close
چت روم
رمان رقص مست عشق قسمت3

همه چیز برای همه

برای گفتگویی آزادتر با دوستانتان
به انجمن ما مراجعه کنید
قالب جدیدی برای وبلاگتان نیاز دارید؟!!
شهرقالب !
دنبال مطالب تفریحی هستید؟!
بخش تفریحی!
اطلاعات سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 147
کل نظرات : 9
آمار کاربران
افراد آنلاین : 2
تعداد اعضا : 73
آمار بازدید
آی پی امروز : 5
آی پی دیروز : 17
بازدید امروز : 101
باردید دیروز : 24
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 4
بازدید هفته : 259
بازدید ماه : 951
بازدید سال : 8,616
بازدید کلی : 112,759
مشخصات
آی پی : 54.221.9.6
سیستم عامل :
مرورگر:
نویسندگان

پیوند های روزانه

آلبوم تصویر فانتزی

آلبوم منظره

نویسنده : admin
بازدید : 111


فریبا و فیروزه و عسل از ایران رفته بودند . حالا هر شب علیرضا برای کار روی تاره ساختمان بیمارستان به خانه ما می آمد و من با اینکه همیشه خسته بودم ولی با اشتیاق کمکش می کردم . او شبها پس از پایان کار به خانه مهرانه ، مادر بزرگش می رفت و اگر کار تا دیر وقت طول می کشید شب را در خانه ما میماند و صبح از جمعا جا به سر کارش می رفت . حالا تقریباً یک ماه و نیم از شروع کار ما می گذشت و تقریباً به اواسط کار رسیده بودیم . فقط تاسیسات حرارتی ، موارد ایمنی ساختمان و طراحی فضای سبز بیمارستان مانده بود که می بایست قبل از تشریح آنها برای علیرضا در موردشان تحقیق می کردم ، بنابراین بعضی اوقات که بيمارستان بيكار مي شدم، با اجازه رييس بيمارستان به زيرزمين مي رفتم تا با مسئول فني بخش حرارتي گفتگو كنم. بعضي از گفته ها را كه فكر مي كردم مهم باشند ، مي نوشتم كه فراموش نكنم.طرح بخشي از قسمت ها كه توضيح درباره انها مشكل بود يا خيلي چيزهاي ديگر را مي كشيدم چرا كه همه انها براي من كه تا به حال چنين تجربه اي نداشتم خيلي سخت بود ولي با راهنمايي ها و كمك هاي عليرضا برايم تقريبا اسان شده بود.
يكي از شبها كه با عليرضا تا دير وقت ، تقربيا دو نميه شب كار مي كرديم، در حين كار متوجه شدم كه او كمي بي توجه به حرف هاي من و در ضمن كمي مضطرب است. فكر كردم شايد در كار زياده روي كرده ايم و او خسته شده. بنابراين گفتم:«فكر مي كنم امشب خيلي خسته شدي، بهتره ديگه تعطيلش كنيم و بگذاريم براي فردا شب، باشه؟»
_ نه...نه خسته نيستم ولي اگه تو خسته اي باشه.
_ولي قيافه ت چيز ديگه اي ميگه. توي كارت مشكلي پيش اومده؟
_نه توي مشكل خودم مشكلي دارم، مدت هاست، ولي...
_ولي چي؟ تو ميتوني من رو محرم رازها و اسرارت بدوني يا بهتره فكر كني من هم خاله فريبا هستم. مي توني به من اطمينان كني، ببينم، متوجه ميشي منظور من چيه و چي ميگم؟

...          ...
ساكت بود. پس از مكثي كوتاه بلند شد و در اتاق شروع كرد به قدم زدن. نفسي عميق كشيد و گفت:«مدتيه يه سوالي ذهنم رو مشغول كرده و ازارم ميده.»
_خب بپرس، شايد بتونم كمكت كنم.
_ارغوان، شما دختر جذاب و هنرمندي هستيد با استعدادي سرشار در كار، اراده اي مصمم. چرا تا به حال ازدواج نكرديد؟ البته قصدم دخالت در زندگي شما نيست.ولي اگه اشكال نداره به سوالم جواب بديد.
چند لحظه نگاهش كردم. چرا اين سوال را مطرح كرد؟ با عنوان كردن اين سوال چه چيز را مي خواست بفهمد؟ ان روز عصر، مهماني خانه ما، پشت در اشپزخانه، ليوان آب، مي دانستم كه همه چيز را شنيده.
_مي دوني عليرضا، همونطور كه خودت مي دوني من يكبار ازدواج كردم و زندگي مشترك رو هر چند كوتاه تجربه كردم و فكر نمي كنم كه قصد تجربه دوباره اي رو داشته باشم. من دوست دارم با خاطراتش زندگي كنم و با زندگي فعلي خود هيچ مشكلي ندارم.يه چيز ديگه، دفعه ديگه ديدي كه دوتا دوست قديمي دارن با هم درددل مي كنن، سعي كن به حريم صحبتهاي محرمانه شون وارد نشي.
_ارغوان، قسم مي خودم كه اون روز فقط به خاطر خوردن اب به اشپزخونه اومده بودم ولي وقتي ديدم كه خاله فريبا داره گريه مي كنه و شما هم داريد با بغض صحبت ميكنيد، نگران شدم و فكر كردم اتفاق بدي افتاده و با اينكه مي دونستم اين كارم صحيح نيست، متاسفانه يا خوشبختانه به صحبت هاتون گوش دادم.
_خيلي خوب، ديگه كافيه، تو هم مثل فريبا برام عزيزي، پس سعي كن تمام اين حرف ها رو همين جا فراموش كني.حالا، هم تو خسته اي، هم من، بهتره بري بخوابي. شب بخير.
مي دانستم كه هنوز هم ميخواهد ادامه بدهد وسوال پشت سوال ولي واقعا خسته بودم و در ضمن نميخواستم ديگر به گذشته برگردم و فكر ميك نم اين را عليرضا هم فهميده بود چون به سردي جواب شب بخيرم را داد و از اتاق بيرون رفت.
صبح وقتي از خواب بيدار شدم رفته بود. طي شب هاي اينده عليرضا سعي مي كرد كه كار را سريع تر تمام كند تا زودتر به خانه برگردد. حالتي عصبي داشت، با عجله كار مي كرد و بعضي اوقات انقدر دستپاچه بود كه بدون توجه وسايلي را كه دم دستش بود به زمين مي انداخت. بعضي وقتها از حركاتش خنده ام مي گرفت و اين كار من بيشتر او را عصبي مي كرد. وقتي نگاهش مي كردم انگار با نگاهش مي خواست چيزي به من بگويد، بگويد كه هميشه نمي شود از جواب دادن به سوال هاي ديگران طفره رفت. با اينكه عصباني بود در چشم هايش برق خاصي وجود داشت. نگاهش هميشه با جذابيتي همراه بود كه بي شباهت به چشمان نريمان نبود. ديدن او در چنين لحظه هايي برايم سخت بود. تمام حالت هايش شبيه نريمان بود. نريماني كه از مسئله اي عصباني بود و هيچ حرفي نمي زد. بنابراين سعي مي كردم تا انجايي كه مي شد به چشم هايش نگاه نكنم. پس از تمام شدن كار ان شب، در حالي كه گزارش ها را جمع مي كرد با صدايي گرفته گفت:«چرا هميشه در حال فراري؟»
من كه تقريبا هميشه منتظر شنيدن حرفي غير منتظره از طرف او بودم با تعجبي ساختگي گفتم:«از چه چيز يا از چه كسي؟»
_تو زرنگ تر از اين حرف ها هستي كه جواب اين سوالت را نداني، چنين بار خواستم بهات صحبت كنم، اين كار رو از راه هاي مختلف امتحان كردم.ولي... بهت نمياد كه دختر لجباز و يك دنده اي باشي، ولي هستي. از صحبت هاي گرم و اميدوار كننده اي كه با ديگران داشتي و هنوزم داري، در مورد حل اختلاف خانوادگي و يا اشنايي دو نفر براي ازدواج؛ كدوم يك از اين كارها و قدم هاي مثبت رو براي زندگي خودت برداشتي؟ وقتش نيست كه ديگه همه چيز تموم بشه؟ نمي خواي تو هم مثل ديگران باشي و مثل اونا زندگي كني؟ بذار يه چيز ديگه هم بهت بگم، تو فقط متعلق به خودت نيستي كه اجازه انتخاب داشته باشي، ديگران هم حق انتخاب دارند و اگر تو به اونها اين اجازه رو ندي ، مطمئن باش، يه روزي ، دير يا زود، مجبورت مي كنند كه باهاشون موافقت كني و به راهشون قدم بگذاري و با اونها قدم برداري. پس بهتره درست فكر كنيو تصميمي عاقلانه براي زندگيت بگيري دختر خانوم مغرور؛ تعريف هاي زيادي از تو شنيده بودم ولي داري خرابشون ميكني، همه رو.
رفتار عليرضا و لحن صحبتش انقدر عوض شده بود و به نظرم عجيب مي امد كه حتي يك كلمه در جواب حرف هايش بگويم و از خودم دفاع كنم. هيچ وقت نديده و يا نشنيده بودم كه عليرضا صدايش را براي ديگران بلند كند. همينطور كه با تعجب نگاهش مي كردم بدون خداحافظي اتاق را ترك كرد. پس از خارج شدن او از اتاق صداي بابا را شنيدم كه عليرضا را چندين مرتبه صدا مي كرد و به دنبال او مامان وارد اتاقم شد و با تعجب پرسيد:«اتفاقي افتاده ارغوان؟ عليرضا چش شد؟ كجا رفت؟ چرا انقدر عصباني بود؟ ببينم نكنه تقصير تو بود؟ حرفي بهش زدي كه عصباني شد؟»
_نه مامان ، داشتيم با هم صحبت مي كرديم. البته اون همش حرف ميزد. بعد هم عصباني شد و حتي نذاشت من از خودم دفاع كنم.
_مگه كار خطايي از تو سر زده كه مي بايست در برابر اون از خودت دفاع مي كردي؟
_از نظر اون بله ولي از نظر خودم هرگز. اون داشت از اينده زندگي من حرف ميزد و براي من تصميم مي گرفت.كاري كه اصلا به اون مربوط نيست.مي گفت ديگران هو تو اينده من سهم دارند و من ادم خودخواهي هستم.
-خب خودت چطور فكر ميك ني. اگه درست و عاقلانه بهش فكر كني شايد بتوني يه كمي بهش حق بدي. نظر خودت چيه؟
با تعجب به مامان نگاه مي كردم. او ضمن رفتن به اشپزخانه گفت:« سعي نكن از اينده خودت فرار كني. درست و عاقلانه فكر كن.»
ان شب را تا صبح نخوابيدم و به حرف هاي عليرضا و جمله اخر مامان فكر مي كردم. يعني واقعا من مقصرم؟ براي چه؟ براي اينكه نمي خواهم ازدواج كنم؟ و...
به دليل بي خوابي شب گذشته صبح دير به بيمارستان رسيدم. بخت يارم بود كه دكتر ان روز ساعت يازده عمل داشت. و تا ساعت ده مشغول ويزيت بيماران بود. موقع عمل حواسم پرت بود و نمي تونستم حواسم رو روي كارهايي كه انجام ميدم متمركز كنم. پس از عمل احساس سردي شديد كردم، سرم گيج مي رفت. وقتي دكتر مختاري را بعد از اتاق عمل در اتاق ديدم قبل از هر چيز گفت:« به نظر خيلي خسته مياي. ببينم از كار بيمارستان خسته ميشي يا مطب؟»
_از هيچكدوم دكتر؛ خستگي من مربوط به جسمم نيست.از بابت روحمه كه عذاب مي كشم و خسته ام. اگه اجازه بديد چند روزي رو به مرخصي ميرم ، ميدونم كه توي بيمارستان زياد به من احتياج نداريد، فقط مي تونه مطب كه چند روزي بايد جور منو بكشيد كه از اين بابت معذرت ميخوام.
_اينطور نيست وجود تو در هر دو جا باعث قوت و قدرت در كارهام ميشه. چهره مصمم و بااراده و در عين حال خندون تو باعث ميشه كه تو كارهام خستگي رو حس نكنم. وجود تو مثل يه عامل حركت دهنده براي منه. تو روحيه شاد و زنده اي داري. نمي خوام تو زندگي شخصي تو دخالت كنم ولي از اونجايي كه من و نريمان از دو برادر به هم نزديك تر بوديم، دلم ميخواد تو هم منو برادر خودت بدوني و اگه يه وقت به مشكلي برخوردي در صورت تمايل با من در ميون بذاري همونطور كه من اين كار رو كردم و تو به خوبي من رو راهنمايي كردي. البته منظوريم اين نيست كه من هم مي تونم به خوبي تو از پس همدردي با ديگران بربيام و به اونها كمك كنم ولي حداقل مي تونم سنگ صبورت باشم.مثل اينكه زياد حرف زدم، بهتره بري و دو سه روزي استراحت كني. شايد من و پريسا هم توي اين چند روز كه تو نيستي از فرصت استفاده كرديم و به مسافرت رفتيم. من مطمئنم با اراده اي كه تو داري خودت از پس مشكلاتت بر مياي. راستي ميخواي برسونمت؟_نه خيلي ممنون، مزاحم كار شما نمي شم، خودم ميرم.
_پس صبر كن يه اژانس خبر كنم.
با اومدن اتومبيل از دكتر تشكر كردم و سوار اتومبيل شدم وبه طرف خانه رفتم.انقدر با فكر هاي پريشان و مختلف خودم درگير بودم كه متوجه نشدم دارم از خونه دور مي شم.وقتي به خودم امدم متوجه شدم يك پياده روي حسابي در پيش دارم و ون خيايبان يك طرفه بود چاره اي جز اين نداشتم.از اتومبيل كه پياده شدم به طرف خانه راه افتادم. به خانه كه رسيدم با قيافه متعجب و تقريبا وحشتزده مامان روبرو شدم.در لحظه اي كه مامان رو ديدم هر دو با هم پرسيديم:«اتفاقي افتاده؟»و مامان گفت:«فكر مي كنم من بايد اين سوال رو بپرسم، به دو دليل:چرا اينقدر زود اومدي؟ چرا رنگ پريده؟»
_چيزي نيست. كمي خسته م. اومدم كه استراحت كنم.از دكتر مختاري هم چند روزي مرخصي گرفتم.
_مگه حالت چطور شده؟
_سرم درد مي كنه.ببينم كسي زنگ نزد؟
_نه. مگه منتظر تلفن كسي بودي؟
_مهم نيست، من ميرم بخوابم.
_ناهار خوردي؟
نه اشتها ندارم. اگه براي شام هم خواب بودم لطفا بيدارم نكنيد.
وقتي به رختخواب رفتم، تمام حوادث و اتفاقات گذشته، حرف ها، نصيحت ها، زخم زبان ها و خيلي مسائل ديگر مثل يك فيلم از برابر پرده چشمهايم عبور كرد.فكرم به قدري مشغول بود كه اصلا خوابم نمي برد.ساعت هفت بود كه براي خوردن يك مسكن از اتاقم رفتم بيرون.مامان با تلفن حرف ميزد و بابا تلويزيون نگاه مي كرد. پس از سلام دادن به اشپزخانه رفتم و پس از خوردن مسكن به اتاقم برگشتم.چند دقيقه بعد مامان به اتاقم امد و گفت:«ارغوان به چيزي احتياج نداري؟ گرسنه نيستي؟»
_نه مامان خيلي ممنون. اگه چيزي خواستم حتما بهتون ميگم.
_راستي دكتر مختاري زنگ زد. مي گفت كه نگران حالته.نمي خواي به من بگي كه چه اتفاقي افتاده؟ من دخترم رو خوب ميشناسم. مي دونم كه بدون علت ساعت ها توي اتاقش كز نمي كنه و به يه نقطه خيره نميشه و فكر نمي كنه. توي اين چند ساعت چند بار به اتاقت سر زدم ولي تو انقدر توي فكر بودي كه متوجه نشدي. چرا نميخ واي مثل هميشه با من صحبت كني؟ اگه نتونم گره اي از مشكلت باز كنم و كمكتي بهت كنم حداقل با اين كارت قدري سبك مي شي.تو هميشه براي ديگران الگو و نمونه بودي و هستي.درست مثل يك كتابچه راهنما. در همه حال حاضر و اماده براي كمك به ديگران. چرا حالا اون تجربه ها رو براي خودت به كار نمي گيري؟فكر مي كنم بهتر از ساكت نشستم و زانوي غم بغل گرفتن باشه.
_ميدوني مامان! بعد از فوت نريمان هرگز نتونستم به پسر ديگه اي علاقه مند بشم_ نيما، محمود، سهراب، امير و ...خواستگارهاي ديگه. باهاشون صميمي بودم مثل خواهرو برادر و سعي كردم خودم رو با اونها ودردهاشون يكي بدونم.هم صحبتي خوب برام بودن، از هيچ كمكي مضايقه نمي كردن ولي...هيچ كدوم نتونستند و نمي تونند جاي نريمان رو برام پر كنند.فكر اون حتييك لحظه هم از ذهن من جدا نميشه. اصلا با فكر كردن به اون و كارهاش تا حالا تونستم خودمو زنده و رو پا نگه دارم و حالا اين پسره عليرضا ، نمي دونم چرا همه منو مقصر مي دونن.به نظر اونها من دختر خودخواهي هستم وحق ندارم اين رفتارها رو با اوها داشته باشم.ميگن من تا حدي حق انتخاب براي زندگي اينده م دارم. حالا من بايد چيكار كنم؟ چيكار بايد مي كردم و نكردم؟ ايا واقعا مقصرم و بايد عذاب بكشم؟ به خدا كمتر دختري مثل من مي تونه اين همه رنج روحي رو تحمل كنه، اين كافي نيست؟ شما بگين من با ادمهايي كه دور و برم هستند و هر لحظه منتظر سقوط و شكستنم هستند اون هم به جرم اينكه نمي خواهم باهاشون ازدواج كنم ، بايد چطور برخورد كنم كه از من رنجيده نشن؟مي بينيد مامان؟ اين دختر شما فقط مي تونه براي ديگران لالايي بخونه.ولي خودش ديگه با اواز اين لالايي خوابش نمي بره.
ديگر نتوانستم جلوي خودم را بگيرم. بغضي كه از لحظه ورود مامان در گلوم جا خوش كرده بود تركيد.مامان را بغل كردم و با صداي بلند گريه كردم. گريه اي كه بعد از فوت نريمان سعي كردم هرگز به سراغش نروم، حتي در بدترين شرايط. ولي حالا ديگر نتوانستم تحمل كنم. تمام بغضي كه اين چند ساله پنهان كرده بودم به يك باره سر باز كرد . من نتوانستم جلويش را بگيرم.
مامان محكم بغلم كرده بود و مرا مي بوسيد و دلداري ام مي داد. مي گفت: » تو راست مي گي، هيچ كس نمي تونه جاي نريمان رو براي تو پر كنه و نبايد هم اينطور باشه، چون آدمها يه جور نيستند، خصوصيات اخلاقي اونها هم با هم فرق داره، حتي رفتار و اخلاق من و تو هم با هم فرق مي كنه چه برسه به غريبه ها. صبر داشته باش. به مرور زمان و با هوشياري تو همه چيز درست مي شه.»
_ شما فكر مي كنيد عليرضا از من رنجيده و ناراحته؟ امروز براي گرفتن تحقيقات من به اينجا نيومد. خيلي خسته ام، مي خوام بخوابم.
مامان بلند شد و بعد از خاموش كردن كليد برق، در حالي كه از اتاق بيرون مي رفت گفت:« ناراحت نباش، ئدوباره بر مي گرده.»
دوباره تنها شدم و فكرها هجوم آوردند. يك ساعتي با اين افكار درگير بودم كه خوابم برد. صبح طبق عادت هر روز ساعت شش صبح از خواب بيدار شدم. نمي دانستم حالا كه بيكارم بايد چه كار كنم و چطور خودم را سرگرم كنم. بلند شدم و پس از شستن دست و صورتم به آشپزخانه رفتم و چايي دم كردم و ميز صبحانه اي مفصل چيدم و منتظر ماندم تا ساعت هفت كه مامان و بابا از خواب بيدار شدند.
با ديدن ميز بابا گفت: « به به! چه سفره رنگيني، ما بايد صبحانه بخوريم يا خجالت؟»
به دنبال اين حرف بابا، مامان بلافاصله گفت: » صبحانه امروز خوردن داره، بايد حسابي از خودم پذيرايي كنم.»
گفتم: » خوب، اگه اجازه بدين اين چند روزي رو كه خونه هستم، آشپزي با من. مي خوام توي اين چند روز طوري براتون آشپزس كنم كه هركدومتون سه چهار كيلو وزنتون زياد بشه. خوب ديگه، بهتره شروع كنيم چاييها دارن سرد مي شن.»
پس از چند سال اين اولين بار بود كه با هم صبحانه مي خورديم. بعد از جمع كردن ميز، بابا به سر كارش رفت و مامان هم بعد از يك ساعتي، براي خريد از خانه بيرون رفت.
مشغول شستن ظرفها بودم كه تلفن زنگ زد. با صداي چهارمين زنگ گوشي را برداشتم ولي صدايي از پشت خط شنيده نمي شد. با خودم فكر كردم شايد از راه دور بوده و صدا هم ضعيف، بنابراين گوشي را گذاشتم و گفتم هر كسي بود حتما دوباره تماس مي گيرد. اين كار تا شب چندين بار تكرار شد. ناهار و شام را در محيطي گرم و صميمي خورديم، به رغم اينكه سرم هنوز درد مي كرد و احساسي بد نسبت به خودم داشتم و سرم پر بود از افكار مختلف، ولي احساس نوعي آرامش نيز داشتم چون در كنار پدر و مادرم بودم.
روزهاي بعد در خلال كار وقتي كه در آشپزخانه با مامان در مورد مسائل مختلف صحبت مي كرديم، فهميدم كه چه چيزهايي را اشتباه انجام دادم و چه كارهايي را بايد انجام بدهم و خلاصه اينكه روزهاي پرثمر و مفيدي داشتم.
يكي از اين شبها، وقت خواب، طبق عادت مشغول مطالعه ي كتاب بودم. فكر مي كنم ساعت تقريبا دوازده يا يك بود كه تلفن زنگ زد. گوشي را برداشتم. صداي فيروزه، مادر عليرضا را از پشت خط شناختم. بعد از يك سلام و احوالپرسي گرم و صميمي، و نسبتا طولاني، از من از حال عليرضا پرسيد. از اين سوالش تعجب كردم و در جوابش گفتم: » تا دو سه روز قبل كه پيش من بود، حالش خيلي خوب بود. ولي چند روزه كه ازش خبري ندارم، ببينم؛ مگه اتفاقي افتاده؟!»
_ نه، نگران نشو، فقط مي خواستم از طريق تو هم از حالش باخبر بشم، چون مي دونستم كه شبها با تو روي طرح بيمارستانش كار مي كنه، گفتم شايد اونجا باشه و بتونم باهاش صحبت كنم. به هر حال ارغوان جون، مواظب پسر ما باش، مي دوني كه اون تو ايرون كسي رو جز شما و مامان نداره. عسل هم بهت سلام مي رسونه. راستي عسل يه هديه كوچولو برات فرستاده، فكر مي كنم تا هفته ديگه به دستت برسه و اميدواره كه خوشت بياد.
_ عسل رو از طرف من ببوسيد و خيلي ازش تشكر كنيد. براي چي خودش رو توي زحمت انداخت، واقعا ممنونم.
_ خوب ارغوان جون، به پدر و مادر خيلي سلام برسون و ببخش كه دير وقت مزاحمت شدم.
_ ممنون فيروزه جون كه تماس گرفتيد. به اميرخان و عسل سلام برسونيد.
و خداحافظي كردم.
دوباره موجي از افكار به سرم هجوم آوردند: حتما عليرضا به مامانش زنگ زده و تمام اتفاقات افتاده رو براش تعريف كرده و اون هم به اينجا زنگ زده تا ببينه كه چه اتفاقي افتاده؛ شايد هم هديه ي عسل به شكلي از طرف عليزضاست!
خيلي افكارم كم آشفته و به هم ريخته بود، اين تلفن هم اضافه شد. اصلا به من چه كه از عليرضا مواظبت كنم! اون خودش پسر بزرگيه و از پس مراقبت خودش بر مي ياد، تازه اونو به من نسپردن، من كخ بزرگترش نيستم، مهرانه مادربزرگش بايد ازش مواظبت كنه. كلي با خودم كلنجار رفتم تا خوابم برد.
******
سه روز مرخصي من به سرعت برق و باد گذشت و هنوز هم از عليرضا خبري نداشتم. نه به خانه ما مي آمد و نه تماسي مي گرفت. ديگر كم كم داشتم نگران مي شدم؛ نكند واقعا برايش اتفاقي افتاده باشد؟! حتي مي ترسيدم با مهرانه جون تماس بگيرم و از حال عليرضا با خبر شوم.
تا روز چهارم هيچ خبري نشد. عصر روز پنجم، وقتي كه از مطب به خونه بر مي گشتم، دم در خانه عليرضا را ديدم كه با يك دسته گل زيبا پر از رزهاي زرد منتظرم ايستاده. نزديكش كه رسيدم گل ها را به طرفم گرفت و گفت: » قابل خانوم خوبم رو نداره، اين گلها در برابر شما ارزشي ندارند.»
يك كمي به سر تاپايش نگاه كردم؛ نمي دانم من حالم خوب نبود يا او؛ شايد هم داشتم خواب مي ديدم. گفتم: « چي شده، حرفهاي قشنگي مي زني! ببينم، نكنه توي اين چند روز كه غيبت زده بود رفته بودي كلاس زبان فارسي! مي شه بپرسم اين خوشحالي تو و اين دسته گل بابت چيه؟!»
_ همين جا، دم در؟ نمي خواي بذاري بيام تو؟
_ والا از رفتن ناگهاني و غير منتظره ت و اومدن عجيب ترت بعد از پنج روز با اين دسته گل، حسابي غافلگير و گيج شدم. خيلي خب، بهتره بريم تو.
در را باز كردم و با هم داخل شديم. در خانه مامان هم از ديدن عليرضا تعجب كرد و با ديدنش گفت: » چه عجب يادي از ما كردي، افتخار دادي، كجا بودي پسرم؟!»
از اين كلمه آخر مامان اصلا خوشم نيامد. زير چشمي به مامان نگاه كردم اما چيزي نگفتم.
_ يه دلخوري كوچيك پيش اومده بود كه فكر مي كنم تقريبا برطرف شده، درسته ارغوان؟
با نگاهي عميق و كنجكاوانه، به چهره اش گفتم: « فكر نمي كنم از طرف من دلخوري و كدورتي به وجود اومده باشه كه حالا بخواد از بين بره و برطرف بشه، مگر اينكه ديگران اين برداشت غلط رو كرده باشن، درسته عليرضا؟»
_ بهتره از اين صحبتا بگذريم، چطوره بريم سر تحقيقات خودمون كه خيلي عقب افتادي؛ موافقي؟
_ هر طور كه دوست داري.
_ من نه، اگر تو دوست داشته باشي و باز هم مزاحم هميشگي خودت رو تحمل كني.
جلو افتادم و با هم به اتاق من رفتيم و مشغول كار شديم. ضمن كشيدن نقشه ي بعضي قسمتهاي باقي مانده از دفعه ي قبل و تشريح آنها، به عليرضا گفتم: » دو شب پيش فيروزه جون با من تماس گرفت.»
_ جدي چه خوب، چي گفت؟
_ مي خواي بگي كه تو خبر نداري مامانت براي چي به خونه ما زنگ زد! آقاي مثلا زرنگ! بايد بگم كه هنرپيشه خوبي نيستي.
وقتي نگاهش مي كردم لبخندي مرموز بر لب اشت؛ لبخندي حاكي از يك شيطنت بچگانه. بعد از چند لحظه سكوت دوباره گفتم: « بهتره خودت بگي كه چه اتفاقي افتاده يا مي خواد بيفته، من منتظرم.»
_ بسيار خوب، مي توني گوشت رو براي شنيدن واقعيتها آماده كني؟
_ من هيچ وقت گوشم رو به روي اونها نبستم كه حالا بخوام آماده شون كنم، هميشه پذيراي هر واقعيتي بودم، حتي تلخ ترينشون.
_ خيلي عاليه، پس شروع مي كنيم. چند ب پيش، مامان زنگ زد خونه مهرانه جون تا حالي بپرسه. وقتي شنيد كه من كمي عصبي هستم، نگران شد و خواست تا كمي با من صحبت كنه. من هم ناچار همه چيز رو براش تعريف كردم. هرچي كه تو دلم بود. مامان گفت كه با تو هم صحبت كنم و نظرت رو بپرسم. به هر حال در صورت موافق يا مخالف بودن تو ا اين مسئله، مامان تا هفته ديگه به همراه بابا مي ياد ايران.
_ بياد ايرون! چرا اينقدر گنگ و مبهم حرف مي زني؟ چه مسئله اي، چه موافقتي، چه مخالفتي؟! شما نظرم رو در چه موردي بايد بدونيد؟!
_ واقعيتي رو كه بهت مي خوام بگم همينه، و ازت مي خوام صبر كني و همه حرفهام رو بشنوي، بعد نظرت رو به من بگي، باشه؟
_ خيلي خوب، زودتر شروع كن!
_ امشب من اومدم اينجا تا در مورد ازدواج با تو، اول ا خودت صحبت كنم و مامان مي ياد ايرون تا رسما از تو خواستگاري كنه. من در اين مورد مددتهاست كه دارم فكر مي كنم، البته قبلا هم كمي در اين مورد با پدر و مادرت صحبت كردم، مخصوصا با پدر، اونها با اين ازدواج مخالفتي ندارند، به ظرط اينكه تو راضي باشي. اين چند روز كه به اينجا نيومدم، فرصتي بود تا همه جوانب كار رو بسنجم و تمام ايرادها و بهانه هايي رو كه ممكنه تو بهشون اشاره كني، مصلا كشف كنم. اولين بهانه اي كه مي توني بياري ازدواج قبلي توست كه من تصادفا از تموم اون مطلع شدم و اين از نظر من اصلا مهم نيست و تو رو با تمام خوبيها و احيانا بديهات دوست دارم. دومين بهانه تو فراموش نكردن همسر قبلي توست، كه اين هم به مرور زمان حل مي شه البته در صورتي كه خودت بخواي و تلاش كني. و اما بهانه سوم و تقريبا مهمترين اونها، اينكه تو با اين ازدواج، يعني با من مخالف باشي كه اون هم شايد به خاطر كم سن بودن من نسبت به تو باشه كه اين ديگه جاي هيچ گونه بحثي رو نداره و تصميمش صد در صد با خود توست. به هر حال اين صحبتهاي من بود كه تمامش رو شنيدي و حالا از تو مي خوام كه به همه اونا فكر كني و تصميمي درست، اونطور كه صلاحه بگيري. امروز سه شنبه است و تو تا هفته ديگه پنج شنبه فرصت فكر كردن داري. راستي يه مطلب ديگه و مهم ترين اونها؛ و اون اينكه در صورتي كه ما با هم ازدواج كنيم، بايد پيش پدر و مادر من در كانادا زندگي كنيم و مهمترين تصميمي كه تو بايد بگيري در اين مورده. پس تا پنج شنبه عصر كه پدر و مادر به ايرون مي يان، من ديگه مزاحمت نمي شم تا بتوني بهتر و راحت تر فكر كني تا جايي براي ترديد باقي نمونه. من پنج شنبه حوالي ظهر باهات تماس مي گيرم تا جواب نهايي رو بشنوم، تا در ورت موافقت با هم به استقبال پدر و مادرم بريم. به اميد ديدار و خداحافظ.
حرفهايش خيلي صريح و واضح بود، همه چيز را در نظر گرفته بود. او فت و مرا با انبوهي از فكرهايم تنها گذاشت. اينكه تصميم درستي بگيرم تا در آينده دچار مشكلي نشوم خيلي سخت بود. پس مي بايست تمام جوانب كار را در ظر مي گرفتم. شب پس از شام بابا از من خواست در كنارش بنشينم تا كمي با هم صحبت كنيم. حرفهاي او تقريبا شبيه حرفهاي عليرضا بود، با اين تفاوت كه حرفهاي بابا از روي لسوزي پدرانه بود و جنبه راهنمايي داشت، در صورتي كه به نظرم حرفهاي عليرضا فقط به ازدواج، آن هم شايد با نوعي دلسوزي ختم مي شد و من حس مي كردم كه به نحوي تحكم به همراه داشت. با خودم فكر كردم كه باز هم به راهنمايي احتياج دارم. يك راهنمايي كه دقيقا راه درست را به من نشان بدهد، يعني صرفا گفتن كلمه بله يا نه با صراحت و اطمينان كامل، نه نصيحت و نشان دادن راههايي كه بايد طي كنم. بنابراين تصميم گرفتم موضوع را با دكتر مختاري هم در ميان بگذارم. پس مي بايست تا فردا صبح و يافتن فرصتي مناسب صبر مي كردم.
صبح خيلي زودتر از هميشه از خواب بلند شدم. بعد از شستن دست و صورت به آشپزخانه رفتم. مامان هنوز بيدار نشده بود. بعد از درست كردن چايي، بدون اينكه چيزي بخورم، لباس پوشيدم و از خانه بيرون رفتم و چون عمل ساعت ده شروع مي شد و وقت زيادي تا آن موقع داشتم، بنابراين پياده تا بيمارستان رفتم. هنوز فرصت زيادي تا ساعت ده داشتم كه به بيمارستان رسيدم. همزمان با رسيدن من به در بيمارستان اتومبيل دكتر هم رسيد و به همراه دكتر پس از پارك اتومبيلش و سلام و احوالپرسي وارد بيمارستان شدم. در بين راه تا رسيدن به رختكن دكتر گفت: « ببينم خانوم كامياب، براي كشتيهاتون اتفاقي افتاده؟! نكنه يه وقت غرق شدند؟! باور كنيد چهره بدون لبخند اصلا بهتون نمي ياد. حالتون خوبه؟ مشكلي پيش اومده؟!»
_ بله دكتر، يه مشكل تقريبا بزرگ و ازتون مي خوام كه بهم كمك كنيد؛ ولي گفتنش باشه توي يه فرصت مناسب، چون وقت زيادي مي بره.
بعد از تعويض لباس وقتي وارد اتاق عمل شدم، دكتر زودتر از من رسيده بود. با ديدن من گفت: » بايد مشكل بزرگي باشه كه توي سرعتتون هم تاثير گذاشته!» و هر دو با زدن لبخندي به كار مشغول شديم.
در حين عمل متوجه نگاههاي دكتر مي شدم كه با دلسوزي و ترحم همراه بود. البته شايد چون من نسبت به اين موضوع حساس بودم، نگاهش اين طور به نظرم مي رسيد. هرچه بود حس مي كردم كه به اين دلسوزي احتياج دارم.
نه تنها تا عصر كه در مطب بوديم فرصت مناسبي پيش نيامد، بلكه تا دو روز بعد هم فرصتي براي گفتگو پيدا نكرديم. مي ديدم كه دكتر خيلي كنجكاو شده، تا هر چه زودتر با من صحبت كند و مشكلم را بداند.
روز شنبه موقع تعطيل كردن مطب دكتر گفت: » صبر كن ارغوان، من مي رسونمت، شايد توي راه بتونيم كمي با هم صحبت كنيم. امروز بيش از اونچه فكر مي كردم توي خودت بودی،پس نتیجه گرفتم باید مسئله خیلی مهم باشه.»
پس از مرتب کردن مطب،به اتفاق دکتر سوار اتومبیل شدیم.بعد از چند لحظه ای که هر دو ساکت بودیم،گفتم:«از اونجایی که شما یه دکتر حاذق و با تجربه و در ضمن همسر کاملی هستید،از شما می خوام که به من بگید چیکار کنم و دقیقاً چه راهی رو انتخاب کنم.»و بعد به طور فشرده تمام آنچه را رخ داده بود برایش تعریف کردم.
دکتر در تمام مدت و با تمام وجود به صحبتهایم گوش کرد و کوچکترین حرفی نزد.وقتی حرفهایم تمام شد گفت:
«می دونی ارغوان،از صمیم دل خوشحالم و به خود می بالم که تو منو لایق دونستی و مشکلت رو با هم در میون گذاشتی.»
- خواهش می کنم دکتر،اینقدر خودتون رو دست کم نگیرید.
- می دونی،اون موقع که من تازه با نریمان آشنا شده بودم،از همون اول خیلی تحت تأثیر رفتار و اخلاقش قرار گرفتم.سعی می کردم در کارهام اونو الگو قرار بدم و از اون و تجربیاتش توی زندگیم استفاده کنم.همیشه به این فکر می کردم چه کسی لیاقت همسری اونو داره،چون نریمان روح خیلی حساسی داشت و هر کسی نمی تونست اونو درک کنه.وقتی نریمان تو رو برای همسری انتخاب کرد و با تو هم آشنا شدم،فهمیدم که واقعاً مناسب همدیگه هستید،هر چند که به هر دوی شما حسودی می کردم و آرزو داشتم ای کاش من به جای نریمان بودم،ولی همیشه و هر جا،آرزویی جز خوشبختی برای هر دوی شما نداشتم.تو دختر خوب و فهمیده ای بودی و هستی.داشتن تو و همسری تو،آرزوی هر پسر جوونیه.بعد از فوت نریمان چندیدن بار خواستم به خواستگاریت بیام ولی هر بار به خودم گفتم تو لیاقت همسری اونو نداری و اگر هم گاهس خودم رو به نحوی راضی می کردم،موقعیت مناسبی برای عنوان کردنش پیدا نمی کردم.اونقدر این دست اون دست کردم و این کار رو به تعویق انداختم تا اینکه به پیشنهاد پدرم با پریسا ازدواج کردم.حتماً دست تقدیر و سرنوشت اینطور مقدر کرده بود،ولی تو حتی یک لحظه هم از فکر من بیرون نرفتی.می دونم که با این حرفهام حسابی گیجت کردم و غافلگیر شدی و حتماً با خودت می گی عجب مرد احمقیه ولی باور کن این حرفها اولین باریه که از محدودۀ مغزم به زبونم می یاد و خوشحالم که با تو درمیون گذاشتم.تو با حرفهای دلنشینت منو به زندگی و زندگی کردن با پریسا امیدوار کردی و حالا هم شکر خدا زندگی خوبی دارم.پریسا حالا حامله ست و من تا چند وقت دیگه پدر می شم و خودم و زندگیم رو از این بابت مدیون تو و محبتهات می دونم و اما در مورد علیرضا،اینطور که ازش صحبت کردی،اونو پسر خوبی دیدم که از برخی جهات هم خصوصیاتی مثل نریمان داره.از من خواستی تا دقیقاً بهت بگم که باید چکار کنی؛باشه،بهت می گم،با اون ازدواج کن،حتماً می تونید همدیگه رو خوشبخت کنید و حاضرم این تضمین رو در مورد تو به داماد آینده بدم.
- واقعاً،و از صمیم دل خوشحالم.شما بهترین راهنمایی رو به من کردید ولی فکر می کنم تمام تعریفهایی که از من کردید کمی اغراق بود.در مورد پریسا، خبر فوق العاده ای بود که دادید،امیدوارم که این دوران به خوبی سپری بشه و شما صاحب نوزادی سالم و تندرست بشید.از طرف من هم به پریسا تبریک بگید و اگر در مورد کمکی از من بر می یومد،تعارف نکنید و بهم بگید.در مورد ازدواج با علیرضا هم ممنون که با این همه قاطعیت منو مجبور به انجام دادنش می کنید،من دقیقاً احتیاج به چنین صراحتی داشتم.
دیگر به خانه رسیده بودیم.از دکتر مختاری تشکر کردم و به خانه رفتم.
امروز پایان روز شنبه است و من احساس خوبی دارم.نه به این خاطر که می خواهم به علیرضا جواب مثبت بدهم،به خاطر درددل شیرینی است که با دکتر داشتم.او مرا خیلی خوب فهمید و درک کرد و در ضمن بهترین و صریح ترین راهنمایی ممکن را کرد.شب تصمیمی را که گرفته بودم با پدر و مادر در میان گذاشتم.هر دو خیلی خوشحال شدند،مخصوصاً پدر.او گفت:«من به این انتخاب تو آفرین می گم و مطمئنم که در آینده زندگی کاملاً راحت و خوبی خواهی داشت و خوشبخت می شی.می دونم که برای این ازدواج کلی فکر کردی و قضیه رو از حوانب مختلف سنجیدی،ولی بگذار یه چیز رو بهت یادآوری کنم.می دونی که بعد از ازدواجت با علیرضا، باید ما و ایران رو ترک کنی.فکر می کنی که طاقت این دوری رو داشته باشی و بتونی غربت اونجا رو تحمل کنی؟!»
- می دونم بابا،من به همۀ اینها فکر کردم.البته علیرضا قبول کرده که تا چند ماه،فکر می کنم تقریباً هشت نه ماه،اینجا می مونیم تا هم پدر و مادرش بتونند اجازه اقامت منو بگیرند و هم طرح اون تموم بشه و بعد از اون هم، بعد از گرفتن اقامت ما می تونیم شش ماه رو در اینجا و شش ماه رو در کانادا باشیم.در ضمن توی اون مدتی هم که اینجا نیستم می تونم از شما دعوت کنم که پیش من بیاین.درسته که دختر دردونۀ شما کمی لوس بار اومده،ولی باید دوری رو تجربه کنه،کما اینکه تا حال هم این تجربه رو به نوعی کسب کرده.پس می بینید که خودم رو برای همه چیز آماده کردم.فقط یه چیز مونده و اون هم فقط موافقت صد در صد شماست که منتظر شنیدنش هستم.
و انگار که از قبل با هم هماهنگ کرده بودند که چه بگویند گفتند:«مبارکه، امیدواریم که خوشبخت بشی.»
از این جوابشان خنده ام گرفت و ازشان تشکر کردم؛روی هر دو را بوسیدم و به اتاقم رفتم.روی تخت دراز کشیدم،به گذشته ای که گذشته و آینده ای که پیش رو داشتم فکر کردم.فردا صبح دکتر در بیمارستان عملی نداشت و فقط بیمارانش را ویزیت می کرد و به من احتیاجی نداشت،پس می توانستم بیشتر بخوابم،خوابی بدون دلهره و دلشوره.
صبح با صدای مامان از خواب بیدار شدم.ساعت ده و نیم بود.خودم هم تعجب کرده بودم،هیچ وقت سابقه نداشت تا این وقت روز بخوابم،حتی در خسته ترین شرایط.بعد از خوردن یک لیوان شیر و مرتب کردن اتاقم،به آشپزخانه برگشتم تا در آماده کردن ناهار به مامان کمک کنم.از تدارکی که برای غذا دیده بود تعجب کردم،پرسیدم:«مامان،امروز ناهار مهمون داریم؟!»
- چطور؟
- والا شما برای سه نفر هیچ وقت اینقدر غذا درست نمی کردید!
- درست حدس زدی،مهمون داریم.تو که دیشب رفتی بخوابی،نیما زنگ زد و گفت که امروز ناهار با گیتا و خاطره می یان اینجا.می گفت گیتا خیلی دلش برای تو تنگ شده.
- وای خدای من،باید منتظر اومدنش می بودم.همیشه همینطوره،انگار که باد خبرها رو به گوشش می رسونه و حالا هم لابد می یاد تا خودش سر و گوشی آب بده؛ببینه که چه خبره.
- بس کن ارغوان،مگه بچه شدی؛این حرفها چیه که می زنی!واقعاً که از تو بعیده.
و با گذاشتن یک سبد سیب زمینی جلوی من گفت:
«زود باش اینها رو پوست بگیر و کمتر غر بزن و موقع اومدن اونها هم مواظب باش حرفی،طعنه ای به نیما نزنی.اون در گذشته به تو خیلی کمک کرده و صحیح نیست که تو در موردش اینطور صحبت کنی.»
زیر لب لعنتی بر شیطان گفتم و مشغول پوست گرفتن سیب زمینی ها شدم. پس از انجام داد این کار،خودم را به کارهای دیگر مشغول کردم و مامان هم مشغول نصیحت و سفارش در مورد آیندۀ من بود.ساعت تقریباً به دوازده نزدیک می شد.میز ناهار را چیده بودم که صدای زنگ در بلند شد.در را باز کردم و گیتا را بغل گرفتم و چندین بار همدیگر را بوسیدیم.سلامی گرم هم به نیما کردم و خاطره را از بغلش گرفتم.وچند بوسه هم به گونۀ چاق و گوشتی او زدم.بعد همینطور که با هم به داخل خانه می رفتیم رو به گیتا کردم و گفتم:«به به،چه دختری شده،سالم و خوشگل و دوست داشتنی.»
بعد از اینکه با مامان هم سلام و احوالپرسی کردند،نشستند و نیما گفت:« راستی ارغوان،شنیدم که از ما متنفری و دیگه نمی خوای ما رو ببینی!»
با قیافه ای جدی و کمی خشن گفتم:«این خبر خیلی موثقه،می شه بپرسم چه کسی این خبر رو بهت داده؟»
-دست شما درد نکنه،حالا من یه چیزی گفتم.ببین،اینطوری می شه که آدم حرفهای راستو می شنوه ها!
- شوخی کردم،به دل نگیر.همیشه خبر سلامتی هر سه نفرتون رو از پروین جون دارم.در ضمن بعضی شبها اونقدر خسته به خونه می یام که دیگه حتی فرصت مطالعه هم برای خودم باقی نمی مونه.راستی گیتا، خاطره چند ماهشه؟
- چهار ماهش تازه سه روز پیش تموم شد رفت توی پنج ماه.تو چیکار می کنی با کارت؟هنوز هم تصمیم نگرفتی که ازدواج کنی؟
- والا با کارم خوبم و ازش راضی هستم.در مورد ازدواج هم می شه گفت که یه تصمیمهایی گرفتم،اگه خدا بخواد و درست بشه،به موقع خبرتون می کنم.
هنوز حرفم تمام نشده بود که نیما،نمی دانم از خوشحالی و شعف بود یا از تعجب،خاطره را که بغلش بود،انداخت توی بغل گیتا و تقریباً به حالت نیمه فریاد گفت:« چه جور تصمیمی؟!کسی به خواستگاریت اومده یا... یا تو کسی رو پسندیدی؟!می شه بگی اون کیه؟!»
- صبر داشته باش نیما،چه خبره!چرا اینقدر هول شدی!گفتم که هنوز چیز مهمی نیست.به موقع شما رو هم در جریان می گذارم.
ساعت یک ربع به یک مانده بود که بابا هم آمد و به اتفاق گیتا ناهار را حاضر کردیم.همه دور میز نشستیم.به رغم اینکه نیما سعی می کرد قیافه و رفتاری عادی و طبیعی داشته باشد،ولی چشمهایش غیر از این را نشان می داد و کنجکاوی چیزی بود که می شد از نگاهش فهمید.
ساعت به سه نزدیک می شد و من باید به مطب می رفتم.بنابراین پس از مرتب کردن آشپزخانه لباس پوشیدم.با وجود اصرار مامان برای نگه داشتن آنها برای شام،ولی نیما قبول نکرد.من هم گیتا و خاطره را بوسیدم و از نیما هم خداحافظی کردم و به مطب رفتم.مامان می دانست که من و نیما خیلی سعی کردیم که به هم حرفی نزنیم که باعث دلخوری شود، ولی با این حال خیلی چیزها را که نتوانستیم به هم بگویم،با نگاه و نیشخند به هم گفتیم.
مطب خیلی شلوغ بود،بیشتر از همیشه.بنابراین آن روز مطب را خیلی دیرتر از روزهای قبل تعطیل کردیم.موقع خارج شدن از مطب و ضمن بستن در با خنده ای بچگانه به دکتر گفتم:« راستی دکتر،دوست دارید امشب بیام خونه تون و شفاعت شمارو پیش پریسا بکنم،که یه وقت کتکتون نزنه!»
دکتر با لبخندی قشنگ در جوابم گفت:«امشب خیلی شیطون شدی.این هم یکی از اون شیطنتهات بود که مدتها پیش از یاد همه رفته بود.امیدوارم که بعد از این لحظات خوشی در انتظار تو و شاه داماد آینده باشه.راستی کی می شه این علیرضا خان رو ملاقات کرد؟»
- به زودی.
- هنوز جوابت رو بهش ندادی؟
- نه.قرار شد که پنج شنبه صبح خودش با من تماس بگیره و جواب رو از خودم بشنوه.می گه اینطوری مطمئن تره.به نظر شما چطور باید موافقت خودم رو اعلام کنم؟
- خیلی راحت.بگو با اجازۀ بزرگترها،بله.
- شوخی نکنید دکتر.
- ببخشید.خوب،می تونی بگی اگه قول می دی خوشبختی منو تضمین کنی،جوابم مثبته.به همین آسونی.راستی مگه پنج شنبه صبح نمی خوای بیایی بیمارستان؟!یه عمل خیلی مهم داریم!
- البته که می یام.علیرضا هم بیمارستان با من تماس می گیره.ولی برای بعد از ظهر اگه می شه به من مرخصی بدید.
چون قراره بریم فرودگاه استقبال پدر و مادر علیرضا.
- بله،بله.با کمال میل.برو و عصر پنج شنبه رو خوش بگذرون.امیدوارم که شنبه با یه خبر خوب و یه جعبه شیرینی بزرگ جلوی بیمارستان ببینمت.راستی بیا سوار شو برسونمت.
- نه خیلی ممنون.می خوام یه کمی پیاده روی کنم،در ضمن شما به اندازۀ کافی تأخیر دارید،بهتره که زودتر برید خونه.
و بعد از خداحافظی به طرف خانه به راه افتادم.
وقتی آدم انتظار می کشد،چقدر زمان دیر می گذرد.امروز تازه یک شنبه است و تا پنج شنبه هنوز چهار روز دیگر مانده.شاید من عجله کردم و زود به نتیجه رسیدیدم؛شاید می بایست که بیشتر فکر میکردم.به هر حالنباید زیاد به خودم سخت بگیرم.شاید سرنوشت من این جور رقم خورده،بهتر است از فردا بیشتر به کارم برسم و دیگر راجع به این موضوع فکر نکنم.هر تصمیمی که باید می گرفتم،گرفتم،پس بهتر است  که دیگر به ان فکر نکنم خوشبختانه هفته شلوغی داشتم هم صبحها و هم بعدازظهر بنابراین روزهایم به سرعت برق می گذشت بدون اینکه منتظر امدن و رفتنشان باشم .
صبح روز پنج شنبه ساعت یازده و نیم بود و من با دکتر مشغول ویزیت بیماری بودیم که می بایست تا یک ساعت دیگر عمل میشد .انقدر حواسم به مطالبی بود که دکتر در مورد نشانه ها و علائم بیمارش میداد که متوجه نشدم چندین بار از بلند گوی بخش اسم مرا صدا کردند . بالاخره دکتر مختاری گفت
-حواست کجاست ارغوان پای تلفن با تو کار دارند .
بلافاصله به راهرو بخش رفتم . تلفن را برداشتم علیرضا بود .
بعد از سلام و احوالپرسی گفت :
-می دونی این یه هفته برام به اندازه یک سال گذشت خیلی سخت بود اینکه ادم منتظر چیزی باشه که میدونه اخرش خیلی روشن و واضح نیست
-منظورت از روشن و واضح نبودن چیه ؟
-منظورم جواب توست . می شه زودتر بگی که چه تصمیمی گرفتی ؟
-بله . و واضح و روشن هم میگم .
و درست عین ان حرفهایی را که دکتر گفته بود تکرار کردم
پس از چند لحظه سکوت علیرضا از خوشحالی چنان فریادی زد که پرستاری که کنار من ایستاده بود صدایش را شنید.
با لبخندی به او فهماندم که چیزی مهمی نیست .
-چه خبری .یه کمی اروم تر اینجا همه صدا تو شنیدن .
-ب .. ب.. ببخشید دست خودم نبود من حاضرم و با تمام وجودم خوشبختی تو را تضمین می کنم حاضر باش عصر ساعت چهار و نیم می یام مطب دنبالت چون پرواز ساعت پنج و نیم به زمین می شینه . به پدر و مادر سلام برسون .
-صبر کن یه دقیقه هم به حرف من گوش کن . من امروز به مطب نمی رم پس لطف کن و بیا خونه دنبالم یه چیز دیگه مواظب رانندگی هم باش .
پس از گذاشتن گوشی لبخندی به پرستار زدم و به طرف اتاق بیمار رفتم .
با دیدن دکتر هر دو لبخندی زدیم. که نشان از رضایت و خوشحالی داشت وقتی به او رسیدم ارام گفت:
-مبارکه یه وقت یادت نره مارو دعوت کنی .
-چشم حتما شما که مهمون افتخاری ما هستید .
بعد به اتفاق بیمار به اتاق عمل رفتیم . عمل شروع شد . عمل مشکلی بود . سه ساعت طول کشید .بعد از پایان عمل بلافاصله لباسم را عوض کرده و از دکتر خداحافظی کردم و راهی خانه شدم.
به خانه رسیدم با عجله ناهار خوردم و لباسهایم را عوض کردم . درست راست ساعت چهار و نیم زنگ در به صدا درآمد . مامان از علیرضا خواست تا به داخل بیاید و کمی استراحت کند ولی او گفت که عجله دارد باید زودتر به فرودگاه برسیم . بنابراین هر دو از مامان خداحافظی کردیم و راهی فرودگاه شدیم .
شاید و شعف را می شد به وضوح در چهره علیرضا دید و.در راه بارها و بارها از من تشکر کرد .
روی صندلی عقب اتومبیل یک دسته گل بزرگ بود که پر بود از گلهای رز زرد گلهای مریم که بوی خوشش فضای اتومبیل را پر کرده بود .
به فرودگاه رسیدیم پرواز یک ربع تاخیر داشت .علیرضا دسته گل را به من داد و گفت :
-بهتره که این گلها رو تو بهشون بدی هپیش بیشتره .
-میدانی علیرضا با ایکه چند ماهه در ایران هستی و اکثر هم صحبت هات هم ایرانی هستند هنوز هم صحبت کردن فارسی برات مشکله و توی حرف هات کلی از کلمات انگلیسی استفاده می کنی راستی می خوام یه قولی به من بدی ؟
-حتما بگو ؟
-می شه انگلیسی رو به من هم یاد بدی ؟
-البته که می شه . این چیزی نیست که تو از من بخوای یاد گرفتن زبان کی از کارهای مهم و واجب زندگی اینده توست .
بلندگو نشستن هواپیما را بر باند فرودگاه اعلام کرد کمی دلشوره داشتم .از پشت شیشه فیروزه مادر علیرضا را دیدم که مردی بلند قد هم کنارش ایستاده بود به علت شباهت زیادی که به علیرضا داشت .فهمیدم که او امیر خان پدر علیرضا ست .
نزدیک ما که رسیدند گل را به دست فیروزه دادم و بغلش کردم و همدیگر را بوسیدیم با امیر خان هم سلام و احوالپرسی کردم و از او حال عسل پرسیدم و اینکه چرا او نیامده است .
-اون هم به زودی می یاد .
بعد از چند لحظه رو به مادر علیرضا کرد و گفت :
-خوب فیروزه خانم فکر می کنم ارغوان خانوم با حضورش در اینجا هم به علیرضا و هم با ما موافقت خودش را اعلام کرد فقط مونده که ما مراسم رسمی را برگزار کنیم .
بعد رو به علیرضا کرد و با زدن ضربه به دستش به انگلیسی گفت :
-هی پسر عروس خوبی پیدا کردی ها .
از فرودگاه بیرون امدیم و به طرف اتومبیل رفتیم .
وقتی به اتومبیل رسیدیم علیرضا گفت :"
-خوب حالا کجا بریم ؟
فیروزه گفت :
-خوب معلومه می ریم خونه مامان مهرانه . ما خیلی خسته ایم باید کمی استراحت کنیم اینقدر هم عجله نکن پسر همه چیز به موقع با صبر.
پس از رسیدن به خانه مهرانه جون از انها خداحافظی کردم و از علیرضا خواستم تا مرا به خانه برساند .
فیروزه مرا بوسید و گفت :
-از طرف من به پدر و مادرت سلام برسون و بگو که به زودی مزاحمشون می شیم من خودم هم حتما باهاشون تماس می گیرم .
-چشم پیغامتون رو حتما می رسونم .
و انها را ترک کردم .
در راه به علیرضا گفتم :
-پدر خوبی داری .مهربون و دوست داشتنی .و تو کاملا شبیه اون هستی
-پدر هم از تو خیلی خوشش اومده و گفت انتخاب خوبی داشتم .
به خانه رسیدیم از علی رضا خداحافظی کردم و از او خواستم مواظب خودش باشد .
اه خدای من . این جمله را چقدر بارها و بارها برای همه تکرار می کردم انقدر که دیگر از تکرار ش دچار ترس و دلهره می شدم
همیشه این جمله را به دیگران می گفتم ولی کمتر کسی تا به حال به ان اهمیت داده بود
وارد خانه شدم . مامان شام را آماده کرده بود انقدر گرسنه بودم که به سرعت لباسهایم را عوض کردم و شروع به خوردن کردم .
ضمن اینکه مشغول خوردن بودم پیغام فیروزه را به مامان دادم
بابا گفت :
-خوب فکر می کنم که همه چیز داره به خوبی و خوشی شروع می شه راستی ارغوان بهتره به پروین خانم و خسرو خان هم زنگ بزنی و ماجرا رو به اونها هم بگی و ازشون بخوای که در مراسم خواستگاریت حضور داشته باشن .
-چشم بابا اگه اجازه بدی این کار را فردا انجام می دم و فکر می کنم که اگه به خونه شون برم بهتر باشه . اخه خیلی وقته که اونها را ندیدم چطوره ؟
-فکر خوبیه رفتی سلام ما رو هم برسون.
فردا جمعه بود و روز تعطیلی بنابراین اکثر خانواده ها کمی دیرتر از روزهای دیگر از خواب بیدار می شدند
از جمله خودم بنابراین تصمیم گرفتم که عصر به دیدن پروین خانم و خسرو خان بروم .
ساعت چهار نشده بود که لباس پوشیدم و آماده رفتن شدم .
مامان گفت :
-ارغوان اگه قبول نکردند که در مراسم خواستگاری شرکت کنند زیاد اصرار نکن این کار براشون خاطره ای خوب به همراه نمیاره.
پس از ترک خانه یک جعبه شیرینی و یک دسته گل خریدم و به طرف منزل پروین جون رفتم .
زنگ در را فشار دادم صدای از پشت در پرسید: کیه؟
صدای خسروخان بود وقتی گفتم: ارغوان هستم
با شادی فریاد زد :
-پروین پروین پاشو مهمون داریم دخترم ارغوان اومده ...
و در را باز کرد .
بغضی تلخ و سنگین مثل یک چسب سفید راه گلویم را بسته بود .دو سالی بود که به این خانه نیامده بودم حتی از نزدیکش هم رد نشده بودم فقط با تلفن از حالشان باخبر می شدم .
وارد حیاط شدم پروین جون هراسان به طرفم امد .
جعبه شیرینی و گل رو زمین گذاشتم و خودم را به بغلش انداختم و هر دو فقط گریه می کردیم .پس از اینکه جدا شدیم .
خسروخان به طرف ام امد و سرم را بوسید و گفت :
-خوش اومدی دخترم . نور به خانه اوردی ؟
در حالی که گل و شیرینی را به دست خسروخان می دادم گفتم :
-این حرف رو نزنید بابا نور این خونه بابت وجود شما دو نفره نه من .
پس از اینکه داخل خانه رفتیم و نشستیم . پروین جون هنوز گریه می کرد . کمی که سبک شد بلند شدم تا به آشپزخانه برویم .
پله ها جلوی پله ها خشکم زد . پاهایم جلو نمی رفت .همان پله هایی که سال ها از انها بالا و پایین رفته بودم .
پله های که انتهای انها به اتاقی و به باغ ختم می شد . اتاق نریمان .
تصویر گذشته چنان با سرعت از جلوی چشمانم گذشتند که به شدت احساس سرگیجه کردم .تمام نیرویم را در پاهایم جمع کردم و به زحمت خودم را به آشپزخانه رساندم . قدری روی صندلی نشستم .
بساط چایی مثل همیشه روی اجاق گاز برپا بود . چند استکان برداشتم و چایی ریختم و به همراه چند پیش دستی به حال برگشتم
و رو به روی انها گفتم :
-خیلی دلم براتون تنگ شده بود. برای بوی این خونه .برای درختهای باغ .نتونستم دیگه تحمل کنم واین دفعه هم تلفنی حالتون را بپرسم این بود که اومدم .
در جعبه شیرینی را باز کردم و اول به طرف خسرو خان و بعد هم به طرف پروین جون گرفتم .
و کنارشان نشستم . کمی با هم حرف زدیم . از دیروز از نیما و گیتا که به خانه ما امده بودند .
و از اینده . انقدر حرف زدیم که شب شد . من هنوز از خودم چیزی نگفته بودم . به اصرار خسروخان شام را انجا ماندم .
بعد از خوردن شام و جمع کردن میز شام دوباره چایی ریختم و کنار پروین جون نشستم . نمی دانستم چه طور شروع کنم . می ترسیدم . قلبم به شدت میزد .دستهایم سرد شده بود .
سعی کردم بر خود مسلط بشم . گفتم :
-میدونید مدتیه که داره اتفاقاتی تازه برای من می افته نمی دونم چطور باید براتون بگم . از شما خجالت می کشم ولی چاره ای دیگه برایم نمونده چند وقت پیش یکی از دوستان دوره دبیر ستانم را اتفاقی توی پارک دیدم .و ....
بعد تمام ماجراهایی را که پیش امده بود برایشان تعریف کردم .
و حالا هم اینجا هستم تا از شما دعوت کنم یعنی خواهش کنم تا برای روز خواستگاری شما هم حضور داشته باشید . در غیر این صورت من هم این ازدواج رو رد می کنم .
وقتی حرفهایم به اینجا رسید به دقت به انها نگاه کردم .
دیدم که خسروخان ارام و بی صدا اشک می ریزد و پروین جون هم لبخندی روی لبش نقش بسته بود .
فهمیدم که هر دو انها با این ازدواج مو افتند بلند شدم و به طرف خسروخان رفتم جلوی پایش زانو زدم دستش را بوسیدم
و او با بغضی که داشت گفت :
-این بهترین خبری بود که توی این چند سال شنیدم.
بعد به طرف پروین جون رفتم و بغلش کردم و بوسیدمش . گفت :
-از صمیم دل خوشحالم دخترم که بالاخره تصمیم گرفتی ازدواج کنی . برات خوشبختی پایدار ارزو می کنم .
بعد رو به هر انها گفتم :
-از هر دو شما واقعاً ممنونم که منو تنها نگذاشتید . این محبتتون رو هرگز فراموش نمی کنم روز دقیق خواستگاری رو بهتون خبر می دم .
لباس پوشیدم و انها را در سکوت ترک کردم . در راه به خانه بدون اینکه متوجه باشم گریه می کردم . به یاد نریمان افتادم .
به یاد تنهایی خسروخان و پروین جون که چطور این سالها را بی صدا سوختند . چهره شان خیلی شکسته شده بود .
به خانه رسیدم . متوجه اشکهایم شدم و صورتم را پاک کردم و وارد خانه شدم . سلام که دادم .
مامان متوجه شد که گریه کردم . ولی بابا چون سرش پایین بود مشغول تعمیر تلفن بود مرا ندید به اتاقم رفتم .
پس از چند لحظه مامان هم امد و گفت :
-می دونستم که با این حال بر می گردی البته فکر می کنم که لازم بود حداقل برای اونها ..ببینم حالا قبول کردند که بیان ؟
-بله .و از صمیم قلب هم خوشحال شدند هر دو گریه می کردند و برایم آرزوی خوشبختی پایدار کردند راستی فیروزه جون باهاتون تماس نگرفت ؟
-نه فقط علیرضا یک بار زنگ زد و سراغ تو را گرفت من هم گفتم که کجا رفتی .خیلی ناراحت شد و گفت که ای کاش به او هم می گفتی تا همراه تو می یو مد . تو هم بهتره کمی استراحت کنی فکر می کنم که امروز خسته شدی هم از نظر روحی و هم جسمی ..
از اتاق بیرون رفت.
صبح فردا جلوی بیمارستان دکتر را دیدم انگار که در دستهایم دنبال چیزی می گشت . حدس زدم که باید دنبال چه چیزی باشد . ولی حرفی نزد و صبر کرد .
امروز دکتر عملی نداشت و فقط بیمارانش را که چند روزی پیش عمل کرده بود ویزیت کرد .
بعدازظهر مطب خیلی شلوغ بود و دکتر با کمی تاخیر به مطب امد .
هنگام ورود ش با لبخندی جواب سلام مرا داد و به من فهماند که از بابت تا خیرش نگران نباشم .
پس از اینکه روپوش سفیدش را پوشید از من خواست تا به اتاقش بروم .
پرسید :من توی اتاقم اثری از گل و شیرینی نمی بینم . توی بیمارستان هم چیزی نبود .؟
-صبر کنید .دکتر اونها هنوز رسما از من خواستگاری نکردند مثل اینکه دارن میان خواستگاری شما چقدر عجله دارید ؟
-می دونی یکی از آرزوهای من دیدن روز عروسی توست . واسه همین هم میتوانم پدر و مادرت رو درک کنم که چه احساسی دارند . خیلی خوب بهتره بری و اولین .
مریض رو بفرستی تو
ویزیت بیماران با سرعت و دقت تمام انجام شد و ما توانستیم پنج دقیقه زودتر از همیشه مطب ررا تعطیل کنیم.موقع خداحافظی ،دکتر گفت:"پس طلب من یادت نره!"
-چشم ،چشم،چشم.فکر نمی کردم که اینقدر شکمو باشید .راستی میشه...هیچی مهم نیست.خداحافظ تا فردا صبح.
و پیش از آنکه دکتر بخواهد دنباله ی سوالم را بپرسد ،از او دور شدم.به خانه که رسیدم مامان داشت با فیروزه جون تلفنی صحبت میکرد.صحبتهایشان که تمام شد گفت:"فیروزه و امیر خان و مهرانه جون و چند نفر دیگه برای فردا خواستگاری به اینجا می یان.پس بهتره به پروین جون و خسرو خان هم خبر بدی."
-چه ساعتی ازشون بخوام که بیان؟-فکر میکنم که ساعت سه خوب باشه،چون اونها گفتند که ساعت چهار و نیم پنج می یان.راستی اگه میشه فردا صبح رو هم مرخصی بگیر تا بیشتر کمک هم باشیم.
-باشه.ولی باید با خونه دکتر تماس بگیرم،نمی دونم به خونه رفته یا نه!؟
به طرف تلفن رفتم و با شماره منزل دکتر را گرفتم.پریسا گوشی را برداشت.پس از سلام واحوال پرسی و معرفی خودم و تبریک گفتن بابت بچه دارشدنش،سراغ دکتر را گرفتم.گفت:"پارسا تازه رسیده و داره دست و روش رو می شوره ،چند دقیقه صبر کن تا صداش کنم."
-ممنون پریسا جون.مواظب خودت باش تا کوچولوی سالمی به دنیا بیاری.
پس از خداحافظی با پریسا ،دکتر گوشی را برداشت .دلیل مرخصی گرفتن فردا را به او گفتم و او هم موافقت کرد و گفت:"تا باشه از این مرخصیها ؛هرچند به کمکت احتیاج دارم ،ولی باشه ،همین یه دفعه عیب نداره . و چه خوب کردی که بهم خبر دادی،می تونم برای عمل فردا به خانوم مرادی بگم که بیاد ،هر چند کسی نمی تونه جای تو رو بگیره .در ضمن از طرف من و پریسا به پدر و مادرت تبریک بگو و سلام برسون ."
پس از خوردن شام ،مامان مشغول نوشتن فهرستی از احتیاجات فردا شد که شامل ،گل ،شیرینی،میوه ،و ... بود.
بابا گفت:"فردا شما دو نفر باید روز پرکاری داشته باشید!"
هنوز حرف بابا تموم نشده بود که مامان گفت:"یعنی تو نمی خوای به من کمک کنی؟!"
-تا ظهر متاسفم،ولی بعد از ظهر در خدمت شما هستم .
-خیلی ممنون .فکر میکنم من و ارغوان از عهده ی همه کارها بر بیاییم.فقط ظهر که میایی خونه ،یک بسته چای و یک بسته قهوه بخر .حالا هم بهتره که بریم بخوابیم تا فردا حسابی سرحال و شاداب باشیم .
صبح با تمام پرکاری ها و دوندگی هایش شروع شد و به سرعت به ظهر رسید .پس از خوردن نهاری سرپایی ،لباسم را عوض کردم.ظرف میوه و شیرینی و گلدان گل را روی میز گذاشتم .ساعت یک ربع به سه مانده بود که پروین جون و خسرو خان با یک سبد بزرگ گل که پر بود از گل های رز قرمز و مریم از راه رسیدند .گفتم :"واقعا از ته دل خوشحالم که شما هم امروز اینجا هستید ،وجود شما به من روحیه میده ."
مشغول حرف زدن بودیم که ساعت یک ربع به پنج علیرضا به اتفاق پدر و مادرش و مهرانه جون و خاله و شوهر خاله ی فیروزه آمدند .تاج گلی بزرگ و قشنگ به شکل قلب دست علیرضا بود . دور قاب راب ا غنچه های رز زرد و داخل آن را با گل های مریم و تعداد انگشت شمار رز قرمز تزیین کرده بودند.آن را به من داد و آرام گفت:"مبارکه."
پدر،خسرو خان و پروین جون را به علیرضا و خانواده اش معرفی کرد و متقابلا دیگران را به آن ها.پس از آنکه قهوه و شیرینی را به همه تعارف کردم ،به آشپزخانه رفتم.نمی خواستم چشمم به پدر و مادر نریمان بیفتد .خجالت می کشیدم .احساس می کردم مرتکب گناه شده ام .پس از اینکه کلی از حرف زدنهای آنها گذشت ،خسته شدم و به میانشان برگشتم ،ولی انگار بین آنها و حرف هایی که می زدند ،نبودم.حواسم جایی دیگر بود که با ریخته شدن نقل به سرم به خودم آمدم.آنقدر در خودم و افکارم غرق شده بودم که حتی متوجه نشدم کی جواب "بله"دادم.همه دست می زدند و تبریک می گفتند .نتوانستم خودم را کنترل کنم ،اشک در چشمانم جمع شده بود.فکر میکنم هم پدر و هم مادر من و هم پدر و مادر نریمان ،همین حالت را داشتند .امیر خان بلند شد و به همه شیرینی تعارف کرد و مبارکباد گفت .قرار شد روز پنج شنبه به اتفاق مهمانان امشب به محضر برویم و ما را عقد کنند.روز جمعه هم جشن کوچکی بگیریم و خانواده ای هر دو طرف با هم آشنا شوند .تا آن روز عسل فریبا و وشوهرش و عسل هم به ایران می امدند.و توافق کردند که تاریخ و روز عروسی د رهمان روز جمعه با حضور دیگر بزرگان مجلش تعیین شود .
ترسی عجیب تمام وجودم را پر کرده بود.آن موقع هر کس به قیافه ی من نگاه می کرد و دقیق می شد ، می توانست این ترس را ببیند. می ترسیدم ،از سرنوشت و پایان کار ،ولی با امید به خدا همه چیر را به دست خاق یکتا سپردم.
تا روز جمعه چند روز بیشتر نمانده بود ،باید همه چیز به سرعت آماده می شد .مهمانان دعوت می شدند که این کار را به عهده ی مامان گذاشتیم تا به صلاحدید خودش انجام بدهد.
بنابراین و با این همه کار ،لازم بود تا این هفته را به طور کامل مرخصی بگیرم . نمی دانستم دکتر مختاری موافقت می کند یا نه.تصمیم گرفتم دوشنبه صبح را به بیمارستان بروم و آنجا از او مرخصی بگیرم و در ضمن برای جمعه هم دعوتش کنم.
صبح روز دوشنبه با عجله از خواب بیدار شدم و به سرعت آماده شدم و از خانه بیرون رفتم.به اولین مغازه گل فروشی رسیدم ،داخل شدم و دسته گلی سفارش دادم و تا حاضر شود ،به مغازه کناری رفتم و یک جعبه بزرگ شیرینی خریدم و بعد از تحویل گرفتن گل،راهی بیمارستان شدم.جلوی در ،دکتر را دیدم که منتظر ایستاده و لبخندی بر لب دارد .بعد از سلام گل و شیرینی را به دستش دادم و گفتم:"این هم طلب شما ،دیگه بی حساب شدیم."
با هم وارد بیمارستان شدیم .در طول راهرو ها ماجرای دیشب را برایش تعریف کردم و او و پریسا را برای روز جمعه دعوت کردم .گفت :"واقعا خوشحالم کردی ارغوان."
-یه خواهش از شما داشتم ؛می خواستم تا آخر این هفته به من مرخصی بدید تا به کارهام برسم .
-بسیار خوب برو .ببینم،بعد ازدواجت باز هم با هم کار می کنیم ،مگه نه؟!
-تا هفت هشت ماه،یا یه کمی بیشتر بله ،ولی بعد از اون دیگه دست علیرضاست.
-خیلی بدش د که ،حالا از کجا یه دستیار ماهر مثل تو گیر بیارم ،کلی برات زحمت کشیدم ،آموزشت دادم ،کلی حق به گردنت دارم ببینم،حالا اگه من اجازه ندم چی؟!
-اون موقع دست علیرضاست ،بهتره که با اون دست و پنجه نرم کنید.
-دامادی که از الان هواش رو داشته باشن و ازش اینجوری حمایت کنن،باید داماد خوش اقبال و خوشبختی باشه.
-خوب دکتر،اگه اجازه بدین من برم ،توی خونه کلی کار دارم.
از دکتر خداحافظی کردم و به خانه رفتم.به محض رسیدن به خانه مامان گفت:"زود باش ارغوان،بیا گوشی رو بردار ،علیرضا پشت خطه."
گوشی را از مامان گرفتم و سلام کردم .ظاهرا کمی عصبانی بود ولی نفهمیدم برای چه.گفت:"ساعت پنج آماده شو می یام دنبالت تا با هم بریم خرید ."
پس از خوردنم ناهار،روی تختم دراز کشیدم و کمی خوابیدم .نزدیک پنج بود که بیدار شدم .آبی به صورتم زدم و آماده شدم . در حین این که آماده می شدم از مامان پرسیدم:"مامان،منظور علیرضا از خرید چه چیزهاییه و ما اصلا چه چیز هایی باید بخریم؟!"
-این چه سوالیه که می پرسی ارغوان!برای هر عروسی یکی سری خرید واجبه ،مثل خرید حلقه ،کفش،لباس و ...
-ولی من دوست ندارم یه بار دیگه این چیز ها رو تجربه کنم.
-تو چه دوست داشته باشی و چه دوست نداشته باشی ،اینها جزئی از رسم ایرونیهاست،چه بار اول ،چه بار دوم و چه بار سوم ...در ضمن تو یک بار این کارو تجربه کردی ،علیرضا اولین باره که میخواد ازدواج کنه.پس بهتره برای جلب رضایت دیگران و احترام گذاشتن به خواسته هاشون ،تا اونجایی که امکان داره رای مخالف نداشته باشی.حالا زودتر آماده شو،الان علیرضا پیداش می شه.
درست سر ساعت پنچ زنگ در به صدا در آمد.در را باز کردم و او را به داخل دعوت کردم .علیرضا پس از ورود به خانه و سلام و احوال پرسی با مامان و خوردن چایی گفت:"مادر ،شما چرا حاضر نشدید تا با ما به خرید بیایین؟!"
-مگه فیروزه جون با شما نمی یاد؟
-نه. از من خواست تا شمارو همراه خودمون ببریم.
-من فکر میکنم اگه شما دو نفر تنهایی خرید برید،خیلی بهتر باشه.هرچی که دوست داشتید با نظر همدیگه بخرید تا ببینم سلیقه کی بهتره.حالا هم بلند شید،تا دیر نشده برید تا به همه ی خرید هاتون برسید و به موقع هم برگردین.
موقع خارج شدن از خانه علیرضا رو به مامان کرد و گفت:"راستی مادر ،اجازه می دید که ما شام رو بیرون بخوریم؟"
-فکر نمی کردم یه پسر خارجی به این چیزا اهمیت بده!باشه،ولی سعی کنید که زود برگردید.
برعکس من که هیچ علاقه ای به خرید کردن نداشتم،علیرضا مثل بچه ها پر بود از شوق و هیجان.من هم طبق سفارش مامان چیزی نگفتم که باعث ناراحتیش شود.
تا شب کلی خرید کردیم. هر چیز که به فرکمان می رسید که ممکن بود روزی لازم شود ،خریدیم :حلقه ،کفش؛لباس،آیینه و شمعدان و ... برای من روز خسته کننده ای بود ؛تا ساعت دو که در بیمارستان بودم و چند کار کوچک انجام داده بودم،و این هم از حالا که ساعت ده و نیم شب بود و آواره خیابان ها بودیم.پس از خوردن شام به خانه رفتیم. به کمک علیرضا،همه آنچه خریده بودیم از اوتو مبیل به خانه منتقل کردیم و علیرضا پس از کمی استراحت و صحبت با بابا ،به خانه رفت و قرار شد که فردا صبح تماس بگیرد و برنامه آن روز را بهمن بگوید.
صبح فردا هنوز در رخت خواب بودک که شنیدم مامان با فیروزه جون تلفنی مشغول صحبت است .از حرفهایشان نتوانستم چیزی بفهمم،چون هنوز خواب آلود بودم. مکالمه ی مامان که تمام شد ،به آشپزخانه رفتم و موضوع را رسیدم:
مامان گفت:"فیروزه می گه شما باید در فکر خرید یه خونه هم باشید .چون به هر حال باید مدتی رو در ایران زندگی کنید ,بعلاوه بعد ها هم بهش احتیاج دارید.گفت که حاضر باش،علیرضا ساعت ده و نیم یازده می یاد دنبالت تا با هم برید خونه ببینید .سعی کن یه چیز کوچیک و جمع و جور انتخاب کنی."
-چشم مامان.
12
مثل اینکه واقعا بیدارم ،خواب نیستم . ولی ترس و دلهره هنوز در وجودم است و این بار ترسم از بابت علیرضا نیست.این بار می ترسیدم اتفاقی برای خودم بیفتد و او ضربه بخورد .باید تا آنجایی که می توانم به خودم امید بدهم.نباید نگران بگذارم که ترس به من غلبه کند.آنقدر خدا خدا کردم تا علیرضا آمد و بلافاصله سوار اتومبیل شدیم و مشغول گذاشتن برای پیدا کردن یک خانه کوچک شدیم .پس از سر زدن به ده دوازده بنگاه،بخت با ما یار شد و پس از انجام دادن یک سری کار های اولیه ، خانه ای کوچک و نقلی خریدیم و قرار گذاشتیم پس از مهمانی روز جمعه ،وسایل و لوازمی را که خریده بودیم به خانه مشترکمان ببریم.کارها به سرعت پیش می رفت و روز پنج شنبه رسید صبح آ ن روز فریبا و شوهرش و عسل به ایران آمدند .
عصر به اتفاق آنها و پدرو مادرمن و علی رضا و خسرو خان وپروین خون و چند تن از خاله های من و علی رضا و شوهرهایشان جشنی ساده گرفتیم و به پیشنهاد فریبا عاقد را به خانه دعوت کردیم و پس از خوانده شدن صیغه عقد، ما به عقد هم درآمدیم.
همه خوشحال بودند و به ما تبریک میگفتند و برایمان آرزوی خوشبختی میکردند.
پروین جون و خسرو خان هم نزد ما آمدند و پس از گفتن تبریک ، خسرو خان روبه علیرضا کرد و گفت :" علیرضا ، تو رو به اندازه پسرم دوست دارم ،ارغوان پاره تن ماست ، قول بده که همیشه پشتیبانش باشی و ازش حمایت کنی ، سعی کنید که همیشه مواظب هم باشید ."
این بغض لعنتی مثل طناب داشت خفه ام می کرد .خیلی خودم را کنترل کردم . با این حال چند قطره اشک برروی لباسم چکید که از چشم علی رضا مخقی نماند . بابا رو از دور می دیدم که اشک در چشمهایش جمع شده بود. نمی دانستم وجود این اشک از بابت خوشحالی بود یا ترس و تنهایی در آینده!
روز جمعه با همه مهمانهایش از راه رسید . مهمانی آن شب در خانه خودمان برگزار میشد.
با صدای هر زنگی که زده میشد ، من و علیرضا برای خوشامد گفتن به طرف در می رفتیم. این بار هم صدای زنگ در بلند شد و من و علی رضا به طرف در رفتیم . در باز شد و قیافه نیما اولین چیزی بود که ت.جهم رو جلب کرد.
چهرهاش مثل آنهایی بود که تازه از خواب طولانی بیدار شده اند و نی دانند اطرافشان چه می گذرد . علی رضا و نیما را به هم معرفی کردم و گیتا و دخترش را بوسیدم و به اتاق پذیرایی راهنمایی شان کردم. بعد از نیما و همسرش، دکتر مختاری و پریسا با یک سبد گل وارد شدند. به هر دوی آنها خوشامد گفتم و علیرضارابه دکتر معرفی کردم.در ضمن رفتن به اتاق پذیرایی ، دکتر به علیرضا گفت:"هی ،علیرضا خان ،دختر خوب و تکی رو نصیب خودت کردی، حسابی قدرش رو بدون. اون مپل یه جواهر قدیمی با ارزشه و نگهداریش مشکل، پس نهایت سعیت رو در مواظبت ازش بکن."
علی رضا هم مدام می گفت:" حتما، می دونم، چشم ،..."
پس از این که دکتر و همسرش را به جای مناسبی راهنمایی کردم ، به آشپزخانه رفتم تا کمی آب بخورم . پس از چند لحظه علی رضا هم آمد، کمی گرفته به نظر می آمد .
پرسیدم:" اتفاقی افتاده؟!"
- نه. ولی مثل اینکه بیشتر از اونچه فکر می کردم عزیزی که همه بهم سفارش می کنند.چی کردی با این مردم که اینقدر دوستت دارن و محبوبشون شدی ؟!
-هیچی ، اونها فقط نسبت به من لطف زیادی دارن و منو لوس می کنند.
با صدای فیروزه جون که من صدا میکرد هر دو به اتاق برگشتیم. امیر خان از چند تن از بزرگان مجلس خواسته بود تا تاریخ وروز عروسی را تعیین کنند. آنها هم پس از اعلان نظرشان از من و علی رضا خواستند تا نظرمان را بگوییم. تاریخ انتخاب شده، آخرین جمعه همان هاه بود ، یکی از روزهای معمولی خدا. پس از تمام شدن مهمانی و رفتن آنها، آنقدر خسته بودم که نفهمیدم چه وقت به رختخواب رفتم و خوابیدم.
صبح فردا طبق معمول به بیمارستان رفتم. تا شروع شدن عمل چرت میزدم . تمام روزهای باقی مانده تا روز عروسی را به سر کار میرفتم –فقط کار می کردم ، چه در بیمارستا ن چه در مطب ، چه در خانه خودم.
روزها به سرعت می گذشتند بدون این که متوجه گذشت آنها باشم . همه چیز تقریبا آماده بود. خانه ما هم حاضر شده بود و وسایل آن چیده شده بود. همه به نوعی مشغول بودند و کمک می کردند و ودر این بین کسی که بیشتر از همه تلاش میکرد ، خسروخان بود –تمیز کردن خانه ، بردن وسایل و... همه کارها راخودش به تنهایی انجام میداد. می گفت :" این آرزوی من بود که بتونم توی عروسی تو موثر باشم و بتونم برات کاری انجام بدم. برای نریمان که نتونستم کاری بکنم، علیرضا هم مثل پسر خودمه ، حالا برای اون می کنم ."
-آخه اینطوری که یه تنه خدای نکرده از پا می افتید!
-من با این چیزها از پا نمی افتم دخترم.
***
هرکسی به نوبه خودش ودر حد توانایی اش می خواست به من کمک کند . تا روز عروسی من کماکان به سر کار می رفتم ،و بعضی وقتها که کار خانه زیاد میشد ، به صورت نیمه وقت کار می کردم.
و بالا خره روز عروسی هم با تمام دلهرها و خستگیهایش از راه رسید . جشن عروسی را به پیشنهاد و اصرار خسرو خان در خانه آنها بر پا کردم ، چون هم اتاقهای خانه بزرگ بود و حیاط وباغی بزرگ داشت که برای پذیرایی از مهمانان مناسب بود . او می گفت این خانه چند سالی است که خاموش و سوت و کور است و بهتر است دوباره رنگ شادی و خوشحالی به خودش ببیند .
دیدن علیرضا در لباس دامادی برایم خیلی غیر منتظره بود. یک لحظه علیرضارا در نظرم به شکل نریمان دیدم، در همان لباس دامادی خودش، در روز عروسی مان.
مشغول تماشای علی رضا بودم و با فکر هایم کلنجار می رفتم، او هم داشت با پدرش حرف میزد.هر دو به طرف آمدند و امیر خان گفت:" حالت خوبه ارغوان؟ کمی خسته و گرفته به نظر میرسی!"
-چیزمهمی نیست،همونطور که گفتید فقط کمی خسته ام،البته فکر میکنم که همگی ما خسته ایم و احتیاج به یه استراحت حسابی داریم. البته بودن این لباس هم کمی برام مشکله.
پس از رفتن امیرخان ،علی رضا کنارم نشست و گفت:" چیزی لازم نداری ارغوان؟"
-نه، چیزی نمی خوام، ولی نه یه دقیقه صبر کن ، اگه میشه یه لیوان آب برام بیار ، خیلی ممنون.
پس از این که علیرضا رفت ، فریبا آمد در کنارم نشست .
پس از گفتن تبریک به خاطر ازدواجمان، گفت" دیدی گفتم خودم میندازمت توی دام ! بالاخره هم موفق شدم . یادته یه روز بهت گفتم باهات کار دارم ؟ کارم همین بود که شکر خدا خود به خود درست شد ."
-میدونستم تو کار خودت رو می کنی و چه دامی هم پهن کردی ، بزرگ و وسیع.
و هر دو با هم خندیدیم. ساعت به دوازده نزدیک میشد ، مهمانها یکی یکی می رفتند و وقت آن رسید که من و علی رضا هم به خانه خودمان برویم .به اتفاق علیرضا پدر و مادرهامان را بوسیدیم. بابا نزدیک آمد و دست مرا در دست علیرضا گذاشت و گفت:"خوب پسرم ، این هم دختر ما ارغوان، تحویل تو، بقیه کارها دست خودت، هر دوی شما رو به خدا میسپارم،مواظب هم باشید ." و در میان هلهله و شادی حاضران از آنها خدا حافظی کردیم.
در اتومبیل نشسته بودیم و به طرف خانه می رفتیم،به علی رضا گفتم:" اینم از عروسی، تموم شد،باید چند هفتهای از این ماجرا بگذره تا بتونم زندگی جدیدم روباور کنم."
-می دونی ارغوان ، به دست آوردنت برام خیلی سخت نبود ، البته آسون هم نبود ولی نگه داشتن و حفظ کردنت برام خیلی مشکله.
چطور؟!
راستش با این همه سفارشات سخت ومکرر، دارم ی کمی می ترسم.
به همین زودی پشیمون شدی!
نه،نه،اصلا پشیمون نیستم و تا آخر ایستادم.
می دونی علیرضا ، این حرفها جزئی از رسم و رسوم ایرانیهاست که موقع فرستادن دخترشون به خونه بخت، به آقای داماد می گن.
راستی علیرضا،من میتونم فعلا با دکتر مختاری کار کنم؟
البته که میتونی،تو در مورد شغلت آزادی و هر طور که مایلی و صلاح میدونی تصمیم بگیر. تو حالا خانوم خونه من هستی و در ضمن یادت هم باشه که باید یادگیری زبان رو همبه زودی شروع کنی.
حتما با کمال میل.
سه ماه از ازدواج من و علیرضا میگذشت ومن به قول علیرضا خانم خانه بودم. هم به سر کار می رفتم و هم در منزل برای آرامش او و خودم تلاش میکردم.زندگی راحت وآرامی داشتم.او مرد زندگی بود و به خوبی مرا درک میکرد و حرفهایم را می فهمید. شبها چند ساعتی را باهم زبان کار می کردیم ،پیشرفت خوبی داشتم. حالا دیگر باورم شده بود که آن خوشبختی که همیشه فکر میکردم از من گریزان است، به سراغمآمده و از این بابت خدارا هر روز شکر می کردم.
پس از تقریبا یک سال که از اقامتم در کانادا توسط پدر مادر علیرضا حتمی شد ، برنامه ونقشه کشی و ساخت بیمارستان هم تمام شد، ما ایران را ترک کردیم. دلکندن از تعلقات شخص در ایران داشتم، ترک پدر مادرم و بقیه فامیل، خیلی برام سخت بود ولی چون خودم قبول کرده بودم، باید تحمل میکردم.
من فقط یک چمدان کوچک لباس ،بعلاوه عروسک ارغوان کوچولو را برداشتم و عازم سفر شدم. نیازی به برداشتن و بردن اثاث نبود چون علی رضا در کانادا هم خانه ای داشت که حالا مال من بود . حالا دیگه به کمک علیرضا زبان را به خوبی یاد گرفته بودم و به آن مسلط بودم.
سه سال از ازدواج ما گذشت . در پایان سال سوم من و علیرضا صاحب فرزند شدیم که کاملا شبیه علی رضا بود و به اصرار او اسمش را"نریمان" گذاشتیم تا همیشه یاد و خاطره اش باما باشه و مثل او بزرگ شود.
من سرانجام به خوشبختی واقعی رسیدم و طعم دلپذیرش راچشیدم و از این بابت خوشحالم وبه در گاه خدا شکر گزارم.

 

 « پایان »


نظرات کاربران

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
cool text

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره سایت

Profile Pic
سلام به همه ی شما امیدوارم لحظات خوشی را در وب من بگذرانید.من درمورد همه چیز برایتان مطلب نوشتم.راستی؟!نظر یادتون نره. منتضر پیشنهاد های خوبتون هستم. می دونیدکه..اگر نظر بدید سعی میکنم سایت و وب بهتری را ارایه بدم. مر30 از همکاریتون
اطلاعات کاربری و عضویت سریع

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
اسکریپتهای اختصاصی

مرورگر های مناسب سایت