گوگل : 1
ورودی گوگل دیروز : 5
بازدید هفته : 200
بازدید ماه : 298
بازدید سال : 298
بازدید کلی : 298
مشخصات
آی پی : 54.81.112.7
سیستم عامل :
مرورگر:
نویسندگان

پیوند های روزانه

آلبوم تصویر فانتزی

آلبوم منظره

نویسنده : admin
بازدید : 101


فریبا و فیروزه و عسل از ایران رفته بودند . حالا هر شب علیرضا برای کار روی تاره ساختمان بیمارستان به خانه ما می آمد و من با اینکه همیشه خسته بودم ولی با اشتیاق کمکش می کردم . او شبها پس از پایان کار به خانه مهرانه ، مادر بزرگش می رفت و اگر کار تا دیر وقت طول می کشید شب را در خانه ما میماند و صبح از جمعا جا به سر کارش می رفت . حالا تقریباً یک ماه و نیم از شروع کار ما می گذشت و تقریباً به اواسط کار رسیده بودیم . فقط تاسیسات حرارتی ، موارد ایمنی ساختمان و طراحی فضای سبز بیمارستان مانده بود که می بایست قبل از تشریح آنها برای علیرضا در موردشان تحقیق می کردم ، بنابراین بعضی اوقات که بيمارستان بيكار مي شدم، با اجازه رييس بيمارستان به زيرزمين مي رفتم تا با مسئول فني بخش حرارتي گفتگو كنم. بعضي از گفته ها را كه فكر مي كردم مهم باشند ، مي نوشتم كه فراموش نكنم.طرح بخشي از قسمت ها كه توضيح درباره انها مشكل بود يا خيلي چيزهاي ديگر را مي كشيدم چرا كه همه انها براي من كه تا به حال چنين تجربه اي نداشتم خيلي سخت بود ولي با راهنمايي ها و كمك هاي عليرضا برايم تقريبا اسان شده بود.
يكي از شبها كه با عليرضا تا دير وقت ، تقربيا دو نميه شب كار مي كرديم، در حين كار متوجه شدم كه او كمي بي توجه به حرف هاي من و در ضمن كمي مضطرب است. فكر كردم شايد در كار زياده روي كرده ايم و او خسته شده. بنابراين گفتم:«فكر مي كنم امشب خيلي خسته شدي، بهتره ديگه تعطيلش كنيم و بگذاريم براي فردا شب، باشه؟»
_ نه...نه خسته نيستم ولي اگه تو خسته اي باشه.
_ولي قيافه ت چيز ديگه اي ميگه. توي كارت مشكلي پيش اومده؟
_نه توي مشكل خودم مشكلي دارم، مدت هاست، ولي...
_ولي چي؟ تو ميتوني من رو محرم رازها و اسرارت بدوني يا بهتره فكر كني من هم خاله فريبا هستم. مي توني به من اطمينان كني، ببينم، متوجه ميشي منظور من چيه و چي ميگم؟

 

...ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نویسنده : admin
بازدید : 115


داشتم در باغ گردوی خسرو خان آرام قدم میزدم و گردوهای رسیده ای را که روی زمین افتاده بود جمع میکردم و در سبدی که به دست داشتم میریختم . هوای باغ با نم بارانی که از شب گذشته باریده بود ، لطیف و دل انگیز شده بود . وقتی به بالا ، به بالکن نگاه کردم ، نریمان را دیدم که روی یک صندلی راحتی نشسته ، با همان لبخند ملایم همیشگی و مرا نگاه میکند . مدتی بدون کوچکترین حرکتی نگاهش کردم دستی تکان دادم و دوباره مشغول جمع کردن گردوها شدم . اما وقتی دوباره به بالا نگاه کردم هیچ کس نبود ؛ حتی اثری از صندلی هم نبود ، اثری از بالکن هم نبود ، نه خانه ای و نه باغی . همه جا را ابری غلیظ پوشانده بود . با صدای بلندی صدایش کردم و این صدا آنقدر بلند بود که هراسان از خواب پریدم .
با فریاد من همایون پسر خاله نریمان شتابزده و مضطرب در آستانه در ظاهر شد . او شب قبل برای کمک به خسرو خان در بعضی کارها به آنجا آمده بود و با دیدن من در آن حالت ، با تعجب و دلهره پرسید : « اتفاقی افتاده ارغوان ؟! »
نه . فقط یه کابوس وحشتناک بود . ساعت چنده ؟
هنوز هشت نشده .
با صدای زنگ در هر دو متعجب به هم نگاه کردیم . گفتم : « یعنی صبح به این زودی چه کسی ممکنه باشه ؟! »
همایون گفت : « من میرم درو باز کنم » و به دنبال این حرف از اتاق بیرون رفت و بعد از چند دقیقه برگشت . وقتی دوباره به طرف در نگاه کردم ، همایون را دیدم که گیتا هم کنارش ایستاده . همایون گفت : « بلند شو ارغوان برای صبحانه مهمون داریم . من میرم به خاله پروین خبر بدم . »
قیافه گرفته و عبوس گیتا اولین چیزی بود که توجهم را جلب کرد . گفتم : « خیلی گرفته به نظر میرسی ، خسته ای ؟! نیما کجاست ؟ »
منو رسوند و گفت میره بیرون کار داره و چند دقیقه دیگه بر میگرده .
اتفاقی افتاده گیتا ؟!

 

...ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نویسنده : admin
بازدید : 136


خلاصه:رمان درباره دختری است به نام ‘ارغوان ‘که با ‘نریمان’, جوانی از بستگان خود, ازدواج می‌کند .اما در همان ابتدای زندگی مشترک, نریمان بر اثر سانحه رانندگی جان می‌بازد و ارغوان از آن سانحه جان سالم به در می‌برد.پس از گذشت چند سال, ارغوان تصمیم می‌گیرد با خواهر زاده دوستش ـ علیرضا ـ ازدواج کند .در این هنگام, خبر به گوش برادر نریمان ـ نیما ـ می‌رسد .او که عاشق ارغوان بوده سعی می‌کند مانع این ازدواج شود و …

 

نویسنده:رکسانا رئوفی

 

...ادامه مطلب...


ادامه مطلب
cool text

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت

Profile Pic
سلام به همه ی شما امیدوارم لحظات خوشی را در وب من بگذرانید.من درمورد همه چیز برایتان مطلب نوشتم.راستی؟!نظر یادتون نره. منتضر پیشنهاد های خوبتون هستم. می دونیدکه..اگر نظر بدید سعی میکنم سایت و وب بهتری را ارایه بدم. مر30 از همکاریتون
اطلاعات کاربری و عضویت سریع

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
اسکریپتهای اختصاصی

مرورگر های مناسب سایت